ابراهیمیه
مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی
سه شنبه 27 خرداد 1399
https://cgie.org.ir/fa/article/222653/ابراهیمیه
جمعه 15 فروردین 1404
چاپ شده
2
ابراهیمیّه، از فرقههای سرّی و غیرمعروف در کوهستانهای شمال عراق که آگاهی چندانی از آن در دست نیست. پیروان این آیین روزگاری در شهر تلّعَفَر (تلعفر) در غرب موصل میزیستهاند، ولی از آن زمان به بعد اطلاع موثقی از آنان نداریم. این فرقه با فرق دینی و طرایق عرفانی دیگر موجود در آن حوالی، چون شَبَک، صارلیّه، باجوران (یا بَجوران یا باجوان یا باجلان)، ماولیّه، بابائیّه، اسحاقیّه، کاکائیّه، و یزیدیّه از جهاتی نزدیک است، اما به سبب مجاورت با سه فرقۀ نخست، عقاید و آدابشان در یکدیگر تأثیر کرده و با هم درآمیخته است. ابراهیمیه به ویژه با شبک مشابهتهای بسیار دارد (صرّاف، 283). انستاس کرملی در شرح فرق موجود در حوالی موصل فقط به سه آیین نخست (شبک، صارلیّه و باجوران) اشاره کرده و از ابراهیمیّه سخنی نگفته است (صص، 218-225). ظاهراً در زمان نگارش مقاله (1902م) این فرقه چندان مطرح نبوده و یا فقط شاخهای از شبک شمرده میشده است. در هرحال پیروان این فرقه خود را از شبک ــ و جز آنان ــ جدا و منسوب به شیخ ابراهیم زاهد گیلانی میدانستند (شبی، الطریقة، 56، 58).گولپینارلی (ص 387) از طریقتی به نام «ابراهیمیه» نام میبرد که به وسیلۀ ابراهیم قوش آطهلی (د 1264ق / 1848م) تأسیس شده و نام دیگرش قوش آطائیّه است این طریقه از نصوحیّه منشعب شده که شاخهای است از شعبانیه و آن هم انشعابی است از خلوتیّه، اما «امام الخلوتیّه» ابراهیم زاهد گیلانی است (همو، 255). پس عجیب نیست اگر «ابراهیمیّۀ» مذکور هم امام خود را شیخ ابراهیم بدانند. با اینهمه نمیتوان حکم داد که این ابراهیمیه، همان ابراهیمّۀ مورد نظر ما باشد. ابراهیم زاهد طریقت را به مرید خود شیخ صفیالدین اردبیلی سپرد (برای اطلاع بیشتر از احوال ابراهیم زاهد و روابط شیخ صفی با او نک : ابن بزّاز، باب اول، فصول 6- 8، 10) ولیکن صفیالدین از تلفیق دو طریقۀ خلوتیّه و قلندریّه، طریقت صفویّه را بنیاد نهاد (گولپینارلی، 255، 273). فرقۀ شبک از پیروان شیخ صفیالدین است، ولی مجموعۀ شواهد ــ چنانکه خواهد آمد ــ نشان میدهد که ابراهیمیّه نیز چون شبک از شیخ صفی متابعت میکرده است.هویّت قومی ابراهیمیه و دیگر گروههای نزدیک به آنان به درستی معلوم نیست و کرد یا ترک بودن آنان محلّ بحث است، هر چند قراین موجود بیشتر بر ترک بودنشان دلالت دارد. زبان اینان، همگی، ترکی است، اما در آن عناصر کردی، فارسی و عربی راه یافته است (شیبی، الطّریقة، 43- 48؛ صراف، 219، 222، 224). کتاب مقدس آنان نیز به زبان ترکی است (همو، 13) که میتواند تأیید دیگری بر هویّت ترکی آنان باشد. به اغلب احتمال اصلیت آنان از ترکمانان آسیای صغیر است (شیبی، همان، 45-51؛ صراف، 89؛ عزّاوی، 8، 9). ابراهیمیه را در کنار شبک و سایر گروههای مذهبی منطقه از بقایای صفویان (صوفیان صفوی) دانستهاند (شیبی، همان، 39، 57). توضیح اینکه اکثر مریدان شیخ صفی از آسیای صغیر بودند و در آنجا نفوذ بسیار داشتند و نیز میدانیم که حتی در زمان شیخ حیدر، پدر شاه اسماعیل، شمار بسیاری از پیروان صفویه در آنجا میزیستند و همین امر باعث نگرانی عثمانیان شده بود (براون، IV / 44, 48). میتوان حدس زد که گروههایی از این ترکمانان با گرایش صفوی و ابراهیمی به اجبار، یا برای خلاصی از فشارهای موجود، به نواحی کوهستانی کردستان مهاجرت کرده و در کنار کردان سکنى گزیده باشند. با اینهمه، برخی از محققان ایشان را کرد و برخی دیگر عرب انگاشتهاند (شیبی، همان، 43-45؛ صراف، 90، 91) که این قول چندان موثق نیست.علیرغم اینکه مجموعۀ این گروهها (از جمله ابراهیمیه) از ترکمانان و مهاجر هستند، با کردان ساکن ایران و عراق روابط بسیار نزدیک داشته و ظاهراً احساس همبستگی میکردهاند. ارتباط نزدیک فکری و عقیدتی اینان با بعضی فرق کرد، همچون اهل حق و یزیدیّه، مؤیّد این گفته است. از میان آنان به خصوص کاکائیه با یزیدیه مشابهتی دارد (عزاوی، 67) و شبک را نیز از لحاظ اعتقادی حد فاصل یزیدیه و غُلات دانستهاند (صراف،231، 232، به نقل از مینورسکی). چنین سخنی دربارۀ صارلیّه و شبک و باجوران نیز گفته شده است (رشید یاسمی، 125) و به قرینه میتوان این نکته را در مورد ابراهیمیه صادق دانست، زیرا پیروان یزیدیه هم در حوالی موصل و در کوههای سنجار پراکندهاند و به حکم مجاورت میان آنان روابط برقرار بوده است.
با توجه به آداب و آرای ابراهیمیه، به ویژه آنگونه که در شش هفت قرن گذشته رایج بوده است، از لحاظ جنبههای اعتقادی سوابق این فرقه را باید در صوفیگری جستوجو کرد (شیبی، همان، 61). عرفان آنان آمیخته به عقاید و آداب پیچیده و با خاستگاههای متفاوت بوده و مجموعهای غریب و گاه سرّی و مرموز را تشکیل میداده است. مجموعۀ گروههایی که در جاهای مذکور سکنى دارند، تحت تأثیر عقاید علیّ اللّهی و آرای اهل حق و نیز باورها و آداب کهن و سنتی قرار داشتهاند، و از مشارکتشان با یزیدیّه هم در برخی از آیینهای دینی سخن گفته شده است (شیبی، همان، 42). پس به قرینه میتوان دریافت که این احوال در مورد ابراهیمیّه نیز صادق بوده است. از جملۀ نشانههای صوفیگری در آیین ابراهیمی این است که اعداد 7 و 72 را مقدس میدانند و ظاهراً مراد از 7، 7 مقام و 7 مرحلۀ طیّ طریق در عرفان آنان است. شخصی را که به بالاترین این مراحل برسد «سلطان» میخوانند. 72 تن نیز «غلامان» یا خادمانند، لیکن ایشان به 40 تن ابدال یا «رجال الغیب» نیز قائلند که کسی آنان را نمیشناسد و درباره آنان عقاید خاص دارند (صراف، 51، 52، 55).کتاب مقدس ابراهیمیه بویوروق به شیخ صفی عنایت وافر دارد و همین میتواند از دلایل پیوستگی آنان با طریقت صفویه باشد (شیبی، همان، 57)، لیکن در اینکه بکتاشیّه بر مجموع این گروهها تأثیر بسیار داشته است، جای تردید نیست (همان، 43، 46- 48، 53، 59؛ صراف، 13، 45، 48، 49، 91؛ عزاوی، 79). در مورد گروه نزدیک به آنان، یعنی شبک، گفته شده است که اینان از قزلباشیّه جدا شدهاند. قزلباشیّه هم در اصل از بکتاشیّه است (شیبی، همان، 53)، چنانکه در عقاید کاکائیه نیز مشابهتهای بسیار با قزلباشیّه دیده میشود (عزاوی،66، 83- 88) و آنان شاه اسماعیل را که مروّج مذهب تشیّع بود، از بزرگان خود میدانند (همو، 67)، اما شاید نه چون قزلباشها که شاه اسماعیل را به گونهای تجسمی از الوهیت میپنداشتند. به هر حال عقاید شبک کلّاً بکتاشی ـ قزلباشی است (صراف، 13، 45، 91) و ابراهیمیّه نیز حاج بکتاش و شیوخ بکتاشی را از اولیای خویش میدانند (شیبی، همان، 59). شبک نیز در «گلبانگی» که در نماز خود میخوانند، حاجی بکتاش، شیوخ قزل (که باید قزلباش باشد) و واصلان اهل اردبیل را (که باید عمدتاً اشاره به شیخ صفی باشد) از بنیانگذاران طریقت خود میدانند (صراف، 96) و اشعار بکتاشی در میان کاکائیه دارای حرمت و اهمیت خاص است (عزاوی، 45، 53). ازاینرو و به حکم قیاس میتوان ابراهیمیه را همچون برادران خود، شبک و دیگران، از بقایای فکری بکتاشیه ــ و وابسته به آنان، قزلباشیه و تصوف صفوی ــ دانست.پس تشیع هم در کنار تصوف یکی از پایههای فکری ابراهیمیان است، اما نکتۀ جالب در تشیع آنان اینکه زیدبن علی (ع) را جزو امامان دوازدهگانۀ خود برمیشمارند (شیبی، همان، 61) یعنی امامانشان کاملاً با ائمۀ شیعۀ اثناعشری مطابقت ندارند.ازجمله آیینهای سنّتی و بسیار کهن که به این کیشها (ابراهیمیه، شبک و دیگران) نسبت داده شده (صراف، 140؛ عزاوی، 68، 74-76) مراسم آمیزش جمعی است. گفتهاند در شبی، که شاید بتوان نام آن را در فارسی به «کفشکنان» ترجمه کرد (شیبی، همان، 55)، این آیین را برپا میداشتند. پدر انستاس نیز در گزارش خود (مربوط به 1902م) که درآن از سه کیش شبک، صارلیه و باجوران یاد کرده، به وجود این مراسم در بین آنان اشاره دارد (صراف، 218-225)، اما کسانی مثل صراف (صص 140، 141)، عزّاوی (صص 74- 79) و شیبی (همان، 54، 55) وجود این رسم را رد کرده و آن را تهمت و بهتان دانستهاند. به گفتۀ شیبی این مراسم در آغاز سال و شب آمرزش و شب دهم محرم برگزار میشود، اما موضوع خاموش کردن چراغها در این شب مربوط به آیینهای عزاداری محرم است که زنان و مردان با م در این مجلس عزاداری میکنند و نسبت دادن کارهای ناروا به آنان افترای محض است (همانجا).
ابراهیمیّه زمانی به غلو در حق امیرالمؤمنین علی (ع) و شاید تصور الوهیّت دربارۀ وی تمایل داشتهاند، چنانکه گروههای نزدیک به آنان چون شبک، صارلیه، باجوران و کاکائیه نیز چنین بودهاند (همان، 50؛ عزاوی، 88، 100 به بعد و 106 به بعد؛ رشید یاسمی، 124، 125؛ نیز نک : صراف). تأثیرپذیری ابراهیمیه از بکتاشیه و غلّو اینان دربارۀ آن حضرت (همو، 45- 48) مؤید دیگری بر این نظر است، هر چند که خود حاج بکتاش ـ و شیخ صفی ـ به کلی از مذهب غالیان به دور بودهاند (همو، 49). پیوستگی گروههای مذهبی به قزلباشیه که مریدان شاه اسماعیل بودند و تمایلات علی اللهیگری داشتند (عزاوی، 86، 87) حاکی از تمایل آنان به غلّو است.روایتی دربارۀ امیرامؤمنین علی (ع) از ابراهیمیّه و نیز کاکائیه و شبک در دست است که میتواند مؤید این موضوع باشد. به عقیدۀ اینان هنگامی که حضرت رسول اکرم (ص) به معراج رفته از مقام پیامبران قدم فراتر گذاشته به اعلی مرتبه رسیده بود، شیری غرّان به او نزدیک شد و حضرت انگشتری خود را در دهان شیر انداخت. پس از بازگشت از معراج، چون با «ابدال» در یک جا گرد آمد، انگشتری خود را در دست علی (ع) دید و دانست که علی (ع) همان شیری بود که در آسمان با او روبهرو شده بود و از آن پس او را «اسدالله» لقب داد (صراف، 51).ظاهراً ابراهیمیّه برای دو شخصیت احترام بسیار قائلند: یکی به نام «روبین» و دیگری «موسی» که دربارۀ این یک سخن خواهیم گفت. مرقد این هردو در کرند، از مراکز علیّاللّهیان ایران است (شیبی، همان، 59-60). از سوی دیگر بسیاری از غالیان کرند، کرمانشاه، صحنه و کنگاور به شیخ ابراهیمیّه ارادت میورزیده، به او اعتقاد خاص داشتهاند (صراف، 55)، و این هم تأیید دیگری است بر اینکه ابراهیمیّه به غلّو گرایش داشتهاند. پس بیجهت نیست که این فرقه را کلاً از غلات شمردهاند (همو، 283)؛ ولی مسلّم است که ابراهیمیّه اکنون از نظر پیشین خود عدول کرده، به شیعۀ امامیّه گرایش یافتهاند. شیوخ جدید ابراهیمیه خود را از غلو بری میدانند و غالیان را از خود نمیشمرند و روش خویش را تنها تقدیس صفات امام علی (ع) میدانند (همو، 5) و در احکام، تابعیت علمای شیعۀ امامیّه را پذیرفتهاند (شیبی، همان، 62).این گرایش جدید از زمان مرجعیت سید ابوالحسن اصفهانی قوّت گرفت که اعتقاد امامیه را به غلات شمال عراق عرضه داشت و در نتیجه رهبران ابراهیمیّه از عقاید پیشین خود بازگشته، به اعتدال روی آوردند (همانجا) و نکتۀ جالب توجه اینکه شبک و برخی فرق دیگر آن نواحی چون ماولیّه نیز از غلو دست برداشته، به اعتدال شیعۀ امامی گرایش یافتند. این دگرگونی در حالی صورت گرفت که عثمانیان نیز میکوشیدند تا همۀ این فرق را به سوی تسنّن سوق دهند و به امحای آثار، آداب، رسوم و یادگارهای این مردمان اهتمام میورزیدند (همانجا)، لیکن در این کار موفق نشدند و زمینههای قبلی شیعی در میان این گروهها در شکلگیری معتقدات بعدی ایشان مؤثر افتاد.
اهل حق نیز بر تمامی این آیینها از دیرباز تأثیر گذاشتهاند، چه راهشان از قزلباشیّه و صفویّه جدا نبوده (عزاوی، 54؛ شیبی، الصلة، 380) و با بکتاشیه هم رابطۀ بسیار نزدیک داشتهاند (ایوانف، 1, 2). نکتۀ شایستۀ توجه اینکه یکی از خاندانهای اهل حق را خاندان حاجی بکتاشی نامیدهاند (مینورسکی، 33). اینکه اهل حق را جماعتی از پیروان تصوف صفوی شمردهاند (شیبی، همانجا)، شاید سخنی اغراقآمیز باشد، ولی مسلم است که ایشان از صفویّه تأثیر خاص پذیرفتهاند (مینورسکی، 85, 86) و این تأثیر باید مربوط به دورههای متأخر باشد (ایوانف، 33). «یارسان» یا اهل حق خود نیز در روایاتشان این تأثیر و ارتباط را پذیرفتهاند، اما شیخ صفی و شیخ ابراهیم را به خود منسوب کردهاند، بدینسان که گفتهاند شیخ زاهد، شیخ صفی را برای عرض اخلاص و سرسپردن، به نزد سلطان اسحاق فرستاد، و شیخ صفی، پس از رویدادهایی، کمربستۀ سلطان اسحاق شد و سلطان چنین مقرر داشت که 12 تن از اولاد شیخ صفی پادشاهی کنند (مجموعه رسائل، 87-92). در حقّ الحقایق روایت واژگونه است: سلطان سَهاک، صَحاک یا اسحاق، شیخ صفی را که با تحمّل مرارت و سختی بسیار خدمت سلطان رسیده بود، به نزد شیخ زاهد به گیلان فرستاد و وی به این ترتیب در زمرۀ مریدان شیخ ابراهیم قرار گرفت (جیحونآبادی، 474- 478). این شیخ زاهد، خود یکی از 72 تن مقرّبان درگاه سلطان در ولایات گوناگون شمرده شده است (همو، 478).پیداست که اهل حق کوشیدهاند تا شیخ ابراهیم و شیخ صفی را از زمرۀ خود قلمداد کنند و خلوتیّه و صفویّه را تحت عنایت قطب آیین خود سلطان سَحاک قرار دهند. در هرحال با توجه به اینکه شیخ زاهد، بنا بر گزارش خواندمیر، فرزند شیخ روشن و دارای نسب کردی سنجاری یا سنجابی (در اصل: سنخانی) بوده (4 / 414، 415) و ظاهراً اجداد شیخ صفی نیز به کردی از سنجار (یا سنجان) میرسیدهاند (ابن بزّاز، 11، 12)، شاید بتوان نتیجه گرفت که احتمالاً هر دو مستقیماً تحت تأثیر آرا و عقاید عرفانی مردم کرد یا اهل حق قرار گرفتهاند؛ اما پیوستگی این گروهها (ازجمله ابراهیمیه) با اهل حق کاملاً آشکار است، و نمونۀ روشن آن فرقۀ کاکائیه است که سلطان اسحاق را که مُجدِّد آیین یارسان یا اهل حق به شمار میرود (صفیزاده، نوشتهها، 24، 25) سخت بزرگ میدارند (عزاوی، 41) و کتاب سرانجام که از کتب اهل حق است، نزد آنان مقام و اهمیت خاص دارد (همو، 54).یکی از خانوادهها یا «اجاق»های اهل حق به نام «ابراهیمی» است که «شاه ابراهیمی» و «شیخ ابراهیمی» نیز گفته میشود (مینورسکی، 33؛ ایوانف، 7؛ صفیزاده، دورۀ هفتوانه، 37؛ همو، نوشتهها، 27) و این شاه ابراهیم داعی سلطان اسحاق در عراق بوده و پیروانش از اهل حق در خانقین و مندلی، کاکائی نام دارند (همو، دورۀ هفتوانه، 37؛ همو، نوشتهها، 28) که شاید با کاکائیهای که پیشتر نام بردیم، بیارتباط نباشند.موسی نامی که قبلاً به او اشاره شد و گفتیم که نزد ابراهیمیه احترام خاص دارد، باید همان «پیر موسی» باشد که همچون شاه ابراهیم از یاران سلطان اسحاق و از بزرگان اهل حق بوده و در کرند درگذشته (همو، دورۀ هفتوانه، 85، حاشیه) و همانجا مدفون است. این نکته نیز شاید دلیل دیگری باشد بر پیوستگی و نزدیکی اهل حق و ابراهیمیه، اما این نکات به هیچوجه دلیل قطعی بر یکی بودن ابراهیمیه (موضوع این مقاله) با خاندان ابراهیمی اهل حق نیست، و با اینکه یارسان یا اهل حق ارتباط و مناسبات بسیار نزدیک با فرق این حوالی (مخصوصاً با ابراهیمیه) داشتهاند، بر یکی بودن آن دو نمیتوان حکم داد.
این کتاب به زبان ترکی است و بویوروق نام دارد، به معنای «فرمان» و مؤلف و گردآورندۀ آن معلوم نیست. در ابتدای آن آمده که در مناقب شیخ صفی است، اما در واقع نقل و گفتوگوهایی است که در بیان عقاید این گروه میان شیخ صدرالدین و شیخ صفی میگذرد، و شامل تعلیماتی است که به ادّعای مؤلف آن از حضرت رسول اکرم به علی (ع) و از او به فرزندانش و سپس مرحله به مرحله به شیخ صفیالدّین رسیده است. این کتاب نزد شبک هم از کتب مقدس شمرده میشود، اما میان بویوروق شبک و بویوروق ابراهیمیه باید اندکی تفاوتی وجود داشته باشد (صراف، 144). شیبی در الصّلة (ص 380) از کتبی با سه عنوان بویوروق، مناقب الاولیاء و تذکرة اعلی نام میبرد که مشابه یکدیگرند و بعضی از فرقی که در ابتدای این گفتار ذکرشان آمد به آنها معتقدند. در گفتوگوی میان شیخ صفی و فرزندش شیخ صدرالدین در اوایل کتاب، صدرالدین به التماس خواستار بیان حقایق طریقت از پدر میشود و او با زبان اهل تصوف به بیان وظایف سالک میپردازد و با تأکید تمام بر پیروی و ارادت بیچون و چرای مراد از مرشد، درجات سالکان و واصلان را از قطب واحد تا دو امام و 7 تن اولیا و 40 تن مشایخ برمیشمارد.در بویوروق از آداب طریقت، صفات مرشد، سلوک طالب، اطاعت از مراد، درجات اولیا، صفات ولی، اجتناب از مخالفان، اتفاق و یگانگی پیروان، حفظ اسرار، محبت اولیا، علامت طالب کامل، مقامات طالب و سالک، و نیز از معانی اصطلاحاتی چون امانت، وصایت، خلافت، امامت، سلامت، دولت، سعادت، غیرت، عبرت، حرمت، صحبت، مروّت، شفقت، وحدت، خدمت، سخاوت، ایثار، اقرار، تولّی و تبرّی سخن میرود (صراف، 145-217). گفتار شیخ صفی در این کتاب، حکایت از گرایش شیعی وی دارد و از غلّو در حق علی (ع) در آن نشان آشکاری نیست، لیکن شعرهایی در آن آمده است که گویندۀ آنها «خطایی» تخلّص کرده که باید شاه اسماعیل صفوی باشد. در این اشعار غلّو در حبّ علی (ع) مشاهده میشود. از شیخ نجمالدین کبری هم روایتی در اکرام ائمۀ اثناعشر (ع) آمده است و در پایان کتاب خطبهای موسوم به «خطبة دوازده امام علیهمالسلام» به زبان عربی نقل شده که سراسر درود و سلام به آن بزرگواران است.بویوروق را احمد حامد الصرّاف در کتاب خود الشبک (متن ترکی، صص 145-191، ترجمه و تلخیص به زبان عربی، صص 192-217) به چاپ رسانیده است.
ابن بزّاز، توکل بن اسماعیل، صفوة الصفا، بمبئی، 1329ق؛ جیحونآبادی، حاج نعمتالله، حق الحقایق یا شاهنامۀ حقیقت، به کوشش محمد مکری، تهران، 1361ش؛ خواندمیر، غیاثالدین، حبیبالسیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1362ش؛ رشید یاسمی، غلامرضا، کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او، تهران، 1352ش؛ شیبی، کامل مصطفی، الصّلة بین التصّوف و التشیّع، بیروت، 1982م؛ همو، الطریقة الصفویة و رواسبها فی العراق المعاصر، بغداد، 1386ق / 1967م؛ صراف، احمد حامد، الشبک، بغداد، 1373ق / 1954م؛ صفیزاده، صدیق، دورۀ هفتوانه، تهران، 1361ش؛ همو، نوشتههای پراکنده دربارۀ یارسان ـ اهل حق، تهران، 1361ش؛ عزّاوی، عباس، الکاکائیة فی التاریخ، بغداد، 1368ق / 1949م؛ کرملی، انستاس ماری، «تفکهة الاذهان» ملحق به الشبک (نک : صراف)؛ گولپینارلی، عبدالباقی، مولویّه بعد از مولانا، ترجمۀ توفیق سبحانی، تهران، 1366ش، مجموعۀ رسائل و اشعار اهل حق، به کوشش ایوانف، بمبئی، 1950م؛ نیز:
Browne, E. G., A Literary History of Persian, Cambridge, 1969; Ivanow, W., The Truth-Worshippers of Kurdistah Leiden, 1953; Minorsky, V., Notes sur la secte des Ahlé-Haqq, Paris, 1921.
مسعود جلالی مقدم
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید