پزشکی اسلامی
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
شنبه 24 خرداد 1399
https://cgie.org.ir/fa/article/229429/پزشکی-اسلامی
جمعه 15 فروردین 1404
چاپ شده
13
ابن ماسویه در پیشبرد نهضت ترجمه نقش مهمی داشت. حنین بن اسحاق و حبیش اعسم به درخواست وی، 4 كتاب جالینوس را كه پیشتر توسط خود حنین به عربی ترجمه (یا ترجمۀ عربی آن مقابله و اصلاح) شده بود، به سریانی برگرداندند (حنین، رسالههای شم 7، 36، 38، 119) و حنین 9 اثر دیگر جالینوس (یا منسوب به وی) و احتمالاً آثاری دیگر را برای یوحنا از یونانی به سریانی ترجمه (یا ترجمههای قبلی را اصلاح) كرد (رسالههای شم 16، 18، 21، 24، 34، 35، 53، 75، 79). میخائیل، دیگر فرزند ماسویه بیشتر به دلیل احتیاط بیش از اندازه در پزشكی مشهور بود، زیرا وی هیچ دارویی را به كار نمیبرد، مگر آنكه پیش از آن دست كم 200 سال استفاده شده بود. البته وی از نظر شهرت و مهارت در پزشكی هرگز با برادر خود یوحنا قابل مقایسه نبود. میخائیل از پزشكان مورد اعتماد مأمون بود (ابن ابی اصیبعه، 1 / 128، 135، 183-184؛ قفطی، 141-142، 328-330). شاپور بن سهل فرزند سهل كوسج از دو برادر دیگر (خذاهویه و یوحنا) به مراتب مشهورتر بود. وی دوران كودكی را در بغداد گذراند و پزشكی را نزد پدر فرا گرفت. گویا در روزگار متوكل در دربار او جایگاهی بلند داشت. با این همه، بغداد را رها كرد و به جندیشاپور رفت و ریاست بیمارستان این شهر را برعهده گرفت و در آنجا به درمان بیماران و تألیف اثر مشهورش، الاقراباذین الكبیر، نخستین اثر جامع داروسازی در دورۀ اسلامی (در اینباره، نک : حمارنه، 247-260) مشغول شد و در 255 ق / 869 م در آنجا درگذشت. وی افزون بر این قراباذین، آثار دیگری نیز در داروسازی و داروشناسی، ردیهای بر یكی از آثار حنین بن اسحاق، و گفتاری دربارۀ خواب و بیداری نوشت (ابن ندیم، 355؛ ابنابیاصیبعه، 1 / 161؛ قفطی، 207؛ ابنعبری، 255؛ نیز ووستنفلد، 25؛ لكلر، I / 112؛ سارتن، I / 608؛ نیز ه د، داروشناسی و داروسازی). از وضعیت بیمارستان جندیشاپور پس از درگذشت شاپور آگاهی چندانی در دست نیست و به نظر میرسد كه حیات علمی این بیمارستان، اندكی پس از مرگ شاپور و پس از 3قرن بیتوجهی دستگاه حكومتی و مهاجرت فرهیختگان آن به بغداد، سرانجام به پایان رسید. بختیشوع سوم فرزند جبرئیل دوم در 213 ق / 828م و پس از مرگ پدر، جانشین وی شد و همچون او از توجه ویژۀ خلیفگان عباسی برخوردار گشت. عجیب آنكه محمد بن عبدالملك زیات، وزیر دانش دوست عباسیان، با او سخت دشمنی میورزید و سرانجام در 230ق واثق (خلافت: 227-232ق) را به مصادرۀ همۀ داراییهای بختیشوع و تبعید وی به جندیشاپور واداشت. با مرگ واثق در 232ق و خلافت متوكل، بختیشوع به بهترین و باشكوهترین دوران زندگی خود رسید؛ اما متوكل نیز در آخرین سال خلافت خود، او را به بحرین تبعید، و دارایی خیرهكنندۀ وی را مصادره كرد. بختیشوع پس از مرگ متوكل بار دیگر دارایی و جایگاه از دست رفته را به دست آورد و سرانجام در 256ق / 870م و در حالی كه بحران سیاسی بغداد به اوج خود رسیده بود، درگذشت. پس از مرگ بختیشوع دولتمردان بر سر تصاحب دارایی افسانهای وی به رقابت برخاستند و چیزی برای پسرش عبیدالله و 3 دخترش ــ كه ظاهراً همگی صغیر بودند ــ باقی نگذاشتند. عبیدالله نیز كه ظاهراً هنگام مرگ پدر چند سالی بیشتر نداشت، نتوانست به حرفۀ پزشكی وارد شود و بعدها به اعتبار شهرت پدر شغلی دیوانی برعهده گرفت. بختیشوع بخشی از ثروت هنگفت خود را صرف حمایت از مترجمان كرد (ابن قتیبه، عیون، 1 / 309، 2 / 103-104، 4 / 94؛ ابنابیاصیبعه، 1 / 138-144؛ قفطی، 102-104؛ لكلر، I / 102-103؛ حنین، رسالههای شم 2، 11، 14، جم ). عیسى و چهار بخت (صهاربخت) دوفرزند ماسرجیس، به احتمال قوی همان ماسرجویۀ مسیحی بودند. عیسى دو كتاب الالوان و الروائح و الطعوم را تألیف كرد كه امروزه نشانی از آنها در دست نیست. گویا وی در ترجمۀ برخی آثار پزشكی از سریانی به عربی دست داشت (ابن ندیم، 355؛ ابنابیاصیبعه، 1 / 204؛ قفطی، 247). چهاربخت كناش جورجس را از متن سریانی (قاعدتاً پیش از آنكه حنین آن را به عربی ترجمه كند) به عربی «تفسیر» (= ترجمه و شرح)، و این تفسیر را به فرزندش عیسى تقدیم كرد. ابوریحان بیرونی از آنچه چهاربخت به كناش جورجس افزوده، بهرۀ فراوان برده، در حالی كه از روایت اصلی كناش فقط یك بار بهره گرفته است، زیرا بیرونی به فواید درمانی داروها (از مباحث اصلی هر كناش) كاری نداشته، ولی معادلهایی كه چهاربخت برای واژگان جورجس یاد كرده، سخت به كار ابوریحان میآمده است. چهاربخت همچون دیگر جندی شاپوریان بر اصطلاحات پزشكی و داروشناسی سریانی و فارسی و حتى گویشهای مختلف فارسی تسلط داشته است. بیرونی گهگاه نام محلی ایرانی برخی گیاهان را از تفسیر چهاربخت نقل كرده است ( الصیدنة، مثلاً 45، 60، 197، 209، 250، 420) و گاه به رغم جستوجوی بسیار در منابع چیزی جز نظرات چهاربخت نیافته است (همان، 252، 463، 539، 581، 586). از میان آثار پزشكی یعقوب بن اسحاق كندی (ابن جلجل، 73-74؛ ابنابیاصیبعه، 1/211-212) بسیاری از بین رفته است و آثار بر جای مانده نیز چنان كه باید و شاید بررسی نشدهاند. رازی در الحاوی بارها به اختیارات و گاه به دیگر آثار وی استناد كرده است (از جمله: 1/258، 5/90، نیز 11/250: رسالة فی النقرس مع وجع المعدة؛ قس: GAS, III/247، كه نامش ناقص آمده است؛ نیز رازی، همان، 6/77: كتاب فی انجذاب الاخلاط، كه در GAS نیامده است). شاگردش احمد بن طیب سرخسی (ه م) نیز به پزشكی توجه داشت، اما آثار پزشكی وی نیز به دست ما نرسیده است.حنین بن اسحاق برجستهترین و چیره دستترین مترجم آثار پزشكی در دورۀ اسلامی، از پروردگان مكتب جندی شاپور، و در نوجوانی شاگرد ابن ماسویه بود. این مترجم با حمایت دانشمندان ایرانی همچون ابن ماسویه، خاندان بختیشوع و سلمویه بسیاری از آثار پزشكی را از یونانی به سریانی ترجمه كرد؛ سپس او یا شاگردانش همین ترجمههای سریانی را بار دیگر با حمایت بنی موسی (ه م) به عربی درآوردند. حنین آثار مهمی نیز در چشم پزشكی داشته است. فرزندش اسحاق و خواهرزادهاش حبیش نیز در ترجمۀ آثار پزشكی دست داشتند (ابن ندیم، 352-353، 355، چ فلوگل، 294، 297؛ قفطی، 171-177؛ ابنابیاصیبعه، 1 / 184-202؛ ابن عبری، 249-251؛ نیز نک : لكلر، I / 139-152؛ اولمان، «پزشكی در اسلام»، 115-119). علی ابن ربن طبری پزشك پر آوازۀ ایرانی، فرزند سهل مشهور به ربن طبری بود. صدیقی (ص 6 -7)، مصحح كتاب ابن ربن، بر آن است كه وی احتمالاً در حدود سال 160ق در مرو زاده شده است، اما مایرهوف («علی بن ربن ... »، 48) تولد وی را حدود سال 190ق میداند. وی پزشكی را نخست نزد پدرش آموخت (ابن ربن، فردوس، 8، در بسیاری از مواضع این كتاب نیز نسخهها و داروهای مركب ساختۀ پدرش را نقل كرده است) و سپس با بهرهگیری از آثار پزشكان یونانی و احتمالاً پزشكان ایرانی و سریانی زبانِ جندیشاپور در این كار ورزیده شد. در جوانی به شغل دبیری مازیار بن قارن مشغول بود و در این كار شهرتی بسیار یافت. پس از شكست و كشتهشدن مازیار در 224 یا 227ق؟ به سامرا ــ كه در آن روزگار مركز خلافت بود ــ رفت و معتصم عباسی با احترام فراوان او را پذیرفت. اعتبار علی ابن ربن در روزگار متوكل به اوج خود رسید. ادوارد براون وی را به همراه رازی، علی بن عباس مجوسی اهوازی و ابن سینا، برجستهترین پزشكان اسلام برشمرده است. برجستهترین اثر علی ابن ربن در پزشكی كتاب فردوس الحكمة است (ابن ندیم، 354؛ برای تحلیل مختصر فردوس الحكمة، نک : مایرهوف، «فردوس الحكمه ... »، 6-54؛ براون، 37-44؛ نیز ووستنفلد،21؛ I / 290, 292-293؛سارتن، I / 546-547, 574 ff.). ابن ربن در فردوس الحكمة از آثار دانشمندان كهن یونانی همچون بقراط، جالینوس و ارسطو، و نیز اسكندر افرودیسی، و همچنین از آرخیگنس، ماگنوس حمصی، استفان اسكندرانی، از آثار هندی و سرانجام از پزشكان سریانی زبان و عربی نویس متأخر همچون ماسرجویه (احتمالاً ماسرجویۀ جندیشاپوری)، ابنماسویه و حنینبن اسحاق و نیز بارها از نظریات پدر خود ربن طبری بهرهگرفته است. بهنظر مایرهوف، ابن ربن همچون معاصر مسنتر خود ابن ماسویه، از ترجمههای عربی حنین و شاگردانش از آثار جالینوس بهره نگرفته، بلكه از دیدگاههای این پزشك یونانی به واسطۀ ترجمههای سریانی آثار او آگاهی یافته، و سپس خود وی آن مطالب را به صورت آزاد به عربی ترجمه كرده است. مطالبی كه ابن ربن دربارۀ چشم پزشكی آورده، از لحاظ تاریخ پزشكی حائز اهمیت است، زیرا ظاهراً او نیز از كتاب سریانی مجهول المؤلفی كه پیش از این در شمار مآخذ ابن ماسویه از آن یاد شد، بهره برده است. مایرهوف این احتمال را مطرح كرده است كه شاید بیشتر نقل قولهای ابن ربن از پزشكان یونانی به واسطۀ همین كتاب باشد.ابن ربن در فردوس الحكمة علاوه بر مباحث معمول در سایر كناشها، مطالب بسیاری دربارۀ حكمت طبیعی، تاریخ تكامل، كیهانشناسی، نجوم، هواشناسی، بومشناسی و آثار علوی، فیزیولوژی و روانشناسی آورده است. مؤلف به تشریح بسیار كم توجه كرده، و به جراحی نیز اصلاً نپرداخته است. وی بیشتر به حكایتهایی دربارۀ اختلال حواسهای نادر، مسمومیتها و مصونیتهای نادر در برابر برخی سموم و گزارشهای جالب و عجیبی از این دست میپردازد و گهگاه بیش از آنكه شایستۀ پزشكی بزرگ باشد، به روشهای آمیخته به سحر و جادو اهمیت میدهد. در نتیجه مایرهوف مجموعاً اثر وی را فاقد ارزش علمی قابل توجه دانسته است. به نظر وی علی ابن ربن هرگز تجربۀ مهمی در پزشكی نداشته، و اثر وی را باید بیشتر یك اثر ادبی دانست (یعنی چیزی شبیه به كتاب الحیوان جاحظ)، و فردوس الحكمة را حتى با آثار حنین بن اسحاق و شاگردانش نمیتوان مقایسه كرد، چه رسد به آثاری كه بعدها رازی، اهوازی، ابوالحسن طبری و ابنسینا نوشتند (مایرهوف، «علی بن ربن»، 60-64).
بررسی كتاب فردوس الحكمة نشان از آن دارد كه گر چه مایرهوف در انتقاد از ابن ربن تا حدی زیادهروی كرده، اما نظر وی دست كم دربارۀ بخش بیماریهای رحم و آبستنی درست است. ابن ربن طبری در این بخش از فردوس الحكمة تقریباً در همۀ شیوههای درمانی به سحر، جادو و طلسمهای مختلفی كه در اغلب آنها آیاتی از زبور داوود به كار رفته است، متوسل میشود. در یكی از این موارد وی به نقل از پدر خود كاربرد طلسم «بدوح» را كه در 4 حاشیۀ آن عبارات «اخرج نفسی من المحبس، لاسكر لاسمك، و لتؤملنی ایرادك، اذ انت كافیتنی» (ظاهراً ترجمۀ عربی دو آیه از زبور داوود) نوشته شده، برای درمان سخت زایی نوزاد بسیار شگفتانگیز دانسته است (نک : ص 276-285، به ویژه 280: «و قد كان یكتب ابی لعسر الولاد شیئاً عجیباً ... »، نیز 500، كه خواندن برخی اوراد را ضمن ساختن مرهمی ضروری دانسته است). البته این نكته را نباید فراموش كرد كه بخش آبستنی و زایمان اغلب آثار پزشكی كهن، مشحون از نسخههایی این چنین است. بخش آخر فردوس الحكمۀ نیز كه به گزیدهای از پزشكی هندی اختصاص یافته، از لحاظ تاریخ پزشكی اهمیت فراوان دارد. زیگل به هنگام بحث دربارۀ استفادۀ علی ابن ربن از مآخذ هندی، دربارۀ اینكه آیا او از ترجمههای سریانی/ پهلوی بهره برده، یا خود سنسكریت میدانسته، تردید كرده است، اما مایرهوف تأكید میكند كه وی بدون شك از ترجمههایی كه در روزگار برمكیان از آثار هندی فراهم آمد، بهره برده است (مایرهوف، همان، 64). به رغم انتقادهای فراوان مایرهوف از ابن ربن، دیدگاههای وی و به ویژه مطالبی كه او از پزشكان هندی نقل كرده، یكی از مآخذ رازی در الحاوی است (مثلاً نک : 5/155؛ ابن ربن، همان، 139، 181، 214). ابن بیطار نیز به كتاب فردوس الحكمة و به ویژه بخش پایانی آن توجه بسیار داشته است. اما جالب آنكه ابن سینا در القانون هرگز از این كتاب مشهور یاد نكرده، هر چند كه بعید است از آن بهره نبرده باشد. آثار ابن ربن در داروشناسی و داروسازی نیز اهمیتی ویژه دارند. ابن سمجون دست كم 200 بار به او استناد میكند و 27 بار نیز مأخذ خود را كتاب الجوهرة برمیشمارد كه شاید همان كناش الحضرة باشد. در 14 مورد واضح است كه ابنسمجون دست كم از دو كتاب وی بهره برده است (نک : 1 / 115، 132، 138، 164، 205، 299، 2 / 32، 33، 46-47، 61، 84، 141، 169، 191). یوحنا یا (یحیى) بن سرابیون (سرافیون) مشهور به ابن سرابیون، از مشهورترین پزشكان سریانی زبان دورۀ اسلامی بود. گر چه خاستگاه وی چندان معلوم نیست، اما بررسی آثار او حاكی از آن است كه وی نیز از دانش آموختگان مدرسۀ جندیشاپور بوده است. دو كناش به سریانی نوشت: یكی بسیار مفصل و در 12 فصل كه الكناش الكبیر نام گرفت، و دیگری اندكی مختصرتر در 7 فصل با عنوان الكناش الصغیر (كه البته خود این كتاب نیز برخلاف نامش بسیار مفصل بوده است). كناش دوم در میان دانشمندان دورۀ اسلامی چندان شهرت یافت كه اثر نخست تقریباً به فراموشی سپرده شد. اهمیت فراوان آثار ابن سرابیون موجب شد كه به سرعت به ترجمۀ آن به عربی بپردازند. به گفتۀ ابن ابی اصیبعه، الكناش الصغیر را [موسی بن ابراهیم] الحدیثی كاتب در 318ق برای ابوالحسن ابن نفیس ترجمه كرده كه از ترجمۀ حسن بن بهلول اوانی طبرهانی بهتر است و ابوالبشر مَتّی نیز آن را ترجمه كرده است (ابنابیاصیبعه، 1/ 109؛ یعنی جمعاً 3 ترجمۀ عربی با فاصلۀ زمانی بسیار اندك). در میان آثار ابوالحسن ثابت بن ابراهیم بن زهرون حَرّانی (د 369 یا 365ق) نیز اثری با نام اصلاح مقالات من كناش یوحنا بن سرابیون دیده میشود (ابن ندیم، 360، چ فلوگل، 303؛ قفطی، 111؛ ابن ابی اصیبعه، 1/230). در میان آثار تألیف شده در دورۀ اسلامی، كمتر كتابی تا این حد در میان پزشكان دورۀ اسلامی رواج داشته است. رازی در الحاوی بارها و بارها از ابن سرابیون نام برده است. اخوینی بخاری در هدایة المتعلمین فی الطب بارها از ابن سرابیون، به صورت «پسر سرابیون» نام برده است. اما بهرهگیری اخوینی از سخنان ابن سرابیون تنها به مواضعی كه از وی نام برده است، خلاصه نمیشود. چه، وی خود به صراحت گفته است كه تنها در نقل نظریهای كه خود نیازموده، مأخذ خود را یاد كرده است (نک : ص 587). ثابت بن قره (د 288ق/901م)، همچون حنین مترجمی زبردست بود، اما ترجمههای پزشكی حنین، رواج بیشتری داشت. او آثاری نیز در این زمینه تألیف كرده است (ابن ندیم، 331؛ قفطی، 115-120؛ ابن ابی اصیبعه، 1/215-220). ابوالحسن ثابت بن سنان بن ثابت بن قره، انتساب كتاب مشهور الذخیرة فی علم الطب به نیای خود را رد میكند، اما سزگین با استناد به اینكه «استنادهای رازی در كتاب الفاخر» به ثابت بن قره را میتوان در الذخیرۀ یافت، میكوشد سخن این نوه را نادرست انگارد (GAS, III/260-261). اما باید دانست كه در انتساب كتاب یا كناش الفاخر به رازی نیز از دیرباز تردید وجود داشته ( ابن ابی اصیبعه، 1/318؛ بیرونی، «فهرست ... »، شم 6)، و احتمالاً نوشتۀ یكی از شاگردان اوست؛ پس نمیتوان در این مورد به متن آن استناد كرد. مسئلۀ زمان تألیف الذخیرة، خود نكتهای مهم است، زیرا در این كتاب به درمان آبله و سرخك نیز اشاره شده است كه اگر زمان تألیف آن واقعاً پیش از رسالۀ الجدری و الحصبة رازی باشد، آنگاه رسالۀ رازی نیمی از تازگی خود را از دست خواهد داد. به هر حال، به نظر میرسد كه مقایسۀ نسخۀ خطی الجدری و الحصبة منسوب به ثابت بن قره (موجود در حلب) با بخش آبله و سرخك الذخیرۀ، در این باره چاره ساز باشد. اما این نكته را نیز باید در نظر داشت كه چرا تمیمی در مادة البقاء ضمن بحث مفصل خود دربارۀ آبله و سرخك و هنگام مقایسۀ نظرات اسحاق بن سلیمان اسرائیلی و رازی در این باره و ترجیح اولی بر دومی (ص 340-341، 347-354، به ویژه 351، 373)، از ثابت بن قره یاد نمیكند.
ثابت بن قره (د 288ق/901م)، همچون حنین مترجمی زبردست بود، اما ترجمههای پزشكی حنین، رواج بیشتری داشت. او آثاری نیز در این زمینه تألیف كرده است (ابن ندیم، 331؛ قفطی، 115-120؛ ابن ابی اصیبعه، 1/215-220). ابوالحسن ثابت بن سنان بن ثابت بن قره، انتساب كتاب مشهور الذخیرة فی علم الطب به نیای خود را رد میكند، اما سزگین با استناد به اینكه «استنادهای رازی در كتاب الفاخر» به ثابت بن قره را میتوان در الذخیرۀ یافت، میكوشد سخن این نوه را نادرست انگارد (GAS, III/260-261). اما باید دانست كه در انتساب كتاب یا كناش الفاخر به رازی نیز از دیرباز تردید وجود داشته ( ابن ابی اصیبعه، 1/318؛ بیرونی، «فهرست ... »، شم 6)، و احتمالاً نوشتۀ یكی از شاگردان اوست؛ پس نمیتوان در این مورد به متن آن استناد كرد. مسئلۀ زمان تألیف الذخیرة، خود نكتهای مهم است، زیرا در این كتاب به درمان آبله و سرخك نیز اشاره شده است كه اگر زمان تألیف آن واقعاً پیش از رسالۀ الجدری و الحصبة رازی باشد، آنگاه رسالۀ رازی نیمی از تازگی خود را از دست خواهد داد. به هر حال، به نظر میرسد كه مقایسۀ نسخۀ خطی الجدری و الحصبة منسوب به ثابت بن قره (موجود در حلب) با بخش آبله و سرخك الذخیرۀ، در این باره چاره ساز باشد. اما این نكته را نیز باید در نظر داشت كه چرا تمیمی در مادة البقاء ضمن بحث مفصل خود دربارۀ آبله و سرخك و هنگام مقایسۀ نظرات اسحاق بن سلیمان اسرائیلی و رازی در این باره و ترجیح اولی بر دومی (ص 340-341، 347-354، به ویژه 351، 373)، از ثابت بن قره یاد نمیكند. از زندگی اسحاق بن علی رهاوی (از مردم رها)، مؤلف كتاب مشهور ادب الطبیب چیزی نمیدانیم. احتمالاً وی در نیمۀ دوم سدۀ 3ق میزیست. این كتاب از نخستین آثار اخلاق پزشكی و نیز از مآخذ مهم تاریخ پزشكی در سدۀ 2-3ق به شمار میرود. رهاوی در ادب الطبیب از كتاب دیگر خود دربارۀ آزمایش پزشكان ( كیف ینبغی ان یمتحن الطبیب) یاد كرده است (ص 184؛ نیز نک : ابن ابی اصیبعه، 1/254؛ بورگل، «ادب الطبیب...»، 337-360، «ادب و اعتدال ... »، 90-102). یوسف الساهر از پزشكان برجستهای بود كه به گفتۀ ابن ندیم روزگار مكتفی (289-295 ق/902- 908 م) را نیز درك كرده است. گویند وی را از آن جهت ساهر مینامیدند كه تنها پاسی از شب را میخوابید، زیرا خواب را برابر مرگ میدانست. اما عبیدالله بن جبرئیل بر آن بود كه وجود غدهای (در متن: سرطانی) در جلوی سر، او را از خواب باز میداشته است و اگر كسی با تأمل در كناش او بنگرد، نشانههایی از ابتلاء ساهر به این درد خواهد یافت! كناش وی كه یكی از آخرین مآخذ رازی در الحاوی است، دو قسم داشته است: در 20 باب قسم نخست بیماریها، همچون دیگر كناشها بر حسب اعضای بدن از سرتا پا مرتب شدهاند، اما در 6باب قسم دوم این ترتیب رعایت نشده است (ابن ندیم، 356؛ ابن ابی اصیبعه، 1/203؛ قفطی، 392؛ ابن عبری، 268). گویا بخش داروشناسی كناش وی بسیار مختصر بوده است، زیرا از 68 استناد رازی به وی تنها یك مورد در بخش داروشناسی الحاوی (21/448) آمده، و ابن سمجون نیز تنها 3 بار از وی نام برده است (2 / 234، 235، 240).
عیسى پسر چهار بخت كه ابوریحان از او با عنوان «ابوعیسى فرزند ابو زید صهاربخت» یاد كرده است، قراباذینی نوشت كه ظاهراً برخی اصطلاحات فارسی محلی در آن به كار رفته بود (نک : بیرونی، الصیدنة، 53). وی همچنین مقالات پنجم تا هفتم ثمار تفسیر جالینوس لكتاب فصول را كه حنین به سریانی نوشته بود، به عربی ترجمه كرد. 4 مقالۀ نخست را خود حنین به عربی ترجمه كرده بود (ابن ندیم، همانجا؛ ابن ابی اصیبعه، 1/199، 203؛ قس: قفطی، 247- 248، كه دربارۀ وی و عیسی بن شهلافا، شاگرد جورجس، تقریباً یك مطلب را آورده است).
اسحاق بن حنین پزشك و مترجم آثار علمی یونانی، و فرزند حنین بن اسحاق بود. در آگاهی از دانشهای یونانی و آشنایی با زبانهای یونانی و سریانی و نیز هنر ترجمه همتای پدر، اما در فصاحت بیان در زبان عربی برتر از او بود. اسحاق بن حنین كتابهایی چون معرفة البول، المختصر فی الطب، آثاری در داروشناسی و جز آن نوشته كه تا كنون ارزش علمی آنها بررسی نشده است؛ اما نقش وی به عنوان مترجم بسیار مهمتر از نقش او به عنوان مؤلف بود. اسحاق در سالهای واپسین زندگی فلج شد و در ربیع الآخر 298/دسامبر 910 درگذشت (ابن ندیم، 343، 356؛ ابن ابی اصیبعه، 1/200-201؛ قفطی، 80).
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید