ثعالبی، ابومنصور
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
یکشنبه 3 آذر 1398
https://cgie.org.ir/fa/article/223601/ثعالبی،-ابومنصور
پنج شنبه 14 فروردین 1404
چاپ شده
17
ثَعالِبی، ابومنصور عبدالملک بن محمد نیشابوری (350-429ق/ 961-1038م)، ادیب، لغتشناس و یکی از بزرگترین گزیدهنگاران شعر و نثر عربی، و به قول برخی، ناقد زبردست. نویسندگان کهن با آنکه در ثعالبی به چشم شخصیتی بزرگ مینگریستند، دربارۀ زندگیاش، چندان اطلاعی به دست ندادهاند. شاگردش باخرزی (د 467ق) و نیز حصری (د 453ق) که بسیار به زمان او نزدیک بود، و بعدها ابن بسام (د 542 ق) و ابن انباری (د 577 ق) و دیگران به برخی جملات ستایشآمیز دربارۀ او بسنده کردهاند. کلاعی (سدۀ 6 ق) اولین فهرست بزرگ کتابهای او را داده (21 کتاب)، و بعدها در سدۀ 8 ق، صفدی و ابن شاکر کتبی و ابن قاضی شهبه فهرستهای تقریباً مشابهی شامل 70-80 کتاب از او عرضه کردهاند. با توجه به کمبود منابع بود که جادر کوشید شرح زندگی ثعالبی را از درون آثارش بیرون کشد.نخستین کتاب جادر، الثعالبی نام داشت که در 1967م منتشر شد. وی در کتاب دوم، الثعالبی ناقداً وادیباً (1411ق/ 1991م) کوشید از وی ادیبی ناقد بسازد. جالب آنکه 3 سال پیش از اثر دوم جادر، پژوهشگری دیگر به نام حامد خطیب، به هنر نقادی ثعالبی توجه خاص ورزید و کتابی با عنوان «ثعالبی در مقام ناقد» منتشر کرد (= الثعالبی... ناقداً فی یتیمة الدهر). به زبان فارسی نیز، کتاب جاحظ نیشابور از محمدباقر حسینی در 1382ش منتشر شده است.وی که نمیدانیم عربنژاد بوده، یا ایرانی نژاد (نک : جادر، 20-21 که در این باره حساسیت نشان میدهد)، گویا در خانوادهای تنگدست پرورش یافت، زیرا بیشتر برآناند که پدرش پردازنده و فروشندۀ پوست روباه بود، اما ابن خلکان (3/ 180) و همۀ کسانی که از او تقلید کردهاند، خود وی را پوستپرداز خواندهاند.در ثمار القلوب ثعالبی (ص 498-499، نیز نک : دیوان، 28-29) شاعری به ثروت از دست رفته خود اشاره میکند و ناجی آن را از خود ثعالبی، و در نتیجه او را ثروتمند پنداشته است (مقدمه بر التوفیق...، 5-6).در هر حال او در کودکی از دانشآموزی محروم نماند، زیرا در جوانی در شهر خود نیشابور به کار آموزگاری پرداخت (صفدی، 19/ 197؛ جادر، 23؛ نیز EI2, X/ 426). در آن زمان نیشابور را تا 384ق/ 994م، سامانیان که مرکز حکومتشان بخارا بود، در اختیار داشتند. ثعالبی احتمالاً همانجا به خدمت استادش ابوبکر خوارزمی (323-383ق) میرسید (ابن انباری، 315) و شاید به واسطۀ همو بود که به خاندان بسیار نیرومند آل میکال پیوست و با ابوالفضل عبیدالله میکالی (د 436ق) دوستی دیرپایی برقرار کرد، از کتابخانۀ بزرگ او بهرۀ بسیار برد و حتى با او به نوعی تألیف مشترک نیز دست زد (مثلاً المنتحل که شاید نگارش مشترک باشد، نک : صفدی، 19/ 196) و حدود 5 کتاب نیز برای او نگاشت (نک : دنبالۀ مقاله، فهرست کتابها). حصری مجموعهای از نامههایی را که این دو رد و بدل کردهاند، آورده است (1/ 131-133، 501-502، 2/ 955؛ قس: جادر، 25). از دیگر دوستان مشهور او میتوان از ابن مرزبان (د ح 420ق)، پدر باخرزی مؤلف دمیة که با ثعالبی همسایه و دوست بود و با هم کتاب رد و بدل میکردند (نک : ه د، باخرزی) و ابوالفتح بستی (ه م) نام برد (نک : ژیلیو، 492).بنا به نظر جادر وی در 377ق نیشابور را ترک کرده، و چندی بعد به بخارا پایتخت کشور سامانیان روی آورده بود (ص 27). او خود گوید (یتیمة...، 4/ 195) که آنجا، در 382ق (زمان نوح سامانی) با ابوطالب مأمون (نوادۀ خلیفه مأمون) دوست شد، اما این خلیفهزاده سال بعد درگذشت و ثعالبی نیز بخارا را که رو به آشوب گذاشته بود، ترک کرد. وی پس از ترک بخارا و آنهمه چهرههای تابناک و مجالس پر شکوه ادب، به نیشابور بازگشت و بدیعالزمان همدانی (د 398ق) را که در 382ق به نیشابور وارد شده بود (همان، 4/ 294)، ملاقات کرد و سخت ستود. اندکی بعد نیز ابوالفتح بستی وارد نیشابور شد و با ثعالبی پیوند دوستی برقرار کرد. در 384ق بود که وی یتیمة را آغاز کرد (نک : 1/ 26)، و در 391ق قابوس بن وشمگیر (د 402ق) او را به گرگان فراخواند. وی نیز با قصیدهای در مدح او به گرگان شتافت و در آنجا المبهج را به امیر هدیه داد، اما زود با ثروتی شایسته به نیشابور بازگشت (همو، التمثیل، 4؛ جادر، 30-31).نیشابور دیگر از 389ق که پادشاهی آل سامان سرنگون شده بود، در دست غزنویان بود و ابوالمظفر نصر (برادر سلطان محمود) که سپهسالاری سپاه خراسان را داشت، در 390ق نیز حاکم نیشابور شد. همینکه وی از جنگ با آخرین امیر سامانی به شهر بازگشت، ثعالبی با قصیدهای به استقبالش شتافت و سپس چندان با وی دوست شد که دو کتاب به او هدیه کرد و تحت عنایت او زندگی گشادهتری فراهم آورد. اما این امیر ادبدوست به سبب حملات ایلکخان شهر را ترک گفت و تا فتح دوبارۀ آن به دست سلطان محمود، از آن دور بود. در این احوال، ثعالبی سحر البلاغة (نک : ص 4) را برای فرمانده سپاه، ابوموسی بن عمران کردی نگاشت (نیز نک : جادر، 32-33).ثعالبی در 401ق به سبب قحطی بزرگ خراسان (نک : ابن اثیر، 9/ 225)، به اسفراین رفت و با اعیان شهر آشنا شد؛ اما از آنجا باز نزد قابوس به گرگان شتافت تا تمثیل را به او هدیه کند ( التمثیل، همانجا). او این بخش از زندگی خود را در تتمة الیتیمة (1/ 144-145) شرح داده است: در 403ق در گرگان، در خانۀ کارگزار شهر ابوسعد محمد بود و همانجا روایت دوم یتیمة را آغاز کرد. همان زمان نمایندۀ مأمون خوارزمشاه او را به گرگانج (جرجانیه) دعوت کرد. دربار ادبپرور خوارزمشاهیان که سخت عربگرا بودند، با مزاج او سازگار بود. وی علاوه بر چندین مدحیه (مثلاً نک : دیوان، 19-20، 42، 75)، بیش از 5 کتاب به خوارزمشاه و دو کتاب به وزیرش ابوعبدالله حامدی (نک : ژیلیو، 493؛ نیز جادر، 34-35) هدیه داد. راوسن (نک : EI2، همانجا) و جادر (ص 36) بیسبب به ملاقات او با بیرونی و فردوسی اشاره میکنند.اما در 458ق مأمون کشته شد و دولت خوارزمشاهیان برافتاد. ثعالبی نیز به غزنه پایتخت غزنویان شتافت و چند کتاب از جمله لطائف المعارف را تقدیم سلطان محمود کرد (جادر، همانجا). حامی او البته ابوالمظفر، برادر با فضل سلطان بود نه خود سلطان که شاید هیچ از زبان عربی نمیدانست؛ اما او نیز در 412ق درگذشت (ژیلیو، همانجا) و ثعالبی عازم هرات شد تا چند کتاب به قاضی بزرگ شهر هدیه کند. پس از اندک مدت رو به نیشابور نهاد و مورد استقبال دوستان قدیم قرار گرفت (مثلاً شعر ابن مؤمل در خوشامدگویی به او، نک : ثعالبی، تتمة...، 2/ 23).یاران دیرین، آل میکال البته درِ سرای خویش را به روی او گشودند. وی ثمار القلوب (ص 3) و بعدها فقه اللغة (ص 11) را به دوست گرانمایهاش ابوالفضل میکالی هدیه داد و در سختیها و آشوبهایی که ترکان غز پدید میآوردند، به همو پناه میبرد.در 422ق، ثعالبی دوباره به خدمت ابوسهل حمدونی که در زمان مسعود نیز مقامی ارجمند داشت، رسید و 3 کتاب به او هدیه کرد. وی در 424ق که مسعود به نیشابور آمده بود، چندین قصیده به او (نک : خاص الخاص، 237-238، 246)، و چندین کتاب به کارگزارانش هدیه داد تا شاید تقرب و ثروت بیشتری جوید، اما در آن هنگام او دیگر کهنسال شده بود و گویا چند سال باقی مانده را صرف نگاشتن تتمة الیتیمة کرد (نک : جادر، 39-41).
بسیاری از بزرگان ادب او را ستودهاند: باخرزی او را جاحظ نیشابور خوانده (2/ 966)، و امیر میکالی (ثعالبی، یتیمة، 4/ 432) و بستی (نک : همان، 4/ 366، احسن...، 34) برادر خطابش میکنند؛ اما او هیچگاه از گزند انتقاد گذشتگان و معاصران در امان نمانده است. یاقوت در وصف نویسندهای بیاعتبار میگوید: «آثارش شبیه به کتابهای ثعالبی و امثال او ست» (6/ 117).معاصران اگر مانند محمد مندور او را سارق ندانند (ص 308-309)، باری اندیشمند ناقد نمیدانند (نک : عباس، 374-375) و تنها او را گردآورندهای پرکار به شمار میآورند (GAL,S, I/ 499-502). ناشران لطائف المعارف بیشتر بر همین نظرند و میپندارند که ثعالبی به سبب تنگدستی به کار معلمی پرداخته بود و از همین جا ست که همۀ آثار او جنبۀ آموزشی دارد (نک : ابیاری، 24، 26-27).ثعالبی چون آرزو داشت به دربارهای بزرگ بپیوندد، پیوسته همان «ادبی» را که شایستۀ آن مجالس بود، میآموخت و گسترش میداد. وی علم «ادب» را خوب آموخته بود، اما از ذوق ادبی و هنری بیبهره بود (همو، 25-26؛ نک : آذرنوش، 182). این سخنان مانع آن نشده است که دو پژوهشگر دیگر عرب از او نقّاد بزرگی بسازند؛ جادر فصل دوم کتاب خود را به هنر نقادی او، و حامدالخطیب ( الثعالبی ناقداً، قاهره، 1988م) همۀ کتاب را به نقد او در یتیمه اختصاص دادهاند.پیدا ست که طرفداران او هم از برخی اشارات نقدآمیز پرهیز نکردهاند. مسئلۀ تکرار در آثار ثعالبی، پدیدهای فراگیر است و همه به آن توجه داشتهاند (مثلاً جادر، 130-132). وی گاه یک موضوع را چند بار مینویسد و هر بار اندک تغییری در کار خود میدهد (4 کتاب امثال، تمثیل، ایجاز و خاص همه مجموعهای از مثلاند)؛ گاه آنچه را در یک کتاب عرضه کرده، در حوزۀ دیگری ــ و شاید با غرض دیگری ــ تکرار میکند؛ گاه مقدمات پرتصنع خود را که در کتابی برای امیری خاص نگاشته است، برمیگیرد و با اندکی تغییر در کتابی دیگر مینهد و به امیری دیگر هدیه میکند.نباید پنداشت که چون ثعالبی بیش از 100 کتاب نگاشته، ناچار حجم چشمگیری از نثرش نیز باقی مانده است. موضوع کتابهای او چنان است که مجالی برای نثرپردازی باقی نمیگذارد. بخش اعظم کتابهای او، از پیغامها یا آگاهیهایی سخت کوتاه تشکیل مییابد که دستهدسته، زیر عنوانی که حد مشترک آنها ست، گرد آمدهاند (مانند «ترکیبات اضافی»، «نمونههای جناس»، «بهترین حرفهایی که شنیدهام»، «اولینها» و...)، و تقریباً همۀ آنها نیز نقل آثار پیشیناند. نثر ثعالبی اساساً به پیشگفتارها و اظهارنظرهای اتفاقی منحصر است؛ در المبهج بیشتر سخن گفته، اما کوتاهی جملات و محدود بودن موضوع، مجال سخنپردازی را از او گرفته است. شخصیت وی در یتیمة بیشتر جلوه میکند، زیرا از دیدارهای خود و رخدادهای گوناگون بارها سخن میگوید. حتى میتوان گفت که ثعالبی در نثر یتیمة بسی گویاتر و پویاتر است تا ابوالفرج در نثر بزرگترین گلچین ادب عربی، الاغانی.به طورکلی میتوان ویژگیهای نثر او را چنین خلاصه کرد: نثری است که در تنگنای آرایههای لفظی گرفتار است؛ بیشتر عبارات و ترکیبهای آن، قالبی خاص و قابل تقلید یافتهاند و به همین سبب، همچون هر نثر مکتبی دیگر، دستخوش تکرارهای بیپایان است؛ همۀ دربارها و سراهای اعیان و اشرافِ ایران، همینگونه نثر میطلبیدند.ثعالبی شاعر نیز بود. باخرزی دیوان او را دیده بوده است (2/ 967)، اما آنچه امروز در دست است، اشعار پراکندهای است که جادر، در کتابهای مختلف یافته، و به نام دیوان او گرد آورده است. در این دیوان هیچ عاملی نمیتوان یافت که شعر ثعالبی را از سطح تودۀ اشعار عادی آن روزگار بالاتر کشد.
بزرگترین ناکامی پژوهشگرانِ زندگی و آثار ثعالبی در آن است که پیوسته خواستهاند او را در مقام یک ادیب مسلمان عربینویس، به طور مطلق، بررسی کنند؛ این شیوه ناچار پژوهشگر را به پدیدههایی متناقض میکشاند که از حل آنها ناتوان میگردد.شخصیت ثعالبی، تنها هنگامی قابل درک میشود که در بستر اجتماعی خود تجزیه و تحلیل گردد. وی که از سرزمینهای ایرانی پا به بیرون ننهاده، از خانوادهای شاید تنگدست (به قولی) برخاسته، اما خود به دربار بزرگترین امیران و شهریاران راه یافته، و با بزرگان ایران آشنا شده است؛ در زمان او بزرگترین قصیدهسرایان ایران ظهور کرده بودند و فردوسی نیز شاهنامه را به نظم درآورده بود؛ در همان زمان بسیاری از دربارهای ایران، از عربی دست کشیده، به فارسی روی آورده بودند، با این همه، در همۀ صد و چند جلد کتابی که به ثعالبی نسبت دادهاند، 5 سطر نوشتۀ فارسی نمیتوان یافت. وی حتى از ذکر مسائلی که ویژۀ ایران است، نیز پرهیز میکند و این پرهیز بیتردید عمدی است.حال اگر جامعۀ ایرانی سدههای 3، 4 و 5 ق را به دو قطب متناقضِ ایرانگرایی و عربیگرایی بخش کنیم، و ثعالبی را در قطب دوم بنهیم، میتوانیم وضعیت او را نیز بهتر درک نماییم. مؤلف این مقاله در چالش میان فارسی و عربی کوشیده است با همین برداشت، ثعالبی را از 3 دیدگاه مورد پژوهش قرار دهد:1. دیدگاه نخست عربنمایی همۀ جامعۀ ایران است: منابع مهم ما برای این دورههای کهن و از همه مهمتر، ثعالبی، و به ویژه کتاب یتیمۀ او، به سراسر ایران همچون سرزمینی یکپارچه عرب زبان مینگرد و هرگونه ایرانیت را از آن میزداید. از جلد چهارم یتیمه و برخی دیگر از کتابهای ثعالبی میتوان نمونههای بسیار جالبی به دست آورد. مثلاً در اینجا، شخصیتی چون جیهانی (ایرانگرا و حتى متهم به اسلامستیزی) و بلعمی (ایرانگرای فارسیدوست)، با ابو احمد کاتب بر سر وزارت شاه سامانی به رقابت برمیخیزد؛ اما ویژگی این کاتب آن است که شیفتۀ شاعر عرب، عطوی است و دیوانش را از بر دارد (یتیمة، 4/ 73-75). بلعمی ایرانگرا، عربی را نیز چنانکه دوست داشت که از ابیوردی میخواهد مدیحهای به سبک کهن عربی برایش بسراید تا در عوض، ریاست پستخانه را به او واگذارد (همان، 4/ 153). اسکافی (استاد عربی) ریاست چندین دیوان را به عهده میگیرد (همان، 4/ 108-110). به ثعالبی خبر رسیده (همان، 4/ 115) که در بخارا مجلسی چنان ارجمند از چهرههای تابناک عربیدان تشکیل میشد که باید خبرش در تاریخ ثبت گردد. ابن عمید نیز رئیسِ دیوان رسائل در بارگاه نوح سامانی میشود؛ او کسی است که «کتابت به وی ختم شده» (مافروخی، 107؛ نیز نک : ثعالبی، یتیمة، 3/ 183)، اسکافی به او حسد میورزد، متنبی و صاحب بن عباد و ابوعلی مسکویه مدحش کردهاند (همان، 3/ 184-189)؛ ابن درید نامآور به دربار میکاییلیان میپیوندد و جمهرة و مقصورۀ خود را به نام آنان مینگارد (همان، 4/ 407). این حال به ماوراءالنهر و خراسان منحصر نیست، ری و اصفهان یعنی مرکز ایران را صاحب بن عباد جامۀ عربی پوشانده، و انبوهی دانشمند عربی پرداز را گرد خویش آورده است؛ اینک «صاحبیه»پردازی یکی از شاخههای شاعری گشته است (ثعالبی یک فصل بزرگ به او اختصاص داده است، نک : یتیمة، 3/ 225-336).شاعران یتیمه که جالبترینشان ابن بابک (ه م) است، در همۀ شهرهای خرد و کلان ایران به دنبال ممدوح میگردند و شعر مدح و هجا میسرایند و خواننده در تمام این احوال، هیچگاه احساس نمیکند که این عربیسرایان در جایی از ایران زمین با مشکلی به نام زبان فارسی مواجه گردند؛ اما این پوشش غلیظ عربی که روی ایران افکنده شده، در واقع زاییدۀ گرایشها و اندیشههای نویسندگان عربگرا ست و با واقعیتهای اجتماعی ـ زبانشناختی مطابق نیست (نک : آذرنوش، 135-142).2. موضوع دیدگاه دوم، عربی دوستی و ناچار فارسیستیزی ثعالبی است که در نظر خود او احتمالاً نوعی جهاد یا مبارزه در راه اسلام و زبان قرآن جلوه میکرده است. اگر در سدۀ 3 و آغاز سدۀ 4ق، ستیز با فارسی بیشتر جنبۀ هشدار به خود میگرفت، اینک در زمان ثعالبی به معارضهای خشمگنانه تبدیل میشده است که ثعالبی گویی خود را متولی آن میداند. به عبارت دیگر، فارسیستیزی با گسترش شگفت فارسی رابطۀ مستقیم دارد و برخلاف آنچه در مرحلۀ پیشین گفتیم، فارسی چنان رواج یافته که ثعالبی را به نگرانی تندی دچار کرده است. بیشتر نویسندگان (مثلاً راوسن، نک : EI2, X/ 426 ff. ، نیز در «دائرة المعارف ادبیات عربی»، ذیل ثعالبی؛ جادر، 290، که حتى در چند سطر به کشاکش میان دو زبان اشاره میکند) به دفاع او از عربی توجه داشتهاند؛ اما ژیلیو که هنگام تحقیق دربارۀ الاقتباس فی القرآن ثعالبی بیشتر موضوع را شکافته است، اشاره میکند که ثعالبی با پدیدۀ تازهای که همانا ظهور توانمند فارسی بود، مواجه شد، زیرا میدید که در دربار سامانیان و غزنویان فارسی فراگیر شده، و عربی در دربارهای کوچکتر متمرکز گردیده است؛ بنابراین انگیزۀ اصلی او در تألیف الاقتباس (و نیز بسیاری از کتابهای دیگر) البته دفاع از عربی بوده است.
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید