1400/12/23 ۱۱:۲۲
زاده و پروردۀ خانوادهای اهل فضل است، و خاندانی که نسب به یغمای جندقی میبرند. پدربزرگ و پدر و عمویش، همه از اصحاب ذوق و خرد بودند و بالیدن در چنین فضایی، در شکلگیری شخصیتش و یافتنِ راهِ زندگیاش تأثیر اساسی برجای نهاد.
ایرج افشار مرا وکیلالعلما خطاب میکرد
بیشترین تأثیر را در زندگی علمیام، بنیاد فرهنگ ایران گذاشت
حمیدرضا محمّدی: زاده و پروردۀ خانوادهای اهل فضل است، و خاندانی که نسب به یغمای جندقی میبرند. پدربزرگ و پدر و عمویش، همه از اصحاب ذوق و خرد بودند و بالیدن در چنین فضایی، در شکلگیری شخصیتش و یافتنِ راهِ زندگیاش تأثیر اساسی برجای نهاد. اما او خود نیز شایسته و بایسته بود و علاقهمند کسبِ دانستهها. بر این همه باید همنفسی و همقدمی با برجستگان فکر و فرهنگ ایران را علاوه کرد. اجتماعِ این سه عامل در وجود «سیّدعلی آلداود»، او را یکی از پژوهشگرانی کرده است که گفتهاش و نوشتهاش محل اعتنا است و استناد؛ هم به تصحیحِ متون ادبی و تاریخی پرداخته، هم سندپژوهی و تاریخنگاری را تجربه کرده و هم دانشنامهنگاری و مدخلنویسی را در انبانِ کارنامه کاریاش دارد.
آلداود که اکنون مدیر بخش حقوق دانشنامۀ ایران و عضو شورای عالی علمی مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی است، سوم فروردین 1401، به هفتادمین پلّۀ نردبان زندگی گام میگذارد، با کولهبارِ 51 سال فعالیت پژوهشی در سپهر تاریخ و فرهنگ ایران. با او درباره همۀ اینسالهای رفتۀ عمر گفتوگو کردم که در ادامه میخوانید.
آقای آلداود! شما در چه فضایی رشد کردید؟ و این فضا چقدر در جهتگیری آینده شما اثر داشت؟
خانواده پدریام اهل فرهنگ بودند؛ پدرم نبیرۀ دختری یغمای جندقی و نبیرۀ پسری یکی از روحانیون بزرگ عصر قاجار به نام حاج سیدمیرزا جندقی بود. کسی که از مجتهدان طراز اول عصر خود و در زمرۀ همدرسان ملاعلی کَنی بود که در توصیفش گفتهاند که اگر او در ولایت کوچکی ساکن نمیشد، از نامآوران عصر خود میشد.
نام خانوادگیِ آلداود از چه روی بر شما نهاده شده است؟
ما به امامزاده داود از احفاد امام موسی کاظم نسب میبریم که در خور مزار دارد و سادات آنجا از نسل او هستند.
پدرتان چه شغلی داشت؟
ابتدا از پدربزرگم، منتخبالسادات جندقی بگویم که شاعری توانا بود و مدتی هم اسیر نایبحسین و فرزندش ماشاالله خان کاشی بود. کتابی با نام «فتحنامۀ نایبی» و دیوان شعری که در حدود 7هزار بیت دارد و من دیوان اشعارش را دوسال پیش با نام «سرایندهای از کویر» چاپ کردم.
پدرم، سیدعبدالحسین ادیب آلداود، مردی اهل فرهنگ و کارمند دولت بود. نخستین شغلش، در دورۀ احمدشاه، رئیس اداره معارف و اوقاف و صنایع مستظرفۀ خور و بیابانک بود که رئیسالوزراء وقت - که مستوفیالممالک یا مشیرالدوله بود - او را منصوب کرد و تصریح هم کرده بود که فعلاً حقوقی نخواهید داشت و باید افتخاراً خدمت کنید تا دولت صاحب بودجه شود. وقتی عمویم، حبیب یغمایی در سال 1295 به دامغان و سمنان و بعد، در سال 1300 به تهران رفت، در سال 1305، همزمان با ایجاد مدارس جدید، مدرسهای نیز در خور احداث کرد و گزارش ساخت آن را همانسال، در مقالهای در مجلۀ ارمغان ارائه کرد. مدرسه در خانهای استیجاری بود و چون بودجه نداشت، میز و نیمکت آن را خودش ساخت و بهخاطر هزینههای آن، پدرم تقبل کرد از محل ادارۀ معارف خور، مخارج آن را بپردازد. مدرسه 3 معلم و یک مستخدم داشت و چون یغمایی، در دارالمعلمین عالی درس میخواند و رئیس آنجا ابوالحسن فروغی بود و به او علاقهای داشت، مدرسه را فروغی نام نهاد. پس از آن در سال 1307، از ادارۀ معارف سمنان - چون در تقسیمات سیاسیِ آنزمان خور جزء سمنان بود – مدرسه را دولتی کردند و مدرسه هنر نام گرفت.
شما چند فرزند بودید؟
ما 12 فرزند بودیم و من فرزند هفتم، که با فرزند اوّل درست 30 سال اختلاف داشتم.
جندق چگونه شهری بود؟
خور همواره مرکز منطقه بوده ولی جندق از قدیم به سبب آنکه در مسیر شمال به جنوب ایران قرار داشت، راه کاروانرو از آن میگذشت و دارای کاروانسرا بود. و به همین سبب نام آن مشهورتر شده و شهرتی در میان ساکنان ایران پیدا کرده بود. قلعه معروفی هم داشت - که هنوز هم هست - بهنام قلعه انوشیروان یا زندان انوشیروان که متأسفانه هنوز تحقیقات کامل باستانشناسی دربارۀ آن انجام نشده است. در سفرنامههای سیاحان اروپایی نام جندق مکرر به میان آمده و از دورۀ فتحعلیشاه به بعد، مورد توجه بیشتر قرار داشته است. به دلیل همین اشتهار، اهالی منطقۀ خور و بیابانک همواره خود را جندقی مینامیدند. خودِ یغمای جندقی، مولد و موطن و مدفنش در خور است اما به جندقی شهره است و بزرگانی چون یغمای جندقی، اقبال جندقی و اقبال جندقی از آنجا برخاستند.
در خور کتابخانه و کتابفروشی بود؟
خیر، اما برخی از خانوادهها در خانه خود کتاب داشتند و مثلاً من هزارویکشب، قصصالانبیای نیشابوری و سفرنامۀ ابن بطوطه (به تصحیح محمدعلی موحد) را در کتابخانه پدرم بارها خوانده بودم.
تا چه سالی در خور بودید؟
تا سال 1348 یعنی پنجم ادبی در آنجا خواندم و بعد برای ادامۀ تحصیل به اصفهان رفتم و در دبیرستان ادب ادامۀ تحصیل دادم. آنجا معلمان خوبی داشتم که بعدها بعضیهایشان استاد دانشگاه اصفهان شدند. ازجمله؛ مهدی کیوانی، سیدعلی علوی، محمدعلی اسلامی و محمدرضا داییجواد.
همدورهایهای شما چه کسانی بودند؟
احمد حب علی موجانی، بیژن بیجاری و احمد اخوت. جالب است بدانید بچههای اهل خور را ثبتنام نمیکردند. مدیر مدرسه، حسین مصاحبی، از خویشان عبرت نائینی بود و شخصیت برجسته و پرابهتی داشت. با عمویم تماس گرفتم که ما میخواهیم فقط در مدرسۀ ادب درس بخوانیم. او هم به محمود ذکایی که مدیرکل فرهنگ اصفهان زنگ زده بود که برادرزادهام و بچههایی را که از خور آمدهاند، ثبتنام کنید و فردایش رفتارها عوض شد. این تنها جایی بود که از نام حبیب یغمایی استفاده کردم!
نخستین نوشتهتان را در دبیرستان نوشتید؟
وقتی در خور و اصفهان، دانشآموز بودم مطالب بسیاری مینوشتم ولی نخستین چاپشدهام، وقتی بود که به تهران آمده و دانشجوی دانشکدۀ حقوق شدم. در سال سوم دانشکده یعنی سال 1351، کار و درآمد خاصی نداشتم و گاهی به دفتر مجلۀ یغما میرفتم، بهخصوص شنبهها که استادان در آنجا جمع میشدند. مرحوم دکتر سیدحسین خدیوجم که شخصیت گرمی داشت و تکیهکلامش هم «الهی زنده باشی» بود. از من پرسید الهی زنده باشی چه میکنی؟ گفتم شغل خاصی ندارم. گفت میخواهی جایی مشغول شوی و وقتی موافقت کردم، روزی مرا به بنیاد فرهنگ ایران برد و به معاون آنجا معرفی کرد. ابتدا با عنوان مصحح و نمونهخوانِ چاپی با حقوق ماهیانه 500 تومان مشغول شدم.
دفتر بنیاد فرهنگ ایران کجا بود؟
بلوار الیزابت (بلوار کشاورز فعلی)، کنار بیمارستان پارس، خانۀ 5 طبقه استیجاری متعلق به برادر همسر خانلری بود که هفتهای 2 روز میرفتم. ساختمان کنارِ آن هم متعلق به فرهنگستان ادب و هنر ایران بود که تازه تشکیل شده بود و ریاست آن هم برعهدۀ خانلری بود.
تا انقلاب در آنجا بودید؟
خیر، تا سال 1353. تا 2 سال در آنجا بودم و بعد به خدمت سربازی رفتم و دوباره در سال 1355 به بنیاد برگشتم. سپس در ادارۀ روابط فرهنگی وزارت فرهنگ و هنر مشغول شدم و نزد دکتر محمدتقی مایلی که استاد زبان فرانسه بود، کار میکردم. من مسئول امور بینالملل و ارتباط با رایزنیهای فرهنگی بودم و با دکتر سیدحسین خدیوجم در افغانستان، دکتر فتحالله مجتبایی در هند، محمدجعفر محجوب در پاکستان و محمدجواد مشکور در سوریه و برخی رایزنان فرهنگی دیگر نامهنگاری میکردم.
پس از انقلاب چه کردید؟
مشغول گذراندن دورۀ وکالت شدم تا آنکه پروانه گرفتم. 30 سال در این کار مشغول بودم تا همین دوسهسال اخیر که خود را بازنشسته کردم. من بیشتر در حیطه مسائل حقوقی نویسندگان و ناشران فعالیت کردهام. ایرج افشار میگفت تو وکیلالعلما هستی.
دربارۀ نخستین مقاله چاپشدهتان میگفتید.
بله، مرحوم محسن باقرزاده، بهتازگی انتشارات توس را راه انداخته بود و ضمناً مدیر کتابفروشی بنیاد فرهنگ ایران در خیابان وصال شیرازی هم بود و گاهی میدیدمش. جُنگی را با نام کتاب توس راه انداخته بود که در آن زمان یعنی سال 1352، 6 شماره از آن منتشر شده بود. به من گفت مقالهای بنویس تا چاپ کنم و من نقد کتابی را در 8 صفحه نوشتم که مؤلف و تدوینگر آن، محمدرضا حکیمی بود که به نقل از باقرزاده، دکتر شفیعی کدکنی هم مقاله را تأیید کرده بود. وقتی مجله چاپ شد، نام نویسندگان مجله پشت جلد، طبق حروف الفبا تنظیم شده بود، نام من، نفر اول، پیش از مهدی اخوان ثالث قرار داشت. نکتهای که خیلی برایم لذتبخش بود. جالب است بدانید چون کتاب توس در تریای دانشکدهها عرضه میشد، بچههای دانشکدۀ حقوق که دیده بودند، به من گفتند این تویی و خلاصه طاووس علیین شدم!
چه شد که حقوق خواندید؟
در آن زمان با دیپلم رشتۀ ادبی، ممتازترین رشته دانشگاهی، حقوق بود. اصلاً جرأت نداشتیم بگوییم نمیخواهیم حقوق بخوانیم! البته من به تاریخ و ادبیات بیشتر علاقهمند بودم ولی به دانشکدۀ حقوق رفتم که البته آن چهارسال، دانشکده فضای خیلی خوبی داشت؛ خیلی استفاده کردم و در رشد فکری من تأثیر بسیار داشت.
در آنجا برجستهترین استادان شما چه کسانی بودند؟
حمید عنایت – که خیلی به من لطف داشت -، سیدحسن امامی، ناصر کاتوزیان، جواد شیخالاسلامی و چند تن دیگر.
مهمترین همدورهایهای شما چطور؟
با کسان بسیار دوستی و همقدمی داشتم. تعدادی از آنها به قضاوت و وکالت روی آوردند و برخی به وزارت امورخارجه رفتند و دستهای برای ادامۀ تحصیل به خارج رفتند؛ ازجمله علی میرسپاسی که با هم رفاقت هم داشتیم.
در آنزمان، رئیس دانشگاه، هوشنگ نهاوندی بود؟
در سال نخست دانشجویی، علینقی عالیخانی بود که اقتصاددان برجستهای بود و تغییرات زیادی در دانشگاه ایجاد کرد و بعد، هوشنگ نهاوندی، به ریاست رسید که روابطعمومی بهتری داشت و سعی میکرد با استاد و دانشجو رابطۀ حسنه داشته باشد.
رئیس دانشکدۀ حقوق چطور؟
تصور میکنم در تمام دورهای که من در دانشکده بودم، دکتر منوچهر گنجی ریاست آن را عهدهدار بود.
به کتابخانۀ مرکزی هم میرفتید؟ ایرج افشار را هم میدیدید؟
بله، خیلیزیاد. کتابخانۀ مرکزی درست در همانسالی که وارد دانشگاه شدم، شروع بهکار کرد. بیشتر به بخش نسخ خطی میرفتم که ابوالفضل قاسمی، مدیر آن بود و بعداً معلوم شد، معاون حزب ایران بوده که دبیرکلی آن، برعهدۀ شاپور بختیار بود و در جریان انقلاب، خودش دبیرکل حزب شد. گاهی محمدتقی دانشپژوه را میدیدم و اگر بر سر یک نسخۀ خطی به مشکلی برمیخوردم از او راهنمایی میگرفتم. گاهی با افشار هم برخورد میکردم که در آنزمان، در اوج فعالیتهای فرهنگیاش بود.
کتابخانۀ مجلس چطور؟
بله. چون از همان ابتدای دانشجویی، منزل من در حوالی میدان خراسان بود، همان روزهای اول که به تهران آمدم، به آنجا رفتم و به خانم فخری راستکار معرفی شدم که در آن زمان، رئیس کتابخانه بود و همانروز یعنی اوایل مهر یا آبان 1349، برایم کارت عضویت صادر کرد. از آن زمان تا اکنون، مراجعهکننده دائم کتابخانه مجلس هستم و فضای دلپذیرش، هنوز حس روز نخست را برایم تداعی میکند.
در آن زمان، عبدالحسین حائری هم در کتابخانۀ مجلس بود؟
بله، عبدالحسین حائری مدیر بخش نسخ خطی بود و در سال 1354 رئیس کتابخانه شد. یادم هست در روزهای انقلاب، او سعی داشت کتابخانه را حفظ کند و من هم آن روزها زیاد نزدش میرفتم. در همان اوقات یکی از شیشههای بخش خطی که در طبقۀ همکف بود، بر اثر تیراندازیها خُرد شد و این باعث شد کتابخانه را تعطیل کند.
به کتابخانههای ملّی و ملک هم میرفتید؟
کتابخانۀ ملّی کمتر، چون مقرراتش بیشتر بود. در آن زمان، سیدعبدالله انوار، مدیر بخش نسخ خطی کتابخانۀ ملّی بود. به کتابخانۀ ملک هم که در آن زمان در بازار حلبیسازها بود، میرفتم. احمد سهیلی خوانساری، رئیس کتابخانه بود که شخصِ حاج حسینآقا ملک منصوبش کرده بود و یکیدو کارمند بیشتر نداشت. میز کار سهیلی در طبقۀ همکف بود و برخلاف کتابخانههای دیگر، بهسختی کتاب در اختیار جویندگان قرار میداد، بهخصوص ما که جوان بودیم. وقتی دنبال نسخهای بودم که در اختیار نمیگذاشت. روزی ازقضا، مرحوم ملک هم در آنجا حضور داشت و کلنجار مرا با سهیلی دید. سبب را پرسید و شرح دادم. دستور داد کتاب را تحویلم دهند. ملک وقتی دید طرز استفاده از نسخۀ خطی را میدانم، خوشش آمد و گفت مِنبعد اگر باز هم کتابی خواستی به اینجا بیا و رفتار سهیلی هم تغییر کرد.
با اینکه دانشجوی حقوق بودید، چرا بهدنبال نسخۀ خطی بودید؟
حضور در بنیاد فرهنگ و گفتوگو با استادانی که با نسخ خطی سروکار داشتند و فضای آنجا خواهناخواه بر من اثر گذاشته بود و علاقهمندم کرده بود. همچنین چون در آن زمان هنوز دیوان یغمای جندقی تصحیح نشده بود به اندیشه تصحیح نسخۀ مضبوط دیوان شاعر در کتابخانهها بهدنبال نسخههای این اثر بودم.
بعد از اخذ لیسانس درس را ادامه ندادید؟
دوسهسال جامعهشناسی خواندم و از محضر استادانی چون دکتر غلامحسین صدیقی هم بهرهها بردم اما ادامه ندادم.
در بنیاد فرهنگ ایران با کدامیک از استادان مراوده داشتید؟
سیدجعفر سجادی، ابوالقاسم پاینده، علینقی منزوی، محمد روشن، محسن ابوالقاسمی، احمد تفضلی، مهرداد دبستانی کرمانی، حبیب یغمایی، سیدحسین خدیوجم، علیاکبر سعیدی سیرجانی و بسیاری دیگر. خانلری راندهشدگان از نظام دولتی را هم به آنجا آورده بود، مانند فریدون تنکابنی، شمس آلاحمد و مهرداد بهار.
خودِ خانلری را میدیدید؟
گاهی. دکتر خانلری رفتاری متین و ملایم داشت و با همۀ کارمندان و استادانِ شاغل در بنیاد رفتارش همراه با منشی انسانی بود.
فعالیت در بنیاد فرهنگ ایران چه تأثیری بر زندگی علمی شما گذاشت؟
مسلماً بسیار. من با همهشان سروکار داشتم و نکات انتقادی که مطرح میشد برایم درس بود. به یاد دارم تفضلی هفتهای 2 روز میآمد و در بخش متون پهلوی فعالیت میکرد. او عادت عجیبی داشت که صبحها از ساعت 6 تا 8، یعنی پیش از آغاز کار، با 6-7 مستخدم آنجا که هریک از یکی از شهرها یا روستاهای ایران آمده بودند، گفتوگو میکرد و گویشهای محلی را ضبط میکرد و من تعجب کرده بودم که او با چه علاقهای در آن ساعتِ روز با آنها گفتوگو میکند هرچند نمیدانم نتیجۀ این کار چه شد چون هیچگاه منتشر نشد. یکی از کارهای من آن بود که چون سعیدی سیرجانی در حال تصحیح «ذخیرۀ خوارزمشاهی» بود و نسخه عکسیِ مرجع او، 10-12 صفحه کم داشت، باید به کتابخانههای مختلف میرفتم و به نسخههای دیگر رجوع میکردم تا آن صفحات را پیدا کنم و شمس آلاحمد آنها را جایگزین کند.
از جوانترها مانند شما هم کسان دیگری بودند؟
بله بودند، مثل تقی پورنامداریان، و شاید محمدرضا راشدمحصل و دانشجویان فوقلیسانس پژوهشکدۀ فرهنگ.
کتابهای بنیاد فرهنگ ذیل مجموعۀ انتشارات آنجا منتشر میشد؟
بله و تا انقلاب، حدود 170 عنوان کتاب چاپ کرد. بنیاد فرهنگ ایران، مؤسسۀ کوچک و کمکارمند ولی بسیارپُرکار بود.
اگر اشتباه نکنم شما در سال 1352، مدیر داخلی مجلۀ یغما شدید.
بله، در سال آخر دانشجویی.
برای کسانی که آنجا رفتوآمد داشتند، اینکه جوان 21 سالهای مدیر داخلی این مجلۀ وزین شده است، محل اشکال نبود؟
خیر، من بهتدریج با آنها آشنا شده بودم و خود هم اطلاعاتی داشتم و میتوانستم طرف صحبت و گفتوگو با آنان قرار بگیرم.
دفتر مجله در کجا بود؟
دفتر مجله وقتی من به تهران آمدم، سهاتاق در طبقه دومِ ساختمانی در کوچۀ صفی، مابین خیابان صفیعلیشاه و ظهیرالاسلام داشت و سالهای سال دفتر مجله بود. چنانکه باستانی پاریزی نوشته است این 3 اتاق، بهاندازه کل دانشکدۀ ادبیات به ایران خدمت کرده است. آناوقات بزرگانی چون محمدامین ریاحی، عبدالحسین زرینکوب، مجتبی مینوی، سیدمحمد محیط طباطبایی، ایرج افشار، محمدعلی اسلامی نُدوشن و خیلیهای دیگر پاتوقشان آنجا بود. چندسال بعد، یک کوچه بالاتر، دفتری 90 متری خرید که سهطبقه داشت و طبقۀ همکف دفتر مجله بود که تا انقلاب دفتر مجله در آنجا قرار داشت.
یعنی مجله بعد از انقلاب تعطیل شد؟
بله، آخرین شمارۀ یغما در اسفند 1357 منتشر شد. خودِ یغمایی تعطیل کرد و فشاری از جایی نبود. خیلیها اصرار داشتند مجله دایر باشد. با آنکه او با برخی از سران انقلاب دوستی و رفاقت داشت داشت و مانعی هم در میان نبود.
یغمایی چهارشنبهها ناهار به جلسهای در مسجد سپهسالار میرفت که کسانی چون احمد آرام، سیدمحمد محیط طباطبایی، مهدی محقق و احمد مهدوی دامغانی در آن شرکت میکردند و من هم یکیدوبار رفته بودم. چندباری هم مرحوم مطهری آمده بود و حتی در مجلۀ یغما دوسه مقاله چاپ کرد. نیز یغمایی با مهندس بازرگان و از قدیمیترها با اللهیار صالح و مهدی آذر رفاقت داشت. ازجمله کسانی که اصرار داشتند که مجله همچنان پس از انقلاب منتشر شود، جلال متینی و سیدجعفر شهیدی بودند که یکبار نزدش آمدند، من هم آنجا بودم. او تعجب کرد چون ایندو سنخیتی با هم نداشتند و وقتی مقصود را گفتند متوجه مقصودشان شد. اما گفت عمر این مجله تمام شده است و دیگر ادامۀ انتشار آن صلاح نیست.
دلیلش برای تعطیلی چه بود؟
او تصور کرد دیگر فضایی برای امثال مجلۀ یغما نیست و شاید هم تصمیمش درست بود. چون بعضی مجلهها که اصرار به ادامۀ انتشار داشتند، مثل وحید بیش از یکسال ادامه نیافتند.
یغما را در فرهنگ معاصر ایران صاحب چه جایگاهی میدانید؟
یغما از چندجهت مهم است؛ 31 سال علیالدوام منتشر شد. اتفاقی که ما در تاریخ مجلات مستقل ایران سراغ نداریم. دیگر آنکه بیشترین تحقیقات ایرانشناسی و مباحث جغرافیای تاریخی در یغما منتشر شده و دیگر نشریات چون مجلۀ راهنمای کتاب بیشتر نقد کتابهای تازه بود یا مجلۀ سخن که توجه به ادبیات خارجی بهخصوص فرانسه داشت. دیگر آنکه خودِ یغمایی عادت داشت به نویسندگان ناشناس شهرستانی اهمیت دهد. همچنین مجله اهمیتی به شعر میداد و شاعرانی که در یغما پرورش یافتند، اگرچه اکثراً سنتگرا بودند اما در یغما نخستین نمونههای آثارشان چاپ شد. اهمیت دیگر بهخاطر درج خاطرات بزرگانی مثل فروغی و قوامالسلطنه و دوستعلیخان معیرالممالک است که یغمایی با آنها سروکار داشت و در یغما چاپ شد چنانکه اغلب آنان به تشویق او دست به قلم بردند. معتقدم با توجه به اینکه نمیتوان نقش دیگر مجلات را نادیده گرفت، مؤثّرترین مجله در 60-70 سال اخیر یغما بود، هرچند شاید کسانی با این گفتۀ من مخالف باشند.
پس از انقلاب، وارد مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی شدید؟
من در اردیبهشت 1365 وارد این نهاد پژوهشی شدم. پیش از آن البته صاحب آثاری شده بودم؛ «مجموعۀ آثار یغمای جندقی» را در 2 جلد انتشارات توس منتشر کرد، «برگزیدۀ اشعار یغمای جندقی» که امیرکبیر منتشر کرده بود، «منظومۀ شمس و قمر» که به لطف اکبر ثبوت، در مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان چاپ شد.
چگونه به آنجا رفتید؟
روزی در دفتر نشر توس با دکتر محمدحسین روحانی برخورد کردم و او از من دعوت به همکاری کرد. دائرةالمعارف در آن زمان در خیابان گلستان در نیاوران (شهید آقاییِ کنونی) بود و کسانی چون زریاب و مجتبایی و جعفر شعار و دیگرانی در آنجا سرگرم پژوهش بودند. من هم میزی داشتم و کارم مقالهنویسی در تاریخ و بعضاً جغرافیای تاریخی بود.
دورهای هم دستیار عباس زریاب خویی بودید.
بله. در ابتدا گروههای علمیِ مستقل در دائرةالمعارف وجود نداشت. روزی آقای موسوی بجنوردی، رئیس مرکز که پشتکار و علاقه روزافزون مرا دیده بود، پیشنهاد کرد دستیار زریاب خویی شوم و با علاقه پذیرفتم و گروه تاریخ، بهعنوان نخستین گروه علمیِ آنجا شکل گرفت. بعد از مدتی هم، سیدصادق سجادی که آنموقع همکار دکتر آذرتاش آذرنوش بود، به گروه اضافه شد.
چقدر همنشینی با زریاب خویی برایتان آموزنده بود؟
بسیارزیاد. او را باید استاد شفاهی نامید. دریای معلوماتش علوم دینی و فقه و کلام و اصول تا فلسفۀ قدیم و جدید و تاریخ و جغرافیا و ادبیات و بسیار دانشهای دیگر را شامل میشد اما در معاشرت و مصاحبت عیان میشد. کمتر اهل نوشتن بود. اصلیترین مقالاتش هم در دائرةالمعارف نوشته شد زیرا هنگامی که از دانشگاه اخراج شد، برای تأمین زندگی ناچار بود بنویسد. یادم هست در پی معنای لغت انگلیسیِ مهجورِ بودیم که در فرهنگها پیدا نشده بود و حتی چندانگلیسیدانِ قهار هم معنایش را نمیدانستند. بعد از یکیدوساعت مباحثه، زریاب از راه رسید و معنایش را فیالفور بیان کرد، با آنکه زبان اصلیاش آلمانی بود. باید گفت همه از مجالست با زریاب لذت میبردند و اکثر استادها چون سیدجعفر سجادی، کیکاووس جهانداری، احمد تفضلی و ایرج افشار طوری تنظیم کرده بودند که سهشنبهها در دائرةالمعارف باشند. اصلاً سهشنبهها مجمعِ استادان بود و روز کار نبود و ما جوانترها از همین صحبتها خیلی لذت و بهره میبردیم. سجادی روزی به زریاب گفت وقتی طلبه بودم شاعری تبریزی در وصف مشروطه منظومهای به عربی گفته بود ولی نامش را به یاد ندارم. او یکبیتش را خواند و زریاب تمامش را از بَر خواند. حافظۀ حیرتانگیزی داشت مانند قصاید دشوار خاقانی یا ناصرخسرو را به تمامی از حفظ میخواند. در متون منثور هم چنین بود و مثلاً میگفت فلان مطلب باید در حولوحوش فلان صفحۀ جامعالتواریخ باشد. افزون بر این، از نظر ملکات انسانی و اخلاقی نظیر نداشت. من در این 50 سال با خیلی از استادان و نویسندگان و شاعران و اهل فضل و قلم در دانشکدههای ادبیات و حقوق، در مجلۀ یغما، در دائرةالمعارف، در فرهنگستان، در مرکز نشر دانشگاهی و در جاهای دیگر ارتباط و دوستی داشتم، کسی را مانند او از نظر خُلقیات انسانی ندیدم. متواضع و گرمسخن و مردمدارِ واقعی بود. روابطش با مردم و حتی اقشار پایین ستودنی بود. در ساختمان سابقِ دائرةالمعارف مستخدمی بود متکبر که به احدی سلام نمیکرد جز او. هرکس میخواست درس علم و اخلاق را توأمان بیاموزد باید به نزد زریاب میرفت و حیف که دانشگاه بعد از انقلاب از وجود او محروم شد. اما مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی این حُسن بزرگ را داشت که این استادان را گرد آورد و شاید بزرگترین دانشگاهی که بعد از انقلاب تأسیس شد، همینجا بود که جوانان زیادی نزد استادان پیشکسوت آموزش دیدند و بعد، خودشان منشأ اثر و ثمر شدند.
با فرهنگستان زبان و ادب فارسی هم همکاری کردید؟
بله. در سال 1376، احمد سمیعی گیلانی، بهدنبال تدوین دانشنامۀ زبان و ادب فارسی در شبهقارۀ هند بود ولی از پیشرفت کار رضایت نداشت. پس، از من و چندنفر از پژوهشگران دائرةالمعارف دعوت کرد و من کار را آغاز کردم اما جلد اول که محصول کار من و گروهم بود، وقتی منتشر شد نامی از من در میان نبود. این باعث شد من کنار رفتم، هرچند کار ادامه یافت.
همین همکاری مقدمهای برای مجموعه «فرهنگ آثار ایرانی _ اسلامی؛ معرفی آثار مکتوب از روزگار کهن تا امروز» شد؟
برعکس، فرهنگ آثار مقدمهای بر همکاری در فرهنگستان شد. علت آشناییام با استاد سمیعی این بود که در سال 1363، «اسرارالشهودِ» اسیری لاهیجی را تصحیح کرده بودم و بیآنکه معرفی داشته باشم، به پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی عرضه کردم که جایگزین بنیاد فرهنگ شده بود. بعد از مدتی گفتند ویراستار مؤسسه میخواهد با شما ملاقات کند. پس از مراجعه پی بردم ویراستار، استاد سمیعی است و کار را پسندیده است. چندی بعد، انتشارات سروش، به سفارش مهدی فیروزان، «فرهنگ آثار؛ معرفی آثار مکتوب ملل جهان از آغاز تا امروز» را با همکاری اسماعیل سعادت، ابوالحسن نجفی، رضا سیدحسینی و سمیعی از فرانسه به فارسی ترجمه کرده بود اما در میان مداخل، تنها 110 عنوان آثار ایرانی و اسلامی درجه شده بود که بسیارمختصر بود. ازاینرو تصمیم گرفتند فرهنگی جداگانه از آثار ایرانی و اسلامی ترتیب دهند. پس از من و کامران فانی دعوت کردند. از سال 1373 کار آغاز شد و مداخل را پرویز اذکایی استخراج کرد اما از آن گروه بقیه کنار رفتند و تنها سمیعی ماند و من. طی 20 سال، 4 جلد تا حرف ش منتشر شد اما یکی از مدیران عامل کار را تعطیل کرد و 3 جلدِ دیگرش ماند تا امروز!
با مرکز نشر دانشگاهی هم همکاری کردید؟
بله اما بیشتر همکاریام با مجلۀ نشر دانش بود و یکی از تصحیحهایم، منظومه «نَل و دَمَن» اثر فیض دَکَنی هم در آنجا چاپ شده است.
شما از اعضای هیأتامنای گنجینه پژوهشی ایرج افشار هستید. از او چه آموختید؟
نخستین مواجههام با ایرج افشار در سال 1345 – چندی پیش از درگذشت پدرم – بود که در سفر به خور و بیابانک به خانهمان آمد. همانزمان از نوع کارهای او خوشم میآمد و مشترک راهنمای کتاب شدم. در سالهای آخر ارتباطمان زیاد شده بود. ایراندوستی را از افشار یاد گرفتم و از او همواره درباره کتابهایم مشورت میخواستم. افشار اساساً از بیهودهگویی بیزار بود و سنجیده سخن میگفت. حتی در تماس تلفنی، اگر بعد از سؤالِ علمی، به تعارفات میرسید کوتاه میکرد و ادامه نمیداد. به پیشنهادش، «جامعالعلومِ» امام فخر رازی را تصحیح کردم که بنیاد موقوفات افشار چاپ کرد.
شما با شخصیتهای بسیاری معاشرت کردهاید. چه کسی جهانبینیتان را تغییر داد و چه کسی بیشترین تأثیر را بر شما گذاشت؟
نگرش متفاوت به جهان و نگاه به مسائل اجتماعی و سیاسی را در سالهای نخست ورود به دانشکدۀ حقوق فرا گرفتم. مخصوصاً دکتر حمید عنایت تأثیر شگرف بر افکارم نهاده بود. او به من یاد داد که جهان، تنها اطلاعات صرف ادبی و تاریخیِ کلاسیک نیست. نمیتوانم بگویم از شخصی خاصی اثر گرفتم اما بیشترین تأثیر را در زندگی علمیام، بنیاد فرهنگ ایران گذاشت. مثلاً یادم هست محمدجعفر محجوب به دیدن خدیوجم آمده بود. محجوب عادت به نشستن نداشت و بیشتر راه میرفت. از حرفهایش لذت میبردم و نوع تلقیاش از ادبیات عامه برایم مهم بود. در مجلۀ یغما هم، همینطور. از گفتوگوهای استادان با یکدیگر که شنونده بودم همواره بهرهمند میشدم.
از اینکه 51 سال از عمر 70 سالهتان را در این عرصه گذراندن راضی هستید؟
طبعاً و بسیارزیاد، اما همواره حس کردهام که ماحصل زندگی من تاکنون برای خودم رضایتبخش نبوده و با وجود تألیف و تصحیحِ دهها کتاب و نگارشِ صدها مقاله، از عملکرد دوران زندگیام شکایت دارم و تصورم بر این است که میتوانست پُربارتر و مفیدتر باشد.
منبع: ماهنامۀ تجربه، شمارۀ ۶، نوروز ١۴٠١، بخش مطالعات ایرانی، صفحاتِ ١۴٢ تا ١۴۶
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید