واپسین روزهای علی(ع) / شهید آیتالله دکتر سیدمحمد بهشتی
1395/4/8 ۱۴:۱۱
هفتم تیرماه یادآور فاجعه بزرگی است که در سال ۱۳۶۰ به شهادت بیش از هفتاد نفر در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی انجامید که در رأسشان آیتالله سیدمحمد حسینی بهشتی قرار داشت؛ فقیه دانشور و سیاستمدار مدبری که نخستین رئیس دیوان عالی کشور پس از انقلاب اسلامی بود و مردم در جریان اداره مجلس خبرگان قانون اساسی، با تواناییهای درخشان او آشنا شدند.
اشاره: هفتم تیرماه یادآور فاجعه بزرگی است که در سال ۱۳۶۰ به شهادت بیش از هفتاد نفر در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی انجامید که در رأسشان آیتالله سیدمحمد حسینی بهشتی قرار داشت؛ فقیه دانشور و سیاستمدار مدبری که نخستین رئیس دیوان عالی کشور پس از انقلاب اسلامی بود و مردم در جریان اداره مجلس خبرگان قانون اساسی، با تواناییهای درخشان او آشنا شدند. وی افزون بر فعالیتهای اجتماعی و سیاسی، در زمینه علمی نیز پویا بود و آثار به جاماندهاش از نظم فکری و قدرت استدلال و دانش و ایمانی ژرف حکایت میکند. آنچه در پی میآید، بخشی نسبتاً فشرده از کتاب «شب قدر» است که به واپسین روزهای حیات مبارک امیر مؤمنان، امام علی(ع) میپردازد. فرصت را مغتنم شمرده، یاد شهدای ارجمند هفتم تیر و بهویژه آن شهیدمظلوم را گرامی میداریم و همنشینی آنان و دیگر شهیدان را با مولای متقیان(ع) آرزو میکنیم.
***
در سالهای آخر زندگی علی(ع) حوادثی پیش آمد که یکی از آنها، جنگ صفین است. نهضت خوارج مربوط به قبل از زمامداری علی(ع) است؛ یعنی اصلا قبل از زمامداری علی(ع)، فکر خارجی بودن و خروج و تز خوارج که یک تز خاص اجتماعی است، ظهور کرده بود که ریشههای عمیقی هم داشت… بنابراین نهضت خوارج را مبادا کسی خیال کند از جنگ صفین شروع شد. خوارج مردمی بودند با تز خاص معین که حتی قبل از روی کار آمدن علی(ع)، در گوشه و کنار بلاد اسلامی حرکتها و جنبشهای کوچکی داشتند و حتی آمدن به مدینه و کشتن عثمان هم تا حدی ریشه در فکر خارجی داشت؛ ولی در جنگ صفین بعد از آنکه نزدیک بود سپاه علی بر سپاه شام و معاویه پیروز بشود، معاویه به اشاره عمروعاص به لشکرش فرمان داد تا قرآنها را بالای نیزه کنند و بگویند ما مسلمانیم و شما هم مسلمان، برادرکشی یعنی چه؟ و با اینکه علی(ع) ابتدا تأکید کرد که فریب نخورید، گول نخورید، این قرآن بالای نیزه کردن مکر و دکان تزویر است، گوش نکردند و همانها که در لشکر علی سمتهای مهم داشتند، اصرار کردند که باید واقعاً با اینها از در صلح دربیاییم.
وقتی علی دید دیگر لشکرش آماده جنگ نیست و حریف توانسته از این راه در تاکتیک جنگی پیروز شود، فرمود: بسیار خوب، حالا میگویید چه کار کنیم؟ گفتند: میآییم دو نفر حکم معین میکنیم. وقتی علی قبول کرد که دو نفر حکم معین بشود، [بعداً] یک عده که بعضی از آنها، همانهایی بودند که با ادامه جنگ مخالفت میکردند، برآشفتند که «لا حکم الا لله» یعنی چه دو نفر بیایند حکومت کنند؟ حق با چه کسی است یعنی چه؟ حق همانی استکه خدا گفته است!
این هم به ظاهر حرفی پسندیده بود. حکم، حکم خداست. خیلی به نظر پسندیده میآید. حضرت فرمود: گول این مردم را نخورید. اینها جاهل هستند. «حکم، حکم خداست»، یک مطلب است و «حکومت، حکومت خداست»، مطلبی دیگر. ما که الان در مسأله حکم نیستم، ما در مسأله حکومت هستیم. اینها که میگویند حکم حکم خداست، یعنی خدا بیاید در بین مردم و حکومت کند؟... این حرفی است که ظاهری آراسته اما باطنی ناآراسته و آلوده دارد؛ ولی آنها گوش نکردند. یک عده همانجا از سپاه علی کناره گرفتند.
این عده کمکم زیاد شدند تا بهتدریج به صورت خطری برای حکومت اسلام خودنمایی کردند. علی(ع) کراراً پیغام فرستاد و آنها را بسیار نصیحت کرد. این دوران و نصایح علی(ع) به خوارج بسیار جالب و خواندنی است. نصایح کارساز نبود و خوارج زیر بار نرفتند، تا کار به جایی رسید که حضرت عدهای را مأمور جنگ با آنها کرد و در نهروان جنگ درگرفت و تقریباً چهارهزار نفر از خوارج یکجا کشته شدند.
به دنبال این جنگ، خوارج دیگر لشکر مسلحی نداشتند و به صورت یک خطر علنی در برابر حکومت به چشم نمیخوردند؛ اما افرادی از آنها چنان با کینهتوزی و خشم و عصبانیت بودند که تصمیم گرفتند به هر صورت که شده است فکر خوارج را به مرحله اجرا دربیاورند. از جمله سه تن از آنها در مسجدالحرام دور هم جمع شدند. در یک گوشه خلوت نشستند و آرامآرام صحبت کردند. یکی از آنها گفت: میبینید وضع امت اسلام به چه صورت درآمده است؟ امت یکپارچه اسلام که متشکل شده بود، چگونه بر اثر جنگهای داخلی متشتت شده است؟ گفتند: بله، ولی چهکار میتوان کرد؟ یکی دیگر گفت: همه این بلاها و آتشها زیر سر این زمامدارها و بزرگترهاست… باید کلک این بزرگترها و زمامدارها را بکنیم. آنگاه مطلب تمام میشود… اما چه کسی این کار را بکند؟ به اتفاق گفتند خود ما چنین کنیم. سپس افزودند که هم اکنون سه نفر در سرزمین اسلام هستند که افراد درجه اول محسوب میشوند: علی، معاویه و عمروعاص. اگر ما این سه نفر را از میان برداریم، مردم از شر جنگهای داخلی خلاص میشوند. گفتند فکر پسندیدهای است. پس کارها را تقسیم نماییم.
ابنملجم کشتن علی(ع) را بر عهده گرفت و دو نفر دیگر نیز هر کدام مسئولیت کشتن معاویه و عمروعاص را قبول کردند. سپس قسم خوردند که هر یک به سراغ یکی از این سه زمامدار برود و او را ترور کند. و تصمیم گرفتند این کار در یک تاریخ معین انجام گیرد. پس از مشورتهایی بر سر شب نوزدهم رمضان توافق کردند و سپس حرکت کردند.
شب واقعه
آن دو نفر کارشان به جایی نرسید؛ اما ابنملجم وقتی به کوفه آمد، مصممتر شد. با اینکه قرار بود تصمیمشان را به احدی نگویند، ولی ابنملجم در کوفه از جایی میگذشت که با چند تن از خوارج برخورد کرد و دید اینها با خودش همفکر هستند. در عین حال چون قسم خورده بودند که این فکر را هیچ جا فاش نکنند، به آنها چیزی نگفت؛ اما احساس کرد میتواند کمکهایی هم در کوفه برای این نقشه داشته باشد. باز در کوفه میگذشت که در جایی به زنی جوان و زیبا برخورد کرد که پدر و دو تن دیگر از نزدیکانش را در جنگ خوارج از دست داده بود و بسیار نسبت به علی(ع) کینه در دل داشت. ابنملجم به محض اینکه با این زن برخورد کرد، شیفته و دلباخته او شد. به هر وسیلهای بود عشق و علاقه خودش را اظهار کرد و از او خواستگاری کرد. زن گفت: «مهر و کابین من بسیار سنگین است. آیا تو میتوانی آن را بپردازی؟» ابنملجم گفت: «آن چیست؟» گفت: «چند هزار درهم و یک غلام و یک چیز سومی هم دارد.» گفت: «مسأله سوم چیست؟» گفت: «خون علی است!» به محض اینکه این حرف را زد، برای نخستین بار ابن ملجم راز خودش را فاش کرد؛ گفت: «پس به تو مژده بدهم که من اصلا برای این کار به کوفه آمدهام!» زن ابنملجم را بسیار تشویق کرد و گفت: «من وسایل کار را برایت فراهم میکنم» سپس افزود: «دو نفر کمک برایت میگمارم؛ زیرا علی از نظر جنگی مردی فوقالعاده است و همیشه همه جوانب را زیر نظر دارد و کمتر کسی میتواند او را ترور کند.»
دو نفر را معین کرد و با آنها گفتگو کرد. آن دو گفتند: «کار بسیار خوبی است، اما کار مشکلی است و از عهده ما ساخته نیست.» گفت: «من یک فکری به نظرم رسیده و آن این است که علی را در مسجد ترور کنیم. اگر علی را در مسجد و در تاریکی سحرگاه غافلگیر کنیم، این نقشه قابل اجراست.» به هرحال سه نفری تصمیم گرفتند مسلحانه در مدخل مسجد کوفه از همان دری که معمولا علی(ع) به مسجد میآمد، در کمین باشند. سحرگاه علی(ع) از خانه بیرون میآید.
در اینجا حتی مورخین اهل سنت مطالب زیادی نقل میکنند. اینکه علی همان شب و حتی در آن ماه رمضان مکرر و بیش از مواقع دیگر از مرگ یاد میکرد. همچنین نقل میکنند که آن شب علی(ع) وقتی میخواست از خانه ام کلثوم یا زینب بیرون بیاید، چند پرنده در مقابلش پر زدند و این مسأله معمولا در عرف اعراب آن روز به صورت یک پیشبینی بد و حادثهای شر تلقی میشد، اما علی آنها را به کناری زد و به سمت مسجد آمد. علی(ع) معمولا تنها به مسجد میآمد. از در مسجد که وارد شد، این سه نفر با شمشیر به وجود مقدسش حمله کردند. شمشیر یکی از آنها به بالای در ورودی گرفت و کناری افتاد، اما ابنملجم در کمین بود و توانست شمشیر را به هدف بزند و بر فرق مبارک علی(ع) فرود بیاورد. علی در اینجا یک کلمه یا دو کلمه گفت و بعد فرمود که ضارب را دستگیر کنید. رفتند و ضارب را دستگیر کردند. یکی از آن دو نفر دیگر که شریک در این حادثه و واقعه بود، در همان جریان به دست یکی از دوستان علی کشته شد. دیگری فرار کرد، بعد کشته شد.
آخرین سفارش
زندگی علی(ع) از لحظه ضربتخوردن تا لحظه مرگ و رحلت باز هم بسیار آبرومند است. چه خوب است ما که افتخار تشیع و دنبالهروی علی و خاندان علی را داریم، از یکی از این گوشههای زندگی او درس بگیریم… بعد از آنکه حضرت را به منزل آوردند و طبیب آوردند و معلوم شد که شمشیر مسموم بوده و این زخم، زخمی است توأم با مسمومیت و قابل علاج نیست، دوستان علی دستهدسته به دیدار وی میآمدند. آنان از همان موقع، رنجیده، ناراحت، نگران، دارای غصه فراوان و مصیبتزده بودند. زلزلهای در کوفه هست. علی(ع) در این دو شبانه روز مکرر افراد را نصیحت کرد. خطاب به فرزندان و خاندانش چند خطابه کوتاه دارد که در نهجالبلاغه جمع شده است… یکی از آن دو، وصیت و سفارشی است که به شخص حسن و حسین میکند. سید رضی در نهجالبلاغه این سفارش را اینطور نقل میکند؛ فرمود:
«اوصیکما بتقوی الله: به شما سفارش میکنم که به راه تقوا بروید، و اگر دنیا به دنبال شما آمد، باز شما به دنبال دنیا نروید.» حیف از شما که دنیا طلبباشید. البته دنیا به همان معنایی که ما میگوییم. «اگر دیدید که در راه حفظ تقوا، محرومیت دنیایی دارید، ناراحت نشوید. همیشه برای خدا حرف بزنید و برای پاداش الهیکار بکنید. و کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا: همیشه دشمن ظالم و ستمگر باشید و یار و یاور مظلوم و ستمدیده باشید… به شما، همه فرزندانم، به همه خاندانم و به همه کسانی که این نامه به آنها میرسد (یعنی به همه ما) راه تقوا و راه پرهیزگاری را سفارش میکنم. و نظم امرکم: کار زندگی و مخصوصاً کار زندگی اجتماعی و کارهای زمامداری و حکومتی را منظم کنید. و صلاح ذات بینکم: همیشه در میان خودتان اگر اختلاف و دودستگی کوچکی پیش میآید، آن را زود اصلاح کنید. شنیدم جد شما پیغمبر میفرمود: «صلاح ذات البین افضل من عامه الصلاه و الصیام» عجیب است! یک آشتیکنان، یک حل اختلاف داخلی میان دو مسلمان یا دو دسته از مسلمان، از همه نماز و روزهها برتر و با فضیلتتر است!
الله الله فی الایتام: به یاد خدا باشید درباره یتیمان. کاری نکنید که آنها جرأت نکنند با شما حرف بزنند. و لا یضیعوا بحضرتکم، در پیش روی شما کسی به یتیمی تجاوز نکند، بیاعتنایی نکند، حق یتیمی پیش روی شما از بین نرود.
و الله الله فی جیرانکم فانّهم وصیته نبیکم: درباره همسایهها به شما سفارش میکنم؛ مواظب باشید، درباره همسایگانتان به یاد خدا و فرمان خدا باشید. پیغمبر درباره آنها خیلی سفارش کرد. اینقدر سفارش همسایهها را کرد که ما فکر کردیم در آینده نزدیک برای آنها مثل قوم و خویش سهم و ارثی قرار میدهد!
و الله الله فی القرآن لایسبقکم بالعمل به غیرکم: در مورد قرآن، حق خدا را نگه دارید. مبادا دیگران پیش از شما به قرآن عمل کنند!
و الله الله فی الصلاه فانّها عمود دینکم: در مورد نماز به یاد خدا باشید که نماز ستون دین شماست.
و الله الله فی بیت ربکم لا تخلوه ما بقیتم: در مورد خانه خدا ـ کعبه ـ به یاد خدا باشید؛ تا زندهاید خانه خدا را خالی مگذارید. اگر حج خانه خدا روزی تعطیل شد، دیگر مهلتی به شما داده نمیشود.
و الله الله فی الجهاد باموالکم و انفسکم و السنتکم فی سبیل الله: به مالتان، به جانتان و به زبانتان حق خدا را در جهاد در راه او رعایت کنید و همواره با یکدیگر پیوند نزدیک داشته باشید. در حق یکدیگر از بذل و بخشش و خرج کردن دریغ نکنید و همدیگر را داشته باشید.
و ایّاکم و التدابر و التقاطع: نکند به جای آنکه دست به دست هم بدهید و مشت در مشت هم باشید، به هم پشت کنید و از یکدیگر ببرید و راه تکروی را در زندگی امت اسلام باز کنید.
لا تترکوا الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر فیولّی علیکم شرارکم ثم تدعون فلا یستجاب لکم: امر به معروف و نهی از منکر و پاسداری دستهجمعی از قانون خدا و قانون عدالت را رها نکنید که اگر رها کردید، پستترین و بدترین مردم، زمامدار شما میشوند. آن وقت هر چه داد و فریاد کنید، آنچه البته به جایی نرسد، فریاد شماست.
ملاحظه کنید علی در چنین حالتی این سفارشها را به دو فرزندش میکند و بعد میفرماید: ای فرزندان عبدالمطلب! مبادا با مرگ من، دستهبندیهای قوم و خویشی و تعصبهای فامیلی به میان بیاید، شمشیر بکشید و در خون مسلمانها بیفتید و این و آن را بکشید و بگویید «امیرالمؤمنین کشته شد، پس باید به جای او هر کس به دست ما میرسد کشته شود»! اعلام میکنم در عوض من فقط یک نفر را میتوانید بکشید، آن هم قاتل من. بعد به این اندازه سفارش اکتفا نکرد، فرمود: نگاه کنید اگر من بر اثر این ضربت، مردم، فقط با یک ضربت او را بکشید همانطور که من با یک ضربت او کشته میشوم. مبادا او را قطعه قطعه کنید. من شنیدم که پیغمبر فرمود: از قطعه قطعه کردن مرده حتی در مورد سگ دیوانه بپرهیزید. سلامالله علیک یا امیرالمؤمنین!
منبع: روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.