1393/12/3 ۰۹:۴۰
اشاره: «شهرزاد قصهگو» نام کتابی خواندنی از استاد گرامی آقای دکتر اسلامی ندوشن است که به همت شرکت سهامی انتشار در دسترس علاقهمندان قرار گرفته است. فصلی از این کتاب، «برمرز دو فرهنگ» نام دارد که حاصل گفتگوی تنی چند از اندیشمندان با استاد است؛ از جمله آقای دکتر دادبه استاد دانشور دانشگاه. عمده متن حاضر، گفتگوی این دو بزرگوار با یکدیگر است که به رعایت اصل اختصار، سخنان دیگر حاضران در صحنه گفتگو حذف شده و دوستداران میتوانند متن کامل را در کتاب مذکور پیگیری نمایند.
***
دکتر دادبه: حضرتعالی در حوزه تحقیقات ادبی، بر «حافظ» و «فردوسی» تأکید کردهاید. آیا توجه ویژه شما به این دو شاعر، معلول اصل «ایرانگرایی» در جهانبینی حضرت عالی است و اینکه این دو شاعر پیامآوران برجسته فرهنگ ایرانی بودهاند؟دوم آنکه، در این روزگار که متأسفانه شاهنامه آرامآرام به دست فراموشی سپرده میشود و بیم آن هست که «حافظ» هم با همه حضوری که در زندگی معنوی مردم ما دارد، مشمول این فراموشی بشود، چه میتوان کرد و چه توصیههایی میفرمایید تا این رویداد نامیمون رخ ندهد و بر اصلها گرد فراموشی ننشیند.
دکتر اسلامی: من گمان میکنم که موضوع پیامآوری خیلی مهم است؛ یعنی کسی که بتواند به عمق زندگی بشری چنگ بزند و چیزی از آنجا بیرون بیاورد و جلوی چشم مردم بگذارد. این است که یک سخنگو را از سخنگویان دیگر جدا میکند؛ یک نقاش، شاعر یا موسیقیدان را برتر از امثال خود قرار میدهد. در زبان فارسی صدها کتاب شعر نوشته شده، ولی چندتا را می شود اسم برد که مانده باشند و بین آن چند تا که ماندهاند، چندتاست که در متن زندگی جامعه جای گرفته باشند؟ البته خیال میکنم که این دو نفر (فردوسی و حافظ) پیامآور اول هستند. هرکدام در کار و قلمرو خودشان.
فردوسی یک کار عظیم کرد که وقتی که میگوید ایران دیگر بعد از این هیچ وقت نابود نخواهد شد «عجم زنده کردم»، یعنی زندگی همیشگی دادم؛ واقعاً همین است. یعنی او چنان زندگی ایرانی را بیمه کرده که میشود تصور کرد که این ایران ممکن است که به دردسر بیفتد، به سختی بیفتد؛ ولی به نابودی به آن معنا نخواهد افتاد، مگر اینکه یک حادثه خارقالعاده پیش بیاید.
این پیام اصلی فردوسی راجع به ایران است که روح یک مملکت را در دست گرفته و نگه داشته است و این در دوران بعد از اسلام آشکار است و کسی دیگر این مقام را نتوانسته اشغال کند، حتی مولوی و سعدی با همه اهمیتی که دارند؛ البته آنها به جای خود در مجموع اهمیتشان از فردوسی و حافظ کمتر نیست؛ اما مأموریتشان نوع دیگری بوده، مأموریتی بوده که بیشتر یک حوزه معیّنی را در بر میگرفته و حال اینکه فردوسی و حافظ حوزه عمیقتر، وسیعتر و نهانیتری، یعنی قعر زندگی ایرانی را گرفتهاند. برای همین است که مقام جداگانهای برای خودشان دارند. فردوسی یک دوران «سرافرازی» و حافظ یک دوران «پرشکسته» را میسراید.
دهقانی: نظرتان نسبت به سعدی چیست؟ آیا او را در کنار اینها قرار میدهید؟
دکتر اسلامی: بله، کاملاً. من کمی از خودم شرمندهام که دیر به سراغ سعدی رفتم. کمی غفلت به خرج داده شد، به علت نبودن وقت و فضای فکری. در هر صورت سعدی در نوع خود به هیچ وجه اهمیتش کمتر از حافظ و فردوسی نیست؛ به خصوص اگر او نبود، حافظ به این صورت به وجود نمیآمد. چهار تنی که من در کتاب «چهار سخنگوی وجدان ایران» آوردهام، در ادبیات جهانی بینظیر هستند. در کمتر تمدنی نظیر آنها را میتوان یافت که این گونه بُعد وسیع زندگی بشری منعکس شده باشد.
من دیر به سراغ سعدی رفتم؛ ولی سعدی اهمیت بسیار دارد، منتها قلمرو کارش با حافظ و فردوسی فرق دارد. همانطوری که مولانا فرق دارد. فردوسی هم فرهنگ باستانی ایران را در خود جای داده، هم سرچشمه فرهنگ بعد از خود شده است؛ یعنی تمام آثار مهم زبان فارسی که بعد از شاهنامه در زمینه شعر، نثر یا تاریخ به وجود آمدهاند، تحت تأثیر شاهنامهاند. در واقع سایه شاهنامه روی فرهنگ ایران بعد از اسلام افتاده است و هیچ مورد عمدهای را در این هزار سال نمیتوانید پیدا کنید که از تأثیر شاهنامه بر کنار مانده باشد. اگر بپرسیم کتاب ایران کدام است؟ باید تنها اسم شاهنامه را ببریم، یعنی کتاب کتابها.
بقیه هر کدام پایگاه خود را دارند. مولوی جای عظیمی برای خودش دارد و قلمرو او قلمروی است که از زمین مقداری بالاتر حرکت میکند. در زندگی عادی نمیتوان دستورالعملهای او را پیاده کرد و با آن زندگی کرد، ولی کل آرمانهای بشری را میتوان در آن بازیافت. حافظ جای خود دارد که معدن ایران را کاویده و همه را بیرون ریخته است، یعنی آن لایه زیرین روح ایرانی را بیرون آورده است و سعدی که معلم زندگی و عشق است. برجستهترین خصوصیت سعدی، حتی برجستهتر از اخلاقیات، این است که معلم عشق است. هیچ بشری گمان نمیکنم به لطافت سعدی عشق را عنوان کرده باشد. حافظ هم اگر کرده، چون آن را با مسائل دیگر مخلوط میکند، یک مقداری از برُد آن کم میشود؛ اما عشق سعدی خالص و زلال است. زیبایی بشری و گنج وجود بشری را هیچ کس مانند او وصف نکرده است.
دکتر دادبه: فردوسیگونگی سعدی قابل توجه است؛ یعنی اگر ما سیر فرهنگمان را تا حمله مغول و نجات و تجدید این فرهنگ را در مکتب پارس در حرکتی که سعدی از اینجا آغاز میکند و پدر زبان فارسی میشود در نظر بگیریم، به گونهای میبینیم که فردوسی قبلاً برای نجات این فرهنگ و زبان خاص کرده بود، و اینجا در عهد سعدی حکایت از سرگرفته میشود. سرچشمه فرهنگ ایرانی که در خراسان به بار آمد، از اینجا متناسب با زمان خودش نمود میکند. البته دورهای که فردوسی در آن زندگی میکرد، شاید زمانی بود که به تعبیر امروز، ایرانگرایی میتوانست برجستگی بیشتری داشته باشد، با این حال گمان نمیکنید که سعدی وضعی مشابه پدیده آورده باشد، یعنی رستاخیز بعد از مغول.
دکتر اسلامی: چرا از نظر زبان فارسی همان کاری که فردوسی آن زمان کرد، سعدی در زمان خودش کرد و از لحاظ رستاخیز روحی نیز در حالی که ایرانی در نهایت دلمردگی و خستگی بود، سعدی کوشید تا آن را در حد ممکن به حرکت آورد.
انسان سعدی یک انسان ایدهالی نیست (مثل انسان مولوی)؛ یک انسان ممکن است. سعدی به مردم میگوید کوشش کنید برجا بمانید و از آنچه هستید، بهتر بشوید.مخالفتهایی که این اواخر بعضی از چپگرایان با سعدی کردند، برای آن بود که او آیینهای در برابر مردم ایران قرار داد و همان اندازه عیبهایشان را اصلاح کنند. سعدی ادعای خاصی ندارد، ولی انسان بینظیری است. عصاره هوش این ملت پر از شگفتی و پیچیدگی است.
دکتر دادبه: فرهنگ غرب، فرهنگ مسلط و غالب است. اگر به این مسأله کلیتر نگاه کنیم، نقش ادبیات ما نقش خاصی میشود. چگونه میشود این فرهنگ را که نمایندگان برجستهاش این بزرگان هستند، حفظ کرد و با توجه به این ماجرا چه نسبتی میان این دو تا وجود دارد؟
دکتر اسلامی: این مسأله به یک مسأله اصلیتر برمیگردد. گسیختگی از ادبیات فارسی یک چیز منحصر نیست. باز میگردد به گسیختگی در تمام مسائل جدی. موضوع محوری و اساسی این است. وضعی پیش آمده که جامعه ایرانی با هرچیز جدیی در هر زمینهای با مشکل روبرو است! باید به سراغ این علت رفت و پیدا کرد. از اخلاق بگیرید تا دین،هیچ وقت تا این حد گسیختگی نبوده است و این واقعیتی است.
همچنین دلبستگیها و علاقههای خانوادگی از هم بریده شدهاند. تمام چیزهایی که جزو تمدن ایران و سوابق این کشور بوده است و همه چیزهایی که حتی الان جزو مسائل جهانی هستند، مثل وجدان کاری که افراد موظف باشند کاری را که میکنند، درست انجام بدهند و کار مردم را راه بیندازند، در همه اینها گسیختگی دیده میشود.
بنابراین تعجبی ندارد که ادبیات فارسی که هیچ نوع چشمداشت معاشی و مادی در آن متصور نیست، کسی به آن توجه نکند؛ برای اینکه انسان دو بعد بیشتر ندارد: یکی بُعد مادی و معاشی است که باید به آن بپردازد و دیگری بعد معنوی. اکنون با این گرفتاری اگر نتواند از مرحله معاشی فراتر برود، جای تعجب نخواهد بود که ادبیات فارسی آخرین چیزی باشد که ممکن است به ذهن جوان ایرانی خطور کند؛ بنابراین اصل موضوع، در یک کلمه به مسأله جدی بودن برمیگردد و جدی نگاه کردن به مسائل. باید دید این را از کجا میشود علاج کرد. علاج بنیادی لازم است.
کافی است که یک نماینده به یکی از کشورهای قدیمی مانند چین، ژاپن یا هند بفرستید و ببینید که آنها واقعاً مثل ما شدهاند و یا چارهای اندیشیدهاند؟ این کشورها هم همان مسائل ما را دارند و با این موج تجدد روبرو شدهاند. باید دید آنها چه کار کردهاند. اگر چنانکه بفرستید، میبینید که آنها هم البته مسألهدار هستند و نمیشود گفت که مشکلی نیست، برای اینکه این برخورد تجدد با سنت، چیزی نیست که مسأله ایجاد نکند؛ ولی به هر حال باید دید چطور با این مسائل روبرو شدهاند و الان چه میکنند. آیا این حالت دلزدگی و غیر جدی نگاه کردن و این حالت از سر همه چیز گذشتن، آنها هم به همین صورت با آن روبرو هستند؟ خیال نمیکنم اینطور باشد.
اگر بخواهیم به این موضوع بیندیشیم، باید روی بنیادها کار کنیم و ببینیم که چه باعث شده که جامعه ایرانی سطحینگر شده است. ظاهراً اجباری درکار آمده، اینقدر نیازهای اولیه و مسائل روز برایش مطرح است که نمیتواند از این مرحله به مرحله دوم پا بگذارد. بنابراین گرچه تأسفآور است، تعجبآور نیست که جوان ایرانی به موضوع ادبیات بیاعتنا باشد، خاصه اینکه بسیار بد درس داده میشود و از همان آغاز دلزدگی ایجاد میشود! اگر خود معلم اعتقاد نداشته باشد، چطور بتواند چیزی را به شاگرد القا کند؟ اگر معلم ریاضی به فرمولهای ریاضی اعتقاد نداشته باشد، چطور آنها را به شاگردان بیاموزد؟ بد درس دادن، از دبستان شروع میشود تا دبیرستان. دانشکده دیگر بدتر از همه است! با این طرز تدریس خشک و کم معنی.
مشکل بزرگ تدریس ادبیات فارسی در این است که باید با توجه به تاریخ ایران درس داده شود؛ یعنی میخی است که در تاریخ ایران کوبیده شده است. شما اگر فرخی سیستانی را همینطور پا در هوا درس بدهید، مدایح او چیز خیلی مضحک و بیمعنایی جلوه میکند؛ ولی اگر ضمن درس از او، یا از عنصری و امثال آنان، از تاریخ بگویید و با شاگرد درباره وضع آن دوره و مسائل آن صحبت کنید، ادبیات از حالت بیروح بودن بیرون میآید. اگر خواستید سعدی را درس بدهید، چه میکنید؟ عجیب است که سعدی اینقدر در زندگی مردم ایران حاضر است و با این حال اینقدر دور! برای اینکه حرفهایی که زده است، مسخره به نظر میآید؛ مثلاً میگوید «یکی بر سر شاخبن میبرید…» یا «وقتی افتاد فتنهای در شام…» اینها به دل شاگرد نمیچسبد؛ اصلاً شام کجاست؟ اما اگر حالت زنده به آن بدهید و آن را بشکافید، حاضرترین فرد در میان ملت، سعدی میشود.
وقتی ادبیات به صورت سطحی و خشک درس داده میشود، طبیعی است که از آن برَمند. هیچ چیز تا زمانی که به سرنوشت خود انسان برخورد نکند، کسی به آن علاقه نشان نمیدهد. خواندن هر کتاب، هر سطر شعر، دیدن نقاشی یا هر چیزی باید به نوعی با رشتهای به زندگی و سرنوشت شما ارتباط پیدا کند تا به آن علاقه نشان دهید. بنابراین برای اینکه این گذشتگان بتوانند وارد زندگی امروز ایران بشوند، باید آن رشته را پیدا کرد و به دست جوانها داد.
در خانهها هم وضع همینطور است. در گذشته حداقل سه یا چهار کتاب بود که در خانه هر ایرانی حاضر بودو خوانده میشد. حالا در خانه هر ایرانی صدها کتاب هست و هیچ کدام خوانده نمیشود! سعدی بود، حافظ، شاهنامه، احیاناً ممکن بود کلیله و دمنه یا مثنوی معنوی هم باشد. اینها کتابهایی بود که در خانه ایرانیان بود و اینها را میخواندند و برای همه عمر کافی میدانستند. حالا چند نفر را پیدا میکنید که حتی دو خط شاهنامه را بتواند بخواند؟ این گسیختگی است. باید علت گسیختگی پیدا شود که در تمام زمینهها حضور دارد.
در اروپا (مثلاً فرانسه و انگلیس یا روسیه)، هر چیزی جای خود دارد. شاگرد، فیزیک، شیمی، ریاضی میخواند، علوم تجاری و ادبیات هم میخواند؛ یعنی هیچ بچه فرانسوی از دبیرستان خارج نمیشود مگر اینکه راسین خوانده باشد، کورنی و مولیر خوانده باشد، یک مقداری جلوتر ویکتور هوگو را خوانده باشد و … باید خیل دقیق هم این نمونهها را بخواند و بعدها هر یک را که دوست داشت، ادامه بدهد؛ ولی در ایران کدام بچه را میبینید که چهار خط گلستان یا کلیله و دمنه یا بیهقی یا شاهنامه را درست به او چشانده باشند؟ اصلاً مطرح نیست. در زمان ما هنوز بود. در همان «فرائدالادب» یا کتابهایی که مرحوم مرآت در زمان وزارت خود درست کرد، این گزیدههای فارسی، ما آنها را با علاقه میخواندیم و برایمان حالت تقدس داشت.
یادم میآید وقتی در سال اول متوسطه با نام فرخی سیستانی برخورد کردم، گویی که کشف شورانگیز تازهای بود که ما را از انحصار سعدی و حافظ خارج میکرد و با کسان دیگری آشنا مینمود و برایمان تازگی داشت. با چه ذوقی «منتخب مسعود سعدِ» رشید یاسمی را میخواندیم، برای اینکه هنوز این رشته ارتباط با گذشته قطع نشده بود و مسائل قدری جدی گرفته میشدند. در عرض این چهل ـ پنجاه سال آنقدر همه چیز دستمالی شده که دیگر اعتباری برای کارها باقی نمانده است! اکثر جوانان به سمت عبارات عمودی رفتهاند. آخر ذوق، مسیر و کانال دارد، وقتی با این چیزها پرورده شده و به آنها عادت کرد، چون ناصر خسرو به او بدهیم شکنجه میشود. به قدری کهنه و مندرس به نظرش میآید که اصلاً نمیتواند به آن اعتنا کند. تا یک چیزی کج و کوله نباشد و تا فعل و فاعل جابهجا نشده باشد، به دهانش مزه نمیکند!
دکتر دادبه: گفتهاند و نیک گفتهاند که «تا ریشه در آب است، امید ثمری هست» و تا ریشه ذهن و فکر از آب زلال فرهنگ سیراب شود، امید هست که گلهای هنر وادب و دانش به بار آید. تمام کسانی که «کسی» بودهاند یا «کسی» هستند، یعنی به معنی واقعی فرهیختهاند و ادیب، میتوانند بنویسند، میتوانند تحقیق کنند و مهمتر از همه میتوانند دریابند، ذهن پویا و زایای اینان از سرچشمه زاینده متون ادب سیراب و بارور است.
این ارتباط با متون را دست کم نگیریم و به یاد داشته باشیم که هر یک از متون درجه اول ادب فارسی، دریایی است از هنر و دانش. آن روزها که تحصیل در دبیرستان به پنجم علمی ختم میشد، دانشآموزان در کنار دروس ریاضی و طبیعی، ۳۰ تا ۳۵ منتخب از متون درجه اول ادب فارسی میخواندند که «خلاصه مثنوی» به انتخاب مرحوم استاد بدیعالزمان فروزانفر یکی از آنهاست، یکی دیگر «کلیله و دمنه» به کوشش استاد مرحوم عبدالعظیم قریب است. یکی دیگر، «منتخب اسرارالتوحید» به انتخاب مرحوم بهمنیار است و… هرچه زمان گذشت، متأسفانه از توجه به تعلیم و تعلم این متون کاسته شد و امروز کارمان به جایی رسیده است که دانشجویی که در آستانه فارغالتحصیل شدن در دوره لیسانس قرار میگیرد، نمیتواند مشهورترین غزل حافظ را درست بخواند!
فاش بگویم دانشجویانی که به دانشگاه میآیند، غالباً حداکثر دانشآموزان متوسط دوره راهنمایی هستند که دوباره باید تدریس عربی را در کلاسهایشان از صرف فعل «ضرَبَ» آغاز کنیم و سایر دروس را هم به همین صورت! همان خلاصه مثنوی، یعنی یکی از آن۳۰ تا ۳۵ متن را اگر استادی بتواند در دو ترم، به ازای ۴ واحد درس بدهد، معجزه کرده است! سرانجام هم حداکثر توفیق ما آن است که از آن دانشآموزان متوسط دوره راهنمایی، حداکثر دانشآموزان دوره دبیرستان بسازیم! میبینید که تا قلمرو دانشجویی فاصله بسیار است و قلمروی است فعلاً دستنیافتنی. ادامه کار در دورههای فوق لیسانس و دکتری هم وضع بهتری ندارد، متناسب است با وضع دوره لیسانس! راهی نداریم جز بازگشت به برخی از شیوههای قدیمی خودمان و آشنا کردن جوانان با متون ادب از آغاز دوره آموزش. گمان میکنم بیشترین ابیاتی که خودمان در حافظه داریم و بیشترین تأثیری که پذیرفتهایم، مربوط است به همان فضای فرهنگی که در آن بالیدهایم و سپس مربوط است به دوره دبستان.
مشکل بزرگ، بیگانگی با کتاب و کتابخوانی است. چندی پیش من و همکارانم در یکی از دانشکدهها از دانشجویان خوب و بالنسبه خوب و متوسط پرسیدیم: «غیر از کتاب درسی چه کتابهایی خواندهاید؟» پاسخ اکثریت قریب به اتفاق آنان این بود که: «چیزی نخواندهایم!» بعد از این همه سال، از زمان ناصرالدین شاه تا کنون تیراژ چاپ کتاب، غالباً حدود ۲۰۰۰ نسخه است و گاه ۳۰۰۰ نسخه، آن هم با این امید که وزارت ارشاد ۱۰۰۰ نسخه از آن را بخرد! در دوره ناصرالدین شاه که جمعیت ایران ظاهراً ۴ ـ ۵ میلیون بود، تیراژ کتاب ۵۰۰ نسخه بود. اکنون پس از آن همه «پیکار با بیسوادی» و «نهضت سوادآموزی» و افزایش جمعیت و فعالیت آن همه مدرسه، آن همه دانشکده، تیراژ ۵۰۰ نسخه رسیده است به ۱۵۰۰ و ۲۰۰۰ نسخه ! یکی از دوستان میگفت و درست هم میگفت که: «این ۱۵۰۰ یا ۲۰۰۰ نسخه هم پس از کسر نُسخ خریداری شده وزارت ارشاد، تقسیم میشود بین خودمان»؛ یعنی شماری اهل کتاب ماندهاند که کتابهای یکدیگر را میخرند و پیوسته هم دست اجل از شمارشان میکاهد. شیوههای آموزشی ما هم به گونهای نیست که به جای از دست رفتگان، جانشین تعیین کند. مشکل اصلی هم همین است. باید کاری کنیم و شیوهای در پیش گیریم تا نوآموزان، از همان آغاز به کتاب خواندن عادت کنند و بپذیرند که باسواد شدن و فرهیخته شدن از دو راه حاصل میشود: یکی، از راه شنیدن (یعنی تلاش معلم)، دوم از راه دیدن، یعنی کتاب خواندن.
روزی چشمم به صفحه تلویزیون افتاد و گوشم شنید که با یکی از دوستان کتابشناس مصاحبه میکنند. قصه این بود که مردم میگویند: «کتاب گران است و چون گران است و امکان خریدن نیست، لاجرم سطح کتابخوانی و میزان مطالعه پایین است.» آن دوست پاسخ شایان توجهی داد: جعبه دستمال کاغذی را برداشت و خطاب به پرسنده گفت: تا ۲۰ـ۳۰ سال پیش این دستمال جزء کالاهای اساسی نبود و با آنکه قیمتش بسیار نازل بود، کسی نمیخرید. در بعضی از خانوادهها به عنوان کالایی تجملی تهیه میشد و ماهها هم یک جعبه آن در مهمانخانه میماند؛ اما اکنون با آنکه قیمتش گران است، تقریباً تمام خانوادهها میخرند و مصرف میکنند. چرا؟ چون پذیرفتهاند که دستمال کاغذی جزء کالاهای اساسی زندگی است… تا وقتی نپذیریم که کتاب جزء کالاهای اساسی زندگی است و تا نپذیریم که کتابخوانی امری است که در زندگی (زندگی معنوی) نقش بنیادی دارد، کار بهسامان نمیشود.
اما چگونه این باور به وجود میآید؟ با آموزش و از همان آغاز شکلگرفتن شخصیت کودک، در خانه و در مدرسه. آن روزها که تلویزیون فعال مایشاء نبود، شبها بچهها و بزرگها، به جای فیلم و سریال، گلستان و بوستان و حافظ و شاهنامه میخواندند و شعر ناب شاعران بزرگ را به خاطر میسپردند و مفاهیم عالی این اشعار با جان و دلشان میآمیخت. مدرسههای آن روزگاران هم با شمار چشمگیر معلمان عاشق، تا حدی معتنابه در ادامه این راه میکوشیدند؛ اما امروز حال دگر گشته و حکایت دگر، غالب فیلمها و سریالهای تلویزیونی حداکثر میل بیننده را به تفریح و تماشا و وقتکشی ارضا میکنند و بس، و کمتر مروج معانی و مفاهیم فرهنگ خودی هستند.
فرنگیان وقتی میخواهند فیالمثل «رمان بینوایان» را با جان و دل نوجوانان و جوانان امروز و پیران فردایشان بیامزیند، با شیوههایی ظریف و شگرف وارد میدان میشوند: از این داستان برای کودکان و نوجوانان و جوانان، کارتون میسازند؛ برای بزرگترها فیلم سینمایی فراهم میآورند و از این طریق آنچه را که باید از این طریق آموزش بدهند، آموزش میدهند. گزارشهایی متناسب با سنین مختلف از داستان تهیه میکنند تا فرزندانشان بخوانند و سرانجام به خواندن اصل داستان راه برند؛ اما ما چه میکنیم؟ حاصل کار که جوانان باشند و میزان علاقه و ارتباط آنان با فرهنگ کتاب و مسائل فرهنگی، گواهی است بر این معنا که کاری که باید و بایسته است، انجام نمیدهیم! و تا وقتی که آنچه باید در خانه، در کار ساختن برنامههای تلویزیونی ـ که متاسفانه جزء جدایی ناپذیر زندگیهای امروز شده است ـ و در کار آموزش در مدرسه انجام ندهیم، کار سامان نمیپذیرد و روز به روز بدتر هم میشود.
روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید