خمینی، روح الله
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
شنبه 15 مرداد 1401
https://cgie.org.ir/fa/article/240871/خمینی،-روح-الله
پنج شنبه 14 فروردین 1404
چاپ شده
22
آقا روحالله در چهارماهگی پدرش را از دست داد و تحت تربیت عمهاش، صاحبه خانم قرار گرفت. خردسال بود که وارد مکتبخانه شد و نخستین آموزگارش، ملاابوالقاسم، پیرمردی بود که برادران بزرگترش پیشتر نزد او درس آموخته بودند (پسندیده، مرتضى، خاطرات، 216). پس از ادبیات عرب، دروس ابتدایی و مقدمات را نزد داییاش، حاج میرزا محمدمهدی، و منطق را نزد حاج میرزا رضا نجفی، شوهر خواهر خود فرا گرفت (همان، 216-217). پس از آموزش مقدمات، در 19سالگی (1339 ق)، برای ادامۀ تحصیل بـه حوزۀ اراک رفت و در مدرسۀ سپهداری حجره اختیار کرد (نک : همو، «گفتوگو»، 1 / 29، قس: خاطرات، 217؛ مؤسس ... ، 89؛ سبحانی، 3 / 200؛ انصاری، حدیث، 17؛ مرادینیا، منزل ... ، 33). در آنجا، منطق را نزد شیخ محمد گلپایگانی، اصول را نزد شیخ محمدعلی بروجردی، و فقه را نزد شیخ عباس اراکی فرا گرفت (همانجاها). با انتقال حوزۀ علمیۀ اراک به قم در 1340 ق، ایشان نیز به قم رفت (روحانی، 1 / 39-40). در آن دیار، مطول را نزد میرزا محمدعلی ادیب تهرانی، مکاسب را نزد سید محمدتقی خوانساری، و کفایه را نزد سیدعلی یثربی کاشانی آموخت. با سپری کردن دورۀ سطح، در درس خارج آیتالله یثربی حاضر شد؛ همچنین در 1345 ق امکان آن را یافت تا در درس خارج فقه آیتالله حائری شرکت نماید (سبحانی، 3 / 201؛ پسندیده، همانجا). در دومین سال شرکت در درس وی، با شیخ محمدرضا نجفی مسجدشاهی از علمای اصفهان که مدت کوتاهی در قم بود و کتاب خودش، نقد فلسفۀ داروینیسم را تدریس میکرد، آشنا، و در درسش حاضر شد؛ او همچنین عروض و قافیه را هم نزد مسجدشاهی بیاموخت (سبحانی، 3 / 201-202؛ محمد قاسم، 106). از دیگر سو در همین دوره، گرایش او به فلسفه سبب حضورش در درس میرزا علیاکبر حکمی یزدی گشت. اگرچه آقامیرزا علیاکبر به دلیل گرایش و تبحر در فلسفه غالباً مورد بیمهری حوزویان قرار میگرفت، اما امام خمینی بدون التفات به این امر در درس او حاضر شد و از او بهرهها برد. امام خمینی حتى در مواردی ضمن جانبداری از فلسفه و نیز از این شیخ و استاد خود، از او به عنوان حکیمی یاد کرده که بدون پشتوانۀ واقعی، مورد انتقاد قرار گرفته است و برخی کسان دربارهاش به نادرست به قضا پرداختهاند (نک : تفسیر ... ، 187- 188، شرح چهل حدیث، 505). به هر روی، وی سپس به مدت 4 سال نزد سیدابوالحسن رفیعی قزوینی، منظومۀ حاج ملاهادی سبزواری را فراگرفت؛ سپس بر آن شد تا در درس اسفار ایشان شرکت کند؛ اما از آنجا که اسفار صدرالمتألهین را پیشتر با میرزا خلیل کمرهای مباحثه نموده بود، در جایی گفته است که «پس از دو یا سه جلسه» حضور در درس علامه رفیعی، «ملتفت شدم درس ایشان را میدانم و نیازی به خواندن اسفار ندارم» (روحانی، 1 / 40؛ مرادینیا، منزل، 37 بب ).آشنایی آقاروحالله با آیتالله شاهآبادی در 1347 ش / 1307 ق، سبب شد تا در درسهای عرفانی خصوصی استاد به مدت 6 سال حاضر شود (شاهآبادی، 3 / 253- 258؛ انصاری، حدیث، 7) و بخشهایی از مفاتیح الغیب قونوی و منازل السائرین و شرح مصباح الانس را نزد ایشان فراگیرد. حاشیۀ امام بر مفاتیح الغیب، در همان زمان انجام شد (شاهآبادی، همانجا؛ مرادینیا، همان، 42-45). امام خمینی از آیتالله شاهآبادی بسیار تأثیر پذیرفت، چنانکه وی را پیر خود میخواند و ضمن استشهاد به وی در آثار عرفانیاش، غالباً از او با عنوان «شیخ عارف کامل ما، شاهآبادی» یاد میکرد.گرایش به عرفان، آقاروحالله خمینی را از فقه و اصول دور نکرد، و سرانجام در 1313ش / 1353ق به درجۀ اجتهاد نائل شد. با درگذشت استادش، شیخ عبدالکریم حائری (1315ش / 1355ق)، آقاروحالله بهجز مدت کوتاهی نزد آیتالله بروجردی، که هم از نظر سنی و هم طبقۀ رجالی در جایگاه استاد وی بود، به درس کس دیگری نرفت. البته در آن زمان آیتالله خمینی تحصیلات خود را به کمال رسانده، و به تازگی به درجۀ اجتهاد نائل گشته بود، اما با حضور آیتالله بروجردی در قم، به گفتۀ خود وی «برای ترویج (جایگاه) ایشان» در درس او حضور یافت (محمدقاسم، 22).در همین زمان، برای تکمیل مراتب فقه و اصول خود با چند تن از افاضل حوزۀ قم، همچون آیتالله صدر، آیتالله زنجانی، و نیز آیتالله سیدمحمد محقق داماد، داماد شیخ عبدالکریم حائری، جلسات مباحثه تشکیل میدادند؛ حاج میرزا خلیل کمرهای، حاج شیخحسن فرید گلپایگانی و آقا ریحانالله نخعی گلپایگانی، از دیگر همبحثهای آیتالله خمینی در قم بودند (سبحانی، 3 / 203). با گذر از مراحل یادشده، عملاً از همین حدود زمانی حضور اجتماعی امام خمینی به ویژه در ساحت مبارزات سیاسی ـ فرهنگی آغاز شد. دو سطح از حیات امام در قالب مبارزات سیاسی، و آنچه به مباحث زندگی فرهنگی مانند درسآموزی، تدریس، تألیف و جز آن مربوط میشود، در بخش VI. سیرۀ علمی، در همین مقاله بررسی خواهد شد.
زندگی سیاسی امام خمینی را باید به عنوان ذیلی بر حضور اجتماعی ایشان در نظر آورد. جملهای کلیدی از ایشان بیانگر این واقعیت است که درک اجتماعی وی سبب میشد تا با منظری متفاوت به موضوعات پیرامون خود بنگرد؛ به همین دلیل خود را «از بچگی در جنگ» با ظلم حاکم میدیده است. برخی رخدادها در عصر پهلوی اول، و تداوم آنها در دورۀ پهلوی دوم، سبب میشد که مواجهۀ اجتماعی ایشان، بهویژه در دو سو تمرکز یابد: پاسداری از کیان مرجعیت، بهعنوان مهمترین نهاد کارآمد اجتماعی و عملگرا در تقابل با ستم، و تقابل با کنش سیاستمداران حکومتی در نیل به آنچه غیرخدایی است.بر همین مبنا سالهای دهۀ 1320 ش را باید عصر آغازین بروز ظرفیتهای ظلمستیزانۀ امام خمینی در مواجهات اجتماعی ـ سیاسی دانست؛ چه، با درگذشت آیتالله سیدابوالحسن اصفهانی، مرجع تقلید شیعیان، آیتالله خمینی، که معتقد به مرجعیت واحد و مسلط بود، برای جانشینی آیتالله بروجردی و دعوت از ایشان برای هجرت به قم و پذیرش زعامت حوزۀ علمیه پای فشرد (انصاری، حدیث، 16)، و حتى با داشتن درجۀ اجتهاد، به قصد «ترویج ایشان» (همان، 27؛ محمد قاسم، 22)، در درس او شرکت میکرد. آیتالله بروجردی هم که روحیات آیتالله خمینی را میدانست، مأموریتهای مهمی را به او محول مینمود؛ چنانکه بارها برای حل برخی مسائل با اختیارات تام، وی را به شهرهایی همچون مشهد و نهاوند رهسپار کرد. همچنین پیرامون نزاعی که به تحریک حزب توده روی داده، و منجر به کشته و مجروح شدن عدهای گشته بود، آیتالله بروجردی، آیتالله خمینی را مسئول پیگیری ماجرا و مصاحبه با خبرنگاران کرد (نک : سلطانی، 43). همچنین امام خمینی و آیتالله مرتضى حائری در 1328 ش طرح اصلاح و ساماندهی امور حوزۀ علمیۀ قم را تدوین کردند و ابتدا نظر موافق آیتالله بروجردی را جلب نمودند، اما در مرحلۀ اجرا با فشار طیفی از روحانیون مقدسمآب مخالف امام، آیتالله بروجردی از انجام آن منصرف گردید. آیتالله حائری متأثر از این واقعه برای مدتی به مشهد هجرت کرد، اما امام خمینی بر همان مبنای تقویت زعامت حوزۀ علمیه و امیدی که به تحولات آیندۀ حوزه داشت، به همراهی خویش با آیتالله بروجردی ادامه داد (انصاری، حدیث، 17).توجه آیتالله خمینی تنها به موضوعات اجتماعی و سیاسی ایران محدود نمیشد؛ در 1327 ش / 1948 م که طبق مصوبۀ سازمان ملل متحد، در بخشی از فلسطین، دولت اسرائیل پایهگذاری شد، ایشان همگام با بسیاری از علمای ایران، با صدور بیانیهای این اقدام استعماری را محکوم کرد. درواقع، بهجز آنچه پیشتر در کتاب کشف الاسرار در مباحث سیاست و اقتصاد و جز آن بیان کرده بود (نک : ادامۀ مقاله)، صدور بیانیۀ استوار وی در نقد تشکیل دولت اسرائیل، در شمار نخستین نمودهای سیاسی آشکار او به شمار میرود. در پی ترور نافرجام حسین علا، نخستوزیر وقت، توسط فداییان اسلام در آبان 1334 (عاقلی، 2 / 59-60)، نواب صفوی و 7 تن از یارانش دستگیر شدند. آیتالله خمینی که نواب را میشناخت، تلاش کرد تا از اعدام او جلوگیری کند. درخواست او برای دخالت آیتالله بروجردی، بیحاصل ماند. وی همچنین نامههایی به آقایان بهبهانی، صدرالاشراف و حاجآقارضا رفیع نوشت و خواستار دخالت آنها برای جلوگیری از اعدام نواب صفوی شد (نک : رجبی، 1 / 234؛ سلطانی، 36- 38)، اما به توفیقی نرسید و اعدام نواب و یارانش روی داد (انصاری، همان، 24؛ عاقلی، 2 / 60-62).پس از رحلت آیتالله بروجردی در فروردین 1340 (1380ق)، در دورۀ نخستوزیری امینی لایحۀ «اصلاحات» در همان سال به تصویب رسید؛ امینی به منظور جلب موافقت و همراهی علما به قم رفت و با آیتالله گلپایگانی، آیتالله مرعشی نجفی، آیتالله خمینی و آیتالله شریعتمداری پیرامون مسائل کشور دیدار و مذاکره نمود (روحانی، 1 / 137؛ امجد، 70-74). در این دیدار، آیتالله خمینی ضمن سخنانی پندآموز، با صراحت وظیفۀ روحانیت را مبارزه با دیکتاتوری و تقویت نهضتهای ملی و مردمی یاد کرد (عقیقی، 2 / 77-79؛ امجد، 73).سال بعد از آن، در مهر 1341، طرح لایحۀ انجمنهای ایالتی و ولایتی از طرف دولت تصویب شد و در آن تلاش شده بود به گونهای جایگاه اسلام و قرآن تحتالشعاع قرار گیرد. به موجب این لایحه، شرط اسلام برای انتخابکنندگان و انتخابشوندگان انجمنها حذف شده بود. همچنین در بخش مربوط به سوگند مراسم تحلیف، به جای نام قرآن، از لفظ کتاب آسمانی استفاده شده بود؛ لفظی که دارای معنای عام است و هر کتاب آسمانی را در بر میگیرد. امام خمینی با تشکیل جلسات پیاپی و ارسال نامههایی به نخستوزیر وقت و شاه، به شدت با این لایحه به مقابله پرداخت. چون غائله به درازا کشید، آیتالله با تهییج مردم، حکومت را ملزم به پذیرش نمود و در آذر همان سال هیئت دولت لغو لایحه را اعلام کرد (انصاری، حدیث، 28 -31؛ مبارزات ... ، 27 بب ؛ رجبی، 1 / 191-196).شاه در دی ماه 1341 با توصیه و فشار دولت آمریکا اعلام کرد اصول ششگانۀ اصلاحات خویش را تحت عنوان انقلاب سفید به رفراندوم خواهد گذاشت. در این زمان احزاب ملیگرا با شعار «اصلاحات آری، دیکتاتوری نه» به تصمیم رژیم شاه پهلوی، چراغ سبز نشان دادند. احزاب چپگرا نیز همصدا با رادیو مسکو اصول انقلاب سفید شاه را مترقی خواندند (انصاری، همان، 41). امام خمینی مراجع و علمای بزرگ قم را به نشست تصمیمگیری فراخواند. آیتالله کمالوند به نمایندگی از سوی امام و دیگر مراجع تقلید قم پیام هشدار ایشان را در ملاقات با شاه ابلاغ کرد. در این دیدار، شاه با تهدید به خشونت بر عملی ساختن تصمیم خویش تأکید کرده بود (همان، 42). امام خمینی بار دیگر مراجع و علمای قم را به نشست چارهجویی فرا خواند. در این جلسه برخی از علمای محافظهکار مخالفت با شاه را مبارزۀ بیثمر و مقابلۀ «مشت با درفش» میدانستند، اما با روشنگری و پافشاری امام، سرانجام تصمیم بر آن شد تا مراجع و علمای حوزه مخالفت خویش با رفراندوم غیرقانونی شاه و تحریم شرکت در آن را اعلام کنند (همانجا). امام نیز بیانیهای شدیداللحن در دوم بهمن 1341 انتشار داد (صحیفه ... ، 1 / 135-137). بازار تهران در همراهی با اعتراض امام و دیگر مراجع تقلید تعطیل شد و اجتماع مردم مورد هجوم مأموران رژیم شاه قرار گرفت (انصاری، همان، 32). شاه به قصد ایجاد شکاف در بین مراجع و علمای حوزه عازم قم گردید. امام خمینی با پیشنهاد استقبال مقامات روحانی از شاه به شدت مخالفت کرد و حتى خروج از منازل و مدارس را در روز ورود شاه به قم (چهارم آبان 1341) تحریم کرد. شاه خشم خویش را در سخنانی خطاب به جمعیتی که عمدتاً از مأمورین و عوامل رژیم اعزامشده از تهران بودند، با به کار بردن تعابیر تهدیدآمیز و بیادبانه علیه روحانیت ابراز نمود و روحانیون مخالف خویش را ارتجاع سیاه نامید (همانجا). بدین ترتیب علنی شدن مخالفتهای امام با حکومت شاه، مخصوصاً در بهمن 1341 مسیری نوین یافت. در این زمان آیتالله خمینی پیشاپیش دیگر علما همچون آیات عظام خوانساری، بهبهانی، گلپایگانی، نجفی، شریعتمداری، و حاج شیخ مرتضى حائری با تحریم همهپرسی برای تصویب طرح انقلاب سفید، مخالفت خود با این طرح را ابراز داشتند. بهرغم پذیرش تحریم همهپرسی از سوی مردم، رسانههای رژیم شاه تصویب آن را با اکثریت قاطع ملت ایران اعلام کردند (انصاری، حدیث، 42؛ مبارزات، 41- 48؛ رجبی، 1 / 200-203). اما آیتالله خمینی، به عنوان مرجع تقلید با سخنرانیهای خویش دامنۀ اعتراض علیه رفراندوم فرمایشی شاه را وسعت بخشید. بیانیۀ معروف به اعلامیۀ نُهامضایی که به قلم ایشان نگارش یافته بود و به امضای 8 تن دیگر از مراجع و علمای بزرگ قم رسیده بود، منتشر گردید (صحیفه، 1 / 150). ایشان در این بیانیه از انقلاب سفید شاه به انقلاب سیاه تعبیر کرد و خواستار «تغییر دولت مستبد به جرم تخلف از احکام اسلام و تجاوز به قانون اساسی» گردید. وی با سخنرانی خویش در آستانۀ سال نو و همچنین با صدور پیامی به علما و روحانیون در اعتراض به اقدامات رژیم شاه، جشنهای نوروز سال 1342 را تحریم کرد و نوروز آن سال را عزای ملی اعلام نمود (همان، 1 / 156-165؛ انصاری، همان، 33).سرانجام مجموعۀ واکنشهای امام و دیگر روحانیان سبب شد تا در 2 فروردین 1342، مصادف با وفات امام جعفر صادق (ع)، حکومت به خشونت بگراید. در مجلس عزایی که آیتالله خمینی به مناسبت وفات امام ششم (ع) در منزل خود برگزار نمود، ایادی رژیم آشوب برپا کردند؛ آیتالله با تهدید، آنها را از این عمل برحذر داشت، اما غائله به بیرون از منزل وی کشیده شد. آشوبگران و مأموران مسلح با یورش به مجلس عزای مشابهی که در مدرسۀ فیضیه توسط آیتالله گلپایگانی برقرار بود، فاجعهای را رقم زدند. بهرغم تصور رژیم، این کشتار نهتنها خللی در روش آیتالله خمینی به وجود نیاورد (انصاری، حدیث، 34؛ رجبی، 1 / 205-210)، بلکه وی در 13 فروردین 1342 با صدور اعلامیهای با عنوان «شاهدوستی یعنی غارتگری» صراحتاً در برابر تهدیدهای شاه اعلام کرد: «من اکنون قلب خود را برای سرنیزههای مأمورین شما حاضر کردهام، ولی برای قبول زورگوییها و خضوع در مقابل جباریهای شما حاضر نخواهم کرد» (صحیفه، 1 / 179؛ انصاری، همان، 35). امام خمینی در این بیانیه با اعلام حکم تحریم تقیه، مبارزات را از محاق خارج نمود (طاهری، 1 / 183). ایشان در سخنرانی مهمی که پس از چهلم شهدای فیضیه ایراد کردند، با افشای روابط رژیم شاه و اسرائیل، از سکوت علما و حوزههای علمیه بهویژه حوزۀ نجف انتقاد کرد و سکوت در چنین شرایطی را همراهی با رژیم جبار نامید (همان، 1 / 213)؛ حتى امام خمینی و کسانی همچون آیتالله گلپایگانی و شریعتمداری، پیشنهاد مهاجرت دستهجمعی علما به نجف اشرف را که از سوی آیتالله حکیم به عنوان اعتراض به فاجعۀ فیضیه مطرح شده بود، مصلحت ندانستند و انجام چنین عملی را موجب تضعیف و اضمحلال حوزه بیان داشتند ( اسناد ... ، 1 / 84؛ مبارزات، 48-51). امام خمینی در پیامی به همین مناسبت بر ادامۀ مبارزه تا نیل به احدیالحسنیین: شهادت یا پیروزی تأکید کرد و در پایان آن نوشت: «انّی لا اری الموت الّا السعادة و لا الحیاة مع الظالمین الّا برماً» (صحیفه، 1 / 183؛ انصاری، همان، 50). همچنین ایشان به مناسبت چهلم شهدای فیضیه از همراهی علما و ملت ایران با کشورهای اسلامی در رویارویی با اسرائیل غاصب سخن گفت و با بیان اینکه «من مصمم هستم که از پا ننشینم تا دستگاه فاسد را به جای خود بنشانم» (صحیفه، 1 / 186)، عزم قاطع خویش در مبارزه با رژیم شاه را نشان داد (انصاری، همان، 41).سخنرانی آیتالله خمینی در 13خرداد 1342، مصادف با عاشورای حسینی، به عنوان نقطۀ عطف مخالفت علنی وی با رژیم پهلوی و سرآغاز قیام 15 خرداد است. او در این سخنرانی کوبنده، که گاه از آن به عنوان نخستین پایههای انقلاب اسلامی ایران یاد میشود، صهیونیسم و آمریکا و شاه را به شدت مورد انتقاد قرار داد. وی در این سخنرانی اثرگذار، مردم را به مقابله با ظلم تهییج نمود. بسیاری از احزاب سیاسی نیز همچون نهضت آزادی، به رهبری مهندس مهدی بازرگان، در حمایت از این دعوت، به مردم پیوستند (مبارزات، 60-62؛ فلسفی، 257-271). در پی این اقدامات، مأموران حکومتی صبح 15 خرداد با یورش به منزل آیتالله خمینی، وی را دستگیر کردند و پنهانی به حبس بردند؛ همزمان آیتالله محلاتی در شیراز و آیتالله قمی در مشهد نیز دستگیر شدند (خلجی، 238-239؛ مبارزات، 65-67؛ پسندیده، مرتضى، خاطرات، 227). در اولین ساعات روز 15 خرداد مردم قم و اطراف آن با اطلاع از دستگیری امام خمینی یکپارچه و با شعار «یا مرگ یا خمینی» قیام کردند. رژیم شاه ناگزیر از گسیل نیروی نظامی به این شهر گردید و قیام مردم را به شدت سرکوب کرد. با فراگیر شدن این خبر، مخصوصاً در محافل تهران، موج تظاهرات که از 13 خرداد آغاز شده بود، در 15 خرداد به اوج رسید. راهپیمایی مردم ورامین که دست از جان شسته و کفنپوش با شعار «یا مرگ یا خمینی» به سمت تهران به حرکت درآمده بودند، در میانۀ راه با یورش مأمورین نظامی به شدت سرکوب شد. جمعیت زیادی از معترضان جنوب تهران که در پیشاپیش آنان طیب حاجرضایی و حاج اسماعیل رضایی ــ کـه بعـداً دستگیر و به جوخۀ اعدام سپرده شدند ــ حضور داشتند، به سوی مرکز شهر به راه افتادند. تظاهرات مردم تهران در اطراف بازار و مرکز شهر رو به وسعت نهاد و در نهایت منجر به درگیری با مأموران حکومتی، و کشتار و دستگیری انبوهی از مردم، و بروز فاجعۀ 15خرداد شد. نظیر همین وقایع در مشهد، شیراز و دیگر شهرها نیز به وقوع پیوست (انصاری، همان، 41- 48). گستردگی قیام 15 خرداد بدان حد بود که اسدالله علم، نخستوزیر شاه در خاطراتش از این روز خطاب به شاه مینویسد: «اگر ما عقبنشینی کرده بودیم، ناآرامی به چهارگوشۀ ایران سرایت میکرد و رژیم ما با تسلیم ننگآوری سقوط میکرد» (همان، 45). این وقایع و دستگیری امام خمینی و برخی دیگر از علما و روحانیون همچون آیتالله قمی، بازتاب برونمرزی شدیدی یافت؛ افزون بر نامههای ارسالی بزرگان و علمای اسلام از شیعه و سنی به مراجع مختلف، و نیز مخاطب قرار دادن دولت ایران، انبوهی از رسانههای گوناگون کشورهای اسلامی به تقبیح این رخداد و دستگیریها پرداختند (منصوری، 2 / 18؛ مدنی، 2 / 46-52؛ مبارزات، 67 بب ).در 11 مرداد آن سال، امام را از زندان به حبس خانگی در تهران منتقل کردند. در رسانهها از این انتقال به عنوان سازش آیتالله یاد شد؛ امام در طی برخی دیدارها با کسان، به رد این تهمت پرداخت و تداوم مبارزه را متذکر گشت (همان، 72 بب ). آیتالله نجفی مرعشی و برخی علمای مبارز دیگر نیز با صدور اطلاعیههایی ادعای رژیم را تکذیب کردند (انصاری، همان، 48). رژیم شاه با تصور اینکه سرکوب شدید و خونین قیام 15 خرداد و دستگیری جمع زیادی از علما و نیروهای مبارز به مهار قیام انجامیده است، دورۀ حصر خانگی امام را پایان داد و در 16فروردین 1343 ایشان را آزاد، و به قم منتقل ساخت (همان، 59؛ مبارزات، 83 بب ). اما ایشان تنها چند روز پس از آزادی، سخنرانیهای انقلابی خویش را تداوم بخشید. آیتالله خمینی در سخنرانی 21 فروردین به تبلیغات خلاف واقع رژیم مبنی بر تفاهم وی با دولت قاطعانه پاسخ داد و گفت: «خمینی را اگر دار بزنند، تفاهم نخواهد کرد. با سرنیزه نمیشود اصلاحات کرد» (صحیفه، 1 / 269) و در نطق 26 فروردین 1343 در مسجد اعظم قم روابط پنهانی شاه با اسرائیل را افشا کرد و بر ادامۀ مخالفت با سیاستهای ضد اسلامی رژیم تأکید ورزید (همان، 1 / 285- 308؛ انصاری، همان، 50 -51). همچنین ایشان در نخستین سالگرد قیام 15 خرداد با صدور بیانیۀ مشترک با دیگر مراجع تقلید قم و اطلاعیههای جداگانه در تجلیل از شهدای قیام، این روز را عزای عمومی اعلام کرد (صحیفه، 1 / 335). در تیرماه 1343 آیتالله طالقانی و مهندس مهدی بازرگان از مؤسسین نهضت آزادی ایران به جرم حمایت از آیتالله خمینی و قیام 15 خرداد محاکمه، و به زندانهای طویلالمدت محکوم شدند. امام خمینی پس از آزادی از حصر در 18 فروردین 1343 در اعتراض شدید نسبت به رأی دادگاه نظامی رژیم، طی بیانیهای هشدار داد: «رأیدهندگان باید منتظر سرنوشت سختی باشند» (صحیفه، 1 / 261؛ انصاری، همان، 51).بدین ترتیب آزادی امام دیری نپایید؛ چه، او با آگاهی یافتن از تصویب مخفیانه و اعلامنشدۀ مصونیت قضایی و سیاسی اتباع آمریکایی در ایران، ذیل قانون کاپیتولاسیون که در 21 مهر همان سال رخ داده بود، بسیار برآشفت. وی که اوضاع را برای ایران و اسلام وخیم میدید، طی جلساتی با مراجع تقلید و علمای بزرگ قم بر آن شدند که در روز 4 آبان که سالروز میلاد حضرت فاطمه (ع)، و مصادف با تولد محمدرضا شاه بود، موضع مخالف خویش را ابراز کنند (مبارزات، 96-97). خبر تصمیم امام به ایراد سخنرانی توسط فعالان نهضت به محافل مبارز در تهران و شهرستانها انتشار یافت. شاه نمایندهای برای تهدید ایشان به قم اعزام کرد. امام خمینی حاضر به پذیرش وی نشد. پیام تهدیدآمیز شاه که به طور جدی نسبت به هرگونه موضعگیری علیه آمریکا و رژیم صهیونیستی هشدار داده بود، به فرزند ارشد ایشان، آیتالله مصطفى خمینی ابلاغ گردید (انصاری، همان، 53). در روز 4 آبان آیات عظام گلپایگانی، نجفی مرعشی و شریعتمداری در سخنرانیهای خویش در منازلشان اعتراض خود را نسبت به تصویب کاپیتولاسیون، البته با لحنی آرام که متأثر از شرایط اختناق پدیدآمده پس از حوادث خونبار 15 خرداد سال قبل بود، بیان کردند. اما آیتالله خمینی بدون اعتنا به تهدید شاه، برخلاف انتظار از خطبۀ روز عید، سخنرانی خود را با آیۀ استرجاع آغاز نمود که سبب شگفتی حاضران گشت. امام در ادامه، با بیان این مطلب که با تصویب آن قانون، دیگر برای ایران و ایرانی مسلمان، عیدی وجود ندارد، سخنان انتقادی شدیدی نسبت به دولت شاه و آمریکا و صهیونیسم ایراد کرد (صحیفه، 1 / 415-424). ایشان در همین روز با صدور بیانیهای، به افشای اهداف رژیم شاه از تصویب کاپیتولاسیون پرداخت (همان، 1 / 409-414؛ انصاری، همان، 54). پس از آن روز، دیگر روحانیون نیز متأثر از صحبتهای ایشان، خطبههایی در رد قانون کاپیتولاسیون بیان نمودند؛ اوضاع برای حکومت چندان به وخامت کشیده شد که سرانجام مأموران حکومت، در 13 آبان 1343، منزل آیتالله خمینی را محاصره، او را بازداشت، و به ترکیه تبعید کردند (عاقلی، 2 / 180؛ انصاری، همان، 56؛ رجبی، 1 / 249 بب ؛ کلیولند، 292). محل اقامت اجباری ایشان در ترکیه پس از اقامت یکروزه در هتل بولوار پالاس آنکارا و اقامت هفتروزه در ساختمانی محصور در شهر آنکارا، منزلی در شهر بورسا واقع در 460 کیلومتری غرب آنکارا بود که در تمام این مدت تحت مراقبت و کنترل مأمورین امنیتی ترکیه بود که در محل اقامت ایشان حضور داشتند. در همان روز 13 آبان فرزند ایشان، آیتالله سید مصطفى خمینی نیز بازداشت و زندانی شد و دو ماه بعد به شهر بورسا، محل تبعید امام در ترکیه اعزام گردید (انصاری، همان، 56-57).
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید