علم، میراث مشترک جهانیان / حسن بلورچی

1402/8/10 ۱۰:۳۹

علم، میراث مشترک جهانیان / حسن بلورچی

روزنامه اعتماد در صفحه هفتم شماره 5591 روز یکشنبه مورخ نهم مهرماه 1402 مقاله ای را با عنوان «ایمان چون هنر» به قلم آقای عظیم محمودآبادی منتشر کرد که در آن به دین و زبان آن و نسبتش با علم و فلسفه پرداخته بود. نگارنده از مقاله فوق الذکر بهره های فراوان برد و فکر می کند توجه به رویکرد آن در استفاده از زمینه توسعه آموزش مهندسی و صنعت می تواند محل توجه و مفید باشد.

نگاهی به مساله رشد علم تجربی و کم فروغی معرفت دینی و فلسفی

چندی پیش مقاله‌ای با عنوان «ایمان چون هنر»در روزنامه اعتماد چاپ شد که به بررسی دین و زبان آن و نسبتش با علم و فلسفه پرداخته بود مورد توجه و نقد برخی صاحبنظران قرار گرفت و به نوعی تضارب آرا در این امر مهم منجر شد. برخی از ایشان اما با نگاهی جدی تر مساله را دنبال کردند و یادداشتی در نقد نویسنده مقاله «ایمان چون هنر» تالیف و تنظیم کردند. از آن جمله است مقاله تفصیلی آقای حسن بلورچی استاد شیمی و پژوهشگر علم که از ایشان مقالات متعدد و کتاب هایی نیز در این زمینه منتشر شده است.

*******

روزنامه اعتماد در صفحه هفتم شماره 5591 روز یکشنبه مورخ نهم مهرماه 1402 مقاله ای را با عنوان «ایمان چون هنر» به قلم آقای عظیم محمودآبادی منتشر کرد که در آن به دین و زبان آن و نسبتش با علم و فلسفه پرداخته بود. نگارنده این سطور از آنجایی که به کار دیدبانی علم مشغول است از مقاله فوق الذکر بهره های فراوان برد و فکر می کند توجه به رویکرد آن در استفاده از زمینه توسعه آموزش مهندسی و صنعت می تواند محل توجه و مفید باشد. برای اینکه روشن تر شود از نظر این جانب جان کلام نویسنده مقاله «ایمان چون هنر» چه بود، بخشی از آن را اینجا مرور می کنم:

«رشد علوم تجربی و دستاوردهای گاه خیره کننده آن به شان و جایگاه سایر رهیافت های معرفتی بشر، از جمله فلسفه، الهیات و دین، آسیب جدی وارد کرد. آری علم تجربی در آغاز قرن بیستم نه فقط دین و الهیات که فلسفه و سایر شاخه های علوم انسانی را نیز مورد هجمه بی بدیلی قرار داد و آنها را از عرش به فرش انداخت و چنان غروری به انسان مدرن بخشید که دیگر نمی خواست کمترین گوش شنوایی نسبت به ادیان و پیام نازل شده از آنها داشته باشد. هرچند در همین دوره ما فیلسوفانی داریم که نگاه پوزیتیویست های منطقی را در هم پیچیدند و زیاده روی های نامعقول آنان را به رخ شان کشیدند اما واقعیت این است که جهان مدرن از راهی که آغاز کرده بود بازنگشت و دست کم تاکنون دین، هیچگاه اعتبار سابق خود را باز نیافت.»

دین و علم تجربی در ایران

به باور اینجانب درصورتی که این گزاره های علمی که به صورت کیفی بیان شده است اگر به صورت کمی درآید، می تواند به کار توسعه صنعتی بیاید. مطالب مقاله فوق که در مورد شرایط علم در دنیای صنعتی ذکر شده، کاملا درست است. ولی اکثر تحلیل گران موقع بسط این گزاره ها به شرایط ایران، دچار یک اشتباه فاحش شده اند و به معیارهای کمی سنجش علم توجه نکرده اند؛ یعنی اگر ما بخواهیم ببینیم که در ایران، علم تجربی چقدر به دین صدمه زده است یا می تواند بزند، اول باید به کمک معیارهای سنجش علم دریابیم که موقعیت علم نسبت به وضعیت جهانی چگونه است؟

اکثر نگرانی ها در مورد علم از این مساله نشات می گیرد که تحلیل گران هیچ نوع وسیله اندازه گیری در اختیار ندارند که تعیین کنند علم در ایران چه اندازه نسبت به علم جهانی پیشرفت داشته است. تا پس از آن تعیین کنند که آیا اصولا صدمه ای به دین وارد شده است یا خیر؟ آیا این فقط دل نگرانی صرف است یا ممکن است در عالم واقع نیز صدماتی متوجه دین از این ناحیه شده باشد.

برای روشن تر شدن بحث مثالی می زنم: فرض کنیم کسی برای علاج بیماری خود نزد پزشک می رود و او به بیمارش اظهار می دارد که مبتلا به دیابت است و آن به میزان قند خون بستگی دارد. شما اولین سوالی که به ذهن تان می رسد این است که خب باید میزان قند خون را اندازه گرفت. یعنی گزاره کیفی را به کمی تبدیل کرد. اما حیرت آور است که در بررسی تحلیل گران ما در مورد علم، هیچ نوع وسیله اندازه گیری وجود ندارد.

لذا در متن پیش رو سعی شده به علم و میزان قوه جذب و دفع آن در دوره های مختلف تاریخی توجه شود و در خلال آن معیاری به دست دهد ناظر به این پرسش که آیا اصولا هجمه علوم تجربی در موقعیتی هست که بتواند به دین صدمه بزند؟ این مساله برای ما اهمیت حیاتی دارد؛ چون هر روز شاهد آن هستیم که کشورهای اطراف ما و کشورهای دور و نزدیک به کمک همان علمی که ما از آن گریزانیم، بی آنکه دین شان نقصان یابد، به پیشرفت های خیره کننده ای رسیده اند.

نه تاسف و نه نفرت؛ بلکه فهم!

«نباید تاسف خورد، نباید نفرت ورزید، بلکه باید فهمید» (اسپینوزا)

وقتی تاریخ علم در ایران را مرور می کنیم، می بینیم علم در کشور ما سرنوشت شگفتی داشته است. سرنوشتی هم داستان با خود ما، درحالی که در کشورهای پیشرفته این علم است که سرنوشت جامعه ها را تعیین می کند، در کشور ما سرنوشت علم به سرنوشت تاریخی ما گره خورده است.

این سخن رضا داوری اردکانی که می گوید نظام علم در کشور ما مغشوش بوده است و هم اکنون مغشوش تر شده است قابل درک است. لذا در این گزارش سعی شده است که بررسی شود در ادوار مختلف چه اتفاقاتی باعث اغتشاش در نظام علم شده است و در سال های اخیر بر سر علم چه آمده است. یک چیز مسلم است و آن اینکه هروقت علم و عالم در کشور ما از سوی حکمرانان و علمای دینی ارج نهاده می شدند، هم علم پیشرفت کرده است و هم عالم رشد یافته است.

ستایش علم در متون اسلامی و شیعی

در صدر اسلام، در کلام الهی، نبوی و نهج البلاغه علم بسیار ستوده شده است. واژه علم در قرآن 500 بار آمده است. ستایش علم، دانش و خرد در قرن چهارم و در شاهنامه فردوسی به اوج رسیده است. فردوسی یک پدیده خلع الساعه نبوده است. او بر قله یک تاریخ، بر قله دوران خود ایستاده است. در تعریف خرد، آن را مجموعه ای از علم و عقل و واقعیت و عشق و اخلاق و آرمان و مسوولیت و آزادی می دانند. واژه خرد در شاهنامه 1028 بار تکرار شده است.

در قرن پنجم و ششم هجری نتیجه ارج نهادن به علم با ظهور دانشمندانی مثل ابوعلی سینا، رازی و بیرونی به نتیجه رسیده است. در این فرآیند، نتایج جالب توجهی به دست آمده و ارجمندی علم به قله دیگری دست یافته است. بعضی ابوعلی سینا را بزرگ ترین دانشمند تاریخ دانسته اند. از اینکه در مدت کوتاهی بیشترین میزان اطلاعات علمی را توانسته است مرتب و دسته بندی کند.

تعطیلات زمستانی علم

از آغاز ظهور سلجوقیان علم دچار سکون و سکوت می شود؛ دچار عارضه ای می شود که برخی از پژوهشگران آن را «تعطیلات زمستانی علم» می نامند.

از یکی دو دهه قبل از انقلاب اسلامی، روشنفکران ما نظریه بازگشت به خویشتن و گریز از غرب زدگی را مطرح کردند. شوربختانه در مسیر بازگشت به خویشتن و گریز از غرب زدگی، علم دچار دومین حادثه خود در تاریخ شد. دچار عارضه دیگری گشت که آن را «متهم کردن علم به غرب زدگی» می نامیم.

لذا در دوران ما نیز علم اسیر خلق وخوی پیشینیان ما در قرون گذشته شده است. ارجمندی علم همواره سیر نزولی داشته است. آن دو حادثه کمبود، در دو دهه اخیر علم دچار آسیب سومی شده است که آن را پدیده «خیال پردازی در علم» می نامیم که در این یادداشت به این موضوعات پرداخته می شود.

علم؛ میراث مشترک جهانیان

علم میراث مشترک جهانیان است. وقتی از نظام علم صحبت می کنیم، این نظامی است هم در ذهن افراد جامعه و هم نظم و انضباطی است که در سطح جامعه و در ساختارهای حکومتی، اداری، دانشگاهی و همه سطوح برای توسعه علم به وجود می آید.

در واقع همه فیلسوفان تاریخ و دانشمندان سهمی در کاشت و رشد درخت علم داشته اند که اکنون به تنومندی رسیده و هم اکنون همه کشورهای جهان سعی می کنند با آموختن روش های علمی و بهترین روش های آموزش وپرورش از میوه های این درخت چیزی بهره برداری کنند. وقتی شما ایده جدیدی دارید و آن را در یک سمینار علمی در یکی از کشورهای پیشرفته ارایه می دهید. نیازی ندارید قبلا بروید و مطالعه کنید که دین و آیین و روش فکری و رسومات آنها و پدران شان چیست تا عکس العمل آنها را دریابید.

زبان واحد و مشترک علم در همه جهان

یک زبان مشترک علمی وجود دارد که همه ملل جهان را به هم وصل می کند. درخت علم در ذهن حاضرین در کنفرانس وجود دارد. آنها می دانند ایده جدید شما را در کجای درخت علم قرار دهند و با کدام روش علمی راستی آزمایی کنند و اگر قرار است ایده جدید خود را به مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی و صنعتی ارایه دهید، از قبل همه راه های پذیرش آن آماده شده است و همه کس می داند ایده جدید شما در کجای درخت علم قرار می گیرد.

در کشور ما اگر شما ایده جدیدی مطرح می کنید، افراد در ذهن خود جست وجو می کنند تا ببینند آیا با یکی از بسته های آموخته شده از قبل تطابق دارد. این بسته ها ممکن است از علم مدرن هم داشته باشد اما تصمیم نهایی، به احتمال زیاد، مربوط می شود به ذهنیات تاریخی ما و آنچه پیشینیان ما آموخته اند و برای ما به میراث نهاده اند. آنها که نه به مقتضیات جهان کنونی آشنا بوده اند و نه راه حل های آن را می دانسته اند. شاید به این علت است که تعداد پتنت های (ثبت اختراع) جهانی ایران در سال 21 و از آن امریکا 800 هزار است و البته این آمار مربوط به 6 سال قبل است.

سیاست علمی کشور که در مدارک وزارت علوم موجود است نقشه ای را برای توسعه علم در ایران و جهان تعیین کرده است. اینگونه رویکرد به علم یعنی تعیین نقشه ای مثل یک معمار برای عمارتی که ساخته شده نیست و باید ساخته شود، در مدارک علمی جهانی و کشورهای پیشرفته سابقه ندارد. پیداست این نقشه بر اساس رویکرد مسلمانان به خصوص شیعیان به علم که قابل دسترسی در مدارک تاریخی است تهیه شده است.

صورتبندی علم در آثار برخی از علمای اسلامی

چنانکه رسول جعفریان (پژوهشگر و استاد تاریخ دانشگاه تهران) این رویکردها را مطالعه کرده است و می نویسد:

تفکیک علوم به دینی و غیردینی که تا به امروز سیطره کاملی بر مفهوم علم در دنیای مسلمانان دارد، سابقه ای دیرین دارد. ابن عبدالبر نمری اندلسی (م 463) نویسنده کتاب مهمی با عنوان «جامع بیان العلم» است. او علوم را به سه دسته تقسیم می کند: علم اعلی و برتر که همان علم دین است، علم اوسط که عبارت از «معرفه علوم الدنیا» چون علم طب و هندسه، سوم علم اسفل که عبارت از صناعات و کارهایی مانند شنا و جنگاوری و لباس و تزویق و خط و مانند اینها است. او می افزاید که فلاسفه، علم اعلی را «الهیات» می دانند، درحالی که دین ما را از آن مباحث، بی نیاز می کند. (جامع بیان العلم: 2/46). این تقسیم بندی، بعدها با این عنوان هم مطرح می شود که علوم بر دو قسمند، علوم شرعی که از انبیا به دست می آید و علوم غیرشرعی که عقلا آنها را به دست می آوردند. غیرشرعی ها، علمی است که امور دنیا بر آن متوقف است. مانند طب، حساب برای تقسیم وصایا و معاملات. اینها به منزله صناعات جزییه، قابل ستایشند، فلاحت، بافندگی، حجامت و سیاست؛ اینها همه واجب کفایی اند. اگر علومی باشند که امر دنیا متوقف بر آن نیست، اما انسان دوست دارد داشته باشد، «فضیلت» است، مانند تعمق در حساب و طب. (مفتاح السعاده و مصباح السیاده: 3/11)

جایگاه علوم تجربی و کاربردی نزد علمای اسلام

اهمیت این تحلیل در نسبت دادن همه علوم به خدا، و از آن طریق به رسول و او به مردم، هم در حوزه علوم و هم صنایع، در این است که اهمیت کنکاش انسان کاهش می یابد، رشد و توسعه علم با تلاش بشر، امری نامتعارف شناخته می شود و به این ترتیب، زمینه برای سکون و تعطیل کردن عقل برای رسیدن به حقایق جدید، توصیه شده و از هر نوع نوگرایی، پرهیز داده شود؛ چون از خط معرفتی که از انبیا رسیده، فاصله دارد. این کار اگر در حوزه معارف دینی بود شاید مقبول می نمود، اما در حوزه علم و به خصوص صنایع، اظهارنظر شگفتی است.

غزالی نیز در بخش صناعات، آن را بیشتر عمل می داند تا علم. توجه او در این جهت است که صناعت، اسباب تعیش مردم است و اگر نباشد، زندگی تعطیل می شود، اما این حس و شعور که صناعات نیازمند پشتوانه علمی است، یا مثلا وصل به ریاضیات و طبیعیات است، در ذهن متفکران مسلمان کمتر به چشم می خورد.

ملاصدرا هم همین موضع را دارد. او می گوید: «باید بداند که هر علمی وسیله مزیت و کمال نمی شود و انسان را از درجه چهارپایان به درجه فرشتگان مقرب نمی‏رساند زیرا بسیاری از علوم که علما بدان اشتغال می‏ورزند، از قبیل حرف و صناعات است که هرگز وسیله فضیلت و کمال نیستند. بلکه آن علم، معرفت خدا، صفات، افعال او، کتاب های آسمانی، پیامبران، روز رستاخیز، شناخت نفس و کیفیت استکمال و ارتفاع آن از درجه حیوانات به معارج ملکوت و روحانیات است که نافع در آخرت است. علمای آخرت بدان اهتمام می‏ورزند و علمای دنیا از آن روی گردانند». (کسر اصنام الجاهلیه، مقدمه، ص 53، متن: ص 16 «تصحیح محسن جهانگیری، تهران، 1381»).

مساله بازگشت به خویشتن

علم اسفل همان است که علوم مهندسی جزیی از آن است. اینگونه تقسیم بندی علم بسیار راهگشاست و معلوم می سازد که نقشه علمی کشور (سیاست رسمی علمی) بیشتر نظر با علم اعلی دارد. چون دین است که می تواند نقشه داشته باشد. وگرنه برای علم مدرن (علم اسفل) نمی توان نقشه ای تعیین کرد. همین فردا ممکن است یک دانشمند در هندوستان یا در چین یا یک نقطه دیگر از جهان نظریه ای را بدهد و اساس علم جهان شمول را دگرگون سازد. علوم دینی برای هر کشوری و قومی می تواند بومی شود و به مختصات فرهنگی جامعه شناختی، فرهنگی و جغرافیایی آنها تطابق داده شود. هم اکنون اسلامی که در مالزی یا بنگلادش و در عربستان یا اتیوپی شناخته می شود باهم متفاوت است. حتی نزد هر عالم دینی و مجتهدی ممکن است متفاوت باشد. دین براساس باورداشت ها است. درواقع بازگشت به خویشتن یعنی بازگشت از دنیای بزرگ به کوچک مطرح است. یعنی درون گرایی اینجا مطرح است. اما زمانی که روستاییان به امر معاش خود بپردازند، نیاز به برون گرایی پیش می آید. روستاییان درمی یابند که برای ساخت خویشتن خویش، باید به روستای مجاور بروند. برای درمان به شهر بروند و اگر به موبایل و آنتن ماهواره نیاز باشد شاید لازم باشد تا چین هم بروند. علم استثنا نمی شناسد و اگر در سطح جامعه جست وجو کنیم، به زودی در خواهیم یافت که در آنچه به علم و صنعت مربوط می شود، اگر زیادی در خویشتن خویش معطل بمانیم به ساخت چیزی بیشتر از خویشتن خویش نایل نخواهیم شد.

چنانکه علی پایا (استاد مدعو دانشگاه وستمینستر انگلستان) می گوید:

«نکته مهم روش برخورد با ایده ای علمی است. مسلمانان با فرض برتر بودن علم اعظم بر علم اوسط (پزشکی، انسانی) و علم سفلی (مهندسی) مانع پیشرفت علم گردیده اند. در قرن ششم سهروردی با پیشنهاد اینکه علم فانتزی و مقدماتی را می توان با به کار گیری روش های تجربی به علم عمل گرا تبدیل کرد می توانست تحولی را ایجاد کند که به ظهور رنسانس در ایران و صنعتی شدن جامعه بینجامد. ولی با اعدام او این جریان متوقف شد. ولی غربیان با گرفتن همین علم فانتزی و مقدماتی در قرن دوازدهم و سیزدهم از مسلمانان و به کار گیری روش های تجربی توانستند به پیشرفت برسند. خود رنسانس به راه اندازند جبر رازی را در غرب توسعه دادند. او بعد به ریاضیات امروز تبدیل گشت. همین وسیله ای را که هم اکنون شما به کار می برید (رایانه) به وسیله الگوریتم خوارزمی توسعه یافته است. یک چیز مسلم است. دقت کنید در قرن دوازدهم و سیزدهم تبادل اطلاعات علمی یک طرفه شده بود. یعنی از شرق به غرب. جلو جریان دانش علمی را از غرب به شرق گرفته بودند یا اینکه سرکوب آنقدر زیاد بود که دانشوران ما توان و انگیزه این کار را (انتقال دانش غربی به شرق) از دست داده بودند».

علم رسمی و علم یواشکی

بنابراین آنچه را که دیده وران علم در مدارک تاریخی مشاهده کرده اند چیزی نیست که فقط مربوط به صفحه های تاریخ باشند. این رویکردها در نقشه علمی کشور منعکس شده است و چهل و اندی سال است که در آموزش وپرورش ما اعمال می شود. هر روز مهندسان با چشم شان می بینند که در نقشه کارهای شان همه جا علاوه بر نیوتن و کارنو و مندلیف و سقراط و کانت و دکارت؛ ملاصدرا غزالی و مجلسی و درویشان خانقاه نیز حضور دارند.

همین یک اشکال یعنی سیطره علم اعلم بر علم اسفل ممکن بود علوم مهندسی ما را زمین گیر کند. ولی چرا تابه حال کاملا زمین گیر نشده است، علت این است که نوعی علم مستقل وجود دارد. استادان بی توجه به ذهنیات عوامانه از دهه های قبل از انقلاب دست به توسعه علم مستقل جهان شمول در کلاس درس و لابراتوار خود زده اند. البته نوعی علم یواشکی هم وجود دارد که افراد در کلاس های درس و نشریات بدان مبادرت می ورزند که از چشم کارگزاران دور می ماند یا به دلیل پیچیدگی علم و تنوع وسایل ارتباط جمعی قابل کنترل نیست یا کسی حوصله و وقت کنترل آن را ندارد یا به زبان رمزآلود حافظ گفته می شود.

آغاز انحطاط فکری از دوره سلجوقی

اینگونه رقابت علم دینی و غیردینی از ابتدا وجود داشته است و با شروع انحطاط فکری از اواسط قرن پنجم با استیلای سلجوقیان و تاسیس نظامیه ها، سنت ها راکد شده، مفاهیم ناپویا و در نتیجه متصلب شده و علم به انحطاط کشیده شده است. حضیض این انحطاط را در ایران در اواخر دوره قاجار شاهد بوده ایم. محمدرضا شفیعی کدکنی فرهنگ شناس و استاد ادبیات فارسی معتقد است که قابلیت یادگیری ایده های جدید نزد دانشوران دوره ابوعلی سینا و رازی وجود داشته است، ولی پس از قرن پنجم ما این توانایی ها را از دست داده ایم.

دانشمندان دوره طلایی تمدن اسلامی، به خوبی می دانستند که برای خلاقیت و پیشرفت در طب و درک جهان هستی، باید علم را در جهانی هرچه بزرگ تر بجویند. ابوعلی سینا وقتی همه دانش عصر حاضر خود را در اختیار گرفت، گفت زمین هم اینک برای من کوچک است و باید دانش خود را در همه گیتی بجویم. دانشمندان آن عصر با استفاده از علم نجوم دنیای خود را بزرگ تر می کردند. آنها از ظرفیت های علمی در جهان آن روز حداکثر استفاده را می کردند. فلسفه و اطلاعات علمی روز را از منابع مختلف یونانی هندی عربی و... می جستند. اگر رازی، خوارزمی، ابوعلی سینا و بیرونی را دانشمند اسلامی می نامند به خاطر آن است که سرزمین های اسلامی وسایل کار آنها را فراهم کردند و اسلام آن روز شرایط آزاداندیشی آنها را فراهم کرد. وگرنه آنها پیشرفت های خود را در پارادایم یونانی به دست آوردند و هرگز پارادایم اسلامی که به کار توسعه علم اسفل یا اوسط بخورد مطرح نشده است. یک مشخصه عمده دانشوران در دوران طلایی این بوده است که آنها به خود اجازه آموختن مطالب جدید را می داده اند. ولی این مهارت فکری بعد از قرن پنجم متوقف شده است و هم اکنون هم آثار آن در جامعه وجود دارد. من هر وقت که برای ارایه سمیناری به مراکز تحقیقاتی دولتی می روم به وضوح احساس می کنم که امکان تبادل ایده های جدید با حاضران وجود ندارد.

سهروردی و فهم اهمیت علم تجربی

در همین راستا است که رضا منصوری (فیزیکدان ایرانی) می گوید: «ما یک فرصت در قرن ششم داشتیم که علم ما همچون اروپا به سمت گسترش علوم تجربی برود و انقلاب صنعتی قبل از اروپا در حوزه کشورهای اسلامی صورت گیرد. سهروردی موسس این طرز فکر بوده است که دستیابی به علم فقط از راه علم اعظم نیست؛ بلکه شبیه به روش علمی کنونی باید دست به آزمایش بزنیم. گفته می شود اینگونه جهان بینی دوران دوره طلایی درصورتی که ادامه می یافت، عصر روشنگری به جای اینکه در اروپا آغاز شود از ایران آغاز می شد. اهالی خانقاه او را در سن 39 سالگی به دار می کشند؛ بنابراین وقتی گفته می شود که عرفان با علم دشمن است منظور این نوع صوفیگری منفعل است.» محمدرضا شفیعی کدکنی همچنین اظهار می دارد که در آثار شاعران عارف ما اشعار زیادی یافت می شود که فلسفه ابوعلی سینا را مسخره کرده اند.

اما از دوره سلجوقیان پیشرفت علم تسلیم جبر تاریخ شد و هیچ اراده ای برای ادامه راه آن دوره طلایی حتی تا اکنون نیز به وجود نیامده است. تراژدی بزرگ تاریخ این است.

عدنان فلاحی نیز در این زمینه می گوید: «حقیقت این است که در قرون نخست رشد و نمو مدارس فکری، فقه هنوز به چنان فربگی ای نرسیده بود که بخواهد تمام معرفت های دیگر را زیر چنبره خود درآورد. حجت سخن ما دانشنامه فقهی شافعی «آلام» در ابتدای قرن سوم است که از این تقسیم بندی فقهی علوم و معارف خالی است. اما با گذر زمان و عبور از قرون شکوفایی و رونق علمی تمدن مسلمانان، تدریجا مرحله ای در تاریخ مسلمین آغاز شد که محمد عابد الجابری در نتیجه غلبه بنیادهای معرفتی این مرحله، ماحصل 14 قرن تمدن مسلمانان را «تمدن فقه» می نامید (الجابری، تکوین العقل العربی، ص96).

غزالی و احیاء علوم‌الدین‌اش

اما چه شد كه سیر پیشرفت دانش در تمدن مسلمین، قوسی نزولی به خود گرفت؟ آنچه روشن است، این است كه چنین پدیده‌ای را نمی‌توان به یك یا چند عامل خاص فروكاست؛ منتها یكی از دلایل این رخداد را می‌توان در قدرت‌ گرفتن نظام فربگی فقه و تصلب برخی ایده‌ها دید كه پیش‌تر و در قرون سوم تا پنجم هنوز حالت سیال داشتند.

امام محمد غزالی (505 هـ) فقیه، متكلم، فیلسوف و اصولی برجسته اهل سنت در قرن پنجم و ششم است. نقش بی‌بدیل او در فرو كوفتن تفكرات فلسفی در سرزمین‌های اسلامی بر پژوهشگران تاریخ فلسفه پوشیده نیست. نفوذ آثار پرشمار غزالی در حوزه اندیشگی مسلمین تا قرن‌ها بی‌بدیل بود، خاصه كتاب مشهور وی احیاءالعلوم به ‌قدری معروف شد كه به برخی فقهای بزرگ اهل سنت منسوب كردند كه احیاء چیزی شبیه به قرآن است! و حتی فقهای بزرگ شیعه مثل فیض كاشانی نیز نتوانستند از دامنه تاثیر و نفوذ این كتاب گریزی پیدا كنند.

غزالی عمری را در مسیر یادگیری و اشراف بر نظریات فلسفی گذراند و چنان در این كار خبره شد كه همان سلاح را علیه فیلسوفان به كار برد. اما چیزی كه غالبا از نظرها پنهان است، جهت‌گیری خاص وی در مورد سایر دانش‌ها غیر از فلسفه است.

صورتبندی غزالی از علوم

غزالی علوم را دو دسته كلی می‌داند: علم شرعی، علم غیرشرعی. سپس علم غیرشرعی را نیز به سه گروه مذموم، محمود (پسندیده) و مباح تقسیم می‌كند (احیاءالعلوم، 1/16 ـ دارالمعرفه بیروت). مراد وی از علوم شرعی موضوعاتی است كه از وحی مستفاد است و عقل تجربی و نظری را به آن راهی نیست. با این توضیح منظور از علوم غیرشرعی هم روشن می‌شود. غزالی طب و ریاضیات را جزو علوم غیرشرعی محمود دانسته و آنها را فرض كفایی می‌داند، چراكه قوام سلامتی انسان بر طب و قوام تقسیم فرایض و ارث‌ومیراث بر ریاضیات است. غزالی سپس سراغ علوم غیرشرعی مباح می‌رود. او تدبر عمیق در بنیان‌های ریاضی و حقایق طب را غیرضروری ولی مباح می‌داند. غزالی تنها فایده غور در این دو فقره را تقویت تخصص در آنها می‌داند ولاغیر؛ فلذا فضیلت و وجوبی شرعی در پیگیری این فقره نمی‌بیند (همان جا). غزالی سحر و شعبده و طلسمات و... را نیز جزو علوم غیرشرعی مذموم طبقه‌بندی می‌كند.

جالب اینكه غزالی اساسا «طبیعیات» را علم نمی‌داند. غزالی طبیعیات را دو بخش می‌داند كه بخشی از آن مصداق جهل و ضدیت با شرع و دین است و بخشی هم ضدیتی با شرع ندارد؛ اما بی‌فایده است. این بخش بی‌فایده طبیعیات را اگر بخواهیم به زبان امروزی ترجمه كنیم مشتمل بر شیمی و فیزیك خواهد شد: «بحث از صفات و خواص اجسام و چگونگی دگرگونی و تغییر آنها. این رویكرد شبیه به رویكرد پزشك است كه بدن انسان را از حیث بیماری و سلامتی بررسی می‌كند با این تفاوت كه در اینجا طبیعیون تمام اجسام را از حیث تغییر و تحرك بررسی می‌كنند. البته طب بر طبیعیات برتری دارد و طب ضروری است، اما طبیعیات مورد نیاز نیست.» (همان، 1/22)

بدین‌ترتیب می‌بینیم كه ذهنیت فقهی غزالی بزرگ، چطور به بی‌فایده بودن بخش مهمی از علوم طبیعی - كه خود اینها پایه‌های مهندسی را تشكیل می‌دهند - نائل شده و حتی غور و پژوهش در بنیادهای پزشكی و ریاضیات را نیز غیرضروری می‌داند. این ذهنیت قطعا در خیل عظیمی از مخاطبان و پیروان پرشور غزالی از قرن ششم به بعد رسوخ و تثبیت پیدا كرده است و تا زمان ابن تیمیه در قرن هشتم نیز ادامه یافت.

غزالی و تراژدی بزرگ تاریخ ما

صدالبته غزالی عمدی در خوارداشت علوم ‌تجربی نداشت، اما غلبه ذهنیت فقهی وی و نیز احتمالا باورش بر ثابت ماندن سطح معلومات تجربی بشر در طب دوران وی و دید كاملا ابزاری‌اش به ریاضیات و حساب، او را به این ورطه كشاند. در واقع گویی غزالی استقلالی برای ریاضیات بماهو ریاضیات قائل نیست و آن را صرفا ابزاری برای برآورد نیازهای فقیهان در تقسیم میراث می‌داند. مشخص است كه غلبه این دیدگاه غزالی بر دستگاه‌های سیاسی وقت، می‌توانسته چه تاثیر مخربی بر روند آموزشی دانشگاه‌هایی مثل نظامیه‌ها بگذارد و تدریس و تحقیق در علوم را از این فیلترهای تنگ عبور دهد.

با پایان عمر غزالی درِ فقه - در مذهب اهل سنت - نیز بسته شده است. در حالی كه كتاب آسمانی ما همچنان مفتوح است و هر كس به سبب علم و عقل خود می‌تواند از آن نتایجی به دست آورد ولی برای فقه ما چنین نیست. هیچ فقیهی تا به ‌حال جرات نكرده است حرف تازه‌ای بزند. ذكر این نكته بی‌مناسبت نیست كه غزالی خود موسس نظامیه بزرگ بغداد بوده است.

تا اینجای كار شاید از آنجا كه قوانین خدا ثابت است چندان مشكلی ایجاد نكند. اما مشكل اساسی آنجاست كه علمی را كه ما در زندگی روزمره خود از آن استفاده می‌كنیم و در پالایشگاه، ساخت اتومبیل و هواپیما كاربرد دارد، ثابت نیست و تا زمانی كه رابطه علم و فقه بر اساس ذهنیت‌های تاریخی ما تعیین می‌شود نباید انتظار بهبود آلودگی هوا و ساخت اتومبیل و هواپیمایی در رقابت با كشورهای پیشرفته یا بهبود فقر روزافزون مردم ما را داشت. سرنوشت محتومی كه بر پیشانی هر طفل كه در سرزمین ما‌ زاده می‌شود، نوشته شده و مهر غزالی بر آن خورده است. این تراژدی بزرگ تاریخ است.

سخن عدنان فتاحی را كه می‌گوید غزالی در خوارداشت علوم‌ تجربی عمدی نداشت را به‌ خاطر داشته باشید. البته هیچ‌ كس و همه كسانی كه علم را خوار كرده‌اند از جمله روشنفكران قبل از انقلاب چنین عمدی نداشته‌اند. نكته اساسی این است كه عشق‌ورزی به علوم‌ تجربی و اساس داشتن این علوم آنچنان‌كه در دوره طلایی معمول بوده از حافظه تاریخ تفكر ما پاك شده است.

واقعیت این است كه انسان ایرانی پس از سه هزار سال هنوز در توهم علاقه به علم است و در توهم اهمیت به تفكر و خرد! همین انسان ایرانی دارد رابطه‌اش را با طبیعت و ماورای طبیعت از نو تعریف می‌كند. انسان ایرانی مدلی دیگر از مدرنیت ارایه خواهد داد اگر با خرد و تفكر كنار بیاید و اگر بزرگانی انتخاب كند كه این انسان ایرانی را، نه مانند سلجوقیان خردگریز و ساسانیان ناآشنا به خرد، اما اقتدارگرا كه مانند دوران طلایی خردگرایی آل بویه اداره كنند، نباشد آن‌گونه كه مانند دوران ساسانیان فیلسوفانی به ایران هجرت كنند؛ اما بیش از دو سال تحمل جو نابخردانه را نكنند یا مانند سلجوقیان تفكر را كفر بدانند و ابن‌سیناها را تكفیر بكنند یا مانند دوران صفویه دوربین نجومی را ببینند و بی‌اعتنا باشند یا مانند قاجار آن را اسباب تفرج آسمان فرنگیان اعلام كنند و «نخواهند برای هوا خرج بكنند.»

چنانكه رسول جعفریان در این باره می‌نویسد: «در دوره صفوی آنقدر رنگ دانش‌های سنتی قوی است كه اصلا و ابدا اهل علم این دوره متوجه تحول علمی و تمدنی اروپا نشدند. این وضع تا نیمه قاجار هم بود و امروز هم سایه آن بالای سر ماست. این بدنامی است كه ما این‌طور با علم برخورد می‌كنیم.»

اما از آن اسف‌بارتر آن است كه ما ندانیم وقتی از علم سخن می‌گوییم از چه چیز سخن می‌گوییم. رسول جعفریان می‌گوید: «در ایران، از مشروطه به این‌ طرف و دوره رضاشاه، بحث غرب‌زدگی از نظر متدینین جدی‌تر شد، چون تجدد از اهداف مهم جریان‌های نوگرا بود. بعدها كه شادمان و فردید و جلال و نصر و دیگران از غرب‌گرایی سخن گفتند و مكتبی كه زیر سایه اینها در افرادی مانند شایگان و آشوری درآمد، غرب‌زدگی مفهوم مهم‌تر و موثرتری شد، در اینجا یك مشكل بود و آن قاطی‌ كردن جنبه‌های مختلف غرب بود. پیشرفت علمی، فرهنگ استعماری، تغییر در ارزش‌های اخلاقی، تفاوت در البسه و نگاه به تفریح و به خصوص بحث‌های روابط جنسی، همه با هم در آمیخت. این درهم‌آمیختگی مفاهیم باعث شد كه وقتی روشنفكران قبل از انقلاب از علم سخن می‌گویند به‌ راستی معلوم نیست كه از چه چیز می‌گویند.

 علم و دین از نگاه استاد مطهری

به این سخن مرحوم مطهری توجه كنید: «برای بشریت هیچ‌ چیز گران‏تر و مشئوم‌تر از جدایی دین و دانش نیست. این جدایی، تعادل اجتماع بشری را از بین می‌برد. هم دنیای قدیم و هم دنیای جدید، گاه دچار بی‌تعادلی شده و تعادل خود را از دست‌ داده است. زمانی مردم گرایش‌های دینی خود را جدا از علم جست‌وجو می‌كردند. این، بیماری عمده دنیای قدیم بود، همچنان‌كه بیماری عمده دنیای جدید این است كه عده‌ای در جست‌وجوی علم منهای دین هستند. اكثر انحرافات و بدبختی‌هایی كه بشر امروز را تهدید می‌كند، ناشی از این است كه علم را جدا از ایمان می‌خواهد.»

لذا باید كسانی باشند كه حداقل توضیح دهند كه منظور مطهری از علم كدام یك بوده است. در مهندسی با علم قاطعی نمی‌توان كار كرد و باید بدانیم هر یك از اربابان تفكر ما در مورد چه علمی سخن می‌گویند.

آل‌احمد نیز كتاب غرب‌زدگی خود را با این جمله شروع می‌كند: «غرب‌زدگی می‌گویم، همچون وبازدگی و اگر به مذاق خوش‌آیند نیست، بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی. اما نه؛ دست‌كم چیزی است در حدود سن‌زدگی. دیده‌اید كه گندم را چگونه می‌پوساند؟»

این جمله شاعرانه و بسیار اغواگر تا اعماق روح روشنفكران و مردم ما نفوذ كرد و پاسخ بسیاری از مشكلات و بدبیاری‌های تاریخی ما را داد: ملتی با آن سابقه تاریخی باشكوه و صاحب دین و مذهبی اینچنین بی‌نقص، با قطع رابطه با غرب می‌توانست بی‌هیچ كوششی برای رفع نقایص تاریخی خود همچون كشورهای پیشرفته به پیشرفت و حتی آقایی دنیا دست یابد.

 مصیبت ما ناشی از روشنفكران قبل از انقلاب

برخی معتقدند اشكال اصلی از روشنفكران قبل از انقلاب می‌آید. آنها به‌ جای اینكه خود مقدمات علم، روش علمی، اندكی فلسفه و علم مدرن را بیاموزند خود را به دست توفان ذهنیات تاریخی سپرده‌اند. به ‌جای اینكه به بررسی علم جهانی و یادگیری علم مدرن بپردازند، به وصیتنامه پدران هزارساله تاریخی ما رجوع كرده‌اند. چهارزانو در مقابل پدران تاریخی نشسته‌اند و علم جهانی را مهمیززنان و افسار به دست نزد پدران ما برده‌اند. علمی كه قرار بوده است درمانی برای جهالت‌های تاریخی ما باشد. شریعتی ماركسیسم را افسار به دست به خانه پدری خود برده است.

كسانی كه در شرایط قبل از انقلاب زندگی نكرده‌اند، علت این شتاب‌زدگی در قضاوت‌ها را نمی‌توانند دریابند. برای رهایی از خلط مفاهیم، آنچنانكه جعفریان در مورد به‌هم‌آمیختگی مفاهیم هشدار داده خوب است بگوییم ایده‌های این روشنفكران عمدتا در سه حوزه مطرح شده است:

1. حوزه امنیتی دفاعی. اصولا اولین انگیزه بازگشت به خویشتن و گریز از غرب‌زدگی مساله دفاع در مقابل استعمار و دیكتاتوری شاه بود.

چنانكه صفویان با ساختن دژ محكمی از ایدئولوژی و فداكاری مذهبی در شرایط استثنایی كه استعمار انگلیس و روس سرزمین‌های بزرگ هند را تصرف كرده بود، توانستند تمامیت ارضی و هویت و استقلال كشور ما را حفظ كنند. شرایط تهاجمی آن روز آنقدر زیاد بود كه علم و فلسفه و دین و حكمت و فقه در خدمت استحكام این دژ قرار گرفت. از هركدام اینها تكه‌هایی انتخاب شد كه به ‌كار استحكام دژ می‌آید. در آن زمان در حقیقت ما نیاز زیادی به صنعت نداشتیم و صنعتگران آن روز حتی در شرایط بی‌توجهی می‌توانستند صنایع مورد نیاز آن روز در حد نعل اسب و گاری و وسایل اولیه زندگی و سلاح‌های ابتدایی را فراهم سازند.

سنت شاهنامه‌خوانی از دوران صفویه

شاه اسماعیل حتی از انگیزه‌های ملی نیز برای استحكام این دژ استفاده كرد. دستور داده بود كه در سراسر ایران مراسم شاهنامه‌خوانی برگزار شود. این روشنفكران نظر به ساخت چنین دژی داشتند. شریعتی شمشیر و دژ صفوی را نمی‌پسندد. در گامی فراتر شمشیر پیامبر و امام زمان را می‌خواهد. دگرگون‌سازی مفاهیم و باورها مثل انتظار، حج، فاطمه، حسین، كربلا و... كه كاملا سیاسی شده و قداست و رمزآلودگی‌شان را از دست داده یا كمرنگ شدند؛ به عنوان ابزاری در خدمت قدرت پدافندی یا آفندی قرار گرفتند.

2. حوزه اجتماعی. بعضی رسومات غربی وارد ایران شده بود كه به ‌شدت احساسات مذهبی را آزار می‌داد. آنچه در تحلیل‌های روشنفكران یافت نمی‌شود وجود درصد، میزان، متر، زرع یا واحد كمیتی است كه بتوان بزرگ و كوچكی پدیده‌ها را اندازه گرفت. به‌طور مثال هرگز این سوال مطرح نشد اگر غرب‌زدگی با آن سرعت قبل از انقلاب پیشرفت می‌كرد چند سال طول می‌كشید تا ایران به ‌كلی غرب‌زده بشود و اگر كاملا غرب‌زده می‌شد چه اتفاقی می‌افتاد. باتوجه ‌به اینكه تغییرات در جامعه ما بسیار كند انجام می‌گیرد، مثلا ما هنوز بعضی مشخصات جامعه‌شناختی سه هزار سال قبل را داریم. به نظر می‌رسد این زمان كمتر از پانصد سال نبود و اگر ما كاملا غرب‌زده می‌شدیم مگر غیر از این است كه می‌شدیم مثل یكی از كشورهای غربی مثل سوییس، نروژ یا كانادا یعنی همان كشورهایی كه طبق آمار رسمی 80 درصد مردم هم اینك آرزو دارند بدان كشور‌ها مهاجرت كنند. پس خطر كجا بود كه غرب‌ستیزی هیستریك به علم‌ستیزی منجر گشت؟

3. حوزه علم. تاسیس علم در یك كشور به شرایط آرام‌بخش و صلح‌آمیز و آزادی بیان نیاز دارد. در شرایط تقریبا جنگی كه روشنفكران با حكومت و آنچه شرایط استعماری می‌نامیدند، داشتند، به تنها چیزی كه فكر نمی‌كردند سرنوشت علم بود. در نتیجه غرب‌گریزی به علم‌ستیزی تبدیل شد و در بازگشت به خویشتن خویش علم زندانی دژ صفوی گشت و هم اینك هم علم همان جاست و علم را در موقعیتی هراسناك قرار داده است.

در نقد جریان روشنفكری ما

شرایطی كه هم اینك در آن زیست می‌كنیم، آن است كه قسمتی روشنفكران قبل از انقلاب برای ما ساختند.‌بندی را كه فقیهان دوره سلجوقی و صفوی بر پای علم نزده بودند، روشنفكران زدند. برخی علم را شریك جرم استعمار انگلیس در هند شرقی و شریك جرم بلژیك در قتل‌عام كنگو دانستند و برخی همچون فردید تا آنجا پیش رفتند كه به ابوعلی سینا پیشنهاد كردند نباید از فلسفه یونانی در كار خود استفاده می‌كرده است. این پدیده را «متهم‌ كردن علم به غرب‌گرایی» می‌نامیم. راه پیشرفت در كشور ما از راه جدا كردن این سه حوزه می‌گذرد.

برای روشنفكران وقتی از پدیده علم‌ستیزی یا در بند شدن علم سخن گفته می‌شود، اینها كلماتی بیش نیستند كه بر صفحه كاغذ نوشته می‌شوند یا ممكن است حداكثر آنها را دچار غمی كند. اما مهندسان این مسائل را به‌طور روزمره می‌بینند و با پوست‌واستخوان خود احساس می‌كنند. به‌طور مثال در یك شركت طراحی مهندسی مدیر می‌بیند از كشور قزاقستان آمده‌اند و یكی از مهندسان ممتاز او را به عنوان سرمهندس استخدام كرده‌اند و برده‌اند و مهندسانی دیگر را از هند و پاكستان و هلند را زیر دست او قرار داده‌اند و پروژه‌های بزرگ صنعتی را انجام می‌دهند. وقتی به این می‌اندیشند كه چرا خود او در ایران نمی‌تواند كار مشابه را انجام دهد به واژگانی مثل علم‌ستیزی و غرب‌گریزی و در بند بودن علم می‌رسد.

آیا اساسا در كشور ما علم تاسیس شده است؟

وقتی از رضا داوری‌اردكانی، رییس اسبق فرهنگستان می‌پرسند كه به نظر شما تعریف علم چیست؟ او می‌گوید: به من چه كه تعریف علم چیست من كه درصدد تاسیس علم نیستم. من معلم فلسفه هستم به شما فلسفه می‌آموزم شما خود بروید و تعریف علم را بیابید. از فحوای سخن ایشان می‌توان چنین دریافت كه هنوز در كشور ما علم تاسیس نشده است. رضا منصوری هم كه سالیان دراز به كار دیده‌وری علم در تاریخ جهان و ایران مشغول بوده است نظری مشابه دارد. او می‌گوید: «علم و دانش ما بر مبنای خرد نقل بنیان است. خردِ نقل بنیان متصلب است، خشك است، انعطاف ندارد؛ این خرد مفاهیم را مطلق می‌انگارد. با پویایی مفاهیم در اجتماع علمی بیگانه است و نقش بافتار و گفتمان (دیسكورز) را در درك معنی نمی‌شناسد؛ با چگونگی و پرهزینه بودنِ ابداعِ مفهوم‌های جدید، بخوانید توسعه علم، ناآشناست؛ همه اینها آموزش را هم تخریب می‌كند. اهل این خرد نه‌تنها در علوم‌ تجربی قانون‌ها را مطلق می‌انگارند در علوم‌ انسانی هم كه مفهوم‌ها برخلاف علوم فیزیكی تعریف عملیاتی ندارند و وابسته به بافتار و مكتب فكری‌اند، آنها را مطلق می‌انگارند و گسسته از بافتار مصادره می‌كنند و به كار می‌برند. این خردِ بیگانه با مفهوم‌آفرینی خلاق است، سلسله‌مراتب علمی همراه با تقسیم وظیفه‌ها را نمی‌شناسد و تمایز نقش جوان و ارشد هم در آن معنی معقولی نمی‌یابد. در هر صورت هنوز هم تحولات علمی ما گسسته و ناشی از تغییر نسل است نه در ارتباطِ گفتمانی با تحولات علمی اجتماع علمی دنیا. علم و دانشِ ما نه ارتباطی با جامعه ما دارد و نه ارتباطی با جامعه جهانی. این نتیجه خرد نقل بنیان است كه حالا باید عوض بشود.»

روشنفكران متوهم علم را دچار چنان اتهاماتی كردند كه در ابتدای انقلاب باید برای تطهیر علم 4 سال دانشگاه‌ها تعطیل می‌شد. علمی كه نظامش هنوز تاسیس نشده بود و در طول تاریخ دچار نقصان گشته بود. گفته می‌شود كه بعضی محدودیت‌های به وجود آمده شده برای علوم مهندسی و پزشكی در ابتدای انقلاب هم‌اكنون حذف شده است. ولی علوم ‌انسانی همچنان در معرض اتهام می‌باشد.

حادثه سومی كه از یكی، دو دهه قبل برای علم اتفاق افتاده است و آن را «خیال‌پردازی در علم» می‌نامیم به این صورت است كه ما با ابداع واژگانی مثل تولید علم، تولید اندیشه، تولید فرهنگ خود را به دام خطرناكی افكنده‌ایم. تا آنچه در عمل نتوانسته‌ایم به دست آوریم در عالم خیال به دست آوریم. مثل این است كه علم كالاست و ما می‌توانیم با تغییر و تحولی در آن، آن را به ‌صورت موردپسند خود در آوریم و به همه جهان صادر كنیم. (4) مهم‌ترین زیانی كه وارد شدن در این فضاهای خیالی دارد، این است كه ما را از توسعه واقعی علم آن‌گونه كه همه كشورهای جهان بدان پرداخته‌اند، باز می‌دارد.

اگر ما بتوانیم موقعیت علم را در دوران مختلف تاریخی مجسم كنیم و به خصوص با نوعی كمیت قابل ‌اندازه‌گیری نشان دهیم، یك فرصت استثنایی برای توسعه علم فراهم كرده‌ایم.

مساله كرامت علم

قبلا گفتیم كه پیشرفت علم در تاریخ با ارجمنداری (كرامت) آن متناسب است. ارجمنداری علم چیزی است كه دیده‌وران علم می‌توانند در دوره‌های مختلف تعیین كنند یا زیاد و كم‌ شدن آن را حدس بزنند. در این مقاله سعی شده است اندازه ارجمندتری علم در دوران مختلف با هم مقایسه شود. ارجمنداری علم یعنی عزیز شمردن علم و احترام گذاردن به علم و با خود علم تفاوت دارد. مثلا فردوسی دانشی به اندازه دانش‌آموزان امروزی در مورد علم تجربی نداشته، اما عشق او به خرد به دانش به عقلگرایی آنچنان بوده كه بنیانی پدید آورده است كه هم‌اكنون هم می‌توان عمارت علم را بر آن بنا نهاد.

به گمان نگارنده مقدار بیشینه ارجمنداری علم در قرن سوم و چهارم بوده است، قبل از اینكه حوادثی كه در این مقاله به آن اشاره شده است به وجود‌ آید. ارجمنداری علم عمدتا به ‌وسیله حاكمان وقت و فقیهان تعیین می‌شده است .عارفان و صوفیان هم نقشی در آن داشته‌اند.

 سخن آخر

آنچه از مطالعه نظرات دیده‌بانان علم بر می‌آید، این است كه علم از قرن پنجم دچار انحطاط شده است. پس از آن علم در نظامیه‌ها و شرایط اجتماعی به خواب زمستانی فرو رفته است. سپس به وسیله روشنفكران قبل از انقلاب و انقلاب فرهنگی و نهضت تولید علم دچار صدمات دیگری گشته است. آنچه بر می‌آید، این است كه از شیخ و مفتی و صوفی و عارف و فقیه و پادشاه هر یك به نوعی علم را كوبیده‌اند تا به حدی كه به قول رسول جعفریان ایرانیان با علم دشمن بوده‌اند.

بنیان دین در كشور ما از هر جای دیگر دنیا مستحكم‌تر است و سابقه سه هزار ساله دارد. این علم بی‌رمق بیچاره چه میزان قدرت دارد كه بتواند به دین صدمه بزند؟ چگونه است كه هر چه داد داریم بر سر علم می‌زنیم و دانشگاه و استاد و دانشجو هر روز در مظان اتهام بیشتر قرار می‌گیرند. چگونه است كه همه كار‌های ما با تنبیه علم جور می‌شود؟ مثل این است كه ما به یك انقلاب علمی نیاز داریم و آن یادگیری واژه «نمی‌دانم» است.

منبع: روزنامه اعتماد

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: