بررسی نظریه بازتاب در مثنوی / دکتر ایرج شهبازی - بخش هفتم

1394/7/6 ۰۹:۱۱

بررسی نظریه بازتاب در مثنوی / دکتر ایرج شهبازی - بخش هفتم

مشورت با اشخاص ترسو و تنبل عزم و ارادة انسان را سست می‌کند: یکی دیگر از نتایجی که مولانا از بحث بازتاب می‌گیرد، این است که هنگام مشورت با دیگران، باید با فردی شجاع و مطمئن رایزنی کرد؛ چرا که ترس و تزلزل از انسانهای ترسو و بزدل در جان شخص مشورت کننده بازمی‌تابد و رأی و عزم او را سست می‌کند. به عبارت دیگر ممکن است کسی با شخصی بسیار دانا و زیرک مشورت کند و چنین شخصی بتواند راه‌حلها و پیشنهادهای بسیار خوبی در اختیار او بگذارد، اما اگر این شخص ترسو و تنبل و بی‌اراده باشد، این ویژگیهای او ناخواسته به وجود شخص مشورت‌کننده نفوذ می‌کنند و مانع اقدام او به کار می‌شوند.

 

 

 مشورت با اشخاص ترسو و تنبل عزم و ارادة انسان را سست می‌کند: یکی دیگر از نتایجی که مولانا از بحث بازتاب می‌گیرد، این است که هنگام مشورت با دیگران، باید با فردی شجاع و مطمئن رایزنی کرد؛ چرا که ترس و تزلزل از انسانهای ترسو و بزدل در جان شخص مشورت کننده بازمی‌تابد و رأی و عزم او را سست می‌کند. به عبارت دیگر ممکن است کسی با شخصی بسیار دانا و زیرک مشورت کند و چنین شخصی بتواند راه‌حلها و پیشنهادهای بسیار خوبی در اختیار او بگذارد، اما اگر این شخص ترسو و تنبل و بی‌اراده باشد، این ویژگیهای او ناخواسته به وجود شخص مشورت‌کننده نفوذ می‌کنند و مانع اقدام او به کار می‌شوند. مولوی در قصه «سه ماهی و صیادان»(مثنوی، د۴رب۲۲۱۰ـ۲۲۰۶) می‌گوید که ماهی اول که نماد انسانهای عاقل بود، وقتی تصمیم گرفت آبگیر را ترک کند و به سوی دریا حرک کند، از مشورت کردن با آن دو ماهی دیگر خودداری کرد؛ چرا که می‌ترسید تنبلی و نادانی آنها بر او «بزند»؛ یعنی بر او باز بتابد و او را سست کند:

آن که عاقل بود، عزم راه کرد عزم راه مشکل ناخواه کرد

گفت: «با اینها ندارم مشورت که یقین سستم کنند از مقدرت

مهر زاد و بود بر جانشان تَنَد کاهلی و جهلشان بر من زند»

مشورت را زنده‌ای باید نکو که تو را زنده کند، وان زنده کو؟

ای مسافر! با مسافر رأی زن زآنکه پایت لنگ دارد رایزن

۳ـ۵) انسانهای نیرومند و جدی بازتابهای عواطف و اندیشه‌دیگران در خود را مدیریت می‌کنند: حال که قرار گرفتن در کنار یک شخص، باعث می‌شود تبادل احساسات و اندیشه‌ها در بینشان صورت بگیرد، نیک روشن است که قرار گرفتن در میان جمعهای انبوه چگونه می‌تواند در شخص اثر بگذارد. در روان‌شناسی اجتماعی پژوهشهای فراوانی راجع به تأثیر پذیری انسان از دیگران،‌ به ویژه در جمعهای انبوه انجام شده است. در زمینه روان‌شناسی هیلگارد( صص۶۳۶ـ۶۳۵) می‌خوانیم که به نظر لوبون «شخص در میان توده، موجودی متلوّن و ساده لوح و بی‌تحمل است و خشونت و درنده‌خویی موجودات ابتدایی را نشان می‌دهد… لوبون معتقد بود که رفتارهای پرخاش‌گرانه و غیراخلاقی توده‌های خرابکار، به صورتی واگیردار، مانند بیماری، بین توده‌ها یا جماعت پخش می‌شود و احساسات اخلاقی و خویشتن‌داری شخص را از بین می‌برد. این وضعیت باعث می‌شود که جماعت دست به اعمال ویرانگرانه‌ای بزند که هیچ‌کس به تنهایی مرتکب آنها نمی‌شود».

این سخنان لوبون همچنان دارای اعتبار نسبی است و همتای جدید نظریه او نظریه«نافردی شدن» است. طبق این نظریه «برخی از شرایطی که گاهی اوقات در گروهها به وجود می‌آید، می‌تواند باعث شود که افراد نوعی حالت روان‌شناختی نافردی شدن را تجربه کنند؛ یعنی این احساس که هویت شخصی خود را از دست داده و به صورت گمنام در گروه حل شده‌اند. این حالت سبب کاهش محدودیتهای معمول در برابر رفتارهای تکانشی و سرکشی و طغیان می‌شود»(همان، ص۶۳۶). در حالت نافردی شدن حتماً خود آگاهی در آدمی کاهش می‌یابد و در نتیجه او کارهای نسنجیده و هیجانی و نامعقولی انجام می‌دهد، از ارزیابی کارهای خود غافل می‌شود، به شدت تحت تأثیر هیجانها قرار می‌گیرد و در تنظیم و بازبینی رفتار خود ضعیف می‌شود و قدرت برنامه‌ریزی منطقی برای خود را از دست می‌دهد. آدمی به محض اینکه در جمع حضور می‌یابد به شکلهای مختلف تحت تأثیر جمع قرار می‌گیرد. اینها نشان می‌دهد که انتقال یافتن احساسات و نیروها و اندیشه‌های انسانها به یک‌دیگر، مسأله‌ای جدی در روابط آدمی است و به هیچ روی نباید از آن غافل شد. با اندکی تأمل در احوال خود و دیگران به روشنی می‌توان دریافت که «صرف بودن با دیگران می‌تواند به شیوه‌های گوناگونی ما را تحت تأثیر قرار دهد. حتی وقتی تنها هستیم، همچنان تحت نفوذ هنجارهای اجتماعی قرار داریم؛ یعنی تحت نفوذ قواعد و انتظارات ناآشکاری که به ما دیکته می‌کنند که چگونه باید فکر کنیم و چگونه باید رفتار کنیم»(همان،ص۶۳۳).

افراد ضعیف و ناتوان تابع احساساتی هستند که از دیگران بر آنها بازمی‌تابد؛ اما طالبان حقیقت باید آن‌چنان نیرومند باشند که در هر جمعی، استقلال شخصیت خود را، درپای آنچه از جمع بر آنها باز می‌تابد، قربانی نکنند. خشم و شادی انسانهای ناتوان، بازتاب خشم و شادی دیگران است و سایر اندیشه‌ها و احوال‌شان نیز از همین قرار است، اما انسانهای جدی و والا، احوالشان ترجمان درون خود آنهاست(مثنوی، د۶، ب۴۶۶۷ـ۴۶۵۹):

چون تو عاشق نیستی، ای نرگدا!

همچو کوهی بی‌خبر داری صدا

کوه را گفتار کی باشد ز خود؟

عکس غیر است آن صدا، ای معتمد

گفت تو زان سان که عکس دیگری است

جمله احوالت به جز هم عکس نیست

خشم و ذوقت هر دو عکس دیگران

شادی قوّاده و خشم عوان

آن عوان را آن ضعیف آخر چه کرد

که دهد او را به کینه زجر و درد؟

تا به کی عکس خیال لامعه؟

جهد کن تا درگرددت این واقعه

تا که گفتارت ز حال تو بوَد

سیْر تو با پر و بال تو بود

صید گیرد تیر هم با پرّ غیر

لاجرم بی‌بهره است از لحم طیر

باز صید آرد به خود از کوهسار

لاجرم شاهش خوراند کبک و سار

۴ـ آینه در آینه (بازتافتن اندیشه‌ و احساسات انسانهای آینه صفت در یکدیگر)

اجازه دهید که سطح بحث را اندکی بالاتر ببریم و در سطحی عرفانی به طرح مسأله «بازتاب» بپردازیم. کسانی که لوح ذهن و ضمیر خود را از همة نقشها ساده کنند و بی‌من و بی‌خویش شوند، خاصیت آینگی پیدا می‌کنند و می‌توانند احساسات و اندیشه‌های دیگران را در خود بازتاب دهند و نوعی اشراف بر ضمایر پیدا کنند. چنین افرادی از رازهای دیگران باخبر می‌شوند و چنانچه دو نفر با چنین ویژگیهایی در کنار هم قرار گیرند، می‌توانند با هم از طریق ذهن، سخن بگویند. مولوی(مثنوی، د۱رب۳۱۵۴ـ۳۱۴۶) به نکته بسیار جالبی اشاره می‌کند و آن اینکه در قدیم پادشاهان عادتشان این گونه بود که پهلوانان را در سمت چپ و دانشمندان را در طرف راست خود قرار می‌دادند؛ ولی عارفان را در برابر خود می‌نشاندند؛ زیرا عارفان آینة جان هستند و به این ترتیب پادشاهان می‌توانستند در آینه وجود آنها به تماشای خود بنشینند:

آن که او بی‌نقش ساده سینه شد

نقشهای غیب را آیینه شد

سرّ ما را بی‌گمان موقن شود

زانکه مؤمن آینه‌ی مؤمن بوَد…

پادشاهان را چنین عادت بود

این شنیده باشی، ار یادت بود:

دست چپشْان پهلوانان ایستند

زانکه دل پهلوی چپ باشد به بند

مشرف و اهل قلم بر دست راست

زانکه علم خط و ثبت این دست راست

صوفیان را پیش رو موضع دهند

کاینه‌ی جانند و زآیینه بهند

سینه صیقل‌ها زده در ذکر و فکر

تا پذیرد آینه‌ی دل نقش بکر

به نظر مولوی دوست حقیقی آن است که بر اثر زنگارزدایی از آینة دل، به درجه‌ای از صفا و پاکی دست یافته باشد که بتوان خود را در او دید؛ از این رو نگاه کردن به چهرة او سبب خودشناسی می‌شود و آنگاه که سالک به چنین دوستی دست یابد، دیگر نیازی به خلوت و عزلت ندارد. به نظر شمس تبریزی خلاصه همه سخنان پیامبران این است که: آینه‌ای حاصل کنید(مقالات، ج۱رص۹۳)؛ یعنی انسانی را بیابید که مانند آینه صاف و ساده باشد و شما بتوانید خود را در او ببینید؛ از این رو شمس(مقالات، ج۱رص۹۹) می‌گوید: «سخن با خود توانم گفتن، با هر که خود را دیدم در او، با او سخن توانم گفتن» و نتیجه همه ریاضتها را همین تحصیل کردن آینه می‌داند: «گرسنگی کشیده باشی و صفا یافته و آینه صافی کرده، پیش دوستان بداری، خود را ببینند؛ اما آینه را آلوده و زنگ بدو آورده پیش دوست بداری تا چه شود؟» (مقالات، ج۱رص۱۹۹) او در جای دیگری از مقالات ناراحتی خود را از رویارویی با کسانی که به مقام آینگی نرسیده‌اند، ابراز می‌دارد: «پر سری آمد که با من سرّی بگو. گفتم: من با تو سر نتوانم گفتن. من سر با آن کس توانم گفتن که او را در او نبینم، خود را در او بینم، سرّ خود را با خود گویم،‌ من در تو خود را نمی‌‌بینم، در تو دیگری را می‌‌بینم» (مقالات، ج۱رص۱۰۵) و بالاخره شمس به صراحت می‌گوید: «کسی می‌خواستم از جنس خود که او را قبله سازم و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم… اکنون چون قبله ساختم، آنچه من می‌گویم، فهم کند و دریابد» (مقالات، ج۱رصص ۲۲۵ـ۲۲۴).

روزنامه اطلاعات

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: