1393/10/17 ۰۹:۰۴
به رغم اين بحثها، شيفتگي ناصر خسرو نسبت به «علم» و «عقل» و وصل کردن آن به صورت زنجيرهوار به ديگر مفاهيم خودخواسته وي جالب است. آدمي شيفته عقل که ميکوشد ميراث اسماعيلي خود را هم نگاه دارد. به اين دو سه سطر بنگريد، مطلبي که در آن وي ابراز ميدارد که: اساس عقل به شادي و احساس رضايت است و اين يعني ضديت با جهل که با علم به دست ميآيد:
شيفتگي به علم و عقل
«و دليل بر آنك جوهر عقل، شادي است، آن است كه ثبات شادى به زوال جهل آمده است، و زوال جهل، آمده به علم است. پس پديد آمد بدين مقدّمات برهانى كه ثبات شادى به علم است، و علم فعل عقل است و نيز معلوم است كه هيچ شادى مردم را برتر از شادى فلك نيست، و فلك جز مر عقل را نيست اندر عالم؛ پس ظاهر شد كه شادى جوهر عقل است. و نيز از جمله حيوانات جز مردم را ـ كه مر او را نفس عاقل است ـ خنده نيست، و حكماء فلسفه يك حدّ مردم را «زنده خندنده» نهادهاند، و خنده اظهار شادى است، و اختصاص مردم به خنده گواهى راستگوى است بدانك غايت شادى عقل راست.»(ص117)
شگفت در عبارت بالا، وصل کردن شادي و خنده به عقل و علم است و اين يعني تلاش براي اينکه در هر حال علم چيز خوبي است. ميبينيم که علم در نظر وي ترکيبي از فلسفه يوناني با ظاهر کتاب و تأويلات اسماعيلي است؛ اما اگر کسي مانند زکرياي رازي خواست تا بر عقل خودبنيادش تکيه کند و همه چيز را از همان استخراج کند، صداي اعتراض ناصرخسرو بلند ميشود.
وي پس از شرحي در باره تعريف طبيعت و طبايع از ارسطو گويد: «اين قولى نيكوست عقلى، وليكن محمد زكرياء رازى اين قول را نپسنديده است، و گفتست كه: اگر چنين بودى، واجب آمدى كه اين طبايع از بارى آمده بودى اندر جسم، و اگر از بارى آمده بودى، اندر خداى طبيعت بودى، و اين روا نيست.» ناصرخسرو گويد: «محمد زكرياء رازى را عادت آن بوده است كه قولهاء حكما را خلاف كردست. و مقصودش براعت خويش و اظهار صفوت خاطر وحدّت ادراك خويش بودست!» (ص126)
پرسشها در اشعار جرجاني ادامه مييابد. اين بار از حقيقت فرشته و پري [جن] و ديو سؤال ميشود. فرشته چست؟ اينجاست که ناصرخسرو در شرح نظر فلاسفه که البته براي خودش مقبول نيست، به سراغ آسمان ميرود و مستندش سخناني است که يونانيمآبان گفتهاند اجرام آسماني به نوعي منطبق بر فرشتگان هستند: «و جواب عقلى فلسفى هر كسى را كز فرشته پرسد كه چيست، آن است كه گفتند كه اين اجرام كواكب آسمان، فرشتگانند و زندگان و سخنگويانند، و به فرمان خداى اندر عالم كاركناناند.»
اين مطلب به چه استنادي گفته ميشود؟ مستندش اين است که «ثابت بن قرّه الحرّانىّ كه مر كتب فلسفه را ترجمه او كردست از زبان و خطّ يونانى به زبان و خطّ تازى»، بر اين مدعا دلايل اقدام کرده است. خلاصه دليل آن است که همان طور که وجود آدميان ترکيبي از «جسد و نفس» است، اجرام آسماني هم چنين هستند.
ثابت دو مقدمه گفته است: نخست آنکه: «بر آنك افلاك و كواكب احيا و نطقا اند برهان كردست و گفتست كه مردم را حيات و سخن بر آن است كه جسد او شريفتر جسدي است، و اندر شريفتر جسدى، كه آن جسد مردم است، شريفتر نفسى فرود آمدست، و آن نفس زنده و سخنگوي است.»
به نظر مؤلف ما، «اين مقدّمه صادقه است». «آنگاه گفتست و افلاك و انجم را اجساد ايشان به غايت شرف و لطافت است، و به نهايت پاكيزگى است. » و «اين مقدمهاى ديگر است صادقه». حال نتيجه چيست؟ «نتيجه اين دو مقدّمه آن آيد كه مر افلاك و انجم را نفسى باشد به غايت شرف. و چو نفسى كه به غايت شرف است نفس ناطقه است، مر اين افلاك و انجم را نفس ناطقه است، و ايشان زندگان و سخنگويانند. اين برهانيست». ناصرخسرو گويد: «اين فيلسوف كردست بر آنك فرشتگان افلاك و كواكباند و سخنگوىاند.» (ص136)
از ميان سه مفهوم «فرشته و پري و ديو» فلاسفه تنها به فرشته باور دارند که شرح آن گذشت، «پري را نشناسند»، يعني جن را اصلا قبول ندارند که بعدها نيز در باره آن باز بحث ميکند؛ اما به «ديو»باور دارند که عبارت از نفس آدميان شرير است که از جسد آنها جدا ميشود و مردمان را ميفريبد.
زکرياي رازي که گويي نبوت را قبول ندارد، نقشي براي فريب انبيا به ادعاي پيامبري از سوي ديوان قائل است که سبب برآشفتگي ناصرخسرو ميشود و ميگويد در کتاب بستانالعقول به آن پاسخ داده است. سپس به بيان تعريف فرشته در ادبيات فلسفي اسماعيليان پرداخته است، حاصل نظرش به اجمال آنکه: «فرشته روح مجرّد است، آنكه ايجاد او از بارى سبحانه به ابداع بوده است: از عقل و نفس و جدّ و فتح و خيال، كه نامهاء آن اندر ظاهر كتاب و شريعت به قلم و لوح و اسرافيل و ميكائيل و جبرئيل است.»(ص138)
همان طور که گذشت، اين تعريف هم باز در نهايت به عقل و نفس و جد و فتح و خيال و در نهايت به انجم و افلاک و بعد هم نبي و وصي و امام پيوند ميخورد.
ادامه کتاب ديگر مباحث جهانشناسي و طبيعيات است که براي شناخت افکار رايج ميان مسلمانان در باره طبيعت بسيار اهميت دارد؛ اما همچنان ممشا و روش جناب ناصر خسرو، ارائه تصويري تلفيقي از متون فلسفي يونان، قرآنيات و احاديث، تأملات شخصي به علاوه تأويلات رايج در محافل اسماعيليه است که از قضا بسيار عبارتپردازنه و شبيه آن چيزي است که در رسائل اخوانالصفا نيز شاهد آن هستيم.
در ابتداي بحث گفتيم که هدف ما، نيم نگاهي به ديدگاههاي نويسنده در بحث معرفت و علم است نه بيشتر. هرچند براي فهم بيشتر همين بحث، باز هم بايد در اين کتاب تأمل کرد، به خصوص که وي در جاي جاي کتاب باز بحث از علم و عقل و ادراک را مطرح کرده است. مسلماً اين نگاه وقتي کامل خواهد شد که دست کم «زادالمسافرين»، «وجه دين» و «بستان العقول» ناصرخسرو نيز نگريسته شود و از مجموع آنها نگاه وي به مفهوم علم و عقل درآيد. روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید