ابن حجاج
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
دوشنبه 19 خرداد 1399
https://cgie.org.ir/fa/article/222941/ابن-حجاج
جمعه 8 فروردین 1404
چاپ شده
3
اِبْنِ حَجّاج، ابوعبدالله حسين (ثعالبی، 3/ 30؛ حسن) بن احمد (د 22 جمادی الآخر 391 ق/ 19 مۀ 1001 م)، شاعر شيعی مذهب و «سخيفه سرا». وی در محلۀ «سوق يحيی» در بغداد زاده شد و بعدها، اشعار متعددی به ياد آن محله سرود (ياقوت، بلدان، 3/ 195). وی هرزه درايی و پردهدری را در شعر، مكتب خود ساخت و در آن كار چنان چيره دست شد كه به قول برخی از نويسندگان كهن (نک : دنبالۀ مقاله) تنها با امرؤالقيس، نامورترين و نيز كهنترين شاعر عرب قابل قياس است. هيچ يك از منابع كهن زندگینامۀ جامع و روشنی از او به دست ندادهاند. اينك در تدارك زندگی نامۀ او حدود 000‘2 بيتی را كه از وی در منابع موجود است، مستند قرار میدهيم و فعلاً از ديوان 10 جلدی او كه در بغداد است، چشم میپوشيم. در باب اينكه چرا وی را ابنحجاج ناميدهاند، چيزی نمیدانيم. حرّ عاملی (2/ 88) به استناد بيتی از او (ثعالبی، 3/ 75) تصور كرده كه وی از اعقاب حجاج بن يوسف است، اما همو كه وی را عجم میدانسته، آن نسبت را چندان نپسنديده، به خصوص كه ابنحجاج با ايرانيان نيك درآميخته بود و زبان فارسی را چنانكه خواهيم ديد، نيك میدانست. با اينهمه يكی از اشعار او، تا حدی نظر نخست را تأييد میكند. وی در اين شعر سخنچين مفسده جو را میگويد از اينكه از سرزمين فارس، كشور شاهان برخاسته است غره نگردد... (همو، 3/ 45). با اينهمه به قول او بر اينگونه اشعار هيچ اعتمادی نمیتوان كرد، مثلاً در شعری (صابی، 8/ 404) گويد: او نه كافر است و نه جدش حجاج بنيوسف است تا مالش بر ديگران حلال شود (هر چند اين بيت را چنين نيز میتوان فهميد: نه من كافرم... و نه جدم حجاج). نياكان او همه از جملۀ كارگزاران و دبيران حكومت بودهاند (همو، 8/ 403؛ ابن جوزی، 7/ 216؛ ابن تغری بردی، 4/ 204). وی نيز به شيوۀ نياكان، كار كتابت پيشه كرد و در نوجوانی به خدمت ابواسحاق ابراهيم صابی (د 384 ق/ 994 م) كه خود از منشيان و ديوانسالاران آل بويه در بغداد بود، درآمد، اما به زودی دريافت كه كار شعر، به ويژه شعر «مُجون و سُخف» بس پرحاصلتر است. از اين رو از خدمت ابواسحاق كناره گرفت. صابی (8/ 403-407) نوادۀ ابواسحاق نامهای را كه ابن حجاج به ابواسحاق نوشته، يافته و نقل كرده است. اين نامه به نثری بسيار روان و تهی از هرگونه تكلف و تصنع، اما آميخته به هزل، نگارش يافته است و در آغاز آن چهار بيت نيز در موضوع مورد بحث آمده است. چنين مینمايد كه اين نامه، نه در دورۀ جوانی و خدمتگزاری شاعر در دستگاه ابواسحاق، بلكه چندين سال پس از آن نوشته شده، زيرا موضوع آن، مصادرۀ بخشی از دارايی اوست كه چگونگی آن روشن نيست و گويا او در اواسط عمر به مال و منال رسيده باشد. به گفتۀ ابن شهر آشوب (معالم، 149) او نزد ابنرومی (د 283 ق/ 896 م) درس خوانده است. اما چنانكه خواهيم ديد، اين روايت سخت غريب جلوه میكند. در ميان روايات پراكنده، آنچه از همه قديمتر به نظر میآيد رواياتی است كه به رابطۀ او با مهلبی (د 352د ق/ 963 م) وزير معزالدوله و متنبی اشاره دارد. مهلبی كه خود شاعر زبردستی بود، پيوسته با فقيهان و قاضيان و نيز شاعران بغداد انجمن داشت. در همين انجمنها بود كه ابنحجاج و رقيبش ابن سكره (د 385 ق/ 995 م) نيز حضور میيافتند. در يكی از همين انجمنها بود كه وی شعر مهلبی را با الفاظ و عبارات خاص خود به ريشخند گرفت (ثعالبی، 3/ 37). وی با متنبی نيز معارضه داشت. متنبی در 352 ق/ 963 م به بغداد آمد و در مجلس وزير حضور يافت، اما هم در آن ديدار و هم در خلال ديدارهای بعد، از مدح وزير سرباز زد. اين كار، به هر دليل كه بوده، خواه به قول صفدی (12/ 334) چشم داشت صلهای كلان و خواه به قول بلاشر (ص 322) ملاحظات اجتماعی و سياسی، خشم وزير را برانگيخت و ناچار ادبيات و شاعران مجلس وی نيز بر اين آتش دامن زدند و هر كدام به نوعی، متنبی را مورد حمله قرار دادند (صفدی، همانجا). بیگمان غرور چشمگير متنبی از يك سو و دل چركينی معزالدوله نسبت به او از سوی ديگر، كار دشمنان را آسان میكرد. در اين ميان زبان ابنحجاج زهرآگينترين نيشی بود كه بر متنبی وارد میآمد. صفدی (همانجا) حتی خروج متنبی را از بغداد، فرار از چنگ ابن حجاج پنداشته است. ابنحجاج كار را به جايی كشانده بود كه حتی در ملأعام، در محلۀ كرخ بغداد او را به ريشخند گرفت و متنبی خاموش ماند (بغدادی، 1/ 386؛ بلاشر، 324). اين خاموشی و وقار در مقابل «حماقات ابنحجاج» اعجاب ابنرشيق را نسبت به شاعر بزرگ برانگيخته است (1/ 111). پيوستگی ابن حجاج به مهلبی ظاهراً خالی از صداقت نبود، زيرا چون وزير در 352 ق/ 963 م درگذشت، شاعر او را به ابيات دلنشينی رثا گفت (ابن خلكان، 2/ 127؛ ياقوت، ادبا، 9/ 138). ظاهراً در زمان فرمانروايی بختيار (356-367 ق/ 967- 978 م) بود كه كار ابن حجاج رونق يافت: وی هم بختيار را مدح گفت و هم وزيران معروف او ابوالفضلشيرازی (د362 ق/ 973 م)، ابوالفرج ابنفسانجس و ابنبقيّه (وزارت: 362-366 ق/ 973-977 م) را. وی با بيانی نسبتاً متين و تهی از هرزگی، قصايد متعددی به بختيار تقديم داشت (ثعالبی، 3/ 45-46، 57، 59، 66 -67، 80، 93-94). با اينهمه، به رغم نزديكی به شهريار عراق و به رغم بيمی كه همگان از زبان زهرآگينش داشتند، هرگز نتوانست ــ مانند برخی از شاعران دربار ــ آنچنان مقام و قدرتی كسب كند كه همۀ درها به رويش گشاده گردد. بارها از اين گله داشته كه چرا حاجبان راه بر وی میبندند (همو، 3/ 81، 89)؛ مثلاً هنگامی كه ابوالفضل شيرازی و ابوالفرج بن فسانجس خلوت كرده بودند تا دربارۀ سرنوشت ياران مهلبی تصميم بگيرند، او را به ديوان راه ندادند و شاعر نيز مانند ديگران، از بيم نفتی كه مأموران به سر و روی مردم میريختند، از آنجا دور شد و به چند بيت نكتهآميز دل خويش را تسلی داد (همو، 3/ 78). وی ظاهراً از ابوالفضل شيرازی نيز كه ديرزمانی وزارت معزالدوله و سپس وزارت بختيار را داشت، بيمناك بود، زيرا در اشعاری كه در ستايش او سروده (همو، 3/ 45)، از «مجون» و «سخف» دوری جسته است، اما با ابوالفرج بن فسانجس كه چندی در كار وزارت با شيرازی شريك بود، مزاح میكرد (همو، 3/ 40). ظاهراً در 358 ق نيز كه ابوالفرج پس از چند روز از وزارت خلع شد و شيرازی وزير منحصر به فرد گرديد، شاعر آن يك را به باد تمسخر گرفت و اين يك را مدح گفت (همانجا). تفصيل اين ماجرا را تنوخی كه خود با ابن حجاج ارتباط داشته، به تفصيل آورد و تاريخ آن را شعبان 360 ق ذكر كرده است (2/ 219-220). بزرگ ديگری كه در خلال اين سالها، ممدوح او واقع شده، ابوتغلب حمدانی (د 369 ق/ 979 م) است كه دوبار به بختيار در بغداد پناه برد. شاعر وی را در قصيدهای ستود كه با خمريهای آغاز میشود. در اين خمريه، معانی دلنشين و رايج در آغاز عصر عباسی، در زبانی لطيف و روان، به معانی ابن حجاجی درآميخته است. قصيدۀ ديگری نيز كه به همين شيوه است در بغداد و در سپاسگزاری از اسبی كه به او هديه شده بود، سروده است (ثعالبی، 3/ 96). در 362 ق ابوطاهر بن بقيه به وزارت رسيد. ابن حجاج به خدمت او شتافت و به مدحش پرداخت. دو مديحهای كه ثعالبی (3/ 65-66، 94) نقل كرده هر دو خالی از «سخف» است (قس: امين، 5/ 435). به استناد يكی از اشعار اوست (ثعالبی، 3/ 67- 68) كه میتوان گفت وی در زمان همين وزير به مقام محتسبی بغداد برگزيده شد (نک : ابن شهر آشوب، معالم، 149؛ ابنجوزی، 7/ 216؛ ابن خلكان، 2/ 168؛ صفدی، 12/ 331). اينك چگونه میتوان پذيرفت كه مردی چون ابن حجاج كه خود را پيامبر «مجون و سخف» میداند (ثعالبی، 3/ 32)، قادر است محتسب پايتخت خلافت شود و مسئوليتی بس حساس، از جمله مسئوليت امر به معروف و نهی از منكر را بر عهده گيرد؟ شايد سياست نابخردانۀ بختيار و وضع بی سر و سامان بغداد و ضعف اخلاقيات در آنجا (قس: بلاشر، 319)، امكان چنين انتصابهايی را فراهم میآورد. شايد هم نظر مؤلفان متأخر شيعه، از نورالله شوشتری تا زمان حاضر، صائب باشد كه عموماً در او، وقار و پارسايی و پاكدامنی را بر ديگر جنبههای اخلاقی، غالب میدانند. تعيين زمان شغل محتسبی او چندان آسان نيست. در 367 ق/ 978 م كه بختيار اسير شده بود، شاعر در محضر ابوالفتح بن عميد حاضر گرديد و در شعری به محتسب بغداد كه پيش از آن بادهنوشی را ممنوع ساخته بود، اشاره كرد. ثعالبی اين نكته را چنين توضيح داده است كه ابن بقيه خود باده مینوشيد و در آن هنگام ابن حجاج محتسب بود (3/ 67- 68). ابنجوزی (7/ 216؛ نيز نک : ابن تغری بردی، 4/ 204) به اين شغل وی در دورۀ بختيار تصريح میكند (عصر مهلبی كه صنعانی، 1/ 399، ذكر كرده، درست به نظر نمیرسد)، اما ابن خلكان (2/ 168- 169) با نقل روايتی كار را سخت دشوار میسازد، از اين قرار كه به قول بعضی، وی توسط ابوسعيد اصطخری، فقيه شافعی از اين كار معزول شد، اما صفدی (12/ 331-332) غرابت اين روايت را دريافته، گويد اصطخری در 328 ق در گذشته و ابن حجاج 63 سال پس از او (نيز قس: ابن كثير، 11/ 329-330 و منابع متأخرتر)، پس چگونه ممكن است كه اصطخری موجب عزل او شده باشد؟ اما امينی (4/ 98-100) روايت ابن خلكان را موثق دانسته و برای پرهيز از مسألۀ زمان، ناچار شده است به دلايل گوناگون باز نمايد كه ابن حجاج بيش از 130 سال زيسته است. ابنحجاج ظاهراً چند سالی بر اين كار بود، ولی گويا چندان موفقيتی حاصل نكرد، به خصوص كه در اثنای آن از لودگی و مزاح دست برنمیداشت (نک : ثعالبی، 3/ 70-71). سپس چون از آن كار عزل شد، اندوه خود را با شوخی و مسخرگی در قطعهای بيان داشت (همو، 3/ 82 -83؛ صفدی، 12/ 335). صفدی (12/ 331) پنداشته است كه وی چندين بار محتسب بغداد شد، اما دليلی در تأييد سخن او در دست نيست. در عوض ملاحظه میشود كه وی شغلهای متعدد ديگری ــ كه البته هيچ كدام در رديف حسبۀ بغداد نبودهاند ــ داشته است. ثعالبی اشاراتی در اين باب دارد (3/ 77، 80، 81، 82). ذهبی اشاره میكند كه وی عهدهدار كتابت نيز شد و جوائزی گرفت (17/ 60)، اما سخن ذهبی را ديگران تأييد نكردهاند. آنچه مسلم است اينكه او به اموری از نوع مقاطعه كاری میپرداخت و از اين راه ثروت كلانی به دست آورده بود، مثلاً زمانی «ضمانت» نهر قلاّ را در بغداد به عهده داشت و چنانكه خود نيز در دو بيت اشارت دارد، عاقبت از اين كار زيان فراوان ديد (ياقوت، بلدان، 4/ 843). گفتهاند كه وی زمانی ماليات (فرائض الصدقات) كشتزارهای اطراف فرات را در اقطاع داشت. در همان زمان بود كه به مأمور خود در ناحيۀ نيل، نامهای به شعر و سراسر فحش و سخف نگاشت (ثعالبی، 3/ 39). ثروت او آنقدر بود كه بتواند در زمان بختيار مهمانی مفصلی تدارك ببيند و بزرگان دولت را به آن فرا خواند و كسانی را كه از پذيرفتن دعوت او سرباز زنند، به پليديهای شعر هرزۀ خود بيالايد (همو، 3/ 42). اما ثروت فراوان او كه نظر برخی از نويسندگان را نيز جلب كرده (مثلاً نک : ابن جوزی، 7/ 216)، خالی از دردسر نبود، به ويژه كه حاكمان هم او را آرام نمیگذاشتند. چنانكه يك بار اموالش را مصادره كردند (ثعالبی، 3/ 50)؛ بار ديگر غلهای را كه در تكريت داشت، دزديدند (همو، 3/ 56)؛ روزی ديگری كه كارش رونقی نيافته بود، از چنگ طلبكاران گريخت (همو، 3/ 49) و شايد گلههای فراوانی كه او از فقر و پريشان حالی سر داده (همو، 3/ 54، 57- 58) مربوط به همين دورانهای تنگدستی وی باشد. دارايی او تنها از كار ــ چه شخصی و چه دولتی ــ حاصل نمیگشت، بلكه منبع اصلی درآمد او همانا مدح و هجا و اخذ مال از اميران و وزيران بود: از يكی عمامه میخواهد، از سهل بن بشر و ابن قره مركب و مال میطلبد و از وزيری میخواهد آب انباری در خانهاش بسازد (همو، 3/ 58، 59، 60، 61) و ممدوحان نيز از بيم هجای او (همو، 3/ 45) به ناچار وی را از خويشتن خشنود میساختند (قس: ابنجوزی، 7/ 216). بزرگترين صلهای كه ابن حجاج دريافت داشت، بیگمان آن هزار ديناری است كه «صاحب مصر» برايش فرستاد (صابی، 8/ 404؛ ابن جوزی، همانجا؛ ذهبی، 17/ 60). اين امر احتمالاً در دورههای اخير زندگی شاعر رخ داده است كه ديگر شهرت و ثروت فراوانی اندوخته و كلامش نزد اميران نفوذ يافته بود (صابی، ابن جوزی، همانجاها). در 364 ق كه بختيار در معرض شكست قرار داشت، عضدالدوله به همراهی وزيرش ابوالفتح بن عميد به بغداد رفت. پس از آنكه كارها سامان يافت، عضدالدوله خود بازگشت و ابن عميد را در بغداد باقی گذاشت. ابن عميد سخت متمايل به ديدار ابن حجاج بود، اما شهرت شاعر به هرزهگويی و لااباليگری او را نگران میداشت. سرانجام او را در سرای خود به طعام فراخواند و برخلاف انتظار مردی ديد سخت خوش روی و خوش لباس، آبرومند و باوقار و پر آزرم كه آداب سخن گويی و سكوت در محضر اميران را نيك میداند و از اين رو سخت شگفت زده و شادمان شد (ابوحيان، 1/ 137). از آن پس وی به ابن عميد پيوست و به شيوۀ خود قصايدی در مدحش سرود (ثعالبی، 3/ 53 -54، 69-70، 89). گفته میشود كه او در اين اشعار همان گونه كه اميران میخواستند، از مدح تنها به اشارتی میپرداخته و شعر را به همان معانی هزلآميز خود منحصر میكرده است (نک : ابنفضلالله، 15/ 263). قصيدهای كه به همين شيوه در مدح ابن عميد سروده (ثعالبی، 3/ 69-70)، بسيار پر معنی است، با اينهمه كشاكش كه در زندگی او ملاحظه میكنيم باز او خود ادعا میكند كه خانهنشينی را بيشتر میپسندد و سر جنگ جز با زنان و غلامان ندارد و آواز نای را بر بانگ شيپور ترجيح میدهد (همو، 3/ 43-44). با وجود اين وی گاه ناچار میشد در ركاب اميران به سفرهای جنگی نيز برود: قطعهای كه دربارۀ گشودن قلعۀ اَرْدُمُشت سروده و به كلمات فارسی آكنده است، نشان از آن گونه سفرها دارد (همو، 3/ 91). اين قطعه را كه در جزيرۀ ابن عمر در نزديكی موصل قرار داشت، ابوتغلب بن حمدان بازسازی و استوار كرده بود (ياقوت، بلدان، 1/ 199). بنابراين قصيدۀ ابنحجاج احتمالاً در 367 ق/ 978 م كه عضدالدوله بر سرزمين حمدانيان و پايتختشان موصل چيره گرديد، سروده شده است. ابنعميد تنها كسی نيست كه از ديدن دوگانگی شخصيت ابن حجاج آنچنان شگفت زده شده است. وی از آن روزگار تاكنون پيوسته موجب سرگردانی و حيرت محققان بوده است. اين سرگردانی چند صد سال پس از مرگ او شدت يافت و در دو سدۀ اخير در آثار مؤلفان شيعه به اوج خود رسيد. اين امر را در دنبالۀ گفتار باز خواهيم نمود. در اواخر عمر اوست كه از دوستی نزديكش با شريف رضی آگاه میشويم. اين مسأله از روايات مربوط به پس از مرگ او آشكار میشود. ابن حجاج در 391 ق، احتمالاً برای سركشی به املاك خود، به قريۀ نيل در جنوب بغداد رفت و همانجا وفات يافت (صابی، 8/ 403؛ خطيب، 8/ 14). جسدش را به بغداد آوردند و به خاك سپردند (صابی، 4/ 403؛ ياقوت، ادبا، 9/ 228؛ قس: خطيب، همانجا؛ ابن جوزی، 7/ 217). در روايات سدۀ 6 ق به بعد چند نكتۀ تازه دربارۀ وفات او میتوان يافت. نخست آنكه شريف رضی در مرگ شاعر مرثيهای سرود (همانجا؛ نک : ياقوت، ادبا، 9/ 229، كه گويد شعر را بالبديهه سرود؛ ابن خلكان، همانجا؛ صفدی، 12/ 332-333). ابن جوزی 5 بيت از اين مرثيه را نقل كرده است (همانجا). اين ابيات، ضمن قصيدهای 21 بيتی در ديوان شريف رضی (2/ 862-864) به ترتيبی ديگر آمده است. شريف رضی در آن به زبان گزنده و زهرآگين او اشاره كرده، اما در قصيده اسمی از شاعر نبرده است. نكتۀ دوم كه ظاهراً در سدۀ 7 ق از ياقوت سرچشمه گرفته (ادبا، 9/ 228- 229) اين است كه شاعر را بر حسب وصيتی كه كرده بود، پايين پای امام موسی كاظم (ع) به خاك سپردند و بر سنگ گورش نوشتند: «و كَلْبُهُم باسِطُ ذِراعَيِه بِالوَصيدِ» (قس: ابن خلكان، همانجا؛ صفدی، 12/ 332). نكتۀ ديگر خواب ديدن ابن خازن (ه م) است. ابن جوزی (7/ 217- 218) مینويسد شاعر پس از مرگ به خواب ابن خازن آمد و شعری برای او خواند كه ابنخازن آن را بازگو كرده است (قس: ابنخلكان، صفدی، همانجاها). مضمون اين شعر بسيار درخور تأمل است: ابن حجاج نخست از اينكه شيوۀ ناپسند او، مذهبش را تباه كرده سخن میگويد، سپس میافزايد كه امام علی (ع) از اينكه وی سب اصحاب پيامبر (ص) كرده، سخت ناخشنود است و بر وی خشمناك شده است. ابنحجاج در تشيع متعصب بود و از اهانت به معتقدات ديگر مذاهب باك نداشت و البته تسلط ديلميان شيعی مذهب بر بغداد، كار را بر او آسان میكرد. شايد ابن خازن و يا برخی ديگر برای آنكه از شدت و حدّت اين اشعار گزندۀ اهانت بار كه گويا حتی شريف رضی را آزردهخاطر كرده بود، بكاهند، اين داستان و آن اشعار را ساخته و در ميان مردم پراكندهاند، به خصوص ابن جوزی كه نخستين منبع اين خبر است (همانجا)، به چشم دوستی در او نمینگريسته و اشعار فحشآميز او را دليل «خساست نفس» او دانسته است. ذهبی (17/ 60) نيز وی را بر شيوهای ديگر تبرئه كرده است. واكنش آشكار داستان ابن خازن، در منابع متأخرتر پديدار میشود: علاقۀ شاعر به خاندان نبوت از يك سو و تندزبانی و جسارت و حتی بیآزرمی نسبت به دشمنان شيعه از سوی ديگر، البته شيعيان را سخت خوش میآمد. نخست لحن گفتار در حق او بسيار احترامآميز و برازنده گرديد. ديگر از او به عنوان پيامبر هرزگی سخن نرفت، بلكه شخصيتی شد سخت دانشمند، از اكابر شيعه كه به اخلاقی برازنده و پارسايی فراوان آراسته بود و در دفاع از اهل بيت و محبان ايشان از هيچ خطری نمیگريخت (نک : شوشتری، 2/ 544-545؛ حر عاملی، 2/ 88؛ افندی، 2/ 11؛ خوانساری، 3/ 158) و محتسب شدن مكرر او را در بغداد، دليل پاكدامنی و دانش فراوان او دانستند (امينی، 4/ 91-92). پس از آن برای تبرئۀ وی، حكايت دو رؤيا را دربارهاش نقل كردهاند: رؤيای نخست تكملهای است بر روايات مربوط به قصيدۀ فائيۀ معروف او: افندی در آغاز سدۀ 12 ق، روايت میكند كه چون عضدالدوله (در اصل: السلطان مسعود بن بابويه؛ در منابع پس از او، «ابنبابويه» به «ابن بويه» اصلاح شده، اما لفظ مسعود كه معلوم نيست از كجا سربرآورده، همچنان باقی مانده است) ديوار آستان امام علی (ع) را بساخت، ابنحجاج همانجا به حضور شهريار رسيد و فائيۀ معروف خود را كه در مدح امام (ع) و ديگر ائمۀ اطهار و ذمّ دشمنان آنان است، برخواند (2/ 13-14). وی در اين شعر پس از مدح و اظهار سرسپردگی به آستان امامان (ع) به هجای بزرگان اهل سنت، خاصه پيشوايان مذاهب چهارگانه میپردازد و سپس ابن سكره را هم كه گويا به حضرت زهرا (ع) اهانت كرده بود، به باد هجايی آكنده به هرزگی و پردهدری میگيرد. منبع نخستين اين شعر كه شامل 64 بيت است (همو، 2/ 14-17؛ خوانساری، 3/ 162-164)، بر ما معلوم نيست و در آثار بزرگ شيعه كه بر اين آثار متقدمند (چون مناقب و معالم ابن شهر آشوب تا مجالس المؤمنين و امل الآمل) نيامده است. امينی هم كه ديوان او را ظاهراً ديده، به وجود آن شعر در ديوان اشاره نكرده است به هر حال افندی (همانجا) در دنبالۀ داستان مینويسد كه شريف رضی شاعر را از خواندن اهاجی قصيده به شدت منع كرد، اما شب هنگام، هر دو، هم شريف رضی و هم شاعر، حضرت امام علی (ع) را به خواب ديدند. امام به شريف رضی فرموده كه از شاعر پوزش بطلبد و مانع قصيدهخوانی او نشود، و از سوی ديگر به شاعر فرمود كه شريف رضی به پوزش طلبی خواهد آمد. رؤيای دوم را باز افندی (2/ 11-13) از الدر النضيد بهاءالدين نجفی نقل میكند، از اين قرار كه دو شيخ صالح شعر ابن حجاج را به مسخره میگرفتند و مردمان را از خواندن و شنيدن آن منع میكردند. يكی از آن دو ائمۀ اطهار (ع) را در خواب ديد كه حضرت فاطمه (ع) نيز در آن ميان نشسته است. سپس ابن حجاج پديدار شد. سرانجام در پايان رؤيا حضرت فاطمه (ع) میفرمايد: او را دوست بداريد، هر كه او را دوست ندارد، از شيعۀ ما نيست... (قس: خوانساری، 3/ 160؛ امينی، 4/ 96-97).
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید