تروریسم افیون مارکسیسم / محمد قوچانی
|۱۶:۵۸,۱۳۹۴/۶/۲| بازدید : 2264 بار

پژوهشي در تاريخ و انديشه ي سياسي روشنفکران تروريست

 

 

یشگفتار: نقد تروریسم چرا؟ و چگونه؟

«بسيار اين حرف را گفته اند و شنيده ايم که بهترين راه براي تقويت يک جريان اين است که براي آن جريان شهيد درست شود. اين گفته درست است، اما نه کاملاً. آنچه سبب ميشود، موضع گروه تحت سرکوب تقويت شود، فقط شهادت هوادارانش نيست؛ بلکه وقتي در مبارزه با آن جريان به جاي سلاح فکري و نظري، از خشونت و زور استفاده ميشود نيز، آن جريان تقويت ميشود. سرکوب خشونتآميز همواره در حکم اعتراف به اين است که آدمي از بهکارگيري اسلحهي برتر فکر ناتوان است، دليل برتري اسلحهي فکر اين است که اين اسلحه، پيروزي نهايي را به ارمغان ميآورد. اين اشتباه بنياديني است که فاشيسم بدان مبتلاست و در نهايت به خاطر آن نابود خواهد شد. پيروزيِ فاشيسم... تنها ميان پردهاي است... ميان‌پرده بعدي موفقيت کمونيسم خواهد بود. اما آنچه سرنوشت نهايي مبارزه را رقم ميزند، نه اسلحه بلکه ايده است... ايده ها و نه اسلحه‌ها سرنوشت نهايي را رقم ميزنند.»(20:292)

اين سخن لودوويگ فون ميزس  متفکر ليبرال اتريشي است و در آن دورانديشانه پيشبيني کرده بود که پس از «ميان‌پرده ي فاشيسم» نوبت «ميان‌پرده کمونيسم» خواهد رسيد چراکه در نبرد با سوسياليسم و اشکال متنوع فاشيستي و کمونيستي آن راه درست پيموده نشده است و به جاي انديشه، اسلحه به مصاف آنها رفته است. جهان آزاد سخن لودوويگ فون ميزس  را شنيد و دريافت که در نبرد با کمونيسم به جاي «سلاح گرم» از «سلاح سردِ سخن» استفاده کند اما در ايران (که هنوز حتي کتاب ميزس ـ به صورت کامل ـ ترجمه نشده است) ما در ميانه ي گذار از ميان‌پرده ي فاشيسم به ميان‌پرده ي کمونيسم بسر ميبريم و بايد هزينهي اسلحه اي که فاشيستها عليه کمونيستها کشيدهاند را بپردازيم و آنان را چونان شهيدان بر دستان بچرخانيم و تقديس کنيم و اگر اسلحه انديشه را به سوي آنان نشانه رويم نزد وارثان اين شهيدان چونان قاتلان جلوه کنيم و از ياد ببريم که اين فداييان خلق بودند که به نام خلق، مرتکب قتل ميشدند. اينگونه است که سخن گفتن از «روشنفکران تروريست» در تاريخ معاصر ايران به گناه کبيره بدل ميشود. گويي از يک پارادوکس حرف ميزنيم: «روشنفکري و تروريسم»؟! مگر جمع اين دو ممکن است؟! مگر روشنفکر ميتواند تروريست باشد؟ مگر تروريسم همان بنيادگرايي نيست؟! مگر روشنفکري همان تجددخواهي نيست؟! مگر روشنفکري تئوري نفي خشونت و تروريسم، استراتژي توسل به خشونت نيست؟! مگر تروريستها همان داعشيان و روشنفکران همان خدايگان خرد نيستند؟ پس آنکس که از اجتماع اين دو امر متضاد سخن ميگويد يا جاهل است يا خائن و در هر دو صورت چون خون شهيدان راه حق و خلق را پايمال کرده مستحق بهتان است که اگر باب مباهته در فقه شيعه بابي در ترديد است، در فقه کمونيسم عين صواب است و چنين شخص هتاکي درخور تهمت است چرا که وارد حوزه افتخارات بلکه موجوديت تاريخي جنبش چپ ايران شده است.

 

1-نقدها و تردیدها

همه ي نقدها بر فرضيه ي «روشنفکران تروريست» در يک داوري اخلاقي مشترک بودند: همه ي آنها براساس منطق زمانه تروريسم را منفور و مطرود مي دانند که از اين حيث بايد به ليبراليسم تبريک گفت که توانسته است در عرصه ي عمومي ثابت کند که کشتار انسانها به هر بهانه اي حتي مقدس، عملي نارواست که حتي وارثانِ «روشنفکران تروريست» نمي توانند از آن حمايت کنند اما منتقدان به استناد مهمترين منطق انتقادي خود نسبت به نظريه‌ي «روشنفکران تروريست» يعني منطق «زمان پريشي» نمي توانند انکار کنند که روزي ـ روزگاري (نه چندان دور) تروريسم نه در معناي امروزين خود که در معناي ديروزين اش معنايي مقدس و متبرک داشت. در دهه‌ی 40 تروريسم به صورت مطلق محکوم نبود و ميان تبهکاري اجتماعي و قيام مسلحانه تفاوت وجود داشت. «روشنفکر تروريست» نيز پيشتاز جامعه اي بود که براي آزادي و رهايي نوع بشر در برابر حکومتِ بسته، دست به اسلحه ميزد. درواقع اگر ما از «روشنفکران آدمکش» يا «قاتل» سخن ميگفتيم، منتقدان حق داشتند که خشم بورزند و خشونت کنند و بگويند پس ميان اصغر قاتل و بيژن جزني چه تفاوتي هست؟! اما هنگامي که از «روشنفکران تروريست» سخن ميگوييم دقيقا به اين تفاوت و فاصله گذاري توجه داريم که انسان يا انسانهايي شريف (يا حداقل با انگيزه شرافتمندانه) دست به عمل قتل ميزنند. اين انگيزه البته از قبح عمل آنان نميکاهد چنانکه واقعيت و حتي نتيجه عمل ايشان (به شرحي که خواهد آمد) قابل دفاع نيست و اساساً همه‌ي سخن بر سر اين است که آيا ميتوان به استناد «انگيزه» و حتي «نتيجه» (که البته در بحث ما منتفي است، چون چريکها ناکام بودهاند) «روش» نادرست را توجيه کرد؟ در واقع همه‌ي بحث ما در نقد «روشنفکران تروريست» نقد روش آنهاست؛ هم از منظرِ «اخلاق» (نيّت) و هم از منظرِ «سياست» (نتيجه) و هم از منظرِ «اخلاق سياسي» (نسبت ميان نيت و نتيجه). کارنامه (انگيزه) جنبش چريکي ايران مردود است. آنان که با عدم فاصله گذاري ميان تبهکاري و تروريسم به مخاطب چنين القا ميکنند که «روشنفکران تروريست»، نه يک واقعيت تاريخي که ناسزايي سياسي است، درواقع در صورت اثبات فرضيه‌ي «روشنفکران تروريست» (اينکه 1.تروريسم ناسزاست 2.تروريسم نارواست 3.تروريسم واقعيت است 4.فداييان تروريست بودهاند) دچار بحران بزرگتري ميشوند و آن اثبات ناروايي تروريسم به هر صورت و هر شکل و اثبات تبهکاري اين مردان و زنان شريف است! چراکه مطلقِ تروريسم را بد ميدانند و اين البته نتيجه‌ي درستي است و اساساً اين همه‌ي نيّت ما در انتخاب اين عنوان و اثبات آن به مخاطب است! نقدها بر فرضيه‌ي «روشنفکران تروريست» را ميتوان در 6 عنوان صورت بندي کرد:

اول، نقد اخلاقي بدين معنا که «درگذشتگان» به ويژه شهيدان راه مبارزه با استبداد و ديکتاتوري را از دو جهت نبايد نقد کرد: چه آنکه دست ايشان از دنيا کوتاه است و چه آنکه پيروان و همفکران آنان رسانهاي يا اجازهاي براي دفاع از ايشان ندارند.

براساس اين نقد، هر نوع نقد تاريخي ممنوع ميشود؛ چون همه‌ي چهره‌هاي تاريخي درگذشتهاند و دستشان از دنيا کوتاه است! از اين حيث نه تنها نقد اصحاب سياست که نقد ارباب ديانت (از جمله اولياي دين که چپها پرچمدار نقد آنها هستند) هم عملي غيراخلاقي است. چراکه آنان خود زنده نيستند که بتوانند پاسخ منتقدان خود را بدهند. براساس اين نوع نقد، هر نقدي بايد منضم به پاسخ نقد باشد تا مبادا مخاطب گمراه شود. درست مشابه آنچه اصولگرايان مذهبي ميپندارند که بايد همه‌ي نقدها به صورت کرسيهاي مناظره تدارک ديده شود تا مخاطب درجا و همزمان با نقد پاسخ خود را دريابد! اين نوع نقد درواقع به مخاطب خود اعتمادي ندارد و فکر نميکند که با انسان خردمندي مواجه است که به يک حرف و سخن اکتفا نميکند و اگرچه ارگان سازمان چريکهاي فدايي خلق در تهران امکان انتشار ندارد ميتواند به ده‌ها پايگاه خبري و تحليلي اين سازمان و نيز ديگر چپ ها در شبکه‌هاي اجتماعي مراجعه کند که تيراژي ده‌ها برابر مجله مهرنامه و ديگر نشريات ليبرال دارد. درواقع اين منتقدين زير لواي اخلاقگرايي در هراسي اصولگرايانه از گمراهي خلق به سر مي برند و به جاي نقد، خواهان مناظره اند. مناظرهاي که در عمل محال است چون نه تنها شرايط سياسي اجازه آن را نمي دهد بلکه طرف هاي مناظره به تعداد همه‌ي انشعاب هاي جناح چپ مارکسيستي از بلشويک ها تا منشويک هاي فدايي و تودهاي و... است. پس در عمل نقد، منتفي ميشود.

دوم، نقد سياسي بدين معنا که چون «در شرايط حساس کنوني» (ترجيعبند تمامي تفکرات توتاليتر) همه ما سرگرم مبارزه متحد با استبداد هستيم، نقد يک گروه از اين «جبهه متحد خلق» تضعيف مبارزه است. بايد مبارزه «اصلي» را از مبارزه «فرعي» جدا کرد و تقدم مبارزه اصلي بر مبارزه فرعي را پذيرفت و پذيرفت که نقد مارکسيسم حتي اگر درست هم باشد، يک مبارزه فرعي است. اين نقد گرچه صورتي شبه ليبرالي دارد اما در عمق وجود خود، مارکسيستي است. مارکسيسم چون قائل به مبارزه مرحله به مرحله است و چون نبرد ليبراليسم و مارکسيسم را در مرحله نهايي ميداند، دعوت به خويشتنداري ميکند و ميکوشد در مرحلهاي (که آن را مبارزه دموکراتيک ملي مينامد) به ائتلافي تاکتيکي و موقت با ليبراليسم دست بزند اما در نهايت هدفش نابودي ليبراليسم است. تجربه‌ي تودهايهاي کارکشته در انقلاب اسلامي ايران براي تشکيل جبهه متحد ضدامپرياليستي با جمهوري اسلامي نماد اين راهبرد سياسي است. همچنين در اين تحليل مارکسيستي اين «پوليت بورو»ي ناشناخته  متحد خلق است که مصاديق مبارزه اصلي و فرعي را روشن ميکند. بدون آنکه ما بدانيم از چه کسي دستور ميگيريم و چه زماني به آنها اجازه دادهايم که به جاي ما تحليل کنند!

اما هم آن تجربه و هم تجربه‌هاي مشابه در کشورهاي ديگر سبب نميشود که در موقعيت فعلي «شرايط حساس کنوني» باقي بمانيم. نقد استبداد (چه حاکم چه محکوم/ چه پوزيسيون چه اپوزيسيون) احاله پذير به آينده نيست. بلکه ضرورت زمانه است. تجربه بازتوليد مارکسيسم در بنيادگرايي نيز ثابت ميکند که توقف نقد مارکسيسم مانع از تسري آن به افکار سياسي حتي رقيب نميشود. درواقع نقد مارکسيسم ميتواند همزمان نقد بنيادگرايي هم به حساب بيايد چه اين تنها مارکسيست ها نيستند که مجبورند به زبان اشاره سخن بگويند!

سوم، نقد امنيتي و پليسي که درواقع تبيين و تداوم همان باب مباهته (مجاز بودن بهتان زدن) در فقه مارکسيسم است: از اين نظر سخن گفتن از روشنفکران تروريست تنها زماني مجاز است که بتوان از روحانيون تروريست هم حرف زد و چون نميتوان از روحانيون تروريست حرف زد پس نبايد از روشنفکران تروريست حرف زد. در غير اين صورت منتقدان آب به آسياب حکومت ميريزند و در نتيجه حکومتي يا بازيخورده حکومت هستند. اين در حالي است که در ده‌ه‌ي اخير که اين نوع نقد به صورت جديتر ممکن شده است بارها و بارها گروه‌هايي مانند فداييان اسلام يا موتلفه اسلامي نقد شدهاند با اين تفاوت که نهتنها اين نقدها ناديده گرفته شدهاند بلکه به مباني آنها توجه نشده است: برخلاف کمونيستها که مي‌کوشند نقد خود بر تروريستها را به مصالح سياسي پنهان کنند، دينداران چه سنتي و چه مدرن نقد خود را بر اصولگرايي و بنيادگرايي مذهبي، به صورت آشکار بيان کردهاند. مي‌دانيم که رفتار فداييان اسلام نهتنها موردتاييد فقيهان سنتي مانند آيتالله سيدمحمدحسين بروجردي رئيس مذهب شيعه در زمانه‌ي خودش نبوده بلکه با واکنش سخت آن مرحوم مواجه شده است. واقعه ليلهالضرب در حوزه علميه قم مشهور است که به دستور آيتالله بروجردي و به نظارت مباشر مخصوص ايشان فداييان اسلام از صحن حوزه و حرم قم بيرون رانده شدند و حتي مضروب شدند. موتلفه اسلامي نيز هرگز نتوانست براي ترورهاي خود از آيتالله سيدروحالله خميني فتوا بگيرد؛ رفتاري که در کمونيستها نسبت به تروريستها کمتر ديده مي‌شود. ما نيز بارها در رسانه‌هاي خود به نقد اصولگرايي و بنيادگرايي مذهبي در صورتهاي مختلف آن پرداختهايم و خواهيم پرداخت و اصولا معتقديم اصولگرايان و بنيادگرايان مذهبي در يک رابطه‌ي ديالکتيکي با چپهاي مذهبي بودهاند (به شرحي که خواهد آمد).

چهارم، نقد روششناختي که متکي به تئوري «زمان پريشي» است و از سوي منطقدانان شبهليبرال نزديک به جريان روشنفکري ديني بيان ميشود. اين جريان سياسي به سبب مصالح مشترک خود با روشنفکران چپ مي‌کوشد با بيان منطق «زمان پريشي» جبه‌ه متحد خلق ميان روشنفکري ديني و روشنفکري چپ را حفظ کند. برخي افراد آن که در اتاق فکر جريانهاي نومحافظهکار آمريکايي مواجب مي‌گيرند تا اقدام مسلحانه عليه تماميت ارضي و موجوديت ملي ايران را به بهانه حکومت آن تئوريزه کنند در دفاع از قيام مسلحانه معتقدند نمي‌توان در شرايط کنوني از نقد مبارزه مسلحانه در زمان رژيم گذشته حرف زد چراکه هر زمانهاي منطق خود را دارد! اگر بخواهيم به شيوه اين منطقدانان مدرن حرف بزنيم بايد بپذيريم که مبارزه مسلحانه و درستتر بگوييم؛ ترورهاي فردي و گروهي مي‌تواند در يک زمان درست و در زمان ديگر نادرست باشد! درواقع طبق نسبيگرايي اخلاقي اين روشنفکران ظاهراً ليبرال، عمل قتل گاهي درست و گاهي نادرست است. اين روشنفکران فراموش مي‌کنند که گذشته از صحت و سقم اين منطق در همان زمان از ميان روشنفکران افرادي مانند مهندس مهدي بازرگان و از ميان روحانيان افرادي مانند آيتالله سيدکاظم شريعتمداري و نيز رجال ملي ديگري مانند دکتر غلامحسين صديقي وجود و حضور داشتند که ضمن مخالفت با حکومت پهلوي به مبارزه مسلحانه معتقد نبودند. درواقع اين تئوري که «چون مبارزه مسلحانه گفتمان زمانه بوده، پس مبارزه مسلحانه عملي اخلاقي بوده است» از اساس غلط است چون «شيوع» يک فکر به معناي «صحت» آن نيست؛ اما حتي اگر چنين باشد شيوع مبارزه مسلحانه در شرايطي که جهان با نهضت عدم خشونت ماهاتما گاندي در هند مواجه بود محل ترديد است و اين پرسش طرح مي‌شود که از ميان اين همه «الگو» چرا روشنفکران ايراني شيفته‌ي مبارزه مسلحانه در کوبا شدند؟! البته در اين ميان يادداشت يک داستاننويس (که اخيرا چپ شده است) هم جالب توجه بود که از باب مثال و براي ياريرساندن به جبهه متحد روشنفکري ديني و چپ اطلاق مفاهيم علوم اجتماعي مدرن بر پديده‌هاي تاريخي را نفي فرمودند و گفتند مثلا نميتوان دکتر محمد مصدق را پوپوليست خواند چون در آن زمان هنوز پوپوليسم اختراع نشده بود! فهمي نادرست از فلسفه علوم اجتماعي مدرن که تئوريها را براي فهم تاريخ به کار ميبرد نه براي پيشبيني و پيشگويي آينده؛ که البته اين درک نادرست در همه‌ي منتقدين وجود دارد: آنان که ميکوشند قبح تروريسم در عصر ما را چون ناسزايي به مبارزه مسلحانه در دهه‌ي چهل بدانند؛ حال آنکه داوريهاي علمي درباره‌ي تاريخ موکول به زمان نيست که اگر چنين باشد همه‌ي علوم داراي تاريخ مصرف ميشوند. از سوي ديگر اگر قائل به مطلوبيت و حتي معقوليت ترور در زمانهاي مفروض باشيم (يعني بگوييم اگرچه از ترور دفاع نميکنيم اما علت ترور را ميفهميم) سنگبناي يک تساهل و تسامح خطرناک منطقي و فکري را گذاشتهايم که قابليت دفاع ندارد. فرض کنيد ما انگيزه‌هاي شرافتمندانه فداييان خلق براي ترور را درک کرديم و به آنها حق داديم که در برابر فشار رژيم پهلوي از اين ابزار استفاده کنند. به چه علت به محافظهکاران حق نميدهيم که انگيزه‌هاي به نظر آنها شرافتمندانه فداييان اسلام براي ترور را درک کنند و به آنها حق دهند؟ مخاطب ما در اين پرسش البته منطقيون شبه ليبرال و روشنفکران ديني هستند چرا که آنها از موضع بيطرفي حرف ميزنند در حالي که تکليف کمونيستها و اصولگرايان روشن است و آنها از موضع حقانيت حرف ميزنند. شايد اين منطقيون بگويند ميتوان به هر دو گروه فدايي اسلام و خلق حق داد. در اين صورت تزاحم آنها براي مبارزه مسلحانه را چه خواهيم کرد؟ اگر هر دو خيابان را به عرصه آرمان خود بدل کردند و جنگ داخلي درگرفت حق با کيست؟ اينجاست که نقد روششناختي بر تروريسم زاده ميشود: ترور به عنوان روش (نه انديشه) هميشه محکوم است چون سبب خشونت ميشود و در خشونت نميتوان به آزادي رسيد. چه از نظر ليبراليسم واقعي جان هر انسان ارزنده است و تنها در يک محکمه قانوني  براساس حقوق انسانها و بر مبناي دادرسي عادلانه ميتوان او را مجازات کرد. حتي اگر ساواکي باشد!

پنجم، نقد تاريخ نگارانه که داراي دو محور است و هر دو محور البته يک انگيزه دارد: دفاع از شخص بيژن جزني در برابر جمع فداييان خلق. اين منتقدان ميگويند بيژن جزني شخصيتي مستقل از ديگر فداييان خلق داشت چراکه اولاً نظريه پرداز بود نه چريک و هرگز خود به عمليات مسلحانه دست نزد؛ گرچه آنان را تشويق و تحريص ميکرد و ثانياً در پايان عمر خود از اين نظر و رأي برگشته بود چنان که اکثريت فداييان خلق بازگشتند و به دامان حزب توده و مارکسيسم کلاسيک پناه بردند.

و ششم، نقد ايدئولوژيک (يا فکري) که از همه‌ي نقدهاي ديگر صادقانهتر است و درواقع هنوز از مبارزه مسلحانه دفاع ميکند و بيش از آنکه سياسي باشد انساني است يعني معتقد است در برابر ظلم و استبداد حکومتها و در کنار جهل و انحطاط ملتها راهي جز مبارزه مسلحانه نيست. يعني ظلم را با ظلم و قتل را با قتل بايد پاسخ داد تا مردم بيدار حکومت اصلاح شود.

اين دو نقد اخير به عنوان جديترين نقدها و قابلبحثترين نقدها موضوع اصلي همين پژوهش است چراکه در برابر نقدهاي اخلاقي، سياسي، امنيتي، پليسي و حتي متدولوژيک جز به «جدل» نميتوان «جواب» گفت. آن نقدها، تحقيقي نيست و پاسخ تحقيقي نميخواهد. اما نقدهاي تاريخنگارانه و انديشهشناسانه، تحقيقبردار است و ميتوان به استناد تاريخ و انديشه و با اتکا به متن به آنها پاسخ گفت و ثابت کرد که چرا و چگونه بيژن جزني و شاگردان و همفکران او تروريست شدند و تروريست بودند و چرا تروريسم نهتنها با ليبراليسم که با مارکسيسم هم در تضاد است و از همه مهمتر چرا با وجود تضاد تروريسم با مارکسيسم، مارکسيسم در برابر آن سکوت کرد؟! و حتي برانگيزاننده آن شد.

 

2-  فرضیه ها و پژوهش ها

روشنفکري ايران در ده‌هي چهل ميراث دار ناکامي‌هاي بياماني بود که از درون شکست نهضت ملي ايران برخاسته بود. نيم قرن و بيشتر، از پيروزي نهضت مشروطيت ايران گذشته بود و هنوز مشروطه خواه‌ي به فرجامي نرسيده بود. استبداد سنتي قاجاريه به صورت ديکتاتوري مدرن پهلوي تغييرشکل داده بود و در اين تغييرشکل دهشتناک روشنفکران مشروطه خواه نقش مهمي داشتند. هنگامي که سيدحسن تقيزاده (که به جناح راديکال مشروطه خواهان تعقل داشت) رئيس مجلس سنا شد درواقع به صورت نمادين تير خلاص به سر جنبش مشروطه خواهي ايران زده شد که از نظر روشنفکران ايراني نهضتي براي حاکميت مردم در برابر حکومت شاهان بود و نه صورتي براي تبديل استبداد سنتي به ديکتاتوري مدرن. در چنين شرايطي روشنفکري ايراني خود به انحطاط دچار شد. در کودتاي 28 مرداد 1332 نه تنها ملي گرايان که حتي چپگرايان دچار افلاس تئوريک و پراتيک شده بودند. نهتنها جبهه ملي در پروژه‌ي پارلمانتاريسم شکست خورده بود بلکه حزب توده نيز به انتهاي راه رسيده بود. تودهايها که به مارکسيسم کلاسيک پايبند بودند در راه مبارزه مسلحانه حتي به ائتلاف با احمد قوام هم تن داده بودند و وارد حکومت پارلماني شده بودند اما حکومت آنها را پس زد. برآمدن سازمان افسران حزب توده نشانهاي از اين افلاس بود. سازماني که در بهترين حالت ابزار کودتا بود در عمل به ترور روي آورد. فارغ از داوري تاريخي ادعاي نورالدين کيانوري از رهبران حزب توده مبني بر بياطلاعي کادر مرکزي اين حزب از ترور محمد مسعود توسط جريان خسرو روزبه(12:149) و اعترافات او در مقام رياست سازمان افسران حزب توده به تروريسم نشان ميدهد تروريسم چگونه تا مغز استخوان کمونيسم نفوذ کرده بود. در چنين شرايطي بود که گروهي از جوانان عليه پدران شورش کردند. جواناني که در نقطه تلاقي حزب توده و جبهه ملي قرار داشتند؛ آنان که ميکوشيدند ميان مارکس و مصدق پيوند ايجاد کنند. در رأس اين جوانان بيژن جزني قرار داشت.

 

گفتار اول: تولد یک روشنفکر تروریست

 

1-  تردیدهای یک تودهای: عبور از مشروطه خواهی

بيژن جزني يک روشنفکر زاده شد. در خانوادهاي که به مرسومترين شيوه‌ي زيست روشنفکري زمانه مشهور بودند. يعني همه کمونيست و تودهاي بودند:پدر و دو عموي بيژن جزني هر سه عضو حزب توده بودند و حتي در سطوح بالاي آن فعاليت داشتند. نورالدين کيانوري درباره‌ي فضاي خانوادگي بيژن جزني گزارشي ميدهد که نشانگر زيست دوگانه اين خانواده است: خانوادهاي تودهاي اما در ترديد... چيزي که ويژگي بيژن جزني هم بود حتي اگر با همه‌ي خانوادهاش فرق هم ميکرد اما اين ميراث را به ارث برده بود که نسبت به حزب توده در ترديد باشد. کيانوري در وصف عمو و خانواده جزني ميگويد: «رحمتالله جزني از شاهکارهاي خلقت انساني است! او پسر يکي از مهاجرين ايراني مقيم شوروي بود که به ايران برگشتند... سه برادر بودند و هر سه در حزب فعاليت داشتند رحمتالله جزني ابتدا عضو سازمان جوانان بود و بعد عضو حزب شد... به تدريج جذب زندگي مرفه شد و با يک خانم بيوه که از شوهر قبلي يک سازمان بزرگ ورزشي و خانه و باغ بزرگي داشت ازدواج کرد... پس از دستگيري بلافاصله ضعف نشان داد بعد از آزادي به کمک خانمش که از دوران شوهر اولش با دربار ارتباطاتي داشت به تدريج به دربار نزديک شد و ميلياردر شد. بعد از انقلاب مدت کوتاهي در ايران بود و ثروتش را نقد کرد و به اروپا و يا آمريکا رفت...بيژن جزني اصلاً با اينها قابل مقايسه نيست شنيدهام که در زندان او را با پدرش روبهرو کردند و او به صورت پدرش تف انداخت.»(12:355 )

گزارش کيانوري از تمايزات بيژن جزني با پدرش حسين جزني را اسناد ساواک نيز تاييد ميکند. در يکي از بازجوييهاي سازمان اطلاعات و امنيت کشور (ساواک) که در تاريخ 28/2/1346 از يکي از زندانيان نقل شده آمده است: «بين حسين جزني و بيژن جزني بحث بسيار شد بهطوري که پدر و پسر در مقابل هم قرار گرفته بودند و حسين جزني از هيأت حاکمه ايران دفاع مينمود و بيژن تکذيب ميکرد و حسين جزني ميگفت بيستسال از عمرش را بيهوده صرف کرده و راه خلاف رفته و بيژن جزني نظريات پدرش را رد مينمود. حسين به بيژن گفت آيا به هيأت حاکمه ايران اعتماد دارد؟ بيژن پاسخ داد نه و حسين سوال کرد که چه مقدار از پولش را در ايران سرمايهگذاري کرده و بيژن اظهار نمود که در حدود سه ميليون از پولش در مبارکه در گردش است و آنگاه حسين به بيژن گفت پس شما چگونه درحاليکه اطميناني به هيأت حاکمه نداريد خود سرمايهتان را در معرض خطر و نيستي قرار دادهايد. بيژن بدين سوال پاسخ مقتضي نداده است.»(9:161 )

در گزارشي ديگر (که ساواک در تاريخ 8/9/1351 از يک جلسه ديگر شنود کرده، آمده است که: «[پدر بيژن جزني] ضمن صحبت از پسرش انتقاد نمود و اظهار داشت بيژن فردي دگماتيست ميباشد... من به بيژن گفتم در شرايط فعلي تو ميخواهي موجد انقلاب باشي؟ و او را نصيحت کردم و گفتم با جان خود و ديگران بازي نکن تو که در وضع اجتماعي ايران يعني وضعي که به آن انتقاد داري خوب متمتع شدهاي؟ و صاحب موسسه «تبلي فيلم» هستي و ثروتمند شدهاي پس با وضع موجود بساز؛ ولي بيژن در پاسخ مطالبم گفت تو خود را فروختهاي و نسبت به انقلاب و توده‌هاي ايران خيانت کردهاي بنابراين صلاحيت نداري مرا نصيحت کني... مادر، خواهر و حتي خود بيژن و همسرش و بالاخره چندنفر ديگر معتقدند که من در دستگيري بيژن دست داشتهام زيرا اعتقاد دارند که من براي سازمان امنيت کار ميکنم.»(9:204 )

اشاره پدر به زندگي بورژوايي پسر البته درست است. بيژن جزني در سالهاي قبل از زندان به همراه شريکي موسسهاي تبليغاتي داشت که درآمد خوبي را نصيب صاحبانش ميکرد: کانون آگهي پرسپوليس: «اين کانون با... دفتر کوچک تجارتي براي تجار بازار و بر حسب کالايي که داشتند تبليغات ميکرد و اين تبليغات به صورت نقاشي انجام ميگرفت. نقاشيها به عهده بيژن بود و بستن قرارداد و به اصطلاح طرف حسابشدن با مشتري به عهده پرويز يشايايي. موفقيت اقتصادي اين کانون راهگشاي تشکيل موسسه فيلم در اوايل ده‌ه 1340 شد که کار آن پخش فيلمهاي تبليغاتي در ايران بود. اين موسسه به لحاظ اقتصادي بسيار موفق بود و امکانات مالي و زندگي مرفه‌ي براي جزني که مديرعامل آن بود فراهم کرد.»(21:47 )

با اين حساب بيژن جزني يک بورژواي تمامعيار به حساب ميآمد. اکنون فرصتي بود که بر اين بستر خانوادگي و اقتصادي يک موقعيت فرهنگي و تحصيلي نيز افزوده گردد. درباره‌ي تحصيلات بيژن جزني دو روايت وجود دارد. درحاليکه يرواند آبراهاميان او را دانشجوي علوم سياسي خوانده است (15:597) در منابع ديگر از او به عنوان دانشآموخته رشته فلسفه دانشگاه تهران ياد شده است (21:47) اين نقلقول البته صريحتر به نظر ميرسد از جمله در مقدمهاي که ناشر يکي از آثار بيژن جزني (انتشارات مازيار که ناشر مورد اعتماد هواداران بيژن جزني بوده است) بر کتاب او زده، آمده است:«بيژن در سال 42 در رشته فلسفه با عنوان شاگرد اول از دانشگاه تهران فارغالتحصيل شد. رساله او درباره نيروهاي انقلاب مشروطيت ايران يکي از آثار باارزش تحقيقاتي در تاريخ معاصر ايران به شمار ميآيد. پس از آن براي دکتراي فلسفه به تحصيل خود در دانشگاه تهران ادامه داد.»(1:9 )

اين رساله در سال 1388 با تأخيري 47ساله از زمان نگارش (1341) توسط سازمان اتحاد فداييان خلق ايران با نام «انقلاب مشروطيت ايران نيروها و هدفها» منتشر شده است. رساله زير نظر دکتر غلامحسين صديقي جامعهشناس مشهور و مليگرا تهيه شده است که قاعدتاً در دانشکده علوم سياسي تدريس نميکرده و استاد دانشکده فلسفه و علوم تربيتي دانشگاه تهران بوده است و از اين جهت نظر يرواند آبراهاميان نادرست است. اهميت موضوع اما در اين است که بيژن جزني برخلاف بيشتر همفکران خود از تحصيلکردگان علوم انساني بود. عمده‌ي چريکها چه از سازمان فداييان خلق و چه در سازمان مجاهدين خلق دانشآموختگان رشته‌هاي علوم فني و مهندسي بودند اما بيژن جزني از فداييان و مسعود رجوي از مجاهدين در علوم انساني و اجتماعي درس خوانده بودند و جزني بيش از رجوي درسخوانده بود و ظاهراً رسالهاي خواندني زير نظر يکي از بهترين استادان علوم اجتماعي تدارک ديده بود و همين ويژگي به او صفت روشنفکري ميداد.

بيژن جزني در رساله‌ي دکتراي خود از سيدجمالالدين اسدآبادي به عنوان «چهره درخشان نهضت اتحاد اسلام» نام ميبرد.(2:61) و ميرزا رضاي کرماني را که از پيروان سيدجمال بوده است «داراي افکار روشن وطنخواهانه» ميخواند و به اين جمله از بازجويي ميرزا استناد ميکند که: «بايد قطع اصل شجر ظلم را کرد، نه شاخ و برگ را. اين است که به تصورم آمد. اقدام کردم.»(2:63 )

بيژن جزني ضمن آنکه سيدجمالالدين اسدآبادي را ميستايد و از تاثير فکري سيد در مبارزه عليه استعمار و نفوذ خارجي به نيکي ياد ميکند «عقايد او مبني بر اتحاد دول اسلام» را برپايه صحيح نميداند که هيچ نتيجهاي به بار نياورد اما نميتواند ستايش خود را نسبت به سيدجمالالدين اسدآبادي پنهان کند و اين فرضيه ما مبني بر روابط ديالکتيکي روشنفکران ديني و روشنفکران کمونيستي را ثابت ميکند: آميزهاي از تز و آنتيتز که در نهايت به سنتزي به نام انقلاب اسلامي منتهي شد.

بيژن جزني اما قبل از همه همفکران خود در سال 1341 در همين پاياننامه‌ي دوره ليسانس خود در رشته فلسفه عليه مارکسيسم کلاسيک شورش کرده بود. او تقليد انقلاب ايران از انقلاب روسيه را نفي ميکرد: «در روسيه طبقه کارگر اساس انقلاب است و اين طبقه از نظر کمي و کيفي رشد کرده است... در ايران بورژوازي است که عامه را به دنبال روحانيان به جنبش درميآورد.»(2:253) و از اين تفاوت ميان انقلاب اکتبر روسيه و انقلاب مشروطه ايران به اين نتيجه ميرسد که: «حال اگر بگوييم انتخاب روش يک امر جبري و تابع شرايط اقتصادي و اجتماعي است... بدان معني نيست که هزاران نفر کساني که در جنبش شرکت دارند همچون گوسفندان تابع ضرورت تاريخ که جدا از ايشان سير ميکند، هستند. انسانها و عقايد و آراي ايشان آينه‌ي ضرورتهاي اجتماعي و اقتصادي است.»(همان) جزني اين تلقي که «انسان تماشاچي صحنه تحولات اجتماعي» است را رد ميکند و مينويسد: «همين انسان در هر شرايط و مکاني و زماني تصميمي متناسب با آن ميگيرد و عقايد و آراي مطابق آن شرايط دارد... ما حق داريم از معتقدات خود همچون پديدهاي ضروري سخن بگوييم.»(همان )

جزني از آغاز نسبت به ترور احساس دوگانهاي داشت از يکسو مينوشت: «برخلاف نظر کساني که ترور را يک وسيله‌ي قطعي در انقلاب ميدانند اين وسيله نميتواند در پيشبرد انقلاب اثر قابل توجهي بگذارد.»(2:276) و از سوي ديگر نميتوانست از آثار مثبت ترور ناصرالدينشاه و امينالسلطان بگذرد: «جنايات فردي همين افراد بيش از ارزش جانشان براي جامعه تمام ميشود.»(همان) جزني ضمن آنکه مينويسد: «ترور که مقاصد فردي و شخصي را هدف قرار ميدهد نميتواند موجب تغييرات اساسي شود.» اما ميکوشد با ارتقاي آن به مفهوم مقاومت مسلحانه، از به کار بردن سلاح در انقلاب دفاع کند. جزني ضمن نقد محافظه کاري و سازشکاري رهبران سياسي از مبارزه «قاطع و انقلابي» عليه ارتجاع دفاع ميکند اما منظور از آن را فقط قيام مسلحانه نميداند بلکه مبارزه در دوران صلح هم ميتواند قاطع و يا توأم با سازشکاري باشد. هدف اصلي اين مبارزه برملا کردن کساني است که ميخواهند ميان گرگ و ميش صلح برقرار کنند و در نهايت تحليل جزني از مبارزه چنين است: «بلي مقصود مبارزهاي است قاطع، آشتيناپذير و همگاني که قدم به قدم دشمن را به عقب ميراند و سرانجام به قيام مسلحانه چهره درخشان خود را نمايان ميسازد.»(2:272) اين کتاب مهمترين سند عبور بيژن جزني از مشروطه خواه‌ي به انقلابيگري است. اما چگونه اين روشنفکر چريک شد؟

2-   بحران در نهضت ملی ایران: عبور از دکتر محمد مصدق

 بيژن جزني چريک شد؛ چون در جامعهاي شکستخورده به سر ميبرد. او که از دوران نوجواني به عضويت حزب توده درآمده بود در دوران نهضت ملي شدن صنعت نفت با ناکامي‌هاي هر دو تفکر مليگرايي و چپگرايي آشنا شد. اين ناکامي را ميتوان از ميان سطرسطر آثار بيژن جزني که در زندان نوشته شدهاند احساس کرد. بيژن جزني که به سنت حزب توده تعلق خاطر تاريخي داشت از يکسو نميتوانست وابستگي اين حزب به اتحاد جماهير شوروي را بپذيرد و آن را تحت عناويني مانند «تبعيت بيقيد و شرط از سياست شوروي و انحراف از انترناسيوناليزم پرولتري» نقد ميکرد و حرکت آن را به علت تمرکز در «رعايت مصالح شوروي» اشتباه ميخواند (1:19) و از سوي ديگر نهضت ملي ايران به رهبري دکتر محمد مصدق را به ليبراليسم (که معادل محافظهکاري تلقي ميشد) متهم ميکرد.جزني البته دوستدار دکتر محمد مصدق بود و به نوعي ناسيونال - سوسيالسيت بود. يعني برخلاف حزب توده از جمله مارکسيستهايي بود که از مصدق دفاع ميکرد. با وجود اين جزني در نقد مصدق، نقد مشروطيت و اصول ليبرالي آن (مانند حکومت قانون) را مورد توجه قرار ميداد: به نظر او «مصدق در موارد متعددي ميبايست به دشمن امان ندهد و امکان رشد بيشتري به مردم بدهد. پس از سيام تير ميبايست ارتش را تصفيه کند و از روحيه انقلابي مردم براي سرکوبي آنها بهره بگيرد. امراي ارتش برکنار و مرتجعان فعال بازداشت شده و عملياتشان خنثي گردد... احترام مصدق به مشروطيت و قانون اساسي در کندي حرکت جنبش و در جهت مبارزه با ارتجاع داخلي اثر ميگذاشت و به مرتجعين فرصت ميداد که در پشت قانون اساسي پنهان شوند مصدق تا آخرين روز حکومت خود حاضر شد رسما همکاري حزب توده را که تغيير سياست داده بود بپذيرد و به شعار جبهه واحد ضداستعماري به هر نحو که مطابق جنبش بود، جواب مثبت بدهد.»(1:60 )

جزني در نقد مصدق ابايي از آن ندارد که او را به خروج از چارچوب قانون بخواند و حتي از اقدامات خارج از چارچوب قانون مصدق مانند «انتشار سيصد ميليون اسکناس» دفاع کند و «ليبرالهاي محافظ قانون» که «دست در دست دربار و امپرياليزم اين مساله را وسيله مبارزه با او قرار دادند.» (1:59) را تقبيح نکند.

در تحليل نيروهاي سياسي وقت بيژن جزني در اين کتاب (طرح جامعهشناسي و مباني استراتژي جنبش انقلابي خلق ايران و نيز تاريخ سيساله) تکليف خود را با همه‌ي احزاب سياسي ايران روشن ميکند: حزب توده را به سبب وابستگي به اتحاد جماهير شوروي وابسته ميخواند (1:19) حزب ايران را «ليبرال» و «اشرف منش» و «محافظهکار» ميداند (1:61) حزب نيروي سوم (جريان خليل ملکي) را «مارکسيستهاي آمريکايي» نام ميگذارد (1:86) و بازرگان را فرصتطلب و متعصب مذهبي مينامد. چهرهاي که جزني از بازرگان ترسيم ميکند چهره يک اصولگراي مذهبي است. او به سوابق بازرگان در رياست شرکت ملي نفت اشاره ميکند و مينويسد: يکدندگي مذهبي بازرگان ناراحتي کوچکي فراهم کرده بود که به دستور مستقيم مصدق حل شد. مساله بر سر مشروبات الکلي شرکت نفت بود که بازرگان قصد انهدام آن را داشت ولي مصدق از جنبه اقتصادي با اين کار مخالفت ميکرد... در غياب کاشاني هم بازرگان توانست چهره محبوبي براي توده‌ها شود. مادامي که مصدق و فاطمي از نظر سياسي در جلو توده‌ها قرار داشتند ميداني براي افراد نسبتا فرصتطلب و متعصبمذهبي باقي نميماند ولي پس از 28مرداد که... پاي ايستادگي به ميان آمد استواري و تعصب مذهبي بازرگان جاي خود را در بين گروهي از عناصر جبهه ملي باز کرد. (1:63 )

 

3-  گذار به مبارزه مسلحانه/ کاشف مارکسیسم اسلامی

در مقابل نيروهاي ميانهروي مذهبي، بيژن جزني از اولين مارکسيستهايي بود که به نبردهاي راديکال مذهبي توجه جدي نشان داد. اين توجه اعتقادي نبود چون جزني همواره يک مارکسيست باقي ماند اما از نظر روش مبارزه سياسي. بيژن جزني به فداييان اسلام توجه جدي داشت و گرچه از اظهارنظر دربارهي ترور رزمارا به وسيله‌ي آنها خودداري ميکند اما از لحن منفي سخناش درباره‌ي ترور دکتر حسين فاطمي ميتوان استنباط کرد که چندان با ترور رزمآرا مشکل نداشته که از داوري درباره آن خودداري کرده است: «نواب (صفوي) عقايد خود را از اخوانالمسلمين تقليد کرده بود... مهمترين ترور فدائيان اسلام ترور رزمآرا بود که درست در موقع اوجگيري جنبش و در يک موقعيت تاريخي انجام شد و زشتترين آنها سوءقصد به دکتر فاطمي همکار مصدق بود.»(1:63) در واقع جزني ترور رزمآرا را يک موقعيتشناسي تاريخي ميداند اما ترور فاطمي را بيموقع ميداند؛ نکتهاي که البته متاسفانه در همه‌ي مبارزان ملي و مذهبي (مصدق و کاشاني) در آن زمان مرسوم بود چراکه جبهه و نهضت ملي بر شانه‌هاي فداييان اسلام و ترور رزمآرا بالا آمده بود.

جزني همچنين به تجربه حزب ملل اسلامي (به رهبري سيدمحمد کاظم موسوي بجنوردي) توجه داشت و اين حزب را که به نوعي پيشتاز حرکت مسلحانه در فضاي پس از کودتاي 28 مرداد بود، چنين توصيف ميکرد: «تعليمات حزب (ملل اسلامي) مبتني بر تشريح روح واقعي اسلام و انطباق آن با برداشتهايي از مارکسيسزم بود. حزب از متون مارکسيستي بدون ذکر ماخذ مطالبي را در نشريات خود ميگنجانيد. قرآن را نيز با چنين برداشتي تفسير ميکرد و هر جا که به اشکال برميخورد مستقيما از مارکسيزم کمک ميگرفت. از آنجا که حزب هدف خود را به دست گرفتن حکومت تعيين کرده بود، کوشش زيادي در جهت تدوين برنامه دولتي به عمل آورده و در تدوين اين برنامه از قرآن و مارکسيزم کمک گرفته شده بود. نام برنامه اقتصادي حزب را اقتصاد مشاع گذاشته بودند که جانشين اقتصاد سوسياليستي بود. در برنامه دولت حزبي، ديکتاتوري يکحزبي که مبين ديکتاتوري پرولتارياست پيشبيني شده بود.» (1:162 )

بيژن جزني اولين مارکسيستي بود که هوشمندانه ظهور آيتالله خميني را پيشبيني کرده بود و از حرکت 15 خرداد تحليلي واقعبينانه داشت. او حمايتهاي جناحهاي سياسي مشهور به مترقي که داراي تمايلات مذهبي هستند از آيتالله خميني را در تاريخ سيساله مورد اشاره قرار داده و درباره‌ي رهبر آينده انقلاب اسلامي ايران در دهه ي 40 مينويسد: «آيتالله خميني توانست شخصيت ويژهاي از خود نشان دهد. (آيتالله) خميني در حد اعتراض به رفرم دستگاه نماند و ديکتاتوري رژيم و شخص شاه را مورد حمله قرار داد و اين علت اساسي شهرت و محبوبيت او شد. ادامه اين مقاومت که به زندان و تبعيد او منجر گرديد براي (آيتالله) خميني موفقيت ملي ايجاد کرد... جنبش شورشي 15 خرداد در غياب پيشاهنگ توده‌ها ظاهر شد.»(1:142 )

درواقع جزني توفان بزرگي که در راه بود را ميديد. او پس از نقد همه‌ي شخصيتهاي تاريخي (مصدق ـ کاشاني ـ بازرگان و نيز سران حزب توده) به اين نتيجه رسيده بود که آينده از آن آيتالله خميني است.

اما مهمترين تحليل سياسي و اجتماعي بيژن جزني در گذار از مبارزه قانوني به مبارزه نظامي درک و فهم او از تئوري مارکسيسم اسلامي است. در اين باره، جزني مقالهاي کوتاه اما مهم دارد که به نام «مارکسيسم اسلامي يا اسلام مارکسيستي» انتشار يافته است. اهميت اين مقاله در آن است که برخلاف محمدرضا پهلوي و ساواک مارکسيسم اسلامي را نه به عنوان يک اتهام امنيتي که به عنوان يک پديده فکري موردبحث و بررسي قرار ميدهد و گذشته و آينده آن را بررسي ميکند. اين در حالي است که مجاهدين خلق به عنوان مهمترين مصداق مارکسيسم اسلامي سعي ميکردند با اتهام جلوهدادن اين عنوان و تحليل آن به يک ناسزاي سياسي واقعيت تحولات درونسازمان خود را ناديده بگيرند؛ واقعيتي که در صورت تغيير ايدئولوژي سازمان مجاهدين خلق در سال 1354 خود را نشان داد. اما بيژن جزني از همان آغاز رگه‌هاي سوسياليسم را در روشنفکران ديني ديده بود. او از نهضت آزادي شروع ميکرد: نهضت آزادي در درون خود داراي دو جناح بود. يک جناح فاقد تمايلات سوسياليستي بود ولي در عوض تعصب مذهبي و پايداري و پيگيري بيشتري در مقابل با دستگاه داشتند. در راس اين جناح مهدي بازرگان، آيتالله طالقاني، سحابي و ديگران قرار داشتند جناح ديگر روي مذهب و آداب و مراسم آن تعصب کمتري داشت و در عوض افکار و تمايلات سوسياليستي يا شبهسوسياليستي داشت در راس اين جناح رحيم عطايي، رادنيا و عباس سميعي و ديگران قرار داشتند. (1:132 )

اين تيزبيني بيژن جزني در شناخت نهضت آزادي کمتر موردتوجه تاريخنگاران و حتي اعضاي اين حزب سياسي قرار گرفته است تا جايي که نميتوانند ريشه‌ي تحولات بعدي در اين حزب (که به ناروا يکپارچه ليبرال نام گرفته است) را تحليل کنند اما جزني با توجه به شناخت نسبي که از بازرگان داشت دريافته بود که در نهايت چيرگي جناح مذهبي و مبارز نهضت آزادي بر جناح سوسياليستي و محافظهکار آن کار اين تشکيلات را به اختلاف سياسي ميکشاند. او اولين کسي بود که ميان انديشه روشنفکري مذهبي و ظهور اسلام سياسي نسبت برقرار کرد و نشان داد که چگونه ظهور آيتآلله خميني تحولات سياسي آينده ايران را رقم خواهد زد. جزني حتي رويارويي مجاهدين و مجتهدين، روشنفکران مذهبي و روحانيان انقلابي را پيشبيني کرده بود چراکه ميدانست جمع سوسياليسم و اسلام راه به بنبست ميبرد و نه يک ابتکار تازه که تکرار تاريخ است: «تلفيق سوسياليسم و دين در جهان ما امر تازهاي نيست. چندين ده سال پيش با ميدان گرفتن تمايلات سوسياليستي در جامعه‌هاي صنعتي، سوسياليسم مسيحي ظاهر شد. در سالهاي اخير بيشتر جريانهاي سوسياليستي دولتي در کشورهاي عربي، رنگ و تمايل مذهبي داشتهاند. تلفيق اين دو عامل ايدئولوژيک تاکنون بدين نحو بوده است که هدفهاي سوسياليستي يعني دموکراسي اقتصادي و سياسي را با مباني دين خواه مسيحيت خواه اسلام منطبق ميساختند. چنين سوسياليسمي فاقد مباني جامعهشناسي و کليه روشهاي شناخت علمي بود. يعني اين سوسياليسم منکر ماترياليزم تاريخي و ماترياليسم ديالکتيکي بود. مارکسيسم-لنينيسم را نميپذيرفت و با آن دشمني ميورزيد. تحقق سوسياليسم را نيز از طريق رفرم توصيه ميکرد. تا امروز در هيچ کجاي دنيا سوسياليسم مسيحي يا اسلامي نتوانسته است يک جامعه سوسياليستي و حتي يک جامعه دموکراسي نوين به وجود آورد.» (3:3 )

بيژن جزني با يادآوري تاريخ اصلاح ديني در اروپاي مسيحي واکنش احتمالي روحانيت اسلامي را پيشبيني ميکرد: «مذهب پروتستان مقتضيات جامعه سرمايه داري را از همان آغاز ظهور پيشبيني کرده است و کاتوليسيسم با اين که در مقابل اين تجديدنظرطلبي مقاومت کرده، سرانجام خودش نيز در مقابل اين ضرورتها تاب نياورده و به قسمتي از اصلاحات تسليم شده است...» (3:6 )

از نظر جزني ابزار روحانيت شيعه براي مبارزه با تجديدنظرطلبي و حتي برعهده گرفتن بخشي از اصلاحات مذهبي (مانند روحانيت کاتوليک) اصل اجتهاد بود اما نه اجتهاد براي سوسياليسم (آنگونه که روشنفکران مذهبي وقت و مجاهدين خلق پيشبيني ميکردند) بلکه اجتهاد براي سرمايهداري: «اصل بنيادي اجتهاد امکاني بيحد و حصر را براي اتخاذ شيوه‌هاي غيراصيل قرآني يا اسلامي فراهم آورده است. از نظر فلسفي شيعهگري براساس اصالت عقل ارسطويي قرار گرفته... از اصل اجتهاد نه براي مترقي ساختن مذهب بلکه براي هر چه بيشتر به خدمت در آوردن مذهب در امر حکومت در جهت استثمار و انقياد توده‌هاي زحمتکش استفاده کرده است.» (همان) جزني به دقت نشان ميدهد که هدف از اجتهاد روحانيت شيعه نه تلاش براي سوسياليزه کردن دين (که آن زمان تنها صورت مدرنيزاسيون بود) که تشکيل حکومت ديني است.

جزني به عنوان يک مارکسيست فلسفه آموخته به خوبي ميتوانست ريشه‌هاي نزاع سوسياليسم و کاپيتاليسم را به عهد يونان باستان ببرد و نقطه مقابل کمونيسم افلاطوني را در ليبراليسم ارسطويي نشان دهد. و از آن مهمتر او اولين کسي بود که ريشه‌هاي ارسطويي فلسفه اسلامي را مانع جمع اسلام و مارکسيسم اعلام کرد. اين نکته البته بعداً بارها در آثار و آراي مجاهدين خلق و ديگر روشنفکران مذهبي چپگرا آمده است اما حق کشف آن انصافاً با بيژن جزني است. بيژن جزني ريشه‌هاي روشنفکرانه مارکسيسم اسلامي را به خوبي نشان ميداد و تلاشهاي آنان براي اصلاح دين را چنين خلاصه ميکرد:

«الف- مردود شناختن مباني و مفاهيم عادي و پيشپاافتادهاي که توده و عوام از قرآن ادراک ميکنند و تفسير آيات و محتواي قرآن به صورت فلسفي و با کمک گرفتن از مکتبهاي فلسفي متافيزيکي. به اين ترتيب زبان قرآن کاملا زبان تمثيلي ميشود... ب- تابوها يعني محرمات اسلام و مقدسات اين دين و به خصوص مذهب شيعه با توسل به علوم توجيه ميشود ج- کوشش ميشود آياتي از قرآن بيرون آورده شود که با تمايلات اجتماعي عصر ما انطباق داده شود.»(همان )

جزني اما اين تلاشها را در جذب مردم مسلمان ناموفق ميدانست: «عليرغم اين کوششهاي روشنفکرانه بايد دانست که توده مذهبي از اين تفسيرها و تعبيرها به دور است توده مذهبي اسلام و شيعه اثنيعشري، دستگاه [...] مذهبي را قبول دارد و کوششهاي اين اصلاحطلبان تاکنون در محيط بسيار کوچکي محدود مانده است... اين کوششها قادر نيست در سطح جامعه، مذهب را نو و اصلاح کند.»(همان )

و در نهايت به درستي پيشبيني ميکند: «اين جماعت روشنفکر،محکوم به دنبالهروي از نحوه تلقي مذهبي عوام بوده و ناچارند سيادت مراجع مذهبي مورد احترام توده‌ها را در کليه مسائل مذهبي بپذيرند.»(همان )

بيژن جزني در تحليل خود به آنجا ميرسد که روشنفکران مذهبي را به يک انتخاب فرا ميخواند: «مذهبيهاي مارکسيست در شناخت جامعه معاصر و تعيين نيروها و اتکاي درست به آنها دچار اشتباهند و انقلاب و پيروزي نيز حاکميت زحمتکشان وظيفه کارگر را به خطر انداخته مانع پيروزي انقلاب خواهند شد مگر آنکه قدم به قدم... تاکتيکهاي خود را تصحيح کرده و از جريان سالم انقلاب پيروي کنند و سرانجام در جانبگيري از مارکسيسم يا اسلام با قاطعيت انقلابي عمل کنند و نحوه تلقي خود را به طور اصولي و اساسي تصحيح کنند.»(همان، ص 12 )

اين دعوت البته از سوي مجاهدين خلق در عمل پاسخ گرفت و در سال 1354 (6 ماه پس از تيرباران بيژن جزني) بيانيه تغيير ايدئولوژي آنان از اسلام به مارکسيسم منتشر شد. اما حتي در اينجا نيز بيژن جزني از آنان جلوتر بود. او رندانه نابودي مجاهدين خلق را پيشبيني کرده بود: «شيشه عمر مذهبيها در دست مراجع عالي مذهبي قرار ميگيرد و هر جا که انقلاب با مصالح آنان مطابقت نکند اين شيشه را بر زمين خواهند زد. چه زماني اين مراجع مرتجع و حداقل محافظهکار اين شمشير داموکلس را فرود خواهند آورد؟ آيا چنانچه مذهبيهاي مارکسيست تکفير شوند، توده‌ها از پي آنها خواهند آمد؟... از هماکنون وحشت تکفير در سيماي سازمان مجاهدين خلق ديده ميشود.»(همان، ص 15 )

از مجاهدين فراتر جزني شکست روشنفکران مذهبي را نيز در آينه ديده بود: «مذهب متجدد شده مذهبيهاي مارکسيست در توده‌ها نفوذ ندارد و توده‌ها [...] را از حيث مرجعيت، سنديت مذهبي محافل [...] محافظهکار را معتبر ميشناسد نه روشنفکران تجددطلب در مذهب را.

آنچه سبب شد جزني به چنين روشنبينياي برسد درک درست او از حرکت 15 خرداد بود. او معتقد بود: «(آيتالله) خميني به سرعت از گمنامي به شهرت رسيد و همدردي توده‌ها را برانگيخت زيرا صراحتا با حکومت مخالفت ورزيده بود. مردم در پانزده خرداد نه به خاطر دين بلکه به خاطر حفظ و تامين حقوق خود به ميدان آمدند. [...] در واقع خلأ رهبري سياسي به (آيتالله) خميني و گروه‌هاي مذهبي امکان داد که از فرصت استفاده کنند و رهبري جريان را به دست گيرند.»(همان، ص 14 )

واقعيت اين است که نميتوان روشن کرد که نظريهپردازان فداييان خلق تا چه اندازهاي در اتخاذ استراتژي مبارزه مسلحانه از مارکسيسم الهام گرفته اند و تا چه اندازه تحت تاثير اصولگرايي مذهبي بودهاند. بيژن جزني ضمن ارجاعات مکرري که به فداييان اسلام و نيز حزب ملل اسلامي داده در توجه به حرکت 15 خرداد 1342 نيز به نوعي پيشتاز بوده است و مهمتر از آن نوعي رشک و نگراني نسبت به آن داشته است. او اهمال حزب توده و مارکسيستهاي کلاسيک و فقدان حزب کارگر را در پيروزي امام خميني موثر ميداند و در تاريخ سيساله سياسي از 15 خرداد برخلاف چپهاي ديگر به عنوان يک جنبش (نه شورش) ياد ميکند (1:142) جزني مينويسد: «طبقه کارگر به خصوص کارگران صنعتي در غياب پيشاهنگ خود از درک عميق جريان غافل مانده و رفرمي که به دست بورژوازي کمپرادور در شرف تکوين بود آنان را نسبت به حرکات روحانيون و فتنه‌هاي بازاري و مذهبي بدبين ساخته بود فقط آگاهي سياسي زير نظر رهبري يک پيشاهنگ آگاه و انقلابي ميتوانست طبقه کارگر را به حرکت فعال و تعيينکننده در چنين جنبشي بکشاند» (1:143) او آشکارا از اينکه «جنبش شورشي 15 خرداد در غياب پيشاهنگ توده‌ها ظاهر شده» ناراحت است و از «نبود يک رهبري شايسته» گلهمند است. همين عوامل سبب ميشود ضمن آنکه مارکسيسم اسلامي را يک تناقض بداند با آن از موضع تاکتيکي و احتياطي برخورد کند: «داشتن شناخت کامل از جانب فعالين و عناصر مبارز کمونيست به اين معني نيست مصالح تاکتيکي جنبش را فراموش کرده و در سطح جامعه و توده‌ها در شرايط حاضر دست  به تبليغ و مبارزه ايدئولوژيک بر ضد مذهبيون مارکسيست بزنيم.» (3:3 )

جزني ارزش سياسي مارکسيسم اسلامي را قدر ميدانست چراکه: «در کشورهاي اسلامي و به خصوص عرب اغلب سوسياليسم و ناسيوناليسم رنگي از اسلام نيز دارد. در نتيجه از سوسياليسم اسلامي و از ناسيوناليسم عربي (ايراني) به صورت يک ايدئولوژي التقاطي استفاده شده است. مارکسيسم اسلامي به عنوان يک ايدئولوژي ترکيبي پديدهاي تازه است که هنوز به صورت منظم و مدرن درنيامده است... مارکسيسم اسلامي پديدهاي نوظهور است... ما سعي ميکنيم با اين پديده تماس ابتدايي برقرار کنيم.»(3:8 )

برخلاف مجاهدين خلق که در پي اصلاح مذهبي بودند فداييان خلق طبق استراتژي بيژن جزني کوشش ميکردند با مذهب برخوردي محتاطانه داشته باشند: «ما کوشش خواهيم کرد احساسات مذهبي توده را جريحهدار نکنيم به عبارت ديگر در مبارزه با مذهب دچار چپروي نشويم و کار فردا را در برنامه [امروز] خود قرار نخواهيم داد. ما حتي به احساسات مذهبي توده احترام ميگذاريم و به آن به کلي بياعتنا نخواهيم بود و بيآنکه به راستي ضروري هم باشد دست به تظاهر ضدمذهبي نخواهيم زد.»(3:15 )

فداييان و مجاهدين به عنوان نمادي از روشنفکران چپ و روشنفکران مذهبي در اين «تماس ابتدايي» از يکديگر تاثير ميگرفتند. حرکت 15خرداد به بيژن جزني نشان داده بود چگونه امکان دارد دشمن مارکسيسم از روش آن استفاده کند و توده‌ها را به سوي خود جلب کند. پيشتازي فداييان اسلام در ترور مقدس نيز به آنها ياد داده بود که شرايط براي مبارزه مسلحانه آماده است. و گردهمايي مذهبي ديگر نيز بر پيدايش فکر مبارزه مسلحانه اثري روشن گذاشتند تا جايي که سيدمحمد کاظم موسوي بجنوردي رهبر حزب ملل اسلامي ميگويد: «بيژن جزني به من ميگفت ما تحتتأثير روش مسلحانه شما بوديم تجربه شما را مطالعه ميکرديم و از کارهاي شما درس ميگرفتيم» (11:146) در چنين شرايطي بود که بيژن جزني با گذار از حزب توده، با عبور از جبهه ملي و در تقابل با اصولگرايان مسلمان به درس گرفتن از آن پرداخت. او که منتقد اسلام مارکسيستي بود خود در دام مارکسيسم اسلامي افتاد.

بيژن جزني چريک ميشود:

4-  مبارزه مسلحانه از تجربه تا تئوری: چریک در مقام سارق بانک

بيژن جزني پس از چند بار بازداشتهاي کوتاهمدت سرانجام به علت تلاش براي سرقت از يک بانک دستگير شد. انگيزه او البته تبهکارانه و فردگرايانه نبود: «او معتقد بود که مبارزه مسلحانه شامل تدارک مسلحانه آن نيز ميباشد و بنابراين نميتوان براي شروع مبارزه مسلحانه به پروسه کند تدارکاتي آن از طريق مسالمتآميز قانع شد و به انتظار نشست. از اين رو نقشه مصادره پول از بانک تعاوني توزيع طرح شد و شناساييهاي لازم به عمل آمد. گروه در صدد رفع ساير نيازمنديهاي مربوط به اجراي اين برنامه در زمينه سلاح و غيره بود که بيژن همراه رفيق سورکي در حالي که اسلحهاي با خود داشتند توسط پليس دستگير شد.» (1:9 )

جزني البته پيش از اين درگيري مدتها بود که حلقهاي انتقادي نسبت به حزب توده تشکيل داده بود و تز مبارزه مسلحانه نيز از درون آن گروه برآمده بود:«جوانان پرشور و انقلابي که در حزب توده (سازمان جوانان حزب توده) فعاليت ميکردند پس از اين رويدادها (کودتاي 28 مرداد) و بسته شدن راه‌هاي مسالمتآميز سياسي افرادي نظير عباس سورکي، عبدالحسين مدرسي، ناصر آقايان، بيژن جزني،حسين نعمتي، مهدي شهيدي و... گروهي تحت عنوان گروه رزمآوران حزب توده را تشکيل و در جلسات خود عملکرد گذشته حزب توده و شوروي را نقادي ميکردند.» (چهار: 9 )

حرکات اين گروه کوچک در سال 1346 منجر به بازداشت بيژن جزني شد اما جزني تا مدتها اتهام مبارزه مسلحانه را نپذيرفت: «نامبرده در تاريخ 19/10/46 دستگير و تحت بازجويي قرار گرفته بود تا تاريخ 17/11/46 کمترين اطلاعي از فعاليت خود و ساير همکارانش در اختيار مامورين تحقيق قرار نداده...» (9:123 )

سرانجام با اعتراف يکي از دستگيرشدگان جزني هم مجبور شد پرده از عقايد کمونيستي/ تروريستي خود بردارد و حتي به تلاشهاي عملي خود براي مبارزه مسلحانه اشاره کند. اين بازجوييها نشان ميدهد بيژن جزني نهتنها يک نظريه پرداز بلکه يک چريک بوده است، درواقع هر آنچه از او به عنوان نظريهپردازي سياسي انتشار يافته است به دوران زنداني شدناش برميگردد نه دوران پيش از آن و زندان نقطه شروع نظريهپردازي او بود نه پايان آن. جزني در زندان سعي کرد مبارزه مسلحانه را آنگونه که خود و حلقه ناکامان پيراموناش به صورت ناقص و ناتمام انجام داده بود، تئوريزه کند. او ابتدا از نقش دو دايياش منصور و ناصر کلانتري در گرايش به مارکسيسم ميگويد. بيژن توسط دايي ديگرش منوچهر کلانتري عضو سازمان جوانان حزب توده شد و حلقهاي که بدان اشاره رفت (رزمآوران حزب توده) را تشکيل داد. در بازجوييها، بيژن گزارش گرايش به حرکت مسلحانه را چنين بيان ميکند: «بحث بر سر اين بود که آيا ميتوان با روش قهرآميز مقاصد انقلابي را پيش برد و اصولا چه تعبير و تفسيري از اين قهرآميز ميشود و به اصطلاح در شرايط ايران چه طرح و برنامهاي بايد پيش گرفته شود.»(همان: 126 )

ظاهرا پاسخ گروه جزني به پرسش از مبارزه مسلحانه مثبت بود. اما مبارزه مسلحانه هزينه داشت و اين هزينه از طريق دستبرد به بانکها تامين ميشود. بيژن جزني در مورد دستبرد به بانکها و موسسات مالي و اقتصادي چنين مينويسد: «اين فکر وجود داشت که براي تدارک پول بايد بانک يا منبعي از اين نوع مورد دستبرد قرار گيرد و اين جزو تدارکات ابتدايي محسوب ميشود زيرا بدون چنين پولي قادر به خريد اسلحه و جمعآوري افراد و به کار گماشتن آنها براي تدارک منطقهشناسي و غيره نبودند و به اصطلاح براي جمع کردن عده قابل توجهي که بتوانند در آينده طرح جنگهاي پارتيزاني را پياده کنند احتياج به پول گزافي تصور ميشد که خواهد بود.» (همان: 132) طرح اوليه از دايي بيژن جزني بود: «طرحي را که کلانتري در پي آن بود و چند ماه گويا روي آن کار کرده بود مربوط به اتومبيلهاي حامل پول بانک صادرات بود که پول جمعآوري ميکند و پول پخش ميکند اما پس از مدتي شايد با رفتن خود او طرح دنبال نشد.»(همان، ص 133) با کنار رفتن کلانتري از حلقه، بيژن خود دست به تحقيقات ميزند: طرح جديد «طرح سرقت بانک تعاوني و توزيع شعبه قصابخانه بود که طبق تحقيقات و تعقيباتي که شده بود در روزهاي جمعه يک سرويس فوقالعاده داشت...» (همان) بيژن جزني حتي وارد عمليات هم شده بود: «براي تعيين تعداد افراد کارمند داخل بانک در سرويس شبانه به من و افراد من يعني کاردان و ديگران وظايفي داده شد که من خودم يک بار شب به ديدن منطقه رفتم.» (همان) و ابعاد خشونت در اين عمليات را هم پيشبيني کرده بود: «قرار شد که حداکثر کوشش بشود که بدون سر و صدا و تلفات و ناراحتي سرقت انجام شود و از اسلحه براي ترساندن استفاده شود... قرار بود پس از ورود اکيپ عمليات به بانک دست کارمندان را از پشت ببندد... قرار شد که براي جلوگيري از داد و فرياد بعدي آنها يا در حين عمليات يک دستمال در دهان هر کدام پس از بستن دست گذاشته شود... گذاشتن دستمال همان طور که متذکر شدم بعد از جلسه سه نفري (سورکي، جزني،سرمدي) پيش من و مشعوف مطرح شد.» (همان، ص 134) اين بازجويي البته تنها سند دست داشتن بيژن جزني در عمليات نيست. بعدا ناشر معتمد آثار او به اين موضوع (سرقت از بانک) اشاره کرده است (1:9) و فداييان بارها به بانکها دستبرد زدند. مساله مهمتر اما اينکه بيژن جزني در توضيح باورهاي گروه مارکسيستي خود به نکتهاي کليدي اشاره ميکند که از نگاه تاريخنگاريهاي مارکسيستي و گرايشهاي بعدي سازمان فدايي با اهميت است: «اين افراد به طور کلي تمايل مارکسيستي داشتند و بعضي تمايل چيني داشتند... کميته منکر استفاده از تمام روشها و امکانات نبود يعني از سطحيترين امکانات گرفته تا فعاليتهاي سياسي علني و نيمه علني را تاييد ميکرد و اساسا قائل بود که پيروزي در شرايط ايران از راه قهرآميز ميسر است...» (همان، ص 137 و 139) درواقع ميتوان گفت که مائويسم بيش از لنينيسم در تروريسم گروه بيژن جزني و ديگر فداييان نقش داشته است (به اين موضوع در ادامه خواهيم پرداخت) در هر صورت بيژن جزني بازداشت و محاکمه شد و به 15 سال زندان به علت اقدامات تروريستي محکوم شد. از اينجا بود که او به يک اسطوره بدل ميشود.

 

5- بیژن جزنی در زندان: شکلگیری یک اسطوره یا اتوریته

بيژن جزني در سال 1346 بازداشت شد و در سال 1354 در زندان به قتل رسيد. اين دورهي هشت ساله‌ي زندان از بيژن جزني اسطورهاي ساخت که اکنون خدشهناپذير به نظر ميرسد اما واقعيت اين است که آنچه جزني را به يک اسطوره بدل کرد نه آثارش در زندان و نه حتي دوران طولاني حبساش که نحوه مرگ و قتل او در زندان است. بيژن جزني را معمولاً با آنتونيوگرامشي نظريه پرداز مهم حزب کمونيست ايتاليا مقايسه ميکنند که دورهاي طولاني از حبس را در زندان سپري کرد و عمده‌ي آثارش را در زندان نوشت. از اين جهت بيژن جزني شبيه اوست اما نکته مهم اينجاست که اگر بيژن جزني سه سال ديگر زنده ميماند و با پيروزي انقلاب اسلامي زودتر از پايان دوره حبساش آزاد ميشد در برابر مبارزه مسلحانه چه موضعي داشت؟ مواضع جزني در برابر آزاديهاي سياسي چه بود و چه نوع حکومتي مطلوبش بود؟ آيا اين مواضع به اسطورهزدايي بيشتر از او منجر نميشد؟

براي فهم اين موضوع خوب است به تجربه‌هاي مستقيم يکي از زندانيان سياسي و روشنفکران چپ يعني فرج سرکوهي اشاره کنيم که اتفاقاً در آتشفشاندن بر سر تيتر و تئوري «روشنفکران تروريست» نقش مهمي داشته است. فرج سرکوهي در سال 1345 به مدت سه ماه و در سال 1346 به مدت يکسال و در سال 1350 به مدت 15 سال به زندان محکوم شد. گرايش سياسي او مارکسيستي و نزديک به چريکهاي فدايي خلق بوده است. فرج سرکوهي به علت تحصيل در دانشگاه تبريز به جريان صمد بهرنگي ـ بهروز دهقاني نزديکتر بود که با چپ سنتي (حزب توده) فاصله داشت و بعداً هسته تبريز چريکهاي فدايي خلق از همين جريان برخاست. او زندگي بيژن جزني را در زندان چنين توصيف ميکند: «آقاي بيژن جزني هم بود که جزوه‌هاي سياسي مينوشت. تحليل هاي قالبي و باب روز. جزوهاي هم دارد به نام تاريخ سي ساله. روايتي نامستند و سراپا اتهام عليه اين و آن. بي هيچ سند و مدرک و مرجعي؛ شفاهيات بي مأخذ و گاه مندرآوردي. نوعي تاريخ نويسي استاليني براي تسويه حساب هاي سياسي و تشکيلاتي و حتا شخصي. در دانشگاه تهران فلسفه خوانده بود. نقاشي هم ميکرد. اما براي آقاي جزني فرهنگ همه چيز بود در رديف تبليغات عوام پسند براي اين يا آن برنامه سياسي. در نوشته‌هايش از اتحاد عليه ديکتاتوري تلفيق کار نظامي و سياسي اهميت دادن به کار سياسي و تشکيلاتي در ميان مردم مي گويد و از نظاميگري و يکجانبه نگري چريکها انتقاد مي کند اما بينش او در اين همه در همان محدوده‌ي گفتمان قالبي و سطحي و کليشه اي حزب توده و مارکسيسم روسي مانده است... رهبران سازمانها و اتوريته زندان و ازجمله آقاي بيژن جزني بيشتر به کميته‌هاي حزبي شباهت مي بردند تا روشنفکران اهل انديشه ورزي و چون و چرا  فرصت و امکان ايشان نيز اندک بود. فضاي زندان را چنان ساخته بودند که هرچه را که در قالبهاي تنگ انسان نمي گنجيد با انگ هايي چون فرهنگ خرده بورژوازي، افکار ارتجاعي ليبرالي[...] فرهنگ منحط سرمايه داري و... و... و... تحقير ميکردند. (19 و 13:18 )

اين البته روايت فرج سرکوهي متاخر از بيژن جزني است چراکه احتمالاً او نيز خود چون ديگر روشنفکران چپ، ليبراليسم را يک دشنام سياسي ميدانست و اکنون در مقام يک قرباني سياسي و روزنامه نگار ادبي به اهميت ليبراليسم در بسط آزادي هاي سياسي پي برده است.(گرچه به ليبرالها فحش ميدهد) اما فرج سرکوهي به ياد ميآورد که جزني نه تنها منتقد نوليبراليسم که مخالف نومارکسيسم هم بوده است:

«وقتي اتوريته‌ي بسياري از زندانيان غيرتودهاي آقاي بيژن جزني در گفته‌ها و نوشته‌هاي خود بزرگان نظري چپ جديد آن روزگار متفکراني چون پول سوئيزي و بتلهايم و هربرت مارکوزه و را به تحقير مارکسيست هاي آمريکايي لقب ميداد، تکليف آثار بزرگ ادبي و فلسفي که هيچ تکليف ما در برشت هم معلوم بود، تنها مادر دنيا، همان مادر گورکي بود و بس.»(همان، ص 20 )

فرج سرکوهي البته در مقابل بيژن جزني از ديگر فداييان خلق دفاع ميکند و آنان را (که خود به ايشان تعلقخاطر دارد) ميستايد اما حتي فدايي بودن جزني را رد ميکند: «فداييان تا سال 60 بر جامعه روشنفکري و بر ادبيات و هنر ايران (و البته به جامعه ايران) بيشترين تيترها را گذاشتند و در سالهاي انقلاب بانفوذترين نيروهاي موثر بر کانون نويسندگان ايران بودند. برخي از بنيانگذاران و اعضاي اوليه سازمان چون امير پرويز پويان عليرضا نابدل بهروز دهقاني، مناف فلکي روشنفکران فعال و خلاق در عرصه ادبيات هم بودند... پس از ضربه 50 قتل رهبراني چون پويان و مسعود احمدزاده و عليرضا نابدل و چنگيز قبادي و بچه‌هاي فدايي در زندان بيسر بودند متفکرها و بالاييها را زده بودند نسل بعدي که پس از (سال)50 به سازمان و مبارزه پيوست فرصت خواندن و تأمل در رشد فکري نيافته بود... هر دو نسل در زندان به کسي احتياج داشتند با تجربهاي بيشتر از جوانان 20 تا 25سالهاي که استبداد فرصت مطالعه و تجربه و آگاهي را از آنان دريغ کرده بود کسي که چيزکي هم بنويسد در جدلهاي ايدئولوژيک و سياسي هم خبره باشد سابقهاي درخشان در مبارزه و مقاومت هم داشته باشد شجاع هم باشد و رزمنده؛ از تئوريهاي مارکسيست هم چيزهايي به گوشاش خورده باشد... در آقاي بيژني جزني اينها جمع بود. موقعشناس هم بود و زرنگ. سوار شد بر موج. دوروبريهاي او در زندان بودند که پس از آزادي از زندان، سازمان درهم پاشيده و ضربهخورده فدايي را در سالهاي 56 به بعد جمعوجو و البته ـبا همان شيوه‌هاي استالين ـ قبضه کردند. حتي تاريخچه سازمان فدايي مقلوب شد تا رهبري او را بر سازماني که عضو آن نبود مشروعيت بخشند.»(همان، ص 212 )

آيا بيژن جزني فدايي نبود؟ گزارشهاي تاريخي سخن فرج سرکوهي را دستکم به آن اغراقي که او ميگويد تاييد نميکند. درست است که گروه جزني قبل از تشکيل رسمي سازمان چريکهاي فدايي خلق لو رفته بود اما بيژن جزني از زندان با سران سازمان روابط تشکيلاتي داشت و همين روابط تشکيلاتي منجر به اعدام غيرقانوني و قتل زودهنگام او شد. پرويز ثابتي مدعي است: «جزني از زندان حتي براي حميد اشرف که عملا رهبري سازمان را به عهده داشت دستورالعمل صادر کرده بود از کشور خارج شود ولي حميد اشرف آن را به تعويق انداخته بود که مدارک آن از يکي از خانه‌هاي امن به دست آمده بود.» (10:258 )

حميد اشرف رهبر عملياتي چريکهاي فدايي خلق بود که در فقدان بيژن جزني، امير پرويز پويان و مسعود احمدزاده عمليات هاي اين سازمان را رهبري ميکرد. در زندان اما قدرت مطلق با بيژن جزني بود و حتي اگر پرويز ثابتي دروغ گفته باشد، تصور ساواک اين بود که نويسنده زنده و نظريه پرداز اصلي فداييان که به عمليات آنان معنا و مفهوم ميبخشد بيژن جزني است و به همين سبب در صدد حذف بيژن جزني برآمدهاند واقعيت اين است که بيژن جزني در زندان رهبر کمون کمونيستهاي غيرتودهاي بود. ثابتي معتقد است: «جزني در زندان رهبري سازمان چريکهاي فدايي خلق را بر عهده گرفته و خود را پدرخوانده اين سازمان ميدانست و از زندان تعليمات و دستورالعمل صادر ميکرد و دستور قتل ميداد». معاون امنيتي ساواک البته برنامهريزي براي قتل بيژن جزني را تکذيب ميکند: «ما با داشتن ماموراني از خود زندانيان به اندازه کافي در اين زمينه سند و مدرک داشتيم و ميتوانستيم پرونده او را به دادرسي ارتش احاله کنيم تا در دادگاه به جرم رهبري گروه تروريستي و صدور دستور قتل محاکمه و اعدام شود و نيازي هم به صحنهسازي نباشد.»(10:257 )

اما حتي اگر به اسناد و مدارک ساواک هم بسنده کنيم به سختي ميتوانيم مرگ بيژن جزني در اثر فرار را باور کنيم. گزارش پزشکي قانوني حاکي است که بيژن جزني در اثر اثبات «گلوله در جمجمه و آسيب مغزي در اثر درگيري با مأمورين در موقع فرار از زندان» درگذشته است. (9:214) گزارش ارتشبد نصيري رئيس ساواک به اداره دادرسي نيروهاي مسلح شاهنشاهي در تاريخ 7/2/1354 عليرغم شباهت با ادعاي ثابتي زمينه‌هاي قتل جزني را بهتر نشان ميدهد: «تعداد 50 نفر از زندانيان ضدامنيتي که از گردانندگان تشکيلاتي [کمونهاي متحد] بودند به بازداشتگاه اوين و تعداد ديگري نيز به بازداشتگاه کميته مشترک ضدخرابکاري منتقل گرديدند تا در زمينه چگونگي فعاليتهاي آنان در داخل زندان مورد تحقيق قرار گيرند.در تاريخ 28/1/54 تعدادي از زندانيان موصوف در بازداشتگاه اوين با تهيه طرح قبلي مبادرت به اعتصاب غذا و اغتشاش و نافرماني از دستورات نگهبان نموده که به منظور خاتمه دادن به اقدامات ماجراجويانه آنها به مسوولين بازداشتگاه مذکور اعلام شد که عناصر اصلي اينگونه اقدامات را جهت انجام تحقيقات به بازداشتگاه‌هاي مختلف منتقل تا در سلولهاي انفرادي نگهداري شوند و نتوانند به کارهاي خلاف دست بزنند. به همين علت تعداد يازده نفر از زندانيان ضدامنيتي که از عناصر اصلي تظاهرات و اعتصابات فوق بودند در حالي که دستهاي آنها از جلو بسته و در داخل اتوبوس مخصوص حامل زندانيان قرار داشتند از بازداشتگاه اوين حرکت و اتومبيل ديگري نيز با مامورين غيرمسلح داخل اتومبيل را مضروب و سپس راننده را مجبور به توقف نموده و بدون اطلاع از اين که اتومبيل ديگري آنها را محافظت ميکند از اتومبيل پياده و در داخل خيابان متواري ميشوند در اين هنگام مامورين محافظ که متوجه جريان شده بودند آنها را محاصره و چون افراد مذکور به اخطار و تذکرات مامورين توجهي نکردند به ناچار به سوي آنها تيراندازي و در نتيجه 9 نفر از آنان به اسامي: بيژن جزني... مشعوف کلانتري... عزيز سرمدي... حسن ضياءظريفي... محمد چوپانزاده... احمد خليل... عباس سورکي... کاظم ذوالانوار... مصطفي جوان خوشدل... مورد اصابت گلوله مامورين واقع و شش نفر از آنان در محل و سه نفر ديگر در راه اعزام به بيمارستان فوت نمودند. (53 ـ 9:50 )

اين روايت را سالها بعد پرويز ثابتي هم تکرار کرد: «پس از اينکه محمدتقي شهرام و سعادتي از زندان ساري و ربابه عباسزاده (اشرف دهقاني) از زندان قصر فرار کردند بيژن جزني و دوستان وي در صدد برآمدند با فرار از زندان از خود قهرمانسازي کنند. آنها در زندان قصر بسيار به موقعيت نزديک شده بودند و در لحظه آخر مامورين شهرباني توانسته بودند که نقشه آنها را خنثي کنند جزني در زندان قم نيز براي فرار تلاش کرده و موفق نشده بود... مامورين قصد داشتهاند تعدادي از زندانيان را از زندان اوين به زندان ديگري منتقل کنند و در حوالي بزرگراه شاهنشاهي زندانيان که در يک VAN قرار گرفته و کاميوني از سربازان پشت سر آنها حرکت ميکرده با بريدن دستبند از VAN خارج شده لذا مامورين همراه به طرف آنها تيراندازي و 9 نفر از زندانيان کشته و مامور همراه راننده نيز تير خورده و زخمي شده است.»(10:256 )

در گزارشهاي ساواک يک نکته وجود دارد که در منابع تاريخي ديگر هم آمده است: ارتشبد نصيري به نقشه فرار قبلي فداييان در 6/1/1348 در زندان قصر اشاره ميکند. اين خبر را سيدمحمدکاظم موسويبجنوردي رهبر حزب ملل اسلامي و از سران همان اعتصاب غذاي بزرگ زندان قصر هم تاييد ميکند که گروه جزني در همان آغاز بازداشت قصد فرار از زندان داشتند: «پس از مدتي زنداني بودن [گروه جزني] برنامه و نقشه فرار را طراحي کردند. همانطور که توضيح دادم ما قبلا مساله فرار از زندان را بررسي کرده و به اين نتيجه رسيده بوديم که اين کار در زندان قصر ممکن نيست. گروه جزني در اين مورد با ما مشورت نکردند با ابتکار خودشان و به تنهايي نقشه فرار را طراحي و چند نفر به آن اقدام کردند. ولي خود جزني همراه آنها نبود.» (11:165 )

بيژن جزني البته نقشه فرار از زندان را به شيوهاي ديگر در نظر داشت و آن درخواست آزادي بود. آزادي او البته نه براي دوري از مبارزه بلکه به تحليل پرويز ثابتي براي فريبدادن ساواک بود: رحمت جزني عموي بيژن را که شوهرخواهر مهندس اصفيا بود و بعد از 28 مرداد از طريق مقاطعهکاري با دستگاه‌هاي دولتي ثروت هنگفتي را به دست آورده بود يک بار در منزل مورخ الدوله سپهر ملاقات کرده بودم. در اين ملاقات رحمت جزني بحثي درباره بيژن کرد ولي پس از خروج او مورخالدوله سپهر به من گفت که رحمت جزني ميخواست درباره بيژن با شما صحبت کند ولي ظاهرا از اين کار منصرف شده بود. (10:246 )

پرويز ثابتي حتي يکبار به ديدن بيژن جزني رفته بود: در سال 1347 بود که محاکمه بيژن جزني پايان يافته بود و به زندان قصر منتقل شده بود بازجوي سابق او گزارش داد که جزني ميگويد مطالب مهمي دارد که حاضر است با يکي از مقامات رده‌هاي بالاتر ساواک مطرح کند. ما به جاي اينکه او را به ساواک و يا زندان اوين بياوريم ترتيبي داديم که من به اتفاق بازجوي سابق او وي را در دفتر رئيس زندان قصر ملاقات کنيم... مطالب مهم او اين بود که به اين نتيجه رسيده است که کارهاي گذشته او اشتباه بوده و ميخواهد به زندگي خانوادگي بپردازد و ما اجازه بدهيم که او آزاد شود و قول ميدهد ديگر به فعاليت سياسي نپردازد. براي ما روشن بود که او صداقت ندارد و اين ترفند تازهاي براي آزاد شدن است. (همان )

آنچه از اين گزارشها اما برميآيد نهتنها نقش ساواک در مرگ بيژن جزني که جدال ساواک و فداييان در خشونت متقابل بوده است. درواقع بيژن جزني هزينه تروريسم فداييان خلق را در بيرون از زندان ميداد که البته بدون شک خود در برانگيختن آنان چه به صورت رساله‌هاي هيجاني و چه به صورت ارتباطات تشکيلاتي موثر بوده است. در همين زمينه بجنوردي ميگويد: «معلوم شد که چريکها يک ژنرال آمريکايي را کشتهاند و اينها هم به تلافي آن، هشت نفر (؟ 9 نفر) را اعدام کردند... يادم ميآيد آيتالله انواري در سوگ اين فاجعه يک عباي رشتي داشت آن را از شدت تاثر روي سرش ميکشيد و در گوشه اتاق مينشست و حرفي نميزد... اينکه زنداني سياسي را بدون محاکمه چه مسلمان و چه غيرمسلمان ببرند و اعدام کنند براي ما بسيار ناگوار بود... رئيس زندان اوين براي زندانيها صحبت کرده و گفته که هر کسي را شما در بيرون بکشيد ما هم شما را از همين پنجره‌ها آويزان ميکنيم و به دار ميکشيم.»(11:222 )

واقعيت اين است که بيژن جزني بسيار زودهنگام بازداشت شد. در همان سالهايي که او در حبس بود گروهي از همفکرانش سنگبناي تشکيلاتي سازمان چريکهاي فدايي خلق را گذاشتند که دو نظريه پرداز اصلي آن يعني مسعود احمدزاده و اميد پرويز پويان با انشعاب از ملي گرايان به تئوريسازي براي مبارزه مسلحانه ميپرداختند: آنان از بيژن جزني جلوتر بودند و جزني احتمالا ميخواست به آنان ملحق شود.

 

گفتار دوم: سازمانیابی روشنفکران تروریست

 

1- دو یار خراسانی؛ نظریه پردازان ایرانی مبارزه مسلحانه

در غياب بيژن جزني دو جوان مشهدي بنيانگذار و نظريه پرداز مبارزه مسلحانه در ايران شدند: مسعود احمدزاده فرزند طاهر احمدزاده از روشنفکران ملي ـ مذهبي خراسان و اميرپرويز پويان که هر دو در سال 1325 در مشهد به دنيا آمدند و در سال 1350 در تهران مردند. مسعود احمدزاده اعدام شد و اميرپرويز پويان که در خانه تيمي محاصره شده بود خودکشي کرد. شکنجه‌ها بر مسعود احمدزاده به حدي بود که يک حقوقدان فرانسوي به نام نوري آلبا از آن روايتي دردناک منتشر کرده و در اسطورهشدن احمدزاده نقش کليدي داشته است. احمدزاده در دانشگاه تهران رياضيات خوانده بود و پويان دانشجوي دانشگاه ملي (بهشتي) بود. اين دو فدايي هر يک رساله‌هايي نوشتند که در شکلگيري سازمان چريکهاي فدايي خلق نقش کليدي داشتند: محور هر دو رساله اين بود که چرا توده‌ها قيام نميکنند؟! مسعود احمدزاده رساله‌ي «مبارزه مسلحانه هم استراتژي، هم تاکتيک» را در تابستان سال 1349 نوشت. از همان سرآغاز اين رساله نفوذ مائوئيسم در آراي فداييان به چشم ميخورد. احمدزاده يکي از ضرورتهاي نگارش اين رساله را «اقبالي وسيع و چشمگير از جانب روشنفکران انقلابي به مارکسيسم ـ لنينيسم که حالا با نام انديشه‌هاي رفيق مائو عجين شده است» ميداند و آنگاه مساله اصلي را طرح ميکند: فرض مسعود احمدزاده مانند همه مارکسيست ها اين بوده است که توده مردم بايد از وظيفه تاريخي خود آگاه شود اما همزمان اين مساله او را رنج ميداد که پس چرا توده خاموش است؟ فداييان به جاي رجوع به مارکس سعي ميکردند با رساله‌هاي رژي دبره (مارکسيست فرانسوي که بعداً از او سخن خواهيم گفت) به پرسش خود پاسخ دهند: «توده چگونه ميتواند بر قدرت تاريخي خود واقف شود؟... پيشرو تنها با توسل به حادترين شکل عمل انقلابي يعني عمل مسلحانه و خدشهدار کردن آن سد عظيم ميتواند آن مبارزهاي را که در تاريخ جريان دارد به توده‌ها بنماياند. يعني بايد نشان داد که مبارزه واقعا آغاز شده و پيشرفت آن به حمايت و شرکت فعالانه توده‌ها نياز دارد. (نقل به معني از رژي دبره)» (4:36 )

مسعود احمدزاده البته ميدانست که اين بي صبري انقلابي با مارکسيسم سنتي سازگار نيست: «در همينجاست که عدهاي فريادشان بلند ميشود: اين جوانان بيحوصله، ماجراجو، چپرو که شکيبايي آن را ندارند که توده‌ها براي مبارزه مسلحانه آماده شوند که سازمان پيشروي پرولتاريا (... البته در يک جريان صرفا سياسي) توده‌ها را براي مبارزه مسلحانه آماده کنند شکيبايي آن را ندارند که توده‌هاي ستمکش و استثمارشونده به عدم امکان زندگي به طرز سابق پي ببرند و تغيير آن را مطالبه کنند و استثمارکنندگان نتوانند ديگر به طرز سابق زندگي کنند و حکومت نمايند (لنين، چپروي...)... ايشان مبارزه با پليس سياسي يا قوه قهريه را با کار سياسي يا مبارزه سياسي و فعاليت پيگير سياسي اشتباه گرفته اند.» (4:36 )

اما آنچه از لنين به ياري او ميآمد نظريه طبقه پيشرو بود: «وظيفه پيشرو چيست؟... وظيفهاي که تاريخ بر عهده رزمندگان پيشرو انقلاب نهاده است اين است که از طريق عمل آگاهانه انقلابي و ايجاد ارتباط با توده‌ها در حقيقت نقبي به قدرت تاريخي توده بزنند و آنچه را که تعيينکننده سرنوشت نبرد است وسيعا به ميدان مبارزه واقعي و تعيينکننده بکشانند

مسعود احمدزاده در شرايطي رساله خود را مينوشت که نهتنها حزب توده و جبهه ملي که حتي روشنفکران چپ مستقل هم از مبارزه مسلحانه حمايت نميکردند پس حتي عليه آنها نيز قيام ميکند:

«ما چه کار بايد بکنيم... جنبش کمونيستي... چگونه ميتواند خود را از گنداب محيط روشنفکري که اساساً در آن گرفتار است بيرون بکشد و با توده‌ها ارتباط عميق برقرار کند؟» (4:53 )

اينجاست که نظريهاي از رژي دبره به ياري مسعود احمدزاده ميآيد: «تنها موتور کوچک مسلح است که ميتواند موتور بزرگ توده‌ها را به حرف درآورد» (همان) اما اگر مبارزه مسلحانه به خشونت منتهي شود چه بايد کرد؟ اگر توده‌ها آماده همراهي با روشنفکران انقلابي و چريکها نبودند چه بايد کرد؟ پاسخ مسعود احمدزاده اميدوارانه است: «در آغاز خونريزي و دردي که عمليات پيشرو مسلح براي توده‌ها عرضه ميکند تروري که رژيم به راه مياندازد ممکن است يک موضعگيري منفعل در ميان توده‌هايي که با عمليات چريکي از نزديک تماس دارند ايجاد کند اما همين که پيشرو مسلح پا گرفت و توانست ضربه‌هايي چه سياسي و چه نظامي چه مادي و چه معنوي به دشمن وارد کند راه مبارزه به تدريج براي توده‌ها روشن ميشود.(4:45) اما نگراني اصلي احمدزاده همان نگراني بيژن جزني از حرکت 15 خرداد و قدرتگرفتن رقيبان فداييان يعني مارکسيستهاي اسلامي است:  «امروز بيم آن ميرود که بيعملي مارکسيست-لنينيستها رهبري مبارزه ضدامپرياليستي خلق را به دست خرده بورژوازي بسپارد.» (4:57 )

اميرپرويز پويان مقاله‌ي خود: «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا» را در سال 1350 نوشته است. او مقالهاش را با تحليل اقتصادي زمينه‌هاي مبارزه مسلحانه شروع ميکند:

«بهرهکشي به بيشرمانهترين شکل خود جريان دارد. کارگران عملا از هر گونه تامين اجتماعي بيبهرهاند. نيروي کارشان درست همان قدر خريده ميشود که براي حفظ کميت مناسبي براي حجم مورد نياز توليد لازم است. آنها در قرن هجدهم به سر ميبرند و فقط اين امتياز را دارند که از سلطه پليس قرن بيستم نيز برخوردارند. اگر ما ستمي را که ميکشند با کلمات بيان ميکنيم آنها اين ستم را با پوست و گوشت خود لمس ميکنند اگر ما رنج آنها را مينويسيم آنها اين رنج را خود به طور مدام تجربه ميکنند.» (5 )

امير پرويز پويان با خشمي قابل درک از ناآگاهي مردم به تحقير سبک زندگي آنها ميپردازد: «با اين همه آن را تحمل ميکنند صبورانه ميپذيرند و با پناه بردن به تفريحات خردهبورژوايي سعي ميکنند بار اين رنج را سبک سازند. چرا؟» و آنگاه به روانشناسي ضرورت مبارزه مسلحانه ميپردازد: «علتهاي متعدد آن (انفعال مردم) را ميتوان در يک چيز خلاصه کرد: زيرا نيروي دشمن خود را مطلق و ناتواني خود را براي رهايي از سلطه دشمن نيز مطلق ميپندارد. چگونه ميتوان با ضعف مطلق در برابر نبردي مطلق در انديشه رهايي بود؟ رابطه با پرولتاريا که هدفش کشاندن اين طبقه به شرکت در مبارزه سياسي است چرا از راه تغيير اين محاسبه جز از طريق خدشهدار کردن اين دو مطلق در ذهن آنها نميتواند برقرار شود. پس ناگزير تحت شرايط موجود شرايطي که در آن هيچگونه امکان دموکراتيکي براي تماس، ايجاد آگاهي سياسي و سازمان دادن طبقه کارگر وجود ندارد روشنفکر پرولتاريا بايد از طريق قدرت انقلابي با توده طبقه خويش تماس بگيرد

نظريه‌ي «دو مطلق» را فداييان يکي از شاهکارهاي تئوريک امير پرويز پويان ميدانند. آنان ميکوشند چون روانشناساني حاذق به روانکاوي جامعهاي بيمار بپردازند که خواب است و بايد بيدارش کنند.

فداييان در اينجا چونان اصولگرايان مذهبي ظاهر ميشوند و ميکوشند جامعه را از شر فرهنگ غرب نجات دهند. امير پرويز پويان رسالت چريک فدايي خلق يا روشنفکر انقلابي را آن ميداند که: پرولتاريا را از فرهنگ مسلط جدا کنيم، سموم خردهبورژوايي را از انديشه و زندگي او بزداييم و با پايان بخشيدن به ازخودبيگانگي او نسبت به بينش طبقاتياش او را براي مبارزه رهاييبخش به سلاح ايدئولوژيک مجهز سازيم.»(همان )

پويان حتي از آثار امنيتي و استبدادي مبارزه مسلحانه هم ابا ندارد و نقش آن در خشنتر شدن ديکتاتوري حاکم را ميستايد: «اعمال قدرت انقلابي، سلطه پليس را خشونتبارتر ميکند اما افزايش نميدهد. اين سلطه از آنچه اکنون هست، بيشتر نميشود... تنها ماهيت آن عريان ميشود. نقاب خود را به تمامي از چهره برميدارند و درندهخويي خود را که اکنون به سبب فقدان يک حرکت تند انقلابي عوامفريبانه بزک کرده است به همه خلق نشان ميدهد.»(همان )

روشن است که نظريهپردازان فدايي در پي راديکاليزهکردن جامعه و دولت بودند و ابايي از تشديد خشونت نداشتند. آنها ميخواستند با تحريک جامعه از طريق خرابکاريهاي شهري (به شرحي که خواهد آمد) و نيز ترور و تخريب دولت را به خشونت بيشتر وادارند چراکه معتقد بودند اين خشونت بيشتر خشم ملت را برخواهد انگيخت و وقوع انقلاب کمونيستي نزديکتر خواهد شد. فداييان در اين ميان نقش بنزين روي آتش را داشتند. اما آنان اين تئوريها را از چه کساني آموخته بودند؟

 

2-  نئومارکسیسم: تجدیدنظرطلبی مسلحانه در مارکسیسم

مارکسيسم حتي اگر بپذيريم همان چيزي است که کارل مارکس گفته است، تئوري تکامل تاريخ است. مارکس معتقد است صورتبنديهاي اقتصادي زندگي بشر او را از کمون اوليه تا کمون نهايي (که همه‌ي افراد بشر با هم بهصورت اشتراکي و با لغو حق مالکيت خصوصي زندگي ميکنند) دستکم چهار مرحله را طي ميکند: «اول ـ بردهداري دوم ـ زمينداري (فئوداليسم) سوم ـ سرمايهداري (کاپيتاليسم) (تجاري و صنعتي) و چهارم ـ سوسياليسم. مارکس و مارکسيسم گذار از هر يک از اين مراحل به مرحله بعدي را گرچه جبري ميداند اما زورکي نميشمارد. گذار از هر مرحله به مرحله بعدي محصول تحولات اقتصادي و خودآگاهي طبقاتي است که البته روشنفکران ميتوانند در آگاهي طبقات اجتماعي نسبت به رسالت تاريخي خود نقش مهمي ايفا کنند. آنان ميتوانند با وعظ و خطابه زمينداران را بر بردهداران و سرمايهداران را بر زمينداران و پرولتاريا را بر بورژوازي بشورانند اما تا زماني که خودآگاهي طبقاتي و تحول اقتصادي شکل نگيرد تلاش روشنفکران بيحاصل و شايد مضر باشد. ولاديمير لنين به تئوري کارل مارکس نکتهاي افزود: نقش روشنفکران انقلابي در ايجاد حزب طبقه کارگر... اينگونه بود که لنين در جامعهاي عقبمانده مانند روسيه که هنوز از عصر زمينداري و فئوداليسم خارج نشده بود، کوس سوسياليسم زد و مارکسيسم را به «مارکسيسم ـ لنينيسم» بدل کرد چون خود ميدانست که مارکس جامعه روسيه را آماده سوسياليسم نميدانست و به بريتانيا اميد بسته بود... اما حتي لنين نيز از مبارزه مسلحانه براي برانگيختن توده‌ها دفاع نميکرد و به شرحي که خواهد آمد مخالف جدي مبارزه مسلحانه بود. اين مائو بود که با ترويج مارکسيسم روستايي کوشيد مارکسيسم تازهاي ايجاد کند. همان ايدئولوژي خشن و غيرانسانياي که راهنماي فداييان خلق بود. مائو براي آنکه جامعه‌ي عقبمانده چين را از عصر ارباب ـ رعيتي به دوره‌ي کمونيستي پرتاب کند، در جامعهاي که 70 درصد مردم آن شهروند نبودند و روستانشين بودند مبارزه مسلحانه را ابزار تکامل تاريخ قرار داد. البته مائو نيز معتقد بود: «اين تئوري... که به اصطلاح ميگويد اسلحه همه چيز را تعيين ميکند... سطحي، يکجانبه و ذهني است. نظر ما با اين نظر تفاوت دارد... ما نهتنها اسلحه را که خلق را نيز در نظر ميگيريم. اسلحه در جنگ عامل مهمي است ولي تعيينکننده نيست عامل تعيينکننده پيشروي خلق است.» (مائو تسه دون: سه مرحله جنگ فرسايشي 7:19 )

تئوري معيوب مائو (که استالين آن را مارکسيسم غارنشين ميناميد) را لين پيائو دستيار مستبد او (کاسب انقلاب فرهنگي چين) توسعه داد:

«تئوري مائو درباره ايجاد پايگاه‌هاي انقلابي روستايي و محاصره‌ي شهرها به وسيله‌ي مناطق روستايي براي مبارزات انقلابي کنوني تمام خلقهاي ستمديده عليه امپرياليسم و نوکرانش به خصوص در آسيا، آفريقا و آمريکاي لاتين از اهميت فراواني برخوردار است... اگر آمريکاي شمالي و اروپاي غربي شهرهاي دنيا باشند آن وقت آسيا، آفريقا و آمريکاي لاتين مناطق روستايي دنيا خواهند بود.» (لين پيائو: محاصره‌ي شهرهاي دنيا. همان، صص 24-23 )

نظريهچينيها درباره‌ي مارکسيسم بلافاصله به بنبست خورد. ظهور ليوشائوچي و دنگ شيائوپينگ و شکست دو برنامه‌ي بزرگ مائوتسه دون يعني حرکت بزرگ به پيش (برنامه اقتصادي) و انقلاب فرهنگي (برنامه سياسي) سبب شد چينيها چند گام به عقب بردارند و به سوسياليسم بازار روي آورند اما در اين ميان چون هميشه که عقبماندهترين تفکرات غربي به ايران صادر ميشود مفهوم تازهاي در ايران باب شد که برگرفته از زبان و ادبيات اسپانيولي و تجربه آمريکاي لاتين بود. فيدل کاسترو ـکه در ابتدا مارکسيست نبود و سرانجام هم معلوم نشد که مارکسيست است يا نه؟! ـ به دستياري ارنستو چهگوارا، تئوري مائو را در آمريکاي لاتين پياده کردند: «محاصره شهرها از طريق روستاها...» نام اين نبرد را جنگ گريلايي گذاشتند. گفتهاند که اين اصطلاح را اولينبار مارکس و انگلس در سال 1850 در توضيح جنگهاي داخلي اسپانيا به کار بردهاند. GUFRR به معناي جنگ است و گريلا در زبان اسپانيايي به معني جنگهاي کوچک و محدود شناخته ميشود. برخي البته جنگهاي گريلايي را به يونان باستان رساندهاند اما احتمالا نظريهپردازان چريکهاي فدايي خلق ايران در فهم جنگهاي پارتيزاني متوجه کاستروئيسم شدند و از طريق چهگوارا با مبارزه مسلحانه آشنا شدند. نهضتي که مُد روز بود. آنان از قول ارنستو چهگوارا ميآموختند که هدف عمليات گريلايي: به دست گرفتن قدرت است: «عمليات گريلايي صرفا عملياتي انفعالي نبوده بلکه آميزهاي از دفاع و حمله است و از همان لحظهاي که به وجود ميآيد هدف نهايي آن به دست آوردن قدرت است.» (ارنستو چهگوارا: جنگ گريلايي يک روش به نقل از همان، ص 30 )

گاه حتي نظريات پويان / احمدزاده با آراي چهگوارا مشابهتي شگرف مييافت: «ديکتاتوري مداوما کوشش دارد که بدون استفاده علني از زور حکومت کند. وادار کردن ديکتاتوري به اينکه واقعيت خود يعني جنبه حقيقي خشن طبقات ارتجاعي خود را بروز دهد به برداشتن ماسک از چهره او کمک کرده مبارزه را به اندازهاي تشديد ميکند که ديگر راه بازگشتي وجود نخواهد داشت. نبردهاي خلق بايد ديکتاتوري را وادار کند که موضع خود را... روشن نمايد.» (همان )

چهگوارا و کاسترو اما براي انتقال نظرات خود به مسعود احمدزاده و امير پرويز پويان نياز به واسطه‌هايي روشنفکرتر داشتند. رژي دبره روشنفکر فرانسوي فارغالتحصيل اکول نورمال و دانشجوي لويي آلتوسر نماد اين روشنفکران بود. روشنفکري انقلابي متعلق به سنت چپ نو و منتقد چپ سنتي که در سال 1961 به کوبا رفت، در سال 1967 در بوليوي دستگير شد و يک سال بعد آزاد شد. رژي دبره در سال 1967 براساس تجربيات خود رساله‌ي «انقلاب در انقلاب» را نوشت که مسعود احمدزاده در رساله‌ي «مبارزه مسلحانه هم استراتژي هم تاکتيک» مستقيما به آن ارجاع داده است. رژي دبره جديترين مدافع تجديدنظرطلبي فيدل کاسترو و کاستروئيسم است: «فيدل کاسترو اخيرا گفت من به بدعتگذاري متهم شدهام. گفته شده است که من در اردوگاه مارکسيسم-لنينيسم بدعتگذاري کردهام... آنها بدون اينکه درکي از نقش حزب داشته باشند ما را سرزنش کرده، بدعتگذاران اردوگاه مارکسيسم-لنينيسم ميدانند... فيدل کاسترو چه ميگويد که باعث ميشود او را بدعتگذار ذهني و يا خردهبورژوا بشناسند؟» (رژي دبره: گريلا، پيشتاز سياسي به نقل از همان، ص 41 )

رژي دبره به جاي فيدل کاسترو پاسخ ميدهد: «کاسترو عقيده دارد اين مردم و انقلابيون هستند که بدون حزب انقلاب را در آمريکاي لاتين به انجام ميرساند. وي صريحا ميگويد که بدون پيشتاز انقلابي وجود نخواهد داشت و اينکه اين پيشتاز لزوما حزب مارکسيست-لنينيست نيست و اينکه اين حق و وظيفه آنها که ميخواهند انقلاب به راه بيندازند است که براي خود پيشتازي مستقل از اين احزاب به وجود آورند.»(همان، ص 42 )

و در پاسخ خود نظريه متمايز بودن تروريسم از مارکسيسم را طرح ميکند: «هر جا که مبارزه مسلحانه دستور روز است رابطه‌ي نزديکي بين بيولوژي و ايدئولوژي وجود دارد... مبارزه مسلحانه منطق خاص خود را دارد که تئوري درباره‌ي آن چيزي نميداند.»(همان، ص 47 )

دبره بدين ترتيب براي مبارزه مسلحانه منطق خاص خود را طراحي ميکند و کارگزار آن را هم چنين معرفي ميکند: «نيروي سياسي و نظامي از هم جدا نيستند بلکه تماميت ارگانيک واحدي را تشکيل ميدهند که شامل ارتش خلق و هسته مرکزي آن ارتش گريلاست. حزب پيشتاز ميتواند به شکل کانون گريلا وجود داشته باشد. نيروهاي گريلايي در واقع حالت جنيني حزب است.»(همان، ص 51)

روشن است که بنيان نظريه نيروي پيشتاز در تفکر فداييان خلق مستقيما نه از کارل مارکس که از رژي دبره گرفته شده است اما آراي ديگر نظريهپردازان مبارزه مسلحانه ماهيت آن را روشنتر ميکند. يکي از آنها يک تروريست برزيلي بود: کارلوس ماريگلا (1969-1911)... يکي از اعضاي برجسته حزب کمونيست برزيل بود. در سال 1967 از آن انشعاب کرد و يک سازمان تروريستي به نام عمليات آزاديبخش ملي ALN به وجود آورد. وي ضمن آنکه در تئوري اهميت يکساني براي جنگ گريلايي روستايي و شهري قائل بود در عمل فعاليت خود را منحصرا روي تروريسم شهري متمرکز نمود. جزوه کوچک وي که در ژوئن سال 1969 چاپ شد، در خيلي از کشورها راهنمايي براي تروريستها بود. اهميت ماريگلا در آن است که او برخلاف کاسترو ـ که شهر را مدفن گريلا ميداند ـ از تروريسم شهري دفاع ميکرد و آن را مظهر گريلا ميدانست: «گريلا کسي است که مسلحانه با ديکتاتوري نظامي ميجنگد و براي اين کار از قواعد جنگ منظم پيروي نميکند و انقلابي سياسي و ميهنپرست غيوري است که براي آزاد کردن کشورش پيکار ميکند.» (کارلوس ماري گلا: جنگ و گريز شهري به نقل از همان، ص 66 )

ماريگلا برخلاف منتقدان «تئوري روشنفکري» تروريست آن را نه ناسزا که افتخاري ميدانست و ميان تروريست و تبهکار به فاصله باور داشت: «گريلاي شهري اساسا با تبهکار فرق دارد. تبهکار به خاطر نفع شخصي است که دست به عمل ميزند و بدون هيچ تمييزي بين استثمارکننده و استثمارشونده به ديگران حمله ميکند و به همين علت است که غالبا مردم عادي نيز قرباني حملات وي ميشوند در حالي که گريلاي شهري هدفي سياسي را دنبال کرده و فقط به دولت، سرمايهداران بزرگ و امپرياليستهاي خارجي به خصوص کارگزاران آمريکاي شمالي حمله ميکنند.» (همان، ص 67 )

در مقاله‌ي مشهور ماريگلا اهداف تروريسم بسيار صريح و روشن است: براندازي و تخريب نه فقط دولت بلکه جامعه: «گريلاي شهري دشمن سرسخت دولت است... وظيفه عمده‌ي گريلاي شهري منحرف کردن، فرسودن و تضعيف نيروي نظاميان، ديکتاتوري نظامي و نيروهاي ضدشورشي و نيز حمله کردن و تخريب املاک و داراييهاي آمريکاي شمالي، مديران خارجي و شهروندان (برزيلي). سطح بالاي گريلاي شهري از تلاش و تخريب سيستم اجتماعي، سياسي و اقتصادي کنوني (برزيل) پروايي ندارد زيرا هدف او ياري و همکاري با گريلاي روستايي در ايجاد يک ساختمان سياسي و اجتماعي کاملا جديد و انقلابي است که در آن مردم مسلح قدرت را در دست داشته باشند.» (همان )

او اهداف چريکها را چنين روشن بيان ميکند: «مبارزه مسلحانه گريلاي شهري به طرف دو هدف اساسي جهت ميگيرد: الف. از بين بردن روسا و معاونين نيروهاي مسلح و پليس ب. سلب مالکيت منابع دولت، سرمايهداران بزرگ، زمينداران عمده و امپرياليستها. سلب مالکيتهاي کوچک براي بقاي گريلاهاي شهري و سلب مالکيتهاي بزرگ براي نگهداري خود انقلاب و تامين هزينه‌هاي آن (ضروري است)... سرقت بانکها به وسيله گريلاهاي شهري (اهميت دارد) (همان، ص 70 )

درواقع اگر مصداق برزيل را از اين مقاله برداريم هيچ تفاوتي با فداييان خلق ايران نميکند چنانکه چريک برزيلي کارنامه چريکها را چنين افتخارآميز توضيح ميدهد: «اعدام انقلابي، انفجار،تصاحب اسلحه،مهمات و مواد منفجره، حمله به بانکها و زندانها و غيره (همه) به اندازه کفايت (چندان) متعدد و عظيم بوده است که ديگر در مورد هدفهاي واقعي و اصلي انقلابيها ترديدي باقي نماند.» (همان، ص 72 )

ماريگلا البته به همان اندازه که چريکها را ستايش ميکند آنان را از خطا بر حذر ميدارد. از نظر او «هفت خطاي بزرگ گريلاي شهري (عبارتند از ):

1- بي تجربگي 2- خودستايي 3- خودبيني 4- مبالغه درباره توانايي 5- اقدام شتابزده 6- اقدام به حمله در زماني که دشمن بياندازه خشمگين است 7-عمل بدون طرح و نقشه قبلي و فيالبداه‌ه» (همان ص 76 ـ 74) و اين همان هفت خطايي بود که چريکهاي فدايي خلق ايران انجام دادند. ماريگلا در چهارم نوامبر 1969 در يک عمليات کمين پليس برزيل کشته شد در حاليکه فداييان خلق نهتنها آراي مارکس که حتي آراي او را به درستي نخوانده بودند و مرتکب خطاهايي که او پيشبيني کرده بود، شدند.

گفتار سوم: فاجعه روشنفکران تروریست

کارلوس ماريگلا پيشبيني کرده بود که در اثر مبارزه چريکي: «وضعيت سياسي کشور به وضعيت نظامي تبديل ميشود.  هر روز بيش از پيش گناه و مسووليت خطاها و خشونتها را به گردن گوريلها [قواي ارتجاعي ضدشورشي و ضدانقلابي/ نقطه مقابل گريلاها/ م] مياندازد در حالي که مشکلات زندگي مردم طاقتفرساتر ميشود.»(همان، ص 77 )

او نيز مانند همه تروريستها دشمن دموکراسي بود: «گريلاي شهري در حالي که با تمام وجود به دلقکبازي انتخابات و راهحل سياسي آنچناني که اين همه براي فرصتطلبان جاذبه دارد ميتازد بايد خشنتر و مهاجمتر شود و بيوقفه به خرابکاري، تروريسم، حمله، آدمربايي، اعدامهاي انقلابي و غيره اقدام کند.»(همان، ص 78 )

 

1- سیاهکل؛ حماسه یا فاجعه؟

چريکهاي فدايي خلق ايران به اين توصيه‌ها توجه داشتند اما بيگمان فاجعهاي به نام سياهکل در برزيل شناخته شده نبود! فاجعهاي که محصول همان اشتباهاتي بود که ماريگلا پيشبيني کرده بود سياهکل در تاريخ معاصر به عنوان نقطه عزيمت جنبش چريکي ايران شناخته ميشود. علت انتخاب سياهکل (منطقهاي نيمهروستايي/ نيمهشهري در استان گيلان) براي تدارک قيام مسلحانه روشن بود. جنگهاي گريلايي در همهجاي دنيا در چنين مناطقي آغاز ميشود و قبل از چهگوارا اين ميرزاکوچکخان جنگلي بود که در گيلان پرچم مبارزه مسلحانه را برپا و جمهوري ايجاد کرده بود. تفاوت فداييان خلق با نهضت جنگل اما در اين بود که نهضت جنگل براي رهايي ايران از نفوذ خارجي ميجنگيد و در واقع قيام رهاييبخش ملي داشت و عليه حکومت مرکزي عمل نميکرد اما گروه جزني-ظريفي که به گروه جنگل معروف بودند عليه حکومت داخلي ميجنگيدند که به هر حال غيرقانوني تلقي نميشد و در مجامع جهاني داراي کرسي قانوني ايران بود. چريکها فکر ميکردند با راهاندازي بمب کوچک، بمب بزرگ هم منفجر ميشود. اما چنين نشد. توده‌ي مردم نهتنها آگاه نشدند بلکه از رژيم حمايت کردند! ماجرا از اينجا شروع شد که: «اواسط ديماه 1349 با دستگير شدن يکي از هواداران سازمان فدايي در روستاي سياهکل به وسيله ژاندارمها... برنامه (تدارکات براي مبارزه مسلحانه) به هم خورد. چريکها از ترس اينکه ماموران ژاندارمري با شکنجه فرد دستگير شده اطلاعات مهمتري به دست آورند تصميم گرفتند با حمله به پاسگاه ژاندارمري همکار خود را آزاد کنند.» (15:601 )

يکي از شاهدان عيني (پزشک بيمارستان لاهيجان) داستان را به صورت دردناکتري براي BBC روايت ميکند: «شامگاه نوزدهم بهمنماه 1349 در سياهکل از بخشهاي تابعه شهرستان لاهيجان گروه کوچکي از چريکها به پاسگاه ژاندارمري سياهکل حمله کردند و پس از خلع سلاح پرسنل پايگاه با غنيمت گرفتن يک مينيبوس به سوي کوه‌هاي اطراف حرکت کردند... اعضاي گروه با مشقت و سختي بسيار خودشان را به ناحيهاي به نام گمل رساندند و به خانه يکي از روستاييان پناه بردند... در اتاق با ساکنان خانه دربارهي اوضاع زندگي و ديگر مسائل صحبت ميکردند و شام ميخوردند در اين ميان فردي به کولهپشتي آنها شک کرده و آن را باز و جستوجو ميکند و اسلحه‌ها و نارنجکهاي درونش را مييابد. از سوي ديگر در بيشتر دهات آن منطقه دولت به کدخداها و ديگر عوامل خود دستور داده بود که موظف هستند هر حرکت مشکوکي را فورا گزارش کنند لذا خبر حضورشان را بلافاصله به سپاهي دانش منطقه دادند ضمن اينکه خودشان هم تصميم گرفتند تا هنگام صرف شام روي چريکها بيفتند و آنها را با طناب ببندند و تحويل ماموراني که سر خواهند رسيد بدهند. اين کار در يک چشم به هم زدن انجام شد و اعضاي خانواده حتي با فرو کردن سيخ به بدن چريکها... مقاومتشان را در هم شکسته و آنها را به ماموران تحويل دادند

تقريباً همه‌ي منابع تاريخي ماجراي سياهکل را همينگونه تعريف کردهاند: يک عمليات زودهنگام که بر فداييان خلق تحميل شد درحاليکه آنها هيچ برنامهاي براي آن نداشتند! به همين علت هنگامي که با واکنش سرد و حتي همراهي مردم با حکومت مواجه شدند، تعجب کردند. اما برخورد فداييان با سياهکل چه بود؟ از فاجعه يک حماسه ساختند! آنان نميتوانستند عملياتي که به منزله اعلام موجوديت سازمانشان بود را يک شکست بنامند. تا جايي که يرواند آبراهاميان مورخ چپگرا به صراحت مينويسد: «اگرچه اين رويداد يک شکست نظامي مفتضحانه بود (اما) سازمان فدايي آن را پيروزي تبليغاتي بزرگي قلمداد کرد» (15:601 )

مازيار بهروز ديگر تاريخنگار چپگرا هم مينويسد: «جريان سياهکل به يک معنا با شکست مواجه شد يعني تمام اعضاي گروه دستگير و اکثراً کشته شدند اما از جهتي هم با موفقيت همراه شد بدينمعنا که نشانگر آغاز حرکتي تازه و قهرآميز عليه رژيم شاه بود.» (14:106 )

 

2-  حاکمیت تز بیژن جزنی بر سازمان فدایی: ناامید از خلق، پناه به روشنفکران

مهمترين شکست واقعه سياهکل عدم همراهي توده مردم با چريکهاي پيشتاز بود. نهتنها مردم محلي خود در دستگيري فداييان نقش و بلکه ماجراي سياهکل تنها به مدد نفوذ ادبي و هنري و رسانهاي فداييان و روشنفکران حامي آنان زنده مانده است. در واقع سياهکل نمادي از دستگاه پروپاگاندا و دماگوژي کمونيستي است که خلق شد تا اعلام موجوديت فداييان خلق ايران از اتحاد دو گروه احمدزاده ـ پويان از يکسو و گروه جزني ـ ظريفي از ديگر سو، شکوهمند باشد. شکست سياهکل نشان داد که چريکها بيش از آنکه به خلق متکي باشند به روشنفکران متکي هستند تا جايي که ميتوان آنان را چريکهاي فدايي روشنفکري خواند. بديهي است که در چنين شرايطي رهبري يک روشنفکر انقلابي بر سازمان نظامي ضرورت مييابد. برخلاف ادعاي فرج سرکوهي در غياب احمدزاده ـ پويان اين بيژن جزني بود که رهبر تئوريک سازمان ولو در زندان شناخته ميشد. يرواند آبراهاميان معتقد است «هرچند جزني سازمان فدايي را عملاً سازماندهي نکرد، پايهگذار فکري آن قلمداد ميشود (15:589) رهبر پراتيک سازمان نيز حميد اشرف بود که ظاهراً چريکي ورزيده بود که محمدرضا شاه آرزوي بازداشت او را داشت. آرزوي شاه در ارديبهشت 1355 محقق شد و ساواک در هجوم به يک خانه تيمي فداييان خلق حميد اشرف را هم کُشت. بدين ترتيب بود که گفتهاند: «بين سالهاي 1355 تا 1357 خط جزني در سازمان رسماً پذيرفته شده بود» (14:121) و «رد تزهاي احمدزاده و پذيرش تزهاي جزني... رسماً در نشريه فداييان (به نام نبرد خلق در سال 1355 منتشر شد» (همان: 125) اما تفاوت تزهاي بيژن جزني و تزهاي مسعود احمدزاده چه بود؟

«جزني شعار »سرنگونباد ديکتاتوري شاه و حاميان امپرياليستش» را به عنوان جانشيني براي شعار فداييان پيشنهاد ميکرد. شعار فداييان که از تجربه ويتنام و تزهاي احمدزاده برگرفته شده بود چنين بود: «سرنگون باد امپرياليسم و سگهاي زنجيرياش.» (همان، ص 111 )

در واقع بيژن جزني مبارزه با استبداد داخلي را مقدم بر مبارزه با استعمار خارجي ميدانست و رژيم شاه را در مجموع يک ديکتاتور خوداتکا تلقي ميکرد اما مسعود احمدزاده معتقد بود اگر بتوان امپرياليسم را سرنگون کرد سگهاي زنجيرياش ازجمله ديکتاتوري پهلوي هم سرنگون ميشوند. اين اختلاف ديدگاه از سابقه تودهاي جزني و سابقه ناسيوناليستي مسعود احمدزاده نيز نشأت ميگرفت: احمدزاده ـپويان به جنگ رهاييبخش ملي اعتقاد داشتند و ايران را در وضعيت يک مستعمره آمريکا (همچون ويتنام) ميديدند اما جزني به علت درآمد نفت ديکتاتوري پهلوي را يک حکومت نيمهمستقل ميدانست همچنين به تفاوت ديدگاه مائوييستي مسعود احمدزاده و نگاه استالينيستي بيژن جزني برميگشت: جزني طرفدار استقرار سوسياليسم در يک کشور بود اما مسعود احمدزاده به دنبال انقلاب جهاني بود، در دورهاي که بيژن جزني رهبري فکري سازمان چريکهاي فدايي خلق را برعهده داشت کارنامه اين سازمان آکنده از تروريسم بود. به گزارش يرواند آبراهاميان: «آنها... با انجام چندين عمليات مسلحانه به پنج بانک دستبرد زدند. دو کارآگاه پليس، يک کارخانهدار ميليونر و يک نظامي عاليرتبه را کشتند. سفارتخانه‌هاي انگليس، عمان و ايالات متحده را بمبگذاري و دفاتر تلگراف و تلفن بينالمللي، آژانسهاي هوايي ترانس ورلد، انجمن ايران و آمريکا و مراکز پليس در تهران، تبريز، رشت، گرگان، مشهد و آبادان را منفجر کردند.» (15:602 )

مازيار بهروز نيز کارنامه تروريستي فداييان را چنين گزارش ميکند: «ترور سرلشگر زينالعابدينفرسيو رئيس  دادگاه نظامي حول رسيدگي به محاکمات سياسي در سال 1350/ بمبگذاري در دفاتر شرکتهاي نفتي آمريکايي در اوايل ده‌ه 1350/ قتل محمدصادق فاتح يزدي کارخانهداري که با فراخواندن نيروهاي امنيتي براي سرکوب يک اعتصاب موجب مرگ و جراحت کارگران شرق بود در سال 1350 و قتل سرگرد ساواک علينقي نيتجامع شکنجهگر معروف در سال 1353... قتل عباس شهرياري معروف در فروردين 1354.» (14:121 )

از نظر مورخان نزديک به فداييان نوعي جنگ فدايي/ ساواکي در اين دوره شکل گرفته بود که به موجب آن هر حملهاي از يک طرف با حمله متقابل پاسخ داده ميشد براي نمونه «قتل شهرياري قتل جزني را در زندان به دنبال داشت» (همان) فداييان حتي در سياست خارجي عليه رژيم پهلوي مبارزه ميکردند. درست در شرايطي که رژيم ايران از حکومتهاي اسرائيل و عمان دفاع ميکرد «اعضاي سازمان در کنار فلسطينيها و انقلابيون ظفار ميجنگيدند و کشته ميشدند» (همان ص 122)اشرف دهقاني هم روايت ميکند که «رد تئوري بقا در کلاسهاي تعليمات سياسي چريکهاي جبهه خلق براي آزادي خليج [فارس] اشغال شده (ظفار) تدريس ميشود» (6:286 )

 

3- رقابت مرگ:روابط فداییان و مجاهدین خلق

همانطور که قبلاً گفتيم تئوريسينهاي فداييان خلق همواره نگران بودند که مارکسيستهاي اسلامي و به طور مشخص سازمان فداييان خلق رهبري مبارزه عليه رژيم پهلوي را از آنها بربايند. با وقوع ماجراي سياهکل، فداييان از مجاهدين پيش افتادند و اين يک برگ برنده براي آنان بود و شايد به همين علت آن روي سکه اين «حماسه» يعني «فاجعه» را هرگز عيان نساختند. اثر سياهکل بر مجاهدين چنان بود که آنان بعداً يکي از علل انحراف ايدئولوژيک در سازمان خود را تعجيل و چشم و همچشمي با فداييان دانستند: در يکي از نشريات مجاهدين خلق در بيان اشتباهات سازمان ريشه‌هاي تغيير  ايدئولوژي در آن آمده است: »در سال 1349 چريکهاي سياهکل وارد  عمل شدند و اين کار سازمان مجاهدين را برخلاف ميل و آمادگيشان در اوايل 50 وادار کرد که ايشان نيز وارد عمل شوند و موجوديت خود را به جامعهمان معرفي نمايند چون اگر اين را انجام نميدادند چريکهاي فدايي ميدان عمل را از ايشان [مجاهدين] گرفته به عنوان پيشگام نبردهاي مبارز در اذهان نقش ميبست.» (8:29 )

به تدريج جنبش چريکي در هر دو جناح روشنفکري مذهبي (مجاهدين خلق) و روشنفکري کمونيستي (فداييان خلق) رشد کرد. طبق گزارش يرواند آبراهاميان «در سالهاي ميان حماسه سياهکل و مهرماه 1356 که راهپيماييهاي خياباني تهران آغاز ميشد 341 چريک... جان خود را از دست دادند... از اين شمار 177 تن در درگيريها کشته شدند، 91 نفر برخي بدون محاکمه و برخي ديگر پس از محاکمه پنهاني در دادگاه‌هاي نظامي اعدام شدند. 42 نفر زير شکنجه جان باختند. 15 نفر دستگير شدند و هرگز ديده نشدند. 7 نفر ديگر خودکشي کردند تا به چنگ ماموران امنيتي نيفتند. 9 نفر هم هنگام فرار از پاي درآمدند... 200 نفر ديگر که مورد سوءظن قرار گرفته بودند به حبسهاي پانزدهساله تا ابد محکوم شدند... 280 نفر از اين 306 نفر (91 درصد) را ميتوان اعضاي طبقه روشنفکر به شمار آورد... 26 نفر ديگر (9 نفر) عبارت بودند از 22 کارگر کارخانه، 3 مغازهدار و يک روحاني رده پايين اغلب قربانيان جوان بودند و تنها 10 نفر از آنها به هنگام مرگ بالاي 35 سال داشتند...»(15:592 )

اين آمار را پرويز ثابتي هم تقريباً تاييد ميکند: «در طول آن 8 سال (يعني از سال 1345 تا 1357) از گروه‌هاي مختلف اعم از چريکهاي فدايي خلق، مجاهدين خلق، سازمان انقلابي حزب توده گروه‌هاي افراطي مذهبي و حزبالله دقيقا 312 نفر کشته شدند که حدود 180 نفر از چريکهاي فدايي خلق، 85 نفر از مجاهدين خلق و بقيه اعضاي گروه‌هاي مختلف ديگر بودند که يا در درگيريهاي مسلحانه کشته شدند و يا محاکمه و اعدام شدند و يا با خوردن سيانور و ترکاندن نارنجک خودکشي کردند... تعداد تلفات نيروهاي نظامي و انتظامي، يعني ساواک، شهرباني و ارتش در اين مدت حدود 40 نفر بوده است. (10:314 )

جنبشهاي چريکي (چه فدايي و چه مجاهد) هرگز نتوانستند پايگاه تودهاي پيدا کنند. موتور کوچک هرگز نتوانست موتور بزرگ را روشن کند. مازيار بهروز ميگويد: «فداييان قادر نبودند هيچگونه پايگاهي در ميان طبقه کارگر يا مردم بهطور کلي ايجاد کنند سازمان اساساً يک گروه چريکي نظامي باقي ماند که اعظايش از روشنفکرها بودند.» (14:124 )

يرواند آبراهاميان از اين ناکامي تحليلي اقتصادي ارائه ميکند. او برخلاف تئوريهاي فداييان پيدايش جنبش چريکي را همزاد با رفاه جامعه ايران ميداند نه فقر آن: «... جنبش چريکي با رفاه طبقه متوسط، حقوقهاي روزافزون و فراهم بودن کار براي فارغالتحصيلان دانشگاهي همزمان بود. بنابراين آنها نه به دليل مشکلات اقتصادي بلکه به سبب نارضايتي اجتماعي خشم و آزردگي و محروميت سياسي دست به اسلحه بردند.» (15:592 )

درواقع اين تحليل غيرمارکسيستي نشان ميدهد که علت پيدايش فداييان نه مبارزه طبقاتي طبقه کارگر براي زندگي بهتر که مبارزه سياسي طبقه متوسط براي قدرت بيشتر بوده است. مبارزهاي که البته آن هم ناکام بود چون فداييان و مجاهدين رهبري انقلاب اسلامي ايران در سال 1357 را برعهده نداشتند.

 

4- استالین در میان فداییان خلق :ترور درون سازمانی

سازمان فداييان خلق را بسياري از مورخان يک سازمان استالينيستي ميدانند. اين نه راي و نظر مورخان ليبرال که نوشته‌ي مورخان چپ است. مازيار بهروز مينويسد: در دوران مبارزه با شاه ميتوان فداييان را يک سازمان استالينيست به حساب آورد (با وجود مواضع ضد استالينيستي جزني و فراهاني) گرچه هيچ وابستگي مستقيمي به هيچ دولت سوسياليستي نداشتند و آنچهکه انحراف شوروي از راه مارکسيستي ـ لنينيستي انقلاب تلقي ميکردند موردانتقاد قرار ميدادند.» (14:119) علت اين داوري را بايد در مناسبات دروني فداييان جست: مازيار بهروز به عنوان يک مورخ چپگرا گزارشهاي دهشتناکي از مناسبات دروني فداييان خلق منتشر ميکند: «پاکسازي خونين اعضاي ناراحت در سالهاي 1353 و 1354»:

«بنابر اطلاعات در دسترس فداييان تحت رهبري حميد اشرف و قائممقامش علياکبر جعفري برخي از اعضا را به خاطر اينکه ميخواستند از زندگي مخفي دست بردارند اعدام کردند. اين موضوع براي نخستينبار در سال 1354 و هنگامي برملا شد که پليس آلمان غربي به خاطر مسائل ديگري به خانه اشرف دهقاني هجوم برد... محمد حرمتيپور از گردانندگان فعاليت فداييان در خارج از کشور بر اعدام سه عضو به خاطر عدم وفاداري و تقاضايشان براي خروج در سازمان صحه گذاشته بود.»(همان، ص 126 )

مازيار بهروز ميافزايد: «فکر حذف فيزيکي اعضايي که خيانتکار به نظر ميرسيدند در اوايل ده‌ه 1350 ميان احمدزاده و اشرف موضوعي موردمناقشه بود. به نظر ميرسد تا زمانيکه احمدزاده زنده بود از هرگونه اقدامي عليه کساني که تغيير عقيده داده بودند و ميخواستند سازمان را ترک گويند جلوگيري ميکرد اما پس از مرگ احمدزاده در سال 1351 اشرف از خواسته‌هاي خود تبعيت کرد.» (همان، 127 )

ترور درون سازماني البته منحصر به فداييان خلق نبود، مجاهدين خلق هم در اين سالها به ترور و تصفيه اعضاي مذهبي خود (مانند مجيد شريفواقفي) ميپرداختند. و اين اوج تروريسم در درون تروريسم بود.

5. افسانه اشرف دهقانی: بررسی موردی یک اسطورهسازی

در آستانه انقلاب اسلامي ايران سازمان چريکهاي فدايي خلق از چهره‌هاي محوري خود خالي شده بود: بيژن جزني، حميد اشرف و مسعود احمدزاده کشته شده بودند و امير پرويز پويان خودکشي انقلابي(!) کرده بود. اما هنوز يک اسطوره وجود داشت: اشرف دهقاني خواهر بهروز دهقانييار صمد بهرنگي (که آن دو هم کشته شده بودند). مهمترين شهرت اشرف دهقاني مقاومت او در زندان پهلوي و نيز فرار او از زندان بود که به صورت يک حماسه روايت ميشد. اشرف دهقاني در خاطراتي که به نام «حماسه مقاومت» (چريک فدايي خلق اشرف دهقاني سخن ميگويد) منتشر کرد مدعي شده است مورد آزار و اذيت جنسي قرار گرفته و به قول خودش بارها مورد تجاوز ناقص(6:49) قرار گرفته است. ادعاي او را نميتوان رد کرد هرچند که پرويز ثابتي اين سخن را رد ميکند اما از لحن او روشن است که شکنجه ساواک بر روي فداييان خلق بسيار شديد و غيرانساني بوده است. آنجا که ميگويد: «چون در اين سالها بسياري از اعضاي اين گروه‌ها مبارزه مسلحانه و روشهاي گذشته سازمانهاي مربوطه را محکوم کردهاند من هم به نوبه خود اگر شدت عملي نسبت به زندانيان صورت گرفته باشد را محکوم و از آن ابراز تأسف ميکنم.» (10:314 )

اما مطالعه‌ي زندگي، زندان و فرار اشرف دهقاني ـ به خصوص که او هنوز زنده است و شاخهاي کوچک از فداييان خلق را رهبري ميکند ـ براي فهم تراژدياي که به نام فداييان خلق شکل گرفته و به صورت اسطوره درآمده ضروري است: حماسه مقاومت اشرف دهقاني با سرودهاي که از آن سرتابه پا خون و گلوله ميبارد آغاز ميشود:

«ايران، وطن من!...

سوگند ميخورم

سکوت شبت را با آواي گلوله

سياهي شبت را با سرخي گلوله

و سردي شبت را با داغي گلوله

پاسخ گويم»

پس از اين سرود انقلابي نويسندگان مقدمه کتاب ـ که بايد از فداييان خلق باشند ـ يادي ميکنند از «رفيق شهيد ارنستو چهگوارا شهيد خلقهاي سه قاره که آرزويش تحقق يافته است» (6:10) «و گفتهاي داهيانه از رفيق مائو» را زينتبخش کتاب ميکنند که ميگويد «عمل، ملاک حقيقت است» (6:11) و اين اوج پراگماتيسم کمونيستي است. نويسندگان سپس به زندگي خصوصي خانم اشرف دهقاني ميپردازند و پرده از محنتهاي او برميدارند؛ محنتي به نام پدر خشن و تندخو که البته بلافاصله به يک ارزش طبقاتي بدل ميشود:

زندگينامهنويسان اشرف دهقاني پدرش را چنين معرفي ميکنند:«محنتهاي فراوان زندگي از يکسو و تضاد روحيه آزادگي با شرايط اسارتبار موجود از سوي ديگر بدر (اشرف دهقاني) را موجودي خشن بار آورده بود تا حدي که ميشد او را بدخلق به حساب آورد. سرکوبشدن تمايلات مبارزهجويانه او در اجتماع به صورت خشونت و سردي رفتار با افراد خانواده جلوهگر ميشد. ثمره چنين رفتاري اين بود که با اينکه افراد خانواده همديگر را بسيار دوست ميداشتند اما هيچکدام محبت خود را به همديگر ابراز نميداشتند. رفيق اشرف در سال 1328 در چنين محيط خانوادگي به دنيا آمد. کسي فرصت رسيدگي زياد به او را نداشت.»(6:18 )

در واقع فداييها حتي خشونت پدر اشرف دهقاني را محصول «سرکوب تمايلات مبارزهجويانه او در اجتماع ميدانستند» که حکومت و ملت در آن شريک بودند!

چنين فرزند تنها و رهايي محصول يک پدر پرولتر بود که در ماجراي تجزيه آذربايجان در دوره پيشهوري هوادار او بود: «(پدرش) از آنهايي نبود که زندگي سراپا رنجش را سرنوشتي آسماني به حساب آورد... ميدانست که دشمن طبقاتياش روي همين زمين به سر ميبرد... در وقايع در سالهاي 5 ـ 1324 و تشکيل فرقه دموکرات در آذربايجان او در صف خلق بود.»(6:17 )

در چنين موقعيتي بود که انسان والايي به نام اشرف دهقاني به دور از بورژوازي پديد ميآيد: «(اشرف دهقاني) بسيار دور از سرگرمي‌هاي مبتذل خردهبورژوايي از قبيل مُدهاي تقليدي و سموم فکري ديگر بود.»(6:20 )

پس از اين مقدمه و زندگينامه، روايت اشرف دهقاني شروع ميشود: از آغاز جنبش چريکي ايران در بهمنماه سال 1349: «حماسه سياهکل، پيروزي در حمله به کلانتريها، مصادره بانکها، جهت تاسيس جنبش... اينها همه وقايعي بودند که از بهمن 49 تا ارديبهشت 50 اتفاق ميافتد.»(6:27 )

اما هنوز جنبش چريکي فدايي به جايي نرسيده بود و اشرف دهقاني کاري نکرده بود که دستگير ميشود. مبارزه او از همين لحظه شروع ميشود: در روز دستگيري: «نميخواستم بيسروصدا و بردهوار تسليم آنها بشوم. در اين انديشه بودم که در شرايط فعلي کار اصلي ما تبليغ نشاندادن جنايت آنان و رسواکردن دشمن و اثبات وفاداري به خلق است. اين بود که شروع به فرياد زدن کردم تا مردم را از دستگيري خود آگاه کنم و نشان دهم که چگونه در روز روشن فرزندان خلق را شکار ميکنند.»(6:41 )

اولين تکنيک چريکها اما اين بود که «دست و پاي هر مزدوري را که به دستم ميرسيد گاز ميگرفتم.»( 6:4  )

با وجود اين اشرف دهقاني دستگير شد و راهي زندان شد و در راه ميگويند چگونه با خلق وداع کرده است: «اتوبوسي را ديدم که طبق معمول پر بود و افرادي با قيافه‌هاي خسته از آن به بيرون نگاه ميکردند بيشک [معلوم نيست از کجا دريافته است؟!] اتوبوس از پايينشهر بود پيش خود گفتم اينها آخرين افراد خلقند که ميبينيشان. آنها متوجه من نبودند ولي من سرم را برايشان تکان دادم و بدينوسيله [؟!] به ايشان گفتم که هميشه دوستشان خواهم داشت و پشت به آنها نخواهم کرد. از فکر اينکه چقدر زود دستگير شده و کوچکترين کاري براي انقلاب انجام نداده بودم احساس شرمندگي ميکردم با افسوس به خودم گفتم بايد زير شکنجه وظيفهات را خوب انجام دهي!»(6:43)

اشرف دهقاني در دوره بازداشت کوشيد آموزه‌هاي کمونيستي را مرور کند. اولين آموزه تقديس کينه بود: «موقعيت خوبي براي بيان کينه‌هاي طبقاتي خود يافته بودم. شروع به شعاردادن کردم: مرگ بر شما! جنايتکاران پست... دشمن خلقها... زالوصفتهايي که خون زحمتکشان را ميمکيد.. بعد شعرهايي ميخواندم... بلشويکوار ببايد جنگيد!» (همان، ص 44) از نظر اشرف حتي اشک همه در آن شرايط کارکرد ايدئولوژيک داشت: «گريه تلخ کينه، کينه به دشمن از چشمانم سرازير شد.»(همان، 6:58) يعني اشک اشرف نه از سرضعف که از سر مبارزه و کينه بود!

و «فحش» که آن هم ابزاري ايدئولوژيک بود: «اصلاً نميتوانستم بر روي مزدوري نگاه بکنم و فحشاش ندهم.»(همان، 6:47) و البته براي آنکه فرق فحش «خوب» و «بد» روشن شود توضيح ميدهد که: «منظورم از فحش که در قسمتهاي ديگر کتاب هم بهکار بردهام بيان خصلتهاي واقعي، خصلتهاي زشت و غيرانساني مزدوران ميباشد.»(همان) درواقع فحش مارکسيستي فحشي است که سزاي هر انساني است چون صادقانه خصلتهاي انسانها را توضيح ميدهد!

فحش تنها صورت خشونت فدايي خلق نبود. اشرف دهقاني ميکوشيد مبارزه مسلحانه را به صورتي بيسلاح اجرا کند. به ياد ميآورد: «در بين راه ياد يک رفيق مبارز برزيلي بودم که زبانش را با دندانهايش بريده بود تا حرف نزند، من هم ميخواستم همين کار را بکنم کمي زبانم را گاز گرفتم ولي هرچه سعي کردم موفق نشدم البته در تصميم خود چنانکه بايد قاطع نبودم. پيش خودم استدلال ميکردم اگر کسي بخواهد حرف بزند لازم نيست تنها با زبان بگويد ميتواند حرفهايش را بنويسد.»(همان، 6:54 )

و مانند همهي کمونيستها ميکوشيد ريشه‌ي همه ضعفهاي خود را با انتقاد از خود روشن کند ازجمله ضعف روشنفکري: «هروقت ميخواستم جزوهاي بخوانم قبل از شروع به مشکلات راهي که جزوه به آن وابسته بود فکر ميکردم و به خود ميگفتم اگر اين مشکلات را قبول داري شروع به خواندن بکن والا اين بيصداقتي است که به خاطر خوشآمدن و ارضاي کنجکاوي روشنفکرانه آن را بخواني.»(همان، 6:59 )

اما متاسفانه چريک جوان ما با يک بازجوي مهربان مواجه ميشود: «جوان (بازجو) شروع به نصيحت کرد: ميدوني من خودم به عقايد شما احترام ميگذارم. نميگم کمونيسمم! ولي مريد حضرت علي هستم. شبها جلساتي پيدا ميکنيم سخنان حضرت علي را ميخونيم ما هم معتقديم که در اجتماع نبايد طبقات ستمگر و ستمکش وجود داشته باشن ما هم معتقديم که بايد فقر از ميان بره آخر چرا بايد در يک اجتماع اين همه بدبخت و گرسنه وجود داشته باشه؟ ولي خب هر کاري راهي داره و هيچ چيز يکدفعه عوض نميشه. راهي که شما در پيش گرفتهاين، غلطه. اول بايد به مردم ياد داد که از حق خود دفاع بکنن بايد اونها رو از نظر فرهنگي آموزش داد.»(همان، 6:63)

بازجويي ديگر هم سعي ميکرد با اشرف دهقاني همدردي کند: «من خودم اکثر آثار مارکسيستي را خواندهام! ميدانم شما آدمهاي منطقي هستيد بين ما و شما فقط اختلاف عقيده وجود دارد که مهم نيست. در همه دنيا همه با هم اختلاف عقيده دارند.»(ص 89) به نظر ميرسد که آنچه اين بازجوها بيان ميکردند دروغ نباشد. در واقع آنان چريکها را به آرامش دعوت ميکردند و مبارزه قانوني و فرهنگي به جاي مبارزه نظامي.

اما واکنش اشرف دهقاني، چيزي جز خشونت نبود: «فقط سرم آزاد بود که توانستم گوش پاسباني که به دوشش بودم گاز بگيرم.» (6:66) و افتخار به خشونت سازمان فدايي: «سازماني که با موفقيت کامل سرورشان فرسيو را اعدام کرده بود.» (همان) در اينجا بود که اشرف دهقاني با بازجوهاي تازهاي مواجه ميشود: بازجوي زن «يکي از همان زنهايي که به خاطر شکنجه نواب صفوي جلويش رقصيده بود. (اين واقعيت داشت نواب صفوي از ديدن چنان صحنهاي بسيار ناراحت ميشده و عکسالعمل عصبي شديدي از خود نشان ميداده و دشمن از اين نقطه ضعف او استفاده ميکرده است).» (6:67 )

اما اشرف دهقاني مانند نواب صفوي نبود که از خود ضعف خردهبورژوازي نشان دهد! او يک چريک خلق بود: «دکتري آمد که سرم بزند او را که ديدم فحش دادم او با خونسردي گفت خانم با من چيکار داري من که بازجو نيستم شغلم دکتري است به خاطر شغلم همانطور که به همه اداره‌ها ميروم به اين اداره هم آمدهام دوباره با نفرت فحش دادم مرديکه کثيف همکار جانيها، بازجو هم نباشي بالاخره براي اين دستگاه و هدفهاي پليدش کار ميکني ننگ بر تو!... نزديکم که رسيدند با پا آنها را زدم». (6:71) و اين نافرمانيها به او غرور ميداد «من با تماشاي ضعف آنها و اينکه نميدانستند چه بکنند در خود احساس قدرت ميکردم.» (ص 72) به تدريج زنداني دچار خودآگاهي طبقاتي مي شود: «من و خلقم تن واحدي هستيم که در کنار هم استثمار شدهايم.» (6:79) و سرمست از اين خودآگاهي تهديدات بازجوها را به هيچ ميگيرد: از خانواده ميگسلد و اين ابتذال بورژوايي را به کنار مينهد: «با آهنگ ميخواندند: داداشت را گرفتيم داداشت را گرفتيم. و با همان معيارهاي غرق در ابتذال خود ميگفتند. بسوز! داداش تو را (نه رفيقت را) ببين چه کارش ميکنم... نگران بودم اما اعتمادم بيشتر بود. به صداقت انقلابي رفيق و برادر انقلابيام ايمان داشتم... او که در تمام عمرش از همان کودکي کينه دشمن را در دل خود سخت پرورانده بود.» (6:82) او که برادري نداشت! بهروز دهقاني رفيقاش بود نه برادرش! که در کمونيسم رفاقت اصل است نه خانواده!

اما در زندان افرادي بودند که سبب تعجب چريکها ميشدند. مانند ماموران و کارگزاران که زحمتکش بودند و مگر نه اينکه زحمتکشان دشمن ديکتاتورياند؟ پس اشرف دچار بحران ميشود: «(سپهبد صمديانپور) از انجام کارهاي سطح پايين هم ابايي نداشت. حتي لگن هم ميآورد. به نظر ميآمد براي پيشبرد کارها از جان و دل کار ميکند. پيش خود ميگفتم اگر همه مثل او باشند خيلي بد است.»(6:86) اما اشرف دهقاني بلافاصله با يک فحش بر ترديد خود فائق ميآيد: «داد زدم مرديکه پفيوز خفه شو ديگر... جنايتکار پست!»(6:87) چراکه از رهبران سازمان ياد گرفته بود ترديد نکند: «رفيق پويان ياد ميداد که با تحقير و تمسخر با آنها روبهرو شوم و دستشان بيندازم.»(6:94 )

فدايي خلق ياد گرفته بود که افرادي مانند سپهبد صمديانپور از اساس دشمن او هستند: «آنها در ضمن اينکه مزدور دشمن بودند و با من دشمني طبقاتي داشتند ولي موضوع را شخصي ميديدند در دلم ميخنديدم و به آنها ميگفتم آخر دشمن طبقاتي که نميتواند پنج انگشت عسلي داشته باشد. دوستي دشمن، دوستي گرگ است ما دشمن طبقاتي همديگر هستيم.»(6:113 )

اما ترديدها دست از سر اشرف دهقاني بر نميداشت: «يکي از پاسبانها از در وارد ميشد. اداي مرا در روزهاي اول دستگيريام درميآورد که خلق... خلق... و ميگفت فلاني اين خلق کجاست...؟ و ميگفت:فلاني اين خلق کجاست؟ مگر خلق تو را دوست ندارد که بيايد و از اينجا آزادت کند!» (6:115 )

چريکها ياد گرفته بودند که فرديت و شخصيت خود را نفي کنند: «کلمه خود در بعد فکرم جاي نميگرفت. اين خود کي بود؟ دلم از اين مفاهيم خردهبورژوايي به هم ميخورد: به نفع خود براي خود... من... من...»(6:116) اما موقعيت زندان آنها را در ترديد ميانداخت و فرديتشان ظهور ميکرد؛ ترديدهايي که البته اشرف دهقاني خيلي سريع سعي ميکرد از آنها عبور کند: «پيش خود گفتم من که با او (بازجو) کينه شخصي ندارم وقتي در اينجا رفتارها به صورت مساله شخصي درآمده است درست نيست که با رفتار خود موجب شکنجه او بشوم. اگرچه ميدانستم اعتقاد احترام به انسان ـ انسان بدون توجه به پايگاه طبقاتي او ـ يک چيز بيمعني است و اين انديشه ايدهآليستي است که در يک جامعه طبقاتي که خواه و ناخواه همهچيز مارک طبقاتي خورده است از انسان بهطور مجرد حرف بزنم ولي وجود رگه‌هايي از اين موضوع در ذهنم که انسان موجود قابلاحترامي است باعث شد رفتارم را با آنها کمي تغيير دهم.»(6:117  )

نتيجه اين بهبود رفتار آن شد که اشرف دهقاني گام به گام از کمونيسم دور شود و به ليبراليسم نزديک شود با خود ميگفت بهتر است به موقعيت گذشته برگردد تا او را به سلول انفرادي ببرند: «حتماً به سلول انفرادي ميبرندم که به نفعام بود و من از زندگي خردهبورژوايي که در اتاق به وجود آمده بود دور ميماندم...بدترين شکنجه آن است که آدم را مجبور به يک زندگي خردهبورژوايي بکنند.» (117-6:116 )

در واقع يک چريک يک راهب است، يک زاهد کمونيست که ميکوشد به دنيا بياعتنا باشد اما مگر ترديدها اشرف دهقاني را رها ميکرد؟: «از خود ميپرسيدم واقعاً پليس اينچنين شبانهروز تلاش ميکند؟ آخر چگونه به خاطر يک هدف مرتجعانه ميشود تماممدت کار کرد و حتي نخوابيد؟» پاسخ اما در مارکسيسم بود: «در حقيقت پول و مقام و به هر رو علاقه به خود و زندگي مبتذل چنين قدرتي به آنها ميبخشد! دلم ميخواست رفقاي بيرون از اين موضوع آگاهي پيدا ميکردند و ميدانستند که وظيفهشان چهقدر دشوار است.» (6:132)

اشرف دهقاني از مشاهده درون زندان به دريافتهاي تازه ميرسيد و همين خشم او را بيشتر ميکرد و خشونت بيشتري را در او بيدار ميکرد تا جايي که دوباره به مبارزه مسلحانه ترغيب ميشد: «چرا چشمهاي خطايي (بازجو) را از جا نکنم؟ آيا نميتوانم کساني از آنها را بکشم؟ يا لااقل زخم مهلکي به آنها وارد سازم؟ چرا اينکار را نکنم؟ آيا خود اين موضوع نميتواند تبليغي باشد و نميتواند در روحيه رفقا تاثير خوبي بگذارد؟ وقتي اين پرسشها را از خودم ميکردم ديدم دليلي ندارد اين کار را انجام ندهم. نقشه کشيدم که در مورد خطايي چشمانش را در بياورم. طريقهاش را بلد نبودم فکر ميکردم ميتوانم با دستهايم چشمهايش را از کاسه دربياورم. با چشمهاي خود تمرين ميکردم ولي گويا امکان نداشت.»(6:142 )

او اين جمله را چون سرودي ميخواند تا ايمان کمونيستياش خدشه نبيند: «زير لب گفتم: اي کينه تو هم در جاي خود چون محبت مقدسي!»(6:159 )

کينهاش به حدي شعلهور بود که حتي از تبليغ و تبشير درون زندان براي کمونيسم براي بازجوها نااميد بود: «مگر او کي هست که من براي او از انقلاب صحبت کنم؟ زندگياش بيش از آن در گنداب منافع شخصي غرق شده است که اميد نجاتي برايش باشد. اما باز هم او ول نميکرد و من گاه ميديدم باز هم به ياوه‌هاي او جواب ميدهم که پيروزي با من است شما همگي نابود خواهيد شد.»(6:170)

زندانبانان اما هر روز سناريوي تازهاي تدارک ميديدند. يک بار تصميم گرفتند يک کارگر زندان؛ يک پرولتر را مقابل چريکها قرار دهند. روزي اشرف دهقاني شنيد که يکي از کارگران زندان ميگويد: «اينها عجيب موجودات پررويي هستند اين پسر به من ميگويد تو خلق نيستي! از يکطرف خودش ميگه هر کسي زحمت بکشه خلقه وقتي ميگم من هم که صبح تا شب اينجا زحمت ميکشم پس من هم خلقم... ميگه نه تو خلق نيستي! صداي رفيق صميميت را شنيدم که در جواب او گفت بله تو خلق نيستي خود دشمن خلقي تنها زحمتکشيدن دليل اين نيست که تو جزو خلق باشي. مهم اين است که براي چه و در چه راهي زحمت بکشي. تو خودت را به دلخواه در اختيار دشمن خلق گذاشتهاي و در راه پيشبرد هدفهاي ظالمانه او زحمت ميکشي تو در صفي قرار گرفتهاي که روبهروي خلق ايستادهاي نه در کنار او. تو نميتواني خلق باشي، تو دشمن خلقي!»(6:180 )

فداييان خلق رويايي داشتند که آن را به هيچ واقعيتي نميدادند: «به دنياي ايدهآل آينده ميانديشم به دنياي زيباي کمونيسم که ديگر از تحکم و اطاعتکردن خبري نيست.»(6:193 )

همين روياپردازي و آرمانگرايي بود که آنان را از آزادي واقعي دور ميساخت: «مزدوران براي سنجش روحيه ما يادآوري ميکردند که اگر در دادگاه دفاع معمولي بکنيم و از ايدئولوژي خود و شکنجه‌هايي که ديدهايم چيزي نگوييم يکي، دو سال بيشتر محکوم نميشويم اما در غير اينصورت به اعدام محکوم ميشويم.»(6:207 )

اشرف دهقاني و يکي از همبنديانش اما اين افتخار را داشتند که رهبر سازمان مسعود احمدزاده را در روزهاي آخر زندگي از نزديک ببينند. رفيقي که زياد حرف نميزد: «شهين اعتراض کرد: رفيق ميداني که هر کلمه تو براي ما چقدر ارزش دارد؟ چرا حرف نميزني؟»(6:210) اما حتي اين اعتراض کارگر نيفتاد و رفيق کبير سکوت ميکرد: «(رفيق شهين) بياختيار سر رفيق را در آغوش گرفت. ما آنگاه جلوهاي از پاکترين و شورانگيزترين احساس محبت و عشق رفيقانه را شاهد بوديم که بدانگونه جلوه ميکرد. و از خود ميپرسيديم چه کسي ميتواند غير از انقلابيون راستين از چنين عشق بزرگ و پرشکوهي برخوردار باشد؟»(6:21  )

در برابر اين عشق کمونيستي به رفيق، ليبراليسمي پوچ و فريبنده وجود داشت که اشرف دهقاني آن را چنين توصيف ميکند: «با ديدن شرايط مرفه زندان قصر به زودي متوجه شديم که دشمن براي کشتن روحيه انقلابي تنها يک روش و يک تاکتيک به کار نميبرد فقط زندگي در سياهچال شرايط سخت براي يک انقلابي نيست. بلکه برعکس زندگي در يک اتاق گرم و راحت نيز به اندازه سياهچال شرايط سخت و بدي است و حتي تأثير بدتر از آن دارد. در اينجاست که راحتطلبيها و کمکم اعتياد به زيستن و حفظ زيستن بدون هيچ تحولي به وجود ميآيد. اتاقي که ما در آن زندگي ميکرديم اتاق بزرگي بود با پنجره‌هاي آفتابگير و داراي يک دستشويي و تختخوابهاي بزرگ و خوب، تشکها و بالشهاي نرم که بعضيها در خانه پدريمان هم اين وسايل گرم و نرم را نداشتيم.»(6:224 )

از نظر اشرف دهقاني ليبراليسم نه حکومت قانون و حقوق بشر و اقتصاد آزاد و جامعه توسعه‌يافته که تشک و بالش گرم و نرم بود و البته زندان عمومي: «وجود افراد مختلف در آنجا با خصلتهاي ... گوناگون که به هر حال اکنون آميخته به خصلتهاي خردهبورژوايي است با حالت يکنواختي که زندان دارد ميشد از آنجا محيط مناسبي براي رشد ايده‌ها و خصلتهاي ليبراليستي بسازد.» (6:252) يعني اگر زندان انفرادي مظهر کمونيسم است زندان عمومي مظهر ليبراليسم است! و اين اوج درک يک چريک فدايي خلق از ليبراليسم و مارکسيسم بود.

اشرف دهقاني در يک ملاقات عمومي از زندان گريخت و با همين دانش تئوريک و افسانه‌ي سياسي از سران فدائيان خلق شد. پس از انقلاب اسلامي زماني که دريافت اکثريت فداييان خلق به تبعيت از بيژن جزني از مبارزه مسلحانه فاصله گرفته اند و به حزب توده نزديک شدهاند، از سازمان انشعاب کرد و يک گروه کمونيستي ديگر درست کرد. انشعاب او يکي از چهار انشعاب در سازمان چريکهاي فدايي خلق بود. دهقاني معتقد بود: «عاليترين شکل مبارزه سياسي ... مبارزه نظامي» است: «به گمان دهقاني درباره پيشنهاددادن به کار سياسي اختلاف چنداني ميان نظرات جزني و احمدزاده وجود ندارد و اساساً بحث بر سر اختلاف نظرات ميان آن دو نيست بلکه بحث بر سر مبارزه اپورتونيستها عليه شوروي مبارزه مسلحانه است که هم مسعود احمدزاده و هم بيژن جزني اگرچه با ديدگاه‌هاي متفاوت از هواداران آن به حساب ميآيند.» (17:41 )

اما اکثريت فداييها به سخن او-که بهرهاي از حقيقت داشت-توجه نکردند و اسطوره خود را در تنهايي رها کردند.

 

پیگفتار: تروریسم افیون مارکسیسم

گذار چريکهاي فدايي خلق از مارکسيسم به تروريسم محصول فهم نادرست آنها از مارکسيسم بود. مارکسيسم همانطور که قبلا گفتيم با تروريسم نسبتي ندارد هر چند لنين و مائو و چهگوارا و کاسترو هر يک بر  آن پيرايهاي افزودند.

نورالدين کيانوري يکي از کساني بود که به خوبي ردپاي تروريسم را در ايدئولوژيهاي ماقبل مارکسيستي ميديد: «جوانان پرشور و انقلابي که همه راه‌ها را در جلوي رشد نهضتهاي تودهاي انقلابي بسته ميديدند و اميدي به باز شدن اين راه‌هاي بسته شده نداشتند به عمليات تروريستي فردي... روي ميآوردند. پيدايش و گسترش نيهيليسم روسيه تزاري نيز در شرايط مشابه اين بود.» (12:244)

دبيرکل حزب توده اين اشاره را از ولاديمير لنين ياد گرفته بود که در مقالهاي مشهور در پاسخ به اين پرسش که «چرا سوسيال دموکراتها بايد عليه سوسياليست-رولوسيونرها جنگي مصممانه و بيامان اعلام کنند؟» نوشته بود: «زيرا جرياني که در تفکر اجتماعي تحت عنوان سوسياليست-رولوسيونر معروف است از يگانه تئوري سوسياليسم انقلابي که امروز وجود دارد يعني مارکسيسم در حقيقت منحرف شده است... زيرا که سوسياليست-رولوسيونرها... تنها اصل واقعا انقلابي يعني مبارزه طبقاتي را نميفهمند يا بدان اعتقاد ندارند... زيرا حزب سوسياليست-رولوسيونرها از آن جهت که با ايدئولوژي سوسياليستي برخوردي تجديدنظرطلبانه دارد و ميخواهد در يک زمان و به يک ميزان به روشنفکران، پرولتاريا و دهقانان اتکاء نمايد، بالاجبار (چه بخواهد چه نخواهد) راه را براي به زنجير کشاندن سياسي و ايدئولوژيک پرولتارياي روس توسط دموکراسي بورژوايي روس هموار ميسازد. تحقير تئوري، برخورد متزلزل و ناپايدار نسبت به ايدئولوژي سوسياليستي، ضرورتا به مفهوم در خدمت ايدئولوژي بورژوازي قرار گرفتن است. روشنفکران و دهقانان روس به عنوان اقشار اجتماعي قابل مقايسه با طبقه کارگر، فقط ميتوانند تکيهگاه جنبش بورژوا-دموکراتيک باشند. اين نه فقط انديشهاي است که بالاجبار از تمام آموزش ما نتيجه ميشود... خير، اين همچنين يک واقعيت است که هماکنون شروع نموده خود را به منصه ظهور گذارد. اما در لحظه انقلاب سياسي و در روز بعد از اين انقلاب، اين واقعيت جبرا خود را با نيرويي به مراتب بيشتر نشان خواهد داد. سوسياليست-رولوسيونريسم آن شکل از تظاهر ناپايداري ايدئولوژيک و خردهبورژوازي و ساده کردن خردهبورژوامآبانه سوسياليسم است که سوسيالدموکراسي بايد همواره عليه آن مبارزه قاطع را به پيش برد و خواهد برد

لنين ميدانست که تروريسم سوسياليستي تنها به سرخوردگي ميانجامد: «زيرا سوسياليست-رولوسيونرها در برنامه خود تروريسم را داخل ميکنند و آن را در شکل کنوني خود به مثابه وسيلهاي براي مبارزه سياسي، ترويج مينمايند و به اين وسيله آنها ارتباط لاينقطع کار سوسياليستي با توده طبقه انقلابي را از بين ميبرند و بدين ترتيب سنگينترين صدمات را به جنبش وارد ميآورند. همچنين قسمهاي مطمئن و سوگندهاي مکرر در مکرر نميتواند واقعيت انکارناپذير موجود را انکار کند که تروريسم امروزي آنطور که سوسياليست-رولوسيونرها امروزه آن را به کار ميبرند و ترويج مينمايند، در هيچ رابطهاي با کار در ميان توده، براي توده و با توده قرار نميگيرد؛ که سازمان دادن عمليات تروريستي به وسيله حزب، نيروهاي سازماني از نظر کمي به غايت اندک ما را از وظايف سنگين و در مجموع انجام نپذيرفته خويش که همانا سازمان دادن يک حزب کارگري است، منحرف ميسازد؛ که تروريسم سوسياليست-رولوسيونرها در عمل چيز ديگري نيست غير از نبرد منفردانه، که تجربه تاريخي آن را کاملا مردود شمرده است. فريادهاي ترويج ترور که سوسياليست-رولوسيونرهاي ما آن را توسعه ميدهند حتي سوسياليستهاي خارجه را کمکم نگران ميکند. اين تبليغات اما در توده کارگران روس تخم تخيلات مضر از نوع اينکه تروريسم «افراد را برخلاف اراده خود مجبور مينمايد که سياسي فکر کنند» (رولوسيونايا روسيا، شماره 7، ص 4)، که تروريسم «بهتر از ماه‌ها ترويجات شفاهي قادر است نظر... هزاران نفر را درباره انقلابيون و مفهوم[!!] فعاليت آنها تغيير دهد»، که تروريسم گويا قادر است «به متزلزلين، به سرخوردگان و به نيروهايي که در اثر نتيجه حزنآور تظاهراتها مردد و هراسان شدهاند، نيروي تازه ببخشد.» (همانجا) و نظاير اينها ميکارد. اين تخيلات مضر فقط ميتواند به سرخوردگي سريع و به تضعيف کاري بينجامد که تهاجم توده به حکومت مطلقه را تدارک ميبيند.»(همگي از 19 )

افزون بر لنين، بنيانگذار ارتش سرخ يعني لئون تروتسکي هم مخالف تروريسم بود. تروتسکي البته همواره مراقب بود که نقد تروريسم به نفي مبارزه مسلحانه مارکسيستهاي جوان منتهي نشود اما در نوامبر 1911 در مقالهاي در مجله «درکامف» مجله‌ي تئوريک ماهانه سوسيال دموکراسي اتريش نوشت: «ترور فردي از ديدگاه ما قابل قبول نيست. دقيقا بدين خاطر که نقش توده‌ها را در ذهن خودشان کوچک ميکند آنان را با فقدان قدرتشان آشتي ميدهد و چشمان آنان و ايده‌هايشان را به سوي ناجي و تقاصگيرندهاي معطوف ميسازد که روزي از راه خواهد رسيد و رسالتش را انجام خواهد داد.» (18:22 )

تروتسکي عوارض منفي تروريسم را چنين بر ميشمرد: «هر چه اعمال تروريستي موثرتر باشد هر چه ارزششان عظيمتر باشد توجه توده‌هاي مردم هر چه بيشتر به سويشان جلب شود به همان ميزان آنها باعث ميشوند که علاقه‌ي توده‌ها به خود سازماندهي و خودآموزي کاهش بيابد.»(همان )

او نيز تروريسم را يک مبارزه پيشامارکسيستي ميدانست: «تروريسم قبل از آن که به سطح يک روش مبارزاتي ارتقا يابد ابتدا در شکل اعمال انتقامجويانه فردي خود را بروز ميدهد. در روسيه سرزمين تروريسم کلاسيک چنين بود.»(همان، 18:24 )

تروتسکي البته از موضع ليبرالي به نقد تروريسم نميپرداخت: «نيازي نيست اين نکته را پيوسته تاکيد کنيم که سوسيال دموکراسي هيچ وجه مشترکي با آن اخلاقيون زر خريد ندارد که عکسالعمل به هرگونه عمل تروريستي درباره ارزش مطلق زندگي هر انسان را راهبانه موعظه ميکنند.»(همان، 18:25 )

او سعي ميکرد ضمن تکريم احساس انتقام، تروريسم را نقد کند: «به رغم آنکه خواجگان حرم و زهدفروشان رياکار چه بگويند احساس انتقامجويي برحق است... اگر ما با کارهاي تروريستي مخالفت ميکنيم تنها به خاطر اين است که انتقامگيري فردي رضايت ما را جلب نميکند. حسابي که ما بايد با نظام سرمايهداري تسويه کنيم بسيار عظيم تر از آن است که به يک کارمندي که نام وزير بر او نهادهاند عرضه شود.»(همان، 18:26 )

تروتسکي در مقالهاي ديگر در [مجلهي سوسيال دموکراتيک ريويوي لهستان در تاريخ ماه مه 1909] در نقد حزب سوسيال رولوسيونر بار ديگر به غيرمارکسيستي بودن تروريسم اشاره ميکند: «ترور فردي به عنوان يک روش براي دستيابي به انقلاب سياسي تحفه ملي روسيه است.»(همان، 18:28 )

«تروريسم سوسيال رولوسيونرها... اساسا محصول همان عوامل تاريخي بود: خودکفايي استبداد دولت روسيه از يک طرف و خودکفايي جماعت روشنفکر انقلابي روسيه از طرف ديگر...»(18:31 )

و در همان مقاله هم به مرزبندي خود با نقد ليبرالي تروريسم ميپردازد: «اگر ترور براي يک طرف عقلاني است چرا بايد براي طرف ديگر خارج از دستور تلقي شود؟ با تمام قرائن وسوسهانگيزش اين استدلال تا مغز استخوانش فاسد است. اين کاملا غيرقابل قبول است که تروريسم يک ديکتاتوري عليه يک روند مخالفش را با تروريسم آن روند مخالف عليه ديکتاتوري در دو کفه‌ي يک ترازو قرار دهيم.»(18:38 )

موضعي که تروتسکي در آن به نقد تروريسم ميپردازد يک موضع اخلاقي نيست يک موضع سياسي است: «ما مارکسيست ها براي تحقق وظايف مبارزه‌ي رهاييبخش پرولتاريا و همينطور ملتهاي ستمديده تاکتيک ترور فردي را عملي و عقلاني نميدانيم. قهرمان تک و تنها نميتواند جايگزين توده‌ها شود اما ما به وضوح ميدانيم که چنين اعمال تکاندهندهاي که ناشي از يأس و انتقامجويياند غيرقابل اجتناب هستند.»( 18:54 )

و همين نقطه ضعف مارکسيسم در نقد تروريسم است.

مارکس، لنين و تروتسکي درست ميگويند: تروريسم شيوه مبارزهاي ماقبل مارکسيستي است که وارد مارکسيسم شده است اما مارکسيسم ميزبان خوبي براي تروريسم بوده است. تروريسم از زمان فداييان اسماعيلي و ياران حسن صباح و نهضت باطنيگري وارد ايران شد. در دوران مدرن ميرزارضا کرماني که پيرو فقه بابي بود و البته ادعاي شاگردي سيدجمالالدين اسدآبادي را داشت اولين ترور مدرن در تاريخ معاصر ايران را انجام داد. سپس فداييان اسلام که مجموعهاي از طلاب جوان بودند و تاييدات فقيهان شيعه را به همراه خود نداشتند به آنچه اعدام انقلابي افراد مهدورالدم مشهور شده دست زدند تا آنکه تروريسم به مارکسيسم رسيد. چرا مارکسيسم به ميزبان تروريسم بدل شد؟

راز آن را بايد در دو آموزه مارکسيستي جست:

اول-نظريه‌ي تضاد طبقاتي که مارکسيسم را به کارخانه توليد کينه بدل ساخته و تکامل تاريخ را در تضاد طبقات و جنگ طبقات ميداند و نه صلح و سازش طبقاتي

دوم-نظريه‌ي نبرد پيشتاز که به روشنفکران و انقلابيون هژموني رهبري خلق را ميدهد و آنان را بر عامه مردم مسلط ميکند

اين دو تئوري بدن مارکسيسم را پذيرا و ميزبان ويروس تروريسم ميکند. تئوري تضاد طبقاتي و تئوري نيروي پيشتاز البته از خصلت روشنفکرانه‌ي مارکسيسم نشأت ميگيرند. مارکسيسم گرچه مدعي است ايدئولوژي طبقات محروم است اما همانطور که در نمونه فداييان خلق ديديم در عمل يک ايدئولوژي روشنفکرانه است که تنها و تنها ميتواند تحصيلکردگان را به خود جلب و جذب کند. روشنفکران به عنوان مضران مارکسيسم خود را در نوک پيکان تکامل جامعه ميبينند و جامعه را لاجرم به پيروي از خود ميخوانند. در واقع طبقه برتر در مارکسيسم واقعا موجود نه کارگران که روشنفکراناند. فداييان خلق البته حتي از روشنفکران هم روشنفکرتر شده بودند. آنان روشنفکران را به بيعملي، ذهني گرايي و اشرافيت متهم ميکردند و ميکوشيدند روشنفکر تازهاي يعني روشنفکر انقلابي خلق کنند که چريک نام داشت. چريکها باب علم را مي بستند چون معتقد بودند مارکسيسم نقطه تکامل دانش بشر است و اکنون نوبت عمل است و اگر قرار باشد علم پيشرفتي بکند بايد در عمل رخ دهد. در چنين موقعيتي است که باب شک و ترديد که اساس علم است بسته ميشود و روشنفکري به نام ليبراليسم منکوب ميشود. اگر بيژن جزني يک چريک پيچيده بود اشرف دهقاني يک چريک صادق بود که در يک موقعيت مخصوص يعني زندان همه شکها و ترديدها و پاسخها به آنها را عيان کرد. در واقع وقتي ما از روشنفکران تروريست سخن ميگوييم تنها از بيژن جزني حرف نميزنيم. فداييان (و نيز مجاهدين) خلق نمادهايي از اين پارادوکس دهشتناک بودند که ادعاي رهبري خلق را داشتند. بدين معنا ريمون آرون درست ميگويد که مارکسيسم افيون روشنفکران است، اما بايد بر سخن او اين نکته را نيز افزود که تروريسم افيون مارکسيسم است چون همانگونه که مارکسيسم خصلتهاي ارتجاعي روشنفکري در تحليل طبقاتي و پيشتازي اجتماعي را آشکار ميکند و آنان را در مقام ديکتاتورهاي خردمند افکار عمومي قرار ميدهد تروريسم نيز خصلتهاي ارتجاعي مارکسيسم را در بسط کينه و خشونت در جامعه عيان ميکند. مارکسيسم ترياک روشنفکران است چون درد بيتوجه‌ي مردم به آنها را تسکين ميدهد. اما روشنفکري تروريست، يک تراژدي است؛ يک فاجعه که به نام خرد، بيخردي چنان سکه روزگار ميشود که بعد از چهل سال نميتوان در نقد آن سخن گفت.

اينجاست که بايد از سخن فرج سرکوهي استقبال کرد آنجا که ميگويد: جزني را کشتند. در فرهنگ ما بر درگذشتگان خرده نميگيرند که دستشان از دنيا و پاسخگويي کوتاه است. اما آنکه چون جزني حضوري موثر بر تاريخ داشته است زنده است. (13:214)

آري بيژن جزني زنده است. موضوع روز است و در زندگي روزمره ما حضور دارد وقتي هنوز بعد از نيم قرن نميتوان تروريسم را محکوم کرد. وقتي هنوز پس از نيم قرن ترور مقدس است. پس بايد خطاب به آنان که از نابهنگامي اين نقد سخن ميگويند گفت: اين اتفاقا بهروزترين سخن در جامعهاي است که در مرزهاي شرقياش طالبان و در مرزهاي غربياش داعش از ترور مقدس دفاع ميکنند.

 

کتابنامه

منابع دست اول: رساله ها و خاطره ها

1- بيژن جزني: طرح جامعهشناسي و مباني استراتژي جنبش انقلابي ايران بخش اول اقتصادي

انتشارات مازيار: 1358، بخش دوم تاريخ سيساله سياسي/ فصل اول

انتشارات مازيار: 1357

2-بيژن جزني: انقلاب مشروطيت ايران؛ نيروها و هدفها

انتشارات سازمان اتحاد فداييان خلق ايران (خارج از کشور) پاريس 1388

3ـ بيژن جزني: مارکسيسم اسلامي يا اسلام مارکسيستي

(نسخه اينترنتي: برگي از تاريخ ـ به کوشش سازمان اتحاد فداييان خلق ايران ـ شهريور 1381)

4ـ مسعود احمدزاده: مبارزه مسلحانه هم استراتژي، هم تاکتيک

(نسخه ايترنتي: به کوشش و مقدمه چريکهاي فدايي خلق ايران 19 بهمن ماه 1359)

5ـ اميرپرويز پويان: ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا

(نسخه اينترنتي: از انتشارات چريکهاي فدايي خلق ايران)

6ـ اشرف دهقاني: حماسه مقاومت (چريک فدايي خلق رفيق اشرف دهقاني سخن ميگويد) نشر مردم (؟!) با مقدمه سازمان چريکهاي فدايي خلق.

7ـ مائوتسه (ون، لين بيائو، چهگوارا، ژري دبره، آبراهام کلين و کارلوس ماريگلا: دکترينهاي امروز ترجمه علي مقامي بينا، 1357)

8ـ درسهايي از سازمان مجاهدين خلق (جزوه) بيتا، بينا.

9ـ مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات از مجموعه چپ در ايران به روايت اسناد ساواک کتاب هشتم چريکهاي فدايي خلق بهار 1388

10ـ پرويز ثابتي: در دامگه حادثه (گفتوگو با عرفان قانعيراد)

شرکت کتاب (آمريکا) 1390

11ـ سيدمحمد کاظم موسويبجنوردي: خاطرات: حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي، 1378.

12ـ نورالدين کيانوري: خاطرات: موسسه تحقيقاتي و انتشاراتي ديدگاه/ موسسه روزنامه اطلاعات 1388

13ـ فرج سرکوهي: ياس و داس (نسخه اينترنتي ـ انتشارات باران)

سوئد: 2002 ميلادي

منابع تفسيري و تحليلي

14 ـ مازيار بهروز: شورشيان آرمانخواه

انتشارات ققنوس 1380

15ـ يرواند آبراهاميان: ايران بين دو انقلاب

ترجمه احمدگل محمدي و محمدابراهيم ختامي

نشر ني: 1377

16ـ علي رهنما: مسلماني در جستوجوي ناکجاآباد

ترجمه کيومرث قرقلو

نشر گام نو، 1381

17ـ محمود نادري: چريکهاي فدايي خلق، ج 2، موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي 1390.

18ـ لئون تروتسکي: مارکسيسم و تروريسم ترجمه مسعود صابري

نشر طلايه پرسو، 1389

19- ولاديمير لنين: چرا بايد سوسيال دموکراتها عليه سوسياليست رولوسيونرها جنگي مصممانه و بيامان اعلام کنند؟ (مقاله/ نشر اينترنتي/ مطابق با دستنويس/ روزنامه‌ي پروژکتور: نورافکن/ شماره 14/ نوشته شده در 1903/ نشر در 1923/ مجموعه آثار لنين/ ج 6)

20- لودويگ فون ميزس: ليبراليسم 1927 به نقل از فاشيسم و کاپيتاليسم ترجمه‌ي مهدي تديني نشر ثالث 1394

21- محمدحسين خسروپناه: بيژن جزني، زندگي و فعاليتهاي او: فصلنامه نگاه نو، شماره 11، از دوره جديد بهمن 1381 صص 55-45

 

منبع : سرمقاله شماره 42 مهرنامه 

برچسب ها :


اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما