1394/8/30 ۱۰:۱۴
به عنوان مقدمهای بر بحث تاریخ شکلگیری «فضا و حافظهجمعی» میتوان به چنین روند و ساختاری اشاره داشت: در طول تاریخ شناختهشدهای که ما از تمدنهای انسانی یعنی از شکلگیری مفهوم فضا و انباشت حافظهای آن داریم، سه انقلاب بزرگ فناورانهای که شاهدشان بودهایم عبارتند از: «انقلاب کشاورزی» در حدود 10 هزار سال پیش، «انقلاب صنعتی» در حدود 200 سال پیش و «انقلاب اطلاعاتی» (انفورماتیک) در حدود 30 سال پیش.
به عنوان مقدمهای بر بحث تاریخ شکلگیری «فضا و حافظهجمعی» میتوان به چنین روند و ساختاری اشاره داشت: در طول تاریخ شناختهشدهای که ما از تمدنهای انسانی یعنی از شکلگیری مفهوم فضا و انباشت حافظهای آن داریم، سه انقلاب بزرگ فناورانهای که شاهدشان بودهایم عبارتند از: «انقلاب کشاورزی» در حدود 10 هزار سال پیش، «انقلاب صنعتی» در حدود 200 سال پیش و «انقلاب اطلاعاتی» (انفورماتیک) در حدود 30 سال پیش. هر یک از این انقلابها زندگی انسانها را به شکل فردی و جمعی به کلی زیر و رو کردند. این دگرگونیها را میتوان به صورت زیر و باز هم در رویکردی ساختاری بیان کرد: انقلاب نخست، جماعتهای پراکنده شکارچی و گردآورنده انسانی را به سوی «اسکان» میکشد؛ انسان کشاورز بتدریج در نقاطی خاص ساکن میشود و «ریشه» میدواند. هم از این رو، مفهوم «ریشهدار شدن» و یا برعکس «بیریشه بودن» با ذهنیتی کشاورزی همراه است که کشاورزی، روستا و فضای آن را به خاطرهای جمعی از فضای «اسکان» تعبیر میکند. اما انقلاب بعدی ریشهها را تخریب کرده و از جایی به جای دیگر میکشاند؛ مفهوم «سفر» به مفهوم «مهاجرت» گسترش پیدا میکند: مردم فقرزده روستایی به دلیل روند گسترش سرمایهداری، روانه شهرها میشوند و اسکان از نوع دیگری را تجربه میکنند. نوعی ریشهدار شدن نیمهکاره و همیشه شکننده در شهرهای بزرگ که اصل در آنها «ناشناسبودن» و «ناشناسماندن» است. ریشه در اینجا بیشتر از آنکه به اسکان مرتبط باشد، تعبیر «تراکم» در فضا را دارد و خاطرات شهر، لایههای پیدرپی و فشرده و متراکمی هستند که «خاطره جمعی» را میسازند. و سرانجام انقلاب سوم، به گونهای ما را از مفهوم «سرزمینیت» جدا میکند و اینبار ریشهها و تراکم هر دو، با فرو رفتن گسترده همه مردم در مدارهای الکترونیک و ساده شدن و تقلیل روابط به روابط صفر و یک پایان میگیرند. این سه مرحله یعنی «اسکان»، «تراکم» و «پراکنش» از روستا به شهر و از شهر به فضای مجازی، خود گویای گذار از موقعیتی از «ناخودآگاهی جمعی» در یک هویت متکثر جماعتی (در مرحله کشاورزی) به نوعی «خودآگاهی جمعی» بشمار میآیند. به عبارت دیگر، در اینجا ما با هویتهایی واحد در قالبهای هم جمعی و هم فردی و متناقض سر و کار داریم؛ هویتهایی که از یک سو، سوژه مدرن را دربر دارند و از سوی دیگر، به تعبیر «بندیکت آندرسون»، «جماعت خیالین» ملت را. بدین ترتیب است که نوعی وحدت هویتی در موقعیتی از تراکم شهری به وجود میآید که به خودی خود قابل دوام (مگر با هزینههای سنگینی از خشونت و تنش میان گروههای مختلف) نیست و این خشونتهای گسترده شهری را ما با جنگها و توتالیتاریسمها و اردوگاههای مرگ و نسلکشیها و قتلعامهای قرن بیستمی شاهدیم. و سرانجام سومین انقلاب بار دیگر ما را به سوی یک گونه از «ناخودآگاهی» اما این بار باز هم در هویتهای متکثر هدایت میکند. و شاید به نسبت قرن بیستم باید از چنین موقعیتی راضی باشیم و آن را شانسی تلقی کنیم که به دلیل امکان تحققیافتن تکثر و در عین حال باقی ماندن فضای متراکم شهری، فرصتی به حساب بیاوریم که بتوانیم خشونت و تنشها را کاهش دهیم زیرا میتوانیم به «تفاوت هویتی» امکان وجود و تحقق یافتن بدهیم. در نهایت میبینیم که لایههای فضایی خاطرات فردی و جمعی دائماً از بدن زیستی/ عینی فردی به بدن ذهنی/ عقیدتی جمعی (بیولوژیک و ابژکتیو در برابر سوبژکتیو و ایدئولوژیک) رفتوآمد میکنند. انسانشناسی در طول تاریخ خود شاید بیشتر از هر علمی بر موضوع «هویت»، «خاطره» و روابط آنها با یکدیگر در کالبدهای فردی و اجتماعی پرداخته است. اما این علم به مثابه علمی بین رشتهای در طول 30 سال گذشته چارهای نداشته است جز آنکه بپذیرد باید خود را باز هم به شیوهای متناقضتر در رویکردی پیچیدهتر از شناخت متکثر و چند لایه بین رشتهای قرار دهد. تحول علوم دیگر از این رو عاملی اساسی برای انسانشناسی بوده است: مطالعات عصبشناسی روانی و روانشناسی شناختی در طول سالهای اخیر سهم بزرگی در دگرگونی دیدگاههای ما نسبت به آنچه عرصه خودآگاهی و ناخودآگاهی میپنداشتیم، داشتهاند. بدین ترتیب، مفهوم ناخودآگاه از امری کما بیش مبهم و مورد تردید به گونهای که در روانکاوی فرویدی مطرح شد و استنادی بود به بخشهای سرکوب و رانده شده به حاشیههای نظام روانی، به مفهومی هر چه محسوستر و قابل مطالعه در آزمایشگاه زیستی بدل شد و نتایج به دست آمده این قابلیت را یافتند که در مطالعات شناختی خاص یا مربوط به علوماجتماعی به کار گرفته شوند. «ناخودآگاه» دیگر امری نبود که صرفاً در بیماران روانپریش و یا برای پشت سرگذاشتن عقدههایی که برای ورود به روابط اجتماعی باید از آنها عبور کرد، مطالعه شود. در نتیجه ما از نوعی «گفتمان روانکاوانه کلاسیک» و اولیه به سوی «روانکاوی پیچیدهتری» در نزد لاکان، و همچنین به سوی رشتههای علومشناختی، کردارشناسی جانوری، انسانشناسی عواطف و حسها و کاربردهای آنها در حوزههای گوناگون کشیده شدیم. از این رو است که از یک سو با پژوهشگران معماری نظیر «یوهانی پالاسما» و از سوی دیگر، با انسانشناسان بدن چون «داوید لوبروتون» سر و کار مییابیم که از بدن و حسهای انسانی بهترین ابزارها را برای درک جهان و فضا/ زمانی را میسازند که زیست ما در آن شکل گرفته و تداوم مییابد. «ناخودآگاه» از این رو است که به امری هر چه کاربردیتر در زندگی روزمره و از جمله در روابط شهری ما تبدیل شده است. امروز اگر از یک واقعیت علمی و تجربههای آزمایشگاهی آن و تحلیلهایشان حرکت کنیم، میتوانیم بگوییم اجماع نسبتاً بزرگی وجود دارد که حدود 80 درصد از دستورات عصبی– ماهیچهای ما که به باور ما از بخش خودآگاه مغزمان ریشه میگرفتند، منشأ خود را نه در این بخش آناتومیک، بلکه در ناحیه درونیتر، و به دور از دسترس آگاهانه ما گرفتهاند. به این امر دیدگاه لاکانی پیوند جداییناپذیر میان آگاهی و ناخودآگاهی را بیفزاییم که نه به مثابه فرآیندی درون/برونی بلکه به مثابه لایهای واحد و پیوسته عمل میکند و یا رویکرد دانشمندانی چون «لیونل نکاش» را که مضمون «نگاه نابینا» (blindsight) را مطرح کردهاند، یعنی قابلیتهای آناتومیک و ذهنی انسان به دیدن فراتر از راههای متعارفی که ما تصور میکردیم مثلاً از طریق صلبیه و یا از خلال بینشی درونی و اندیشمندان دیگری در حوزه روانشناسیشناختی چون «استانیسلاس دوئنه» که اتوماتیسمهای نورونال مغزی، یعنی شکلگیری زنجیرههای نورونال و اتوماتیزه شدن را مطرح میکنند که میان یکدیگر، کنش الکتروشیمیایی به وجود آورده و روابط با جهان بیرونی یا همان زمان/فضا را در دست میگیرند و به سایر روابط حرکتی و ذهنی بدل میسازند: از جمله همه چیزهایی که ما «حافظه جمعی آگاهانه» مینامیم، اما همچنین همه چیزهایی که میتوان آنها را «حافظه جمعی ناخودآگاه» نامید؛ پیوندی میان «بدن فردی» و «بدن اجتماعی» و «بدن متافیزیک». از اینجا گریزی به تاریخ اواخر قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم بزنیم که در آن در چارچوب گسترش نظریه تطوری و استعماری که به دنبال توسعه ارضی اروپا به امریکا و آسیا از راه رسیده بود و نظریههای گوناگون تاریخگرای تطوری به سوی سلسله مراتب تمدنها و فرهنگهای انسانی حرکت میکرد و در این میان بر یکی از مهمترین اموری که تأکید داشت برخورداری یا برخوردار نبودن جوامع از نظامهای ثبت هنجارمند (نورماتیو) یعنی «خط»ی بود که باید به متنی گرافیک منجر میشد. در این گرایشها آنچه «خط» را از سایر نظامهای گرافیک و در تعبیری گستردهتر از نظامهای فضایی جدا میکرد پدیده تکرارپذیری و پیوستگی معنایی و بنابراین کاهش نسبتاً بالای قابلیت تفسیر در خط بود که در سایر اشکال گرافیک (نقاشی، بافتن، حکاکی و غیره) قابل تشخیص نبود. بدین ترتیب در طول زمانی بسیار طولانی ارزش اندکی به تمام اشکال غیرقابل تقلیل یافتن به نظامهای گرافیک داده میشد از جمله به نظامهای معماری که به هندسه مادی خود تقلیل مییافتند. این امر البته خود روایتی دیگر از لوگوسنتریسم (کلاممحوری به تعبیر دریدا در گراماتولوژی) است که بالاترین ارزش را به کلام حاضر/حضور میداد و به جای تأکید بر نظام تصویری بر نظام صوتی در تقابل گفتاری تأکید داشت که در نظام اروپایی اصل بود. اما با یافتههای جدید میتوان رویکردی کاملاً متفاوت نسبت به فضا را مطرح کرد که خود قادر است درکی انقلابی از تفکر معماری را ارائه دهد که شاید بتوان به یکی از نمونههای پیش از زمان آن به کار «رِم کولهاوس» (مثلاً کتابخانه شهر سیاتل با استفاده از شکلها و رنگهایی که عموماً در چنین فضایی غیرمتعارف هستند)، و شکستن روابط جا افتاده زمانی– مکانی- حسی، اشاره کرد. حال به طرح این سؤال مهم بپردازیم که آیا زمان آن فرا نرسیده است که فضا و روابط فضایی را به مثابه گونهای «خط» نه با حداقل بلکه با حداکثر تفسیر و خوانشپذیری برای بیان و برای ایجاد ارتباطهای میان بدنهایی قبول کنیم که هر کدام به عنوان یک عنصر جداگانه روانشناختی-بیولوژیک در نظامهای فضایی بخصوص نظامهای فضایی شهری کلانشهری حرکت میکنند؟ و این خوانش و تفسیر را پایه نوع جدیدی از تنشزدایی از روابط واگرا برای ایجاد روابط همگرای شهری قرار دهیم. تاکنون تصور ما آن بوده است که نشانهشناسی را از دوسوسور تا بارت، میتوان به مثابه پاسخی نسبتاً کامل دانست در اینکه چگونه بدن فردی از خلال زبان و ساختارهای واژگانی، متنی، ساختاری آن، به بدن اجتماعی تبدیل میشود. اما امروز مسأله بر سر آن است که میزان پیچیدگیها و میزان موازاتهای معنایی مادی/غیرمادی - واقعی/مجازی نمیتواند جز در تلاش برای درکپذیر کردن ساز و کارهای ِ به شدت پیچیده فضا به متن و روابط فضایی به یک «خط» جدید، انجام گیرد. به عبارت دیگر، مشکل ما آن است که درک کنیم چگونه انسانها با حرکت بدنهایشان در فضا یا با حرکت ندادن این بدنها، ایجاد معنا میکنند و فضا را به خط و متن تبدیل میکنند. سپس این متن فهمیده شده و به صورت جمعی به هماهنگی و سنکرونیسم ِ (همزمانی) و آناکرونیسم (درزمانی) سیستمهای عصبی و ماهیچهای تبدیل میشوند که نظم اجتماعی را ایجاد میکنند و نظریه سرکوب و نظریههای قدرت در برابر نظریههای اتوماتیسم ذهنی، چارهای جز بازاندیشی به مفاهیم پیشین خود ندارند. درونی شدن نظم، را باید فراتر از سرکوب و گفتمان سراسر بین (panoptic) فوکویی، با ذاتی در خود فضا و روابط ذهنی و مادی با آن نشان داد. ٭ منابع در دفتر روزنامه موجود است. منبع: روزنامه ایران
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید