ابن سینا
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
یکشنبه 1 آبان 1401
https://cgie.org.ir/fa/article/222983/ابن-سینا
جمعه 15 فروردین 1404
چاپ شده
4
اِبْنسینا، ابوعلی حسین بن عبدالله بن سینا (370-428ق / 980-1037م)، بزرگترین فیلسوف مشایی و پزشک نامدار ایران در جهان اسلام.
ما دربارۀ زندگی و سرگذشت ابنسینا آگاهی بس بیشتری داریم تا دربارۀ هر فیلسوف مسلمان دیگر. این نیز به برکت زندگینامهای است که ابوعبید جوزجانی (د 438ق / 1046م) شاگرد وفادار وی به نوشته آورده است و بخش نخست آن تقریر ابنسینا و بخش دوم آن گزارش و نوشتۀ خود جوزجانی است. این نوشته بعدها به «سرگذشت» یا «سیره» مشهور شده است. کهنترین متنی که از این سرگذشت در دست است، کتاب تَتِمة صِوان الحکمة اثر ظهیرالدین ابوالحسن علی بن زید بیهقی است که همچنین مطالب تازهای دربارۀ ابن سینا در بردارد. در کنار این گزارش، ما دو گزارش دیگر را از زندگی ابن سینا نزد ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء وی و در تاریخ الحکماء اثر ابن قفطی مییابیم. گزارشهای هر یک از این دو منبع دارای اختلافاتی است. هرچند منبع مشترک آنها همان روایت جوزجانی به نقل از خود ابن سینا و سپس بقیۀ گزارش جوزجانی از سرگذشت است. ابن خلّکان نیز در وفیات الاعیان (2 / 157-162) گویا از روایت بیهقی بهره گرفته و نکاتی را آورده است که در آثار ابن ابی اصیبعه و ابن فقطی یافت نمیشود. متنی هم از سرگذشت ابن سینا، سالها پیش از سوی احمد فؤاد اهوانی در حاشیۀ دستنوشتهای از نُزهَةالارواح شهرزوری کشف شده بود که به دست یحیی ابن احمد کاشی در 754ق / 1353م نوشته شده بوده است. اهوانی این سرگذشت را نوشتۀ کاشی پنداشته است و آن را به مناسبت هزارۀ تولد ابن سینا در مجموعۀ ذِکرى ابن سینا در 1952م در قاهره، با عنوان «نُکَتٌ فی احوال الشیخ الرئیس ابن سینا» منتشر کرده است. در 1974م ویلیام گُلمَن این سرگذشت را بر پایۀ چندین دست نوشته به شیوهای انتقادی تدوین و با عنوان «زندگانی ابن سینا» با ترجمۀ انگلیسی آن منتشر ساخت. این متن تا کنون بهترین متنی است که از سرگذشت ابن سینا در دست است، هر چند در آن لغزشها و اشتباهاتی در خواندن و ترجمۀ برخی عبارات یافت میشود که مانفرد اولمان آنها را در نقدی که بر آن کتاب در مجلۀ آلمانی «اسلام» (1975م، صص 148-151) نوشته، یادآور شده است.ما در اینجا زندگانی ابن سینا را بر پایۀ روایت خودش و سپس دنبالۀ آن را به روایت جوزجانی میآوریم. ابن سینا در حدود 370ق / 980م در بخارا زاییده شد. پدرش از اهالی بلخ بود و در دوران فرمانروایی نوح بن منصور سامانی (366-387 ق / 977- 997م) به بخارا رفت و در آنجا یکی از مهمترین قریهها به نام خَرمَیثَن در دستگاه اداری به کار پرداخت، او از قریهای در نزدیکی آنجا، به نام اَفشَنَه زنی (ستاره نام؟) را به همسری گرفت و در آنجا اقامت گزید. ابن سینا در آنجا به جهان چشم گشود. پنج سال پس از آن برادر کهترش به نام محمود به دنیا آمد. ابن سینا نخست به آموختن قرآن و ادبیات پرداخت و ده ساله بود که همۀ قرآن و بسیاری از مباحث ادبی را فرا گرفته و انگیزۀ شگفتی دیگران شده بود. در این میان پدر وی دعوت یکی از داعیان مصری اسماعیلیان را پذیرفته بود و از پیروان ایشان به شمار میرفت. برادر ابن سینا نیز از آنان بود. پدرش ابن سینا را نیز به آیین اسماعیلیان دعوت کرد، اما وی هر چند به سخنان آنان گوش میداد و گفتههایشان را دربارۀ عقل و نفس میفهمید، نمیتوانست آیین ایشان را بپذیرد و پیرو آنان شود. پدرش رسائل اخوان الصفاء را مطالعه میکرد و ابن سینا نیز گاه به مطالعۀ آنها میپرداخت. سپس پدرش وی را نزد سبزی فروشی به نام محمود مَسّاحی که از حساب هندی آگاه بود، فرستاد و ابن سینا از وی این فن را آموخت. در این هنگام دانشمندی به نام ابوعبدالله (حسین بن ابراهیم الطبری) ناتِلی که مدعی فلسفهدانی بود، به بخارا آمد. پدر ابن سینا وی را در خانۀ خود جای داد و ابن سینا نزد او به آموختن فلسفه پرداخت. وی پیش از آمدن ناتلی به بخارا، نزد مردی به نام اسماعیل زاهد فقه آموخته و در این زمینه سخت جویا و پویا و با همۀ شیوههای اعتراض، به روش فقیهان آشنا شده بود. آنگاه ابن سینا نزد ناتلی به خواندن «مدخل منطق ارسطو» (اَیساگوگِه = ایساغوجی) اثر پُرفوریوس فیلسوف نو افلاطونی (234-301 یا 305م) پرداخت و در این راه تا بدانجا پیش رفت که نکات تازهای کشف میکرد و سبب شگفتی بسیارِ استادش میشد. چنانکه وی پدر ابن سینا را وادار ساخت که فرزندش را یکباره و تنها در راه دانش مشغول کند. ابن سینا بخشهای سادۀ منطق را نزد ناتلی فرا گرفت، اما او را دربارۀ دقایق این دانش ناآگاه یافت، از اینرو به خواندن کتابهای منطق ارسطو و مطالعۀ شرحهای دیگران بر آنها پرداخت، تا اینکه در این دانش چیرهدست شد. وی همزمان کتاب «عناصر یا اصول هندسه» اثر اُقلیدس (یوکلایدِس) ریاضیدان مشهور یونانی (سدۀ 4 و 3قم) را اندکی نزد ناتلی خواند و سپس بقیۀ مسائل کتاب را نزد خود خواند و آنها را حل کرد. سپس خواندن کتاب معروف المجسطی (مِگیسته سونتاکسیس) اثر بطلمیوس (کلاودیوس پتولِمایوس) ستارهشناس بزرگ یونانی (ثلث دوم سدۀ 2قم) را نزد ناتلی آغاز کرد و پس از خواندن مقدمات و رسیدن به شکلهای هندسی آن، ناتلی به وی گفت که بقیۀ کتاب را خودش بخواند و مسائل آن را حل کند و مشکلات را از وی بپرسد، اما به این کار نپرداخت و ابن سینا نزد خودش مسائل آن را حل کرد، چنانکه بسیاری از مشکلها را ناتلی نمیدانست، مگر پس از آنکه ابن سینا آنها را برای وی توضیح میداد. در این هنگام، ناتلی بخارا را به قصد گُرگانْجْ و رسیدن به دربار ابوعلی مأمون بن محمد خوارزمشاه، ترک کرد. در این میان ابن سینا نزد خود به خواندن و آموختن متون و شرحهای کتابهایی در طبیعیات و الهیات پرداخت تا به گفتۀ خودش «درهای دانش به رویش گشوده شد». آنگاه به دانش پزشکی گرایش یافت و خواندن کتابهایی را در این زمینه آغاز کرد. وی پزشکی را دانشی میشمارد که دشوار نیست و بدینسان میگوید که وی در اندک زمانی در آن مُبرّز شده، چنانکه پزشکان برجسته نزد او آموختن پزشکی را آغاز کردند. خود ابن سینا نیز به درمان بیماران میپرداخت و در این رهگذر شیوههایی درمانی، برگرفته از تجربه، بر وی آشکار میشد که به گفتۀ خودش نمیتوان آنها را وصف کرد. وی همزمان به مطالعات خود در فقه و مناظره با دیگران در این زمینه ادامه میداد. وی در این هنگام 16 ساله بوده است. پس از آن، ابن سینا یک سال و نیم دیگر به خواندن و آموختن پرداخت. بار دیگر خواندن کتابهای منطق و همۀ بخشهای فلسفه را از سر گرفت. وی در این میان حتی یک شب را در سراسر آن نمیخوابید و روزها نیز جز به کار خواندن و آموختن نمیپرداخت. انبوهی از دستههای کاغذ در برابر خود مینهاد و مسائل گوناگون را برای خود مطرح میکرد و در هر مسألهای مقدمات قیاس و شروط آن را در نظر میگرفت. هرگاه نیز با قیاسی روبهرو میشد که نمیتوانست به «حد اَوسط» آن دست یابد، بر میخاست و به مسجد میرفت و نماز میگزارد و از خداوند حل مشکلِ خویش را خواستار میشد تا بر وی گشوده میگشت. آنگاه شبهنگام به خانه بازمیگشت، چراغ پیش روی مینهاد و به خواندن و نوشتن مشغول میشد؛ هرگاه که خواب بر چشمانش چیره میشد یا احساس ناتوانی در تن خود میکرد، پیالهای شراب مینوشید (برخی معتقدند که در اینجا شراب مطلق نوشیدنی است) و توان خود را باز مییافت و بار دیگر به خواندن میپرداخت. به گفتۀ خودش «هرگاه خوابش میبرد، خود آن مسائل را در خواب میدید و بسیاری از آنها بر وی روشن و آشکار میشد». ابن سینا بدین شیوه پیش میرفت تا بر همۀ دانشها آگاهی یافت و به اندازۀ توانایی انسانی، بر آنها چیره گردید، چنانکه خود میگوید: «آنچه در آن زمان میدانستم، به همان گونه است که اکنون میدانم و تا به امروز چیزی بر آن نیفزودهام». ابن سینا در این هنگام نزدیک به 18 سال داشته، در منطق، طبیعیات و ریاضیات چیرهدست بوده است و آنگاه بر الهیات روی آورده و به خواندن کتاب متافیزیک (مابعدالطبیعۀ) ارسطو پرداخته و حتی به گفتۀ خودش 40 بار آن را خوانده بوده، چنانکه متن آن را از برداشته، اما هنوز محتوا و مقصود آن را نمیفهمیده است. وی از خود ناامید شده و به خود میگفته است «این کتابی است که راهی به سوی فهمیدن آن نیست» تا اینکه روزی در بازار کتابفروشان، مردی کتابی را به بهای ارزان بر او عرضه میکند که وی پس از تردید آن را میخرد؛ این همان کتاب ابونصر فارابی دربارۀ اغراض مابعدالطبیعة بوده است. پس از خواندن آن مقصود و محتوای آن کتاب بر وی روشن میشود.فرمانروای بخارا در این زمان نوح بن منصور سامانی بوده است. وی دچار یک بیماری میشود که پزشکان از درمان آن درمانده بودند. در این میان نام ابن سینا به دانشوری مشهور شده بود. پزشکان نام او را نزد آن فرمانروا به میان آوردند و از او خواستند که ابن سینا را به حضور بخواند. ابن سینا نزد بیمار رفت و با پزشکان در مداوای وی شرکت کرد و از آن پس در شمار پیرامونیان و نزدیکان نوح بن منصور درآمد. ابن سینا روزی از وی اجازه خواست که به کتابخانۀ بزرگ و مشهور وی راه یابد، این اجازه به او داده شد و ابن سینا در آنجا کتابهای بسیاری را در دانشهای گوناگون یافت که نامهای بسیاری از آنها را کسی نشنیده و خود وی نیز، هم پیش و هم پس از آن، آنها را ندیده بود. وی به خواندن آنها پرداخت و از آنها بهرههای فراوان گرفت. پس از چندی آن کتابخانه آتش گرفت و همۀ کتابها سوخته شد. دشمنان ابن سینا میگفتند که خود وی عمداً آن را به آتش کشیده بود تا دیگران از کتابهای آن بهرهمند نشوند (دربارۀ این کتابخانه و آتش گرفتن آن (نک : مقالۀ ماکس وایزوایلر، «ابن سینا و کتابخانههای ایرانی زمان وی» در«یادنامۀ ابن سینا»، 48-63، به ویژه 56، که نویسنده حدس میزند کتابخانه در ذیقعدۀ 389 ق / اکتبر 999 م آتش گرفته است). ابن سینا در این هنگام، به گفتۀ خودش به 18 سالگی رسیده و از آموختن همۀ دانشهای زمانش فارغ شده بود. وی میگوید: «در آن زمان حافظۀ بهتری در علم داشتم، اما اکنون دانش من پختهتر شده است، وگرنه همان دانش است و از آن پس چیز تازهای دست نیافتهام».ابن سینا به 22 سالگی رسیده بود که پدرش درگذشت (بیهقی، علی، 44). وی در این میان برخی کارهای دولتی امیر سامانی عبدالملک دوم را بر عهده گرفته بود. از سوی دیگر، در این فاصله، سرکردۀ خاندان قراخانیان ایلَک نصر بن علی به بخارا هجوم آورد و آن را تصرف کرد و در ذیقعدۀ 389 / اکتبر 999 عبدالملک بن نوح، یعنی آخرین فرمانروای سامانی را زندانی کرد و به اوزگَند فرستاد. بدینسان ابن سینا بایستی ظاهراً در حدود دو سال در دربار عبدالملک بن نوح به سر برده باشد، یعنی از زمان مرگ نوح بن منصور (387ق / 997م) تا پایان کار عبدالملک (نک : بارتولد، 267, 268). این دگرگونیهای سیاسی و سقوط فرمانروایی سامانیان در بخارا، انگیزۀ آن شد که ابن سینا بار سفر بربندد و به گفتۀ خودش «ضرورت وی را بر آن داشت که بخارا را ترک گوید».وی در حدود 392 ق در جامۀ فقیهان با طیلسان و تحتالحَنَک از بخارا به گرگانج در شمال غربی خوارزم رفت و در آنجا به حضور علی ابن مأمون بن محمد خوارزمشاه، از فرمانروایان آل مأمون (تا ح 387-399ق / 997-1009م) معرفی شد. در این هنگام ابوالحسین سهیلی که به گفتۀ خود ابن سینا «دوستدار اینگونه دانشها» بوده مقام وزارت را بر عهده داشته است. نام این مرد در متن گزارش ابن سینا و نیز متن علی بن زید بیهقی (ص 45) ابوالحسین آمده است، اما ثعالبی در یتیمةالدهر (4 / 254) نام وی را ابوالحسن احمد بن محمد سهیلی آورده است و میگوید وی در 404ق / 1013م به بغداد رفت و در آنجا در 418ق / 1027م درگذشت. در گرگانج حقوق ماهیانهای برای ابن سینا مقرر گردید که به گفتۀ خودش برای «معاش کسی چون او کفایت میکرد».پس از چندی، گفتۀ ابن سینا، بار دیگر «ضرورت وی را بر آن داشت» که گرگانج را ترک کند. وی دربارۀ چگونگی این ضرورت چیزی نمیگوید، اما از سوی دیگر، نظامی عروضی (ص 77) داستانی را میآورد که بنابر آن، سلطان محمود غزنوی (حک 388-421ق / 998-1030م) از خوارزمشاه ابوالعباس مأمون بن مأمون درخواست کرد که چند تن از دانشمندان دربار خود، ازجمله ابن سینا را به دربار وی گسیل دارد. تنی چند از ایشان، ازجمله ابوریحان بیرونی، به این سفر رضایت دادند، اما ابن سینا و دانشمند دیگری به نام ابوسهل مسیحی از رفتن سرباز زدند و ناگزیر شدند که گرگانج را ترک گویند. در این داستان میتوان بذری از حقیقت را یافت. محمود غزنوی سنی مذهب متعصبی بوده است، درحالیکه ابن سینا، بنابر سنت خانوادگیش شیعی مذهب بوده است (چنانکه دیدیم پدرش به اسماعیلیان گرویده بود). محمود غزنوی همچنین با فلسفه و فیلسوفان میانۀ خوشی نداشته است، چنانکه وی را در هجوم به ری در 420ق مییابیم که در آن شهر «مقدار 50 خروار دفتر روافض و باطنیان و فلاسفه، از سراهای ایشان بیرون آورد و زیر درختهای آویختگان (یعنی کسانی که ایشان را بر درختان به دار آویخته بودند) بفرمود سوختن» (مجمل التواریخ و القصص، 404). با وجود این نمیتوان انگیزۀ اصلی ابن سینا را برای ترک گرگانج معین کرد و به حقیقت تاریخی این «ضرورت» پی برد. بههرحال در حدود 402ق / 1012م ابن سینا از راه شهرهای نَسا، اَبیوَرد (یا باوَرد)، طوس، سَمَنگان (سمنقان) به جاجَرم سرحد نهایی خراسان رفت و سپس به شهر گرگان رسید. به گفتۀ خود ابن سینا، قصد وی از این سفر پیوستن به دربار شمس المعالی قابوس بن وشمگیر (حک 367-402ق / 978-1012م) فرمانروای زیاری گرگان بوده است. اما در این میان، سپاهیان قابوس بر وی شوریده و او را خلع و زندانی کرده بودند. وی در 403ق درگذشت. جانشین قابوس، پسرش منوچهر، خود را دستنشاندۀ محمود غزنوی اعلام کرد و دختر او را به همسری گرفت. روشن است که ابن سینا نمیتوانست با وی از در سازش درآید و بار دیگر ناگزیر شد که گرگان را ترک گوید. در این میان ابوعُبَید جوزجانی، شاگرد وفادارش به وی پیوست و تا پایان عمر ابن سینا، یار و همراه او بود و نیز نخستین نویسندۀ سرگذشت ابن سینا به نقل از خودش بود.از اینجا به بعد، جوزجانی به تکمیل بقیۀ زندگانی و سرگذشت ابن سینا میپردازد و میگوید که در گرگان مردی بود به نام ابومحمد شیرازی که دوستدار دانشها بود و در همسایگی خود، برای ابن سینا خانهای خرید و او را در آنجا مسکن داد.در حدود 404ق ابن سینا گرگان (جُرجان) را به قصد ری ترک کرد. وی در ری به خدمت سَیّده (با نام شیرین دختر سپهبد شروین و ملقب به اُم الملوک (د 419ق / 1028م) بیوۀ فخرالدوله علی بویه (د 387ق / 997م) و مادر مجدالدوله ابوطالب رستم بن فخرالدوله) پیوست. مادر و فرزند ابن سینا را بنابر توصیههایی که همراه آورده بود، گرامی داشتند. در این میان ابن سینا مجدالدوله را که دچار بیماری سوداء (مالیخولیا) شده بود، درمان کرد. وی همچنان در ری ماند تا هنگامی که شمسالدوله ابوطاهر پسر دیگر فخرالدوله که پس از مرگ پدرش در 387ق / 997م فرمانروای همدان و قَرمیسَن (کرمانشاه) شده بود، در 405ق / 1015م به ری حمله آورد. این حمله پس از درگیری وی با هلال بن بدر بن حسنویه روی داد. وی از دودمان کردهای فرمانروا بر نواحی جَبَل و قرمیسن بوده است. هلال بن بدر که از سوی سلطانالدوله (د 412ق / 1021م) در بغداد زندانی شده بود، آزادی خود را بازیافته و از سوی سلطانالدوله لشکری در اختیارش نهاده شده بود تا با شمسالدوله که در این میان بر سرزمینهای دیگری نیز دست یافته بود، به جنگ برخیزد. در نبردی که در ذیقعدۀ 405 / مۀ 1015 میان ایشان درگرفت، هلال بن بدر کشته شد و سپاهیان سلطانالدوله ناچار شدند که به بغداد بازگردند (ابن اثیر، حوادث سال 405 ق).به گفتۀ جوزجانی، در این هنگام «حوادثی روی داد که ابن سینا را ناگزیر ساخت که ری را ترک کند». اما وی دربارۀ ماهیت این حوادث چیزی نمیگوید. به هر حال میتوان گمان برد که این بار نیز اوضاع سیاسی و اجتماعی ری چنان شده بود که ابن سینا دیگر نمیتوانست بیشتر در آن شهر بماند. در این میان شاید تهدیدهایی که از سوی محمود غزنوی به ری میشد، در تصمیم ابن سینا به ترک آن شهر بیتأثیر نبوده باشد، زیرا در گزارشی از خواندمیر (صص 128-129) آمده است که «در آن وقت که سلطان محمود غزنوی به طرف عراق رایت آفتاب اشراق برافراشت، شیخ (یعنی ابن سینا) از ری به قزوین و از قزوین به همدان شتافت». به هر روی، ابن سینا به همدان رفت. در این میان شمسالدوله به بیماری قولنج دچار شد. ابن سینا را به کاخ وی بردند و او به معالجه پرداخت تا شمسالدوله بهبود یافت. ابن سینا چهل روز را در کاخ گذرانید و در پایان خلعتهای فراوان گرفت و به خانۀ خود بازگشت، درحالیکه در شمار نزدیکان و همنشینان شمسالدوله درآمده بود. پس از چندی شمسالدوله برای نبرد با عَنّاز به سوی قَرمیسَن لشکر کشید. حسامالدین ابوشَوک فارِس بن محمد بن عنّاز سرکردۀ قبیلۀ کرد شاذنجان بود که در دو سوی رشتهکوههای میان کرمانشاه و قصر شیرین کنونی فرمانروایی داشت. پس از شکست هلال بن بدر به دست شمسالدوله و از دست رفتن سرزمینهایش، عنّاز که همسایۀ دورتر او بود، بر آن شد که آن سرزمینها را تصرف کند. بنابراین شمسالدوله برای پیشگیری از دستاندازیهای عناز به جنگ وی رفت، درحالیکه ابن سینا نیز همراه او بود. در این نبرد، شمسالدوله شکست خورد و به همدان بازگشت. این واقعه در 406 ق / 1015 م بود. در این هنگام شمسالدوله ابن سینا را به وزارت خود گماشت. اما پس از چندی میان ابن سینا و سپاهیان شمسالدوله که ترکیبی از پیادهنظام دیلمی و سوارهنظام ترک بودند، درگیری روی داد. سپاهیان که شاید از شکست خوردن از عنّاز ناآرامتر شده بودند و برای خود از سوی ابنسینا احساس خطر میکردند، بر وی شوریدند، خانهاش را محاصره کردند و پس از دستگیری وی همۀ دارایی او را به تاراج بردند. افزون بر این از شمسالدوله خواستار کشتن وی شدند، اما شمسالدوله از این کار سرباز زد و برای آرامکردن سپاهیان، ابنسینا را فقط از دستگاه دولت دور کرد. ابن سینا متواری شد و 40 روز را در خانۀ مردی به نام ابوسَعد (یا ابوسعید) بن دَخدول (یا دَخدوک) به سر برد. در این هنگام، شمسالدوله بار دیگر دچار بیماری قولنج شد و ابن سینا را احضار کرد و از وی بسیار پوزش خواست. ابن سینا به معالجۀ وی پرداخت تا بهبود یافت. شمسالدوله بار دیگر وزارت را به وی سپرد. بنابر گزارش جوزجانی، شمسالدوله در این میان از ابن سینا خواسته بود که شرحی بر نوشتههای ارسطو بنویسد، اما ابن سینا به وی گفته بود که فراغتی برای این کار ندارد، اما اگر وی راضی شود، به نوشتن کتابی دربارۀ دانشهای فلسفی (بیآنکه در آن با مخالفان مناظره یا عقاید ایشان را رد کند) خواهد پرداخت و بدینسان تألیف کتاب شفا را از «طبیعیات» آن آغاز کرد. وی کتاب اول قانون در پزشکی را پیش از آن تألیف کرده بود. در این میان چنین مینماید که ابن سینا از زندگانی آرامی برخوردار بوده است، زیرا بنابر گزارش جوزجانی، روزها را به کارهای وزارت شمسالدوله میگذراند و شبها دانشجویان بر وی گرد میآمدند و از کتاب شفا و قانون میخواندند.
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید