بررسی نظریه بازتاب در مثنوی / دکتر ایرج شهبازی - بخش ششم

1394/7/5 ۰۹:۴۲

بررسی نظریه بازتاب در مثنوی / دکتر ایرج شهبازی - بخش ششم

به خاطر همین ملاحظات است که مولوی صحبت را بر خلوت ترجیح می‌دهد و زندگی در میان دوستان شفیق صادق را بر خلوت‌‌نشینی برتر می‌داند. جالب اینجاست که مولوی(مثنوی، د۶رب۵۱۷ـ۵۱۲) بر این باور است که حتی حیوانات نیز از کار گروهی لذت بیشتری می‌برند:

 

 

 

به خاطر همین ملاحظات است که مولوی صحبت را بر خلوت ترجیح می‌دهد و زندگی در میان دوستان شفیق صادق را بر خلوت‌‌نشینی برتر می‌داند.

جالب اینجاست که مولوی(مثنوی، د۶رب۵۱۷ـ۵۱۲) بر این باور است که حتی حیوانات نیز از کار گروهی لذت بیشتری می‌برند:

آن که تنها در رهی او خوش رود

با رفیقان سیر او صد تو شود

با غلیظی خر ز یاران، ای فقیر!

در نشاط آید، شود قوّت پذیر

هر خری کز کاروان تنها رود

بر وی آن ره از تعب صد تو شود

چند سیخ و چند چوب افزون خورد

تا که تنها آن بیابان را برد

مر تو را می‌گوید آن خر، خوش شنو!‌

گر نه‌‌ای خر، همچنین تنها مرو!

آنکه تنها خوش رود اندر رصد

با رفیقان بی‌گمان خوش‌تر رود

یکی از آثار حضور در جمع، «آسان‌سازی اجتماعی» است؛ یعنی آدمی در حضور دیگران نیرویی تازه می‌یابد و کارهای خود را آسان‌تر انجام می‌دهد. درست به همین دلیل است که ورزشکاران در مسابقات، رکودهای بالاتری را ثبت می‌کنند و تلاش بیشتری از خود نشان می‌دهند و افراد در حضور دیگران، بهتر مسائل را حل می‌کنند. دربارة علل این امر تاکنون تحقیقات گوناگونی انجام شده است و در هر صورت ثابت شده است که حضور دیگران سبب می‌شود که آدمی نیرویی دوچندان برای انجام کارهای مختلف بیابد(زمینة روان‌شناسی هیلگارد، صص ۶۳۴ـ۶۳۳). به نظر مولوی هم، شور و شوق فردی جدی و کوشا در فردی ناآگاهه و بی‌خبر باز می‌تابد و او را به کوشش و جدیت می‌کشاند. همین نکتة دقیق باعث می‌شود که مولوی تقلید از انسان‌های بزرگ و اولیای خدا را در اوایل سلوک، مجاز بداند؛ زیرا که سالک ضعیف و ناتوان با قرار گرفتن در کنار انسان‌های بزرگ، بازتاب اندیشه‌های والا و احساسات متعالی آنها را در خود می‌یابد و اندک اندک کمال می‌یابد. به تعبیر زیبای مولانا(مثنوی، د۲رب۵۶۸ـ۵۶۶) سالک مقلد باید از یاران معنوی خود عکس‌ها و بازتاب‌های فراوانی را دریافت کند، تا خود به جایی برسد که بتواند به مقام تحقیق برسد و مستقیماً از «بحر بی‌عکس»؛ یعنی از عالم غیب فیض بگیرد، اما تا رسیدن به آن مقام بلند، باید از طریق «عکس گرفتن» سلوک کند:

عکس چندان باید از یاران خوش

که شوی از بحر بی‌عکس آب کش

عکس که اول زد، تو آن تقلید دان!

چون پیاپی شد، شود تحقیق‌ آن

تا نشد تحقیق، از یاران مبر

از صدف مگسل، نگشت آن قطره در

بدون تردید یکی از مهم‌ترین گزاره‌‌های اصلی مثنوی این است که «سالک باید در محضر یکی از اولیای خدا سلوک کند» و تردیدی نیست که یکی از مهم‌ترین دلایل این سخن مولوی همین است که قرار گرفتن در کنار یک انسان بزرگ سبب می‌شود که نیروها و نشاط‌ها و عواطف گرانقدر و اندیشه‌های والای او در سالک بازبتابد و او را در سلوک یاری کند.

۳ـ۳) هنگام قرار گرفتن در کنار انسان‌های بزرگ، احساسات و اندیشه‌هایی در ما باز می‌تابد که باید عاریتی بودن‌‌ آنها را بدانیم و به آنها فریفته نشویم: در ادامة نکتة قبلی، باید به نکته‌ای بسیار مهم اشاره کنیم و آن این که وقتی که آدمی در مجاورت یک روح بزرگ قرار می‌گیرد، اندیشه‌ها و احساساتی از جان آن بزرگ بر جان او پرتو می‌افکند و او ممکن است به خاطر چیزهای نیکویی که در خود می‌یابد، خویش را دارای مرتبه‌ای از دانایی و کمال بداند و همین موضوع سبب سرکشی، غرور و توهّم کمال در او شود. در چنین مواقعی شخص باید بداند که آنچه در دست اوست، تنها عکسی از یک اصل است و نباید آنها را از خود بداند و دست از نیاز و تعلّم بردارد. مولوی برای تبیین این نکتة دقیق از چند نمونة محسوس بهره گرفته است: ۱) سرخی و گرمای آهن تافته از آتش است نه از خود آهن، ۲) نوری که بر در و دیوار خانه می‌تابد، پرتوی از نور خورشید است، ۳) سرسبزی و خرّمی گل‌ها و گیاهان پرتوی از سرسبزی‌ و خرمی بهار است و ۴) زیبایی تن نیز پرتوی از زیبایی جان است. در همه این نمونه‌ها باید به تفاوت اصل و عکس توجه داشت و دل به عکس نبست. به همین قیاس، ممکن است که شخصی بی‌بهره از حقیقت، در کنار انسانی بزرگ قرار بگیرد و میل‌ها و اندیشه‌ها و احساسات والایی را در خود بیابد و به غلط آنها را اصالتاً‌ از آن خود بداند و مغرور و سرکش شود. مولوی(مثنوی، د۱رب۳۲۵۵ـ۳۲۳۴) به یک نمونة زیبا در تاریخ اسلام اشاره می‌کند: یکی از کاتبان وحی، به سبب قرار گرفتن در کنار پیامبر اسلام، پرتوی از وحی بر او زد و توانست یکی از آیه‌های نازل شده را پیش از پیامبر اسلام بخواند. همین اتفاق باعث شد که او دچار این توهّم شود که: «پس من هم محلّ وحی‌ام». او به خاطر اینکه پرتوی از وحی را که به خاطر حضور پیامبر، بر او بازتافته بود، مستقلاً از آن خود پنداشت، مرتد شد و همان اندک ایمان خود را نیز از دست داد:

هم زنسّاخی برآمد هم ز دین

شد عدوّ مصطفی و دین به کین

مصطفی فرمود کای گبر عنود

چون سیه گشتی؟ اگر نور از تو بود

گر تو ینبوع الهی بودیی

این چنین آب سیه نگشودیی

تا که ناموسش به پیش این و آن

نشکند، بر بست این او را دهان…

عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد

خود مبین! تا بر نیارد از تو گرد

ای برادر! بر تو حکمت جاریه است

آن ز ابدال است و بر تو عاریه است

این خطری است که در کمین هر انسان حقیقت‌جویی است. همنشینی با انسان‌های بزرگ و والا باعث می‌شود که انسان در درون خود حکمت‌ها و معارفی ارزشمند را بیابد، قدرت درک و فهمش چند برابر شود و بسیار احساس نشاط و وارستگی و رشد کند. چنانچه شخص متوجه نباشد که این امور ارزشمند در او عاریه‌ای هستند و اصالتاً به او تعلّق ندارند، ممکن است که دچار پندار کمال شود و در دام خودپسندی و غرور گرفتار آید. شخص در نتیجة چنین توهماتی، ممکن است که خود را برتر از استادان حقیقی بداند و حتی به فکر باز کردن دکانی نو بیافتد و خود را مرشد و راهنمای دیگران بداند. مولوی در داستان «دز هوش ربا» (مثنوی، د۶رب۴۷۶۹ـ۴۶۳۷) باز به همین موضوع مهم اشاره می‌کند؛ وقتی دومین شاهزاده، نزد پادشاه می‌آید و بر اثر نظر پادشاه صد هزار غنایم غیبی و عینی به او می‌رسد، او آنها را از خود می‌پندارد و مغرور می‌شود و همین امر سبب مرگ او می‌شود. اشعار مولانا در این قسمت بسیار زیبا و عالی هستند و دریغ است که آنها را در اینجا نقل نکنیم:

شه نوازیدش که هستی یادگار

کرد او را هم بدین پرسش شکار

از نواز شاه آن زار حنیذ

در تن خود غیر جان جانی بدید

در دل خود دید عالی غلغله

که نیابد صوفی آن در صد چله

عرصه و دیوار و کوه سنگ بافت

پیش او چون نار خندان می‌شکافت

ذرّه ذرّه پیش او همچون قباب

دم به دم می‌کرد صد گون فتح باب…

صد هزاران غیب پیشش شد پدید

آنچه چشم محرمان بیند، بدید

آنچه او اندر کتب برخوانده بود

چشم او در صورت آن برگشود

از غبار مرکب آن شاه نر

یافت او کحل عزیزی در بصر…

چون مسلم گشت بی‌بیع و شری

از درون شاه در جانش جری،

قوت می‌خوردی ز نور جان شاه

ماه جانش همچو از خورشید ماه…

اندرون خویش استغنا بدید

گشت طغیانی ز استغنا پدید،

که نه من هم شاه و هم شه‌زاده‌ام

چون عنان خود بدین شه داده‌ام؟

چون مرا ماهی برآمد با لمع

من چرا باشم غباری را تبع؟…

چون شکر لب گشته‌ام، عارض قمر

باز باید کرد دکان دگر.

زین منی چون نفس زاییدن گرفت

صد هزاران ژاژ خاییدن گرفت…

روزنامه اطلاعات

 

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: