یک قصّۀ سرگردان و حصّۀ آن / جویا جهانبخش
|۹:۹,۱۳۹۴/۱۱/۷| بازدید : 642 بار


«باشد اندر صورت هر قصه ای
خرده بینان را ز معنی حصه ای»
عبدالرحمن جامی1

خواندن و باز۟خواندنِ سَرگُذَشتنامه ها و کُتُبِ تَراجِم، و باز۟نگریستن در تصویر و تَصَوُّری که از حال و قال و صَی۟رورَت و مَآلِ گذشتگان به دست داده می شود، حتَّیٰ اگر دستمایه ای از برایِ معرفت و عبرت و اِتِّعاظ نباشَد، تَفریحِ سالم و سَرگرمیِ دِل انگیزی است؛ بویژه برایِ ما رَعایایِ «مَمالِـﻚِ مَحروسه» که حَسَب العادَة، بیشتر در «گذشته» هامان زندگی می کنیم و با «دیروز» خوشتر می گذرانیم تا «امروز» و «فردا».2

خداوند بیامُرزاد علّامۀ فَقید زنده یاد دکتر عَبّاسِ زریابِ خوئی را! که در یادکردی بَس دل انگیز و دوستدارانه از اُستادِ أَجَلّ، عَلّامه مُجتَبیٰ مینُویٖ ـ تَغَمَّدَهُ اللهُ تَعَالیٰ بِغُف۟رَانِه ـ، و در ضمنِ بازگفتِ پاره ای از خاطراتِ خویش از آن مَردِ بزرگ و پِژوهَندۀ نادِرالمِثالِ عَزیزالوُجود، از جُمله گفته است:
« ... وقتی در آلمان شعرِ أَدیبِ پیشاوری را برایش می خواندَم که آرزویِ مَجلِسی را می کُنَد که أسبابِ عیش در آن از هر جهتی فراهم آید تا با دوستی هَمدَم و هَمدِل،
از رفتگانِ تازی و بگ۟ذشتگانِ پارس
رانَـنـد داسـتـان و حِکـایاتِ نادِره
فریاد برآور۟د که: والله عیش همین است و من نیز زندگی را برایِ همین می خواهم و مجلسِ ما از نوعِ همین مجالس است و
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگرچه در پیَم افتند خلق انجمنی!»3 .
از شما چه پنهان، مُسَوِّدِ این سَطرها ـ عَفَا اللهُ عَن۟ه ـ نیز، به اِقتِفایِ راه۟روان و بُزُرگان، عُم۟ری است هرگاه که فُرصتی اِختِلاس کرده و مَجالی به دست آورده، به همین تَفریح و سرگرمی اِشتغال ورزیده است و أوقاتِ عزیز را در سَرِ خواندنِ تَراجِمِ گُذَشتگان و سیَرِ ماضیٖن کرده!
راستی هم که اگر این اِختِلاسِ فُرصت ها نمی بود و از این رَهگُذر، غَنیمتی فرا چنگ نمی آمَد4

، در این هنگامۀ دیگر۟ «اِختِلاس» ها!، می باید أَوقاتِ عزیز را بر سَرِ مُنازعاتِ بوی۟ناکِ مُشتی «نَفط اندازِ» باشندۀ این نیستانِ پُر ناله و لَختی دِل۟واپسیٖ هایِ کودکانه تَف۟ویت می کردیم، و چه دغدغه هایِ مَلال انگیزی که نمی داشتیم!!
راست گفت آن که گفت: «شب، خَیالات و همه روز، تکاپویِ حیات / خسته شُد جان و تنم زین همه تَکراری ها»5 و برایِ غُبارافشاندن از خاطِرِ مُکَدَّرِ خویش، چه دَستآویزی آسان۟یاب۟ تر و بی دَردِسَرتَر از همان « خواندن و بازخواندنِ سرگذشتنامه ها و کُتُبِ تَراجِم» و خود را در دنیایِ گُذَشتگان مُستَغرق۟ کردن و ... ؟!
آورده اند که شیخ أَبوسَعیدِ أَبوالخی۟ر ـ عَلَی۟هِ الرَّحمَه ـ، روزی به خادمِ خاصِّ خویش، خواجه عبدالکریم، که به خواهشِ درویشی بعضِ حِکایات و کَراماتِ شیخ أَبوسَعید را کتابَت می کرد، گفت: «یا عبدالکریم! حکایت۟ نویس مباش؛ چُنان باش که از تو حکایت کنند!»6
باری، چُنین توفیق۟ ها با همه کَس یار نمی شود؛ و أَمثالِ این دانش آموز که چُنان نگردیده و عِجالةً «حکایت۟ نویس» شُده اند، خود بر دو قِسم اند :
یکی، غالِبِ مُشتَغِلانِ این فنِّ شَریف که شأنِ جلیلشان از تَدقیق در ژرفایِ نَقلها و عِیارسَنجیِ برف انبارِ أَخبار و آثارِ صِغار و کِبار۟ أَجَلّ است و رَط۟ب و یابِس و غَثّ و سَمین را هَمنشین و هَنباز می سازَند و دُرّ و خَرمُهره را به یک رِشته می کَشَند؛ خاصّه در روزگارِ ما که جَماعتی از قَلَم۟ فرسایانِ «بچاپ۟ بفروش» با خَلقِ فزایَندۀ آثاری در حالات و سُخنان و مَقاماتِ مُشتی «عُرَفایِ قُلّابی و حُکَمایِ زورَکی و أَخلاق۟ پیشگانِ بیحقیقت » ـ به تعبیرِ پسَرِ سیِّد جمالِ واعِظ ـ 7 ، بازارِ گرمی دارند و بَعضِ ایشان نیز با افزونۀ مُعتَدٌّ بِهی از فریبکاری و دَغَلبازی و نیرنگْسازی بر رونقِ مَتاعِ پُر بَزَکِ خویش می افزایَند و بنَقد۟ دَه۟ها کتابِ ساخته و پرداختۀ ایشان را می توان فَرانِمود که از چه «تَلاعُبـ»ـهایِ گُستاخانه به «عَقل» و «دین» انباشته شُده است؛ ... ویٖن مِحَن را نیست پایانی پدید!!!
قِسمِ دیگر، تَراجِم۟نگاران و سرگذشت۟ پِژوهانی اندک۟شُمار اند که به جایِ برف انبارِ «اشتباهاتِ عَجیب و اِنتِساباتِ خُنک»8 در بازشناختنِ غَثّ و سَمین از یکدیگر جهد می کنند و نَقّادی را ابزارِ ناگُزیرِ پیشۀ خویش می شمارند . کَثَّرَهُم اللهُ تَعَالَیٰ و شَکَرَ مَسَاعِیَهُمُ ال۟جَمِیلَةَ!
اگر در خواندَن۟ها و بررَسیدَن۟هایِ خویش، به شیوۀ اینان در مَل۟فوظات و مک۟توباتِ سَرگُذَشت۟ نویسان و خاطره گویان بنگریم، از کَثرَتِ غَرائِبِ أَوهام و اِزدِحامِ عَجائِبِ أَخطائی که بر أَل۟سِنَۀ أَقلام و ذِهن و زبانِ خَواصّ و عَوام روان است، در حی۟رت خواهیم شُد، و میزانِ اِعتِماد۟ناپذیریِ شیوۀ "تَراجِم۟ نگارانِ برف انباری" را بال۟عِیان خواهیم دید و دانست.
رِوایتهایِ بسیار شاذّ و شگفت انگیزی که بعضِ هَمروزگارانِ خودِ ما، در این عَصرِ ارتباطات و رَسانه ها و چه و چه ها، از رُخدادهایِ تاریخِ مُعاصِر به دست می دِهَند و بر تَقریرهایِ بسیار ناساز با جَمیعِ عَکسها و فیلمها و أَسناد و گُزارشهایِ مکتوب و دیگر قرینه هایِ مَقالی و حالی اشتِمال دارد، بَسَنده است تا خوانندۀ روشن۟ بین را در بابِ پاره ای از أَخبارِ آحادِ مَجهول الأَحوالِ آمیخته با أَض۟غاثِ أَح۟لام و تَوَهُّم و کابوس که در تاریک۟نایِ بیخَبَری ها و زیرِ نورِ پیه۟ سوز یا فانوس و ای بَسا در میانِ دود و دَمِ مَنقلِ فُلان «مَخ۟دوم المُل۟ک» یا بَهمان «خادِم المِلّه» تَقریر می شُده است، به تردید و احتیاط رَه۟نمون گردد.
چندی پیش در یکی از مَجَلّات، نمونه ای از همین رِوایتهایِ شاذّ و شگفت انگیزِ هَمروزگاران دیدم که گُواجویی بِدان از برایِ أَدایِ مَقصود و تَبیینِ مَرام، بی مناسَبَت نیست.
« حجّت9 الإِسلام و المسلمین دکتر حَمیدِ واعظی، معاونتِ10 فرهنگیِ دانشگاهِ آزادِ إِسلامیِ تبریز، مدرِّسِ حوزه و دانشگاه، و نوه [یِ] مرحومِ آیت11 الله میرزا عبدالحسینِ واعِظیِ لنکرانی»، در گفت و گوئی با هفته نامۀ حَریمِ إِمام ( ش 179، پنجشنبه 15 مُردادِ 1394 هـ . ش .، صص 22 ـ 24 )، در تَضاعیفِ کلام، سخن را به ماجَراهایِ جنگِ جهانیِ دُوُم و پیآمدهایِ آن برایِ ایرانِ عزیز رَسانیده است و گُفته:
« ... بد نیست خاطره ای را نقل کنم که خودم از إمام شنیدم. سالِ آخِرِ دبیرستان عضوِ انجمنِ إسلامیِ دبیرستانِ حکیم نظامیِ قُم بودم که به اتِّفاقِ أعضایِ انجمن خدمتِ حضرتِ إِمام رسیدیم که حضرتِ إمام فرمودند : آن زمان آمریکا و شوروی و بریتانیا به شاه إعلام کردند [کذا] و قرارِ کنفرانسِ تهران را گذاشته و [کذا] ایران را پُلِ پیروزی قلمداد می کنند. روزولت، رئیس جمهورِ آمریکا، استالین، رهبرِ شوروی، و چرچیل، نخست وزیرِ بریتانیا در تهران جمع شدند و به این جا فقط [کذا] یک لقبِ پلِ پیروزی دادند.
منتها شاه به علمایِ قُم می گویَد که : من قدرت ندارم در مقابلِ این ها حرف بزنم. لذا امام را به عنوانِ نماینده [یِ] علما تعیین می کنند که با شاه از این ها استقبال کند و إمام حرفها را بزند. شاه مستأصل و آدمی ترسو و ضعیف بود. تازه بعد از فرار [کذا] پدرش رویِ کار آمده و این مسائل پیش آمده بود. مسلمًا معلوم است که دست نشانده [یِ] هرسه طرف است [کذا] و جرئت [کذا] ندارد به چرچیل، روزولت و استالین حرفی بزند. إمام می فرمایَد : «من در کنارِ شاه به استقبال می رفتیم؛ با این که خوشم هم نمی آمد. روزولت آمد. درِ هواپیما را باز کرد. بدونِ پلّکان پایش را رویِ زمین گذاشت. چرچیل هم همین طور. أمّا استالین با یک هواپیمایِ بسیار بزرگ آمد. ساعت ها منتظرش بودیم. دیدیم أوَّل کالسکه [یِ] زرّینی با چندین اسب پیاده شُد. با سیگاری در گوشه [یِ] لبش پیاده شُد. شاه معرّفی کرد. من هم نماینده [یِ] علما بودم. شاه به من گوشه [یِ] چشم می آمد [کذا] که این خیلی آدمِ شجاعی است. بعد به استالین دست دادم. یک خرده بی اعتنا به من نگاه کرد. در سالن به من گفت: شما چه نظری نسبت به ما دارید؟ من گفتم: شما در کاخِ کِرِملین زندگی می کنید؟ گفت: بله. گفتم: شما حرف از نظامِ کارگری می زنید. آیا هر نفر مردمِ روس و اتّحادِ جماهیرِ شوروی می توانند کالسکه [یِ] زرّین سوار شوند؟ گفت: نه. گفتم: آیا این است شعارِ عدالت خواهی و نظامِ کارگریِ شما؟ من به رئیس جمهورِ آمریکا و چرچیل خیلی بدبین بودم. أمّا آنها خیلی از شما مرتَّب تر [کذا] ند." به هر حال إمام می گوید: "شاه نمی توانست به آنها چیزی بگوید ولی ما حالی کردیم [کذا] که شما در ایران نمی توانید بمانید. شاه به آنها گفته که بالاخره [ / بالأخره] علما این طوری [کذا] هستند و این هم از همه [یِ] آنها تیزتر است [کذا]. متأسّفانه در بیانات، مصاحبه ها و نوشته ها به إمام ظلم می شود. إمام شخصیّتی نیست که با هیچ کس قیاس شود. إمام، زمان و مکان بردار نیست. آنجا نشان می دهد که ما با شخصیّت هایِ انقلابیِ دنیا هم چنین برخورد می کنیم. سیاستِ نه شرقی نه غربیِ إمام، برایِ [کذا] بعد از انقلاب و بعد از پانزدهِ خرداد نیست. شخصیّتِ إمام در زمانِ شهریورِ 20 و جریاناتِ مشروطه شکل گرفته است. حضورِ إمام در مجلسِ آن زمان و شنیدنِ مناظراتِ [کذا] مرحومِ مدرّس، شکلِ شخصیّتِ فکریِ إِمام را ساخته است. إمام با بینشِ خود تمامِ قضایایِ بین المللی را رصد کرده [است] و می داند ریشه ظلم در کجاست. ... .» ( ص 23 ؛ با افزایشِ برخی حَرَکات و نشانه هایِ ویرایشی ).
راست گُفت آن که گفت : «حی۟رت اندر حی۟رت آمد این قصَص»!!!
خوانندگانِ محترمِ این سُطور، بهتر از این دُعاگو می دانند که چُنین خاطره ای را چه اندازه می توان جِدّی گرفت و حاجتی ندارند تا من۟ بَنده برایشان روشن کُنَم که نه شاه برایِ چُنین دیدارها از قُم اِستمداد کرده بود و می کرد و نه اِستالین سوار بر ... و نه ... !! ... بگذریم. ... می خواستم عَرض کُنَم که:
در عصرِ ارتباطات و رَسانه و چه و چه ها، یک شخصیّتِ «حوزوی و دانشگاهی» چُنین خاطره ای را بیان می کُنَد و هفته نامۀ «آستانِ مقدَّسِ إِمام خمینی ـ س ـ» هم که به طورِ رَسمی و در شمارگانِ مُعتدٌّ بِه۟ و با سیمائی رَنگارَنگ منتشر می گردد، آن را نَشر می دِهَد؛ و چه آن راوی و چه این ناشِر، قَصدِ ـ ال۟عِیاذُ بالله ـ نَشرِ أَکاذیب ندارند، و بی شُبهه، نمی خواهند زبانِ طاعِنان و خُرده جویان را بر خویش دراز کُنَند؛ با این۟ همه، حکایتی را به عنوانِ واقعۀ تاریخی و واقعیَّتی عی۟نی اِنتِشار می دِهَند که لَب و دهانِ خویشتن۟ دارترین مُطّلِعان از کلّیّاتِ تاریخِ مُعاصِر را نیز به خَنده و إِنکار می گُشایَد.
آنچه گذشت، نمونه ای بود و بَس. از چُنین دَسته گُل۟ ها در مَکتوبات و مَطبوعاتمان بسیار به آب می دِهیم؛ و بهتر است حُسنِ ظَنِّ بیهوده نداشته باشیم و نینگاریم که پیش از ما نیز کسی در عالَم دَسته گُل به آب نمی داده است!
نمونه هایِ قدیم نیز فراوان است.
اگر قِصَصُ العُلَماءِ محمَّد بنِ سُلی۟مانِ تُنکابُنی ( 1234 یا 1235 ـ 1302 هـ . ق. ) ـ عَلَی۟ه الرَّحمَه ـ، به قولِ صاحبِ المآثِر و الآثار، « علمِ تراجمِ رجال را قرینِ انفعال نمود»12 !، خودِ اِعتِماد السَّلطَنه یِ خُرده گیر13

بر تُنکابُنی و قصص العُلَماء، در بعضِ جهات، دستِ کمی از همین اِنفِعالیّونِ زمانش نداشت! نمونه وار، این یادداشتِ روزنامۀ خاطِراتِ مُشارٌإِلَیه را بخوانید :
« ... میرزا کاظمِ رشتی ... ملقّب به فیلسوف الدّوله ... به علاوۀ طبابت، فضولی هم می کند. از أَشعارِ عرب و أَحادیث هم جَسته جَسته می گوید. ... از قولِ قاضیِ میبدی نقل می کرد که او گفته: اگر شیخ طوسی و علّامه حلی در جرگۀ علمای شیعه نبودند ... . شاه فرمودند: شیخ طوسی کیست؟ عرض کرد: خواجه نصیر! با این که خواجه نصیر اگرچه مردِ بزرگی بود أمّا جزءِ علمایِ شیعه محسوب نیست. شیخ طوسی یکی از أشخاصی است که کتب أربعۀ شیعه را نوشته؛ و فیلسوف الدّوله این قدر خَر است که فرقِ شیخ طوسی با خواجۀ طوسی نداده است! ... »14 .
تکلیفِ سُلطانِ صاحِبقِران و فیلسوف الدّوله یِ مسکین که تا اندازه ای معلوم شُد؛ لیک ای کاش اعتِماد السَّلطنه این را هم معلوم کرده بود که اگر نویسندۀ تجرید الاِعتقاد، « جزءِ علمایِ شیعه محسوب نیست »، پس در زُمرۀ کدام طائفه جای می گیرد؟! ... و طُرفه این که همین تجرید الاِعتقاد و شُروحِ آن دَرسنامۀ عَقیدتیِ طُلّابِ شیعه بوده است از جُمله در عصرِ همین اعتماد السَّلطنه و در همان دارالخِلافۀ ناصِری!
آنگاه این مَردِ محترم که گویا مقام و مَنصِبِ فرهنگی و عقیدتیِ خواجۀ طوسی را بدُرُستی نمی دانَد، سَررِشته دارِ کار و بارِ فرهنگِ «ممالِـﻚِ مَحروسه» بوده است، و سَلَفِ البتّه صالحِ این خَلَفِ محترمی که هَمروزگارانِ ما بشُمار اند !
اُمیدوارم سوءِتفاهُم نشَوَد! ... خواستِ من، به هیچ۟ روی۟، خوار۟داشتِ مقامِ کسانی چون مَرحومِ محمَّد بنِ سُلیمانِ تُنکابُنی یا اِعتِماد السَّلطَنه یا حتّیٰ شخصِ ناصرالدّین شاه ـ که ناخواسته پایِ او هم به میان کشیده شُد! ـ نیست. از قضا، اینان و أَمثالِ اینان ـ عَلیٰ حَسَبِ مَراتِبِهِم ـ مَردانِ بزرگی بوده اند و در عصرِ خود کارهایِ سترگی کرده اند که ما را همواره وامدارِ همَّت و رنج و کوشائیشان می دارَد. مباد آن که أَحَدی خدمتِ بزرگِ محمَّد بنِ سُلیمانِ تُنکابُنی را از رَهگُذَرِ تألیفِ همین کتابِ پُراطّلاع و خواندنیِ قِصَصُ العُلَماء مُن۟کِر شود ؛ یا خدمات و حَسَناتِ پُرشمارِ اِعتِماد السَّلطَنه را دربابِ فرهنگِ این بوم و بَر نادیده و نابوده بینگارَد! یا حتّیٰ جوانبِ فرهنگیِ چشمگیرِ شخصیّتِ شاهِ قَجَر را، در گیر و دارِ توهُّماتِ شایع، بر طاقِ نِسیان نِهَد!15 ... هرگز ! ... سخنِ ما، تنها و تنها نَفیِ مؤَکَّدِ وُثوقِ بی جِهَت و اِعتِمادِ کُلّی است بر همۀ آنچه در بیانِ أَحوالِ گذشتگان گفته و نوشته می شود؛ وُثوق و اِعتِمادی که در میانِ تَراجِم۟نگاران و تَراجِم۟ خوانانِ مُعاصِرِ ما، شُیوعی بی دَلیل و زیانبار دارد.
نگاهیِ سَرسَری به کتابهایِ تَراجِمِ قُدَما، بَسَنده است تا اینجا و آنجا شواهِدی بر لُزومِ نگاهِ نقّادانه تر و اِجتناب از وثوقِ کُلّی پیشِ چشم آرَد؛ و اگر کسی اندکَـﻚ کُنجکاوانه تر بنگرد، چه شواهِدِ فراوان که در هر گوشه نخواهَد دید و ـ به تعبیرِ منقول از مَرحومِ علّامۀ قَزوینی ـ «چه مُلتَفِتها که نخواهد شُد»16
یک گونه از این شواهِد، وجود و رواجِ «داستانهایِ سَرگَردانـ»ـی است که رفتار یا گفتارِ خاصّی را در این منبع به فُلان عالِم نِسبَت می دِهَد و در آن منبع به عالِمِ دیگری؛ و پیداست یکی از این رِوایتها از رویِ دیگری ساخته شُده است.
شُمارِ چُنین قِصّه ها در کتابهایِ تاریخ و تَراجِم اندک نیست؛ و گِردآوری و بررَسیِ تطبیقی و اِنتِقادیِ این داستانهایِ سَرگردان، خود موضوعی است خورَندِ پِژوهشی دانِشورانه و نیازمندِ تَتَبُّعی گُسترده دامان که گمان می کنم حاصِلِ آن کتابی ستَبر ـ و البتّه خواندنی ـ باشَد؛ اگر کسی بنویسَد!
نمونه ای از این قصّه هایِ سَرگَردان، قصّۀ تَشَدُّد و اعتِراضِ سَختگیرانۀ عالِمی دینی است بر یکی از گویندگانِ أَهلِ مِنبَر که به زَعمِ آن عالمِ مُعتَرِض، در نَقلِ کَلِماتِ سَیِّدالشُّهَداء ـ صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَیه ـ تَسامُحی بیجا کرده بوده است.
این قِصّه را ـ که به گمانِ این بَنده، قِصّۀ بارِد و عامیانه ای نیز هست! ـ، در حقِّ چَند عالِم از عُلَمایِ مُتَأَخِّرِ شیعَه نَقل کرده اند، که شاید مُتَأَخِّرترینِ ایشان، آیة الله آقا شیخ محمَّدرضا ثامِنیِ شیرازی ـ رَح۟مَةُ اللهِ عَلَی۟ه ـ باشد.
دوستِ ارجمندم، استاد حُجَّة الإِسلام و المُسلِمین شیخ محمَّدِ بَرَکَتِ شیرازی ـ دامَت بَرَکاتُه ـ، چندی پیش کتابی به من هَدیّت فرمود به نامِ بَررَسیِ گوشه هایی از زندگیِ مرحومِ آیة الله العُظمیٰ آقا شیخ محمَّدرضا ثامِنی ( شیرازی ) 17 داعی نیز که به مصداقِ «أُحِبُّ الصّالِحِینَ وَ لَس۟تُ مِن۟هُم»، و به شَرحی که زین۟ پیش گُذَشت، دوستدارِ وُقوف بر سرگذشتِ سَلَفِ صالح، و پیوسته جویایِ تَراجِمِ أَحوالِ گذشتگانِ أَهلِ فضل و فَضیلت بوده است، آن کتاب را در خواندن گرفت؛ و از جُملۀ نِکاتِ شایانِ تأمُّل که در آن سَرگُذَشتنامۀ مَبسوط مُلاحَظَه کرد، این بود که نویسَندۀ کتاب نوشته است :
« مرحومِ شیخ [ = مرحومِ آیة الله آقا شیخ محمَّدرضا ثامِنیِ شیرازی ] ... إصرارِ شدیدی در رعایتِ أمانت داری در گفتار و ألفاظ و صحَّتِ بیاناتِ خود داشت. ... در ذکرِ مصائب و یا شرحِ واقعۀ کربلا با وجودی که عینِ عبارتِ مقتل را می خواند، باز إضافه می نمود که : "اَل۟عُه۟دَةُ عَلَی الرّاوی"، و در این معنا، نه تنها خود رعایت می نمود، بلکه اگر دیگران نیز بر بالایِ منبر مطلبِ ناصحیحی می گفتند، از پایینِ منبر با صدایِ بلند به آنان تذکُّر می داد. از حاج آقا غلامحسینِ کسرائیان شنیدم که : زمانی مرحومِ حاج ملّا علی أصغرِ اثنی عشری18 که موردِ علاقه و موردِ اعتمادِ بسیار زیادِ مرحومِ شیخ بود، در ذکرِ واقعۀ عاشورا و صحبت هایی که بینِ حضرتِ إِمام حُسَین ـ ع ـ و حضرتِ زَینَب ـ س ـ ردّ و بَدَل شُد، در بیانِ خطابِ إِمام حُسَین ـ ع ـ به حضرتِ زَینَب ـ س ـ، دو مرتبه نامِ حضرتِ زَینَب ـ س ـ را بُرد که مرحومِ شیخ از پایینِ منبر بر او برآشفته و19 می فرماید: إِمام حُسَین ـ ع ـ یک بار نامِ حضرتِ زَینَب ـ س ـ را بُرد! شما چرا دو بار گفتید و این خبر را از کدام کتاب نقل نمودید؟»20 .
آری، چُنین نوشته اند؛ و گُمان می کنم دستِ کم یکی از راویانِ این قِصّه را سَهوی اُفتاده باشَد و داستانی را که در بابِ دیگری شنیده یا خوانده، به مرحومِ ثامنیِ شیرازی ( فـ : 1363 هـ . ق . ) منسوب داشته باشَد. ... این نَقل، مرا به یادِ داستانی انداخت که در حقِّ بعضِ أَجِلَّۀ عُلَمایِ اصفهان گفته و بازگفته اند؛ و جُز رِوایتی دیگر از همین قِصّه نیست.
در کتابِ ستاره ای از شرق که در شرحِ حالِ عالِمِ عامِلِ وارَسته و فَقیهِ نَزیهِ نَبیه، مَرحومِ آیة الله آقا سَیِّد محمَّدباقِرِ دُرچه ای ( 1262 ـ 1342 هـ . ق . ) ـ طابَ ثَراه ـ، تألیف شُده است ، فصلی از مَقال را به بیانِ مراتِبِ اِلتِزامِ آن مرحوم بدین که «روضه باید عینِ واقع باشَد» و در مَنابِر باید از «حدیثِ ضعیف» و «سخنِ خلاف» پرهیز شود و مانندِ اینها اختصاص داده اند؛ و از جُمله نوشته اند :
« آیة الله یوسفِ صانعی که از مراجعِ معظّمِ تقلیدِ قم است، به نقل از پدرش اینگونه حکایت می کند:
از مرحومِ دُرچه ای دعوت به عمل آمده بود که در یکی از روزهایِ دهۀ أوّلِ محرّم در مجلسِ روضۀ إِمام حسین ـ ع ـ شرکت کند. مرحومِ دُرچه ای با پذیرشِ این دعوت در یکی از روزها به مجلسِ روضه وارد شد و در جایِ معیَّنی که معمولًا علما و وعّاظ می نشستند، نشست.
جایی که مرحومِ دُرچه ای نشسته بود، درست رو به رویِ منبر و واعظ قرار داشت. واعِظ قبل از ورودِ مرحومِ دُرچه ای به مجلس، رویِ منبر در کمالِ زیبایی و احتیاط و در شأنِ مجلس موعظه و نصیحت می کرد؛ أَمّا با ورودِ دُرچه ای سخنِ خود را تقریبًا جمع و جور کرد. چرا که معمولًا وُعّاظ و گویندگان در حضورِ دُرچه ای احتیاط می کردند و سختشان بود منبر روند؛ زیرا اگر گوینده أَحیانًا سخنِ اشتِباهی می گفت و احتمالًا اشتباهش فاحش بود، و یا حدیثی نقل می کرد که آن حدیث ضعیف بود، مرحومِ دُرچه ای اعتراض می کرد. لذا آن گوینده در آن روز با این که از قبل برایِ سخن گفتن در حضورِ دُرچه ای خود را آماده کرده بود، ... سخنش را سریع به پایان بُرد و مشغولِ روضه خوانی شد و از مصائبِ وارده بر حضرتِ إِمام حُسَین ـ ع ـ سخن به میان آورد و مطلب را با لحنی محزون و صدایی غرّا بیان داشت و گفت که حضرتِ إِمام حُسَین ـ ع ـ در روزِ عاشورا صدا زد : خواهرم! خواهرم! و جمله ای را بعد از آن از حضرتِ إِمام حُسَین ـ ع ـ خطاب به خواهرش بیان کرد.
... ناگاه فریادِ علّامه در وسطِ سخنانِ واعِظ بُلَند شُد، و در حالی که مردم می گریستند و سر تا پا گوش به سخنانِ واعِظ داده بودند، فریادِ علّامه توجُّهِ همه را به خود جلب کرد. مردم دیدند که علّامه ضمنِ تکان دادنِ دست، به واعظ تذکُّر می دهد و می گویَد: " آقایِ آشیخ! ساکت باش! نگو، این خلاف ها را نگو! چرا نسبت به معصوم چنین گفتی؟ چرا سخنِ معصوم را تغییر دادی؟ مگر می شود یک کلمه یا یک حرف از سخنِ إمامِ معصوم ـ ع ـ را کم یا زیاد کرد؟ أوَّل همان جا روی منبر توبه کن و از إِمام حُسَین ـ ع ـ عذر بخواه و مطلبِ اشتباهت را در حضورِ مردم تصحیح کُن، بعد بیا پایین. کی۟ إِمام حُسَین ـ ع ـ دو مرتبه گفت : "خواهرم! خواهرم!"؟ چرا چنین گفتی؟ او فقط یک مرتبه گفت : "خواهرم"، و کلمۀ "خواهرم" را تکرار نکرد!»21

دیدید که همان حکایتِ شیرازی، یک نُسخۀ اصفهانی هم دارد! و البتّه شَدّ و مَدّ و غِلظَت و "پیازداغِ" نُسخۀ اصفهانی ـ فی الجُمله ـ بیشتر است!!!
وانگهی، آیا أَصلِ حکایت به مرحومِ آقا سَیِّد محمَّدباقِرِ دُرچه ای بازمی گردد ؟! ... باز هم جایِ تردید است ؛ بویژه به واسطۀ وجودِ نُسخۀ اصفهانیِ دیگری از همین حکایت!!!
ثِقَة المُحَدِّثین حاج شیخ عَبّاسِ قُمی ( فـ : 1359 هـ . ق . ) ـ رِض۟وانُ اللهِ تَعَالَیٰ عَلَی۟ه ـ، در کتابِ مُستَطابِ مُن۟تَهَی‌الآمال، در فَصلی که دربابِ کَی۟فیَّتِ برگزاریِ مَجالِسِ سوک۟واریِ سالارِ شَهیدان، إمام حُسَین بنِ علی ـ صَلَواتُ اللهِ و سَلامُهُ عَلَیهِما ـ، به قَلَم آورده است، از جُمله در لزومِ اِحتِرازِ شَدید و اِجتِنابِ أَکید از نَقلِ أَکاذیب و رِوایاتِ بی پایه در این مَجالِسِ محترم، آورده :
« ... از مرحومِ فقيهِ زاهدِ وَرِع، جنابِ حاجّ ملا محمّد إِبراهيمِ کلباسى - طابَ ثَراه-، نقل شده ـ چنانچه22 در شِفاء الصُّدور است ـ که وقتى يکى از فضلاى باديانتِ أَهلِ مِنبَر در مَحضَرِ آن جناب گفت در ذيلِ قصّه‏اى که سَيِّد الشّهداء ـ عليه‌السّلام ـ فرمود: يا زينب! يا زينب!، آن فقيهِ وَرِع، بى‏مُحابا در مَلَإِ عام به آوازِ بلند فرمود: خدا دَهَنَت‏ را بشکَنَد، إِمام دو دفعه "يا زينب"‏ نفرمود، بلکه يک ‏دفعه فرمود!»23 .
چُنان که محدِّثِ قُمی ـ رَحِمَهُ الله ـ تَصریح فرمود، منبعِ او در این نقل، گزارشِ مَرحومِ عَلّامه حاج میرزا أَبوالفَضلِ کلانتَریِ طِهرانی ( 1273 ـ 1316هـ . ق .) است ـ رِضوانُ اللهِ تَعَالَیٰ عَلَی۟ه ـ در کتابِ کثیرالفائِدَةِ شِفاءُ الصُّدور فی شرحِ زيارةِ العاشور. آن علّامۀ عالیٖ مقدار در کتابِ مزبور، در ضمنِ بَیاناتی در آدابِ سوکواری و بایسته هایِ مجالِسِ تعزیَتِ حضرتِ سَیِّد الشُّهَداء ـ صَلَواتُ اللهِ و سَلامُهُ عَلَیهِ ـ، در خُصوصِ لُزومِ اِجتِناب از «أَكاذيبِ مفتعله و حكاياتِ ضعيفۀ مظنونة الكذب»، از جُمله نوشته است:
«... شيخ الطَّائفه و قائِدها الأَجَلّ وَ المنتهىٰ إِليه رياستهم فی العلمِ وَ العمل، شيخنا المُرتَضَى - ضاعَفَ اللهُ قَدرَه و رَفَعَ في المَلَإِ الأَعلَىٰ ذِكرَه -، در كتابِ مَكاسِب ... ... مُطلَقِ كذب را از گناههاىِ كبيره شمرده، چنانچه24 مذهبِ محقِّق و علّامه و شهيدِ ثانى است ، چه مفسده بر او مترتِّب نشود و چه بشود ، اينست حالِ كذبِ بى مفسده ، و اگر مفسده بر او مترتِّب شود خصوصًا اگر دينى باشد و سببِ ضعفِ عقيدۀ مسلمانى يا افتراى به إِمامى يا توهينِ قدرِ اهل بيت شود، البتّه صد مرتبه بدتر و گناهش بيشتر است ، و اگر كذب بر خدا و رسول و أَئِمّه ـ عليهم السلام ـ باشد كه حالش معلوم است؛ مُبطِلِ روزه و موجبِ كَفّاره هم مى شود .
و در عِقاب الأَعمال است كه پيغمبر فرمود : مَن قَالَ عَلَیَّ مَا لَمْ أَقُلْ فَلْيَتَبَوَّءْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ.
و او بالاِتِّفاق ظاهرا از كبائِر است ، و إِطلاقِ خبرِ مذكور مُقتَضىِ آنست كه اگر يك كلمه هم باشد و مُفيدِ فائده نشود ومفسده بر او مترتِّب نگردد هم موجبِ دُخولِ آتش است .
و از اين جهت، از مرحومِ فقيهِ زاهدِ وَرِع، حاجى محمَّد ابراهيم كلباسى - قُدِّسَ سِرُّه - نقل شده كه يكى از فضلاىِ باديانت أَهلِ مِنبَر در مَحضَرِ آن جَناب گفت در ذيلِ قصّه اى كه سَيِّد الشُّهَداء فرمود: يا زينب! يا زينب! ، آن فقيهِ وَرِع بى مُحابا در مَلَإِ عام به آوازِ بلند فرمود: خدا دَهَنَت را بشكَنَد! إِمام دو دفعه "يا زينب" نفرمود، بلكه يك دفعه فرمود!
اينَك أَهلِ مِنبَر حالِ خود را در اين باب مُلاحظه كُنَند و از مَفاسِدِ اين عَمَل فِی الجُمله آگاه شوند. »25 .
شایَد آقائی که شُما باشید، بفرمایید : دغدغه نبایَد داشت و می توان فَرض کرد این واقعه از برایِ هریک از این کَسان رُخ داده باشَد! خاصّه آن که گفته اند: «رَسمِ دُنیا جُمله تَکرارست اندر کارها»26

. ... من۟ بَنده زیاده عَرضی ندارم ...؛ لیک گویا تَکرارهایِ مَرسومِ دُنیا نیز بدین خُنُکی نیست!! ... . به گُمانِ این کمین۟ خادمِ کتاب و سُنَّت ـ عَفَا اللهُ عَن۟ه ـ، این قِصّه را اِبتِداءً (و اِبتِداعًا !) ـ و یا از رویِ نَقلی کهن۟ تر ـ، برایِ مرحومِ حاجیِ کَلباسی ـ طابَ ثَراه ـ ساخته اند و بر سرِ زبانها انداخته ـ و لابُد کتابهائی چون شِفاءُ الصُّدور فی شرحِ زيارةِ العاشور و مُن۟تَهَی‌الآمال نیز مایۀ مَزیدِ تَرویجِ حِکایتِ مزبور شُده ـ، و آنگاه به مُناسَبَتِ أَحوالِ مَرحومانِ دُرچه ای و ثامِنی، دربابِ هریک از ایشان ـ عَلیٰ حِدَه ـ باز۟پردازی و رِوایت گردیده است؛ وَ ال۟عِلمُ عِن۟دَ اللهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَیٰ.
عَلَی الخُصوص دربابِ حاجیِ کَلباسی ـ قَدَّسَ اللهُ روحَهُ العَزیز ـ و مراتبِ پرهیز و پارسائیِ وی، گویا بَعضِ رِندانِ حَق۟ پرست، ـ به اصطِلاح۟ ـ «مضمون کوک می کرده اند»؛ و بر این معنیٰ، شواهدی گُواهست.
نمونه را، در قصَص العُلَماءِ محمَّد بنِ سُلَیمانِ تُنکابُنی ( 1234 یا 1235 ـ 1302 هـ . ق. ) ـ رَح۟مَةُ الله عَلَی۟ه ـ آمده است:
« و جناب حاجی أَزهدِ زُهّاد روزگار بود و عابِد و باوَرَع ... و در عبادت، نِهايتِ خُضوع و خُشوع داشت و حُضورِ قلب داشت. و اگر فقيری از او چيزی می خواست، شاهد می خواست وآن شاهد را قَسَم می داد و آن فقير را هم قَسَم می داد كه اين تَنخواهی كه به تو می دِهَم إِسراف نكُنی و باِعتدال خرج كُنی. از آن پس، خرج يك ماه به او می داد. گويند: شخصی خدمتِ ايشان براى مهمّی شهادت داد؛ آن جناب پُرسيد كه: پيشۀ تو چيست؟ گُفت: من غسّال می باشم. پس شرايطِ غُسل را از او سؤال كرد. پس آن مرد گُفت كه: زمانِ دفن، چيزی در زيرِ گوشِ او مى گوییم. حاجی فرمود كه: آن چيست؟ گُفت: می گویيم: خوشا به سعادتِ تو كه وفات كردی و براىِ أَدایِ شهادت خدمتِ حاجیِ كلباسی نرفتی! »27

این قصّه البتّه ساختگی است، و از رویِ نمونه ای بسیار قدیم۟ تر پرداخته شُده است که بَسی پیش از ولادتِ حاجیِ کَلباسی ـ رَحِمَهُ الله ـ در کتابها ثبت اُفتاده و دستِ کم به روزگارِ تیموریان باز می گردد!
فَخرالدّین عَلیِ صَفی ( 867 ـ 939 هـ . ق . )، فرزندِ بَرومندِ مُلّا حُسَینِ واعِظِ کاشِفی ( صاحبِ رَوضَة الشُّهَداءِ مَعروف و دیگر آثارِ پُرشُمار ) ـ عَلَیهِمَا الرَّح۟مَه ـ، در فصلِ دُوُمِ بابِ دَهُمِ کتابِ پُرفائِدَتِ لَطایف الطَّوایِف، آورده است:
«شخصی پیش قاضی آمد و بر کسی دعوی کرد، قاضی گواه طلبید. مدَّعی هزّالی را به گواهی آورد. قاضی از او پُرسید که هیچ مسائل می دانی؟ گفت: آن قدر که شرح نتوان کرد! گفت که قُرآن می دانی؟ گفت: به دَه قرائت! پُرسید که هرگز مُرده شویی کرده ای؟ گفت: آن خود هنر من و پیشۀ28 آبا و أجدادِ من است! پُرسید که چون مُرده را بشویی و در کفن پیچی و در تابوت نِهی، چه گویی؟ گفت: گویم: خوشی تو که بمُردی و جان به سلامت بُردی تا تو را پیشِ قاضی نباید شُد و گواهی نباید داد!»29 .
گویا همان رندانِ حَق۟ پَرَست که گفتیم، این قِصّه را که با زُه۟د و پَرهیزِ سختگیرانۀ حاجیِ کَلباسی ـ طَابَ ثَراه ـ سازگار می نموده است، در حقِّ حاجی رِوایت کرده و ـ به اصطِلاح۟ ـ «مضمون کوک کرده اند»!
آن داستانِ اِعتِراض و پرخاش و خُروش با مِنبَریِ بیچاره نیز بِاحتِمال۟، از همین دست منسوجات است؛ و بَعید است براستی واقع شُده باشد. اگر هم واقع شُده باشَد، باز بیش از آن که نمودارِ برخوردی عالِمانه و مُص۟لِحانه و دِقَّتی تحسین۟ برانگیز در مُواجهه با نَقلهایِ مُتَسامِحانه باشَد، نمودارِ شتابزدگی و ناپُختگی و سختگیریِ بیجایِ غیرِمُتَخَصِّصانه ای است که از دانِشوَرانِ أَهلِ رِوایَت و دِرایت دور است.
... می فرمایید: چرا ؟ ... عرض می کُنَم:
گُذَشتگانِ ما در هر قِصَّه ای حِصَّه ای سُراغ می کردند30
؛ و این قِصّه را نیز حِصَّه هائی است؛ و مهمترین حِصّۀ آن، به پندارِ مُخلِص، آن است که نشان می دِهَد بعضِ «أَهلِ علم»، به چون و چندِ رِوایت و رِوایَتگری و مُقتضیاتِ فَنِّ تَحدیث و نَقل، اِلتِفاتِ کافی و وافی نداشته اند که چُنین اعتِراضِ بارِد و إِشکالِ نیش۟ غولیِ غَریبی را نمونۀ تَدقیق و تَحقیق و أَمانت شمرده و به عالِمانِ بزرگ منسوب داشته اند.
إِشکالِ عالِمِ مَزبور بر آن مِنبَریِ بخت۟ برگشته، وَجیه۟ نبوده است و نیست؛ چرا که:
أَوَّلًا، اختلافِ نُسَخ در میانِ مُتونِ تاریخی و حَدیثی أَمری است بسیار شایع؛ و عَجَب است که شخصی از أَهلِ عِلم و رِوایَت و فَقاهَت باشَد و آنگاه ندیده یا نشنیده باشَد که در میانِ نُسَخِ حدیثنامه ها و ...، دِگَرسانیهائی از این دست فراوان است.
پس، از یک عالِمِ عُلومِ دینی انتظار می رود که تَکرار یا عَدَمِ تَکرارِ «مُنادیٰ» را در متنِ یک رِوایت، ابتداءً، از بابِ اختلافِ نُسَخ مُحتَمَل بداند؛ و چُنان «قِشقِرِقـ»ـی بپا نکُنَد!
ثانیًا، تَکرار یا عَدَمِ تَکرارِ «مُنادیٰ»، در چُنین نَقلها، از مقولۀ «نَقل به معنیٰ» یِ حَدیث تَوانَد بود؛ و أَعاظِمِ عالِمانِ حَدیث، نَقل‌ به‌ معنایِ‌ حَدیث را، مُجاز شمرده‌اند. 31 فقیه و مُحَدِّثِ والامقام، جَنابِ شیخ حُسَین بنِ عَبدالصَّمَدِ عامِلی، والِدِ ماجِدِ حضرتِ شیخ بهاء الدّین محمَّد ـ رِضوانُ اللهِ تَعَالَیٰ عَلَیهِمَا ـ، در کتابِ کِرامَندِ وُصول الأخيار إلىٰ أُصولِ الأَخبار فرموده است:
« وَ قَد ذَهَبَ جُمهورُ السَّلَفِ والخَلَفِ مِنَ الطَّوَائِفِ كلِّهَا إلىٰ جَوازِ الرِّوَايةِ بِالمَعنَىٰ إِذا قَطَعَ بِأَداءِ المَعنَىٰ بعَيْنِه ؛ لأنَّه مِن المَعلومِ أنّ الصَّحابةَ وَ أَص۟حابَ الأئمّةِ ما كانُوا يَكتُبونَ الأَحادِيثَ عِندَ سَماعِها ، وَ يَبعدُ - بَل يَستَحيلُ عادةً - حِف۟ظُهُم۟ جَمِيعَ الأَلفاظِ عَلىٰ ما هِیَ علي۟ه وَ قَد سَمِعوها مَرَّةً واحِدةً ، خُصوصًا فی الأَحاديثِ الطَّوِيلَةِ، مَعَ تَطَاوُلِ الأَز۟مِنَةِ ؛ وَ لِهٰذا كَثِيرًا ما يُر۟وىٰ عَنهُمُ المَعنَى الواحِدُ بأَلفَاظٍ مُختَلِفةٍ ، كَما لا يُنْكَرُ .»32 .
( حاصلِ معنیٰ:
جُمهورِ پیشینیان و پَسینیان، از همۀ طَوائف، رِوایت به مَعنیٰ را، هنگامی که رِوایتگر به أَدایِ عَینِ مَعنیٰ قَطع داشته باشد، رَوا شمرده‌اند. زیرا مَعلوم است که صَحابیانِ پیامبر ـ صَلَّی اللهُ عَلَی۟هِ وَ آلِه ـ و پیرامونیانِ إِمامان ـ عَلَی۟هِمُ السَّلام ـ، پیوسته أَحادیث را همان گاه که می شنودند، کِتابت نمی کردند؛ و بَعید است ـ بلکه عادةً مُحال است ـ همۀ أَلفاظی را که آن هم یک بار می شنوده اند، به همان سان از بَر کرده باشَند؛ عَلَی الخُصوص در حدیثهایِ طولانی ، آن هم با بُعدِ زمانی. از همین روی۟، بسیار می بینیم که معنایِ واحِد به أَلفاظِ گونه گون از ایشان رِوایت گردیده است؛ و این، جایِ إِنکار نیست. ).
پیشروِ جَوامِع۟ نگارانِ مُتَقَدِّمِ إِمامی، شَیخِ جَلیلِ دیرینه روز، محمَّد بنِ یَعقوبِ کلینیِ رازی ـ رَوَّحَ اللهُ رُوحَهُ ال۟عَزیز ـ، در کتابِ شَریفِ کافی، در «بَابُ رِوَايَةِ الْكُتُبِ وَ الْحَدِيثِ وَ فَضْلِ الْكِتَابَةِ وَ التَّمَسُّكِ بِالْكُتُبِ»، آورده است:
«مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَىٰ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ، عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَيْرٍ، عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ، قَالَ: قُلْتُ لأَبِی عَبْدِ اللهِ ـ عَلَی۟هِ السَّلامُ ـ: أَسْمَعُ الْحَدِيثَ مِنْكَ فَأَزِيدُ وَ أَنْقُصُ؟
قَالَ: إِنْ كُنْتَ تُرِيدُ مَعَانِيَه فَلَا بَأْسَ.»33
( یعنی :
... از محمَّد بنِ مُسلِم مَنقول است که گفت: به حَضرَتِ أَبوعَبدِ‌الله [ إِمامِ‌ صادِق] - عَلَی۟هِ السَّلَام - گفتم : از شما حَدیث را مـی‌شنوم، پس [ آیا می‌توانم ] بر آن بیَفزایم یا از آن بکاهم؟
إِمام - عَلَی۟هِ السَّلَام - فرمود: اگر مُرادت معانی [ / مضامینِ ] همان سخن باشد، باکی نیست!).
این رِوایتِ شَریف را که سَنَدِ آن نیز ـ به تَصریحِ شُماری از حَدیثْ پِژوهان ـ «صحیح» است34 ، از شواهِدِ جَوازِ نَقلِ به مَعنایِ أَحادیث ـ در صورتِ پاسداشتِ شرائِطِ آن، و از آن جُمله : معرفتِ أَسالیبِ کلام و گونه ها و تعابیرِ آن و دقَّت در عَدَمِ تجاوز از محتوایِ مُراد ـ، شمرده اند35 .
هم شیخِ جَلیل القَدرِ کلینی ـ رَوَّحَ اللهُ رُوحَهُ ـ، در همان کتابِ شَریف ، و در همان باب، در پیِ رِوایَتِ پیشگُفته، آورده است:
« وَ عَنْه، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ، عَنِ ابْنِ سِنَانٍ، عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ، قَالَ: قُلْتُ لأَبِی عَبْدِ الله ـ عَلَیْهِ السَّلَامُ ـ: إِنِّی أَسْمَعُ الْكَلَامَ مِنْكَ فَأُرِيدُ أَنْ أَرْوِيَهُ كَمَا سَمِعْتُهُ مِنْكَ فَلَا يَجِیءُ.
قَالَ: فَتَعَمَّدُ ذٰلِكَ؟
قُلْتُ: لَا.
فَقَالَ: تُرِيدُ الْمَعَانِیَ؟
قُلْتُ: نَعَمْ!
قَالَ: فَلَا بَأْسَ.»36 .
( یعنی:
... از داود بنِ فَرقَد مَنقول است که گفت: به حَضرَتِ أَبوعَبدِ‌الله [ إِمامِ‌ صادِق] - عَلَی۟هِ السَّلَام - گفتم: من سخنِ شما را می‌شنوم‌ و آنگاه کـه می‌خواهم بدان گونه که‌ از‌ شما شنیده‌ام رِوایت کُنَم، نمی‌شود.
فرمود: در این کار تَعَمُّد داری؟
گفتم: نه!
فرمود: مُرادت همان مَعانی است؟
گفتم: آری!
فرمود: باکی نیست!)
محدِّثِ آگاه، شیخ‌ حُسَین بنِ عبدالصَّمَدِ عامِلی ـ طَابَ ثَراه ـ، در همان کتابِ مُستَطابِ وُصول الأخيار إلىٰ أُصولِ الأَخبار ، از پسِ نَقلِ همین رِوایَت، فرموده است :
«نَعَم ، لَا مِريةَ أنّ رِوايتَهُ بلَفظِه أَو۟لىٰ عَلىٰ كُلِّ حالٍ ؛ وَ لِهٰذا قَدَّمَ الفُقَهاءُ المَر۟وىَّ بِلَفظِهِ عَلَى المَر۟ویِّ بمَعناه . »37 .
( حاصِلِ معنیٰ:
آری، گُمانی نیست که به هر روی۟، رِوایتِ حَدیث بـه عَینِ لَفظ‌ِ آن، سَزاوارتر است، و از این روی۟، فقیهان، حَدیثی را که به عَینِ لَفظش رِوایت گردیده است، بر حَدیثی که نَقل به‌ مَعنیٰ شده، مُقَدَّم داشته‌اند.)
عامّه، در مؤَلَّفاتِ حدیثْ شناختی شان، رُخصتِ نَقل به مَعنایِ أَحادیث را از بیشترینۀ عالِمانشان رِوایت کرده و از جَماعتی از صَحابیان‌ چون‌ إِمام أَمیرالمُؤمِنین عَلیّ بنِ أَبی طالِب - صَلَواتُ اللهِ و سَلامُهُ عَلَی۟هِمَا -، و ابنِ‌ عَبّاس، و أَنَس بنِ مالِک و واثِلَة بنِ ال۟أَس۟قَع نَقل نموده‌اند. بعضشان هم این رُخصت را به جُمهورِ عُلَما نسبت داده‌اند.38 در بعضِ منابعِ کهنِ عامّه، و از آن جُمله: کتابِ اَرزمَندِ جامِع بَيانِ العِلمِ وَ فَضلِهِ نوشتۀ ابنِ عَبدِالبَرِّ قُرطُبیِ مالِکی، آمده است :
« ... عَن مَك۟حول قالَ:
دَخَلتُ أَنَا وَ أَبوالأَزهر عَلىٰ وَاثِلَةِ بنِ ال۟أَس۟قَع، فَقُلنَا: يَا أَبَاال۟أَسقَع! حَدِّث۟نا بِحَديثٍ سَمِع۟تَهُ مِن رَسولِ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَي۟هِ وَ سَلَّمَ ـ لَيسَ فِيهِ وَهَمٌ وَ لا زِيَادةٌ وَ لا نُق۟صَانٌ.
قَالَ: هَل۟ قَرَأَ أَحَدٌ مِنكُم مِنَ القُرآنِ هٰذِهِ اللَّي۟لة شَي۟ئًا ؟
قَالَ: فَقُلنا: نَعَم، وَ ما نَح۟نُ لَهُ بِحافِظينَ حَتَّىٰ إِنَّا لَنَزِيدُ ال۟وَاوَ وَ الأَلِفَ، وَ نَنقُصُ!
قَالَ: فَهٰذا القُرآن مُذ۟ كَذا بَينَ أَظ۟هُرِكُم لا تألونَ حِف۟ظه، وَ إنَّكُم تَز۟عُمونَ أَنَّكُم تَزيدونَ وَ تَنقُصونَ، فكَي۟فَ بأَحادِيث سَمِعناها مِن رَسولِ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَي۟هِ وَ سَلَّمَ ـ عَسَىٰ أَن لَا نَكونَ سَمِعناها منه إلَّا مَرَّةً وَاحِدةً ؟ حَسبُكُم۟ إِذا حَدَّثتُكُم۟ بِالحَديثِ عَلَى المَعنىٰ. »39 .
( حاصِلِ مَعنیٰ:
به واثِلَةِ بنِ ال۟أَس۟قَع گفتند: حَدیثی برایِ ما‌ بازگوی۟‌ کـه از رَسولِ خُدا- صَلَّی اللهُ عَلَیهِ [ وَ آلهِ ] وَ سَلَّم- شنیده باشی، و در آن به اشتباه یا افزایش یا کاهش دُچار نشده باشی!
واثِلَه گفت: هیچ یک از شما امشَب چیزی از قُرآن خوانده است؟!
راوی گوید: گفتیم: آری، و دُرست‌ آن‌ را از‌ بَر نداریم؛ چَندان که واو و أَلِف می‌افزاییم و می‌کاهیم!
واثله گفت: این قُرآن از چه زمان [حتّیٰ به صورتِ مکتوب] در میانِ شماست و در حفظِ آن‌ کوتاهی نمی‌کنید، با این همه ادِّعا می‌کنید که در آن می‌افزایید ومـی‌کاهید؛ پس چه‌ رَسَد به أَحادیثی که ما از رَسولِ خُدا - صَلَّی اللهُ عَلَی۟هِ [وَ آلهِ ] وَ سَلَّم- شنیده‌ایم و چه بسا جُز ‌‌یک بار‌ هم از آن حضرت نشنیده‌ایم! شما را هَمین بَس که معنایِ حدیث را برایتان بازگو کُنَم!).
می بینید واثِلَه که از صَحابه بوده است، دربارۀ نَقل به مَعنایِ حَدیث، اِستِدلالِ باریکی آورده است.
نَقلِ به معنایِ أَحادیث، البتّه ـ آنسان که عُلَمایِ حَدیث بشَر۟ح۟ بازگفته اند ـ همه جا رَوا نیست و مُستَث۟نَیاتی دارد؛ أَحادیثی هست که مُراد از آنها‌ لَفظِ‌ ویژه ‌شان‌ بوده است و از این روی۟، نَقل به مَعنایِ آنها‌، روا‌ نمی نمایَد، و باید به عینِ لَفظ رِوایت شوند؛ مانندِ خُطبه‌ هائی که به مُناسَبَتهایِ خاص إیراد گردیده و أسلوبهایِ إِنـشائی و بَلاغیِ ویژه در آنها به کار‌ رفته‌ است؛ یا کَلِماتِ قِصارِ دربردارندۀ جَوامعِ حِکَم و نَصائِح‌ و مَواعِظ مذکور در جُمله ‌هایِ پُرمَغزِ کوتاه که سَج۟عِ مُعَیَّنی در آنها هست و بیش و کم نشان می‌دِهَد گوینده را به همان کَلِمات و أَلفاظِ خاصِّ‌ به‌ کار‌رفته در آنها، عنایتی ویژه بوده است. متونِ نیایشهایِ مأثور هم که واجِدِ خَصائصِ زمانی‌ یـا مکانی یا مضمونیِ‌ ویژه‌ای هستند، از همین دَست بشُمار اند و تَخطّی از عینِ آنها، از‌ برایِ ناقِلان رَوا نیست.40 وانگَهی، نَقل به مَعنیٰ، نه تنها در حَدیث، و البتّه از سویِ رِوایتگرانِ آن، رُخ داده است، که به نَظَر می رَسَد در خودِ قرآن و از سویِ خودِ خداوندِ سُبحان نیز نَقل به مَعنی رُخ داده و به نوعی تَجویز شُده باشَد.
به تعبیرِ شیخ حَسَن، فرزندِ بَرومَند و دانِشومَندِ شَهيد ثانی ـ رِضوانُ اللهِ تَعَالیٰ عَلَیهِمَا ـ، در کتابِ نَفیسِ مَعالِم الدّین :
« ... انَّ اللهَ سُبحانَه قَصَّ القِصَّةَ ال۟وَاحِدةَ بأَلفاظٍ مُختَلِفَةٍ . وَ مِنَ المَعلومِ : أنَّ تِل۟كَ القِصَّةَ وَقَعَت۟ إمَّا بِغَيرِ ال۟عَرَبيَّةِ ، أو بِعِبارةٍ واحِدةٍ مِن۟ها . وَ ذٰلك دَليلٌ عَلىٰ جَوازِ نِسبةِ المَعنىٰ إلَى ال۟قائلِ وَ إِن۟ تَغَايَر اللَّف۟ظ . »41

.
( حاصِلِ مَعنیٰ:
خُدایِ سُبحان قِصَّۀ واحِد را به أَلفاظِ مُختلِف حکایَت فرموده؛ و مَعلوم است که آن ماجَرا یا به زبانی جُز عَرَبی رُخ داده است، یا به یک تَعبیر از آن تَعبیرهایِ مُختَلِف. و این، نشانگرِ رَوائیِ نسبَتِ معنیٰ [ / مَضمون ] است به قائلِ آن، اگرچه به لَفظی مُتفاوت. ).
در این أَبواب، گُفتنی بسیار است؛ و گُمان می کُنَم در تبیینِ مَقصودِ ما از احتمالِ نَقلِ به معنیٰ در تَکرار یا عَدَمِ تَکرارِ یک مُنادیٰ، همین اندازه بَس باشَد.
با این تَفاصیل، لابُد شما هم بسیار بَعید می دانید عالِمانی فَقیه و رِوایت۟ شناس مرتکبِ چُنان اِعتِراضی ناپُخته و إِشکالی شتاب۟زده شُده باشند که در آن داستانِ سَرگَردان مَجالِ طَرح یافته و موردِ إِعجاب و اِعتِنایِ شُماری از أَهلِ عِلم نیز قرار گرفته است.
آری، بَعید می دانیم، ولی نامُمکِن نمی دانیم ؛ زیرا این احتمال۟ هم مَعقول است که گویَندۀ آن سخنِ ناسَخته و برکَشَندۀ فریادِ اعتِراضِ "واإِسلٰامٰاه"، هر که باشَد گو باش!، در سخن و اعتراضِ خود، به مُقتضایِ مبانیِ عِلمی و حدیث۟ شناختی اِلتِزام نورزیده و با تَصَوُّری ابتدائی و عامیانه از مقولۀ تَح۟دیث و رِوایَتگری، تفاوتِ نَقلِ یادشُده را ـ که بسیار عادی و در جایِ خود مُوَجَّه۟ توانَد بود ـ، دستمایۀ آن هیاهو ساخته باشَد.
عَدَمِ تَوَجُّهِ کافی به تَوابِع و لَوازِمِ یک سُخَن ( یا : مُدَّعیٰ؛ یا: مَبنیٰ )، و عَدَمِ اِلتِزام به آن، ولو از رویِ آسانگیری ـ و نه عَمد و غَرَض ـ، در میانِ عُمومِ أَهلِ عِلم، لَغ۟زِشی است بسیار شایع؛ و خاصّه در تاریخِ فِکری و فرهنگیِ یکی دو قرنِ أَخیرِ ما، این کم۟ توجُّهی ها و بی مُبالاتی ها در بابِ لَوازمِ یک ایستارِ ( / قول یا عَمَلِ ) خاص و ظُهورِ تناقض هایِ چشمگیر در میانِ پاره ای از أَقوال و مُختاراتِ شخص، شگفتی هائی آفریده و دسته گُل۟ هائی به آب داده است که خوضِ تَف۟صیلیٖ تر در آنها، نه در گنجایشِ این قَلَم انداز است و نه به مَصلَحَتِ این قَلَم!!!
این سخن پایان ندارَد ای عَمید!
قصّه کوتَه۟ کُن که مَقصَد شُد بَعید42
وَاللهُ مِن وَراءِ القَص۟د!
اصفهان / 1394 هـ . ش .


کتاب۟نامه
۞ أَسرارُ التّوحید فی مَقاماتِ الشَّیخ أَبی سَعید، محمَّد بنِ مُنَوَّر بنِ أَبی سَعد بنِ أَبی طاهِر بنِ أَبی سَعیدِ میهنی، مقدّمه [ و ] تَصحیح و تَعلیقات: دکتر محمَّدرضا شَفیعیِ کَدکَنی، چ : 1 ، تهران :مؤَسَّسَۀ اِنتِشاراتِ آگاه، 1366 هـ . ش .
۞ الحاشية علىٰ أُصولِ الكافی، السَّيِّد بَدرالدّين بن أَحمَد الحُسَينیّ العامِلیّ ، جَمَعَها وَ رَتَّبَها: السَّيِّد محمّدتَقی الموسَویّ ، تَحقيق: علی الفاضِلیّ ، ط : 1، قُم: دارالحَديث ، 1424 هـ. ق . / 1382 هـ . ش .
۞ الرَّسائِل الأَحمَديَّة، الشَّيخ أحمد بن الشَّيخ صالح آل طعّان البَح۟رانیّ القَطيفیّ (1250 - 1315 هـ . ق . )، ج3 ، تَحقيق وَ نَشر : دار المُصطفىٰ ( ص ) لإحياءِ التُّراث، ط: 1، قُم ، 1419 هـ . ق .‍
۞ الكافی، ثِقَة الإِسلام أَبوجعفر محمَّد بن يَعقوب بن إِسحاق الكلينیّ الرّازیّ ( فـ : 329 هـ. ق . ) ، صَحَّحَه وَعَلَّق عَلَي۟ه: عَلی أَكبَر الغَفّاریّ، طهران: دارالكُتب الإِسلاميَّة، ط : 5، 1363 هـ . ش .
۞ بَررَسیِ گوشه هایی از زندگیِ مرحومِ آیة الله العُظمیٰ آقا شیخ محمَّدرضا ثامِنی ( شیرازی )، دکتر عبدالمَجیدِ ثامِنی، چ: 1، شیراز: اِنتِشاراتِ نویدِ شیراز، 1391 هـ . ش .
۞ جامِعُ بَیانِ العِلمِ وَ فَضلِه، أَبوعُمَر یوسُف بنِ عَبدِالبَرّ [ النَّمَریّ القُرطُبیّ الأندلسیّ المالِکیّ ] (فـ : 463 هـ . ق . )، تَحقيق: أَبی الأَشبال الزّهیریّ، 2ج ، الدّمام : دار ابن الجَوزی، ط: 1، 1414 هـ . ق .‍
۞ چهل سال تاریخ ایران در دورۀ پادشاهیِ ناصرالدّین شاه ، ج1: المآثر و الآثار ( تألیفِ محمَّدحَسَن خانِ اِعتِماد السَّلطنه )، به کوششِ: ایرجِ افشار، چ : 1 ، تهران : شرکتِ اِنتِشاراتِ أَساطیر ، 1363 هـ . ش .؛ و: ج2: تعلیقاتِ حسینِ محبوبیِ اَردکانی بر المآثر و الآثار، به کوششِ ایرجِ افشار، چ : 1 ، تهران : شرکتِ اِنتِشاراتِ أَساطیر ، 1368 هـ . ش .؛ و: ج3: فهرستهایِ چندگانه ... استخراج و تنظیم: ایرجِ افشار، چ : 1 ، تهران : شرکتِ اِنتِشاراتِ أَساطیر ، 1368 هـ . ش .
۞ حَریمِ إِمام (هفته نامۀ آستانِ مقدَّسِ إِمام خمینی ـ س ـ )، ش 179، پنجشنبه 15 مُردادِ 1394 هـ . ش .
۞ دیوانِ رَشیدِ یاسَمی، به کوششِ دکتر محمَّد أَمینِ ریاحی، تهران: مؤسَّسۀ اِنتِشاراتِ أَمیرکبیر، 1362هـ . ش.
۞ رِجال و مَشاهیرِ اصفهان، میر سَیِّد عَلیِ جَناب ( فـ : 1309 هـ . ش. )، تَدوین و تَصحیح: رِضوانِ پورعَصّار، چ: 1، اصفهان : سازمانِ فرهنگی ـ تَفریحیِ شَهرداریِ اصفهان ( مرکزِ اصفهان۟ شناسی و خانۀ مِلَل ـ وابسته به شَهرداریِ اصفهان ـ ) ، 1385 هـ . ش .
۞ رَسائِل فی دِرايَةِ الحَديث، إِعداد: أَبوالفَضل حافِظيان البابُلیّ ، 2ج، ط: 1، قُم : دارالحَديث ، 1423 هـ . ق .‍ / 1382 هـ . ش .
۞ رَوضَة المُتَّقين فی شرحِ [ کِتابِ ] مَن لا يَحْضُرهُ الفَقيه، المَولىٰ محمَّدتقی المَجلِسیّ ( 1003ـ 1070 ه‍ـ . ق . )، نَمَّقَه وَ عَلَّقَ عَلَيه وَ أَش۟رَفَ علىٰ طَب۟عِه: السَّيِّد حُسَين الموسَویّ الكِرمانیّ ـ وـ الشَّيخ عَلیٖ پَناه الاِشتهاردیّ ، بُنيادِ فرهنگِ إِسلامیِ حاج محمَّدحُسَين كوشان۟پور.
۞ ستاره ای از شرق ( شرحِ أَحوال و وقایعِ عَصرِ عَلّامه سَیِّد محمَّدباقِرِ دُرچه ای ) ، سَیِّد تقیِ دُرچه ای (موسَوی)، چ: 1، تهران : اِنتِشاراتِ اطِّلاعات، 1383 هـ . ش .
۞ سه سال در آسیا ( سفرنامۀ کُنت دو گوبینو )، تَرجَمَۀ عبدالرّضا هوشنگ مَهدوی، چ : 1 ، تهران : نَشرِ قَطره ، 1383 هـ . ش .
۞ شرحُ أُصولِ الكافی، المَولىٰ محمَّدصالح المازَندَرانیّ ( فـ : 1081 ه‍ـ . ق . )، مع تَعاليقِ: الميرزا أبوالحَسَن الشَّعرانیّ، ضَبط وَ تَصحيح: السَّيِّد عَلیّ عاشور، ط : 1، بَي۟روت : دار إِحياء التُّراث العربیّ، 1421 ه‍ـ . ق .
۞ شَطِ شیرینِ پُرشوکت ( مُنتَخَبی از آثارِ اُستاد عَبّاسِ زریابِ خویی ) ، به اِهتِمامِ : میلادِ عَظیمی ، ، چ : 1 ، تهران : اِنتِشاراتِ مُروارید ، 1387 هـ . ش .
۞ شِفاءُ الصُّدور فی شرحِ زيارةِ العاشور، عَلّامه حاج میرزا أَبوالفَضلِ طِهرانی، تَحقيق و پاوَرَقى از: سَيِّد عَلىِ مُوَحِّدِ أَبطَحی، قُم : سَيِّد عَلىِ مُوَحِّدِ أَبطَحی، چ : 3، 1409 ه‍ـ . ق .
۞ قِصَص العُلَماء، محمَّد بنِ سُلَیمانِ تُنکابُنی ( 1234 یا 1235 ـ 1302 هـ . ق. )، به کوششِ : محمَّدرضا بَرزگرِ خالِقی ـ و ـ عفَّتِ کرباسی ، چ: 1، تهران : شرکتِ اِنتِشاراتِ عِلمی و فرهنگی ، 1383 هـ . ش .
۞ کتابِ ماهِ دین، ش 55، اُردیبهشتِ 1381هـ . ش . ( صص 42 ـ 53 : درآمدی بر نگارشهایِ نیایشی در إِسلام، نوشتۀ سَیِّد محمَّدرضا حُسَینیِ جَلالی، ترجَمه و تَحریر: جویا جهانبخش ).
۞ لَطایِف الطَّوایِف، فخرالدّین علیِ صَفی ( 867 ـ 939 هـ . ق . )، مقدّمه [ و ] تَصحیح و تَعلیقات: دکتر حسنِ نَصیریِ جامی، چ: 1، تهران: مولیٰ، 1393 هـ . ش .
۞ مَباحثِ فرهنگیِ عَصرِ ناصِری ( برگرفته از روزنامۀ خاطراتِ اعتِمادالسَّلطنه) ، به کوششِ: ایرجِ افشار، چ : 1، تهران : مؤسَّسۀ اِنتِشاراتِ أَمیرکَبیر ، 1380 هـ . ش .
۞ مَبادِئ الوُصول إلىٰ عِلمِ الأُصول، العلّامة الحِلّیّ، إِخ۟راج وَ تَعليق وَ تَحقيق : عَبدالحُسَين محمَّد علیّ البَقّال، قُم: مكتب الإِعلام الإِسلامیّ، 1404 ه‍ـ . ق .
۞ مِرآة العُقول فی شَرحِ أَخبارِ آلِ الرّسول [ عَلَیهِمُ السَّلام ]، العلاّمة شَيخ الإِسلام المَولىٰ محمَّدباقر المَجلِسیّ ( فـ : 1110 هـ . ق . )، إِخراج وَ مُقابلة وَ تَصحيح: السَّيِّد هاشِم الرَّسولیّ [ المَحَلّاتیّ ]، ج 1، طهران : دارالكتب الإِسلاميَّة، ط: 4، 1379 ه‍ـ . ش .
۞ مَعارِج الأُصول، المُحَقِّق الحِلّیّ ( الشَّيخ نَجم الدّين أبوالقاسِم جَعفَر بن الحَسَن الهُذَلیّ، صاحب الشَّرائع / 602 - 676 هـ . ق . )، إِعداد: محمَّد حُسَين الرَّضَویّ، قُم: مؤسَّسة آلِ البَي۟ت ـ عَلَي۟هِمُ السَّلام ـ لِلطِّباعَة وَ النَّش۟ر، ط: 1، 1403 هـ . ق .
۞ مَعالِم الدّين وَ مَلاذُ المُجتَهِدين ( المقدّمة فی أصول الفقه )، الشَّيخ جَمال الدّين الحَسَن نَجل الشَّهيد الثَّانی زَين الدّين العامِلیّ ( 959 - 1011 ه‍ )، تَحقیق وَ نَشر: مؤسَّسة النَّشر الإِسلامیّ التَّابعة لِجَماعَةِ المُدَرِّسين، ط: 12، قُم: 1417 ه‍ . ق.
۞ مُن۟تَهَی‌الآمال، ثِقَة المُحَدِّثین حاج شیخ عَبّاسِ قُمی ( فـ : 1359 هـ . ق . )، تَحقیق: ناصِرِ باقِریِ بیدهِندی، ج 2، قُم: اِنتِشاراتِ دَلیل، چ: 1، 1379هـ . ش .
۞ مَوسوعَة أَحاديثِ أَهلِ البَي۟ت ـ عَلَيهِمُ السَّلام ـ، هادی النَّجَفیّ، ط : 1، بَي۟روت : دار إِحياءِ التُّراثِ العَرَبیّ، 1423 ه‍ـ . ق .
۞ یاد و یادبود ، محمَّد إِبراهیمِ باستانیِ پاریزی، چ : 1 ، تهران : انتشاراتِ عِلمی، 1365 هـ . ش .
٭ این گُفتار، زین۟ پیش در گرامی نامۀ آینۀ پِژوهِش ( ش 155، صص 29 ـ 39) به چاپ رَسیده است.
۱. از منظومۀ سَلامان و اَبسال.
۲. «چرا»یش را من بروشنی نَمی دانم؛ لیک خاورپِژوه و اندیشه وَرِ نامی، کُنت ژوزف آرتور دو گوبینو ( ۱۸۱۶ ـ ۱۸۸۲ م. )، در یکی از مَکتوباتِ خویش سخنی درنگ انگیز دارد که به ما نَح۟نُ فیه ربطِ وثیق می یابَد.
کُنت دو گوبینو نوشته است:
« در آسیا همه چیز ویرانه و مخروبه است. از این رو أَشخاصِ نکته سنج و باشُعورِ این قارّه بیشتر به گذشته می پردازند تا به آینده. گویی برایِ این سرزمینها آینده ای وجود ندارد. آنان فکری جُز این که با گذشته ها زندگی کنند در مغزشان خطور نمی کند. ... .»
( سه سال در آسیا، تَرجَمَۀ عبدالرّضا هوشنگ مَهدوی، چ : ۱ ، ۱۳۸۳ هـ . ش .، ص ۳۶۶ ).
۳. شَطِ شیرینِ پُرشوکت ، به اِهتِمامِ : میلادِ عَظیمی ، ، چ : ۱ ، ۱۳۸۷ هـ . ش .، ص ۶۱۱ و ۶۱۲.
۴. خداوند بیامرزاد أَدیبِ فَقیدِ کِرمانشاهانی، اُستاد غُلامرضا رَشیدِ یاسَمی، را ! ... فرموده است :
نَعیمِ دَهر غَنایِم شناس، نی صَدَقات
فراخنایِ جهان را مَصاف دان، نه مُضیف!
( دیوانِ رَشیدِ یاسَمی، ص ۱۳۰).
۵. یاد و یادبود ، محمَّد إِبراهیمِ باستانیِ پاریزی، چ : ۱ ، تهران : اِنتِشاراتِ عِلمی، ۱۳۶۵ هـ . ش .، ص ۳۲۱.
۶. أَسرارُ التّوحید فی مَقاماتِ الشَّیخ أَبی سَعید، محمَّد بنِ مُنَوَّرِ میهنی، مقدّمه [ و ] تَصحیح و تَعلیقات: دکتر محمَّدرضا شَفیعیِ کَدکَنی، چ : ۱ ، ۱۳۶۶ هـ . ش .، ۱/ ۱۸۷.
۷. نگر : یاد و یادبود ، باستانیِ پاریزی، چ : ۱ ،۱۳۶۵ هـ . ش .، ص ۴۶ و ۴۷.
۸. به قولِ مرحومِ مَلِک الشُّعراء بَهار در آن قِطعَۀ هَجویَّۀ کَذائیّه اش!
۹. کذا بالتّاءِ المَمدودَة!
۱۰. کذا بالتّاءِ المَمدودَة!
۱۱. کذا بالتّاءِ المَمدودَة!
۱۲. چهل سال تاریخ ایران در دورۀ پادشاهیِ ناصرالدّین شاه ، ج۱: المآثر و الآثار ،به کوششِ: ایرجِ افشار، چ : ۱ ، ۱۳۶۳ هـ . ش .، ص ۲۱۲ .
۱۳. بَعید نیست کسی در این میانه إِشکال را مُضاعَف کُنَد و بگوید: المآثِر و الآثار، بر خِلافِ مشهور!، و چُنان که برخی بإِصرار گُفته اند و می گویَند، تألیفِ «اِعتِماد السَّلطَنه» نیست، و زین۟ رو، اعتِراض و خُرده گیریِ صاحبِ آن کتاب را بر تُنکابُنی و قصص العُلَماء ، به پایِ اِعتِماد السَّلطَنه نبایَد گذاشت و پایِ او را نشایَد به میان کَشید!
پاسُخِ مُخلِص، این خواهَد بود که:
أوَّلًا، : نَفیِ مُطلَقِ نسبتِ المآثِر و الآثار، به اِعتِماد السَّلطَنه همان اندازه نادُرُست است، که نَفیِ مُطلَقِ هَمکاریِ بَعضِ مُعاصِرانش با او در پدیدآوردنِ این أَثَر ( و شُماری از آثارِ دیگر )! ... و این معنیٰ را تفصیل و توضیح و شَواهِدی است بیرون از گُنجاییِ یادداشتِ حاضِر.
نیز سَنج: چهل سال تاریخ ایران در دورۀ پادشاهیِ ناصرالدّین شاه ، به کوششِ: ایرجِ افشار، ۱ / ۶ و ۷؛ و : ۳ / هشت ـ سیزده .
ثانیًا، اِعتِماد السَّلطَنه، حتّیٰ اگر مؤلِّفِ راستینِ المآثِر و الآثار نباشَد، عالِمًا عامِدًا این کتاب را به نامِ خود نَشر داده و لِذا به مُندَرِجاتِ آن قائِل بوده، و در عمَل۟، در خُرده گیریِ مؤلّفِ المآثِر و الآثار ـ هر که باشَد، گو باش! ـ، با وی هَمخِرقه و هَمداستان گردیده است.
۱۴. مَباحثِ فرهنگیِ عصرِ ناصِری ( برگرفته از روزنامۀ خاطراتِ اعتِمادالسَّلطنه) ، به کوششِ: ایرجِ افشار، چ : ۱، ۱۳۸۰ هـ . ش .، ص ۱۷۵ و ۱۷۶.
۱۵. دربارۀ این جوانِبِ کَمتَر۟شناختۀ شَخصیَّتِ ناصرالدّین شاهِ قاجار، نوشتارِ کوتاه ولی پُرنکتۀ زنده یاد اُستاد ایرجِ افشار در مَباحثِ فرهنگیِ عصرِ ناصِری ( چ : ۱، ۱۳۸۰ هـ . ش .، صص ۹ ـ ۱۳ ) بسیار بَصیرت افزاست، بویژه از برایِ نَسلهائی که در دهه هایِ أَخیر واژه هایِ «شاه» و «قَجَر» را بنُدرت با دُشنام و نَفرین و خوار۟داشت هایِ ناواقع۟ بینانه هَمنشین نیافته اند!
۱۶. راویِ نَظیرِ این تعبیر از « مَرحومِ میرزا محمَّدخانِ قزوینی»، پسَرِ سَیِّد جَمالِ واعِظ است. نگر : یاد و یادبود ، باستانیِ پاریزی، چ : ۱ ، ۱۳۶۵ هـ . ش.، ص ۴۴.
۱۷. نوشتۀ دکتر عبدالمَجیدِ ثامِنی، چ: ۱، شیراز: اِنتِشاراتِ نویدِ شیراز، ۱۳۹۱ هـ . ش .
۱۸. چُنین است در مأخذِ چاپی؛ و صواب۟ در چُنین مَقام، «اِثناعَشَری» است به ألف، نه به یاء.
۱۹. کذا فی الأَصل.
۲۰. بَررَسیِ گوشه هایی از زندگیِ مرحومِ آیة الله العُظمیٰ آقا شیخ محمَّدرضا ثامِنی ، ص ۴۷۰ .
۲۱. ستاره ای از شرق ـ شرحِ أَحوال و وقایعِ عَصرِ عَلّامه سَیِّد محمَّدباقِرِ دُرچه ای ـ ، سَیِّد تقیِ دُرچه ای ـ موسَوی ـ ، چ: ۱، تهران : اِنتِشاراتِ اطِّلاعات، ۱۳۸۳ هـ . ش .، ص ۴۱۲ و ۴۱۳ ؛ با تصرُّفِ جُزئی در رَسم الخطّ و سجاوندی.
نویسندۀ کتاب در حاشیه افزوده است :
« آیة الله یوسفِ صانعی در منزلِ خود در قم و در حضور جمعی از علما این موضوع را از پدرشان نقل کردند که نویسنده نیز در آن جمع حضور داشت ». ( همان، ص ۴۱۳، هامِش ).
۲۲. کذا فی الأصل. در آن روزگار «چُنانچه» را به جایِ «چُنانکه» بسیار به کار می بُردند؛ که البتّه خِلافِ مُقتَضایِ فَصاحَت است.
۲۳. مُن۟تَهَی‌الآمال، ط. ناصِرِ باقِریِ بیدهِندی، ۲/۱۰۷۱.
۲۴. = چُنان که .
۲۵. شِفاءُ الصُّدور فی شرحِ زيارةِ العاشور، عَلّامه حاج میرزا أَبوالفَضلِ طِهرانی، تَحقيق و پاورقى از: سَيِّد عَلىِ مُوَحِّدِ أَبطَحی، قُم : سَيِّد عَلىِ مُوَحِّدِ أَبطَحی، چ : ۳، ۱۴۰۹ ه‍ـ . ق . ، ۲ / ۳۰۵ و ۳۰۶.
۲۶. «رَسمِ دُنیا جُمله تَکرارست اندر کارها
تا چه زایَد عاقبت زین رسم و این تَکرارها؟
بَس حوادث چشمِ ما بینَد که نو پندارَدَش
لیک چشمِ پیرِ دُنیا دیده آن را بارها»
( یاد و یادبود ، ص ۱۹۲ ).
۲۷. قِصَص العُلَماء، محمَّد بنِ سُلَیمانِ تُنکابُنی، به کوششِ : محمَّدرضا بَرزگرِ خالِقی ـ و ـ عفَّتِ کرباسی ، چ: ۱، ۱۳۸۳هـ . ش .، ص ۱۴۵ .
رِوایتِ جدیدتر و دستکاریٖ شُده تری از این قصّه را مُلاحَظَه توانید فرمود در :
رِجال و مَشاهیرِ اصفهان، میر سَیِّد عَلیِ جَناب، تَدوین و تَصحیح: رِضوانِ پورعصّار، ص ۴۴۶ و ۴۴۷ .
۲۸. در مأخذِ چاپی: پیشه.
۲۹. لطایف الطَّوایف، مقدّمه [ و ] تَصحیح و تَعلیقات: دکتر حسنِ نَصیریِ جامی، چ: ۱، ص ۲۷۶ و ۲۷۷ ، با اندکی تصرُّف در سجاوندی.
۳۰. نمونه را، عَطّار می سُرود:
طمعِ وصلِ تو مَجالم نیست
حِصّه زین قِصّه جُز خَیالم نیست
و :
کورچشمی باشد آن کاین قِصّه او
بشنَوَد زین برنگیرد حِصّه او
مولوی می گفت:
از کلیله بازخوان آن قِصّه را
واندر آن قِصّه طلب کُن حِصّه را
و :
در بیان این شنو یک قِصّه ای
تا بری از سرّ گفتم حِصّه ای
و:
پیشتر آ تا بگویم قِصّه ای
بوکه یابی از بیانم حِصّه ای
۳۱. دربارۀ نَقل به مَعنایِ رِوایات، از جُمله نگر: مَبادِئ الوُصول إلىٰ عِلمِ الأُصول، العلّامة الحلّیّ، ط . عبدالحُسَين محمّد علیّ البَقّال، ص ۲۰۸؛ و : مَعالِم الدّين وَ مَلاذُ المُجتَهِدين ، نَجل الشَّهيد الثَّانی ، ط . مؤسَّسة النَّشر الإِسلامیّ ، ص ۲۱۲ و ۲۱۳؛ و : کتابِ ماهِ دین، ش ۵۵، اُردیبهشتِ ۱۳۸۱هـ . ش .، صص ۴۶ ـ ۴۹ ( از: درآمدی بر نگارشهایِ نیایشی در إِسلام، نوشتۀ سَیِّد محمَّدرضا حُسَینیِ جَلالی، ترجَمه و تَحریر: جویا جهانبخش ).
۳۲. رسائل فی دراية الحَديث ، إِعداد: أبوالفَضل حافِظيان البابُلیّ ، ۱ / ۴۴۸ و ۴۴۹.
۳۳. الکافی، ط . غفّاری، ۱/ ۵۱، «بَابُ رِوَايَةِ الْكُتُبِ وَ الْحَدِيثِ وَ فَضْلِ الْكِتَابَةِ وَ التَّمَسُّكِ بِالْكُتُبِ» ، ح ۲ .
۳۴. نگر : مِرآة العُقولِ مَجلِسیِ ثانی، ط . دار الكتب الإِسلاميَّة،۱/ ۱۷۴؛ و : شَرح أصولِ الكافی یِ ملّا محمَّدصالحِ مازندرانی، ط . بَی۟روت، ۲ / ۲۱۲؛ و : رَوضَة المُتَّقينِ مجلسیِ أَوَّل، ۱/ ۲۸؛ و : الرَّسائِل الأَحمَديَّه یِ قَطيفیّ، ۳ / ۲۱۷ ؛ و : مَوسوعَة أَحاديثِ أَهلِ البَي۟ت ـ عَلَي۟هِمُ السَّلام ـ، هادی النَّجفیّ، ۳ / ۷۲ ، ش ۲۵۶۲؛ و: ۴ / ۳۱۱، ش ۴۷۲۱.
۳۵. نگر : مِرآة العُقولِ مَجلِسیِ ثانی، ط . دار الكتب الاسلاميَّة،۱/ ۱۷۴ و ۱۷۵ ؛ و: شرح أصولِ الكافی یِ ملّا محمَّدصالحِ مازندرانی، ط . بَیروت، ۲ / ۲۱۲؛ و : رَوضَة المُتّقينِ مَجلِسیِ أَوَّل، ۱/ ۲۸؛ و : الحاشية علىٰ أُصولِ الكافی، السَّيِّد بَدرالدّين الحُسَينیّ العامِلیّ، ص ۶۲ ؛ و : الرَّسائِل الأَحمَديَّه یِ قَطيفیّ، ۳ / ۲۱۷ .
۳۶. الکافی، ط . غَفّاری، ۱/ ۵۱، «بَابُ رِوَايَةِ الْكُتُبِ وَ الْحَدِيثِ وَ فَضْلِ الْكِتَابَةِ وَ التَّمَسُّكِ بِالْكُتُبِ» ، ح ۳ .
۳۷. رسائل فی دِرايةِ الحَديث ، إِعداد: أبوالفَضل حافِظيان البابُلیّ ، ۱ / ۴۴۹.
۳۸. نگر : کتابِ ماهِ دین، ش ۵۵، اُردیبهشتِ ۱۳۸۱هـ . ش .، ص ۴۶ ( از درآمدی بر نگارشهایِ نیایشی در إِسلام).
۳۹. جامِعُ بَیانِ العِلمِ وَ فَضلِه، أَبوعُمَر یوسُف بنِ عَبدِالبَرّ، ط . الزّهیریّ، ۱/ ۳۴۸، ش ۴۷۱، باب الأَمر بإصلاحِ اللَّحنِ وَ الخَطأ فی الحَديث وَ تتبُّع أَلفاظِه وَ مَعانيه.
۴۰. تفصیل را، در این باره ، نگر: کتابِ ماهِ دین، ش ۵۵، اُردیبهشتِ ۱۳۸۱هـ . ش .، ص ۴۷ و ۴۸ ( از درآمدی بر نگارشهایِ نیایشی در إِسلام ).
۴۱. مَعالِم الدّين وَ مَلاذُ المُجتَهِدين، ط . مؤسَّسة النَّشر الإِسلامیّ ، ص ۲۱۳.
پوشیده نمانَد که:
أَصلِ مطلبِ صاحبِ مَعالِم ـ أَعْلَی اللهُ مَقامَه ـ، عَلَی الظّاهِر، با تَصَرُّف و تَقریری اَندَکَک مُتفاوِت، مَأخوذ است از کتابِ شَریفِ مَعارِج الأُصولِ مُحَقِّق حِلّی ـ قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُ الشَّریف . نگر : مَعارِج الأُصول، ط . رَضَوی، ، ص ۱۵۳.
۴۲. نَیِّرِ تَبریزی.
منبع: حلقه کاتبان - یادگارستان

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما