روشنفكری و حقیقت درگفت ‌وگوی مصطفی ملكیان با عبدالكریم سروش

1400/2/6 ۰۹:۰۱

روشنفكری و حقیقت درگفت ‌وگوی مصطفی ملكیان با عبدالكریم سروش

گفت‌وگوی عبدالكریم سروش و مصطفی ملكیان در «كلاب هاوس» برای مخاطبان اندیشه در ایران، رویدادی قابل توجه و حائز اهمیت است. دو روشنفكر اثرگذار در سال‌های پس از انقلاب به ویژه در دهه‌های70 و 80 خورشیدی كه هر دو از بستر جریان نواندیشی دینی برآمدند، اگرچه سروش در این 4 دهه همواره از تعبیر مناقشه برانگیز «روشنفكری دینی» دفاع كرده، در حالی كه ملكیان از همان ابتدا از «پارادوكسیكال بودن» آن سخن گفته و در تطور فكری خود حتی از جریان «نواندیشی دینی» نیز فاصله گرفته است.

 

روشنفكری وظیفه اخلاقی است

محسن آزموده: گفت‌وگوی عبدالكریم سروش و مصطفی ملكیان در «كلاب هاوس» برای مخاطبان اندیشه در ایران، رویدادی قابل توجه و حائز اهمیت است. دو روشنفكر اثرگذار در سال‌های پس از انقلاب  به ویژه در دهه‌های70 و 80 خورشیدی كه هر دو از بستر جریان نواندیشی دینی برآمدند، اگرچه سروش در این 4 دهه همواره از تعبیر مناقشه برانگیز «روشنفكری دینی» دفاع كرده، در حالی كه ملكیان از همان ابتدا از «پارادوكسیكال بودن» آن سخن گفته و در تطور فكری خود حتی از جریان «نواندیشی دینی» نیز فاصله گرفته است. حالا این دو روشنفكر، سروش در 76 سالگی و ملكیان در 65  سالگی رودر روی هم قرار گرفتندتا از نسبت روشنفكری و حقیقت سخن بگویند. ملكیان كماكان از تعریف مشهور خودش برای روشنفكری یعنی «تقریر حقیقت و تقلیل مرارت» دفاع كرد و لوازم آن را بر شمرد، در حالی كه سروش معتقد است مفاهیم «روشنفكری» و «حقیقت» مبهم و كثیرالمعانی هستند و باید دركاربرد آنها و ارایه تعریف برای آنها- اگر تعریفی ممكن باشد- بسیار محتاط بود. این گفت‌وگو كه شنبه شب، چهارم اردیبهشت 1400 ساعت ده و نیم به وقت تهران در صفحه كلاب هاوس «حلقه دیدگاه نو» برگزار شد، مخاطبان بسیاری داشت و با پرسش و پاسخ‌های آنها با این دو روشنفكر پایان گرفت. آنچه می‌خوانید، گزارشی از 100 دقیقه آغازین است كه شامل گفتارهای ملكیان و سروش است. در پایان این بخش، ملكیان درباره سروش گفت:«هر كسی كه منصف باشد، قبول دارد كه در جریان روشنفكری بعد از انقلاب ایران اعم از روشنفكری دینی و روشنفكری غیردینی، موثرترین فرد دكتر سروش است  بنابراین اینگونه مباحث به قصد اسائه ادب نیست. با تمام وجودم برای ایشان احترام قائلم. شخص من از ایشان چیزها آموخته‌اند. این بحث‌ها دانشجویانه و حقیقت‌طلبانه است.»  سروش هم در پاسخ به او گفت:«البته لحن شما بسیار دوستانه، صمیمانه، مشفقانه و عالمانه است. به فرض هم كه متضمن عتابی باشد كه اصلا چنین نبود در مقام گفت‌وگوست  اما  خیلی خشنودم كه افق‌های فكری و دید ما به هم نزدیك است.»

 *********

لوازم  حقیقت طلبی  روشنفكری

مصطفی ملكیان: به جهت تقدم فضل و فضل تقدم حق بود كه آقای دكتر سروش ابتدا به سخن كنند. در مقاله‌ام با عنوان «وجوه تراژیك زندگی روشنفكری» كه سال‌ها پیش منتشر شده، نوشته‌ام كه روشنفكر از آن رو كه روشنفكر است  نه از آن جهت كه كنشگر سیاسی است یا آكادمیسین یا ... باید تقریر حقیقت و تقلیل مرارت كند، یعنی اولا به لحاظ نظری بكوشد، اگر حقایقی را از طریق آموزش یا كشف شخصی به دست آورده، آنها را برای شهروندان جامعه خودش و بلكه جامعه جهانی، تا جایی كه نفوذی دارد، مكشوف سازد و تقریر و بیان كند. مراد از «حقیقت» آن‌ چیزی است كه «صادقانه» و «مجدانه»  به گمان او حقیقت می‌آید زیرا ما در چارچوب‌های ذهن خودمان، تعلیم و تربیت و ژنتیك و ... به سر می‌بریم. ثانیا روشنفكر به لحاظ عملی باید  بكوشد از درد و رنج‌های هم‌نوعان خود بكاهد. در آن مقاله ذكر كردم تقریر حقیقت و تقلیل مرارت دو آرمان هستندكه اولی به مقام نظر و دومی به مقام عمل مربوط می‌شود. اما از منظری دیگر این هر دو «كار» و «عمل» روشنفكر محسوب می‌شوند اما نخستین عملی است كه  حاصلش  در مقام نظر معلوم می‌شود و دومی عملی كه حاصلش در مقام فعل به تحقق می‌پیوندد.

پرسش این است كه وقتی این دو آرمان با یكدیگر تعارض پیدا كنند یعنی مثلا تقریر حقیقت به افزایش مرارت بینجامد و بالعكس، چه باید كرد؟ در مقاله ذكر كردم كه ادله كسانی كه به سود تقلیل مرارت رای می‌دهند با ادله كسانی كه به  سود تقریر حقیقت رای می‌دهند با هم تكافی دارند، یعنی هم وزن هستند. با گذشت20 سال از زمان نگارش مقاله،كماكان به نظرم نیامده كه دلیلی اقامه شده باشد  بر اینكه یكی از این دو كار را  بر دیگری ارجحیت ببخشد.  بنابراین هر یك از ما باید به شهودات خود مراجعه كنیم  و ترجیح یكی بر دیگری از شهودات اخلاقی محسوب می‌شود. در مقاله نوشته‌ام كه شهود خود من می‌گوید تقریر حقیقت مهم‌تر از تقلیل مرارت است. اینجا اضافه می‌كنم كه وقتی از رجوع به شهود خود سخن می‌گویم به این دلیل است كه دلیل قاطع و دندان شكن وجود ندارد وگرنه هر كدام از طرفین ادله‌ای دارند. بنابراین از ترجیح خودم بر اساس شهود خودم،گویی در روشنفكری بالمآل دغدغه حقیقت بسیار بالاتر از كاستن درد و رنج است. بنابراین من روشنفكری را در خدمت تقریر حقیقت می‌دانم.

ممكن است پرسش شود كه به فرض پذیرش این سخنان در مقام نظر، نتیجه یا نتایج آن چیست؟ اولین نتیجه این است كه روشنفكر از آن رو كه روشنفكر است  نباید مجیزگو و متملق و چاپلوس نسبت به مردم باشد و طوری سخن بگوید كه گویی توده‌های مردم هیچ گونه جهل و خطا و سوء‌نیت و عیب و نقصی ندارند. مجیزگویی مشكلاتی ایجاد می‌كند. اگر تلقی روشنفكر این باشد كه «من نماینده و سخنگوی مردم هستم» معنایش این است كه «من از آنچه مردم به آن باور دارند، دفاع می‌كنم». این دفاع در برابركیست؟ احتمالا در برابر رژیم سیاسی حاكم بر آن جامعه. یعنی گویی رژیم سیاسی حاكم مثلا نارواست و مواضع ناشایست دارد و قربانیان این ناروایی مردم هستند، مردمی كه خودشان فی حدنفسه گناهی ندارند. من اینگونه روشنفكری را «نمایندگی فرهنگی مردم» می‌خوانم و آن را نمی‌توانم بپذیرم و روشنفكری را می‌پذیرم كه درباره مردم داوری می‌كند، یعنی معتقد نیست كه باید  حتما وكیل مدافع مردم باشد بلكه معتقد است بسیاری از نابسامانی‌های زندگی مردم، ریشه در فرهنگ خود مردم دارد بنابراین باید این فرهنگ را نقادی كرد.  البته این نقادی فرهنگ مردم، خوشایند آنها نیست اما مصلحت ایشان است. در این معنا روشنفكر چه بسا با «خواسته»های مردم مخالف كند اما با «نیاز»های آنها مخالفت نمی‌كند. روشنفكران در تاریخ ما همواره  در سخن گفتن از «مردم» از تعابیری چون «ملت شریف»، «ملت شجاع»، «ملت فداكار و صبور و...» سخن می‌گویند، در حالی كه به نظر من، عشق به مردم اقتضا می‌كند ما این القاب را به كار نبریم و بلكه بگوییم: ‌ای مردم چون عاشق شما هستیم، وقتی خوشایند شما با مصلحت‌تان ناسازگار است، مصلحت‌تان را ترجیح می‌دهیم. مصلحت شما در این است كه باورهای كاذب‌تان را تصحیح كنیم،  احساسات و عواطف نابجای‌تان را گوشزد كنیم و بكوشیم خواسته‌های نامعقول‌تان به خواسته‌های معقول بدل شوند.  مراد از فرهنگ به نظر من همین 3 چیز است. بنابراین روشنفكر به جای سخنگوی مردم باید داور آنها باشد، منتها همه این كارها را باید با استدلال انجام دهد، یعنی چنانكه راسل در كتاب «قدرت» می‌گوید، فقط با توسل به نیروهای «باوراننده»  نه توسل به نیروهای «انگیزاننده» و نه توسل به نیروهای «وادارنده». بنابراین روشنفكر هرگز نمی‌تواند و نباید  بر دیگری تحكم كند. او برای نشان دادن تفكیك باور صادق از باوركاذب، احساسات بجا از احساسات نابجا و خواسته معقول از خواسته نامعقول باید از نیروهای باوراننده و قدرت اقناع عقلانی و استدلال بهره بگیرد. بنابراین موضع روشنفكر هیچگاه از بالا نیست. تحكم و از بالا به مردم نگریستن كار كسی است كه از نیروهای انگیزاننده و وادارنده بهره می‌جوید. روشنفكر به عقل متوسل می‌شود و اگر كسی در یك مسابقه عقلانی پیروز شود، هیچ تحكمی نكرده است.  نكته  دوم اینكه روشنفكر در سخن گفتن با مردم برای جلوگیری از فدا  شدن حقیقت  باید تا جایی كه ممكن است از ابهام و ایهام و غموض سخن بكاهد. پل ادواردز می‌گوید، آنچه از راسل آموختم این است كه  انسان برای  عمیق بودن نباید مبهم‌گو باشد. اقتضای حقیقت‌گویی از بین بردن ابهام و ایهام و غموض در سخن است زیرا اولا اگر بنا بر این است كه مردم حقیقت را بیابند، بهتر است با تلاش كمتر آن را بیابند. ابهام و ایهام و غموض درد و رنجی غیرلازم بر مخاطبان تحمیل می‌كند به خصوص وقتی مردم با صرف وقت و نیرو و استعداد كمتر می‌توانند حقیقتی را بیابند.  برخی در اخلاق معتقدند كه وارد نكردن درد و رنج غیر لازم بر دیگران ركن اخلاق است؛ ثانیا فرد می‌تواند از ابهام و ایهام و غموض در سخن سوءاستفاده كند و سخن را به صورتی بچرخاند كه در هر حال برنده داستان باشد. در حالی كه ما باید برای پاسداری از حقیقت با شفافیت هر چه بیشتر سخن بگوییم.   نكته سوم اینكه هیچ گونه ایدئولوژیك ‌اندیشی با حقیقت‌گویی و حقیقت‌پویی سازگاری ندارد. بنابراین روشنفكر باید تا جایی كه علم و آگاهی‌اش به او اجازه می‌دهد و می‌تواند از بالا به خودش نگاه كند و موضع‌گیری‌های ایدئولوژیك خودش را تشخیص می‌دهد از ایدئولوژیك اندیشی پرهیز كند. البته ممكن است هر كدام از ما در راه این غایت ارزشمند موفق نباشیم اما باید تا سر حد امكان از این كار استنكاف نورزید. ایدئولوژیك اندیشی یعنی مختومه اعلام كردن پرونده یك موضوع یا مساله یا مشكل وكفایت مذاكرات.  روشنفكر هیچ جا نباید كفایت مذاكرات اعلام كند. از اینجا نكته چهارم روشن‌‌ می‌شود: روشنفكر علاوه بر پرهیز از ایدئولوژیك‌اندیشی، نباید شخصیت و منش خودش را به رای خودش پیوند بزند. روشنفكر باید برای خودش یك هویت پویا و سیال و نه هویتی پایا و ایستا قائل باشد و تنها به استدلال پایبند باشد.  نكته دیگری كه با حقیقت‌طلبی و روشنفكری منافات دارد، تحریف و تفسیر نابجای سخنان دیگران است. روشنفكر باید پیام یك پیام رسان را چنانكه او می‌گوید به دیگران منتقل كند ولو خودش با محتوای آن سخن مخالف باشد. من اگر با سخنان كانت مخالف هستم، اول باید سخنان او را دقیقا چنانكه خودش می‌گفت، شرح دهم و بعد با او ابراز مخالفت كنم، نه اینكه كانت را چنانكه خودم می‌فهمم  به دیگران معرفی كنم. همچنین روشنفكر باید مسوولیت سخن خودش را به عهده بگیرد و سخن خودش را به نام دیگری جا نزند.  نكته پایانی اینكه استفاده ابزاری از انسان‌ها به تعبیر كانت، هیچ جا درست نیست. یكی از استفاده‌های ابزاری مدعی روشنفكری از مردم این است كه سخن خودش را فقط در حلقه‌های خاصی بیان كند. وقتی گوینده یا استاد سخن خود را در حلقه خاصی بیان می‌كند، آن گاه كسانی كه  در حلقه هستند، یا به دلیل تعلق خاطر به او نمی‌خواهند آن را نقد كنند یا قدرت این را ندارند كه او را نقد كنند. اگر روشنفكر حقیقت‌طلب است باید نوعی دموكراتیزه كردن آموزش را مد نظر قرار بدهد. ایجاد حلقه‌های شاگردان و مریدان،كاری است كه فیثاغوریان در تاریخ ابداع كردند و بعدا به حلقه‌های عرفانی و صوفیانه ما نیز راه پیدا كرد. حلقه تا زمانی كه حلقه است، خطرات كمی دارد اما عیبش این است كه به زودی به جنبش بدل می‌شود و جلوی جنبش‌ها را نمی‌شود به سادگی گرفت. بنابراین معتقدم یك روشنفكر، مطالبی را كه در یك جا می‌گوید باید در هر جای دیگری نیز بیان كند. در آنچه گفتم، لوازم سخن خودم درباره حقیقت طلبی روشنفكری را مد نظر داشتم و فرد یا گروه خاصی را مد نظر نداشتم.

روشنفكری  و  حقیقت

عبدالكریم سروش: درباره روشنفكری و روشنفكری دینی بسیارگفته و نوشته‌ام. واپسین آنها مصاحبه با سایت زیتون در هفتادمین سال تولدم است كه آنجا نكات تازه‌ای در نسبت روشنفكری و دین آورده‌ام. البته الان قصد ندارم به تعریف یا توضیح یا دفاع از روشنفكری دینی بپردازم و می‌كوشم به رفع ابهام از بحث «روشنفكری و حقیقت» بپردازم. متاسفانه این هر دو مفهوم برای من مبهم است، هنوز تعریف روشنفكری را نمی‌دانم، حقیقت هم آنچنان كه باید و شاید بر من آشكار نیست، به توضیحی كه خواهم گفت، لذا از پرده‌برداری رابطه روشنفكری و حقیقت ناتوانم و به راحتی نمی‌توانم.  بسیاری گفته‌اند و استاد هم فرمودند كه كار روشنفكر تقریر حقیقت و تقلیل مرارت است. البته برای رعایت  قافیه تعبیر «تقریر حقیقت و تقلیل مشقت» را پیشنهاد می‌كنم. البته خود ایشان مبدع این تعبیر هستند و صاحب اختیار، به تعبیر مولانا: مثنوی را چون تو مبدا بوده‌ای/‌گر فزون گردد تو‌اش افزوده‌ای.  وقتی جناب ملكیان و دیگران می‌فرمایند كار روشنفكر و روشنفكری، تقریر حقیقت است و تقلیل مرارت، از خود می‌پرسم «روشنفكر كیست؟» گویی فرض شده موجودات یا گروه یا فرقه‌ای به نام روشنفكر هست و ما وظیفه و فونكسیون و بهترین كار آنها را تعریف می‌كنیم. الان در مقام نقد نظر آقای ملكیان نیستم و از باب مثال تعریف ایشان را اختیار می‌كنم. اگر «تقریر حقیقت  و تقلیل مرارت» جزو تعریف «روشنفكری» باشد، آنگاه این سخن یك توتولوژی(همان گویی) بیش نیست، اما اگر جزو تعریف روشنفكری نباشد، آن‌گاه باید معین كرد كه روشنفكر كیست و چه ویژگی‌هایی دارد؛ آن‌گاه گفت: ‌ای كسانی كه چنین ویژگی‌هایی دارید باید به تقریر حقیقت و تقلیل مرارت بپردازید. من این نكته را درباره عموم تعاریف روشنفكری دیده‌ام، اینكه می‌گویند «روشنفكر باید پنجه در پنجه قدرت بیفكند» یا «روشنفكر باید ریگ كفش جامعه باشد» یا «روشنفكر باید با دروغ و فساد و ظلم مبارزه كند» و... پرسش من در همه این سخنان این است كه منظور از روشنفكر كیست كه این كارها را باید انجام بدهد؟ آیا مراد از روشنفكر درس خوانده‌هاست؟ یا دین داران؟ یا طایفه‌ای از درس خوانده‌ها مثل جامعه‌شناسان؟ اگر هر یك از این تعاریف اتخاذ شود، مشكل تا حدودی حل می‌شود اما وقتی تعریف مشخصی از روشنفكر نداریم  اینكه چه باید بكند و چه نباید بكند، در هاله ابهام باقی می‌ماند.  بنابراین روشنفكر معنای روشنی ندارد و به ‌رغم اینكه در عنوان آن(روشنفكر)، تعبیر «روشن» به كار رفته اما اینجا فكر روشنی وجود ندارد. برای فهم اینكه روشنفكر كیست باید از تعاریف بگذریم زیرا این تعاریف متكثر هیچ یك جامع و مانع نیستند. بنابراین برای فهم اینكه  روشنفكر كیست  باید به طریق نومینالیستی و تجربی بنگریم كه چه كسانی علی‌العموم روشنفكر خوانده شده‌اند. مصادیق اهم و اتم را بر‌گیریم و روشنفكران را بر این اساس تعریف كنیم و از پیش خودمان تعابیری برای روشنفكر و وظایف آن ارایه نكنیم.

مثلا تعریف آقای ملكیان از روشنفكر به عنوان كسی كه تقریر حقیقت  می‌كند و تقلیل مرارت می‌دهد، مانع نیست یعنی دیگرانی را نیز در بر می‌گیرد، مثل طبیبان كه هر دو كار را می‌كنند. اپیدمیولوژیست‌ها و فعالان محیط زیست نیز چنین می‌كنند. با  این تعبیر همه اینها روشنفكر محسوب می‌شوند. این البته خیلی خوب است زیرا نشان می‌دهد كه روشنفكر دایره وسیع‌تری دارد و تنها عده خاصی را شامل نمی‌شود كه ما آنها را مورد خطاب قرار دهیم. تقریر حقیقت و تقلیل مرارت كار خوبی است. بنابراین طبیبان و فعالان محیط زیست و مبارزان با ظلم و كسانی كه دانشی از دانش‌ها را در جهان می‌پراكنند، همه روشنفكر محسوب می‌شوند.  بنابراین روشنفكری یك وظیفه عام است و عموم كسانی كه دلسوز مردم هستند و داشته‌های خود را اعم از علمی و غیرعلمی، صادقانه خرج این دلسوزی و شفقت بر خلق می‌كنند، روشنفكر هستند.  بنابراین نباید گروه خاصی را-  مثلا درس خوانده‌ها را- محدود و محصور كرد و روشنفكر خواند سپس به این پرداخت كه آیا این گروه به وظیفه  خود عمل می‌كنند یا خیر.  روشنفكری دایره بسیار بزرگی است كه خیلی‌ها را در بر می‌گیرد و به معنایی كه گفته شد، افراد علی قدر مراتب هم می‌توانند روشنفكر باشند.

اما تعریف حقیقت هم مهم است.گفته شد كه روشنفكر باید حقیقت را بگوید اما كدام حقیقت؟ حقیقت طبی یا حقیقت فیزیكی یا دینی یا ... ؟ با بیان كدام حقیقت، شخص روشنفكر محسوب می‌شود یا وظیفه اوست كه بگوید؟ من ممكن است حقیقت دیگری را حقیقت ندانم و او نیز بالعكس.  چگونه می‌توان از مردم خواست كه حقیقت را بگویند؟ دیگر اینكه روشنفكر حقیقت‌های نظری را می‌گوید حقیقت‌های عملی. میان حقایق نظری مثل فیزیك و فلسفه و ... و حقایق عملی مثل اخلاق و ... تمایز هست. روشنفكر باید كدام دسته از این حقایق را بیان كند تا وظیفه‌اش را به منزله حقیقت گو ایفا كند؟ آیا روشنفكر باید  هر حقیقتی را بگوید یا ممكن است با این حقیقت‌گویی وقت مردم را بگیرد؟ ممكن است به خطا، به جای حقیقت افسانه بگوید یا حقیقت‌های بیراه و بیهوده بگوید! كدام حقیقت باید گفته شود؟  نكته دیگر هزینه بیان حقیقت است. هزینه بیان حقیقت‌ها با یكدیگر متفاوت است. مثلا در یك جامعه لیبرال، مادامی كه قوانین و مقررات اجازه می‌دهد، پنجه در پنجه حكومت در افكندن هزینه‌ای ندارد و به راحتی می‌توان نقد حكومت كرد. اما در برخی جوامع دیگر،گفتن برخی حقیقت‌ها خیلی هزینه دارد. آیا باید این هزینه‌ها را به گردن روشنفكران گذاشت؟ آیا  حق داریم چنین انتظاری از ایشان داشته باشیم؟ اگر چنین بگوییم، آن‌گاه دایره روشنفكری بسیار محدود می‌شود و ازسه- چهار ستاره فراتر نمی‌رود،كسانی كه همه‌ چیزشان را در طبق اخلاص بگذارند و به صحنه بیایند و پنجه در پنجه قدرت بیفكنند و حقیقتی را بگویند كه هزینه‌اش بسیار بالاست. در این صورت تنها سیدجمال الدین اسدآبادی و شریعتی و مهندس بازرگان و ... روشنفكر تلقی می‌شوند. با این مسوولیت حتی نمی‌توان راسل و سارتر را روشنفكر تلقی كرد. بنابراین در نسبت روشنفكری با حقیقت باید پرسید كدام حقیقت با كدام هزینه در كدام جامعه و زمینه (context) با كدام مخاطبان؟ تا اینها روشن نشود، تكلیف روشنفكری و حقیقت معین نشده است. نكته دیگر آنكه آیا روشنفكر همیشه باید حقیقت بگوید؟  از دوران افلاطون به این سو، مفهوم «دروغ طلایی» را داریم، اینكه حكومت‌ها در برخی موارد جایزند دروغ طلایی بگویند. یك طبیب هم گاهی به مصلحت بیمار، جایز است دروغ بگوید. بیان حقیقت به شرایط و هزینه كار و مخاطب بستگی دارد. بنابراین تاكید بر بیان مر و تمام حقیقت و هیچ چیز جز آن، تكلیف سنگینی بر عهده روشنفكر است و باید از خدا ترسید اگر آدمی بخواهد دیگری را چنین گران بار كند و مسوولیتی چنین عظیم از او بخواهد.  آیا روشنفكر به دلیل روشنفكری نباید پابند هیچ مكتب و عقیده‌ای باشد؟  البته قبول دارم كه «عاقلان» (تعمدا تعبیر روشنفكر را به كار نمی‌برم، چون ضرورت ندارد) به حكم عقل باید عقل را آزاد بگذارند، تا جایی كه عقل‌شان اجازه می‌دهد، چیزی را بپذیرند و جایی هم كه عقل‌شان اجازه نمی‌دهد، به تعبیر ابن سینا آن را در بقعه امكان یا بوته اجمال و تعویق بگذارند: «كلّ ما قرع سمعك من الغرائب فذره فى بقعه‌الامكان، ما لم یذدك عنه قائم البرهان.» این حكم عقلانیت است. اما آیا می‌شود هیچ مفروض و پیش فرضی نداشت؟ آیا سارتر هیچ پیش‌فرضی نداشت؟ او قائل به مسوولیت بود. او اگزیستانسیالیست بود و رویكرد اگزیستانسیالیستی خود را در روشنفكری خودش مدخلیت می‌داد. او قائل به حسن و قبح بود. خود آقای ملكیان كه تقریر حقیقت و تقلیل مرارت را نیكو می‌شمارند  لذا پیش از بیان وظیفه روشنفكر قائل به حسن و قبح هستند، یعنی لاجرم به یك مكتب اخلاقی قائل هستند كه در آن حسن و قبح به نحو خاصی تعریف شده و از مصادیقش تقریر حقیقت و تقلیل مرارت است.  هر شخص عاقل و متفكری چنین است. لذا هیچ كس نمی‌تواند قائل به هیچ چارچوبی نباشد.  البته باید دگماتیك نباشیم، یعنی آماده تغییر پیش‌فرض‌های‌مان باشیم.  روشنفكری در دوران جدید به غایت دشوارتر شده است زیرا ما در دوران پست مدرن زندگی می‌كنیم و سخن از حقیقت گفتن بسیار دشوار شده است. ریچارد رورتی می‌گفت در قرون وسطا، خدا معیار همه‌ چیز بود، در دوران مدرن عقل خدا شد و در دوران پست مدرن هیچ خدایی وجود ندارد. یعنی همه معیارها فروریخته است. پست مدرنیسم با حمله به عقل و عقلانیت شروع شد، از این طریق كه ما انواع عقلانیت (plurality of reasons and rationalities and modernities) داریم و در نتیجه انواع حقیقت داریم. لذا سخن از عقلانیت و به تبع آن حقیقت و به تبع آن روشنفكری گفتن، بسیار دشوار شده است.  در نتیجه به نظر او من روشنفكری ماهیت(essence) ندارد و در نتیجه تعریفی ندارد. آن قدر بی‌ماهیت است یا ماهیتش آن قدر فراخ است كه بسیاری از افراد را فرا می‌گیرد و هر كسی در جامعه وظیفه روشنفكری و روشنگری دارد، علی قدر مراتبهم. ثانیا  حقیقت بسیار پوشیده‌تر و پنهان‌تر و متكثرتر از آن است كه از كسانی بخواهیم همه حقیقت را بگویند. حقیقت‌ها بسیار متنوعند و پوشیده. بیان برخی از حقایق هزینه‌های بالا دارد و از همگان نمی‌توان انتظار داشت رابطه تعهدشان با حقیقت را همه جا روشن نگه دارند. ثالثا حقیقت چنانكه می‌پنداریم، حتی در علوم مثبته (پوزیتیو) آن قدر روشن نیست، در بحث‌های فلسفی و تئولوژیك كه ابهام بیشتر است بنابراین متهم كردن دیگران به اینكه حقیقت را نگفتی یا رعایت انصاف نكردی، بحث‌های جدلی و شخصی است كه سودی ندارد. رابعا چارچوب داشتن فكر روشنفكر، خیلی خوب است، باید از روشنفكران بخواهیم چارچوب‌های خود را بیان و روشن كنند، تا مورد انتقاد قرار بگیرد. وظیفه  چیست؟ هر كس باید وظیفه خود را در این دنیا انجام دهد،كاری كه برای آن تربیت شده و بار آمده، اگر فیلسوف است یا پرستار یا فیزیكدان یا جامعه شناس یا ... در عین حال روشنفكرانی را كه برای كار خود هزینه می‌كنند، ارج می‌گذاریم. روشنفكرانی را باید بسیار حرمت گذاشت كه از طریق شفقت  بر خلق و احسان، هزینه می‌كنند. آنها بر دیگران شرافت دارند و مایه افتخار و اعتبار بشریت هستند و می‌توانند گاهی راه تاریخ را عوض كنند اما چنین چیزی از همگان خواسته  نیست.

مقال ما فرهنگ  است

مصطفی ملكیان: به تمام اشكالاتی كه دكتر سروش گفتند در مقاله «عیب و هنر روشنفكری» در مجله نگاه نو توجه داشتم و پاسخ گفته‌ام، به برخی از آنها در همین گفتار حاضر نیز پاسخ گفته‌ام. اولا گفتند روشنفكر قابل تعریف نیست و بعد او را كسی خواندند كه دلسوز مردم است و داشته‌های علمی و غیرعلمی خود را در راه شفقت بر مردم در اختیار مردم بگذارد، ثانیا این تعریف دقیقا تعریف من از روشنفكر در مقاله مذكور است:«روشنفكر كسی است كه از آخرین دستاوردهای علوم و معارف بشری در راه‌حل مسائل و مشكلات مردم استفاده می‌كند». با این فرض تعریف روشنفكر توتولوژیك (همان‌گویانه)  نیست. گفتند روشنفكر ذات ندارد اما خودشان برایش ذاتی قائل شدند، اما بحث من ذات‌گرایی(essentialism) و رد آن نیست.

گفتند طبیبان هم تقریر حقیقت و تقلیل مرارت می‌كنند. بحث ما در عالم فرهنگ است. روشنفكر در بستر (context) «فرهنگ» آن 3 كار را می‌كند (تفكیك باورهای صادق و كاذب و احساسات بجا و نابجا و خواسته‌های معقول و نامعقول) . عالم مقال من فرهنگ است نه بدن یا اقتصاد یا ... روشنفكر با حالات درونی (mental space) و باورها و احساسات و خواسته‌ها سر و كار دارد. اما كدام حقیقت؟ در تغییر باورها حقایق نظری مد نظر است و در تغییر احساسات و عواطف و خواسته‌ها، حقایق عملی.  اما حقیقت را با كدام هزینه باید بیان كرد؟ اجمال سخن با صحت و خطای آن متفاوت است. من در گفتارم راجع به این سوال اصلا اظهارنظری نكرده بودم. اما اینكه می‌گویند چطور از یك روشنفكر می‌خواهید جان و مال و ناموس و آبرویش را در معرض هزار خطر قرار دهد؟ در مقاله نوشته‌ام كه روشنفكری، یك وظیفه حقوقی و قانونی هیچ انسانی نیست بلكه وظیفه اخلاقی است.كسی را نمی‌توان به اخلاق اجبار كرد. اخلاق و وظایف اخلاقی تنها در بستر(context) آزادی معنا دارد. وظایف اخلاقی همچنین در حیطه مقدورات معنا پیدا می‌كند. من نگفتم باید انسان‌ها روشنفكر باشند بلكه گفتم اگر كسی تصمیم گرفت روشنفكر باشد باید چنین باشد. اخلاق اگر الزامی باشد، دیگر اخلاق نیست،كمااینكه حقوق بدون الزام و اجبار، حقوق نیست.  اما این هم كه هر كسی موضع و دیدگاه و رویكرد و نگاهی خاص به حقیقت دارد، مورد قبول است و به آن اشاره كردم.گفتم روشنفكر ایدئولوژیك نیست و ایدئولوژیك نبودن به معنای موضع نداشتن نیست بلكه به معنای موضعی را موضع آخر تلقی نكردن است. البته همه ما در بسیاری از امور، مواضعی داریم، روشنفكران نیز قطعا مواضعی دارند اما گفتم روشنفكر كسی است كه اگر دلیلی بر نفی موضعش اقامه شد از آن موضع دست می‌كشد. همچنین همه ما پیش‌فرض‌هایی داریم. بحث این است كه روشنفكر باید در صورت اقامه دلیل از پیش فرض‌های خود دست بكشد.  دكتر سروش گفتند در دوران پست مدرن به ‌سر می‌بریم و همه حقایق فروریخته است و انواعی از حقیقت وجود دارد. اولا به ‌سر بردن در دوران پست مدرن به این معنا  نیست كه به لحاظ معرفت شناختی (اپیستمولوژیك) یا به لحاظ اخلاق باور پست مدرن باشیم. می‌توان در دوران پست مدرن به سر برد و با اقامه دلیل نشان داد كه همه ادعاهای متفكران پست‌مدرن خطاست. ثانیا ایشان از فروریختن همه حقایق در دوران پست‌مدرن سخن می‌گویند اما خود به حقایقی پیشامدرن سخت چسبیده‌اند.  چرا چنین است؟ زیرا چنین وظیفه‌ای نداریم  و هر كس باید به عقل خودش رجوع كند. پس چطور از من انتظار دارند كه در دوران پست مدرن به عقاید مدرن ملتزم  نباشم؟!

روشنفكری را از دایره تنگ تعاریف بیرون آوریم

عبدالكریم سروش: من- چنانكه گفتم- در سخنم در برابر آقای ملكیان موضع نگرفتم و در باب تعریف ایشان مناقشه ندارم و دیدگاه خودم را بیان می‌كردم. فقط برای روشن كردن نظر خودم، نزدیك‌ترین مثال را از گفتار ایشان اخذ كردم. آن مقاله را نخواندم و خبر هم ندارم. اگر به رغم پاره‌ای از اختلاف نظرها، دیدگاه‌های ما بر هم منطبق است پس نعم المطلوب.  مرادم از به سر بردن در دوران پست ‌مدرن این نیست كه اعتقادات خود را رها كنیم یا تابع پست‌مدرن شویم بلكه این است كه حقیقت پوشیده‌تر شده است. مثل اینكه پس از كانت مواضع متافیزیكی داشتن بسیار مشكل‌تر شده است. منظور از دوران پست‌مدرن این است كه مردم علی‌العموم نمی‌پذیرند كه روشنفكر حقیقت را بیان می‌كند زیرا كشف و بیان حقیقت بسی دشوارتر شده است.

منظور من از «دلسوز مردم بودن» تعریف جامع و مانع روشنفكری نبود و هدفم این است كه روشنفكری را از دایره تنگ تعاریف بیرون آوریم. همه ما به این تعریف فراخی كه گفتم، می‌توانیم روشنفكر باشیم. شما گفتید به بدن كار ندارید و به فرهنگ كار دارید. آیا بدن و اقتصاد جزو فرهنگ نیست؟ در مورد روان پزشكان چه می‌توان گفت؟ به نظر من روشنفكری دایره وسیع‌تری دارد. بسیاری می‌توانند روشنفكر باشند، البته وظیفه حقوقی‌شان نیست اما می‌تواند وظیفه اخلاقی‌شان باشد. وظیفه اخلاقی، الزام اخلاقی می‌آورد ولو اینكه به آن عمل نكند. بنابراین دایره روشنفكری و حقیقت در روزگار پست‌مدرن بسیار مبهم است و كشف رابطه میان این دو به مراتب از گذشته دشوارتر است.  نهایت اینكه تكیه بسیار بر عقل خالص كردن، ما را به جایی نمی‌رساند. وقتی از روشنفكری و عقلانیت سخن می‌گوییم، پا در وادی‌های تاریكی گذاشته‌ایم. باید فضا را بازتر كرد و تكثر(plurality) و تنوع و كثرت حقایق و راه‌های رسیدن به آنها را بپذیریم. به نظر من اگر این دایره را فراخ كنیم، همه وارد آن می‌شوند. طرد كردن و بیرون گذاشتن  شرط نیست.

ملكیان: روشنفكر به جای سخنگوی مردم باید داور آنها باشد اما همه این كارها را باید با استدلال انجام دهد، یعنی چنانكه راسل در كتاب «قدرت» می‌گوید، فقط با توسل به نیروهای «باوراننده» نه توسل به نیروهای «انگیزاننده»  و نه توسل به نیروهای «وادارنده»   بنابراین روشنفكر هرگز نمی‌تواند و نباید بر دیگری تحكم كند. او برای نشان دادن تفكیك باور صادق از باوركاذب، احساسات بجا از احساسات نابجا و خواسته معقول از خواسته نامعقول باید از نیروهای باوراننده و قدرت اقناع عقلانی و استدلال بهره   بگیرد    بنابراین موضع روشنفكر هیچگاه  از بالا  نیست.

سروش: اما آیا می‌شود هیچ مفروض و پیش فرضی نداشت؟ آیا سارتر هیچ پیش‌فرضی نداشت؟ او قائل به مسوولیت بود. او اگزیستانسیالیست بود و رویكرد اگزیستانسیالیستی خود را در روشنفكری خودش مدخلیت می‌داد. او قائل به حسن و قبح بود. خود آقای ملكیان كه تقریر حقیقت و تقلیل مرارت را نیكو می‌شمارند لذا پیش از بیان وظیفه روشنفكر قائل به حسن و قبح هستند، یعنی لاجرم به یك مكتب اخلاقی قائل هستند كه در آن حسن و قبح به نحو خاصی تعریف شده و از مصادیقش تقریر حقیقت و تقلیل مرارت است. هر شخص عاقل و متفكری چنین است.

منبع: روزنامه اعتماد

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: