آذربایجان
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
چهارشنبه 18 دی 1398
https://cgie.org.ir/fa/article/231591/آذربایجان
شنبه 9 فروردین 1404
چاپ شده
1
یاقوت از قول ابودُلَف مِسعَربن مُهَلْهِل نقل میكند كه شیز شهری است میان مراغه و زنجان و شهرزور و دینور، در میان كوههایی كه در آن معادن طلا و نقره و جیوه و سرب و زرنیخ و... وجود دارد. این شهر بارویی دارد و در آن دریاچهای است كه قعر آن ناپیداست... پیرامون این دریاچه یك جریب هاشمی است... در آنجا آتشكدهای است كه نزد ایشان گرانقدر است و آتش زردشتیان از مشرق تا مغرب از آنجا برافروخته میگردد و بر سر قبۀ آن هلالی از نقره نصب است... از عجایب این آتشكده آن است كه در آن 700 سال است آتش روشن میكنند، ولی در آن خاكستری دیده نمیشود... این شهر را هرمز پسر خسروشیر [؟] با آهك و سنگ بساخت و در كنار آن بناهای بزرگ و باشكوه است (3 / 353-355). آنگاه داستانی نقل میكند دربارۀ بنای آن كه مربوط میشود به زمان اشكانیان و تولد مسیح. در گفتههای مِسْعَربن مُهَلْهِل چنانكه یاقوت هم متوجه شده، راست و دروغ در كنار هم قرار گرفته است، اما او این داستانها را از خود نساخته و به احتمال بسیار زیاد اقوال مردم و زردشتیان را در آنباره نقل كرده است. اینكه آتش آتشكده خاكستر نداشته، افسانهای قدیمی است و «نئوفانس اعترافكننده» در ذكر حملۀ هرقل به آذربایجان میگوید: در تبرمائیس (یعنی شاید همان شیز) آتشكدهای با گنجهای كرزوس و «نیرنگ زغال» وجود داشت (مینورسكی، 92). این «نیرنگ زغال» اشاره به آن است كه معتقدان به آتشكده میگفتند كه آتش آن زغال و خاكستر ندارد. گفتههای مسعر كه از قول مردم بوده نیز مؤید آن است كه این آتشكده از زمان اشكانیان برپا بوده است. اما اینكه مسعر محل آتشكده را شهر خوانده، فقط از این جهت است كه گرداگرد آن بارویی بوده است وگرنه چنانكه اشاره شد در محل آتشكده و چشمه نمیتوانست شهری به معنی واقعی آن وجود داشته باشد. شایان توجه است كه یاقوت شیز را ناحیهای در آذربایجان میداند كه «قصبۀ» آن شهر ارومیه بوده است و میگوید كه مردم زردشت را از آنجا (یعنی از شیز) میدانند (3 / 354). اگر قول یاقوت مبنی بر اینكه شیز ناحیهای وسیع بوده است درست باشد میتواند به روشن شدن چند مطلب كمك كند: 1. اینكه در روایات زردشتی و اسلامی شهر ارومیه زادگاه زردشت دانسته شده شاید به جهت این بوده كه ارومیه قصبه و مركز ناحیۀ شیز بوده است و مقصود اصلی روایات هم از ذكر ارومیه محل آتشكدۀ مقدس بوده است، منتهی شهر ارومیه به جهت معروفیت و اینكه بزرگترین شهر آن ناحیه بوده در این روایات ذكر شده است؛ 2. شیز نام ناحیهای بوده كه ارومیه و به تبع دریاچه را فرا میگرفته است. پس نام چیچست برای دریاچه با نام چیس یا شیز (چنانكه در بالا آمد) مربوط میشود؛ 3. نیز یاقوت میگوید كه نام ناحیۀ شیز در زبان مردم مراغه كزنا بوده است. پس كزنا یا جنزه یا گنزك قسمتی از شیز و نام شهری بوده كه مقر تابستانی شاهان بوده است. شاهان از این شهر به زیارت آتشكده میرفتهاند؛ 4. نام خود محل آتشكده و كوههای مجاور آن در كتب قدیم ذكر نشده است و اگر تبارمائیس یونانی را، كه به احتمال شهر تبریز است، به گونهای دیگر بخوانیم شاید بتوان گفت كه نام همین محل بوده است.مسعودی چندینبار از «الشّیز و الرّان» سخن گفته است. بدیهی است كه اگر مقصودِ وی ارّانِ شمال آذربایجان باشد، تناسبی میان آن و شیز وجود ندارد. از اینرو مینورسكی حدس زده است كه «والران» باید «ورارود» یا «ورانرود» باشد (ص 90). این حدس مینورسكی متكی بر گفتۀ هوفمان و نوشتۀ یَبَلاها اسقف نسطوری (در 1296-1297م) است. یبلاها كه در زمان ایلخانان از ورانرود سخن میگوید نام دیگر این رود را جَغَتو میداند. جغتو نامی است كه مغول به زرینهرود داده بودند، ولی معلوم میشود كه نام دیگری هم به صورت «ورانرود» داشته است و این نام در نوشتههای مسعودی با شیز یكجا و با هم به صورت شیز والران آمده است، یعنی ناحیۀ شیز و حوزۀ ورانرود یا همان ناحیۀ وسیعی كه به گفتۀ یاقوت ارومیه قصبۀ آن بوده است.مؤلف تاریخ قم از آتشی به نام «ماجُشْنَسْف» (ماه ـ گشن ـ اسپ) سخن میگوید (از قول شخصی به نام همدانی در «كتاب خود») كه آتش كیخسرو بود به موضع برزۀ آذربایجان، و انوشروان آن را به شیز كه «اولین موضعی است از مواضع آن ناحیت» نقل كرد. بعد میگوید: «در كتاب مجوس چنین یافتهام كه بر آتش آذرجشنسف فرشتهای موكل است و به بركه همچنین فرشتهایست» (قمی، 88، 89). سخنان همدانی و «كتاب مجوس» چندان روشن نیست، اما نكاتی در آن هست: آتشكده ابتدا در برزه بود و بعد به شیز كه نزدیكترین محل به آن است منتقل شد. برزه چنانكه گفتیم با سقز امروزی قابل تطبیق است و شیز كه نزدیكترین موضع (یعنی شهر یا محل آبادی) به آن بوده است نمیتواند تخت سلیمان كنونی باشد، بلكه باید محل آن را كه همان جَنْزه است، در نزدیكیهای مراغه جست: مؤلف تاریخ قم به نقل از «كتاب مجوس» دوبار از «آتش بركه» سخن به میان آورده است كه مقصود از آن باید همان آتشكدۀ نزدیك چشمۀ تخت سلیمان باشد، اما از آن به آتش شیز تعبیر نمیكند. آتش ماجشنسف بنابراین قول به شیز منتقل شد و آتش آذرجشنسف غیر از آتش بركه بوده است و انوشروان آتش آذرگشنسف را به آتش بركه نقل كرده است (قمی، 89). اینجا نیز این نظر تأیید میشود كه شیز غیر از بركه یعنی چشمۀ تخت سلیمان است و آن آتشكدهای كه شاهان به زیارت آن میرفتند شاید «آتش بركه» بوده است كه آثاری از زمان اشكانیان در آنجا دیده میشود. به هر حال دربارۀ نوشتۀ تاریخ قم باید بیشتر تحقیق شود كه محلش اینجا نیست.مستوفی از محل مذكور كه در زمان او در ناحیۀ ایجرود (در متن انجرود) واقع بوده است یاد میكند و میگوید در این ولایت قصبهای است كه مغول آن را «ستوریق» میخوانند و بر سر پشتهای است كه كیخسرو كیانی ساخته است (ص 64). پس از آن از سرای و چشمۀ جوشان سخن به میان میآورد، ولی نمیگوید كه آنجا زمانی محل آتشكده بوده است. وی سپس میافزاید كه اباقاخان آن سرای را عمارت كرد (آثار كاخ آباقاخان در كاوشهای باستانشناسی به دست آمده است). اما كلمۀ «ستوریق» در نزهةالقلوب محرف سغورلیق یا سوغورلوق است كه در زمان مغول به این محل اطلاق میشد و از ییلاقهای معروف ایلخانان بوده است و امیر ارغون گنجهایی در آن نهاده بود (نك : رشیدالدین، فهرست نام جایها).آذربایجان در اوایل قرن 3ق / 9م ناگهان مایۀ نگرانی و دردسر بزرگی برای خلافت بغداد گردید، تا آنجا كه معتصم (خلافت: 218-227ق / 833-842 م) بزرگترین و مجهزترین قوایی را كه تا آن زمان خلافت عباسی بسیج كرده بود به آذربایجان گسیل داشت. این بسیج برای مقابله با بابك خرمدین بود كه چندینبار سرداران نامی خلیفه را شكست داده بود. سرانجام بابك پس از جنگهای سخت بسیار شكست خورد و قلعۀ او كه «بَذّ» نام داشت به دست افشین سردار خلیفه افتاد و خود او هم در ارمنستان به خیانت یكی از بطریقان یا فئودالهای ارمنستان گرفتار و به بغداد فرستاده شد و در آنجا به طرز وحشتناكی به قتل رسید (نك : بابك خرمدین).در اینجا شاید اشارهای به رابطۀ این قیام وسیع با اوضاع عمومی آذربایجان آن روز لازم باشد: شكی نیست كه ظلم و تعدی عمال خلافت بغداد در سرتاسر جهان اسلام مشهود بود. آذربایجان نیز از این وضع مستثنا نبود، البته دلیلی هم در دست نیست كه وضع آنجا از سایر نقاط بدتر بوده است. چیزی كه هست قیام بابك تحت عنوان یك جنبش مذهبی فرصت و امكان بالا گرفتن شعلههای عصیان را در آنجا بهتر آماده ساخت وگرنه مقاومت و پافشاری در برابر سیل سپاهیان بغداد كه از اقصى نقاط قلمرو خلافت گردآوری و تجهیز شده بود اینهمه به درازا نمیكشید و اینهمه مایۀ وحشت و نگرانی دستگاه خلافت نمیشد. آذربایجان به علت ضعف خلافت پس از معتصم و متوكل و مخصوصاً معتضد، در اواخر قرن 3ق / 9م و در قرن 4 و 5 ق / 10 و 11م، مركز فرمانروایان مستقل و نیمهمستقل گردید كه از آن جمله ساجیان، دیسم كرد، سالاریان، كنكریان و روّادیان را میتوان نام برد (ه م م).
از زمان سلجوقیان تغییر بسیار مهمی در وضع آذربایجان پیش آمد: طغرلبك نخستین سلطان بزرگ سلجوقی در 446ق / 1054م پس از فتح شرق و مركز ایران روی به آذربایجان نهاد و به تبریز رفت. از قرن 4ق / 10م به بعد شهر تبریز رونق و آبادی بیشتری یافته بود و در قرن 5 ق / 11م شهر بزرگی شده بود كه ظاهراً ابومنصور وهسوذان بن محمد روادی حاكم آذربایجان در آنجا مینشست. او چون در خود یارای مقابله با سلطان سلجوقی نمیدید، اطاعت او را گردن نهاد و خطبه به نام او خواند و مالی كه «طغرل را راضی ساخت» پیشش فرستاد و پسر خود را به گروگان به او سپرد. طغرل از آنجا به گنجه رفت و صاحب آن امیر ابیالاسوار نیز فرمان او را گردن نهاد و خطبه به نام او خواند. طغرل پادشاهان و امرای آذربایجان و اران را در حكومت و قدرتی كه داشتند باقی گذاشت و روی به ملازگرد نهاد. ملازگرد كلید فتح آناطولی و آسیای صغیر بود و سلطان سلجوقی در نظر داشت كه این كلید را به دست آورد، اما موفق نشد و به سبب «هجوم زمستان» به آذربایجان بازگشت.طغرل پس از وقایع و حوادثی كه در كتب تاریخ مسطور است در 456ق / 1064م وفات یافت و برادرزادهاش الپارسلان به جای او نشست و نقشههای درازمدت سلجوقیان را در تسلط بر گرجستان و ارمنستان و آناطولی و آسیای صغیر وجهۀ همت خود ساخت. او در ربیعالاول 456 / مارس 1064م از ری به آذربایجان رفت و به مرند رسید و قصد او «جنگ با رومیان» بود (ابن اثیر، حوادث سال 456ق). در مرند یكی از امیران تركمان به نام طغدگین (طغتگین)، كه با رومیان میجنگید و سپاهیانی بسیار با خود داشت كه با «جهاد» انس گرفته بودند و آن دیار را نیك میشناختند، پیش او رفت و او را به حمله به بلاد روم برانگیخت و ضامن شد كه راهی مستقیم به او بنمایاند (همانجا). در این سخنِ ابن اثیر نكاتی مهم هست كه آغاز مرحلۀ نوینی در تاریخ آن منطقه شد و تغییراتی اساسی و شگرف در «ژئوپلیتیك»، یعنی سیاست منطقهای و جغرافیایی پدید آورد كه بعدها منجر به تكانهایی در تاریخ سیاسی عالم گردید: چنانكه میدانیم ملازگرد كلید فتح آسیای صغیر و سقوط نهایی دولت بیزانس و قسطنطنیه و تسلط دولت عثمانی بر بالكان و دریای سیاه و سواحل شرقی مدیترانه شد و اینها همه از آذربایجان شروع گردید. از گفتۀ ابن اثیر برمیآید كه پیش از آمدن سلجوقیان امیران تركمان در آذربایجان ساكن بودند. اینان خود بایستی از سلجوقیان باشند كه احتمالاً در نخستین سفر جنگی طغرل به آذربایجان به این سرزمین آمده و در آنجا سكنى گزیده بودند. انتساب این تركمانان به غزان درست نمینماید، زیرا اولاً به گفتۀ ابن اثیر غزان پس از تاخت و تازها و قتل و غارتها سرانجام شكست یافته و از میدان بیرون رفته بودند؛ ثانیاً غزان در آن زمان هنوز اسلام نیاورده بودند، در حالی كه امرای تركمانِ ساكن در آذربایجان با رومیان «جهاد» میكردند. پس اینان بایستی از سلجوقیانی باشند كه در نخستین حملۀ طغرل به آذربایجان در آنجا ساكن شده بودند و در زیر پوشش جهاد و غزا (جنگ با كفّار) در طلب چراگاه و زمینهای بیشتر به «آناطولی» و ارمنستان و گرجستان حمله میكردند. عمل این امرای تركمان جزئی از عملیات «حركت به سوی غرب» و تصرف آسیای صغیر بود كه با آمدن الب ارسلان به آذربایجان و پیوستن این امرا بدو شتابی بیشتر یافت. بنابراین كوچ و سكونت این امرا در آذربایجان، مخصوصاً در اطراف مرند و آذربایجان غربی، كه سرپل و مبدأ حمله به دولت بیزانس بود، نخستین سكونت تركمانان در آذربایجان است كه سرانجام منجر به تغییر زبان قدیم محلی آذربایجان به زبان تركی شد. زبان كنونی مردم آذربایجان كه زبان تركی آذری است از لحاظ زبانشناسی با زبانها و لهجههای اقوام غز و تركمانان سلجوقی قرابت دارد و تاریخ نشان نمیدهد كه «اقوام غز» پیش از آن و در قرنهای پیش از قرن 5 ق / 11م به آذربایجان حمله كرده و در آنجا سكونت كرده باشند. الب ارسلان در سال 456ق / 1064م از ارس گذشت و عدهای از بلاد گرجستان و ارمنستان و ازجمله شهر مهم آنی را به تصرف خود درآورد و سرانجام در سال 463ق / 1071م به تفصیلی كه در كتب تاریخ مذكور است در جنگی بزرگ امپراتور بیزانس را در ملازگرد شكست داد و این شهر را فتح كرد. با تصرف قسمتهایی از ارمنستان و گرجستان تسلط سلجوقیان بر سرتاسر آذربایجان مسلم گردید و از این تاریخ به بعد آذربایجان به دست امرای ترك اداره شد تا آنكه دولت صفوی در آغاز قرن 10ق / 16م بر سرتاسر ایران و ازجمله آذربایجان مسلط گردید.در زمان ضعف سلجوقیانِ بزرگ، اتابكان آذربایجان (از اولاد ایلْدِگِز) و احمدیلیان در آذربایجان حكومت میكردند و هركدام برای قانونی شمردن حكومت خود از نام پادشاهان ضعیف سلجوقی بهره میجستند. با حملۀ مغول به ایران آذربایجان در فاصلهای كه به حكومت ایلخان در آذربایجان انجامید، مخصوصاً بر اثر تاختوتاز جلالالدین خوارزمشاه، صدمات فراوان دید كه شرح آن در سیرة جلالالدین منكبرنی و نفثةالمصدور زیدری آمده است.دوران حكومت ایلخانان مغول در ایران كه آذربایجان را مركز حكومت خود قرار داده بودند و شهر تبریز پایتخت امپراتوری وسیع ایشان شده بود، عصر شكوفایی و آبادی آذربایجان است و ثروت متصرفات ایلخانی همه به آذربایجان و تبریز سرازیر میشد و موجب ایجاد آبادیها، بناها، كاخها و مساجد میگردید. مخصوصاً حكومت غازان و وزارت خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی شهر تبریز را بسیار آباد و ثروتمند ساخت. اما در قرن 8 ق / 14م كه دوران تجزیۀ حكومت ایلخانان مغول است آذربایجان از دست حكام محلی چوپانی و جلایری و دیگران آسیب فراوان دید و یك بار شهر تبریز به دست توقتمش خان كه خان بزرگ «اردوی زرین» بود، به كلی ویران گردید. آذربایجان در هنگام اقتدار تیمور در اواخر قرن 8 ق و اوایل قرن 9ق / 14 و 15م به دست این فرمانروای مقتدر افتاد و پس از مرگ او باز صحنۀ تاخت و تاز گردید تا آنكه ابتداء امرای قراقویونلو و پس از ایشان امرای آققویونلو (ه م م) در آذربایجان روی كار آمدند. در زمان این دو خاندان تركمان و مخصوصاً آققویونلوها (اوزون حسن، سلطان خلیل و سلطان یعقوب) آذربایجان از آسایش و رفاه نسبی بهرهمند بود تا آنكه در اوایل قرن 10ق / 16م شاه اسماعیل صفوی با كمك قبایل تركمان كه در آناطولی و آذربایجان سكونت داشتند و با جاذبۀ رهبری معنوی خویش ابتدا بر آذربایجان و بعد بر سرتاسر ایران مسلط گردید و دولتی با بنیادهای فرهنگی ایرانی خاص در درون فرهنگ اسلامی بنا نهاد.آذربایجان در قرن 10ق / 16م عرصۀ جنگها میان دولتهای صفویه و عثمانی بود. علیرغم لشكركشیهای پیدرپی سلاطین عثمانی و اقامت ممتد آنها در تبریز، در اواخر قرن 10ق و اوایل قرن 11ق / 16، 17م نتوانستند بر آذربایجان مسلط شوند. حسن سیاست شاه طهماسب و شاه عباس اول و مهمتر از آن رسوخ مذهب تشیع در آذربایجان سبب شد كه مردم آذربایجان اطاعت عثمانیان را گردن ننهند، اما در زمان صفویه مسألۀ تركی شدن زبان مردم آذربایجان عملیتر و محققتر گردید.از زمان سلجوقیان كه تركمانان در آذربایجان سكنى گزیدند به حكم چادرنشینی و گلهداری ابتدا در مراتع و چراگاههای مجاور دِهها به زندگی پرداختند. از اینرو مسألۀ «تركی شدن» زبان مردم آذربایجان از دهات و قصبات شروع شد. شهرها كه مراكز فرهنگی بودند در برابر واقعۀ «تركی شدن زبان» بیشتر مقاومت كردند. البته این تغییر زبان از گویشهای قدیم ایرانی به تركی آذری تغییری آرام بود و مردم بر اثر تماس مكرر با قوم غالب ترك كه خصوصیات نژادی و قومی قویتری داشتند بهتدریج بر اثر اجبار اقتصادی و اجتماعی، نه اجبار سیاسی عمدی یا تحكم و فشار، زبان قوم غالب را آموختند و با ایشان در هم آمیختند. نظیر این حادثه در آناطولی و آسیای صغیر نیز روی داد، زیرا زبان مردم آنجا پیش از حملۀ تركان زبان یونانی بود. البته در آسیای صغیر شواهدی تاریخی در دست است كه بعضی از امرای ترك مردم را از تكلم بغیر زبان تركی منع كردهاند، اما چنین شواهدی در آذربایجان در دست نیست.ابتدا نامهای دهات و مزارع و حتی بسیاری از كوهها و رودخانهها به تركی بدل شد. مثلاً در اسناد قدیم نام رودخانۀ قزل اوزَنْ سپیدرود یا سفیدرود است، اما پس از آمدن تركان نام آن در آذربایجان به «قزلاوزن» (رودخانۀ سرخ) تغییر یافت. در دوران تسلط مغول بعضی از نامها مخصوصاً نام رودخانهها و آبها و ییلاقها به مغولی بدل شد، مثلاً سپیدرود مدتی به نام هولان موران، كه ترجمۀ مغولی قزلاوزن است، خوانده میشد و نام تپههای تختسلیمان به «سُغورلُق» تبدیل شد كه ظاهراً این كلمه تركی مینماید، ولی استعمال آن از دورۀ مغول است. همچنین جَخَتو كه نام مغولی زرینهرود شد و رود تاتائو كه امروز به آن سیمینهرود میگویند و نام آن پیش از مغول معلوم نیست و «چغان موران» (سفیدرود، غیر از سفیدرود معروف) و «چغان ناوور» (دریاچۀ سفید) و جز آن.امروز شهرهای بزرگ آذربایجان نامهای قدیم و اصیل ایرانی خود را حفظ كرده است و حتى این امر در اران و بلاد شمال ارس نیز مشهود است، اما نامهای دهات و آبادیها تغییرات كلی یافته و بیشتر به تركی و به ندرت به مغولی تبدیل شده است.در قرن 11ق / 17م یعنی از زمانی كه شاه عباس بزرگ توانست سپاهیان عثمانی را از آذربایجان بیرون كند تا سقوط صفویه آذربایجان از آرامش برخوردار بود، بهویژه اینكه دولت عثمانی روی به ضعف نهاده بود و دیگر خطری برای آن ولایت محسوب نمیشد؛ اما با سقوط صفویه و تسلط افغانان بر شرق و مركز ایران (1125ق / 1713م) عثمانیان نیز آذربایجان را به موجب معاهدهای با دولت روس اشغال كردند (1137ق / 1725م) كه این اشغال تا شكست قطعی آنان از نادرشاه افشار ادامه یافت (1145ق / 1732م). در زمان نادرشاه نیز آذربایجان میدان جنگ بود و پس از مرگ او میدان تاخت و تاز سرداران او گردید تا آنكه در اوایل قرن 13ق / 19م با تسلط آقامحمدخان و روی كار آمدن حكومت قاجار مدتی آذربایجان آرامش یافت. با مرگ آقامحمدخان در 1211ق / 1796م و روی كار آمدن فتحعلیشاه (1212ق / 1797م)، كه آغاز تعرض دولت روس تزاری به ایران است، آذربایجان وضع حساسی پیدا كرد و مركز جمعآوری قوا و اعزام به شمال برای مقابله با سپاهیان مهاجم شد. در این زمان بود كه آذربایجان از لحاظ سیاسی و نظامی مهمترین ایالات ایران گردید. عباسمیرزا، ولیعهدِ فتحعلیشاه و فرمانده قوای ایران، آنجا را مقر دائمی خود در برابر قوای روس قرار داد. پس از رفتن او به خراسان و مرگ او، پسرش محمدمیرزا كه ولیعهد ایران شده بود به تبریز فرستاده شد. وی پس از مرگ فتحعلیشاه در 1250ق / 1834م در این شهر به سلطنت نشست. ناصرالدین میرزا پسر او نیز كه ولیعهد بود در آذربایجان اقامت گزید. بدینترتیب تبریز ولیعهدنشین و دومین شهر ایران از لحاظ سیاسی گردید. در 1297ق / 1880م فتنۀ شیخ عبیدالله كُرد در قسمت كردنشین آذربایجان و غرب دریاچۀ ارومیه روی داد كه موجب خرابی و صدمات فراوان گردید و پس از كوششهای بسیار خاموش شد.
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید