ابن مقفع، ابومحمد
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
سه شنبه 20 خرداد 1399
https://cgie.org.ir/fa/article/224599/ابن-مقفع،-ابومحمد
شنبه 9 فروردین 1404
چاپ شده
4
اِبْنِ مُقَفَّع، ابومحمد عبدالله (ح 106-142ق / 724- 759م)، نويسندۀ بزرگ و مترجم آثار پهلوی به عربی.
در كتابهای كهن، زندگینامهای كه در خور اين شخصيت مشهور باشد، نيامده است و نيز تا چندی دو اثر عمده كه در واقع تنها منابع مفيد دربارۀ اوست و با اندكی تفصيل به شرح گوشههايی از زندگی اجتماعی و كشمكشهای سياسی او پرداختهاند، در دسترس نخستين محققان نبود. اين دو اثر، عبارتند از انساب الاشراف بلاذری (د 279ق) و الوزراء و الكتاب جهشياری (د 331ق). گزارش ابن اعثم (د 314ق) با آنكه بر جهشياری اقدم است، به سودمندی اين دو منبع نيست. با اينهمه بخش اعظم روايات اين دو كتاب، با انشائی متفاوت و اندكی اختلاف در وفيات الاعيان ابن خلكان گرد آمده است و مؤلفان متأخرتر كه تقريباً هميشه از او استفاده كردهاند، البته در اين بخش از روايات از جادۀ صواب به دور نيافتادهاند، اما در بيان جزئيات و ربط حوادث به يكديگر دچار سرگردانی شدهاند. نمونۀ بارز اين نقص را در كار گابريلی میتوان ديد. وی كه در 1931-1932م به تأليف مقالۀ خود دست زد، در درجۀ اول، از وفيات ابن خلكان استفاده كرد. سپس تودهای از روايات دست دوم را كه غالباً مشكوك و مورد بحثند به كار گرفت. پس از آن از آثار كسان ديگری چون ابن نديم، ابن جوزی، صفدی، ابوالفرج اصفهانی و ابن قتيبه بهره جست (نك : گابريلی، 245). در 1954م سوردل كه دو منبع اساسی مذكور را يافته بود، به تكميل مقالۀ گابريلی پرداخت و نظر به توجهی كه وی به مسائل تاريخی دارد، توانست از اين دو منبع و برخی قراين تاريخی شرح حال نسبتاً روشنی از ابن مقفع به دست دهد.اين نقص، البته در كتابهای شرقی نيز آشكار است. از جمله، در مقالۀ مفصل و ارزندۀ عباس اقبال آشتيانی جای آن دو منبع خالی است. در شرق، پژوهش دربارۀ ابن مقفع در حقيقت با همين اثر كه در مجلۀ كاوه (برلين، 1926م) منتشر گرديد، آغاز شد. اقبال علاوه بر منابع معمول عربی، خاصه وفيات ابن خلكان، از آثار فارسی كهن، چون تاريخ طبرستان ابن اسفنديار نيز استفاده كرد، اما او دو منبع اصلی (بلاذری و جهشياری) و چندين اثر ديگر را كه بعدها منتشر شد، نديده بود. از اين رو، به رغم شيوۀ نيكو در كار تحقيق و بهرهگيری از پژوهشهای خاورشناسان، كار او چنانكه مينوی اشاره میكند (ص «يز»)، از نقص خالی نماند. كتاب ابن المقفع خليل مردمبك كه 4 سال بعد (1930م) چاپ شد، چيز عمدهای بر اطلاعات گذشته نيفزود. در ابن المقفع محمد سليم الجندی (1936م) اطلاعات جديد اندك است، اما تحليل زندگی و آثار ابن مقفع آغاز میگردد. عبداللطيف حمزه عمدهترين منابع و نيز كتاب اقبال و منابع فارسی او را ديده و شرح حال نسبتاً خوبی، همراه با تحليلها و اظهارنظرهای شخصی فراوان ارائه داده است (1937م) و ضمناً به آثار او نيز پرداخته است، اما بحثهای جانبی در اثر او بيشتر است. در مقالۀ مفصل محمد كردعلی (1948م)، اظهارنظرهای نويسنده بيشتر جلب توجه میكند. كتاب ابن المقفع عمر فروخ (1949م) سخن تازهای ندارد. حنا فاخوری در كتابش، تاريخ ادبيات، مقالهای دارد كه با اندكی تغيير در كتاب ابن المقفع او (1957م) تكرار شده است. محمد غفرانی خراسانی، ابن مقفع را موضوع رسالۀ فوقليسانس خود قرار داد و در 1965م كتابی منتشر ساخت كه بیگمان بهترين كتابی است كه تاكنون در شرق، دربارۀ ابن مقفع تأليف يافته است. وی توانسته است تقريباً همۀ منابع نو و كهنۀ عربی و فارسی را بررسی كند و به شيوۀ خود و برحسب نظرات و اعتقادات خود، آنها را در بوتۀ نقادی افكند. شهامت او، با توجه به اينكه كتابش در مصر چاپ شده، در ردّ نظرات مشاهيری چون طه حسين و عزّام در خور توجه است.
نام پدر ابن مقفع در واقع داذويه بود (ابن خلكان، 2 / 155؛ نيز نك : يوستی، 82)، هرچند كه گاه، داذويه به داذبه تحريف شده است (مثلاً بلاذری، انساب، 3 / 218؛ ابن اسفنديار، 11؛ تاج العروس، ذيل «قفع»). ابن نديم (ص 132) نام اسلامی پدر او را مبارك ذكر كرده كه گويی ترجمۀ عربی روزبه است، اما زبيدی در تاجالعروس او را داذجشنش (داد گشنسب) خوانده، با اينهمه مينوی (همانجا) معتقد است كه نام عبدالله، پيش از مسلمان شدن، داذبه بوده كه به روزبه تصحيف گشته است. پدرش نيز داذجشنس (= داذگشنسپ كه مخفف آن داذويه است) نام داشته است. داذويه كه از اعيان و اصيلزادگان فارس بود (بلاذری، همانجا)، زمانی كه حجاج بن يوسف بر عراق حكم میراند، از جانب وی مأمور خراج فارس شد، اما در كار اموال، ناروايی كرد و حجاج او را چندان شكنجه داد تا دستش «مقفع» (ناقص و تُرنجيده) گشت (بلاذری، ابن نديم، ابن خلكان، همانجاها؛ قس: گابريلی، همانجا؛ سوردل، 308). گاهی، به جای حجاج، نام خالد بن عبدالله قسری را آوردهاند و مأمور عذاب او را نيز يوسف بن عمر ثقفی خواندهاند (ابن خلكان، همانجا)، اما نتيجۀ روايت در هر حال يكی است. كلمۀ «مقفع» لقبی برای داذويه شد و فرزندش روزبه، ابن مقفع خوانده شد.ابن مقفع تا زمانی كه اسلام نياورده بود، همچنان به روزبه نامور بود و ابوعمرو كنيه داشت. پس از تشرف به اسلام، نام عبدالله و كنيۀ ابومحمد برگزيد (بلاذری، ابن نديم، همانجاها؛ دربارۀ قرائت ديگر لفظ مقفع، نك : ابن مكی، 139؛ ابن خلكان، همانجا).ظاهراً روزبه در جور (=گور) كه همان فيروزآباد فارس باشد، زاده شد (نك : جهشياری، 75؛ EI2؛ قس: ابن نديم، همانجا). او هنوز كودك بود كه با پدر به بصره رفت. پدر به تربيتش همت گمارد، ادبا را گرد او جمع میآورد يا او را به مجالس ايشان میبرد (نك : بلاذری، همانجا)، سپس دو مرد بدوی به نامهای ابوالغول و ابوالجاموس را كه از فصحای عرب بودند و پيوسته به بصره میرفتند، به آموزش او گمارد (همانجا؛ ابن نديم، 50). ابن مقفع علاوه بر دانشِ ظاهراً گستردهای كه از زبان پهلوی در فارس كسب كرده بود (اقبال، 10-11)، عربی را از زبان فصيحان و اديبان پاكيزه زبان عرب چنان آموخت كه خود در صف فصيحان نشست. چند نكتۀ مزاحآميزی كه بلاذری به او نسبت داده (همان، 3 / 220)، بيشتر بر توجه او به لغات و فصاحت دلالت دارد.ظاهراً پيش از 126ق / 744م مسيح بن حواری، حكومت شاپور داشته و ابن مقفع نزد او به دبيری مشغول بوده است. سپس عبدالله بن عمر بن عبدالعزيز، والی عراق (126ق) مسيح را از حكومت عزل كرده، سفيان بن معاويۀ مهلبی را به جايش گماشت و سفيان عازم مركز مأموريت خود شد. اما مسيح كه از مسلط نبودن خليفه بر آن ديار و آشوبهای بخش شرقی آگاه بود، از واگذاشتن ولايت به سفيان سرباز زد و پيشنهاد كرد كه يا 000‘500 درهم بستاند و بازگردد، يا همين مال را بپردازد و بر كرسی حكومت نشيند. سفيان نپذيرفت، ولی ابن مقفع كه ظاهراً رابط ميان اين دو بود، كار را چندان به درازا كشاند تا مسيح توانست با كردانی كه در اين شهر قدرت داشتند و نيز ياران خود مكاتبه كرده، گروهی گرد خود جمع كند. چون نيرومند شد، از سفيان خواست كه باز گردد. در نزاعی كه ميان دو مرد در گرفت، مسيح توانست به ضربهای، ترقوۀ سفيان را بشكند. سفيان به دورق در مرز خوزستان گريخت و كينۀ ابن مقفع را به دل گرفت. اين اطلاعات دقيق را جهشياری داده است (ص 72) كه در هيچ جای ديگر يافت نمیشود و ملاحظه میشود كه در توضيح قتل ابن مقفع چقدر سودمند خواهد بود.سرانجام پس از آنكه در 129ق مسيح از شاپور رانده شد (طبری، 7 / 372)، ابن مقفع چندی در كرمان زيست. اين سخن از آنجا دانسته میشود كه به قول جهشياری (ص 75) وی در كرمان دبير داوود بن يزيد بن عمر بن هبيره بود و در آن زمان ثروت كلانی به چنگ آورد (نيز نك : بلاذری، همان، 3 / 218). گزارش بلاذری در كتاب فتوح (ص 217) قابل تأمل است. به گفتۀ وی «چون صالح بن عبدالرحمن متصدی خراج عراق شد (96ق / 715م)، ابن مقفع از جانب او امر خراج خوردۀ دجله، يا به قولی، بهقباذ را به عهده گرفت و مالی بياورد و نامۀ خويش را بر پوستی نوشت و آن را به زعفران بيندود. راوی گويد: سبب آن است كه وی را بر امور عجم آشنايی تمام بود». راست است كه از آدابدانی ابن مقفع چنين ظرافتی بعيد نيست، اما اگر ـ چنانكه خواهد آمد ــ بپذيريم كه او در 106ق / 724م زاده شده، تاريخ مذكور 10 سال پيش از تولد ابن مقفع خواهد بود. در اين صورت بايد در روايت بلاذری ترديد كرد. اقبال بیآنكه به اين نكته توجه كند، گزارش بلاذری را پذيرفته و نقل كرده است (ص 10).بیگمان او ديرزمانی در كرمان نماند، زيرا جنگهای پیدرپی ابومسلم و چند امير طرفدار عباسيان، به سرعت همۀ ايران را فراگرفت و در 132ق دولت اموی فرو ريخت. بزرگان اين دولت، برخی كشته شدند، برخی پنهان گشتند و بسياری نيز مورد عفو قرار گرفتند و در مقام خود ابقا شدند. با اينهمه ابن مقفع در امان ماند، اما كرمان را ترك گفت و به بصره روی آورد و آنجا، چنانكه از مجموعۀ روايات برمیآيد، در آسايش و فراخی زيست و با بزرگان به رفتوآمد پرداخت و با معن بن زائده، مسلم بن قتيبه، عمارة بن حمزه، ابن ابی ليلی و ابن شبرمه دوست شد (نك : سوردل، 310).علاوه بر اين، برخی به دوستی بسيار نزديك او با عبدالحميد كاتب (مق 132ق) نيز اشاره كردهاند. داستان اين دوستی را كه چگونگی آن بر ما پوشيده است و در اصل آن نيز به سبب بعد مسافت دو نويسنده میتوان ترديد كرد، جهشياری (ص 52) و ابن خلكان (3 / 231) آوردهاند و سپس، تقريباً همۀ نويسندگان شرقی، از اقبال (ص 22) به بعد، آن را پذيرفته و نقل كردهاند. خلاصۀ داستان چنين است كه عبدالحميد، دبير با وفای مروان از چنگ عباسيان گريخت و در يكی از بلاد جزيره پنهان شد. چون مأموران عباسی به مخفیگاه او وارد شدند، دو كس را آنجا يافتند كه هر دو ادعا كردند عبدالحميدند. شخص دوم، ابن مقفع بود و با چنين ادعايی، میخواست خود را فدا كند و جان دوستش را نجات دهد. ساخت افسانهگون و اغراقآميز روايت و نيز استبعاد سفر ابن مقفع به شمال بينالنهرين، يا فرود آمدن عبدالحميد تا بصره در آن احوال پرآشوب، موجب ترديد در صحت اين روايت میشود (نك : سوردل، 310-311).روايت ديگری كه آن نيز مورد ترديد است، ملاقات او با خليل بن احمد (د 175ق) است. گرچه آشنايی آن دو با هم در شهر بصره غريب نيست، اما آنچنانكه در روايات آمده، با اينكه در منابع كهن مذكور است، معقول نيست. گويا اصل داستان از بلاذری ( انساب، 3 / 220) است كه گويد: برخی از حسودان گفتهاند كه ادب او بيش از عقل اوست. چندی بعد، ابوالفرج اصفهانی نظير اين سخن را از زبان خليل نقل میكند (20 / 223): دو مرد دانشمند به ديدار يكديگر راغب بودند. كسی اين ديدار را ميسر گردانيد. پس از چندی، آن مرد از خليل پرسيد كه ابن مقفع را چگونه ديده است. وی گفت: سراپا علم و ادب، اما كلامش را بيش از علمش يافتم. ابن مقفع نيز در حق او همين الفاظ را تكرار كرده، جز اينكه گفته است: «عقل وی بيش از علم وی است». گفتۀ منسوب به خليل را پس از آن بارها تكرار كرده و گفتهاند: «علم او بيش از عقل اوست» (نك : ابن خلكان، 2 / 151؛ ابن اسفنديار، 11؛ قس: اقبال، 21-22). در معجم الادباء ياقوت، لحن روايت از اين هم تندتر است: علم فراوان و عقل ناتوان (9 / 112).در بصره، ابن مقفع به خدمت خاندانی عباسی، يعنی آل علی بن عبدالله عمّ خليفۀ منصور درآمده و از ميان آن خانواده، بيشتر به عيسی ابن علی متمايل بود (بلاذری، همان، 3 / 218). بدينسان ملاحظه میشود كه وی، از امويان بريد و به عباسيان پيوست، اما در اين پيوند هم خللی پديدار است، زيرا اين خاندان از طريق عبدالله بن علی كه بر منصور شوريد، مدعی خلافت بودند و منصور نيز به زحمت نگرانی خويش را از ايشان پنهان میداشت (جهشياری، 70). در هر حال ابن مقفع به نوعی دبير رسمی ايشان گرديد و شايد به قول جاحظ آموزش فرزندان سليمان بن علی را هم به عهده گرفت ( البيان، 138).در همين زمان بود كه ابن مقفع، خواه از سر صدق و خواه به ملاحظات اجتماعی و سياسی، آيينهايی را كه بدان پايبند بود، فرو گذاشت و به اسلام گرويد و ابومحمد عبدالله خوانده شد. اما راويان گذشته خواستهاند كه براي اين كار نيز سببی ملموس و در عين حال شورانگيز بيان كنند. از اين رو برخی گفتهاند كه او روزی از كنار مكتبی میگذشت، كودكی به آواز بلند میخواند: «اَلَمْ نَجْعَلِ الاْرْضَ مِهاداً ... » (نبأ / 78 / 6). باز ايستاد تا كودك سورۀ نبأ را تمام كرد. گفت: «الحق كه اين سخن مخلوق نيست» (ابن اسفنديار، همانجا). سرانجام ابن مقفع، چنانكه در بخش II اين مقاله آمده است، اسلام آورد. وی حدود 10 سال در اسلام زيست و احتمالاً در همين دوره بود كه همه يا بيشتر آثارش را تأليف كرد. از اين دوره، چند حكايت و روايت در دست است كه شخصيت و برخی از گوشههای زندگی او را باز مینمايد، اما در بازسازی زندگی او در خلال اين مدت چندان كمك نمیكند.
از عوامل عمدۀ قتل ابن مقفع يكی ماجرای سفيان است كه ديديم به قصد حكومت شاپور آمد و با نيرنگ ابن مقفع شكست خورد و گريخت. عامل دوم، فرزندان علی بن عبدالله بن عباس، يا عموهای خليفه منصورند كه ابن مقفع در خدمتشان میزيست. يكی از آنان كه عبدالله نام داشت، برخلاف دستور سفاح كه خواسته بود پس از او با منصور بيعت كند، سر به شورش برداشت و به اميد خلافت، چندين سال بر حران و نصيبين و حلب و چندين جای ديگر حكم راند. عاقبت، ابومسلم به فرمان منصور، در نصيبين به جنگ او رفت. كار او 15 ماه به درازا كشيد، تا سرانجام عبدالله شكست خورد و نزد برادرش سليمان كه حاكم بصره بود، پنهان شد (137ق / 754م)، اما ابومسلم شكستخوردگان را امان داد و دست از آنان كشيد (ابن اثير، 5 / 464- 468). فرزندان علی چندي در بصره آرام زيستند، به خصوص كه ابومسلم هم در 137ق به قتل رسيد و عبدالله هم در 138ق با منصور بيعت كرد (همو، 5 / 468، 486)، اما منصور هرگز از جانب آنان آسوده خاطر نبود و اصرار داشت كه ايشان، عبدالله را نزد او بفرستند. سليمان و برادرانش از خليفه زينهار نامهای خواستند تا مطمئن شوند كه جان برادرشان در امان خواهد بود. در اين باب روايت جهشياری (ص 70-71) بسيار دقيق و روشن است و سوردل (ص 314-316) همۀ آن را ترجمه كرده است. خلاصۀ اين ماجرا كه در زندگی ابن مقفع تأثير عمدهای داشته، از اين قرار است كه: عيسی از دبير خود خواست كه متن زينهارنامه را تهيه كند. وی نيز چنان الفاظی استوار به كار برد و چنان جوانب احتياط را مراعات كرد كه هيچ راه نيرنگی برای منصور باقی نگذاشت. اما آنچه در اين متن بر منصور گران آمد، اين بود كه نوشته بود: منصور در پايين زينهارنامه، به خط خود بنويسد كه اگر عبدالله بن علی يا نزديكان او را، چه آشكارا، چه نهان زيانی رسانم، ديگر فرزند محمد بن علی نيستم و زنازادهام. بر مسلمانان واجب است كه بر من خروج كنند. زن، كنيز و... بر من حرام است. سوردل میافزايد كه طبری (7 / 501) و يعقوبی (2 / 368) گفتهاند او اماننامه را امضا كرده و عبدالله با آن امان نزد او رفته است، اما ظاهراً منصور از امضای آن خودداری كرد و اظهار داشت كه زمانی اين زينهارنامه معتبر است كه من خود عبدالله را ببينم، زيرا بيم آن هست كه وی به پشت گرمی اين پيمان، در بلاد تباهی كند. آنگاه پرسيد: چه كسی اين زينهارنامه را نوشته است؟ گفتند: ابن مقفع، دبير عيسی بن علی. منصور گفت: آيا كسی نيست كه كار او را يكسره كند. اين خبر را خصيب به سفيان رسانيد و او نيز به سبب كينهای كه از ابن مقفع داشت، در صدد قتلش برآمد (جهشياری، 72). بلاذری (همان، 3 / 221) اين ماجرا را در چند سطر آورده و در آغاز آن به ولايت سفيان بن معاويه بر بصره در زمان زينهارنويسی ابن مقفع اشاره میكند و در پايان آن اضافه میكند كه منصور به سفيان نامه نوشت، يا به قولی، هنگامی كه با او وداع میكرد به او گفت: كار ابن مقفع را بساز (نيز نك : سوردل، 316-321).بنابراين، چون در 139ق / 757م سليمان عزل شده و سفيان به جايش نشسته است (ابن اثير، 5 / 497)، ناچار بايد پنداشت كه سفيان، 3 يا 4 يا 6 سال درنگ كرد تا عاقبت موفق به قتل ابن مقفع شد.پس از عزل سليمان، عيسی به ملطيه رفت (طبری، 7 / 497). سوردل اشاره میكند كه وی دبير خود عبدالله بن مقفع را نيز به همراه داشت (ص 318). اگر ابن مقفع به آن ديار هم سفر كرده باشد، درهرحال ديری در آنجا نمانده و زود به بصره بازگشته است. از حضور او در بصره، انبوهی روايت نقل شده كه برخی از آنها به سفيان مربوط است: چندين سال ابن مقفع در پناه خاندان علی در بصره آسوده میزيست و به تأليف مشغول بود. ظاهراً بيشتر حكاياتی كه دربارۀ او و نويسندگان و شاعران معروف عرب نقل شده، مربوط به همين زمان است. نيز در همين احوال بود كه به مجلس سفيان، دشمن خويش رفتوآمد میكرد و پيوسته او را به ريشخند میگرفت. روايتهايی كه در اين باب آمده است، نشان میدهد كه ميان آن دو ديدارهای مكرر رخ داده است. پيش از اين رابطۀ او را با سفيان در شهر شاپور ديديم. اما در بصره ابن مقفع از سفيان پرسشهايی میكرد. وی چون پاسخ میداد، ابن مقفع با خنده و استهزا میگفت: «خطا كردی» (جهشياری، 71؛ نيز نك : بلاذری، همانجا؛ ابن خلكان، 2 / 153).افزون بر خشم منصور به سبب زينهارنامۀ او و كينۀ سفيان كه پيشتر بدان اشاره شد، عوامل ديگری نيز در قتل ابن مقفع مؤثر بوده كه به تفصيل تمام توسط سوردل مورد بحث قرار گرفته است. ظاهراً سفيان را هنوز آن قدرت نبود كه بدون اجازۀ خليفه، دبير عمّ او را به قتل رساند و خليفه نيز نمیبايست فقط به سبب زينهارنامهای كه به فرمان عموهايش، سليمان و عيسی و عبدالله نوشته شده است، كينۀ كاتبی ظاهراً گمنام را به دل گيرد. پس خشم خليفه ناچار سبب عمدۀ ديگری داشته است. آن سبب را تا آنجا كه ما اطلاع داريم، نخستينبار طه حسين يافته و بيان كرده است.ابن مقفع كتابی شگفت به نام رسالة الصحابة نگاشته كه بیگمان در نوع خود بینظير است (نك : آثار ابن مقفع). طه حسين (2 / 445) دربارۀ اين كتاب گويد: علت قتل ابن مقفع نه زندقه بود و نه داستان نگارش زينهارنامه كه به افسانه بيشتر شبيه است. اما او را رسالهای است كه گمان میكنم سبب قتلش همان بوده باشد، زيرا اين رساله كه خطاب به منصور نوشته شده، تقريباً برنامۀ يك انقلاب است. طه حسين سپس خلاصۀ آن را نقل میكند. سوردل در اين رساله در كنار مضامين و انتقادهای گزنده در باب سياست عمومی كشور، به يكی از مفاهيم اصلی آن توجه كرده كه براساس آن، شاه يا خليفه بايد مقامهای بزرگ فرماندهی را به طبقۀ اشراف عرب واگذارد و دبيران و پردهداران را مقامهای اجرايی دهد. با اين حساب، عموها و عموزادگان خليفه، بايد بالاترين مقامها را اشغال كنند. اين رساله میتوانست خليفه را از جانب دبير هوشمند ايرانی نژاد كه آنچنان به عمّ عصيانگر و مدعی خلافتش نزديك است، سخت نگران كند (ص 322).اينك عوامل كافی برای قتل ابن مقفع فراهم آمده است. حال اگر ماجرای قتل سهمناك او را شرح دهيم، خواننده كمتر گرفتار افسانهپردازيهای راويان میشود. نكتۀ بسيار مهم آن است كه بسياری از مؤلفان، مانند حمدالله مستوفی (ص 300-301) و ياقوت، (9 / 112) علت اصلی مرگ او را همانا زندقه میدانند. داستان زندقه يا اسلام ابن مقفع، چنانكه در بخش II اين مقاله آمده، بسيار مفصل و مورد گفتوگو است. حق به جانب نويسندگان معاصر است كه با توجه به محيط نسبتاً آزاد سدۀ 2ق و حضور انبوهی زردشتی و مانوی در دستگاه اداری آن زمان، اين عامل را تقريباً ناديده گرفتهاند. با اينهمه، میتوان چنين پنداشت كه ابن مقفع، به سبب متهم بودن به زندقه، بيش از مسلمانان عرب آسيبپذير بوده است. از اين رو سفيان، هنگام كشتن او، وی را ابن زنديقه خطاب میكند (جهشياری، 73)، يا به روايت ابن خلكان (همانجا) به او میگويد: كشتن تو گناه نيست كه تو زنديق و مفسدی.جهشياری مفصلترين روايت را دربارۀ اين ماجرا آورده است (ص 72-73) و گزارش بلاذری (همان، 3 / 222) گويی خلاصۀ همان روايت است: عيسی كه در كار عبدالله بن علی با سليمان به بصره آمده بود، ابن مقفع را پی كاری نزد سفيان فرستاد. ابن مقفع كه بر جان خود بيمناك بود، نخست ابا كرد، اما عاقبت به همراهی ابراهيم بن جبله نزد او رفت. او میخواست اين ديدار را نيز مانند ديدارهای پيشين، دوستانه جلوه دهد، زيرا به ابراهيم گفت: «بيا نزد سفيان رويم و پيغام امير را برسانيم و بر او درود گوييم. چه از وقتی كه به بصره آمدهايم، به ديدار او نرفتهايم. میترسم گمان بد كند و اين تأخير را به دلگيری و دشمنی حمل كند». در ديوان امارت، آن دو را به داخل راه دادند و جايی نشاندند تا امير اجازۀ ديدار دهد. حاجب نخست ابراهيم را نزد امير برد و سپس عبدالله را فرا خواند. اما او را به جای بارگاه امير، به مقصورهای بردند و دستهايش را بستند. آنگاه امير كه میخواست نزد ابراهيم تظاهر به بیاطلاعی كند، از حاجب خود خواست كه عبدالله را به درون فرستد. اندكی بعد حاجب باز آمد و گفت: عبدالله رفته است. سفيان خطاب به ابراهيم اظهار داشت كه ابن مقفع مغرورتر از آن است كه بماند، زيرا از اينكه ابراهيم را زودتر پذيرفته، خشمناك شده است. سپس سفيان ابراهيم را تنها گذاشت و خود نزد ابن مقفع شتافت... آنگاه بفرمود تنوری برافروزند و اندامهای ابن مقفع را يكی يكی ببرند و به آتش اندازند. او خود گفت: «ای ابن زنديقه، پيش از آنكه به آتش جهنم بسوزی، به آتش دنيايت بسوزانم».هنگامی كه ابراهيم بيرون آمد، غلام ابن مقفع سراغ مولای خود را از او گرفت و چون سخت نگران شده بود، زاری میكرد و فرياد برمیآورد كه «سفيان مولای مرا كشت». پس از آن عيسی، سفيان را تهديد كرد كه اگر عبدالله را بكشد، به خونخواهی او خواهد خاست. اما سفيان پيوسته تظاهر به بیاطلاعی میكرد و به ياری ياران خود، دروغها ساز میكرد تا اتهام را از خود بگرداند. اما عيسی كه از قتل ابن مقفع اطمينان يافت بود، عدهای را واداشت كه در كوچه بانگ زنند «سفيان بن معاويه، عبدالله بن مقفع را كشت» و سپس با برادران نزد منصور رفته، دادخواهی كردند. منصور، ابوخصيب را روانه كرد كه يا سفيان را بياورد، يا ابن مقفع را. ابوخصيب سفيان را بياورد (جهشياری، 71-74). بقيۀ روايت به سفيان و منصور مربوط است، اما در لابهلای آن، چيزی كه نظر را جلب میكند آن است كه منصور از اين ماجرا شادمان به نظر میرسد و سپس به حيلهای، عموهای خود را از دنبال كردن ماجرا باز میدارد (همو، 73-74).بیگمان مأخذ روايت جهشياری، همان است كه در اختيار ابن اعثم بود. ابن اعثم كه حدود 17 سال پيش از جهشياری درگذشته، فصلی به «قتل ابن مقفع» اختصاص داده و در آن گويی روايات مأخذ خود را خلاصه كرده، اما مثله كردن او را مشروحتر آورده است (8 / 219).اين روايت با آنكه بسيار دقيق است، باز در همه جا متقن نيست، زيرا روايات ديگری هم به موازات آن نقل شده است: نخست روايت ديگری از جهشياری است (ص 75) كه در آن، از قول حماد عجرد، دوست ابن مقفع، آمده است كه آنچه وی را به كشتن داد، اين ماجراست: «روزی ابوجعفر [منصور] كه به جهتی از ابو ايوب دلگير بود، به او گفت: انگار تو میپنداری كه من زبردستترين كاتب را نمیشناسم. او مولای من ابن مقفع است» (قس: سوردل، 321). ابوايوب پيوسته از اين امر دل نگران بود و در كار او حيله میكرد، تا سرانجام به قتلش رسانيد. در روايت مختصر بلاذری (همانجا) نيز چندين عامل بر اين ماجرا افزوده شده است. نخست آنكه فصاحت ابن مقفع را به نمايش میگذارد: چون وی به قصر سفيان وارد میشود، حاجب میگويد: «صبر كن». ابن مقفع پاسخ میدهد: «در بلا صبر بايد كرد»، بگو «منتظر باش». سپس آمده است: هنگامی كه تنور را برافروختند، حاجب با ضربتی گردن او را شكست. در اين روايت، آنچه با موضوع تنور در روايت نخست بلاذري و روايت ابن اعثم و جهشياری تفاوت دارد، آن است كه گفته میشود: «او را در چاهی انداخت و درِ آن را با سنگی بست؛ نيز گويند: او را در حمامی زندانی كردند تا مرد؛ نيز گويند: اندامش را يكی يكی بريدند و سپس در همان حال كه بانگ بر میكشيد، گردنش را شكستند؛ كسی ديگر گويد: او را در مخزن نورۀ حمام انداختند و حاجب درِ آن را با تخته سنگی بست تا مرد...». از همۀ روايات، غريبتر روايت سعد بن عبدالله اشعری است كه از سه نويسندهای كه تاكنون اسم برديم، قديمتر است. وی میگويد كه ابن مقفع پس از اسيری به دست سفيان، خود را مسموم يا خفه كرد (ص 67).پيداست كه مردی چون ابن مقفع و قتلی به سهمناكی قتل او، انبوهی شعر و نكتۀ حكمتآميز و عبرتانگيز در ادبيات افسانهگرای عرب پديد میآورد كه در صحت و سقم همۀ آنها نمیتوان نظری قاطع ابراز داشت. آنچه در سه منبع كهن فوق آمده از اين قرار است: دو بيت از هيثم بن درهم، دوست ابن مقفع در هجای مادر سفيان (بلاذری، همانجا)؛ قطعهای در 8 بيت در رثای وی از ابوالغول اعرابی كه او را در كودكی عربی میآموخته است و نيز قطعهای ديگر در 9 بيت كه در آغاز آن، از عيسی ابن علی كه نتوانسته جان كسی را كه در حمايت اوست، نجات دهد، انتقاد شده است. اين قطعه يا از ابوالغول است يا از كس ديگر (همان، 3 / 223). جهشياری نيز حكايتی دارد كه رنگ افسانه بر چهرۀ آن آشكار است: ابن مقفع به قاتل خود سفيان میگويد: «به خدا كه اگر مرا بكشی، با قتل من، هزار كس ديگر را خواهی كشت، اما اگر صد كس چون تو كشته شوند، جان يك تن هم در خطر نيست». سپس همين مضمون در دو بيت تكرار میشود (ص 76). ابن اعثم پس از ذكر داستان قتل او گويد: بحير بن زياد در اين باب شعری سروده است، اما دو بيت از مطيع بن زياد نقل میكند كه در آن به يارانی كه ابن مقفع را فرو نهادند، اشاره شده است (همانجا). اين شعر و نيز شعر منسوب به ابوالغول نشان میدهد كه چهسان مردم از عيسی كه نتوانست مانع قتل دبير خود شود و سپس از گرفتن انتقام خون او نيز عاجز ماند، انتقاد میكردند.تاريخ قتل ابن مقفع، برخلاف بسياری از مشاهير آن روزگار، چندان دستخوش بحث و گفتوگو نيست و تقريباً میتوان 142ق / 759م را با اطمينان پذيرفت. زيرا ابن خلكان كه سن او را 36 سال دانسته (2 / 154)، از كتاب اخبار البصرۀ عمر بن شبه نقل میكند كه وی در 142 يا 143ق درگذشته است. پيش از اين گفتيم كه عيسی بن علی و برادرانش در پی خونخواهی عبدالله بودند، اما اقدام ايشان ناگهان متوقف شد. حال اگر اين امر را در اثر مرگ سليمان بن علی (جمادیالآخر 142) بدانيم، تقريباً به قطع میتوان گفت كه عبدالله در 142ق به قتل رسيده و ديگر قول ابن جوزی (به گفتۀ ابن خلكان، 2 / 153) كه مرگ وی را در حوادث سال 145ق آورده است، بیاعتبار میشود (نك : اقبال، 13-14؛ غفرانی، 102).
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید