استراباد
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
دوشنبه 19 خرداد 1399
https://cgie.org.ir/fa/article/230084/استراباد
شنبه 9 فروردین 1404
چاپ شده
8
اِسْتَراباد، يا اَسْتَراباد، نام كهن شهرستان كنونی گرگان (ه م) در سدههای نخستين اسلامی و مركز ايالتی به همين نام در دورۀ صفويه، قاجار و اندكی پس از آن.
نام شهر در منابع به صورتهای استاراباد (خوارزمی، 27؛ ابن حوقل، 2/ 384؛ بيهقی، 2/ 676؛ سمعانی، 1/ 199؛ ابوالفدا، 439)، ستار آباد (بيهقی، 1/ 185؛ رشيدالدين، 1/ 508)، استراباد بدون حركتگذاری (بيرونی، 2/ 570؛ ابن اسفنديار، قسم اول، 74) و اَستَراباد (ياقوت، بلدان، 1/ 242؛ شيروانی، 73) آمده است. ابوالفدا با نقل تمامی ضبطهای ياد شده، صورت استارآباد را مشهورتر دانسته است (ص 438-439). برخی بر اساس روايت مورخان يونانی شهر زدركرته در دورۀ هخامنشی(آرين، III/ 116) را با شهر استراباد تطبيقدادهاند (فرای، «تاريخ...»، 112 ؛ دياكونف، 43؛ هوار، 104؛ بيوار، 24 ؛ قس: درن، 138).درباب وجه تسميۀ اين شهر روايتهای متعددی وجود دارد. به گفتۀ برخی چون خربندگان گرگين بن ميلاد در موضعی كه چراخور اسبان و استرانشان بود، مقام گرفتند، آن محل را استراباد به معنی جايگاه استران ناميدند (ابن اسفنديار، همانجا؛ مرعشی، 30؛ قس: درن، همانجا). برخی ديگر جزء اول نام اين شهر را «استر» دانستهاند كه به زعم آنان نام بانی شهر بوده است (ياقوت، المشترك، 21؛ ابوالفدا، 439؛ انصاری، 382) و به نظر میرسد كه اشارهای به استر - برادر زادۀ مردخای يهودی - همسر خشايارشا پادشاه هخامنشی باشد (نيز نك: اعتمادالسلطنه، 62). شماری ديگر نيز واژۀ استر را مخفف استاره و به معنی كوكب و ستاره گرفتهاند (حكيم، 55؛ اعتمادالسلطنه، همانجا؛ دمرگان، 1/ 151؛ نيز نك: درن، 124 ,74). اين شهر از دورۀ صفوی با القاب دارالفتح، دارالملك و سپس دارالمؤمنين خوانده شده است (نك: روملو، 414؛ خواندمير، حبيب السير، 2/ 346، مآثرالملوك، 119؛ اسكندربيك، 106، 145؛ واله، 135؛ مروی، 1/ 64؛ ساروی، 105).
شهر كهن استراباد در شمال سلسله جبال البرز و در جنوب شرقی دريای خزر و بر ساحل يكی از شعبههای رودخانۀ قرهسو بنا شده بود. در نخستين سدۀ اسلامی و هنگامی كه جرجان ناحيه و شهری بزرگ و شكوهمند بود، ظاهراًاستراباد قصبهای كوچك محسوب میگرديد (نك: حدود العالم، 144؛ اصطخری، 206، 212؛ مقدسی، 354؛ بيرونی، همانجا). بر پايۀ اطلاعات موجود، حد غربی استراباد در سدۀ 4ق شهر كهن تميشه در يك منزلی طبرستان (نزديك كردكوی كنونی) بوده است (ابن حوقل، همانجا؛ اصطخری، 216-217؛ مقدسی، 372؛ مرعشی، 241، 244). استراباد به تدريج از دورۀ صفويه اهميت يافت و به صورت ايالت درآمد و دامغان، بسطام و جز آن نيز گاه از توابع آنجا شمرده میشد ( نك: اسكندربيك، 290، 835). استراباد پيش از سدۀ 11ق به 7 تومان تقسيم میشد و در زمان امين احمد رازی (د 1010ق) 9 بلوك بوده است (3/ 95). شمار اين بلوكها در دورههای مختلف تفاوت داشته، و بر طبق آمار 1274-1280ق در دورۀ قاجار بين 6 تا 8 بلوك (نك: «نفوس استراباد»، 193؛ مككنزی، 183؛ ميرزا ابراهيم، 53؛ ملگونف، 58)، و در اواخر اين دوره در 1324-1343ق نخست 7 و نيم و سپس 7 بلوك بوده است (قورخانچی، 28؛ رابينو، 126).
تاريخ و وقايع شهر استراباد در نخستين سدههای اسلامی با تاريخ شهر كهن گرگان (جرجان) در آميخته، و از همين روست كه آگاهی ما از وقايع تاريخی استراباد بسيار اندك است. از استراباد در دورۀ عباسيان و به هنگام خلافت هارونالرشيد و در جريان نبرد حمزۀ خارجی با نمايندگان خليفه در خراسان و گريختن وی به آن شهر، ياد میشود (نك: گرديزی، 289-290). بنابر بعضی روايات در دورۀ طاهريان، سليمان بن عبدالله طاهر در استراباد ساكن بود و پايگاه نظامی وی برای نبرد با حسن بن زيد علوی در آن شهر قرار داشت (نك: ابن اسفنديار، قسم اول، 232-236؛ اولياءالله، 92؛ مرعشی، 286، 288؛ خواندمير، حبيب السير، 2/ 408). از اين رو، به نظر میرسد كه شهر در 256ق/ 870م بخشی از ايالت طبرستان به شمار میآمده، و در نبردهای حكام طاهری با علويان همواره پناهگاه امنی برای آنان بوده است (نك: مادلونگ، 205-206).يعقوب ليث در 260ق استراباد را از سيطرۀ حسن بن زيد علوی بيرون كرد (ابن اسفنديار، همان، 245؛ نيز نك: طبری، 9/ 508 - 509؛ تاريخ سيستان، 223-224؛ گرديزی، 309- 310). در زمان حكومت عمروليث و در نبرد رافع بن هرثمه با محمد بن زيد، محمد در جرجان شكست يافت و به استراباد پناه برد و رافع شهر را به مدت دو سال به محاصره گرفت و بنابر روايت ابن اثير در اين ايام نرخ خواربار در آن ديار چنان افزايش يافت كه مردم به شدت در مضيقه افتادند (7/ 434؛ نيز نك: ابن اسفنديار، همان، 255-256). استراباد بعدها نيز با بروز خصومت ميان عمرو و رافع و نزديكی اين يك با محمد بن زيد به تصرف علويان درآمد ( تاريخ سيستان، 251-252؛ اولياءالله، 100؛ مرعشی، 208- 209، 297- 298). با قدرت گرفتن سامانيان، محمد بن زيد توسط لشكريان محمد بن هارون، حاكم جديد اسماعيل سامانی، در نزديكی استراباد به قتل رسيد (ابن اسفنديار، همان، 256-257؛ گيلانی، 67؛ خواندمير، همان، 2/ 410-411). اين شهر در هنگام حكومت سامانيان يكی از مراكز مهم ضرب سكه بود (مايلز، 374 ؛ فرای، «سامانيان»، 138-140).در زمان حكومت احمدبن اسماعيل سامانی، استراباد بار ديگر زير نفوذ علويان درآمد (گرديزی، 328-329؛ ابن اسفنديار، همان، 271-272؛ فرای، همان، 141 ؛ مادلونگ، 209). و از آن پس استراباد ميان امرای سامانی و علويان دست به دست میگشت، تا آنگاه كه ماكان ابن كاكی از سوی علويان حكومت استراباد يافت (ابن اثير، 8/ 131- 132). استراباد در نبرد اسفار بن شيرويه حاكم ساری در 315ق با ماكانبنكاكی همچنان در تصرف دست نشاندۀ علوی باقی ماند (مرعشی، 172-174). در زمان حكومت وشمگير و در درگيريهای او با ماكان و سپس حسن فيروزان حاكم ساری، بارها به تصرف طرفين درآمد (ابن اسفنديار، همان، 292- 299). پس از مرگ وشمگير در 357ق حكومت آل بويه دست اندازی به متصرفات آل زيار را گسترش داد و با آنكه قابوس از امير سامانی كمك طلبيد و سردار وی حسامالدوله ابوالعباس تاش، شهر را به مدت دو ماه به محاصره گرفت، اما با مقاومت مؤيدالدوله، استراباد همچنان در تصرف حكام آل بويه باقی ماند (عتبی، 51 -52؛ قسم دوم، 5؛ خواندمير، همان، 2/ 364). استراباد تا 387ق در تصرف حكومت آل بويه بود، تا آنكه قابوس با ياری شهريار بن قارن قدرتی به هم رساند و حسن فيروزان نيز در 388ق در حفظ استراباد برای فرمانروايان آل بويه توفيق نيافت (عتبی، 227- 229؛ قسم دوم، 7- 8). مسعود غزنوی بهبهانۀخودداریمردمگرگان و طبرستان از پرداختن خراج در حدود سال 425ق به آن نواحی لشكر كشيد و حاكم استراباد نيز (شهراگيم بن سوريل) با لشكريان غزنوی جنگيد و مغلوب شد (گرديزی، 427- 428؛ نيز نك: بيهقی، 2/ 622- 675؛ قسم دوم، 17- 18). پس از آن سلطان مسعود به استراباد آمد و چند روزی در آنجا اردو زد (بيهقی، 2/ 678). پس از مرگ سنجر در 553ق/ 1158م و آشفته شدن اوضاع خراسان و نزاع سرداران وی بر سر قدرت (ابن اثير، 11/ 225-226)، آشوب و فرقهگرايی مذهبی در استراباد روی داد (همو، 11/ 250؛ بازورث، 286). پس از مرگ سلطان ايلارسلان خوارزمشاه در 565ق ناحيۀ استراباد محل درگيريهای خانوادگی خوارزمشاهيان بر سر قدرت شد (نك: جوينی، 2/ 18-19؛ ابن اسفنديار، قسم سوم، 114-117؛ ابناثير، 11/ 377- 378؛ ميرخواند،706). در همينسالمؤيدالدين ایابه سردار خوارزمشاهی به استراباد حمله برد و ناموفق ماند، اما در يورش ديگر توانست شهر را تصرف كند و امور آن ولايت را به اختيارالدين قوشتم برادر خود واگذارد (ابن اسفنديار، همان، 116-117، 128- 129؛ مرعشی، 252). استراباد پس از قدرت يافتن تكش و كشته شدن ایابه بار ديگر در اختيار خاندان باوندی قرار گرفت (ابن اسفنديار، همان، 129-130، 138؛ مرعشی، 253، 255، 259)، اما با بروز اختلاف ميان تكش و حسام الدوله، حاكم استراباد، تكش به اين شهر لشكر كشيد و ويرانی بسياری به بار آورد (ابن اسفنديار، همان، 149-150، 158؛ مرعشی، 256- 259). باونديان پس از ترك استراباد ( ابن اسفنديار، همان، 159-160؛ مرعشی، 260-261؛ قفس اوغلی، 178- 179)، بار ديگر آنجا را پس از مرگ تكش (596ق) و در سالهای نخست حكومت سلطان محمد خوارزمشاه به تصرف خود در آوردند (ابن اسفنديار، همان، 166-167)؛ اما محمد خوارزمشاه با راندن غوريان از خراسان (جوينی، 2/ 49، 64) و با استفاده از چند دستگی در خاندان باوندی در 604ق بدانجا دست يافت (ابن اثير، 12/ 260؛ رشيدالدين، 1/ 428- 429؛ مرعشی، 263-264). استراباد در هجوم مغول آسيب بسيار ديد (رشيدالدين، 1/ 508) و جنتمور حاكم خراسان و مازندران (جوينی، 2/ 218) در 630ق نصرتالدين كبود جامه را حاكم نواحی كبودجامه و استراباد قرار داد (همو، 2/ 222-223). به گفتۀ عطاملك جوينی، استراباد و شهرهای ديگر آن حدود، در اين ايام به دست پيروان فرقۀ اسماعيليه ويران شده بود (2/ 278). استراباد در دورۀ ايلخانان محل درگيری اميران و پسران ارغون خان بود (نك: رشيدالدين، 2/ 1230-1231). با گسترش نهضت سربداران در جنگی كه در 743ق ميان امير وجيهالدين مسعود سربدار و برادر طغاتيمور (حاكم ايلخان جرجان) روی داد، استراباد مدتی كوتاه به دست امير مسعود افتاد (اولياءالله، 183؛ مرعشی، 102-106؛ خواندمير، حبيب السير، 3/ 358). در دورۀ خواجه يحيی كرابی (753- 759ق) بود كه سربداران روی به استراباد آوردند (شبانكارهای، 329-330) و طغاتيمور كه به ترفند میخواست سران سربدار را در مجلسی به قتل برساند، خود به نيرنگ دچارآمد و در 753 يا 754قدر نزديكیاستراباد كشتهشد (شرفالدين، 167- 168؛ غفاری، 218؛ ميرخواند، 991 -992؛ زامباور، 256). پس از مرگ طغاتيمور، امير ولی پسر شيخ علی هندو حاكم استراباد به شهر نسا گريخت و پس از گرد آوری سپاه بر پهلوان علی بلقندر، حاكم سربداری استراباد هجوم آورد و شهر را تصرف كرد (حافظ ابرو، پنج رساله...، 9 -11؛ عبدالرزاق، 306-307؛ خواندمير، همان، 3/ 366- 367). با آغاز منازعه ميان مرعشيان و اميرولی در 781ق در كشمكشی شهر به تصرف مرعشيان درآمد (مرعشی، 416- 418)، اما با قدرت گرفتن تيمور در ماوراءالنهر آنان با اميرولی صلح كردند و استراباد را به او واگذاردند (همو، 419). اميرتيمور در 786ق استراباد را به تصرف درآورد و لقمان پسر طغاتيمور را كه پيشتر از سوی اميرولی بركنار شده بود، بار ديگر به حكومت استراباد نشاند (نظام الدين، 94 - 95؛ شرف الدين، 375؛ غفاری، 227؛ ميرخواند، 1042-1043؛ مرعشی، 420-421). اين حكومتسپس بهپسر لقمان،يعنی پيرك(پير پادشاه) رسيد (نظامالدين، 127؛ ميرخواند، 1060). تمردهای پيرك سبب شد تا شاهرخ در 809 يا 810ق به استراباد هجوم برد و حكمرانی آنجا را به ميرزا عمر بسپارد (حافظ ابرو، زبدة التواريخ، 1/ 195؛ ميرخواند، 1133-1134). ميرزا عمر، و پس از او سلطان علی بيك پسر پيرك كه هر يك از سوی شاهرخ به حكومت استراباد رسيده بودند، بر ضد وی شوريدند و سرانجام سركوب شدند (ميرخواند، 1132-1134؛ حافظ ابرو، همان، 1/ 324- 325)، تا آنكه شاهرخ يكی از نزديكان خود به نام ميرزا الغ بيك را به حكومت استراباد گماشت (خواندمير، همان، 3/ 566؛ روملو، 50). در نزاعهای خانوادگی پس از مرگ شاهرخ، بارها استراباد محل كشمكش بوده است (ابوبكر طهرانی، 303، 316؛ ميرخواند، 1175). در 855ق ميان دو فرزند بايسنقر، يعنی ميرزا سلطان محمد و ميرزا ابوالقاسم بابر بر سر حاكميت استراباد در نزديكی آن شهر جنگی درگرفت كه به كشته شدن سلطان محمد انجاميد و شهر به تصرف بابر درآمد (ابوبكر طهرانی، 321، 324- 325؛ ميرخواند، 1182، 1185؛ روملو، 305-307). درگيری شاهزادگان تيموری پس از مرگ بابر بر سر حاكميت استراباد ادامه يافت (ميرخواند، 1190-1191، 1193؛ روملو، 375) و منجر به مداخلۀ نظامی جهانشاه قراقويونلو شد كه به روايتی به تحريك امرای مازندران (ميرخواند، همانجا)، و به قولی به خواستۀ باباحسن حاكم استراباد بوده است (روملو، 375-376). در 862ق ميان جهانشاه قراقويونلو و سلطان ابوسعيد پيمان صلحی منعقد شد و حكومت استراباد به خاندان تيموری بازگردانده شد (نك: همو، 393). پس از مرگ ابوسعيد (873ق)، استراباد نيز در 874ق به تصرف سلطان حسين بايقرا درآمد (همو، 488- 489، 491-492). وی مدتی حكومت استراباد را به امير عليشير نوايی واگذارد (همو، 615؛ خواندمير، حبيب السير، 4/ 179) و اندكی بعد پسر خود بديعالزمان را به حكومت آن شهر گماشت (همان، 4/ 186-187). پس از بركناری بديعالزمان درگيريهای خشونت آميزی ميان بازماندگان سلطان حسين بر سر حكومت استراباد درگرفت (نك: همان، 4/ 207، 210، 213-214، 238- 239، 246-247، 251-252؛ عالم آرای شاه اسماعيل، 265، 267؛ عالم آرای صفوی، 203-204). با پايان يافتن حكومت اميران تيموری در خراسان، استراباد نيز به تصرف لشكريان شيبك خان ازبك درآمد ( عالم آرای شاه اسماعيل، 311). پس از پيروزی شاه اسماعيل صفوی بر سپاهيان ازبك در 916ق ( عالم آرای صفوی، 260-264؛ عالم آرای شاه اسماعيل، 368- 369؛ قمی، 1/ 101، 109، 112-113؛ زامباور، 270 )، استراباد نيز حاكمی از سوی دولت صفوی يافت ( عالم آرای شاه اسماعيل، 317- 319). در آغاز سلطنت شاه طهماسب اول (سل 930 -984ق) عبيدخان ازبك در 934ق رو به استراباد نهاد (رومر، 236) و شهر را تصرف كرد و پسر خود عبدالعزيز سلطان را حاكم آن قرار داد (اسكندربيك، 51؛ واله، 342). نبرد ميان لشكريان صفوی و ازبك در سالهای 935 تا 943ق ادامه داشت و شهر گاه در تصرف ازبكها بود و گاه در دست صفويان (نك: اسكندربيك، 51 -52، 59 -61). استراباد در 944ق شاهد شورش جماعتی به نام سياه پوش بر ضد دولت مركزی بود كه توسط لشكريان شاه طهماسب سركوب شد و شهر از تصرف شورشيان به در آمد (همو، 106-107؛ عالم آرای شاه طهماسب، 291-292). حملات ازبكان به استراباد در 950ق نيز ادامه يافت، تا آنكه شاه علی سلطان استاجلو حاكم استراباد در 955ق بر آنان فائق آمد و شهر را از ويرانی بيشتر نجات داد (اسكندربيك، 105-107). استراباد نخستين بار در عهد شاه عباس اول (سل 986 - 1038ق) ايالت خوانده شد (نك: دلاواله، 158؛ تاورنيه، 359). در دورۀ شاهصفی (سل 1038-1052ق)، شاه عباس دوم (سل 1052-1077ق) و شاه سليمان صفوی (سل 1077- 1105ق)، آشوبهای استراباد به سبب طغيان قبايل تركمن ادامه يافت (نك: محمد معصوم، 75؛ وحيد، 201؛ هدايت، ملحقات...، 8/ 485-486). با راه يافتن ضعف در حكومت صفوی هرج و مرج در ناحيۀ استراباد نيز بيشتر شد (نك: مروی، 1/ 52؛ استرابادی، 8) و پس از سقوط اصفهان در 1135ق به دست لشكريان افغان، طهماسب ميرزا جانشين سلطان حسين صفوی از دولت روسيه استمداد كرد و با انعقاد قرارداد 1135ق/ 1723م ايالت استراباد نيز در اختيار روسيه قرار گرفت (مجموعه...،82 -83؛ لمتون، 176). نادر پساز راندنافغانها،قرارداد طهماسبميرزا را باروسيهفسخ كرد و استراباد را در 1144ق/ 1732م از روسيه پس گرفت ( مجموعه، 83 -86؛ لمتون، 177). پس از كشته شدن نادر در 1160ق، محمدحسن خان قاجار توانست استراباد و نواحی مازندران و گيلان را به تصرف خود درآورد (ابوالحسن گلستانه، 204-205؛ هدايت، فهرس...، 261). كريم خان زند در اواخر سال 1165ق قلعۀ استراباد را مدتها محاصره كرد، ولی طرفی نبست (ابوالحسن گلستانه، 213-214؛ نامی، 28- 29؛ هدايت، همانجا؛ سپهر، 1/ 17- 18). با كشته شدن محمدحسن خان قاجار در 1172ق استراباد به تصرف كريمخان زند درآمد و محمدحسينخانقاجار نيز حكومتاستراباد يافت(ابوالحسنگلستانه، 321؛ نامی، 87 - 88؛ ابوالحسن مستوفی، 107- 108؛ هدايت، همان، 267- 269).
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید