اسپانیا
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
چهارشنبه 16 بهمن 1398
https://cgie.org.ir/fa/article/233961/اسپانیا
شنبه 9 فروردین 1404
چاپ شده
3
تفاوت میان فرهنگ سلتها و ایبریاییها در پیش از تاریخ، امروزه هم در اسپانیا دیده میشود: مناطق شمالی، مرکزی و غربی این کشور کمجمعیتترند و اقتصادشان بر پایۀ دامپروری است، حال آنکه در جنوب، شهرهای بزرگ و پرجمعیت بیشتری وجود دارد.
نزدیک به 000‘1 سال پیش از میلاد، دریانوردان فنیقی و یونانی رفتوآمد به کرانههای جنوبی و شرقی شبهجزیرۀ ایبری را آغاز کردند. منابع کانی سرشار این سرزمین سبب شد که آنان چندین مهاجرنشین در آنجا برپا سازند. نخست در سدۀ 8 قم، فنیقیها مهاجرنشینی به نام گادیر (کادیث کنونی) پدید آوردند و لنگرگاههای دیگری را در جنوب شبهجزیره تصرف کردند. سپس یونانیان به این سرزمین آمدند و در حدود سال 600 قم، مهاجرنشینهایی در کرانههای شرقی برپا کردند. آنان با فنیقیها و ایبریاییها روابط بازرگانی داشتند. در حدود سال 500 قم کارتاژیها که خود در اصل، مهاجرنشینان فنیقی در تونس کنونی بودند، وارد جنوب اسپانیا شدند و مهاجرنشینهایی بیشتر از فنیقیان و یونانیان پدید آوردند. سپس، در پی از دست دادن متصرفاتشان در سیسیل، توجه آنان به اسپانیا افزایش یافت و بیشتر شبهجزیره و نیز جزایر بالئار را تصرف کردند و کارتاخِنا را پایتخت خود قرار دادند.
با افزایش قدرت بازرگانی کارتاژیها در مدیترانه، میان آنان و دولت روم رقابت درگرفت. در نخستین جنگ کارتاژی (یا پونی) میان دو دولت (264-241قم)، کارتاژ شکست خورد و از متصرفاتش در سیسیل رانده شد. از این رو، توجه کارتاژیها به اسپانیا افزایش یافت. در 219قم هانیبال، فرمانده کارتاژی، با گسترش قلمرو خود در اسپانیا، پیمان آشتی با روم را شکست و دومین جنگ کارتاژی درگرفت (218-201قم). در این جنگ، کارتاژیها اسپانیا را پایگاه حمله به ایتالیا قرار دادند، اما هانیبال شکست خورد و دولت روم، بهتدریج در دو سده، استیلای خود را بر سراسر شبهجزیرۀ ایبری گسترش داد. در همان نخستین دهههای سلطۀ رومیان، بیشتر آداب و رسوم بومی از میان رفت و سپس، همۀ مردمان شبهجزیرۀ ایبری لاتینزبان شدند، مگر باسکها، که زبانشان را تاکنون نیز حفظ کردهاند (برای آگاهی بیشتر، نک : ه د، اسپانیایی، زبان). ساکنان این شبهجزیره کاملاً رومی شدند، شاید بیش از مردمان دیگر سرزمینهای گشودهشده به دست رومیان. رومیان این سرزمین را هیسپانیا نامیدند. این نام برگرفته از واژۀ فنیقیِ اِسپان، به معنی سرزمین دور و ناشناخته، بود که فنیقیان بر آنجا نهاده بودند. با اینکه دین مسیحی نخستینبار در سدۀ 2م به اسپانیا راه یافته بود، تنها پس از آنکه در آغاز سدۀ 4م، دین رسمی امپراتوری روم شد، در این سرزمین گسترش یافت. این دین تا سدۀ 5 م در اسپانیا فراگیر شد، اما در همین زمان، امپراتوری روم رو به نابودی بود. زیر فشار هونها، قبیلههای ژرمن رو به مرزهای امپراتوری روم آوردند و مهاجرت گستردۀ آنان سرانجام در 476م امپراتوری روم غربی را از میان برد.
در آغاز سدۀ 5 م، اقوام ژرمن از شمال به شبهجزیرۀ ایبری هجوم آوردند. نخست سوئِوها و واندالها، و سپس ویزیگوتها که واندالها را به شمال آفریقا راندند و بر دیگر اقوام ژرمن برتری یافتند. ویزیگوتها در 419م پادشاهی خود را که دربر گیرندۀ جنوب گُل (فرانسۀ کنونی) و بیشتر شبهجزیرۀ ایبری بود، به پایتختی تولوز، بنیاد گذاردند. آنان تا پایان سدۀ 5 م سراسر شبهجزیره را، مگر نوار باریکی در جنوب که در دست امپراتوری بیزانس بود، به دست آوردند؛ اما مقر حکومتشان در تولوز ماند، تا اینکه در 507 م از فرانکها، که قومی دیگر از ژرمنها بودند، شکست خوردند و از جنوب فرانسه بیرون رانده شدند. آنان به اسپانیا عقب نشستند و تولدو در مرکز این کشور را به پایتختی برگزیدند. ویزیگوتها در اسپانیا از نظر جمعیت در اقلیت بودند و از این رو، حکومتشان بر نیروی نظامی تکیه داشت. آنان هرگز حکومت مرکزی و دیوانسالاری مقتدری پدید نیاوردند و بسیار وابسته به کلیسای کاتولیک بودند. بهسبب گزینشی بودن پادشاه در سنّت ویزیگوتها، حکومت آنان بیثبات بود و جنگ قدرت همواره میانشان جریان داشت. در یکی از این نزاعهای قدرت، دشمنان شاه رُدِریک از مسلمانان، که بهتازگی شمال آفریقا را تصرف کرده بودند، یاری خواستند. سپاه مسلمانان بهفرماندهی طارق بن زیاد در 92ق/ 711م وارد جنوب اسپانیا شد و پس از شکست دادن ردریک، به سوی تولدو، پایتخت ویزیگوتها پیشروی، و آن را تصرف کرد. مسلمانان در زمان کوتاهی بیشتر شبهجزیره را به تصرف درآوردند.
مسلمانان بهجز آستوریاس و سرزمین باسک در شمال، سراسر شبهجزیرۀ ایبری را تصرف کردند. آنان نزدیک به 8 سده بر بخشهایی از این سرزمین فرمان راندند. در زمان فرمانروایی آنان، کشاورزی با بهرهگیری از شیوههای نوین آبیاری پیشرفت کرد، بازرگانی رونق گرفت و برخلاف دیگر نقاط اروپا که در تاریکی سدههای میانه بود، ریاضیات، پزشکی و فلسفه شکوفا شد. از مراکز مهم تمدن و فرهنگ اسلامی در اسپانیای مسلمان (اندلس)، میتوان اِشبیلیه (سِویل)، قُرطُبه (کُردُبا) و غَرناطه (گرانادا) را نام برد (برای آگاهی بیشتر، نک : ه د، اندلس).
تمدن اسلامی در سدۀ 4ق/ 10م به اوج شکوفایی رسید، اما پس از آن، با قدرت یافتن پادشاهیهای مسیحی شمال اسپانیا و پیشروی آنها به سوی جنوب، مسلمانان بیشتر قلمرو خود را از دست دادند و در 897 ق/ 1492م از غرناطه (گرانادا)، آخرین پایگاهشان در شبهجزیرۀ ایبری، رانده شدند. در زمان فرمانروایی مسلمانان بر بیشتر شبهجزیره، پادشاهی کوچک آستوریاس در شمال، که تنها بازماندۀ حکومت ویزیگوتها بود، به کانون توجه مسیحیان تبدیل شد. باسکها هم در همۀ این دوران در برابر مسلمانان و نیز فرانکها مقاومت کردند و سرانجام، در قالب پادشاهی ناوار، متحد شدند. کاتالونیا نیز در 801 م به دست نیروهای شارلمانْی (فرانکها) افتاد و کُنتنشین بارسلونا در آنجا پدید آمد. با نیرومندتر شدن پادشاهی آستوریاس، سرزمینهای گستردهای در شمال غرب اسپانیا به تصرف این پادشاهی درآمد و نام آن نیز به پادشاهی لئون تغییر یافت.
پادشاهی ناوار در زمان فرمانروایی سانچوی سوم (سل : 1000-1035م) به اوج توانمندی رسید و آراگون و کاستیل را زیر فرمان خود درآورد. پس از مرگ سانچو، این پادشاهی بزرگ به 3 پادشاهی تقسیم شد: ناوار که بهزودی اهمیت خود را از دست داد، آراگون که در 1127م با کنتنشین بارسلونا متحد شد، و کاستیل که در 1230م با لئون، و در 1479م، با آراگون متحد شد. اتحاد کاستیل و آراگون در پی ازدواج فرناندو (فردیناند) دوم، شاه آراگون با ایسابِل (ایزابل) یکم، ملکۀ کاستیل رخ داد و این دو تن بهطور مشترک بر پادشاهی متحد کاستیل و آراگون، که زمینهساز اتحاد اسپانیا شد، فرمان راندند. آنان در 1492م با تصرف گرانادا (غرناطه)، به حکومت مسلمانان در شبهجزیرۀ ایبری پایان دادند. در همان سال، کریستف کلمب که در خدمت دربار اسپانیا بود، قارۀ آمریکا را کشف کرد و اسپانیا با بهرهگیری از متصرفات خود در این قاره، تبدیل به قدرتی جهانی شد. اهمیت و ثروت بندرهای اسپانیا، که پس از فتح قسطنطنیه به دست ترکان عثمانی (1453م) و بسته شدن راه بازرگانی اروپا با خاورزمین، افزایش یافته بود، پس از کشف و تصرف قارۀ آمریکا از سوی اسپانیا، دو چندان شد.
پس از مرگ ملکه ایسابل (1504م) و شاه فرناندو (1516م)، ملکه خوانا، دختر آنان، فرمانروای اسپانیا شد. او در 1496م با فیلیپ، مِهیندوک اتریش از خـانـدان هـابسـبـورگ، ازدواج کرده بود و فرزندشان، کارل (کارلوس) در دربار هابسبورگ در فلاندر به سر میبرد. به سبب بیماری روانی و ناتوانی ملکه خوانا، کارل در 1516م به اسپانیا آمد و با عنوان کارلوس یکم، پادشاه اسپانیا شد. بدین ترتیب، فرمانروایی بر اسپانیا نیز به خاندان هابسبورگ رسید.
کارلوس یکم پس از مرگ پدربزرگش، امپراتور ماکسیمیلیان یکم (1519م)، به آخِن رفت و در 1520م با عنوان کارل (شارل) پنجم، به امپراتوری خاندان هابسبورگ (امپراتوری مقدس روم) رسید. این رخداد سبب شد که اهداف کارل بهعنوان امپراتور، یعنی رقابت با فرانسه و نبرد با جنبش اصلاح دینی (پرُتستانیسم)، در سیاست اسپانیا نیز اولویت یابد. در زمان فرمانروایی او، بیشتر آمریکای مرکزی و جنوبی به دست اسپانیا افتاد و نایبالسلطنهنشینهای اسپانیای جدید و پرو (ه مم) در آنجا تشکیل شد. همچنین، فرایند تمرکز قدرت و مطلقه شدن سلطنت، که از زمان اتحاد اسپانیا آغاز شده بود، تشدید شد. کارل در 1555 و 1556م از همۀ مقامهای خود کنارهگیری کرد. او فلاندر، میلان، ناپل و اسپانیا را به پسر بزرگترش، فیلیپ، داد و مقام امپراتوری را به پسر کوچکترش، فردیناند، سپرد. فیلیپ با عنوان فِلیپۀ دوم، در 1556م پادشاه اسپانیا شد. در زمان او، قدرت کلیسای کاتولیک افزایش یافت و تفتیش عقاید، که در اواخر سدۀ 15م آغاز شده بود، شدت گرفت. سیاستهای دینی فیلیپ سبب شد که بخشهای پرتستاننشین شمال هلند از دست اسپانیا به در آید. رقابت بر سر تسلط بر دریاها میان اسپانیا و انگلستان نیز با فرستاده شدن آرمادا (ه م) یا ناوگان شکستناپذیر اسپانیا به فتح انگلستان، به اوج خود رسید و با شکست آرمادا، دورۀ افول اسپانیا و برتری انگلستان در دریاها آغاز شد. در زمان جانشینان فیلیپ در سدۀ 17م، هنر و ادبیات اسپانیا در «عصر زرین»، و اوج شکوفایی بود، ولی قدرت سیاسی ـ نظامی این کشور افول یافت. پس از جنگ سیساله، اسپانیا بهمانند دریاها، برتری خود را در برّ اروپا هم از دست داد، ولی این بار، فرانسه جای آن را گرفت. افول قدرت اسپانیا در دوران بلند پادشاهی کارلوس دوم کامل شد و پس از مرگ او، بهسبب آنکه فرزندی نداشت، قدرتهای اروپایی بر سر تاج و تخت اسپانیا به نبرد پرداختند (برای آگاهی بیشتر، نک : ه د، اسپانیا، جنگ جانشینی).
در پی جنگ جانشینی اسپانیا، فیلیپ از خاندان بوربن، با نام فِلیپۀ پنجم، به پادشاهی اسپانیا رسید. بوربنها خاندان پادشاهی فرانسه بودند و فیلیپ نیز نوۀ لویی چهاردهم، شاه فرانسه، بود. این امر سبب شد که اسپانیا بهشکل فزایندهای زیر نفوذ فرانسه درآید. این کشور در پشتیبانی از فرانسه، وارد چندین جنگ اروپایی با امپراتوری هابسبورگِ اتریش و نیز انگلستان شد.
جنگ شبهجزیره (جنگ استقلال اسپانیا). پس از انقلاب فرانسه و اعدام لویی شانزدهم (1793م)، کارلوس چهارم، پادشاه اسپانیا، با حکومت انقلابی فرانسه به جنگ پرداخت، اما مجبور به بستن پیمان صلح شد. هنگامی که ناپلئون در 1804م امپراتور فرانسویان شد، با استناد به پیمانهای پیشین میان دو کشور، اسپانیا را وادار به شرکت در جنگ با بریتانیاییها کرد. در پی شورش و نزاعهای داخلی در اسپانیا، کارلوس در 1808م به نفع پسرش، فرناندو، از پادشاهی کناره گرفت. در همان سال، ناپلئون به این بهانه که قصد اشغال پرتغال را دارد، نیروهای خود را وارد اسپانیا کرد و مادرید را به اشغال درآورد. او فرناندو را وادار به کنارهگیری نمود و برادر خود، ژوزف بُناپارت را پادشاه اسپانیا اعلام کرد. ژوزف بناپارت شورشها را سرکوب، و حکومت نظامی برقرار کرد. اما نظامیان اسپانیایی در برابر فرانسویان مقاومت کردند و به یاری سپاهیان بریتانیایی به فرماندهی سِر آرثِر وِلزلی (بعداً: دوکِ وِلینگتِن)، با آنان به نبرد برخاستند. اسپانیاییها، که خواهان بیرون رفتن فرانسویان و بازگشت فرناندو بودند، در اندلس حکومت موقت و کُرتِس (مجلس ملی) تشکیل دادند. این مجلس در 1812م قانون اساسی تازهای به تصویب رساند که بنا بر آن، سلطنتْ مشروطه، و اختیارات شاه محدود میشد.
نیروهای اسپانیایی و بریتانیایی، بهفرماندهی سر آرثر ولزلی، تا 1814م فرانسویان را از شبهجزیرۀ ایبری بیرون راندند. شکست ناپلئون در جنگ شبهجزیره در شکست نهایی او در اروپا تأثیر بسزایی داشت. فرناندو در همین سال به کشور بازگشت و با عنوان فرناندوی هفتم، دوباره به پادشاهی رسید. اما او قانون اساسی 1812م را نپذیرفت و مستبدانه به حکومت پرداخت. فرناندو با این کار رو در روی نیروهای ملیگرا و لیبرال قرار گرفت که او را به قدرت بازگردانده بودند. این رویارویی دو پیامد مهم داشت: در داخل اسپانیا، نیروهای لیبرال و رادیکال را به ضدیت با نهاد پادشاهی کشاند، و در مستعمرههای این کشور، موجب تحریک جنبشهای استقلالخواهانه شد. تا 1825م، مگر چند مستعمره در دریای کارائیب، همۀ مستعمرههای اسپانیا در آمریکای لاتین به استقلال رسیدند.
فرناندوی هفتم که تا اواخر عمر، فرزندی نداشت، در 1830م از همسر چهارم خود صاحب دختری به نام ایسابل (ایزابل) شد. فرناندو قانون جانشینی پادشاه را به گونهای تغییر داد که پس از مرگش، ایسابل به تخت نشیند. اما نیروهای محافظهکار و مستبد که از پیش، گِردِ دُن کارلوس، برادر فرناندو، متحد شده بودند، به مخالفت برخاستند. این گروه که خواهان پادشاهی دن کارلوس بودند، به کارلوسیان مشهور شدند. فرناندو دن کارلوس را تبعید کرد و برای جلب پشتیبانی نیروهای لیبرال و میانهرو از ایسابل کوشید. پس از مرگ فرناندو در 1833م، ایسابل خردسال به تخت نشست و مادرش، ماریا کریستینا، نیابت سلطنت را به دست گرفت. اما هواداران دن کارلوس با نیروهای ملکه وارد جنگ شدند. این جنگ، که نخستین جنگ کارلوسیان نام گرفت، تا 1839م به درازا کشید و به شکست کارلوسیان انجامید. ویژگی دوران پرآشوب فرمانروایی ملکه ایسابل، یک رشته شورش، کودتا، تغییر قانون اساسی و حکومت دیکتاتوری بود. جناحهای درگیر در این کشمکشها به 3 گروه تقسیم میشدند: کارلوسیان که خواهان سلطنت مطلقه بودند، میانهروها که هوادار سلطنت مشروطه بودند، و جمهوریخواهان. باسکها و کاتالانهای جداییخواه نیز با همۀ حکومتهای مرکزی مخالف بودند.
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید