فلسفه خواندن در تاریخ و اکنون جامعه ما در گفت‌وگو با محمد خندان – بخش دوم

1396/10/25 ۱۰:۲۴

فلسفه خواندن در تاریخ و اکنون جامعه ما در گفت‌وگو با محمد خندان – بخش دوم

محمد خندان دکترای علم اطلاعات و دانش‌شناسی و پژوهشگر «فلسفۀ اطلاعات»، «اخلاق اطلاعات»، و «مطالعات خواندن» است. او تألیف و ترجمۀ کتاب هایی چون «فلسفۀ اطلاعات در نظر لوچیانو فلوریدی و رافائل کاپورو»، «سیری فلسفی در سپهر اطلاعات»، «شناخت اطلاعات»، «اشاره های اندیشه (گفتارهایی در تاریخ، تجدد و فلسفه)»، و «سیاست‌های ملی کتابخانه‌های عمومی » را د رکارنامۀ خود دارد. آنچه که در تحقیقات او نمایان است و همان هم موجب شد به سراغ ایشان برویم، توجه ویژۀ ایشان به مسئلۀ کتاب و کتاب خوانی از نگاه فلسفی است. از طرفی خندان به خوبی توانسته است دو حوزۀ نظر و عمل را در مطالعات حوزۀ کتاب با هم تلفیق کند

 

کتابخوانی در وضعِ توسعه‌نیافتگیِ کنونیِ ما

معصومه آقاجانپور: محمد خندان دکترای علم اطلاعات و دانش‌شناسی و پژوهشگر «فلسفۀ اطلاعات»، «اخلاق اطلاعات»، و «مطالعات خواندن» است. او تألیف و ترجمۀ کتاب هایی چون «فلسفۀ اطلاعات در نظر لوچیانو فلوریدی و رافائل کاپورو»، «سیری فلسفی در سپهر اطلاعات»، «شناخت اطلاعات»، «اشاره های اندیشه (گفتارهایی در تاریخ، تجدد و فلسفه)»، و «سیاست‌های ملی کتابخانه‌های عمومی » را د رکارنامۀ خود دارد. آنچه که در تحقیقات او نمایان است و همان هم موجب شد به سراغ ایشان برویم، توجه ویژۀ ایشان به مسئلۀ کتاب و کتاب خوانی از نگاه فلسفی است. از طرفی خندان به خوبی توانسته است دو حوزۀ نظر و عمل را در مطالعات حوزۀ کتاب با هم تلفیق کند. ترجمۀ کتاب «سیاست‌های ملی کتابخانه‌های عمومی» و همچنین برعهده گرفتن سمت مدیرکل پژوهش و نوآوری نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در سال های پیشین، نمونۀ عملی تلاش های او در جهت بهبود حوزه تخصصی اش است. او اکنون عضو هیأت علمی دانشگاه تهران است. طی صحبت طولانی‌ای  که با ایشان داشتیم تلاش کردیم هم در باب تاریخ و فلسفه خواندن سخن بگوییم و هم در باب مشکلات و معضلاتی که در جامعه در حوزۀ کتاب با آن دست و پنجه نرم می کنیم. ایشان با حوصلۀ هرچه تمام تر پاسخ های مدبرانه ای دادند. متن زیر قسمت دوم و نهایی این مصاحبه است:

 

* چرا در کشور ما، یعنی ایران، مسئلۀ مطالعه به یک مشکل بدل شده؟ چرا حالت پرابلماتیک پیدا کرده است؟

ما باید به «وضعِ تاریخی» خاصی که داریم توجه کنیم. ایرانی که ما اکنون در آن زندگی می‌کنیم، ایرانی است که در وضع توسعه‌نیافتگی قرار دارد. وضع توسعه‌نیافتگی با جهانِ سنتی فرق دارد؛ جهان سنتی نظم و انتظام خاص خودش را دارد. ما از ۱۵۰ سال گذشته به این طرف دیگر سنتی نیستیم؛ با مفاهیم عصر جدید آشنا شده‌ایم؛ با مؤسسات و صورت‌های تمدنی عصر جدید آشنا شده‌ایم؛ با دموکراسی، پارلمان، و تفکیک قوا آشنا شده‌ایم؛ به سمت علم و تکنیک جدید رفته‌ایم و بخشی از این تکنیک را اخذ کرده‌ایم؛ بخشی از نظام حقوقی ما مدرن شده است؛ بخشی از زندگی روزمرۀ ما مدرن شده است؛ از مظاهر مدرنیته استفاده می‌کنیم؛ از کالاهای مدرن استفاده می‌کنیم؛ حتی در بعضی موارد تجربیات مدرن داریم. نتیجه اینکه ما دیگر سنتی نیستیم؛ اما مدرن هم نیستیم. درست است که به نوعی حس کردیم که باید از سنت جدا شویم، درست است که هوایی از تجدد به ما خورده و سودای مدرنیته در سر ماست، اما این‌طور هم نیست که مدرن شده باشیم، آن‌گونه که مثلاً بعضی از کشورها در اروپا و آمریکای شمالی مدرن شدند. از این وضعِ «فترت» به توسعه‌نیافتگی تعبیر می‌کنیم؛ یعنی وضعیتی که از سنت به نوعی جدا شده‌ایم، در هوای مدرنیته تکاپو کرده‌ایم، ولی مدرن هم نشده‌ایم. وضع توسعه‌نیافتگی یا وضع تردد بین سنت و مدرنیته، وضع خاصی است و اندیشه‌ورزی خاص خود را می‌طلبد. همان نسخه‌هایی که در یک کشور توسعه‌یافته- مثلاً برای ترویج مطالعه- پیچیده می‌شود را نمی‌توان برای وضع توسعه‌نیافتگی نیز پیچید. برای مسئلۀ خواندن باید متناسب با وضع توسعه‌نیافتگی راه حل پیدا کنیم. فرمول‌هایی که در کشورهای مدرن پیچیده می‌شود، اگر بخواهد اینجا پیاده شود، احتمالاً به یکسری «نمایش‌های مبتذل» تبدیل خواهد شد. به عبارتی، راه درمان باید از دل همین وضع توسعه‌نیافتگی دربیاید.

اگر در وضع توسعه‌نیافته دقت کنیم چه می‌بینیم؟ مردم چطور اطلاعات خودشان را پیدا می‌کنند؟ آیا متکی به منابع مکتوب هستند؟ در وضع توسعه‌ نیافتگی گرچه شاهد ناشران متعدد هستیم، گرچه کتابفروشی و کتابخانه داریم، اما عامۀ مردم نوعاً از رسانه‌های سنتیِ شفاهی برای کسب اطلاعات و اخبار و معلومات استفاده می‌کنند. حتی آپاراتوسِ انتشارات نیز به‌نوعی در خدمت انتشار شفاهیات درمی‌آید. به آثار به‌اصطلاح فکری و نظری در کشور بنگرید: آثار شهید مطهری، علامه جعفری، شهید دستغیب، شهید بهشتی، دکتر شریعتی، دکتر فردید، آیت‌الله مصباح یزدی، آیت‌الله جوادی آملی، دکتر سروش و ... عمدتاً تبدیل نوارهای سخنرانی‌ها به کتاب است؛ حال آنکه نوشتن، به‌ویژه نگارش متن علمی، اقتضائات خاص خودش را دارد که در گفتار غایب است. درست است که ما بعد از ورود چاپ به کشورمان از سه قرن پیش با کهکشان گوتنبرگی تماس پیدا کرده‌ایم، ولی فرهنگ‌مان هنوز فرهنگ مکتوب نیست. ذهنیت ما هنوز ذهنیت مبتنی بر شنیدن است. بیشتر دوست داریم بشنویم تا اینکه بخوانیم. دوست داریم از زبان یک خطیب، از زبان یک عارف، از زبان یک ادیب، پاسخ پرسش‌هایمان را بشنویم تا اینکه برویم خودمان بخوانیم. فرهنگ عمومی کشور ما همچنان مبتنی بر نیوشایی است. هنوز مهم‌ترین رسانه در کشور ما منبر است. حتی امروزه بخش عمده‌ای از تولید «متن» در مطبوعات ما، به جای اینکه از سنخ نوشتنِ مقاله و گزارش باشد، تبدیل منابر و سخنرانی‌ها به نوشتار است؛ یعنی مطبوعات ما هم آبشخورشان فرهنگ شفاهی و گفتاری و شنیداری است. در غیاب فرهنگ مکتوب، سخن‌گفتن از اینکه چطور سرانۀ مطالعه را ارتقاء بدهیم، قدری دشوار می‌شود؛ زیرا اساساً ارتقای سرانۀ مطالعه در فرهنگ شفاهی، فاقد موضوعیت است. در نظمِ اجتماعی مبتنی بر فرهنگِ شفاهی، نوعاً مردم این ضرورت را حس نمی‌کنند که بخوانند؛ آنها به‌راحتی از طریق شنیدنِ رادیو و دیدنِ تلویزیون یا پرسیدن از دیگران می‌توانند اطلاعات مورد نیاز را حاصل کنند؛ یعنی به جای اتکا به مطالعه و تأملِ شخصیِ خودشان، با رجوع به منابعِ شفاهی و یا اقوالِ دیگران، نیازهای زندگی‌شان را رفع می‌کنند. بنابراین مسئلۀ مطالعه به نیازِ مردم در سیاقِ زندگی روزمره برمی‌گردد؛ اگر مردم نیازهای اطلاعاتی و ادبی‌شان را از منابعی غیر از منابع مکتوب به‌راحتی بتوانند به دست بیاورند این کار را می‌کنند و در کشور ما علی‌الظاهر این وضع غلبه دارد. درست است که مردم ما کم‌مطالعه هستند، ولی مردم بی‌اطلاعی نیستند؛ حتی مردم کوچه و بازار هم از آخرین اخبار سیاسی و اقتصادی و غیره مطلع‌اند. این نشان می‌دهد که در وضع توسعه‌نیافتگی مردم با اتکا به «شنیده‌ها» کسب اطلاعات می‌کنند و حتی در توهمی از «آگاهی» قرار می‌گیرند و لذا اساساً نیازی نمی‌بینند در زندگی روزمرۀشان به مطالعه بپردازند. پایین‌بودنِ نسبیِ سرانۀ مطالعه در کشور ما، در واقع دارد چیزی راجع به فرهنگِ ما می‌گوید. پایین بودنِ نسبیِ سرانۀ مطالعه در کشور ما، دارد به ما می‌گوید که ما همچنان در فرهنگ شفاهی زندگی می‌کنیم و هنوز به فرهنگ مکتوب وارد نشده‌ایم.

البته در اینجا مسئلۀ دیگری هم پیش می‌آید و آن، مسئلۀ تضمین اعتبار است؛ یعنی در وضع توسعه‌نیافتگی، منابعِ شفاهی موجود، آن «اعتبار» و «کیفیت» منابعِ شفاهی در جهانِ سنتی را ندارند. در وضعِ توسعه‌نیافتگیِ کنونیِ ما، منابع فرهنگ شفاهی بسیار متکثر شده‌اند و همین تضمین اعتبار آنها را دشوار و بلکه ناممکن کرده است. اگر در گذشته تعدادی از «علما» یا «نخبگان» نوعاً منبع اخذ اخبار و اطلاعات و معلومات بودند، امروزه این تکثیر شده است و هر فردی، بالقوه به یک خطیب بدل شده است و در کل، منابع کسب اطلاعات آن اعتبار سابق را ندارند. من در اینجا حتی منابعی مانند شبکه‌های اجتماعی را از سنخ محافل و دورهمی‌های «حضوری» (شفاهی) می‌دانم که کارکردِشان بسیار شبیه رد و بدل کردنِ «درِگوشی» اخبار و اطلاعات در چنین محافلی است. خلاصه کنم! ترویج مطالعه آنجایی معنادار است که اساساً فرهنگ جامعه فرهنگ مکتوب باشد، نه فرهنگ شفاهی. اگر جامعه در سیر تطور تاریخیِ خودش به سمت فرهنگ مکتوب حرکت نکرده باشد، شما نمی‌توانید به‌صورت مکانیکی آن را به سمت مطالعه سوق بدهید. برنامه‌هایی هم که معمولاً در «هفتۀ کتاب» یا در طول سال بعضی از نهادها برگزار می‌کنند این را تأیید می‌کند. برای مثال، «نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور» را در نظر بگیرید! این «نهاد» در ۲ سال اخیر بالغ بر هزار نشست تحت عنوان «نشست کتابخوان» برگزار کرده است، اما شواهدی در دست نداریم که این نشست‌ها به ارتقای مطالعه انجامیده باشند. پیش‌فرض این است که در نشست‌های کتابخوان مردم می‌آیند راجع به کتاب‌هایی که خوانده‌اند صحبت می‌کنند و دیگران را ترغیب می‌کنند که کتاب بخوانند؛ یعنی یک‌جور فعالیتِ ترویجِ خواندن است. ولی علی‌رغم این همه انرژی، وقت و هزینه‌ای که روی این کار گذاشته شده است، شواهدی در دست نداریم که چنین «ترویجی» نتیجه داده باشد و به ارتقای سرانۀ مطالعه انجامیده باشد. اساساً طراحی این قبیل فعالیت‌ها و فعالیت‌های مشابه آنها، مانند مسابقات کتابخوانی و ... مبتنی بر پیشفرضی مکانیکی است؛ طراحان این فعالیت‌ها گمان می‌کنند جامعه یک مکانیسم است که اگر ما یک متغیر را در آن بالا ببریم، متغیر دیگر خود به خود بالا می‌رود؛ اگر ما کتاب معرفی کنیم، تعدادِ خوانندگانِ کتاب و زمانی که مردم صرفِ مطالعه می‌کنند، خود به خود بالا می‌رود. اما واقعیت این است که همۀ این فعالیت‌ها دارد در پس‌زمینۀ توسعه‌نیافتگی رخ می‌دهد. وقتی این‌طور باشد، همۀ این فعالیت‌ها بی‌معنا و بلکه مبتذل و نمایش‌گونه می‌شود؛ یعنی شما می‌بینید که زنجیره‌ای از فعالیت‌های ترویج خواندن درکتابخانه‌های عمومی، رسانه‌ها و ... در کار است و اغلبِ نهادها سعی می‌کنند مطالعه را ترویج کنند و از این لحاظ کم و کسری وجود ندارد، ولی کماکان در بر همان پاشنه می‌چرخد و عموم مردم اهل مطالعه نیستند، چرا که همۀ این فعالیت‌های ترویجی در پس‌زمینۀ توسعه‌نیافتگی رخ می‌دهند که در آن، نوعی فرهنگِ شفاهی حاکم است.

 

*آیا اینکه در دین عقل محدود است و تا جایی میتواند به پرسش‌گری دست بزند، مانعی نیست برای تفکر و به تبع آن مانعی برای خواندن؟

به نظر من داشتنِ پرسش و مسئله، ربطی به دین ندارد. فارابی و ابن‌سینا هم در جهان دینی زندگی می‌کردند و مؤمن و معتقد بودند، ولی پرسش داشتند و اهلِ تفکر بودند. در کل به نظر نمی‌رسد داشتنِ پرسش و مسئله ربطی به حضور یا عدمِ حضور دین داشته باشد. این را هم اضافه کنم که خواندن در عصر جدید اگرچه مبتنی بر نیازِ فردی است، اما الزاماً مبتنی بر پرسشِ فکری نیست؛ همۀ فعالیت‌های مطالعه، به داشتنِ مسئلۀ و پرسشِ فکری برنمی‌گردند. خواندن، به‌ویژه خواندنِ ادبیات، اغلب بنا به محرک‌هایی صورت می‌گیرد که در حوزۀ «انفعالات» (affections) قرار می‌گیرند. به قول ارهان پاموک، خواندنِ ادبیات نوعی «فرار» است؛ فرار از عالم واقع به عالم خیال؛ به تنهایی؛ به انزوا و در واقع بسیاری از متفکران خواندن را نوعی «سرگرمی گریزگرایانه» می‌دانند. این وضع به‌ویژه در مورد ادبیات عامه‌پسند مصداق دارد. بسیاری از انواعِ خواندن، وسیله‌ای هستند برای کنترلِ احساسات و هیجان‌ها و عواطف و غم‌ها و تنهایی‌ها و غیره و این‌طور نیست که الزاماً برخاسته از یک پرسش و مسئلۀ شناختی باشند. بنابراین نباید «نیاز» را با «پرسش» یکی گرفت.

نیاز یعنی چه؟ نیاز ناشی از الزاماتِ تدبیر عملی زندگی است، تا ارگانیسم بتواند وحدت خود را حفظ کند. خواندن در تدبیر عملی زندگی چه نقشی دارد؟ اگر خواندن بتواند کمک کند که انسان‌ها زندگی‌شان را عملاً بهتر تدبیر کنند، مردم اهل خواندن می‌شوند. بخشی از این امر، به نظم و انتظام جامعه برمی‌گردد؛ همان چیزی که ما از آن تحت عنوان «فرهنگ» (فرهنگ مکتوب) یاد کردیم. بخشی از آن هم به بازار نشر بر می‌گردد. آیا آن چیزی که در بازار نشر وجود دارد، جوابگوی نیازهای عملی مردم است؟ آیا نویسندگان ما خلاقیتِ کافی دارند؟ آیا نویسندگان ما بیشتر میل به سفارش‌نویسی دارند یا اینکه نگاه می‌کنند مردم چه می‌خواهند؟آیا نویسندگان ما برای مردم می‌نویسند؟ یکی از کارکردهای خواندن اثر ادبی این است که من از طریق اثر ادبی بتوانم وجود خودم را پالایش بکنم؛ خودم را در ماجرای داستان بازشناسی بکنم و از طریق این بازشناسی وجودم را پالایش کنم. آیا در کشور ما به چنین نیازی توجه می‌شود؟ در بحث از خواندن نباید همۀ تقصیر را به گردن مردم و فرهنگ و غیره بیندازیم. به نظر من خلقِ اثر ادبی و نویسندگی در کشور ما به شدت مریض است؛ یعنی ما نوعاً نویسندگانی داریم که فاقد خلاقیتِ لازم برای نویسندگی و حتی فاقد وجدان کاری لازم برای نویسندگی هستند و ترجیح می‌دهند که سفارشی‌نویس باشند تا مردمی؛ ترجیح می‌دهند آثاری بنویسند که برخی نهادها و ارگان‌ها و حتی جناح‌های سیاسی خواهانِ آن‌اند، نه الزاماً مردم؛ و خودشان را متعهد به مردم نمی‌دانند.

 

*با وجود ترجمه‌های زیادی که صورت می‌گیرد آیا این نیاز تأمین نمی‌شود؟

نه! ترجمه هم الزاماً این نیاز را پوشش نمی‌دهد. ما فاقد ادبیات ملی هستیم. برای بسیاری از مردم ما، حافظ معاصر است؛ با وجود همۀ پیچیدگی‌هایی که شعر حافظ دارد ولی حافظ برای ما معاصرتر از بعضی از شاعران و نویسندگانِ کنونی است. «شاهنامه» برای ما نسبت به اثر ادبی‌ای که در حال حاضر نوشته شده، معاصرتر است. حتی تاریخ بیهقی به لحاظ نثر و نگارش، برای ما معاصرتر است تا مثلاً فلان رمانی که فلان رمان‌نویسِ معاصر نوشته است. چرا این‌گونه است؟ چه عنصری در ادبیات باید باشد که ادبیات با زندگی مردم عجین بشود؟ «ملی بودن» و «خودآگاهی ملی». متأسفانه ما در آثار ادبی معاصر، خیلی کم شاهد خودآگاهی ملی هستیم. لذا اثر ادبی نمی‌تواند با زندگی عملی ما پیوند بخورد. ما نمی‌توانیم خودمان را در اثر بازشناسی بکنیم، نمی‌توانیم راجع به زندگی عملی‌ای که داریم بینشی کسب کنیم، به بصیرتی برسیم. ما باید به این بیندیشیم که مؤلفه‌های رمان ملی چه می‌تواند باشد؟ مؤلفه‌های اثر ادبی ملی چه می‌تواند باشد؟ این در مورد سایر رشته‌ها هم صدق می‌کند؛ به هر حال همۀ انواعِ خواندن مربوط به رمان و ادبیات نیستند. بعضی‌ها دوست دارند آثار آسان‌خوانی راجع به جامعه‌شناسی بخوانند؛ جامعه‌شناسی به زبان ساده، فلسفه به زبان ساده، اقتصاد به زبان ساده، علوم سیاسی به زبان ساده و قس‌علی‌هذا. زمانی مردم می‌توانند اینها را بخوانند که ببینند آنچه که در اثر گفته شده است، جایی در زندگی عملی آن‌ها دارد. بنابراین ادبیات باید با زندگی روزمره و عملی مردم نسبتی داشته باشد تا بتواند به نیازهای آنها پاسخ بدهد و مردم با خواندن اثر ادبی حس کنند که ضمنِ این خواندن دارند زندگی خودشان را بازسازی می‌کنند؛ حس کنند که اثر ادبی معنایی به زندگی آن‌ها می‌دهد. پس می‌توانیم «نیاز به خواندن» را این‌طور تعبیر کنیم: آیا مردم با خواندنِ اثر، می‌توانند معنایی به زندگی‌شان بدهند یا نه؟ و آیا به بصیرت تازه‌ای در مورد زندگی‌شان دست پیدا می‌کنند یا نه؟ اگر این حادثه رخ دهد، قطعاً مردم به سراغ خواندن می‌روند. ولی وقتی چنین چیزی وجود ندارد و یک بازارِ ساختگیِ نشر وجود دارد، ناشرانِ دوپینگی وجود دارند، نویسندگانِ دوپینگی وجود دارند، و کاملاً خودشان را مستغنی از مردم می‌بینند و آثارشان نسبتی با زندگی عملی مردم ندارد، سخن گفتن از خواندن و ارتقای خواندن دشوار، و حتی بی‌معنا، می‌شود.

 

*پیش‌تر از عملکرد سازمان‌هایی چون نهاد کتابخانه‌های عمومی سخن گفتید. به طور کلی این نهادها یا نهادهای مشابه چه راهکارهایی را می‌توانند در پیش بگیرند؟

حقیقت این است که نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور بخش اندکی از امکانات و اختیارات برای مدیریت مطالعه یا ارتقای آن را در اختیار دارد. نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، چیزی حدود سه هزار کتابخانۀ نهادی و مشارکتی را تحت پوشش دارد. ما به همین تعداد، بلکه بیشتر، کتابخانۀ عمومی داریم که زیر نظر نهاد کتابخانه‌های عمومی نیستند؛ مانند کتابخانه‌های مساجد و شهرداری‌ها و یا کتابخانه‌های عمومی وابسته به حوزه‌های علمیه و آستان قدس رضوی وکتابخانه‌های وقفی. یعنی بخش عمدۀ کتابخانه‌ها در کشور ما زیر نظر نهاد کتابخانه‌ها نیستند و این «نهاد» در مدیریتِ آنها مدخلیتی ندارد. اگر قرار است اقدامی ملی برای ترویج خواندن صورت بگیرد، باید بین همۀ سازمان‌ها و وزارتخانه‌ها و نهادهایی که متولی انواعی از کتابخانه‌ها هستند، همکاری و هم‌افزایی صورت بگیرد و این از عهدۀ یک سازمانِ منفرد مانند نهاد کتابخانه‌های عمومی برنمی‌آید. چند سال قبل در زمینۀ ایجاد این هم‌افزایی اقدام خوبی شده بود و آن، تدوین «سند نهضت مطالعۀ مفید» بود که به تصویب شورای‌عالی انقلاب فرهنگی رسیده بود. این سند شاید تنها سندی باشد که تا به حال در کشور ما در سطح ملی و با یک بسیج ملی در موضوع ترویج مطالعه تدوین شده است. در این سند، نهاد کتابخانه‌ها شأن محوری دارد و سایر ارگان‌ها و نهادها در همکاری با این «نهاد» برای ارتقای مطالعه همکاری می‌کنند. وزارت آموزش و پرورش، صدا و سیما، وزارت علوم و سایر نهادهایی که به نوعی در ترویج خواندن اثرگذارند در این کار درگیر شده بودند. متأسفانه در حال حاضر این سند عاطل و بلاتکلیف مانده است؛ یعنی عملاً نهضت مطالعۀ مفید کنار گذاشه شده و نهاد کتابخانه‌های عمومی که شأن هماهنگ‌کننده را در این سند داشت، به آن اهتمامی ندارد. در حالی که این سند فرصت خوبی در اختیار نهاد کتابخانه‌های عمومی می‌گذاشت که از طریق همکاری و هم‌افزایی با سایر نهادهای درگیر در امر مطالعه و خواندن، به مدیریتِ ملیِ مطالعه بپردازد، ولی در دو سال اخیر این موقعیت از دست رفت و فعالیت‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی عملاً به برگزاری نشست‌ها و مسابقات و جشنواره‌های کتابخوانی محدود شده و از کار زیربنایی و اصولی در زمینۀ ترویج خواندن غفلت شده است. سایر نهادهایی هم که به نوعی با کتاب و کتابخوانی و مطالعه سر و کار دارند نوعاً در انجام وظایف‌شان قصور می‌کنند. برای مثال، وزارت آموزش و پرورش آن طوری که باید و شاید، به توسعۀ کتابخانه‌های مدرسه‌ای توجه نمی‌کند و حتی پست کتابدار را از پست‌های موجود در وزارت آموزش و پرورش حذف کرده است. حوزه‌های علمیه، سازمان تبلیغات اسلامی، صدا و سیما، ائمۀ جمعه و جماعات، و سایر نهادهایی که به‌نوعی نفوذ کلام در جامعه دارند، هر یک به‌نوعی قصور می‌ورزند و مسئلۀ کتاب و کتابخوانی برایشان در اولویت نیست. البته یک مسئلۀ دیگری هم وجود دارد و آن، وضع کلی علم و پژوهش در کشور ماست. آموزش و پژوهش در کشور ما مستقل از خواندن پیش می‌رود. شما ممکن است ۱۰-۱۲ سال از دورۀ لیسانس تا دکتری درگیر آموزش و پژوهش باشید، ولی در نهایت الزامی نداشته باشید بیشتر از ۵۰ کتاب درسی بخوانید. شما می‌توانید در سیستم بالا بیایید و در عین حال نیازی به فرهیختگی ناشی از مطالعه نداشته باشید. وضع کلی علم در کشور ما اقتضائش مطالعه و فرهیختگی نیست. نکتۀ مهم دیگر اینکه رقیبانِ خواندن و مطالعه در کشور ما بسیار قوی هستند که احیاناً زور یک نهاد مثل نهاد کتابخانه‌های عمومی به آن‌ها نمی‌رسد. برای مثال یکی از رقیبان جدی مطالعه در کشور ما کسب درآمد است. در وضع اقتصادی‌ای که ما در آن هستیم آدم‌ها نوعاً قادر نیستند طبق استانداردهای جهانی، یعنی ۴۰ ساعت کار در هفته، یک زندگی مرفه آبرومندانۀ توأم با خوشی برای خودشان و فرزندانشان داشته باشند. طبق تعاریف جهانی دستمزد منصفانه دستمزدی است که شما با ۴۰ ساعت کار در هفته بتوانید زندگی‌ای داشته باشید که خوراک، پوشاک، مسکن، بهداشت، آموزش و تفریح‌تان در حد آبرومندانه‌ای برقرار باشد. آیا این در مورد مردم کشور ما صادق است؟ قسمت عمده‌ای از وقت مردم در کشور ما صرف کسب درآمد می‌شود. بسیاری از مردم مجبورند برای تأمین معاش خود، و برای اینکه یک زندگی توأم با کرامت داشته باشند، علاوه بر شغل اصلی‌شان وقت زیادی را به کارهای دیگر اختصاص دهند. فعالیت‌های مربوط به کسب درآمد در کشور ما بسیار فربه شده است. دو یا سه شیفت کار کردن و چند شغله بودن از الزامات گرداندنِ زندگی اقتصادی در کشور ماست. بنابراین کسب درآمد مهم‌ترین رقیب خواندن در کشور ماست. علاوه بر کسب درآمد، رقیبان دیگری نیز وجود دارند که نوعاً جاذبه‌هایی بیش از خواندن دارند. سفر و گردشگری، ورزش، سینما، تلویزیون، بازی‌های کامپیوتری، و شبکه‌های اجتماعی از این جمله‌اند. بی‌شک اگر این رقیبان نمی‌توانستند «معنایی» به زندگی مردم بدهند، چنین قدرتی در جامعه نمی‌یافتند. این امر قابل تأمل است که پدیده‌هایی مانند بازی‌های کامپیوتری و شبکه‌های اجتماعی که در قیاس با کتاب عمر بسیار کوتاهی دارند، چطور این‌قدر به زندگی مردم نفوذ کرده‌اند و خواندن فاقد چنین نفوذی است. این است که من عرض می‌کنم اگر فرهنگِ یک جامعه پذیرای چیزی باشد، شاید اصلاً نیازی به فعالیت تبلیغی و ترویجی نباشد. مثلاً «تلگرام» را در نظر بگیرید! تلگرام توانسته معنایی به زندگی مردم بدهد که چنین جایی در بین آنها باز کرده است؛ به‌گونه‌ای که حدود ۶۰ درصد پهنای باند در کشور ما را به خود اختصاص داده است. تلگرام توانسته به «دوستی» و «خویشاوندی» و کلاً «ارتباط» در کشور ما معنایی بدهد. بسیاری از افراد را می‌بینیم که با خویشاوندان یا دوستانِ خود، گروه‌هایی در تلگرام راه انداخته‌اند و از این طریق با هم ارتباط دارند. برای بسیاری از افراد، آگاهی از اخبار سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و ورزشی و نظائر آنها صرفاً یا عمدتاً از مسیر تلگرام می‌گذرد. این یعنی اینکه تلگرام دارد معنایی به زندگی ما می‌دهد. هر یک از انواع شبکه‌های اجتماعی دارند معنایی به زندگی ما می‌دهند و اگر این قدرتِ «معنادهی» را نداشتند مردم ضرورتی نمی‌دیدند سراغشان بروند. همین «معنادهی» است که به آنها جاذبه می‌بخشد. در کشور ما معلوم نیست کتاب چه معنایی به زندگی ما می‌دهد و به همین علت در بین اقشار معدودی محصور مانده است؛ اقشاری که احتمالاً علائق نخبه‌گرا دارند. یکی از پدیده‌هایی که در عصر جدید (از قرن ۱۸ به این طرف)، در غرب  شکل گرفت، پدیده‌ای بود به اسم «عامۀ کتابخوان» (reading public). عامۀ کتابخوان به مردمی از طبقۀ متوسط، و نه الزاماً دانشگاهیان و محققان، اطلاق می‌شد که به مطالعۀ رمان‌ها و داستان‌ها و نظائر آنها گرایش پیدا کرده بودند؛ یعنی یک شور و اشتیاقِ عمومی در ارتباط با خواندن ایجاد شده بود و عموم مردم، نه فقط نخبگان، بر این باور بودند که از طریق خواندن می‌توانند معنایی به زندگی‌شان بدهند. اصولاً بعد از به وجود آمدنِ عامه کتابخوان است که چیزی به اسم «بازار نشر» در غرب معنا پیدا می‌کند و ناشران بزرگ به صورت حرفه‌ای و با سرمایه‌های کلان ایجاد می‌شوند. عامۀ کتابخوان سعی می‌کردند از طریق خواندن، تفکرِ مستقل از کلیسا و دولت را تمرین کنند. این امر بود که در غرب به خواندن معنا داد و خواندن در طرح زندگی جایی پیدا کرد. خواندن باید جایی در طرح زندگی پیدا بکند؛ وقتی خواندن معنایی برای زندگی ما ندارد، مشخص است که ترویج هم نمی‌شود.

یک نکتۀ دیگر هم عرض بکنم: خواندن در غرب به شدت با فعالیت‌های فراغت پیوند داشته است. در جامعۀ مدرن مقوله‌ای به اسمِ فراغت پدید می‌آید. اگر همچون ماکس وبر یکی از اوصاف جامعۀ مدرن را فرایندِ تفکیک و تمایزیابی بدانیم، یکی از تفکیک‌هایی که در جامعۀ مدرن ایجاد می‌شود، تفکیک کار از فراغت است. در عصر جدید، کار و فراغت از یکدیگر تفکیک می‌شوند و فراغت می‌شود مجالی برای خوشی و خودابرازیِ آزادانه. در عصر جدید، فعالیت‌های فراغتی ۳ ویژگی اصلی دارند: اولاً مبتنی بر اختیار و انتخاب فردی هستند؛ ثانیاً به خودابرازی و خودشکوفایی فرد کمک می‌کنند؛ ثالثاً درجه‌ای از خوشی و لذت در فرد به وجود می‌آورند. این، در موردِ خواندن به‌عنوان یک فعالیتِ فراغتی هم صادق است.

می‌دانیم که در قرن ۱۹ در انگلستان و امریکا جنبشی با عنوان  «جنبش کتابخانه‌های عمومی» (public libraries movement) پا می‌گیرد. وقتی پیشنهاد شد که کتابخانه‌های عمومی با هزینۀ دولت تأسیس شوند تا مردم به رایگان از آنها استفاده کنند، قانون‌گذاران توجیه نمی‌شدند و برایشان این سوال مطرح بود که چرا ما باید مالیات مردم را صرف ایجاد مؤسساتی کنیم که به رایگان کتاب امانت بدهند، در صورتی که اولویت‌های دیگری همچون گسترش مدارس عمومی و بهداشت و صنعت و راهسازی و غیره داریم. یکی از دلایلی که در توجیه تأسیس کتابخانه‌های عمومی مطرح می‌شد این بود که کتابخانه‌های عمومی و ارائۀ موادِ خواندنی از طریق آنها، می‌تواند به مردم کمک کند سرگرمی و فراغتِ اخلاقی داشته باشند. آن زمان در انگلستان و امریکا بحث مبارزه با مصرف مشروبات الکلی داغ بود و یکی از دلایلی که در توجیه کتابخانه‌های عمومی اقامه می‌شد، کمک به مبارزه با مصرف مشروبات الکلی بود. اصولاً کتابخانه‌های عمومی در امریکا و انگلیس و کانادا، به‌عنوان نوعی سرگرمیِ اخلاقی، جزئی از جنبش پرهیز از مشروبات الکلی (termperance) بودند. آن زمان خواندن آن‌قدر جاذبه داشت که می‌توانست مقابل الکل بایستد. بخشی از این جاذبه احیاناً ناشی از آن بود که خواندن، رقیبان چندان زیاد و چندان قدرتمندی نداشت؛ هنوز رادیو و تلویزیون و سینما پا به عرصه نگذاشته بودند و مسافرت و ورزش چندان عمومیت نیافته بودند. اما امروزه خواندن با رقیبان متعدد و قدرتمندی مواجه است. برای اینکه مطالعه و کتابخوانی بتواند با این «رقیبانِ فراغتی» رقابت کند، باید ارزش‌های فراغتی به آن افزوده شوند. مراد از «ارزش افزودۀ فراغتی»، توأم شدنِ مطالعه با سه ویژگیِ «آزادی، خودابرازی، و لذت» است که پیشتر به آنها اشاره کردم؛ یعنی خواندن به‌عنوان یک فعالیتِ فراغتی زمانی واجد جاذبه و مزیتِ رقابتی می‌شود که با رعایت آزادی و انتخاب و اختیار فرد انجام شود و کمک کند که فرد شخصیت و وجودِ خودش را شکوفا کند و درجه ای از لذت و خوشی را به همراه داشته باشد. نهادهایی که در کشور ما درگیر ترویج مطالعه هستند و از جمله نهاد کتابخانه‌های عمومی، به شدت از این امر غافل‌اند که فعالیت آنها نوعی فعالیت فراغتی است و کالاها و خدماتی که ارائه می‌دهند باید دارای ارزش‌های افزودۀ فراغتی باشند. نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور می‌خواهد برای مردم تعیین تکلیف کند که چه بخوانند و چه نخوانند؛ مثلاً مسابقه و جشنواره و نشست برگزار می‌کنند تا «ذائقۀ» خاصی را در مردم پرورش بدهند و آنها را به مطالعۀ آثاری خاص از ناشرانی خاص تشویق نمایند. نتیجۀ این نوع مدیریت این است که مردم احساس می‌کنند آزادی‌شان نقض شده و مجالِ خودابرازی از آنها دریغ شده و نمی‌توانند از آثار ادبی‌ای که دوست دارند کسب لذت کنند. پس مسئله این است که فعالیتی مثل خواندن باید ارزش افزودۀ فراغتی پیدا کند؛ یعنی ترویج خواندن باید توأم با آزادی و اختیار، خودشکوفایی و خودابرازی، و خوشی و لذت باشد تا خواندن بتواند با رقیبانِ فراغتیِ قدرتمندی که دارد، رقابت کند و سهمی از فراغتِ افراد را از آنِ خود نماید.

منبع: فرهنگ امروز

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: