1396/5/31 ۰۷:۵۹
سمیرا اسكندرفر همواره پركار بوده است. سندش، تعداد زیاد نمایشگاههای انفرادی او در طول چند سال گذشته است كه رسانههای مختلفی از نقاشی و طراحی گرفته تا ویدیو را شامل میشود و علاوه بر آنها این كارنامه حرفهای پركار به ساخت دو فیلم بلند هم منتج شده. نمایشگاه اخیر او در طراحان آزاد اما بیننده را با دیوارهایی پر از آثار مختلف و با تنوع فراوان در نگاه و روش مواجه میكرد. مجموعهای كه حاصل تنها هفت ماه كاری او است و به واسطه همین پركاری، تنوع و كیفیت غبطهبرانگیز. اما آیا خودش هم این دوره را پركار میداند؟
حافظ روحانی: سمیرا اسكندرفر همواره پركار بوده است. سندش، تعداد زیاد نمایشگاههای انفرادی او در طول چند سال گذشته است كه رسانههای مختلفی از نقاشی و طراحی گرفته تا ویدیو را شامل میشود و علاوه بر آنها این كارنامه حرفهای پركار به ساخت دو فیلم بلند هم منتج شده. نمایشگاه اخیر او در طراحان آزاد اما بیننده را با دیوارهایی پر از آثار مختلف و با تنوع فراوان در نگاه و روش مواجه میكرد. مجموعهای كه حاصل تنها هفت ماه كاری او است و به واسطه همین پركاری، تنوع و كیفیت غبطهبرانگیز. اما آیا خودش هم این دوره را پركار میداند؟ شاید سوال مهمتر تنوع و تغییرات متعدد در اجرا و رویكردهای او در این مجموعه باشد؛ دورهای كه برای نخستین بار رهایی بیقید و شرط از بازنمایی را آزمود و سطح كاغذ را آزادانه هاشور زد و كوشید تا با نگاهی بازتر جهان اطراف را ببیند. او ترجیح میدهد كه ماحصل این هفت ماه تجربه را طراحی بنامد، شاید به واسطه رهایی و بلاواسطگی برخوردش با ابزار و البته از آنرو كه انگار شكلی تازه از كار را آزموده است، جایی كه آزادی دست، شاید خبر از رهایی از قیدی میدهد و شكل گرفتن یك خط سیر جدید در آثار.
گویا این نمایشگاه حاصل كارهای هفت ماه گذشته بوده؛ این هفت ماه، ماههای پركاری بود؟ چه از جهت تعداد، تنوع مضامین و شكل كارها یا ساعاتی كه كار كردید؟ یا به شكل عادی همیشه همینقدر كار میكنید؟
نه، همیشه اینقدر كار نمیكنم. حدود دو سالی در وضعیتی بودم شبیه به خواب زمستانی كه انگار داشتم استراحت میكردم و بعد از یك عمر از سال گذشته از این خواب زمستانی بیرون آمدم. البته در همان دوره خواب زمستانی یك نمایشگاه انفرادی عكس و ویدیو در مونیخ داشتم. یك نمایشگاه انفرادی طراحی در زیرزمین دستان و دو انفرادی ویدیو در گالری شش از كارهای قدیمیتر. فیلم بلند دومم را هم ساختم. ولی نسبت به همیشه كمتر كار كردم. در یك آرامش زیاده از حدی غوطهور بودم به نظرم. من وسط كار روی این آثار، مجموعه نقاشی «كاش اینجا بودی!» را كار كردم، فیلمام را تمام كردم، یك ویدیو ساختم و یك كتاب نوشتم. اینها را كه كنار هم میگذارم، با خودم فكر میكنم: «كم كار نكردهام.» ولی با وجود اینكه در این هفت ماه زیاد كار كردم، یادم میآید كه وسطش چندین مسافرت رفتم، یا یك هفته اصلا كار نكردم. كلا این طوری كار میكنم، یعنی نمیتوانم ممتد كار كنم، حتما باید وسطش استراحت كنم. یك جور موج سینوسی كار، استراحت یا كار، زندگی.
هركدام از این طرحها – یكی را در نظر میگیریم- چقدر زمان بردند؟
هر كدام شاید حدود یك ساعت تا یك ساعت ونیم. در مورد بعضیهاش نمیتوانم زمان بدهم، چون روی كل مجموعه لایهلایه به مدت یك هفته كار كردم. پیش میآمد كه در طول یك شب، شش تا كار را تمام كرده باشم. ولی وقتی كار را شروع میكردم، فكر میكنم ٦ – ٥ ساعت متوالی كار میكردم. ولی در عین حال خیلی روزها را هم كار نكردم، چون حتما باید از كار كردن لذت ببرم، اگر قرار باشد خستهكننده باشد حتما اشتباهی پیش آمده. كلا به نظرم در زندگی باید گذاشت هر چیزی در زمانی كه باید، اتفاق بیفتد. اجبار به خصوص در كار هنری اصلا جواب نمیدهد. انگار نشسته باشی بالا سر گیاهی در حال جوانه زدن و هی انگولكش كنی كه در بیا. شاید علت تنوع طرحها هم همین باشد. چون صبر میكنم تا فضایی تازه در ذهنم به وجود بیاید و تجربه یا حال تازهای را كشف كنم و همین تجربه یا حال تازه تبدیل به كار تازه میشود. حس و حال كه بیاید بیوقفه كار را شروع میكنم، بیآنكه فكر كنم.
حتی در مورد مجموعهای مثل «فیلمها»؟
آن مجموعه را شبی شروع كردم كه بیكار بودم و حوصلهام سر رفته بود. تعداد زیادی جلد دیویدی از فیلمهای هالیوودی داشتم كه از بس بد بودند قابل دیدن نبودند، جلد تعدادی از این فیلمها به نظرم جالب آمد و شروع كردم به نقاشی كردنشان. اولی خیلی خوب نشد كه در نمایشگاه هم نیست. دومی خوب شد، فردا كار را ادامه دادم و دو تای دیگر كشیدم. در این حین مادربزرگم كه خیلی دوستش داشتم، فوت كرد و پیش از رفتن به بهشت زهرا، چند تا كار كردم. «داستان تاریكی توی سرم» و «روزهای كاغذی میمیرند» را قبل از رفتن به بهشت زهرا كشیدم.
در مجموعه نقاشی یك حس و حال و یك فكر مركزی وجود دارد كه منجر به یك مجموعه كار میشود، ولی در اینجا انگار حس و حال مدام در حال تغییر است. در نقاشیها یك حس و حال با مدتی فكر كردن به دست میآید؟
اكثر مواقع ایده نقاشیها میآیند توی سرم. میگذارم مدتی توی سرم باقی بمانند، تغییر كنند، شكل بگیرند و حتی تا حدودی جا بیفتند. بعد شروع به كار میكنم. در نقاشی روند كار شاید چیزی شبیه فیلم بلند باشد، ولی در طراحی شاید بیشتر به فیلم كوتاه یا ویدیوآرت نزدیك شود، چون بیشتر بر مبنای تجربه كردن در لحظه حال است و ناگهانی بودن یا هیجان بیشتر در آنها رخ میدهد. اصولا به این دلیل سراغ رسانههای مختلف میروم، چون هر كدام امكان تازهای را در اختیار من میگذارند. من در حین نقاشی كردن، خیلی عاقلترم. در اوایل كارم در ١٥ سال پیش، كمتر احساس عاقل بودن میكردم، ولی الان تاحدود زیادی نقاش عاقلی هستم. ولی در روند این طراحیها تا جایی كه میتوانستم دیوانگی كردم و دست خودم را باز گذاشتم تا ببینم چه اتفاقی میافتد.
پس تفاوت این طراحیها با نقاشی سر بلاواسطگی رابطه با ابزار است؟
بله و سرعت وقوع آنها. ولی نقاشی برایم خیلی عاقلانهتر است و در حین نقاشی كردن بالغترم.
تمام این مجموعه را به همین دلیل طراحی میدانید؟
بله، به خاطر بیواسطگی. این مجموعه هم میتواند نقاشیهای سریع باشد و هم طراحی.
تغییر در الگوی كار و رفتن به سمت چیزی كه خودتان آن را انتزاع مینامید، حاصل تغییری در زندگی شخصی است؟
الان نمیتوانم خیلی مستقیم و واضح پاسخ بدهم. احتیاج به فكر كردن بیشتری دارم. ولی در زندگیام تغییری به وجود آمد. حدود سه سال پیش بود كه تصمیم گرفتم كمی تغییر در زندگیام بدهم. من از بعضی لحاظ خیلی زندگیام را محدود میكنم و زیاد جایی نمیروم. ترجیح میدهم كه یكسری چیزها را حذف یا قلع و قمع كنم تا تمركزم را از من نگیرند. چیزهایی كه شاید لذت عمده زندگی خیلی آدمها باشند، ولی من آگاهانه كنارشان میگذارم. چون حس میكنم مزاحم كار كردنم میشوند. اما سه سال پیش فكر كردم كه باید تجربه كنم و در یك بازه زمانی دو ساله، خیلی سفر رفتم، جالب بود، ولی واقعا نگذاشت تا من آن طور كه باید كار كنم و تمركزم را از كار برداشت. در آن دوران بیشتر به این موضوع فكر میكردم كه دارم یك تجربه تازه میكنم و این تجربهها یك جایی توی كارم وارد میشوند. این سفرها حتما بر من تاثیر گذاشته، ولی هنوز بعضی وقتها فكر میكنم كه وقتم را هدر دادم. هر چند شاید از نگاهی الان كمی متعادلترم و چند وقت یك بار میل به سفر و فاصله گرفتن از درونم به وجود میآید. اما در نهایت بعد از آن مدت بود كه با خودم فكر كردم: «قرار نیست عوض شوی»، «قرار نیست خیلی كارهای عجیب و غریب بكنی»، به خصوص كه در آن دوره تقریبا داشتم خودم را از كوه و صخره پرت میكردم پایین توی آب! ازین دست كارهای ماجراجویانه. به خودم گفتم «همانی كه بودی باش، به بهترین شكلی كه میتوانی، متمركزتر و بهتر.»
در كارهایتان همیشه چیزی از خودتان هست؛ گاه به شكل خودنگاره یا گاهی نوشتهها. با این حال در این آثار همیشه اشارهای به بدن بوده و هست. در اینجا هم شاهد تكرار اعضای بدن در بسیاری از طراحیها هستیم، ولی انگار پیشتر ترجیح میدادید كلیت صورت را نقاشی كنید و حالا فقط دارید جزییاتی مثل دست یا چشم را میبینید. اعضای بدن مثل دست و چشم، دست و چشم خودت است؟
بله. همگی تكههای خودم هستند. شاید فقط در مجموعه «من، خودم نیستم» در آران بود كه متمركز خودم را كار كردم، البته با ماسك. در بقیه مجموعهها شاید فقط یك نمونه باشد كه از خودم كار كردهام. بیشتر اوقات آدمهای دیگر را كار كردهام، ولی از نظر خودم، آنها هم خودنگاره هستند. یعنی آن آدمها و چهرهها آنقدر روی من تاثیر گذاشتهاند یا حالشان به من نزدیك بوده كه به خودنگاره تبدیل شدهاند.
یعنی یك انتخاب آگاهانه است؟
نه. اتفاقا كاملا ناخودآگاه و غریزی است. هر جا و هر لحظه ممكن است این اتفاق بیفتد. گاهی در فضای مجازی روی صفحهای میروم و چهرهای میبینم كه هیچ ربطی به من ندارد، هیچ آشنایی با آن ندارم، ولی برایم جالب است. تصویر را ذخیره میكنم و بعدتر دوباره آن را نگاه میكنم. یعنی چیزی برایم جالب میشود و بعد به مرور زمان به آن رجوع میكنم، اگر همچنان برایم جالب بود، نگهش میدارم و اگر هنوز خیلی جالب بود، قانع میشوم كه باید كاری با آن بكنم. همهچیز خیلی غریزی اتفاق میافتد.
یعنی ممكن است به مرور زمان تصویری دوستداشتنی شود؟
ممكن است، اگر به مرور دیگر برایم جالب نباشد، كارش نمیكنم، ولی اگر همچنان جذاب بود، یعنی قرار است كاری با آن بكنم. حتی اینطور نیست كه فكر كنم چرا از چیزی خوشم آمده، فقط میدانم كه خوشم آمده. مثلا یكی از صورتها (دخترموآبی)، یك دختربچه دستفروش در بیروت بود، خیلی زیبا بود و من با دیدن صورتش آینده بدی را برایش دیدم، به خصوص كه به طرز خطرناكی زیبا بود. از آن زیباییها كه آدمها به سمتش هجوم میبرند. عكسش را گرفتم و بعد صورتش را كشیدم.
و این علاقهمندی از فرم صورت منتقل میشود؟
نه، حسی است. آن آدم و ماجرایش برایم جالب میشود. اصلا توضیح دادنی نیست، ولی حس و حالش برایم جالب میشود یا شاید حالت روانی كه در چهره میبینم. حتما چیزی در آن هست كه احساس نزدیكی را در من ایجاد میكند. چهار صورتی كه در ابتدای نمایشگاه بود را از چهره بازیگری كشیدم كه بعد از بازی در نخستین و تنها فیلمش مرده بود. اسم فیلم «عروسك مرده» (Dead Doll) بود. داستان فیلم درباره یك هنرمند/ دانشمند بود كه بعد از درگیری با نامزدش او را كشته بود. بعد از او یك عروسك ساخته بود و داشت با آن عروسك زندگی میكرد- داستانی شبیه به «عروسك پشت پرده» صادق هدایت- ولی این عروسك در بعضی لحظات زنده میشد و شروع میكرد با مرد صحبت كردن. كابوس عجیبی بود و در ذهن من ماند. بازیگر دختر فیلم (رومی كوخ) یك سال بعد از اینكه این فیلم را بازی كرده بود، مرد. دلیل مرگش هم معلوم نشد. برایم جالب شد و كشیدمش.
در مورد همین بازیگر زن، صورت جالب است یا سرنوشتش؟
حس و حالش جالب است. مثل یك انسان واقعی كه ناگهان برای آدم جالب میشود و سعی میكنی به او نزدیك شوی تا بیشتر بشناسیاش. فكر میكنم وقتی آدم از چیزی خوشش میآید، حتما چیزی- ریز یا درشت- از خودش در آن آدم یا چیزی هست كه تو را وادار میكند به آن شخص یا موضوع نزدیك شوی و بشناسیاش.
پس كشیدنش كمك میكند تا این چیز نامشخص را كشف كنید؟
بله. یك جور شناختن است.
این شناخت حاصل میشود؟
بعضی وقتها مثل این میماند كه یك ساعت با آن شخص گپ بزنی. شناخت به معنی یك دانش علمی نیست، ولی انگار یك پیوند روانی را با او كشف میكنی كه انگار در خودت هم وجود دارد. این مرحله باعث میشود كه آن حس و حال را در خودت هم كشف و فكر كنی كه چرا اینجوری هستی. شناخت یك آدم دیگر برای شناختن بیشتر خودت. فكر كنم این یك وسواس تو وجود من باشد. شناختن بیشتر، فهمیدن بیشتر. اینكه یك حالت روانی تازه را به گنجینه دركت از شناخت آدمها اضافه كنی.
مثل كاری كه شمنها میكردند؟ نقاشیاش میكنند تا تسخیرش كنند؟
شاید. تسخیر نه دقیقا، ولی بیشتر كشف یك رابطه و حالت روانی انسانی شاید. مثل این میماند كه از یك نفر خوشت میآید و برایش وقت میگذاری. وقتی پرترهای كار میكنم، فكر میكنم دارم برایش وقت میگذارم. وقتی به جایی میرسم كه فكر میكنم همه انرژیهایی كه به من داده پس دادم، حالم خوب میشود و احساس میكنم آن اتفاقی كه باید افتاده.
یعنی آنقدر آن چهره را میكشید كه این رابطه را پیدا كنید؟
بله. تا لحظهای كه فكر كنم خیالم راحت شد. به خصوص كه از پروژهها و پروندههای نیمهباز بدم میآید. تكلیفم باید با همهچیز روشن باشد یا خیلی زود روشن شود. مثلا مجموعه نینا سیمون؛ مدتی ترانههایش را گوش میكردم و چند تا مستند دربارهاش دیدم و كلا شخصیتش برایم جالب شد، یك روز نشستم و آن كارها را كشیدم و الان این كارها برای من پرتره نینا سیمون است. نخستینبار بود كه حس و حال یك كاراكتر را با كشیدن پرتره نشان ندادم. با كشیدن شاخههای تیغدار در آسمانی قرمز كه سه خورشید دارد این اتفاق افتاد. من عمویی دارم كه دكترای ریاضی دارد و از بچگی برایم شخصیت جالبی بود. یك اتاق داشت كه از كف تا سقف كتاب بود و عموی من در این اتاق مینشست و سیگار میكشید و كتاب میخواند. در آن زمان كه من ٩– ٨ ساله بودم او در زیرزمین یك تعداد شمارههای صحافی شده مجله سپید و سیاه داشت. من و دخترعمهام پنهانی به این زیرزمین میرفتیم و آن مجلات را كه شدیدا كهنه و زرد شده بودند، ورق میزدیم. ما این مجلهها را در نور كم ورق میزدیم و من از همان موقع از بازیگرها و سوپراستارها خیلی خوشم آمد. یادم میآید كه در یكی از این دفعات با خودم قیچی بردم و چند تا از عكسها را قیچی كردم و در یك دفتر چسباندم و از رویشان نقاشی كردم. یكی از تصاویری كه كشیدم عكسی از مریلین مونرو بود و نوشتهای داشت شبیه به اینكه این بازیگر زیبا خودش را كشت. این نكته هم خیلی برای من جالب بود. صورت را به یاد دارم، از زاویهای بود كه كشیدنش برایم سخت بود. الان سه تا از كارهای مجموعه «صورتهای دیگر» صورت سوپراستارهاست. جالب است همین آدمهایی كه خیلی پلاستیكی به نظر میرسند و احتمالا برای خیلیها بت هستند كه نیستند، خیلی وقتها برخلاف آنچه به نظر میرسد آدمهای غمگینی هستند. انگار عجیبتر از آدمهای عادی زندگی میكنند، غلیظتر شاید. به نظرم بعضی اوقات اعتمادبه نفسشان امكان تجربههای بیشتری در زندگی را به آنها میدهد. حتما شخصیت معروف باید برایم جذابیت و خاصیت داشته باشد، مثل ادیت پیاف كه در مجموعه «زیرزمین» چند پرترهاش را كشیدم. آنی كه در صورت این چهرههای مشهور هست را خیلی وقتها در عكس آدمهای معمولی نمیبینم، یا كم پیش میآید ببینم. آدمهای عادی موقع عكس گرفتن، زیادی ژست میگیرند، ولی شاید چون مدام از چهرههای مشهور عكس میگیرند، خسته میشوند و گاه چیزی از وجود واقعیشان را بروز میدهند. آن گاهی وقتها برای من خیلی جالب است. حتی ممكن است واقعی هم نباشد، فقط بازی در یك فیلم باشد، ولی به دل من بچسبد و بیشتر هم زنها برایم جالب هستند. شاید چون میخواهم حس و حالشان را بفهمم یا درك گونهای زنانگی كه در زندگی برایم پیش نمیآید. دقیقا نمیدانم. ولی میدانم كه از بازیگری اصلا خوشم نمیآید ولی با كشیدن پرترهها انگار دارم نقش آنها را بازی میكنم. فكر كنم كار كردن برای من گونهای روانشناسی یا رواندرمانی باشد.
در كارهای قبلیتان، معمولا محیط و فضای اطراف فیگور را با یك تكرنگ یا چند موتیف رنگی ساده رها میكردید، ولی اینبار به نظر میرسد كه انگار محیط و فضا دارد در بعضی از آثار شكل میگیرد.
اینكه من پشت صورتها چیزی نمیكشم یك توضیح دارد؛ كشیدن چیزی در پسزمینه صورتها كه كار سختی نیست، مساله اینجاست كه من نمیتوانم این كار را انجام بدهم. چون اصلا محیط را نمیبینم. شاید الان دارد این اتفاق میافتد. البته حرف زدن دربارهاش معنی ندارد، باید نقاشی كنم و ببینم چه پیش میآید، ولی ممكن است منجر به یك چیز تازه شود. مثلا در مجموعه «داری دیوونهام میكنی عزیزم» یك چیزهایی روی هم آمدهاند و من توانستهام لایههایی را روی هم بگذارم، چیزی كه در كار من سابقه نداشته. من فضا را نمیبینم، شاید یك جور معلولیت باشد، ولی معلولیتی است كه من در كارم پذیرفتهام و به عنوان بخشی از كاراكترم با آن كنار آمدهام. موقع فیلم ساختن هم اگر صحنه شلوغ باشد، گیج میشوم. شاید همان دو سالی كه سفر كردم در من تغییری ایجاد كرده باشد. ولی خاطرم هست در سفر هم وقتی لب آب مینشستم و دریا را تماشا میكردم، اول فقط موجها را میدیدم كه به ساحل میخوردند، ولی بعد كمی تمرین كردم تا بتوانم دورتر را ببینم. شاید واقعیت این است كه در دیدن دورنما استعداد ندارم، همهچیز در كلوزآپ و نزدیكی برایم معنی و جذابیت پیدا میكند.
منبع: اعتماد
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید