1399/11/13 ۰۸:۴۷
در طول زندگی مرفه و به لحاظ اقتصادی بیدغدغه كركگور اتفاق شایان ذكری رخ نداد، مثل حضور در جنگی خانمانسوز یا سر وكله زدن مدام با یك بیماری دردناك یا تجربه اشغال وطن توسط دیگران یا سفرهای طولانی به سرزمینهای دور و دراز و دیدار با مردمان و فرهنگهایی متفاوت یا مواجهه با آدمهایی كه زندگی فرد را زیر و زبر میكنند...
«فیلسوف دل» نوشته كلر كارلایل
محسن آزموده: شاید حیات هیچ فیلسوفی در تاریخ به اندازه زندگی سورن كركگور(1855-1813) متفكر دانماركی با اندیشههایش گره نخورده باشد. این مرد ریزاندام و قوز كرده با چشمانی روشن و شلواری عجیب و غریب، هفتمین و آخرین فرزند خانوادهای متمول و متشخص بود. مادرش آنه، خویشاوند و خدمتكار پیشین زن اول پدرش هنگام تولد او 45 سال داشت و پدرش میشل پدرسن 56 ساله كه با هوش و پشتكاری مثال زدنی از چوپانی سرمازده و گرسنه به بازرگانی ثروتمند و محترم بدل شده بود.
در طول زندگی مرفه و به لحاظ اقتصادی بیدغدغه كركگور اتفاق شایان ذكری رخ نداد، مثل حضور در جنگی خانمانسوز یا سر وكله زدن مدام با یك بیماری دردناك یا تجربه اشغال وطن توسط دیگران یا سفرهای طولانی به سرزمینهای دور و دراز و دیدار با مردمان و فرهنگهایی متفاوت یا مواجهه با آدمهایی كه زندگی فرد را زیر و زبر میكنند... مثل یك بورژوای معمولی زندگی میكرد چنانكه خودش در توصیف شهسوار ایمان نوشته بود:«اگر به او بنگرید،تصور میكنید دفترداری است كه به دلیل وسواس زیاد، روح خود را در حسابداری گم كرده است. او یكشنبهها تعطیل میكند و به كلیسا میرود. هیچ نگاه آسمانی یا علامت غیرمتعارف او را لو نمیدهد. اگر او را نشناسید، تشخیص او از سایر افراد مجمع غیرممكن است». حتی مرگ پیاپی اطرافیانش امر چندان غریبی نیست، اتفاقی كه در آن روزگار در خانوادههای زیادی رخ میداد، در حالی كه در او این تصور را تقویت كرده بود كه شاید تاوان كفرگویی پدرش در جوانی را میپردازد و همواره در خیال و اندیشه مردن به سر میبرد و اصلا چند سال از عمرش(از 30 سالگی تا 35 سالگی) را در انتظار مرگ سپری كرد. اتفاق به نظر عادی دیگر رابطه عاشقانه پرشور و هیجان، اما ناكامش با دختری جوان به نام رگینه بود. او خود نامزدیاش را با رگینه اولسن به هم زد و دختر را جلوی خانواده و همشهریان شرمسار كرد. دختر هم تلخكام از این آدم بدقلق، چند سال بعد با مرد محترمی ازدواج كرد، اما كركگور نه در عالم آفاقی بلكه در جهان ذهنی خودش كه از 30 سالگی تا پایان عمر درگیر این رابطه بود، دربارهاش هزاران صفحه كتاب نوشت و آن را دستمایه تاملاتی پیچیده و ژرف درباره ایمان و تعهد و عقلانیت و وفاداری و عشق و اضطراب و ... كرد، همچنانكه سایر وقایع به ظاهر معمولی و بیاهمیت زندگیاش را تا عمق وجودش اندیشید و به نگارش درآورد. شاید گوهر اگزیستانسیالیسم-كه او را پدرش میخوانند- همین باشد: تامل در زندگی روزمره و بركشیدن اتفاقاتی هر روزه به ساحت تفكر فلسفی. به عبارت دیگر میتوان همبسته زندگی و اندیشه كركگور را در این چند عبارت خلاصه كرد: شیفتگی دیوانهوار و از جان و دل به نوشتن درباره عشق و امید با محوریت دو مفهوم خدا و رگینه، ایمان و اصلاح تعریف مسیحی بودن با الهام گرفتن از «شهسوار ایمان» ابراهیم، دغدغه پیرامون خود فردی و فلسفهورزی با اشتغال مدام به اندیشههای سقراط از سویی و درگیری با چهرههای برجسته ایدهآلیسم آلمانی یعنی هگل و شلینگ از سوی دیگر.كركگور با همین نوشتن پرشور و هیجان بود كه توانست بر میرایی فایق آید و به جاودانگی به عنوان «پرشورترین علاقه درونی فرد» نایل شود، با خلق آثاری چون «تكرار»، «ترس و لرز»، «این یا آن»، «مفهوم اضطراب»، «مفهوم آیرونی»، «بیماری به سوی مرگ»، «یادداشتهای اغواگر»، «از نوشتههای كسی كه هنوز زنده است»، «كتابی در باب آدلر»، «عمل در مسیحیت» و «آثار عشق». او در دنیا شخصیتی متناقضنما (پارادوكسیكال) داشت، خرمگسی شاعر مسلك همچون سقراط كه بیپروا و جسورانه در خیابانهای كپنهاگ حضور مییافت و با كشیشها و نویسندگان و فلسفهدانهای نام آشنای زمانهاش سرشاخ میشد، همزمان عزلتنشینی مالیخولیایی كه آثار متعدد و حجیم و پیچیدهاش را با نامهای مستعار مینوشت در حالی كه تقریبا همه مخاطبان اصلیاش میدانستند كه نوشته اوست. دشمنان كركگور-كه كم هم نبودند- در روزنامهها و مطبوعات كه آنها را «شكلی از شر» میخواند، نقدهایش را به تندی جواب دادند و با كاریكاتورهایی كه قامت خمیدهاش را بیشتر به رخ میكشید، او را هجو میكردند تا جایی كه «حمله از صفحات روزنامهها به خیابانهای شهر كشیده شد... وقتی به پیادهرویهای روزانهاش میرفت، غریبهها به او میخندیدند وكودكان سوال پیچش میكردند.» با این همه كركگور از پای ننشست و به حملات بیرحمانه منتقدان با شدت و حدت بیشتری جواب داد. به جدال سهمگینش با داعیهداران فلسفه آلمانی از سویی و متولیان مسیحیت نهادینه از سوی دیگر ادامه داد تا یك روز صبح در اواسط ماه مارس 1854 یعنی لحظه واپسین دیدار با رگینه. آن روز صبح «كركگور در خیابان نزدیك خانهاش با رگینه مواجه شد. رگینه تعمدا به سوی او رفت و با فاصله خیلی كمی از كنارش رد شد، آن قدر نزدیك كه بتواند به آرامی بگوید:«خدا خیرت بدهد- امیدوارم همه چیز بر وفق مرادت باشد». صدای رگینه را كه شنید، ایستاد. 14سال بود این صدا را نشنیده بود. تقریبا یك گام به عقب برداشت و پیش از آنكه او با عجله دور شود با رگینه احوالپرسی كرد- به این ترتیب- در یك لحظه در تلاقی دو نگاه، سكوت چندین سالهشان شكسته شد.» چند ساعت بعد، رگینه با شوهرش برای همیشه از دانمارك رفتند.كركگور «لنگرگاهش در جهان را از دست داد.» چند ماه بعد، ناتوان در بستر بیماری افتاد و پس از چند هفته كلنجار رفتن با بیماری، غروب یازدهم نوامبر 1855 روز جشن سنت مارتنسن و آخرین روز پاییز از دنیا رفت. «بعد از اینكه نور از چشمانش رخت بر بست، الماس حلقهای كه زمانی در انگشت رگینه بود زیر مهتاب بر دستش میدرخشید.»
منبع: روزنامه اعتماد
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید