دوست هابز، دشمن روسو / محمد علی موحد
|۱۷:۵۳,۱۳۹۴/۷/۱۲| بازدید : 1346 بار

" نظریه سیاسی گروسیوس به توماس هابز نزدیک‌تر است و از قرارداد اجتماعی ژان ژاک روسو فاصله داشت "

 

کتابی که آقای دکتر پیران ترجمه کرده‏اند از امّهات کتب حقوقی و فلسفی است. ما با غرب طرف شده‏ایم بی‌آن‏که غرب را بشناسیم. اصلاً چطور شده که غرب به این صورت درآمده؟ ماهیّت این غرب چیست؟ این کتاب (حقوق جنگ و صلح) از جمله کتاب‏هایی است که به ما نشان می‏دهد غرب چگونه به این صورت درآمده.   زاویه‏ی دیدی نشان می‏دهد که برای ما غریب است.

ما هیچ‏گاه با غرب به این صورت مواجه نشده‏ایم که فکر و روح و نگرش غرب چگونه به این مسیر افتاده. آن چیزی که غرب را به این شکل موجود در آورده، همین کتاب‏های اساسی بوده است.

من به آقای دکتر پیران برای این کار بسیار بزرگی که انجام داده‏اند تبریک می‏گویم. ما همواره به دنبال انجام کارهای آسان بوده‏ایم. حوصله نداریم وقت صرف کنیم. البتّه این کتاب، خواستار نیز کم خواهد داشت. فقط اشخاص متخصّص هستند که روی به چنین کتابی خواهند آورد. همواره به سراغ کتاب‏هایی رفته‏ایم که ظرف چند روز ترجمه و چاپ می‏شوند. کار جدّی کردن، بسیار مشکل است. به‌ویژه کتابی با این حجم فراوان که هر سطرش نیازمند دقّت فراوان است. قلم باید مسؤولانه باشد. جناب دکتر پیران کتابی ترجمه کرده‏اند بسیار خوش‏خوان و خوب. بسیار مشکل است کتابی حقوقی - فلسفی، خوش‏خوان هم باشد. عموماً چنین کتاب‏هایی رماننده است. متن اصلی این کتاب در عین این‏که بسیار دقیق است و مشکل، نثر ترجمه‏اش روان، راحت و جذّاب از کار درآمده.

اروپا در قرن 16 م. که قرون وسطی را پشت سر گذاشت، تا قرن 19 م. 300 سال پرماجرا را از سر گذراند. این 300 سال صرف پایه‏گذاری دورانی نوین شد. دنیای مدرن در این 300 سال بنا گذاشته شد. قرن 16 قرن لوتر است و ماکیاولی. لوتر، اصلاح مذهبی را پیش آورد و ماکیاولی سیاست را از مذهب جدا کرد. قرن 17 م. قرن گروسیوس است همراه با بزرگانی دیگر همچون هابز، اسپینوزا، دکارت. قرن 19 نیز قرن روسو، مونتسکیو و کانت.

گروسیوس هلندی است. هلند، مملکتی کوچک است امّا این مملکت کوچک راه افتاده پرجمعیّت‏ترین کشور مسلمان‌نشین؛ اندونزی را با جمعیّتی بالغ بر 200 میلیون نفر مسخّر خود کرده است.

هلندِ گروسیوس، نماینده‏ی سرمایه‏داری نوپایی است که در خلال آن سه قرن قوّت می‏گیرد. هم توسعه‌طلب است و هم حساب‏گر. این‏ها آدم‏های تاجری بودند. جامعه‏ی مدنی دست‏ساز این‏ها، جامعه‏ای است که بر اساس توافق و قرارداد بنا شده است. توافق و قرارداد، مفاهیمی معاملی و تاجرانه است. گروسیوس وقتی از حقوق طبیعی صحبت می‏کند، امّ‌القواعد حقوق طبیعی را وفای به عهد می‏داند. همان اصالت‌اللزوم. نگاه، نگاهی تاجرانه است. آقای گروسیوس کتابی نوشتند در 3 دفتر. مثلاً مولانا هم مثنوی را در 6 دفتر نوشته است. کتاب اوّل نامش هست جنگ و صلح. تمامش درباره‏ی جنگ است. وقتی هم که صحبت از صلح می‏کند، در حقیقت پای جنگ را می‏بندد به صلح. جامعه‏ای که در آن صلح مستقر باشد و حرف اول را صلح بزند وجود ندارد. کتاب، کتاب جنگ است. کتاب دوم درباره‏ی عللی است که جنگ را مشروع می‏کند. جنگ را ابزاری می‏داند برای احقاق حق. ظاهر امر دفاع از حق است و جنگی که برای احقاق حق اتّفاق می‏افتد. در کتاب سوم صحبت از آن‏چه در جنگ مشروع است به میان می‏آید. خدعه، دروغ، تخریب. ما نیز در این‏جا چنین فتواهایی داریم. چیزهایی است که مشروعاً در جنگ می‏توان مرتکب شد.

ببینید دنیایی دارد متولّد می‏شود. نگاه کنید حال و هوایش چیست؟ حالا امروز قد کشیده و پهلوانی شده و با ما درافتاده!

گروسیوس مانند هابز و دکارت می‏اندیشد. این‏ها همه‏شان از پیروان مکتب قرارداد اجتماعی‏اند. جامعه‏ی مدنی مورد نظر آن‏ها بر اساس قرارداد پیدا شده و البتّه در جزئیّات تفاوت‏هایی دارند. هابز می‏گوید آدمیان گرگ یکدیگرند. امّا روسو و لاک آدمیان را موجوداتی عاقل می‏انگارند.

مردم دولتی ایجاد می‏کنند و اختیاراتی به دولت می‏سپرند و آزادی‏های خویش را محدود می‏کنند. در حقیقت مردمان بخشی از آزادی‏های خویش را به دولت تفویض می‏کنند. هرکدام از این‏ها برای شکل‏گیری نطفه‏ی این جامعه از جایی شروع می‏کند. مثلاً می‏گوید چون مردمان مدنی بالطّبع هستند و دل‏شان می‏خواهد با یکدیگر زندگی کنند، ایجاب می‏کرد که چنین دولتی تشکیل شود. هر کس از نقطه‏ای شروع می‏کند امّا همگی به یک سرانجام می‏رسند. گروسیوس هرچند در باب طبیعت بشری با هابز سازگاری ندارد امّا با او و دکارت هم صداست. این‏ها از حکومت مطلقه طرفداری می‏کنند. مثلاً در این رابطه گروسیوس به لویی سیزدهم اشاره می‏کند. گروسیوس به فرانسه رفته و کتابش را در فرانسه نوشته و به لویی سیزدهم تقدیم کرده است. همین است که روسو از گروسیوس بسیار بدش می‏آید. روسو با اینکه همه‏ی این‏ها از قرارداد اجتماعی صحبت می‏کنند، ولی نهایتاً به دلیل ایده‏های متفاوت گروسیوس از وی بسیار بدش می‏آید. آقای دکتر پیران در یکی از تحشیه‏های خود بر این کتاب اشاره کرده‏اند روسو در «امیل» به گروسیوس تاخته است. بنده هم در کتاب در هوای حق و عدالت، از کتاب قرارداد اجتماعی روسو نقل کرده‏ام که روسو مدّعی است گروسویس دست و پای مردم را بسته و اختیار حقوق عامه‏ی مردم را داده به دست سلاطین جبّار.

بحث حقوق بین‏الملل امروز بسیار تفاوت کرده. آن‏چه که ما امروز به عنوان حقوق بین‏الملل داریم، خیلی با این مباحث تفاوت دارد. نه این که آن‏ها را فراموش کرده باشد. اگر کسی امروز کتاب حقوق بین‏الملل دست بگیرد، خیلی بیشتر از آن‏چه که در این کتاب هست، درمی‏یابد. او در این کتاب بیشتر به فلسفه‏ی حقوق پرداخته است.

باید دقّت داشت که گروسیوس یک مسیحی است. اوّل در موافقت با مسیح سخن می‏گوید. می‏گوید این    حرف‏هایی که از مسیح نقل کرده‏اند که اگر کسی به صورتت سیلی زد، آن طرف صورتت را پیش بیاور و مطالبی نظیر این‏ها مربوط به موارد بسیار معمولی است نه موارد مربوط به شاهان و ... می‏گوید اگر مسیح می‏خواست چنین مطلبی را به صورت عمومی بیان کند، باید خیلی روشن مطلب را تبیین می‏کرد. البتّه من نمی‏دانم از این روشن‏تر دیگر چطور می‏توان گفت!! زیرا می‏خواهند جنگ را تثبیت کنند. اگر ما جنگ را تثبیت کردیم و گفتیم که جنگ برای احقاق حق است باید ببینیم حق چیست؟ این‏جاست که بحث حقوق طبیعی و موضوعه به میان می‏آید. حقوق موضوعه یا به تعبیر رایج، حقوق عرفی یا حقوق رضایی، حقوقی است که مبنای آن رضایت و اراده‏ی مردم است. آدم‏ها با هم می‏نشینند، قرارداد و توافق می‏کنند. قانون عرفی به این موضع مربوط است. ارتباط دارد به جوامع و زمان به‌خصوص. با تغییر زمان و مکان قابل تغییر است. می‏گوید یک قانون دیگری هم وجود دارد که حقوق تمام   ملّت‏هاست. یعنی منافع آن قانون، ضامن منافع مشترک دو جامعه‏ی به‌خصوص است امّا این قانون ضامن منافع مشترک کل ملّت‏های مختلف است. می‏گوید این قانون عادت‌الله است. حقوق طبیعی در این‏ نقطه با حقوق فطری و حقوق الهی تطبیق می‏کند. آن وقت حقوق و کلمه‏ی حق را تفسیر می‏کند. گروسیوس با افلاطون هم‏آواز است.

این همان است که همشهری دیگرش اسپینوزا می‏گوید حق چیزی نیست جز قدرت و توانایی. حق طبیعی هر کس حاصل قدرت اوست و حق هر کس را وضعیّت یا قدرت او تعریف می‏کند. کوششی است برای حفظ وجود خود. همه‏اش برمی‏گردد به قدرت. بزرگان و فقهای ما نیز گفته‏اند حق، نوعی سلطه و اختیار است. یک امتیاز است در جامعه که برای یک نفر برقرار می‏شود. این بحث از قرن 16 شروع شده تا رسیده به 1948 و اعلامیه‏ی جهانی حقوق بشر. بعد در 1969 میثاق‏های حقوق بشری را داریم. در این 40 -50 سال بر طبل حق کوبیده‏اند. من   نمی‏گویم حق چیزی است که بتوان فراموشش کرد. سوءتفاهم ایجاد نشود. حق، مقدّس است و باید مراقبش بود. مسأله‏ی حقوق بشر بسیار مهم است ولی می‏خواهم بگویم مثلاً امروز که داعش مثل گوسفند سر انسان را می‏برد، می‏گوید حق من است. کوره‏های آدم‏سوزی نیز بر همین مبنا دایر شده بود. قاتل و دزد هم برای خویش حق   قائل‏اند. کیست که بگوید من حق ندارم؟

من از استادان محترم و کسانی که در حقوق کار می‏کنند تقاضا می‏کنم، به این عرض بنده توجّه کنند. ما یک فراخوان جهانی لازم داریم برای اعلامیه‏ی جهانی تکالیف بشر. این وضعیّتی که چندوقت پیش در پاریس به پا شده بود که اقوام مختلف آمده بودند و راه‏پیمایی می‏کردند که من حق آزادی بیان می‏خواهم، چرا کسی از تکلیف متقابل آن سخنی به میان نیاورد؟ چرا کسی نمی‏گوید اگر فردی قلم به دست می‏گیرد، باید مسؤولانه قلم بزند؟ کسی حق ندارد توهین کند. نمی‏تواند به دیگری زخم زبان بزند. چرا این موضوع تکالیف مغفول مانده؟

گر از بسیط زمین، عقل منعدم گردد

به خود گمان نبرد هیچ‏کس که نادانم

خداوند بشر را این‏گونه خلق کرده. هیچ‏کس فکر نمی‏کند که نادان است و عقل ندارد. هیچ‏کس هم فکر نمی‏کند حق ندارد. آن دزد هم فکر می‏کند محق است. باید فکری به حال این بشر کرد. آن‏چه سبب این گرفتاری شده آن است که ما به‌کلّی جانب تکلیف را فروگذاشتیم. آدم‏هایی که مسؤولیّت بفهمند و تعهّد داشته باشند، تربیت نشده‏اند. هرکس حق را برای خودش می‏داند و این حق‏طلبیِ (افراطی)، یک جو مهاجم برای دنیای ما درست کرده است و همه جا این جو تهاجم بر کره‏ی زمین مستولی شده.

باید در دانشگاه‏ها، مدرسه‏ها و خانه‏ها، این مسأله‏ی مسؤولیّت‏پذیری مورد توجّه واقع شود. آن قدر قسمت حق‏خواهی مورد توجّه واقع شد که در ابتدای قرن 20 تالی فاسد آن با عنوان تز سوء‌استفاده‏ی از حق پدیدار شد. این‏چنین چیزی تا آن زمان اصلاً نبود زیرا هیچ‏گاه تا این میزان روی حق پافشاری نشده بود. باید فراخوانی داد برای اعلامیه‏‏ی جهانی تکالیف بشر.

میان عاقل و جاهل تفاوت این قدر است

که او کشیده‌عنان است و این گسسته‌مهار

در این که حق، اسب است و باید سوار بر آن بود تردیدی نیست. مسأله امّا این است که کشیده‌عنان باید بود یا گسسته‌مهار؟ باید بیندیشیم که چرا همه‏ی ما گسسته‌مهار شده‏ایم؟ از آن سر دنیا تا این سر دنیا

 

منبع : شماره 43 مهرنامه 

 

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما