ابراهیم بن سیارنظام
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
شنبه 24 تیر 1402
https://cgie.org.ir/fa/article/222594/ابراهیم-بن-سیارنظام
پنج شنبه 14 فروردین 1404
چاپ شده
2
اِبْراهیمِ بْنِ سَیّارِ نَظّام، ابواسحاق ابراهیم بن سیار بن هانی، معروف به نَظّام، از بزرگان معتزله و علمای کلام در قرن 2 و 3 ق / 8 و 9 م که فِرقۀ نَظّامیّه از فِرَق معتزله به او منسوب است. نَظّام در مسائل طبیعی و الهی که در زمان او مطرح بود، آرا و نظریات خاصی داشت که بعضی از آنها، مانند نفی جوهر فرد یا جزء لایتجزّا و انکار سکون و اعتقاد به طَفره و کُمون و تداخل و جسمیت الوان و بویها و طعمها، به نام او مشهور شده است، اگرچه بعضی از اعتقادات منسوب به او مخصوصاً تقسیم جسم به اجزاء نامتناهی شاید از سوءتفسیر یا سوءفهم یا الزام ناشی شده است و باید در رساله یا کتاب مفصلی به دقت مورد بحث قرار گیرد.زادگاه نَظّام و محیط رشد ذهنی و فکری و فرهنگی او بصره بوده است که که در قرن 2 و نیمۀ اول قرن 3 ق بزرگترین مرکز فرهنگی و علمی جهان اسلام آن روز بوده است و او با استاد خود ابوالهُذَیْل عَلاّف (ﻫ م) و شاگردش جاحظ بارزترین نمایندۀ مکتب بصره از جهت عقلی و ادبی به شمار رفتهاند. نَظّام از «مَوالی» بود و اگر گفتۀ ابن خلکان در نسبت او که او را بَلخی دانسته (4 / 275)، پذیرفته شود، از ایرانیان بوده است، اگرچه نسبت بلخی به او در منابع قدیمتر دیده نشده است.ابن ندیم او را «مولی للّزِیادییّن من ولد العَبید» خوانده است و میگوید یکی از اجداد او بنده بوده است و این سبب مولی بودن او شده است «قد جری علیه الرَّقُ فی احد آبائه» (ص 205؛ علم الهدی، 1 / 187). زیادیّون از اولاد زیاد بن اَبیه بودهاند که در بصره اقامت داشته و ظاهراً از شهرت و اعتبار برخوردار بودهاند.ابن حَزم (الفصل، 5 / 34) و ابن حجر (1 / 67) او را «مولی بَنی بُجَیْر بن حارِث بن عُباد ضُبَعی» گفتهاند. بجیربن حارث، جدّ بنیبجیر، در جنگ بکر و تَغْلِب در روزگار جاهلیت کشته شد (ابن حزم، جمهرة الانساب، 320)، و او از قبیلۀ بنوقیس بن ثَعْلَبةبن بکربن وائل بود. حِمْیَری نیز او را مولی بُلحارث بن عُباد از بَنوقیس بن ثَعْلَبة میداند (ص 152).اینکه در نسبت نَظّام از قبیلۀ او سخن به میان نیامده است، خود مؤیّد غیر عربی بودن اوست، زیرا عربها انتساب به قبیله را خیلی مهم میدانستند و انتساب به شغل را چندان دوست نمیداشتند و مشاغل را کار موالی میشمردند. به گفتۀ عده زیادی که شرح حال او را نوشتهاند، چون وی در بازار بصره مهرهها و سنگها را به رشته میکشید، به نَظّام مشهور شده است. بعضی هم گفتهاند که چون سخن را خوب به هم میپیوست به این لقب معروف گردید، اما این توجیه اخیر ساختگی به نظر میآید، گرچه حکایاتی که از او نقل کردهاند، بر فصاحت و بلاغت او دلالت دارد. علم الهدی پس از آنکه کلامی در مدح و کلامی دیگر در ذم درخت خرما از نَظّام نقل میکند، میگوید: این بلاغت از نَظّام نیک افتاده است، زیرا بلاغت وصف شیء است به بالاترین حدی که دربارۀ آن میتوان گفت، چه ستایش باشد چه نکوهش (1 / 189).تاریخ تولد نَظّام به دقت دانسته نیست. ابوریده به نقل از ماکس هورتن سناورامیان 60 و 70 و تولد او را در حدود 160 ق / 777 م گفته است (صص 5، 6)، ولی هوتن به مأخذ خود اشاره نکرده است و شاید این تعیین سال مبنیبر محاسبه بوده است، اما به دلایلی که ذکر میشود، تولد او باید پیش از 160 ق باشد و اگر سال وفات او را که از ابن شاکر کُتُبی نقل کردهاند در 231 ق / 846 م بدانیم سنّش به هنگام مرگ بیش از 70 سال میشود.نَظّام به گفتۀ جاحظ (الحیوان، 2 / 229) مدتی «جلیس» محمدبن علیبن سلیمان هاشمی بوده است و جاحظ این شخص را چنین وصف میکند «و کان مَلِکاً تُؤاتیه الامور و تُطیعه الرِّجال» یعنی پادشاهی بود که کارها به مراد او میگشت و مردان بزرگ او را گردن مینهادند. چنین کسی که پادشاه یا امیر باشد و در بصره به قول جاحظ چنان دستگاهی داشته باشد که حیوانات وحشی را از اکناف و اطراف پیش او ببرند و او با مست کردن آنها خود را سرگرم سازد، جز محمدبن سلیمان بن علی بن عبداللـه بن عباس هاشمی والی مقتدر و ثروتمند بصره و پسر عمّ منصور خلیفۀ عباسی نتواند بود و جاحظ به اشتباه او را محمدبن علی بن سلیمان خوانده است (به جای محمدبن سلیمان بن علی) و یا کاتب و ناسخ الحیوان چنین اشتباهی کرده است. این محمد ابن سلیمان بن علی هاشمی والی نیرومند بصره معاصر نَظّام و جاحظ بوده است و دست کم از 169 تا 173 ق / 785- 789 م که سال وفات اوست حکومت بصره را از سوی بنی اعمام خود یعنی خلفای بنی عباس در دست داشت و هارون املاک و اموال فراوانِ او را پس از مرگش ضبط کرد (ابن اثیر، 6 / 119). پس به گفتۀ جاحظ نَظّام باید از 169 تا 173 ق جلیس و ندیم او بوده باشد نه پیش از آن، زیرا داستانی که جاحظ نقل میکند مربوط به دوران حکومت او در بصره است و این ایام حتماً در هنگام بلوغ سنی و وصول او به مقامات عالی علمی و شهرت ادبی و کلامی او بوده است و ناگزیر باید بیش از 20 سال داشته باشد و بنابراین سال تولد او را باید خیلی پیش از 160 ق فرض کرد. این محمدبن سلیمان هاشمی علما و متکلمان دیگر را نیز در دربار خود جمع میکرده است، از آن جمله است، عمروبن فائد الاسواری که به گفتۀ ابن ندیم در نزد او میزیسته است و وفاتش پس از 200 ق / 816 م بوده است (ص 205). نیز از جمله دلایلی که تولد نَظّام باید پیش از 160 ق باشد این است که شاگرد او جاحظ بنابر محاسبه در حدود 160 ق متولد شده است. مسعودی میگوید جاحظ «غلا» (یعنی شاگرد) نَظّام بوده است (4 / 109). خود جاحظ (الحیوان، 4 / 206) از «ابراهیم و اصحاب ابراهیم» (یعنی نَظّام و پیروان او) مانند پیشگامان و مقدمان خود نام میبرد و میگوید اگر ابراهیم و اصحاب او نبودند، عوام معتزله نابود میشدند. نَظّام راهی در پیش ایشان نهاد و ابوابی بر روی ایشان باز کرد که سودش ظاهر شد و نعمت آن بر ایشان شامل گردید. این بیان دلیل بر شاگردی جاحظ در نزد نَظّام و سبقت او در علم کلام بر جاحظ است و از آن برمیآید که نَظّام در سن و سال از جاحظ بزرگتر و سال تولد او از 160 ق خیلی جلوتر بوده است.ابن ندیم (ص 205) دربارۀ نَظّام گفته است که «و کان یَتَعَشّقُ ابا نُواس»، یعنی او به ابونواس عشق میورزیده است. اگر این مطلب درست باشد، بایستی او از ابونراس به سن و سال بزرگتر باشد، ولی کلمۀ «یتعشّق» باید تحریف از «یتعنّف» یا از «یعنّف» باشد که در نسخه بدل ذیل همان صفحه ذکر شده است. معروف است که میانۀ ابونواس و نَظّام چندان خوب نبوده است. در دیوان ابونواس (صص 6-7) قصیدۀ خمریّهای هست که دو بیت آن چنین است:
فَقُــلْ لِمَـنْ یَدَّعـی فـی العلـمِ فَلْسَــفَـةً حَفِظْتَ شیئاً و غابَت عَنْکَ اَشیاءُلاتَحْظُر العفْوَ اِن کُنْتَ امْـرء اًحَرِجاً فَـانَّ حَظْر کَهُ فـی الـدّینِ اِزْراءُ
(به کسی که در علم دین مدّعی نظر فلسفی است، بگو که اگر چیزی یاد گرفتی چیزهایی فراموش کردی، اگر مردی با حزم و احتیاط در دین هستی، عفو خدا را منع مکن و منکر مباش، زیرا انکار عفو الهی توهین به دین است).نویسندگان شرح حال نَظّام گفتهاند که مقصود از «مدعی فلسفه در دین» در شعر ابونواس، نَظّام است، زیرا اوست که بر اثر معاشرت با فلاسفه و اخذ از آرای ایشان در علم کلام اشتهار داشته است و اوست که دربارۀ مرتکب گناه کبیره نظر سختگیرانهای داشته است.نیز در دیوان ابونواس (ص 530) 4 بیت در هجو نَظّام آمده است که در آن نَظّام به میخوارگی و غلامبارگی متهم شده است، اما این فقط هجو و اتهام است و نَظّام به جهت موقعیت خاص خود در میان علمای کلام و دفاع از مبانی توحید دین اسلام نمیتوانسته است شخصی متجاهر به فسق باشد، گرچه اشعاری از او در وصف خمر و صورت جوانان برجای مانده است، اما شعری که در وصف باشد، دلیل ارتکاب معصیت نیست. گفتهاند که نَظّام از اشعار ابونواس به جهت لطف معانی و رقت آن خوشش میآمده است. از جاحظ نقل کردهاند که چون نَظّام اشعار ابونواس را دربارۀ خمر شنید گفت: گویی همۀ سخن را در برابر او گذاشتهاند، او بهترین آن را برگزیده است (امین، 3 / 110). و نیز گفتهاند چون نَظّام این شعر ابونواس را شنید:
تَرَکْتَ مِنّی قَلیلا یَــکـــادُ لایــتــجــــزّامِنَ القَـلیـلِ اَقَـلّا اَقَـلّ فـی الـلّـفـظِ مِـنْ لا
(از من چیزی کمتر، و کمتر از کم برجای گذاشتی چندانکه نزدیک است تجزیهناپذیر باشد و در لفظ از «لا» هم کمتر باشد)، از گویندۀ آن پرسید و او را به ابونواس راهنمایی کردند. نَظّام به او گفت: «تو در این معنی شاعرترین مردم هستی، ما از روزگاری دراز در «جزء لایتجزّا» بحث میکردیم، اما آنچه تو در این بیت جمع کردی، در این مدت دراز برای ما دست نداده بود (همانجا). نَظّام چنانکه خواهیم گفت به جزء لایتجزا معتقد نبوده است و تأیید او سخن ابونواس را در مورد کمتر بودن از «لا» ازاینروست که «لا» یک «هجا یا سیلاب» است و آخرین هجاست و اگر تجزیه شود، دلیل بر نفی جزء لایتجزا خواهد بود.ابن حجر از قول قاضی عبدالجبار معتزلی نقل کرده است که نَظّام اُمّی بوده و نوشتن نمیدانسته است (1 / 67)، اما ابن حجر سخن قاضی را خوب درنیافته است، زیرا عبارت قاضی چنین است: «و ذکر انّه کان لایکتب و لایقرأ و قد حفظ القرآن و التوراة و الانجیل ... » (فضل الاعتزال، 264) که معنی آن چنین است: روایت شده است که او هنوز نوشتن و خواندن نمیدانست که قرآن و تورات و انجیل را حفظ کرده بود. ابن حجر علاوه بر آنکه سخن قاضی را درنیافته است، کلمۀ «اُمّی» را هم بر آن افزوده است و این ناشی از کینهای است که اهل سنت و حدیث با نَظّام و معتزله داشتهاند. ابن حجر در همانجا از قول ابن قتیبه در اختلاف الحدیث دربارۀ نَظّام نقل میکند که «کان شاطراً من الشُطّارِ مشهوراً بالفسق» (او از بدکاران و خیرهسران بود و در زشتکاری نامآور بود). ابن قتیبه از متعصبان اهل سنت و حدیث بود و در متهم داشتن مخالفان ولو به دروغ بر خود حَرجی نمیدید.ابوالهذیل علاّف از بزرگان معتزله، دایی و استاد نَظّام بوده است (صفدی، 6 / 15). خلیل بن احمد لغوی و زبانشناس معروف را نیز استاد نَظّام گفتهاند. جاحظ در کتاب الحیوان (7 / 165) سخنی از نَظّام دربارۀ خلیل نقل میکند که سخت انتقادآمیز است و در حقیقت در ذمّ اوست و ازاینرو میتوان تردید کرد که نَظّام شاگرد خلیل بوده است، زیرا بعید است که او دربارۀ استاد خود چنین گفته باشد: «خودبینی و خودپسندی او را تنها گذاشت و نابود ساخت و از خودکامگی رأی خود را درست پنداشت، پس دست به چیزی زد که آن را به خوبی نمیدانست و به دنبال چیزی رفت که به آن نمیرسید، دایرههایش که کسی جز خودش به آن نیاز نداشت، او را به خود مفتون ساخت». مقصود از «دایرهها» دوایر بحور عَروض است که اختراع خلیل بن احمد بود. نیز جاحظ (همانجا) از ابوعُبَیده لغتشناس مشهور نقل میکند که در جهان کس همچون نَظّام نیست. او هنوز طفل بود که من عیب شیشه را از او پرسیدم و او در پاسخ گفت: «سریع الکسر بطیء الجبر» (یعنی زود میشکند و دیربند میپذیرد). از این روایت میتوان استنباط کرد که شاید نَظّام شاگرد ابوعبیده بوده است.نَظّام در بصره رشد علمی و عقلی یافت. بغدادی (ص 79) دربارۀ منشأ عقاید او میگوید: «در جوانی در بصره با گروهی از ثَنَویّه (دوگانه گرایان و گنوسیها) رفت و آمد میکرد و نیز با گروهی از سُمَنیّه (از نحلههای هندی) معاشر بود. پس از رسیدن به بزرگسالی با جمعی از فلاسفۀ ملحد مربوط گردید ... ، پس از آن با هِشام بن حَکَم رافضی رفت و آمد کرد و در ابطال نبوّات سخنان براهمه را پسندید ... ». عبدالقاهر بغدادی از دشمنان نَظّام است و این سخنان را برای قدح و ذمّ او گفته است، اما همین سخنان روابط وسیع نَظّام را با فرقهها و ارباب ادیان و متفکران عصر خود میرساند و مخصوصاً این نکته که او با فلاسفه محشور بوده است و از ایشان مطالب زیادی گرفته است، مهم است. شهرستانی (1 / 56). مینویسد که او بسیاری از کُتب فلاسفه را خوانده و سخنان ایشان را با اقوال معتزله درآمیخته است.نَظّام در جوانی در اوج شهرت دچار فقر و تنگدستی بوده است. جاحظ داستانی از قول خود او دربارۀ فقرش نقل میکند که چگونه ناگزیر شده بود از گرسنگی در بصره نماند و زیر پیراهنی خود را بفروشد و به اهواز برود. در همین سفر بود که ابراهیم بن عبدالعزیز از مخالفان عقاید و آرای نَظّام او را در اهواز میبیند و میشناسد و مبلغ 30 دینار برای او میفرستد (الحیوان، 3 / 451-453). این داستان میرساند که او در عین شهرت دچار تنگدستی بوده است و نیز به جهت علوّ طبع نخواسته است گرسنگی خود را در بصره به دوستان خود اظهار کند. اما ظاهراً بعدها به آسایش و رفاه رسیده بود. حصری میگوید که نَظّام از سلطان مال زیاد دریافت میکرد، ولی به اندازۀ نیازش نگاه میداشت و بقیه را در راه خیر صرف میکرد. دربارۀ پول میگفت که سبب جمع شدن مال نزد لئیمان آن است که خود پول لئیم است و جنس سوی جنس میگراید: «الشکل یصیر الی شکله» (2 / 523).جاحظ میگوید او بلندهمت بود و سر پیش کسی فرود نمیآورد (کان شدیدَ الشکیمة أبّاء للهَضیمة) و راستگو و کملغزش بود (مأمون اللسان و قلیل الزَّلَل و الزّیغ) و میافزاید مقصود او از قلیل الزّیْغ آن است که اصلاً لغزش نداشت، مانند اینکه میگویند فلانی قلیل الحیاء است و مقصود آن است که اصلاً حیا ندارد (همان، 1 / 281، 2 / 229).جاحظ عیب نَظّام را سوءظن او میداند و میگوید زود قیاس میکرد و اگر به جای قیاس در اصل به تحقیق میپرداخت، بهتر بود و اگر سخنش را در صورت شهادت قطعی بیان میداشت، شنونده شکی نمیکرد که او آن سخن را یا از راه گوش آزموده و یا از راه مشاهده به دست آورده است. نیز میگوید که نَظّام اهل رازداری نبود و اگر کسی رازی پیش او داشت و در نهان داشتن آن به وی اصرار میکرد، او مخصوصاً آن را فاش میساخت، اما اگر چنین تأکیدی نمیکرد، ممکن بود که آن را فراموش کند و صاحب راز از فاش شدن رازش در امان بماند (همان، 5 / 187). از گفتههای جاحظ برمیآید که نَظّام هنگامی که در بصره میزیسته، مدتی با خراسانیان همسایه بوده است (البخلاء، 28). بصره در آن روزگار از مراکز مهم بازرگانی و محل تجمع بازرگانان از هر گوشه و کنار عالم اسلام بوده است. احتمال میرود که نَظّام هم شاید به جهت بلخی بودن در محلۀ خراسانیان و «مراوِزه» مقیم بوده است. و نیز در همین شهر با بعضی از علمای کلام و از جمله خود جاحظ رفت و آمد داشته است.نَظّام علاوه بر جلیس بودن با محمدبن سلیمان هاشمی والی بصره، با یکی دیگر از افراد خاندان بنیعباس یعنی ایّوب بن جعفربن سلیمان هاشمی نیز معاشر بوده است و در محضر او با ابوشَمِر یکی از بزرگان مُرجِئه مباحثه کرده است. ابوشَمِر معمولاً در مباحثه متین و خونسرد بوده است. اما در آن مجلس در بحث با نَظّام دست پاچه شده و از حال وقار بیرون آمده دستهای خود را تکان داده و از جای خود بلند شده است. در این بحث نَظّام بر ابوشمر غالب آمده است و ایّوب بن جعفر از آن پس دست از اِرْجاء کشیده و عقیدۀ نَظّام را پذیرفته است (جاحظ، البیان، 89-90).نَظّام در مناظره به قدرت استدلال و احتجاج معروف بوده است. ابوحَیّان توحیدی از ابوالهذیل علاف نقل کرده است که به او گفتند: «تو با نَظّام مناظره میکنی و گاهی او بر تو غالب میشود و گاهی تو بر او پیروز میشوی و بهترین حال، وقتی است که پس از مناظرۀ شما شک کنیم در اینکه کدام یک از شما بر دیگری غالب شده است؛ اما تو با زَنْجویۀ حَمّال بحث میکنی و او در کوته زمانی بر تو غالب میآید. ابوالهذیل در پاسخ ایشان گفت: یاران من، نَظّام و من هر دو بر یک راه هستیم و اگر یکی از ما از این راه منحرف شود آن دیگری انحراف او را تذکر میدهد ... اما زَنْجویۀ حمّال چنین نیست، زیرا او در بحث با من از مطلبی آغاز میکند و آنگاه از شاخی به شاخی میپرد و من در میمانم و مردم که چنین میبینند، میگویند من مغلوب شدهام» (2 / 90).چنانکه گفته شد نَظّام در آغاز شاگرد ابوالهذیل بوده، اما بعدها در مسائل زیادی با او اختلاف پیدا کرده است. بغدادی گوید: ابوالهذیل در کتاب خود به نام الرّد علی النَظّام و در کتاب دیگری در ردّ نظریۀ اَعراض نَظّام و در رد نظر او دربارۀ انسان و جزء لایتجزّا، او را تکفیر کرده است (ص 80).ابن نُباته قصهای از قول جاحظ در باب مباحثهای که میان نَظّام و ابوالهذیل در گرفته بود، نقل میکند و میگوید در این بحث ابوالهذیل بر روی نَظّام تُف انداخت و نَظّام به او دشنام داد (ص 227)، اما بعید است میان دو دانشمند که یکی هم استاد و هم دایی دیگری بوده است کار مباحثه به اینجا بکشد، به خصوص که متن این مباحثه که ابن نُباته نقل کرده است، مغشوش و مبهم است، و مسأله تا وقتی که متن مسلم و درست به دست آید، مشکوک خواهد ماند. از مناظرات معروف دیگر او با ابوالهذیل بحث دربارۀ جزء لایتجزّاست که به آن اشاره خواهد شد.از جمله کسانی که گفته شده است در نَظّام اثر گذاشته، هِشام بن الحَکَم است که از بزرگان شیعه و از اصحاب امام صادق (ع) بوده و در 179 یا 199 ق / 795 یا 815 م وفات یافته است. بغدادی میگوید که نَظّام انکار جزء لایتجزا و نیز جسم بودن الوان و طعوم و روایح را از هشام اخذ کرده است (ص 79). مقدسی از مناظرهای یاد کرده که میان هشام بن الحکم و نَظّام در گرفته بوده است. دربارۀ اینکه آیا روح پس از مرگ میتواند با قوای روحانی ادراک کند یا نه، نَظّام معتقد بوده است که روح بدون قوای حاسّه نمیتواند چیزی را درک و احساس کند (2 / 123).نَظّام پس از آنکه در مناظره و جدل در مسائل کلامی شهرت یافت، به بغداد رفت و به مجالس بزرگان آن شهر راه یافت. گفتهاند که روزی جعفر بن یحیی برمکی سخن از ارسطو به میان آورد و نَظّام گفت که کتاب ارسطو را نقض کرده است. جعفر گفت چگونه میتوانی آن را نقض کنی در صورتی که آن را خوب نخواندهای؟ یا نمیتوانی آن را خوب بخوانی؟ نَظّام گفت میخواهی کتاب را از آغاز تا انجام آن برایت بخوانم یا از پایان آن تا آغازش؟ (قاضی عبدالجبار، فضل الاعتزال، 264؛ ابن مرتضی، 50). شهرت نَظّام در بغداد چنان پیچیده بود که مأمون به او مَثَل زد (ابوالفرج، 21 / 80). پس قول کسانی که گفتهاند اشتهار او در زمان معتصم بود (نَبَغَ فی زمان المعتصم) و در 221 ق / 836 م شروع به اشاعۀ عقاید خود کرد، درست نیست (برای تفصیل نک : ابوریدة، 5).
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید