1393/2/7 ۰۹:۲۸
من سیر تحول آثار طباطبایی را در تاریخنگاری اندیشه بررسی میکنم. در چنین پژوهشی دشواریهایی وجود دارد زیرا ایشان در مورد مبانی روشی آثارشان توضیح ندادهاند و در این آثار بین مضمون و روش پیوستگی وجود دارد. من گستره فراگیر آثار ایشان را بررسی میکنم، هم از حیث تنوع و هم از حیث گستره تاریخی که شامل کل تاریخ ایران میشود. در نهایت ابهام در شیوه ارزیابی تاریخنگاری اندیشه سیاسی را توضیح میدهم.
مبانی روششناسانه آثار طباطبایی در نگاه به تاریخ اندیشه سیاسی در ایران
آثار طباطبایی چند ویژگی مهم دارد. نخست نگرش فلسفی، منضبط و روشمند به تاریخنگاری اندیشه سیاسی و توجه به آن بهعنوان فرمی از اندیشهورزی است. این نگرش به هگل بازمیگردد اما در رویکردهای تاریخنگاری جدید و معاصر نیز (مثلا در مکتب کمبریج) تاریخنگاری را حتی نوعی کنش سیاسی میدانند. نکته دوم مبنا قراردادن تجدد و وضع کنونی در نگارش تاریخ اندیشههاست و رویکردهای جدید را نیز بر همین اساس نقد میکنند. بهعنوان مثال جستوجو و پیداکردن رگههایی از تجدد در آثار سنتی راه بهجایی نخواهد برد تا زمانی که تجددی به وجود نیاید. نکته بعدی، ایران بهعنوان کانون نظریهپردازی و تعین خود سوژه بهعنوان پژوهشگر و بهمثابه موضوع پژوهش است. در نهایت تکیه بر پیوند نظریه و عمل در تاریخ اندیشه سیاسی مهمترین پرسش است.
بحث اصلی من تقسیمبندی آثار طباطبایی به دو دوره است. آثار او سهگانه اول و سهگانه دوم است. سهگانه اول شامل کتابهای دهه 60 و 70 یعنی سه کتاب «تاریخ اندیشه سیاسی در ایران»، «زوال اندیشه سیاسی در ایران» و «خواجه نظامالملک» است و سهگانه دوم در دهه 80 شامل «دیباچهای بر نظریه انحطاط در ایران»، «مکتب تبریز» و کتاب «حکومت قانون» است. سهگانه اول ناظر به تاریخ سدههای میانه ایران است اما سهگانه دوم به صفویه بهبعد و دوران جدید میپردازد. سهگانه اول جایی به پایان میرسد که سهگانه دوم از نظر دورهبندی تاریخی آغاز میشود. سهگانه اول دارای توزیع عرضی است یعنی برمبنای طبقهبندی معروف ایشان از آثار دوره میانه (سیاستنامه، شریعتنامه و فلسفههای سیاسی) است. در «زوال اندیشه سیاسی در ایران» فلسفه سیاسی و در «خواجه نظامالملک» تمرکز بر سیاستنامه است. اما سهگانه دوم توزیع طولی و ترتیب تاریخی را بررسی میکند. فصل اول «مقدمهای بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران» از معدود جاهایی است که ایشان در مورد مبانی روششناسی خود توضیح داده و تصریح کردهاند که قصدشان پرداختن به ملاحظات تاریخی نیست. سهگانه اول بر اندیشه سیاسی متمرکز است در حالیکه سهگانه دوم به روشهای تاریخنگاری نزدیک میشود، از جمله تاریخ فکری، تاریخ اجتماعی متاثر از مکتب آنال مثل برودل که ویژگی آنها تاکید بر حوزههای مشخص همچون اقتصاد، ادبیات، جامعهشناسی و فلسفه در نگارش تاریخ است. در آثار دسته دوم تاثیر مکتب آنال مشخص است و همچنین جامعهشناسی تاریخی و تاثیرپذیری از کسانی همچون ویتفوگل و نوربرت الیاس که بر مولفههای تمدنی مثل سلطنت تاکید دارد. تنها استثنای فصل ششم دیباچه است. نکته بعدی در تفاوت دو دوره به رویکرد هرمنوتیکی و خوانش متون بازمیگردد. سهگانه اول رویکردی «متنگرا» دارد و بر خودبسندگی متون و کشف منطق درونی بین متنهای مختلف تاکید دارد و همچنین بر خوانش قطعاتی مهم از متون اصلی و تحلیل آنها استوار شده است. در این دوره ایشان روی اسلوب روششناسانه لئو اشتراوس تاکید دارد. اما سهگانه دوم رویکردی «زمینهگرا» دارد. یعنی فهم متون بر بستری تاریخی و برمبنای زمینههای ایدئولوژیک و تاریخی-زبانی هر دوره. تاثیرپذیری از نوشتههای اندیشمندان این حوزه همچون راینهارد کوزلک در این دوره مشهود است. در سهگانه اول مفهوم کلیدی «زوال» است که ویژگی اندیشه است و در سهگانه دوم «انحطاط» که ویژگی تمدن است. کتاب «ابن خلدون» موقعیتی بینابینی دارد. سهگانه اول قابلیت تعمیم به تمدن اسلامی را دارد و سهگانه دوم بر ایران و مسایل آن تمرکز دارد. سهگانه اول مطالعه اندیشمندان ایران را در نظر دارد و سهگانه دوم مطالعه ذهنیت ایرانی که همان تاریخ ذهنیتهاست. حال چه ارتباطی بین این دو دسته وجود دارد؟ در نوشتههای ایشان این آثار بهعنوان یک کل و یک پروژه همگن مطرح شدهاند اما بنده احساس میکنم ناهماهنگیهایی وجود دارد که در ویراستهای جدید همچنان پابرجاست. در سهگانه دوم مفاهیمی مثل انحطاط و اندیشهورزی با توجه به تاریخ ایران تبیین شدهاند. در کتاب «خواجه نظامالملک»، ایشان تداوم فرهنگ ایران را با بهرهگیری از عناصر فلسفی متاثر از هانری کربن تبیین کردهاند. اما در «دیباچه» تداوم فرهنگی ایران را اینبار با عناصر اجتماعی-تاریخی توضیح میدهند. گاهی تناقضهایی هم دیده میشود. مثلا بحث گسست نظر و عمل در سهگانه اول و کتاب زوال به خواجه نصیر نسبت داده شده اما در مکتب تبریز همین قضیه به عامل تاریخی ایران و روس نسبت داده شده است. در نهایت آیا بین آثار مختلف نوعی هماهنگی و انسجام وجود دارد و آیا این تفاوتها ظاهری هستند یا به تفاوت در روششناسی برمیگردد؟ اگر اختلافی در روششناسی است آیا به دلیل تفاوت دورهها، یا تفاوت مضمون بحث یا دلایل دیگر است؟ اگر پیشرفت مطالعات موجب رویگردانی از یک اسلوب به اسلوب دیگر شده در این صورت به نظر میرسد یکپارچهسازی این دو دسته از آثار ضرورت داشته باشد.
روزنامه شرق
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید