تفسیر
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
یکشنبه 7 مهر 1398
https://cgie.org.ir/fa/article/224325/تفسیر
جمعه 24 اسفند 1403
چاپ شده
15
به عنـوان یک صورتبندی انتقالـی از نظـریۀ خوشبینانـۀ یاد شده به نظریههای پیچیدهتر باید به دیدگاه حاکم نیشابوری اشاره کرد که با استناد به اینکه صحابه شاهد وحی و تنزیل قرآن بودهاند، تفسیر آنان در حکم حدیث مسند است (نک : 2/ 283؛ نیز نک : بیهقی، احمد، القرائة...، 214).صورتبندی پیچیدهتر نزد عالمان سلفگرا در سدۀ میانه ظاهر گردید که بعدها از سوی مؤلفان علوم قرآنی نیز به آن توجه شد. نزد آنان عبارتی با این مضمون تکرار میشد که صحابه از آنروی به تفسیر آگاهترند که قرائن و احوال را به هنگام نزول مشاهده کردهاند و در «فهم تام، علم صحیح و عمل صالح» بر پسینیان امتیاز دارند (نک : ابن تیمیه، مجموع...، 13/ 364؛ ابنکثیر، تفسیر، 1/ 4؛ زرکشی، 2/ 176؛ سیوطی، الاتقان، 4/ 200؛ صدیقحسنخان، 2/ 498). در این صورتبندی که کاملاً جنبۀ توجیه ماوقع دارد، عدم توجه صحابه به منبع تفسیر تلویحاً پذیرفته شده، و به عنوان راه حل، آگاهی آنان به قرائن و احوال نزول، منبع قهری تفسیر آنان شمرده شده است. این توجیه همچنان غیر تاریخی است.همانند آنچه در دانشی چون فقه دیده میشود که تدوین اصول فقه مدتها پس از شکلگیری مذاهب اصلی فقهی رخ داده، دربارۀ تفسیر نیز توجه به منابع تفسیر و ساماندهی به استنادات تفسیری، مدتها پس از آن تحقق یافته که تفسیر وجود داشته است. همانند اصول فقه که کارکرد آن بیشتر ساماندهی و تحدید مذاهب پدید آمده بود، تا روششناسی برای دستیابی آزاد به احکام، در نظریههای مربوط به منابع تفسیر که در زمانی دور از عصر تابعین پدید آمدند، هدف بیشتر محدود کردن خلاقیتهای تفسیری در عصر تدوین نظریهها بوده است، نه کنار نهادن تفاسیر قبلی و گام نهادن در جهت ارائۀ تفاسیر روشمند که با نظریههای طرح شده همخوانی داشته باشند.بر همین پایه، قابل درک است که چگونه اقوال تفسیری تابعین و اتباع تابعین، حتى نزد گروههای مذهبی که حجیتی برای این اقوال قائل نبودهاند، اهمیت درخوری داشته است. نمونهای از توجه به اقوال تابعین، فراتر از اقوال صحابه در کتب تفسیری امامیه، به خصوص در سدههای 5 و 6 ق دیده میشود که حتى برای اقوال صحابه اعتبار ویژهای قائل نبودهاند (مثلاً نک : شریفرضی، حقائق...، 49، 64، جم ؛ طوسی، التبیان، نیز طبرسی، مجمع، سراسر آثار)، اما در سدههای میانه و متأخر با شکلگیری نظریههای تفسیری از این اعتبار به شدت کاسته شده است.به عنوان نقطۀ عطف در طرح نظریههای مربوط به تفسیر، باید سدۀ 6 ق/ 12م را تعیین کرد و در واقع از همین دوره است که با افزایش خودآگاهی نسبت به منبع تفسیر، مفسران نسبت به منابع خود بنای حساسیت نهادهاند.
شاید بتوان گفت نخستین موج توجه به منابع تفسیر، نزد گروهی پدید آمد که نسبت به سنت پدید آمده در میان مسلمانان بدگمان بودند و تنها راه درک صحیح اسلام را بازگشت به قرآن میشمردند. پرهیز از سنت عملی و روی آوردن به فهم قرآن، عملاً زمینه را برای باور به خودبسندگی قرآن فراهم میساخت.نخستین اشاره در این باره مربوط به روایت احتضار پیامبر (ص) است؛ آنگاه که حضرت کتف و دواتی خواست تا «کتابی» بنویسد، عمر بن خطاب یادآور شد که «کتاب خدا ما را بس است» (حسبنا کتابالله: بخاری، الصحیح، 4/ 1612، 5/ 2146؛ مسلم، 3/ 1259؛ احمد بن حنبل، مسند، 1/ 324، 336). معنای «بسنده کردن به کتاب خدا» در کلام عمر در مجلس یاد شده بدان معنا بود که «نیازی به کتاب دیگری نوشتۀ پیامبر نیست» و نباید آن را به معنای خودبسندگی قرآن در مقام فهم انگاشت.چند دهه پس از صدر اسلام، اویس قرنی که سخت تحت تأثیر آموزههای خلیفۀ دوم بود، در قصۀ ملاقاتش با هرم بن حیان، به نوعی بر بسنده کردن به کتاب خدا و اشتغال نورزیدن به ثبت و ضبط احادیث پیامبر (ص) تأکید کرده است (نک : ابونعیم، حلیة، 2/ 84-85؛ نیز نک : حاکم، 3/ 459؛ لالکایی، کرامات...، 113-115).اما به عنوان نقطۀ عطفی در ظهور بیرونی این نگرش، باید به استنادات خوارج به قرآن طی مناظرات پس از حکمیت اشاره کرد. حضرت علی (ع) آنگاه که ابن عباس را برای مناظره با خوارج فرستاد، از او خواست که بر پایۀ قرآن با آنان مخاصمه نکند، زیرا قرآن ظرفیت وجوه مختلف فهم را دارد. آن حضرت تأکید میکند که ابن عباس با آنان به سنت احتجاج کند که راه گریزی از آن نداشته باشند (نک : نهج البلاغة، نامۀ 77).در متون محدود برجای مانده از خوارج در اواخر سدۀ نخست هجری، نمونههایی از تمسک به آیات به صورت تلفیقی نیز دیده میشود. از جمله نافع بن ازرق در یکی از نامههای خود، 3 آیۀ «... وَمَنْ لَمْ یَحكُمْ بِما اَنْزَلَ اللّٰهُ فَأولٰئِكَ هُمُ الْكافِرونَ» (مائده/ 5/ 44)، «... وَمَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما اَنْزَلَ اللّٰهُ فَأولٰئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ» (مائده/ 5/ 45) و «... وَمَنْ لَمْ یَحْكُمْ بِما اَنْزَلَ اللّٰهُ فَأولٰئِكَ هُمْ الْفاسِقُونَ» (مائده/ 5/ 47) را بدون در نظر گرفتن آنکه ماقبل آنها ناظر به شرایط یهود و نصارا ست، در هم تلفیق کرده، و از آنها برابری هر فسق و ظلمی با کفر را نتیجه گرفته است؛ نظریهای که خوارج بدان شهرت یافتهاند (نک : مبرد، 3/ 1220).برخی از متأخران صحابه چون ابن عباس از این روش با عنوان «ضرب القرآن بعضه ببعض» انتقاد کردند (ابن ابی شیبه، 6/ 142) و در روایتی از امام باقر (ع) حاصل این روش کفر دانسته شده است (برقی، 212؛ کلینی، 2/ 632، 633؛ عیاشی، 1/ 18؛ ابن بابویه، «عقاب ...»، 280). برخی از تابعین و اتباع آنان چون مجاهد و ابوحمزۀ ثمالی، عملاً در تفسیر خود بارها آیات قرآنی را به آیات دیگر تفسیر کردهاند (نک : سورتی، 38؛ حرزالدین، 62)، اما گویی تفسیر آنان بی تکیه بر یک سنت تفسیری نبوده است.در منابع روایی اهل سنت حتى در حدیثی به گفت وگو در باب قدر در زمان حیات پیامبر (ص) با استناد به آیات اشاره شده، و نقد «ضرب القرآن بعضه ببعض» از زبان شخص پیامبر(ص) نیز نقل شده است (ابن ماجه، 1/ 33؛ لالکایی، شرح، 1/ 115؛ ابن عساکر، تاریخ...، 59/ 320)؛ اگرچه مطرح بودن چنین گفتمانی در عصر نبوی به شدت مورد تردید است، اما وجود این حدیث حکایت از موج انتقاد نسبت به «ضرب القرآن...» در سدههای 2 و 3ق دارد. در همان سدۀ 3ق، حکیم ترمذی آن را به صورت نظری نقد کرده است (نک : 2/ 245)، اما در سدههای پسین اصطلاح «ضرب القرآن» به ندرت استفاده شده است (مثلاً نک : ابن حزم، الاحکام، 1/ 96). در واقع پس از ریشه کنی خوارج تندرو فضای تفسیری نیز از خودبسندگی قرآن فاصله گرفته، و تمسک به سنت و سیره بر تفسیر غلبه داشته است. در سدههای میانی، استفاده از قرآن برای فهم آن، بار دیگر با عنوان «تفسیر قرآن به قرآن» مورد توجه مفسران قرار گرفته، اما در این نگرش، سنت در موازات قرآن به عنوان منبع تفسیر مورد توجه بوده، و جز نزد برخی از مفسران اصلاح طلب در سدۀ اخیر، تکیه بر خودبسندگی قرآن نبوده است (نک : بخشهای پسین).
طی سدههای 2 و 3ق که از آن میتوان به عصر تدوین در تاریخ علوم اسلامی یاد کرد تا سدههای 4 و 5 ق که دورۀ تدقیق و ساختیافتگی علوم اسلامیاست، تفسیر قرآن به شدت به علوم دیگر وابسته بوده است. این وابسته نه از آنرو ست که به تفسیر با دیدۀ اهمیت نگریسته نمیشده، بلکه از آنجا ست که بخش مهمی از فعالیت عالمان در رشتههای مختلف علوم اسلامی، در عمل تفسیر قرآن بوده است. تفسیر قرآن نه دلمشغولی صنفی به عنوان مفسران، كه دلمشغولی همۀ اصناف عالمان بوده، و وحدت رویهای نیز بر آن حاكم نبوده است. تفاسیر نوشته شده طی سدههای 2-5 ق را میتوان در چند گروه مشخص طبقهبندی کرد: بخشی از آنها تفاسیر مأثور هستند که توسط عالمان اصحاب حدیث گرد آمدهاند و جز نکات کوتاه و محدود از نویسنده، در بر دارندۀ محتوایی جز منقولات تفسیری از صحابه و تابعین نبودهاند (نک : بخش تفسیر مأثور). بخش دیگری از تفاسیر این دوره را آثار تفسیری عالمان متکلم از معتزلی، اشعری و امامی تشکیل میدهد که طی آن، آیاتی را که ظاهر آنها موافق موضع کلامیشان بوده، بسط داده، و آیات به ظاهر مخالف را به وفق مذهب خود تأویل کردهاند. مبنای عمل اینان همان مبنای عملشان در استدلالات کلامی بوده است و سخن مستقلی دربارۀ منابع تفسیر، غیر از آنچه دربارۀ منابع کلام آمده، گفته نشده است.در طیف دیگری، فقیهان در تفسیر خود از همان روشهای بسط داده شده در دانش اصول فقه بهره جستهاند و صوفیه و عارفان نیز در تفاسیر محدودی که نوشتهاند، به همان شیوه و بر پایۀ همان منابع سخن گفتهاند که دیگر آموزههای خود را تبیین کردهاند.
در اواخر سدۀ 3ق و طی سدۀ 4ق، كاربرد عنوان «المفسر» برای برخی از شخصیتها در اسانید روایات دیده میشود كه پدیدهای نوظهور است. از آن جملهاند: ابوعلی حسین بن بندار، مفسر استرابادی (د 292ق، سهمی، تاریخ ...، 523، جم )، ابوبكر محمد بن علی بن سهل، مفسر مروزی (د 296ق، اسماعیلی، 1/ 493؛ سهمی، همان، 396، سؤالات ...، 272)، پدرِ ابواحمد عبدالله بن محمد بن ناصح فقیه دمشقی (د 365ق) كه به اعتبار شهرت پدرش، ابن المفسر خوانده میشد (كتانی، 101؛ ابوعمرو دانی، 3/ 683، جم ؛ قاضی قضاعی، 1/ 73، جم ؛ ضیاء مقدسی، 10/ 195)، عمار بن یزید مفسر (ابن حبان، کتاب المجروحین، 1/ 137)، ابوعبدالله محمد بن موسى ایلی مفسر (طبرانی، المعجم الصغیر، 2/ 106، جم ؛ بیهقی، احمد، شعب ...، 4/ 143)، ابوبكر محمد بن ابراهیم مفسر (همان، 4/ 121)، ابوبكر دینوری مفسر (زنده در 288ق، ابونعیم، حلیة، 4/ 42، 9/ 339)، محمد بن قاسم مفسر استرابادی، راوی تفسیر امام حسن عسكری (ع) (ابن بابویه، التوحید، 47، جم ، عیون، 1/ 5، جم ) و ابوبكـر احمد بن محمـد، از شیوخ حاكم نیشابوری (د 405ق) كه به اعتبار شهرت پدرش ابن المفسر خوانده میشده است ( احكام ...، 1/ 42)، علی بن عبدالحمید مفسر واسطی (فرات كوفی، 617)، و ابومحمد عبدالله بن عطیة بن حبیب مفسر دمشقی (مروزی، تعظیم ...، 85، اسانید ملحق؛ ابن عساكر، تاریخ، 31/ 30). با آنكه تألیف تفسیری از سدۀ 2ق آغاز شده بود، ولی هیچیك از شخصیتهای یاد شده دارای تألیفی شناخته در تفسیر نیستند. حتى نسبت تألیفی مبهم به فرد اخیر، ابن عطیه، در برخی منابع متأخر (مثلاً ادرنوی، 86؛ GAS, I/ 45) ناشی از سوء تفاهم است. بر این پایه باید پذیرفت که نخستین كاربردهای عنوان «مفسر» دربارۀ كسانی است كه فعالیتی شفاهی در حیطۀ اخبار تفسیری و معانی القرآن داشتهاند و آنان كه تألیفی در تفسیر داشتهاند، در آن سده هنوز به عنوان صنف علمی، به اصناف متنوع تعلق داشتهاند.همچنین از اواسط همین سده نمونههایی به ثبت رسیده كه برای آن دسته از راویان كه تفسیری را از متقدمان روایت كرده بودند، نیز تعبیر «المفسر» به كار رفته است. از آن جمله میتوان به تعبیر «یعرف بابی محمد المفسر» برای موسی بن عبدالرحمان ثقفی صنعانی (د ح 190ق)، راوی تفسیر ابن جریج از عطاء از ابن عباس در الكامل ابن عدی (6/ 349) و یادكرد مكرر از محمد بن قاسم استرابادی مفسر از سوی ابن بابویه به عنوان راوی تفسیر منسوب به امام حسن عسكری (ع) (مثلاً التوحید، 47، جم ، عیون، 1/ 5، جم ) سخن آورد.تنها در یادكردهای ثبت شده از سدۀ 5 ق است كه كاربرد تعبیر مفسر برای فردی دیده میشود كه به عنوان مؤلف در تفسیر شناخته است. نمونۀ شاخص آن، یادكرد مكرر از ابوالقاسم حسن بن محمد بن حبیب با تعبیر مفسر است (مثلاً نك : سهمی، تاریخ، 187، جم ، اسانید ملحق؛ ثعلبی، 10/ 10، 267؛ بیهقی، احمد، السنن، 1/ 318، جم ؛ حسكانی، 2/ 363). ابوالقاسم ابن حبیب نیشابوری (د 406ق) صاحب یكی از نخستین نمونههای تفسیر مأثور مجرد از سند است و میدانیم كه اتخاذ چنین روشی در ثبت احادیث تفسیری در آن دورۀ زمانی، حركتی نو و مورد انتقاد بوده است. دور نیست اگر گفته شود كه در سدۀ 5 ق، تعبیر مفسر به معنای عالمی پردازنده به تألیف تفسیری است كه به روشهای اصحاب حدیث پایبندی نشان نداده و «نه محدث» بوده است.در تأیید این گمانه باید اشاره كرد كه از دیگر شخصیتهای نامبردار با لقب مفسر در سدههای 5 و 6 ق میتوان به ثعلبی، شاگرد ابن حبیب و واحدی، شاگرد ثعلبی نیز اشاره كرد كه همان سبك تألیف را ادامه دادهاند (همو، 1/ 144، جم ؛ سمعانی، التحبیر، 1/ 247، جم ؛ ابن عساكر، تاریخ، 1/ 151، جم ). در واقع كاربرد مفسر برای مؤلفانی كه تفسیر مأثور مجرد نوشتهاند، مرحلهای برای انتقال به معنای جدیدتر واژه است.در سدۀ 6 ق، كاربرد تعبیر مفسر برای طیف وسیعتری از مؤلفان كتب تفسیری چون مقاتل بن سلیمان (فخرالدین، التفسیر، 1/ 569)، محمد بن مسعود عیاشی (حسكانی، 1/ 30)، احمد بن حسن فلكی ( ابن شهرآشوب، مناقب، 1/ 167، جم ) و هبة الله بن سلامۀ بغدادی (ابن جوزی، زاد، 1/ 157، جم ) به چشم میخورد (نیز نک : واحدی، 11؛ حسكانی، 1/ 64؛ طبرسی، مجمع، 10/ 210).كـاربرد تعبیر «مفسر» در معنای كلـی آن ــ یعنی هر آنكه دست به تفسیـر قرآن زنـد ــ اگرچه طی سدههای 4 و 5 ق نمونههایی مبهم و نادر دارد (مثلاً سراج، 69؛ سورآبادی، 1/ 3)، از اواسط سدۀ 6 ق به طور جدی در منابع دیده میشود (مثلاً نک : ابن شهرآشوب، متشابه ...، 1/ 9، 38، جم ؛ فخرالدین، همان، 1/ 323، 3/ 460). در مجموع باید گفت كه اصطلاح مفسر، در معنای مضیّق خـود ــ گـویندۀ تفسیـر ــ از اواخر سـدۀ 3ق شكـل گرفتـه، در مرحلۀ انتقالی در سدۀ 5 ق به معنای مضیق دیگر ــ مؤلف تفسیر مأثور مجرد ــ نیز کاربرد داشته، و از اواسط سدۀ 6 ق دچار توسعۀ معنایی شده، و به معنای هر تفسیركنندۀ قرآن به كار رفته است.
به دنبال تأسیس مدارس مهم جهان اسلام در اواخر سدۀ 4 و طی سدۀ 5 ق، چون جامع الازهر، مدارس نظامیه و دهها مدرسۀ دیگر، تحولات مهمی در نظام آموزشی حوزههای دینی رخ نمود. این حوزهها كه آموزش علوم مختلف در عرض یکدیگر را با نسبتهای متفاوت برای دست یافتن به تخصصهای گوناگون دنبال میکردند، آموزش علوم اسلامی را از سنتی صنفی متحول ساختند و با بنیاد نهادن سنتی مدرَسی، زمینهساز وقوع یك بازتعریف در جایگاه و كاركرد هر علم شدند.از سوی دیگر، بسته شدن باب برای ایجاد مذاهب جدید كلامی و فقهی در سدۀ 4ق و وارد شدن مذاهب موجود در مسیر توسعۀ نظری، عالمان كلام و فقه را بیشتر به رویكردی انقباضی نسبت به حیطۀ فعالیت خود، تخصصی كردن حیطههای علوم و دوری گزیدن از توسعهطلبی و دستاندازی به حیطۀ علوم مختلف سوق داد.به عنوان واقعهای درون حیطۀ علمی تفسیر نیز باید به این واقعیت اشاره كرد كه نویسندگان كتب تفسیری از اصناف گوناگون علما، اعم از متكلم، فقیه، محدث، مقری و ادیب، در سدۀ 5 ق به این واقعیت اذعان داشتند كه برای فهم قرآن باید نگاهی تكبعدی را كنار نهاد و از دستاوردهای علوم مختلف در فهم قرآن بهره گرفت. راه یافتن اخبار تفسیری و مباحث فقهی به كتب تفسیری ادبا و توجه گستردۀ متكلمان و فقیهان به ظرایف ادبی در نگارش تفسیری، به تفصیل در بخش دوم همین مقاله بررسی شده است.مجموع این جریانهای مهم برون و درون عالم تفسیر ، موجب گردید تا رابطۀ تفسیر با گرایشهای دانشی چون کلام و فقه و امثال آن، از سدۀ 6 ق رابطهای ابزاری گردد و تفسیر به عنوان علمـی مستقل و مصرفكننـدۀ دستاورهای علـوم مختلف شناختـه شود.در سخنی کوتاه، باید گفت: طی سدههای نخستین تا سدۀ 6 ق، با آنکه تفاسیر به طبع از منابعی برمیخاستهاند، اما مبحثی مستقل به عنوان منابع تفسیر مطرح نبوده است. اما سدۀ 6 ق سدۀ استقلال دانش تفسیر است و همین استقلال نیازهای جدیدی را نیز در پیش روی تفسیر نهاده است.مفسران به شدت نیازمند ساماندهی به اصول و مبانی خود در تفسیر، درونی سازی دستاوردهای چند رشتهای سدههای گذشته و سامان دادن آنها در قالب ساختاری یكپارچه و هماهنگ بودند. نخستین گامها در مسیر این ساماندهی، مقدمههای كوتاه و بلندی بود كه برخی از مفسران بر تفسیر خود نگاشتند و در آنها موضوعاتی را از سنخ مطالبی مطرح كردند كه بعدها «علوم قرآنی» نام گرفت. نمونۀ مقدمهای كوتاه از این دست، مقدمۀ فضل بن حسن طبرسی بر مجمع البیان و نمونهای از مقدمۀ بلند، مقدمۀ ابن عطیه بر المحرر الوجیز است.
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید