صفحه اصلی / مقالات / آصف الدوله /

فهرست مطالب

آصف الدوله


نویسنده (ها) :
آخرین بروز رسانی : دوشنبه 16 دی 1398 تاریخچه مقاله

آصِفُ‎الدّوله، میرزا صالح‎خان باغمیشه‎ای فرزند حاج میرزامهدی (۱۲۷۰- ۱۳۴۸ق / ۱۸۵۴-۱۹۳۰م). از دولتمردان مشروطه‌خواه ایران. پدر وی معروف به حاجی کلانتر بوده است. میرزا صالح در خانواده‎ای عارف‌منش و متمکن که چندین نسل کدخدایی باغمیشه (یکی از کویهای بیرون قلعۀ تبریز) و کلانتری و بیگلربیگی تبریز را داشت، چشم به جهان گشود (ادیب‎الممالک، ۱۷۴- ۱۷۸). پس از گذراندن دوران کودکی و تحصیل مقدمات، دورۀ تخصصی را در دارالفنون تبریز (مدرسۀ نظام یا مدرسۀ مظفری) خواند. بعد از فراگرفتن فنون نظامی و آموختن زبانهای فارسی و عربی و روسی و فرانسه، در ۲۵‌سالگی وارد خدمات دولتی گردید. در ۱۲۹۹ق / ۱۸۸۲م که حسنعلی‎خان امیرنظام گروسی، پیشکاری ولیعهد و ریاست قشون آذربایجان را داشت، صالح‎خان با درجۀ یاور سومی، در زیر دست او دقایق امور نظامی و دیوانی و حکومتی را کسب کرد و رموز کشورداری را فرا گرفت. 
وی در ۱۳۰۰ق / ۱۸۸۲م در تبریز جزو سرهنگان توپخانۀ مبارکه و آجودان مخصوص مظفرالدین میرزا ولیعهد بود و در ۱۳۰۵ق /  ۱۸۸۸م همراه عموزاده‎اش میرزا قهرمان‎خان نیّرالسلطان (حاجب‎الدولۀ بعدی) سفری به عراق کرد و در ۱۳۰۶ق /  ۱۸۸۹م به درجۀ سرتیپی نایل آمد. در همین سالها با امیرزاده خانم امیرالحاجیه دختر میرزا احمدخان ساعدالملک، یگانه پسر میرزا تقی‎خان امیرکبیر، ازدواج کرد و با حاجی حسینقلی‎خان نظام‎الدوله دنبلی و میرزا رضا (میرزا آقا) پسر میرزا جواد مجتهد تبریزی که خواهران دیگر را در حبالۀ نکاح خود داشتند، باجناق گردید. 
در شعبان ۱۳۰۷ق / آوریل ۱۸۹۰م برای درمان و گردش به قفقاز و دیگر جاهای روسیه سفر کرد و در محرم ۱۳۰۸ق /  اوت ۱۸۹۰م به ایران بازگشت. در این سفر، مشاهدۀ پیشرفتهای تفلیس و باکو و پترزبورگ در اندیشۀ او اثر ژرف نهاد و او از همان زمان دل بر تربیت افکار و اصلاح و ترقی هم‌میهنان و کشور خود بست و به مطالعات و اقدامات لازم در این زمینه پرداخت. 
در ۱۳۱۰ق / ۱۸۹۲م از سوی مظفرالدین میرزا لقب «معتمد دیوان» به وی اعطا گردید و او در ۱۳۱۳ق / ۱۸۹۶م پس از درگذشت پدرش حاجی کلانتر به درجۀ امیر تومانی ارتقا یافت و به نیابت حكومت تبریز برگزیده شد. بر اثر نشان دادن شایستگی در ادارۀ امور شهر، ریاست تجار و بلدیه و امنیت شهر و حومه و فرماندهی سواره‌نظام نظمیه بر اشتغالات او افزوه گردید (ناصری، س ۳، شمـ ۹). صالح‎خان با وجود وابستگی به یک خانوادۀ متشخص حکومتی، به علت آزادمنشی و پیشرفت‌خواهی، در همین دوران به صف مخالفان حکومت ناصرالدین‎شاه پیوست و جزو مشروطه‎خواهان درآمد و با میرزا یوسف‎خان مستشارالدوله دوستی و همفکری یافت. وی برای پیشبرد مقاصد خود ظاهراً شرکتی برای بازرگانی و باطناً برای کوشش در راه اصلاح وضع کشور پایه‎گذاری کرد و با چند تن از بازرگانان خوشنام و همفکر تبریز به تبلیغ دربارۀ مزایای نظام مشروطه و معایب استبداد پرداخت. در ضمن این کوششها، در دورۀ حکومت خود در تبریز برای کمک به خانواده‎های بی‎بضاعت و گردآوری و تربیت ایتام، در ۱۳۱۳ق / ۱۸۹۶م دست به تأسیس کارخانه قالی‎بافی زد و جوانان و کودکان بیکار را در آن به کار گماشت که افزون بر فراگرفتن صنعت قالی‌بافی، روزانه چندین ساعت به درس خواندن می‎پرداختند (ناصری، س ۳، شمـ ۹). 
در ذیحجۀ ۱۳۱۳ق /  مۀ ۱۸۹۶م پس از کشته شدن ناصرالدین‎شاه وقتی مظفرالدین میرزا می‎خواست برای جلوس بر تخت سلطنت از تبریز به تهران حرکت کند، مردم که به علت کمیابی گندم و نان در شهر در عسرت بودند، شورش به پا کردند. بدین علت، حرکت شاه جدید، اندکی به تأخیر افتاد. سرانجام صلاح در این دیدند که صالح‎خان را بگلربیگی شهر سازند و پخت و فروش نان و همۀ کارها را به او بسپارند. درنتیجه، محمدعلی‌میرزا فرمانفرمای آذربایجان گردید و نصرت‎السلطنه پیشکار گشت و صالح‎خان بیگلربیگی و رئیس تجار شد و در مدتی کوتاه وضع شهر و پخت و فروش نان سامان یافت (ناصری، س ۳، شمـ ۱۴). در همین اوان ۳ تن متهمان به تحریک میرزا رضای کرمانی: شیخ احمد روحی، میرزا آقاخان کرمانی و میرزا حسین‎خان خبیرالملک را از استانبول به تبریز آورده، در اعتضادیه در خانۀ محمدعلی میرزا در کوی ششکلان زندانی کردند. به پیشنهاد محمدعلی میرزا، صالح‎خان در زندان، در حالی که خود ولیعهد در پشت در ایستاده بود و به گفت‌وگوی ایشان گوش می‎داد، با آنان دیدار کرد. با آنکه صالح‎خان برای آزادی آن ۳ تن روشن‌فکر و آزادیخواه دست به اقداماتی زد، محمدعلی میرزا بدون اطلاع وی، در ۱۳ صفر ۱۳۱۴ق / ۲۴ ژودئیۀ ۱۸۹۶م شبانه با شتاب فرمان داد در حضور خودش سر آن ۳ را از تن جدا سازند و پوست‌کنده پر از کاه کنند و روانۀ تهران گردانند (آصف‎الدوله، ۷) اما فردای آن شب کودکان هنگام بازی در مهران‌رود تبریز، از زیر شنها ۳ کلّۀ پوست‌کنده یافتند. به فرمان صالح‎خان پیکرهای آنها را نیز یافتند و به خاک سپردند (بامداد، ۲ / ۱۷۳-۱۷۴). محمدعلی میرزا بر اثر آشنایی با اندیشه‎های صالح خان، می‎خواست او را از دستگاه خود و نیز از تبریز دور نگاه دارد. از این‌رو، در ۱۳۱۵ق /  ۱۸۹۸م وی را به حکومت قراجه‌داغ (ارسباران) فرستاد، لیکن این مأموریت برای او کاری خرد بود. به این جهت، او بیش از چند ماهی در آنجا نپاییده به تبریز بازگشت (آصف‎الدوله، ۱؛ بایبوردی، ۹۶). در قحطی و کمیابی نان که در ۱۳۱۶ق / ۱۸۹۹م در تبریز پیش آمد، به تحریک محمدعلی میرزا خانۀ نظام‎العلماء غارت شد (نظام‎العلماء، ۶۱-۶۳). ولیعهد از موقع بهره برگرفت و اتهاماتی ناروا در این مورد بر صالح‎خان و برادرش ابراهیم‎خان شرف‎الدوله وارد آورد و آن دو ناچار برای دادخواهی راهی تهران شدند. 
در نخستین سفر مظفرالدین‎شاه به اروپا که از ۱۲ ذیحجۀ ۱۳۱۷ق / ۱۳ آوریل ۱۹۰۰م آغا شد، صالح‎خان از تهران تا جلفا در رکاب شاه بود. مظفرالدین‎شاه در همین سفر به هنگام ورود به تبریز، به خواهش نظام‎السلطنه پیشکار آذربایجان به برخی از رجال حکومت آذربایجان لقب و نشان بخشید و از آن میان به صالح‎خان عنوان «سالار اکرم» همراه یک دست پالتو ترمه با سردوشی‌الماس نشان از درجۀ اول اعطا کرد (افضل‎الملک، ۴۳۰؛ پرورش). در بازگشت شاه از اروپا پس از ۶ ماه، صالح‎خان به جلفا به پیشواز او رفت و با وی و همراهان از راه تبریز به تهران بازگشت (مظفرالدین شاه، ۲۴۰). وی در ۱۳۲۰ق / ۱۹۰۲م به حکومت قزوین برگزیده شد. حکومت وی در این شهر ۴ سال به درازا کشید و او در این مدت در آبادانی و نظافت و بهداشت و نظم و امنیت شهر کوشید. 
در ۱۳۲۲ق / ۱۹۰۴م که در تهران وبای سختی بروز کرده بود و بیم آن می‎رفت که به قزوین نیز سرایت کند، صالح‎خان اقداماتی برای پیشگیری انجام داد که تا آن زمان بی‎سابقه بود: «بدواً بر سر هر نهری ۲ نفر فراش معین فرموده به هریک روزی ۴ قران دادند و غدغن نمودند که شستن لباس و کثافات را منع نمایند، سهل است نگذارند کسی دست و روی خود را هم در نهر بشوید. بعد حکم فرموده تمامت دکانهای کله‌پزی و کبابی و حلیم‌پزی و دباغ‌خانه را که باعث تولید انواع کثافات است، بستند و مالیات دیوانی آنها را تمام در ظرف ۳ ماه از کیسۀ خود دادند. میوه‌جات را طوری غدغن فرموده‎اند که مردم در تمتع از فواکه در آرزوی وصال آنها به خیال قانع شده‎اند. در تمام دروازه‎های شهر دوا و آسیدفینیک و سوبلیمه حاضر و هر‌کسی می‎خواست وارد شهر شود، تمام لباس و سر و صورت او را با دواهای مزبور شست‌وشو می‎دادند. دیگر حکم فرمود تمام زباله و کثافات شهر را بردند در یک فرسخی شهر زیر خاک دفن کردند. صبح و شام کوچه‎ها را به وسیلۀ آب و جارو تنظیف می‎نمودند و هرکس مبتلا می‎شد قیمت لباس او را به ورثه داده پوشاک مریض را به آتش می‎سوزاندند. نتیجۀ این اقدامات حکیمانه آن شد که از وبا اگر دیده شد، اثر مختصری، زیرا از ۰۰۰‘۴۰ نفوس سکنۀ این شهر به موجب راپورتهای صحیحه در کل مدت ابتلا، ۱۴۰ نفر مبتلا شدند» (تربیت). 
صالح‎خان راه شوسۀ قزوین ـ همدان را که در کنتراتِ روسها بود، با تدابیری که مایۀ زیان صاحبان باغها نشود، از سمت غرب شهر امتداد داد، در صورتی که این موضوع در دیگر جاها مایۀ جنجال فاوان شده بود. عمارات صفوی قزوین را که در شرف ویرانی بود، تعمیر کرد و مورد استفاده قرار داد و برای آنها از جیب خود فرش و پرده و غیره خرید. دروازۀ رشت را از دم دروازه تا کاروانسرای غیاث نظام راه‌کشی و هموار ساخت. سد رودخانۀ قزوین را که به‌کلی ویران شده بود، تعمیر کرد و شهر را از خطر سیل رهانید. آرامگاه پیغمبریه را تعمیر بنیادی کرد و در وضع آن تغییرات کلی داد. سرانجام درصدد بنیاد مدرسه‎ای برای آموزش کودکان یتیم قزوین برآمد. 
وی برای نشر صنعت و معارف، انجمنی به نام «انجمن معارف» از چند تن تجددخواه زیر نظر خود تشکیل داد و آموزشگاه ۴ کلاسه‎ای به نام امید پایه‎گذاری کرد. او ملاعلی فرزند ملاتقی معروف به قاضی ارداقی (از آزادیخواهان و اعضای انجمن) را به مدیریت مدرسه برگزید و برای محل مدرسه، محوطه‎ای در شرق عالی‌قاپو معین کرد و با بنای ۴ اطاق، نخستین مدرسه را در قزوین پدید آورد. اعضای انجمن هزینۀ آن را متقبل گردیدند. وی سپس مدرسۀ دیگری به نام سعادت قزوین تأسیس کرد. بر اثر خدمات صالح‎خان در قزوین در ۱۳۲۳ق / ۱۹۰۵م مظفرالدین‎شاه به او لقب وزیر اکرم داد. 
در اواسطِ ۱۳۲۴ق / ۱۹۰۶م در صدارت عین‎الدوله، صالح‎خان از حکومت قزوین برکنار گشت و به تهران فراخوانده شد، ولی پس از چند ماه به حکومت گیلان و مازندران منصوب گشت. در زمان فرمانروایی وی بر گیلان، مقدمات صدور فرمان مشروطه و تشکیل مجلس شورای ملی فراهم گردید. او که آرزوهای دیرینۀ خود را برآورده می‎دید، در قلمرو حکومت خود با امید و اشتیاق به استوارسازی پایه‎های دموکراسی و حکومت مشروطه پرداخت و به مردم و احزاب میدان داد و حتیٰ آنها را تشویق کرد که فعالیتهای سیاسی و اجتماعی خود را دنبال کنند، ولی به علت روشن نبودن معنی مشروطه در میان مردم و سوءِ تعبیر از آزادی و برابری، آشوبهای چندی در گیلان و توابع سربرآورد و او نتوانست ۰۰۰‘۱۸ تومان باقی مالیات را وصول کند. خود نیز بسیار بدهکار شد (آصف‎الدوله، ۱۰). در آن هنگام چون هنوز قانون اساسی از مجلس نگذشته بود، صالح‎خان خود قانونی برای پیشرفت امور و رفاه اهالی ترتیب داد. اطاقی برای عدلیه، اطاقی برای تحقیق، اطاقی برای اجرا و مالیه تخصیص داد و برای هر کدام رئیس و اطاق انتظار و جز آن معین کرد و ترتیبی برای عرض حال تدوین نمود و مجلسی برای معارف پدید آورد. 
در ذیقعدۀ ۱۳۲۴قق / دسامبر ۱۹۰۶م که مظفرالدین‎شاه بیمار شد و محمدعلی میرزا از تبریز به تهران حرکت کرد، در قزوین از کوششهای صالح‎خان برای استواری مشروطه که توسط گزارشگران خود از آن آگاه می‎شد، اظهار دلتنگی کرد و به صدق‎السلطنه حاکم قزوین و میرزاحسن شیخ‎الاسلام گفت: «حاکم گیلان برای پیشرفت مشروطه خیلی سینه سپر کرده. اگر تهران رسیدم اسباب عزل او را فراهم خواهم کرد». (آصف‎الدوله، ۹). 
محمدعلی میرزا یک ماه پس از نشستن بر تخت شاهی، صالح‎خان را از حکومت گیلان برداشت و در ذیحجۀ ۱۳۲۴ق /  ژانویۀ ۱۹۰۷م سپهدار را به جای او برگماشت. وی چندماهی در تهران بیکار ماند. پس از صدارت مجدد میرزاعلی اصغرخان امین‎السلطان، بار دیگر به فرمانروایی گیلان گماشته شد. او این‎بار قانون اساسی را که از تصویب مجلس گذشته بود، همراه خود به گیلان برد و نظامنامۀ انتخابات را در انجمن رشت نصب کرد. آنگاه زمینۀ انتخابات نمایندگان گیلان را فراهم آورد. گزارشی دربارۀ چگونگی انتخاب غیرقانونی بحرالعلوم به مجلس فرستاد که در تهران و رشت جنجالی برانگیخت. این‎بار نیز محمدعلی میرزا او را برکنار کرد و امیراعظم را به جای وی برگماشت. 
در همین روزها او پس از بازگشت به تهران مقاله‎ای زیر عنوان «آخرالدّواء» در شمارۀ ۸ صبح صادق با امضای مستعار «عاشق وطن» منتشر ساخت و پیشنهادهایی برای رهایی کشور از گرداب حوادث و سازش میان مردم و شاه عرضه داشت. این مقاله توجه محافل اجتماعی را برانگیخت. کار به تشکیل انجمنی از دولتمردان در خانۀ عضدالملک انجامید. محمدعلی میرزا که از منشأ این پیشنهاد و تشکیل آن انجمن آگاه شده بود، بیش از پیش کینۀ صالح‎خان را به دل گرفت. 
در صدارت نظام‎السلطنۀ مافی، حکومت کرمانشاهان به صالح‎خان یشنهاد شد (مغیث‎السلطنه، ۲۱۶، ۲۱۷)، ولی او در قبول آن تعلل ورزید. در این میان حادثۀ بمب‎اندازی به کالسکۀ محمدعلی‎شاه پیش آمد و مصطفیٰ‌خان حاجب‎الدوله از حکومت تهران برکنار گشت و حکومت شهر به صالح‎خان واگذار شد (ربیع‎الاول ۱۳۲۶ق /  مۀ ۱۹۰۸م). محمدعلی‎شاه از این انتصاب خرسند نبود، ولی به علت نیرومندی ملیون نتوانست مخالفتی نشان دهد. وی در ابتدای مسئولیت جدید خود مردم تهران را به یک گردهم‌آیی خواند و برای ایشان سخنرانی مفصلی کرد (دولت‌آبادی، ۲ / ۲۲۲) و از ایشان خواست که در ادارۀ شهر و حفظ بهداشت و امنیت آن با حکومت همفکری کنند. 
محمدعلی‎شاه که اندیشۀ براندازی مشروطیت را در سر داشت، با توطئۀ لیاخوف در ۴ جمادی‎الاول ۱۳۲۶ق / ۴ ژوئن ۱۹۰۸م ناگهان گرمای شهر را بهانه ساخت و از کاخ گلستان به باغ‎شاه کوچید و ۴ روز بعد صالح‎خان را از فرمانروایی تهران برکنار کرد و مؤیدالدوله را به جای او برگماشت و در ۲۳ همان ماه مجلس شورای ملی را به توپ بست. صالح‎خان که در خانۀ بانوعظمی خواهر ظل‎السلطان در ضلع شرقی میدان بهارستان روبه‌روی انجمن آذربایجان، اجاره‎نشین بود، دلیریها نمود و از پشت بام خانه‌اش، بیش از ۱۰ تن توپچی و قزاق و شماری اسب توپ‌کش را بر خاک افکند. پس از شکست آزادیخواهان توپها را به سوی منزل او برگردانیدند و آنجا را گلوله‌باران کردند. سپس همۀ دارایی او را به یغما بردند، ولی او خود را با مهارت از مهلکه وارهاند. وی چندین‎بار از سوی لیاخوف برای بازپرسی فراخوانده شد و چون بیم جان در میان بود، درصدد اختفاء برآمد. ابتدا مفاخرالملک به او پیشنهاد کرد که مانند دیگران به یکی از سفارتخانه‎ها پناهنده گردد، ولی او گفت: پای دار برای من بهتر از پناه بردن به سفات خارجه است. سرانجام، برای ۸ ماه در خانۀ امیربهادر نهان گردید و در محرم ۱۳۲۷ق /  ژانویۀ ۱۹۰۹م از خانۀ امیربهادر بیرون آمد و باز اقداماتی برای سازش میان شاه و مردم انجام داد، ولی کاری از پیش نرفت تا فتح تهران پیش آمد و محمدعلی‎شاه به سفارت روس پناهنده شد و دورۀ استبداد صغیر به سر آمد. 
در ۲۸ جمادی‎الثانی / ۱۷ ژوئیۀ آن سال در دولت موقت سپهدار، باز فرمانروایی تهران و سرپرستی خالصجات ایلات خوار و ورامین و ساوه و زرند و دماوند به وی واگذار شد. هم در این زمان بود که احمدشاه لقب «آصف‎الدوله» به او داد. وی مقدمات انتخابات دورۀ دوم مجلس شورای ملی را در تهران فراهم آورد (ناظم‎الاسلام، ۲ / ۵۲۴). و در این دورۀ فرمانروایی تهران مانند گذشته، در نظم و امنیت شهر کوشید و استعمال تریاک و فروش آن را قدغن کرد و گوشت را ارزان ساخت، ولی به نوشتۀ خود او در خاطراتش، چون دانست کسانی در پی سست کردن پایه‎های حکومت وی و برکنار ساختن اویند، خود از کار کناره گرفت. پس از آن حکومت اصفهان و فارس به او پیشنهاد شد، ولی او نپذیرفت و سرانجام حکومت خمسه را قبول کرد، و در ۱۰ جمادی‎الثانی ۱۳۲۸ق /  ۱۹ ژوئن ۱۹۱۰م وارد زنجان گردید. هنوز ۳ روز از آغاز حکومت او نگذشته بود که غایلۀ داراب میرزا پسر بهمن میرزای قاجار به تحریک روسها و محمدعلی میرزا، پیش آمد. آصف‎الدوله به‌رغم کمبود وسایل، آن غایله را فرو نشاند و از غارت شهر جلوگیری کرد (آصف‎الدوله، ۳۳). آصف‎الدوله گزارش زندگی و پیشامدهای ایران و جهان را از ۱۲۹۴ق / ۱۸۷۷م تا زمان به توپ بسته شدن مجلس، روزبه‌روز در ۷ مجلد نوشته که ۴ مجلد آن در تاراج خانه‎اش در تبریز و ۳ مجلد آن در تاراج خانه‎اش در تهران از میان رفته است. وی سپس به خواهش میرزا ابراهیم‎خان منشی‎زاده خلاصه‎ای از زندگی‌نامۀ خود را در زنجان در ۳۶ صفحه تنظیم کرد و نزد او فرستاد که اینک عین آن به خط خود او در نزد نویسندۀ مقاله هست. وی در زنجان نیز به تشکیل «انجمن معارف» دست زد و دارالحکومۀ آن را تعمیر اساسی کرد و مدرسۀ محمدیۀ زنجان را بنیاد نهاد (۱۳۲۹ق / ۱۹۱۱م؛ روحانی، ۶۱). 
آصف‎الدوله در ربیع‎الاول ۱۳۳۰ق / فوریۀ ۱۹۱۲م پس از حکومت ظهیرالدوله، برای سومین‎بار به حکومت گیلان برگزیده شد، ولی پس از قیام جنگل به عنوان مرخصی به تهران آمد و دیگر به رشت بازنگشت. 
نابسامانی اوضاع داخلی ایران و عدم پیشرفت مشروطیت و قانونی شدن ادارۀ کشور موجب نومیدی آصف‎الدوله شد و چون خود را شایسته‎تر از کسانی که رشتۀ کارها را به دست داشتند، می‎دید، از فعالیتهای اجتماعی و سیاسی کناره‌گیری کرد و چند سال بعد در ۷۸ سالگی در تهران چشم از جهان فروبست (سدیدالسلطنه، ۴۸۵).

مآخذ

آصف‎الدوله، صالح خان، خاطرات (نسخۀ خطی نویسندۀ مقاله)؛ ادیب‎الممالک، عبدالعلی، دافع‎الغرور، به کوشش ایرج افشار، تهران، ۱۳۵۴ش؛ افضل‎الملک، غلامحسین، افضل‎التواریخ، تهران، نشر تاریخ، ۱۳۶۱ش، ص ۴۳۵؛ بامداد، مهدی، تاریخ رجال ایران، تهران، زوار، ۱۳۴۷-۱۳۵۳ش؛ بایبوردی، حسن، تاریخ ارسباران، تهران، ابن‎سینا، ۱۳۴۱ش؛ پرورش، روزنامه، به مدیریت میرزا محمدعلی پرورش، قاهره، ۱۳۱۸ق، شمـ۴؛ تربیت، روزنامه، به مدیریت محمدحسین فروغی، تهران، شمـ ۳۴۸، ۳۵۶، ذیقعدۀ ۱۳۲۲ق؛ دولت‌آبادی، یحیى، حیات یحییٰ، تهران، جاویدان، ۱۳۶۲ش، ۲ / ۲۲۳؛ روحانی، محمدرضا، فرهنگ‌نامۀ زنجان، تهران، پرچم، ۱۳۴۷ش؛ سدیدالسلطنه، محمدعلی خان، سفرنامه، به کوشش احمد اقتداری، تهران، بهنشر، ۱۳۶۲ش؛ شرف‎الدوله، میرزا ابراهیم خان، خاطرات (نسخۀ خطی نویسندۀ مقاله)؛ صبح صادق، روزنامه، به مدیریت مرتضى قلی‎خان مؤید دیوان، تهران، س ۱، شمـ ۵، ۸، ۶۱، ۱۳۲۶ق؛ فخرایی، ابراهیم، گیلان در جنبش مشروطیت، تهران، جیبی، ۱۳۵۳ش، صص ۳۳-۳۴؛ کسروی، احمد، تاریخ مشروطۀ ایران، تهران، دفتر پرچم، ۱۳۲۱ش، ۱ /  ۱۸۹، ۱۹۲؛ همو، تاریخ هجده سالۀ آذربایجان، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۵ش، ۲ /  ۴۶۹؛ مظفرالدین شاه، سفرنامه، به کوشش علی دهباشی، تهران، ۱۳۶۱ش، صص ۹، ۲۳، ۲۵۳، ۲۵۴، ۲۵۵؛ مغیث‎السلطنه، یوسف، نامه‎ها، تهران، نشر تاریخ، ۱۳۶۱ش؛ ملک‌زاده، مهدی، زندگانی ملک‎المتکلمین، تهران، علمی، ۱۳۲۵ش، ص ۲۲۶؛ نادرمیرزا، تاریخ جغرافیایی دارالسلطنۀ تبریز، تهران، ۱۳۲۳ق، صص ۵۹، ۶۰؛ ناصری، روزنامه، به مدیریت محمد ندیم‌باشی، تبریز، س ۳، شمـ ۹، ۱۳۱۳ق، شمـ ۱۴، ۱۳۱۴ق؛ ناظم‎الاسلام کرمانی، محمد، تاریخ بیداری ایرانیان، به کوشش اکبر سعیدی سیرجانی، تهران، آگاه، ۱۳۶۲ش، ۲ / ۱۴۵، ۵۰۵؛ نظام‎السلطنه مافی، حسینقلی، خاطرات، به کوشش منصورۀ اتحادیه (نظام مافی) و سیروس سعدوندیان، تهران، نشر تاریخ، ۱۳۶۲ش؛ نظام‎العلماء میررفیع، تذکرۀ علویه، تبریز، ۱۳۲۴ق. 

یحییٰ ذکاء