آصف الدوله
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
دوشنبه 16 دی 1398
https://cgie.org.ir/fa/article/239994/آصف-الدوله
پنج شنبه 7 فروردین 1404
آصِفُالدّوله، میرزا صالحخان باغمیشهای فرزند حاج میرزامهدی (۱۲۷۰- ۱۳۴۸ق / ۱۸۵۴-۱۹۳۰م). از دولتمردان مشروطهخواه ایران. پدر وی معروف به حاجی کلانتر بوده است. میرزا صالح در خانوادهای عارفمنش و متمکن که چندین نسل کدخدایی باغمیشه (یکی از کویهای بیرون قلعۀ تبریز) و کلانتری و بیگلربیگی تبریز را داشت، چشم به جهان گشود (ادیبالممالک، ۱۷۴- ۱۷۸). پس از گذراندن دوران کودکی و تحصیل مقدمات، دورۀ تخصصی را در دارالفنون تبریز (مدرسۀ نظام یا مدرسۀ مظفری) خواند. بعد از فراگرفتن فنون نظامی و آموختن زبانهای فارسی و عربی و روسی و فرانسه، در ۲۵سالگی وارد خدمات دولتی گردید. در ۱۲۹۹ق / ۱۸۸۲م که حسنعلیخان امیرنظام گروسی، پیشکاری ولیعهد و ریاست قشون آذربایجان را داشت، صالحخان با درجۀ یاور سومی، در زیر دست او دقایق امور نظامی و دیوانی و حکومتی را کسب کرد و رموز کشورداری را فرا گرفت. وی در ۱۳۰۰ق / ۱۸۸۲م در تبریز جزو سرهنگان توپخانۀ مبارکه و آجودان مخصوص مظفرالدین میرزا ولیعهد بود و در ۱۳۰۵ق / ۱۸۸۸م همراه عموزادهاش میرزا قهرمانخان نیّرالسلطان (حاجبالدولۀ بعدی) سفری به عراق کرد و در ۱۳۰۶ق / ۱۸۸۹م به درجۀ سرتیپی نایل آمد. در همین سالها با امیرزاده خانم امیرالحاجیه دختر میرزا احمدخان ساعدالملک، یگانه پسر میرزا تقیخان امیرکبیر، ازدواج کرد و با حاجی حسینقلیخان نظامالدوله دنبلی و میرزا رضا (میرزا آقا) پسر میرزا جواد مجتهد تبریزی که خواهران دیگر را در حبالۀ نکاح خود داشتند، باجناق گردید. در شعبان ۱۳۰۷ق / آوریل ۱۸۹۰م برای درمان و گردش به قفقاز و دیگر جاهای روسیه سفر کرد و در محرم ۱۳۰۸ق / اوت ۱۸۹۰م به ایران بازگشت. در این سفر، مشاهدۀ پیشرفتهای تفلیس و باکو و پترزبورگ در اندیشۀ او اثر ژرف نهاد و او از همان زمان دل بر تربیت افکار و اصلاح و ترقی هممیهنان و کشور خود بست و به مطالعات و اقدامات لازم در این زمینه پرداخت. در ۱۳۱۰ق / ۱۸۹۲م از سوی مظفرالدین میرزا لقب «معتمد دیوان» به وی اعطا گردید و او در ۱۳۱۳ق / ۱۸۹۶م پس از درگذشت پدرش حاجی کلانتر به درجۀ امیر تومانی ارتقا یافت و به نیابت حكومت تبریز برگزیده شد. بر اثر نشان دادن شایستگی در ادارۀ امور شهر، ریاست تجار و بلدیه و امنیت شهر و حومه و فرماندهی سوارهنظام نظمیه بر اشتغالات او افزوه گردید (ناصری، س ۳، شمـ ۹). صالحخان با وجود وابستگی به یک خانوادۀ متشخص حکومتی، به علت آزادمنشی و پیشرفتخواهی، در همین دوران به صف مخالفان حکومت ناصرالدینشاه پیوست و جزو مشروطهخواهان درآمد و با میرزا یوسفخان مستشارالدوله دوستی و همفکری یافت. وی برای پیشبرد مقاصد خود ظاهراً شرکتی برای بازرگانی و باطناً برای کوشش در راه اصلاح وضع کشور پایهگذاری کرد و با چند تن از بازرگانان خوشنام و همفکر تبریز به تبلیغ دربارۀ مزایای نظام مشروطه و معایب استبداد پرداخت. در ضمن این کوششها، در دورۀ حکومت خود در تبریز برای کمک به خانوادههای بیبضاعت و گردآوری و تربیت ایتام، در ۱۳۱۳ق / ۱۸۹۶م دست به تأسیس کارخانه قالیبافی زد و جوانان و کودکان بیکار را در آن به کار گماشت که افزون بر فراگرفتن صنعت قالیبافی، روزانه چندین ساعت به درس خواندن میپرداختند (ناصری، س ۳، شمـ ۹). در ذیحجۀ ۱۳۱۳ق / مۀ ۱۸۹۶م پس از کشته شدن ناصرالدینشاه وقتی مظفرالدین میرزا میخواست برای جلوس بر تخت سلطنت از تبریز به تهران حرکت کند، مردم که به علت کمیابی گندم و نان در شهر در عسرت بودند، شورش به پا کردند. بدین علت، حرکت شاه جدید، اندکی به تأخیر افتاد. سرانجام صلاح در این دیدند که صالحخان را بگلربیگی شهر سازند و پخت و فروش نان و همۀ کارها را به او بسپارند. درنتیجه، محمدعلیمیرزا فرمانفرمای آذربایجان گردید و نصرتالسلطنه پیشکار گشت و صالحخان بیگلربیگی و رئیس تجار شد و در مدتی کوتاه وضع شهر و پخت و فروش نان سامان یافت (ناصری، س ۳، شمـ ۱۴). در همین اوان ۳ تن متهمان به تحریک میرزا رضای کرمانی: شیخ احمد روحی، میرزا آقاخان کرمانی و میرزا حسینخان خبیرالملک را از استانبول به تبریز آورده، در اعتضادیه در خانۀ محمدعلی میرزا در کوی ششکلان زندانی کردند. به پیشنهاد محمدعلی میرزا، صالحخان در زندان، در حالی که خود ولیعهد در پشت در ایستاده بود و به گفتوگوی ایشان گوش میداد، با آنان دیدار کرد. با آنکه صالحخان برای آزادی آن ۳ تن روشنفکر و آزادیخواه دست به اقداماتی زد، محمدعلی میرزا بدون اطلاع وی، در ۱۳ صفر ۱۳۱۴ق / ۲۴ ژودئیۀ ۱۸۹۶م شبانه با شتاب فرمان داد در حضور خودش سر آن ۳ را از تن جدا سازند و پوستکنده پر از کاه کنند و روانۀ تهران گردانند (آصفالدوله، ۷) اما فردای آن شب کودکان هنگام بازی در مهرانرود تبریز، از زیر شنها ۳ کلّۀ پوستکنده یافتند. به فرمان صالحخان پیکرهای آنها را نیز یافتند و به خاک سپردند (بامداد، ۲ / ۱۷۳-۱۷۴). محمدعلی میرزا بر اثر آشنایی با اندیشههای صالح خان، میخواست او را از دستگاه خود و نیز از تبریز دور نگاه دارد. از اینرو، در ۱۳۱۵ق / ۱۸۹۸م وی را به حکومت قراجهداغ (ارسباران) فرستاد، لیکن این مأموریت برای او کاری خرد بود. به این جهت، او بیش از چند ماهی در آنجا نپاییده به تبریز بازگشت (آصفالدوله، ۱؛ بایبوردی، ۹۶). در قحطی و کمیابی نان که در ۱۳۱۶ق / ۱۸۹۹م در تبریز پیش آمد، به تحریک محمدعلی میرزا خانۀ نظامالعلماء غارت شد (نظامالعلماء، ۶۱-۶۳). ولیعهد از موقع بهره برگرفت و اتهاماتی ناروا در این مورد بر صالحخان و برادرش ابراهیمخان شرفالدوله وارد آورد و آن دو ناچار برای دادخواهی راهی تهران شدند. در نخستین سفر مظفرالدینشاه به اروپا که از ۱۲ ذیحجۀ ۱۳۱۷ق / ۱۳ آوریل ۱۹۰۰م آغا شد، صالحخان از تهران تا جلفا در رکاب شاه بود. مظفرالدینشاه در همین سفر به هنگام ورود به تبریز، به خواهش نظامالسلطنه پیشکار آذربایجان به برخی از رجال حکومت آذربایجان لقب و نشان بخشید و از آن میان به صالحخان عنوان «سالار اکرم» همراه یک دست پالتو ترمه با سردوشیالماس نشان از درجۀ اول اعطا کرد (افضلالملک، ۴۳۰؛ پرورش). در بازگشت شاه از اروپا پس از ۶ ماه، صالحخان به جلفا به پیشواز او رفت و با وی و همراهان از راه تبریز به تهران بازگشت (مظفرالدین شاه، ۲۴۰). وی در ۱۳۲۰ق / ۱۹۰۲م به حکومت قزوین برگزیده شد. حکومت وی در این شهر ۴ سال به درازا کشید و او در این مدت در آبادانی و نظافت و بهداشت و نظم و امنیت شهر کوشید. در ۱۳۲۲ق / ۱۹۰۴م که در تهران وبای سختی بروز کرده بود و بیم آن میرفت که به قزوین نیز سرایت کند، صالحخان اقداماتی برای پیشگیری انجام داد که تا آن زمان بیسابقه بود: «بدواً بر سر هر نهری ۲ نفر فراش معین فرموده به هریک روزی ۴ قران دادند و غدغن نمودند که شستن لباس و کثافات را منع نمایند، سهل است نگذارند کسی دست و روی خود را هم در نهر بشوید. بعد حکم فرموده تمامت دکانهای کلهپزی و کبابی و حلیمپزی و دباغخانه را که باعث تولید انواع کثافات است، بستند و مالیات دیوانی آنها را تمام در ظرف ۳ ماه از کیسۀ خود دادند. میوهجات را طوری غدغن فرمودهاند که مردم در تمتع از فواکه در آرزوی وصال آنها به خیال قانع شدهاند. در تمام دروازههای شهر دوا و آسیدفینیک و سوبلیمه حاضر و هرکسی میخواست وارد شهر شود، تمام لباس و سر و صورت او را با دواهای مزبور شستوشو میدادند. دیگر حکم فرمود تمام زباله و کثافات شهر را بردند در یک فرسخی شهر زیر خاک دفن کردند. صبح و شام کوچهها را به وسیلۀ آب و جارو تنظیف مینمودند و هرکس مبتلا میشد قیمت لباس او را به ورثه داده پوشاک مریض را به آتش میسوزاندند. نتیجۀ این اقدامات حکیمانه آن شد که از وبا اگر دیده شد، اثر مختصری، زیرا از ۰۰۰‘۴۰ نفوس سکنۀ این شهر به موجب راپورتهای صحیحه در کل مدت ابتلا، ۱۴۰ نفر مبتلا شدند» (تربیت). صالحخان راه شوسۀ قزوین ـ همدان را که در کنتراتِ روسها بود، با تدابیری که مایۀ زیان صاحبان باغها نشود، از سمت غرب شهر امتداد داد، در صورتی که این موضوع در دیگر جاها مایۀ جنجال فاوان شده بود. عمارات صفوی قزوین را که در شرف ویرانی بود، تعمیر کرد و مورد استفاده قرار داد و برای آنها از جیب خود فرش و پرده و غیره خرید. دروازۀ رشت را از دم دروازه تا کاروانسرای غیاث نظام راهکشی و هموار ساخت. سد رودخانۀ قزوین را که بهکلی ویران شده بود، تعمیر کرد و شهر را از خطر سیل رهانید. آرامگاه پیغمبریه را تعمیر بنیادی کرد و در وضع آن تغییرات کلی داد. سرانجام درصدد بنیاد مدرسهای برای آموزش کودکان یتیم قزوین برآمد. وی برای نشر صنعت و معارف، انجمنی به نام «انجمن معارف» از چند تن تجددخواه زیر نظر خود تشکیل داد و آموزشگاه ۴ کلاسهای به نام امید پایهگذاری کرد. او ملاعلی فرزند ملاتقی معروف به قاضی ارداقی (از آزادیخواهان و اعضای انجمن) را به مدیریت مدرسه برگزید و برای محل مدرسه، محوطهای در شرق عالیقاپو معین کرد و با بنای ۴ اطاق، نخستین مدرسه را در قزوین پدید آورد. اعضای انجمن هزینۀ آن را متقبل گردیدند. وی سپس مدرسۀ دیگری به نام سعادت قزوین تأسیس کرد. بر اثر خدمات صالحخان در قزوین در ۱۳۲۳ق / ۱۹۰۵م مظفرالدینشاه به او لقب وزیر اکرم داد. در اواسطِ ۱۳۲۴ق / ۱۹۰۶م در صدارت عینالدوله، صالحخان از حکومت قزوین برکنار گشت و به تهران فراخوانده شد، ولی پس از چند ماه به حکومت گیلان و مازندران منصوب گشت. در زمان فرمانروایی وی بر گیلان، مقدمات صدور فرمان مشروطه و تشکیل مجلس شورای ملی فراهم گردید. او که آرزوهای دیرینۀ خود را برآورده میدید، در قلمرو حکومت خود با امید و اشتیاق به استوارسازی پایههای دموکراسی و حکومت مشروطه پرداخت و به مردم و احزاب میدان داد و حتیٰ آنها را تشویق کرد که فعالیتهای سیاسی و اجتماعی خود را دنبال کنند، ولی به علت روشن نبودن معنی مشروطه در میان مردم و سوءِ تعبیر از آزادی و برابری، آشوبهای چندی در گیلان و توابع سربرآورد و او نتوانست ۰۰۰‘۱۸ تومان باقی مالیات را وصول کند. خود نیز بسیار بدهکار شد (آصفالدوله، ۱۰). در آن هنگام چون هنوز قانون اساسی از مجلس نگذشته بود، صالحخان خود قانونی برای پیشرفت امور و رفاه اهالی ترتیب داد. اطاقی برای عدلیه، اطاقی برای تحقیق، اطاقی برای اجرا و مالیه تخصیص داد و برای هر کدام رئیس و اطاق انتظار و جز آن معین کرد و ترتیبی برای عرض حال تدوین نمود و مجلسی برای معارف پدید آورد. در ذیقعدۀ ۱۳۲۴قق / دسامبر ۱۹۰۶م که مظفرالدینشاه بیمار شد و محمدعلی میرزا از تبریز به تهران حرکت کرد، در قزوین از کوششهای صالحخان برای استواری مشروطه که توسط گزارشگران خود از آن آگاه میشد، اظهار دلتنگی کرد و به صدقالسلطنه حاکم قزوین و میرزاحسن شیخالاسلام گفت: «حاکم گیلان برای پیشرفت مشروطه خیلی سینه سپر کرده. اگر تهران رسیدم اسباب عزل او را فراهم خواهم کرد». (آصفالدوله، ۹). محمدعلی میرزا یک ماه پس از نشستن بر تخت شاهی، صالحخان را از حکومت گیلان برداشت و در ذیحجۀ ۱۳۲۴ق / ژانویۀ ۱۹۰۷م سپهدار را به جای او برگماشت. وی چندماهی در تهران بیکار ماند. پس از صدارت مجدد میرزاعلی اصغرخان امینالسلطان، بار دیگر به فرمانروایی گیلان گماشته شد. او اینبار قانون اساسی را که از تصویب مجلس گذشته بود، همراه خود به گیلان برد و نظامنامۀ انتخابات را در انجمن رشت نصب کرد. آنگاه زمینۀ انتخابات نمایندگان گیلان را فراهم آورد. گزارشی دربارۀ چگونگی انتخاب غیرقانونی بحرالعلوم به مجلس فرستاد که در تهران و رشت جنجالی برانگیخت. اینبار نیز محمدعلی میرزا او را برکنار کرد و امیراعظم را به جای وی برگماشت. در همین روزها او پس از بازگشت به تهران مقالهای زیر عنوان «آخرالدّواء» در شمارۀ ۸ صبح صادق با امضای مستعار «عاشق وطن» منتشر ساخت و پیشنهادهایی برای رهایی کشور از گرداب حوادث و سازش میان مردم و شاه عرضه داشت. این مقاله توجه محافل اجتماعی را برانگیخت. کار به تشکیل انجمنی از دولتمردان در خانۀ عضدالملک انجامید. محمدعلی میرزا که از منشأ این پیشنهاد و تشکیل آن انجمن آگاه شده بود، بیش از پیش کینۀ صالحخان را به دل گرفت. در صدارت نظامالسلطنۀ مافی، حکومت کرمانشاهان به صالحخان یشنهاد شد (مغیثالسلطنه، ۲۱۶، ۲۱۷)، ولی او در قبول آن تعلل ورزید. در این میان حادثۀ بمباندازی به کالسکۀ محمدعلیشاه پیش آمد و مصطفیٰخان حاجبالدوله از حکومت تهران برکنار گشت و حکومت شهر به صالحخان واگذار شد (ربیعالاول ۱۳۲۶ق / مۀ ۱۹۰۸م). محمدعلیشاه از این انتصاب خرسند نبود، ولی به علت نیرومندی ملیون نتوانست مخالفتی نشان دهد. وی در ابتدای مسئولیت جدید خود مردم تهران را به یک گردهمآیی خواند و برای ایشان سخنرانی مفصلی کرد (دولتآبادی، ۲ / ۲۲۲) و از ایشان خواست که در ادارۀ شهر و حفظ بهداشت و امنیت آن با حکومت همفکری کنند. محمدعلیشاه که اندیشۀ براندازی مشروطیت را در سر داشت، با توطئۀ لیاخوف در ۴ جمادیالاول ۱۳۲۶ق / ۴ ژوئن ۱۹۰۸م ناگهان گرمای شهر را بهانه ساخت و از کاخ گلستان به باغشاه کوچید و ۴ روز بعد صالحخان را از فرمانروایی تهران برکنار کرد و مؤیدالدوله را به جای او برگماشت و در ۲۳ همان ماه مجلس شورای ملی را به توپ بست. صالحخان که در خانۀ بانوعظمی خواهر ظلالسلطان در ضلع شرقی میدان بهارستان روبهروی انجمن آذربایجان، اجارهنشین بود، دلیریها نمود و از پشت بام خانهاش، بیش از ۱۰ تن توپچی و قزاق و شماری اسب توپکش را بر خاک افکند. پس از شکست آزادیخواهان توپها را به سوی منزل او برگردانیدند و آنجا را گلولهباران کردند. سپس همۀ دارایی او را به یغما بردند، ولی او خود را با مهارت از مهلکه وارهاند. وی چندینبار از سوی لیاخوف برای بازپرسی فراخوانده شد و چون بیم جان در میان بود، درصدد اختفاء برآمد. ابتدا مفاخرالملک به او پیشنهاد کرد که مانند دیگران به یکی از سفارتخانهها پناهنده گردد، ولی او گفت: پای دار برای من بهتر از پناه بردن به سفات خارجه است. سرانجام، برای ۸ ماه در خانۀ امیربهادر نهان گردید و در محرم ۱۳۲۷ق / ژانویۀ ۱۹۰۹م از خانۀ امیربهادر بیرون آمد و باز اقداماتی برای سازش میان شاه و مردم انجام داد، ولی کاری از پیش نرفت تا فتح تهران پیش آمد و محمدعلیشاه به سفارت روس پناهنده شد و دورۀ استبداد صغیر به سر آمد. در ۲۸ جمادیالثانی / ۱۷ ژوئیۀ آن سال در دولت موقت سپهدار، باز فرمانروایی تهران و سرپرستی خالصجات ایلات خوار و ورامین و ساوه و زرند و دماوند به وی واگذار شد. هم در این زمان بود که احمدشاه لقب «آصفالدوله» به او داد. وی مقدمات انتخابات دورۀ دوم مجلس شورای ملی را در تهران فراهم آورد (ناظمالاسلام، ۲ / ۵۲۴). و در این دورۀ فرمانروایی تهران مانند گذشته، در نظم و امنیت شهر کوشید و استعمال تریاک و فروش آن را قدغن کرد و گوشت را ارزان ساخت، ولی به نوشتۀ خود او در خاطراتش، چون دانست کسانی در پی سست کردن پایههای حکومت وی و برکنار ساختن اویند، خود از کار کناره گرفت. پس از آن حکومت اصفهان و فارس به او پیشنهاد شد، ولی او نپذیرفت و سرانجام حکومت خمسه را قبول کرد، و در ۱۰ جمادیالثانی ۱۳۲۸ق / ۱۹ ژوئن ۱۹۱۰م وارد زنجان گردید. هنوز ۳ روز از آغاز حکومت او نگذشته بود که غایلۀ داراب میرزا پسر بهمن میرزای قاجار به تحریک روسها و محمدعلی میرزا، پیش آمد. آصفالدوله بهرغم کمبود وسایل، آن غایله را فرو نشاند و از غارت شهر جلوگیری کرد (آصفالدوله، ۳۳). آصفالدوله گزارش زندگی و پیشامدهای ایران و جهان را از ۱۲۹۴ق / ۱۸۷۷م تا زمان به توپ بسته شدن مجلس، روزبهروز در ۷ مجلد نوشته که ۴ مجلد آن در تاراج خانهاش در تبریز و ۳ مجلد آن در تاراج خانهاش در تهران از میان رفته است. وی سپس به خواهش میرزا ابراهیمخان منشیزاده خلاصهای از زندگینامۀ خود را در زنجان در ۳۶ صفحه تنظیم کرد و نزد او فرستاد که اینک عین آن به خط خود او در نزد نویسندۀ مقاله هست. وی در زنجان نیز به تشکیل «انجمن معارف» دست زد و دارالحکومۀ آن را تعمیر اساسی کرد و مدرسۀ محمدیۀ زنجان را بنیاد نهاد (۱۳۲۹ق / ۱۹۱۱م؛ روحانی، ۶۱). آصفالدوله در ربیعالاول ۱۳۳۰ق / فوریۀ ۱۹۱۲م پس از حکومت ظهیرالدوله، برای سومینبار به حکومت گیلان برگزیده شد، ولی پس از قیام جنگل به عنوان مرخصی به تهران آمد و دیگر به رشت بازنگشت. نابسامانی اوضاع داخلی ایران و عدم پیشرفت مشروطیت و قانونی شدن ادارۀ کشور موجب نومیدی آصفالدوله شد و چون خود را شایستهتر از کسانی که رشتۀ کارها را به دست داشتند، میدید، از فعالیتهای اجتماعی و سیاسی کنارهگیری کرد و چند سال بعد در ۷۸ سالگی در تهران چشم از جهان فروبست (سدیدالسلطنه، ۴۸۵).
آصفالدوله، صالح خان، خاطرات (نسخۀ خطی نویسندۀ مقاله)؛ ادیبالممالک، عبدالعلی، دافعالغرور، به کوشش ایرج افشار، تهران، ۱۳۵۴ش؛ افضلالملک، غلامحسین، افضلالتواریخ، تهران، نشر تاریخ، ۱۳۶۱ش، ص ۴۳۵؛ بامداد، مهدی، تاریخ رجال ایران، تهران، زوار، ۱۳۴۷-۱۳۵۳ش؛ بایبوردی، حسن، تاریخ ارسباران، تهران، ابنسینا، ۱۳۴۱ش؛ پرورش، روزنامه، به مدیریت میرزا محمدعلی پرورش، قاهره، ۱۳۱۸ق، شمـ۴؛ تربیت، روزنامه، به مدیریت محمدحسین فروغی، تهران، شمـ ۳۴۸، ۳۵۶، ذیقعدۀ ۱۳۲۲ق؛ دولتآبادی، یحیى، حیات یحییٰ، تهران، جاویدان، ۱۳۶۲ش، ۲ / ۲۲۳؛ روحانی، محمدرضا، فرهنگنامۀ زنجان، تهران، پرچم، ۱۳۴۷ش؛ سدیدالسلطنه، محمدعلی خان، سفرنامه، به کوشش احمد اقتداری، تهران، بهنشر، ۱۳۶۲ش؛ شرفالدوله، میرزا ابراهیم خان، خاطرات (نسخۀ خطی نویسندۀ مقاله)؛ صبح صادق، روزنامه، به مدیریت مرتضى قلیخان مؤید دیوان، تهران، س ۱، شمـ ۵، ۸، ۶۱، ۱۳۲۶ق؛ فخرایی، ابراهیم، گیلان در جنبش مشروطیت، تهران، جیبی، ۱۳۵۳ش، صص ۳۳-۳۴؛ کسروی، احمد، تاریخ مشروطۀ ایران، تهران، دفتر پرچم، ۱۳۲۱ش، ۱ / ۱۸۹، ۱۹۲؛ همو، تاریخ هجده سالۀ آذربایجان، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۵ش، ۲ / ۴۶۹؛ مظفرالدین شاه، سفرنامه، به کوشش علی دهباشی، تهران، ۱۳۶۱ش، صص ۹، ۲۳، ۲۵۳، ۲۵۴، ۲۵۵؛ مغیثالسلطنه، یوسف، نامهها، تهران، نشر تاریخ، ۱۳۶۱ش؛ ملکزاده، مهدی، زندگانی ملکالمتکلمین، تهران، علمی، ۱۳۲۵ش، ص ۲۲۶؛ نادرمیرزا، تاریخ جغرافیایی دارالسلطنۀ تبریز، تهران، ۱۳۲۳ق، صص ۵۹، ۶۰؛ ناصری، روزنامه، به مدیریت محمد ندیمباشی، تبریز، س ۳، شمـ ۹، ۱۳۱۳ق، شمـ ۱۴، ۱۳۱۴ق؛ ناظمالاسلام کرمانی، محمد، تاریخ بیداری ایرانیان، به کوشش اکبر سعیدی سیرجانی، تهران، آگاه، ۱۳۶۲ش، ۲ / ۱۴۵، ۵۰۵؛ نظامالسلطنه مافی، حسینقلی، خاطرات، به کوشش منصورۀ اتحادیه (نظام مافی) و سیروس سعدوندیان، تهران، نشر تاریخ، ۱۳۶۲ش؛ نظامالعلماء میررفیع، تذکرۀ علویه، تبریز، ۱۳۲۴ق.
یحییٰ ذکاء
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
چاپ شده
1
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید