1401/9/14 ۱۲:۴۵
مقاله آقاى دکتر بهمن سرکاراتى در روزنامه اطلاعات تحت عنوان «براى شناخت ایران چه باید کرد؟» بسیار قابل تأمل بود. ارزش آن قدرى افزونتر میشود که بیندیشیم که نویسنده مقاله از خطه آذربایجان است، که آذربایجان به همراه خوزستان و فارس و خراسان، جملگى از استانهاى پرمعناى تاریخساز ایران بودهاند؛ زیرا در مرز قرار دارند و علاوه بر سجایاى دیگر، میبایست وظیفه نگاهبانى را نیز برعهده داشته باشند.
در عین حال، این مقاله ما را بار دیگر به فکر وامیدارد و این سؤال را پیش میآورد که: کى هستیم و به کجا میرویم؟ در حالى که در این دنیاى متلاطم، در این آزمونسراى قرن، هر ملتى میکوشد تا قواى خود را جمع کند، به امید آنکه نیروى مقاومتى در برابر تندبادها به دست آورد، ما در وادى دیگرى سیر میکنیم! از یک موردش بگوییم:
این قضیه امروز و دیروز نیست، لااقل شصت سال است که ناظر یک جریان غیرمعهود و تأسفبار هستیم، و آن این است که بعضى از فرزندان این کشور که در این سرزمین به دنیا آمده و از آن بهره گرفتهاند، و اگر قلمى هم به دست دارند و وسیله چاپى در اختیارشان بوده، باز هم از برکت این کشور بوده است، این میل را در خود یافتهاند که به تخطئه آن کمر بندند، آنهم نه با اندکى منطق، بلکه با لحنى مشحون از افترا و تهمت و مغلطه! ما اکنون نمیخواهیم وارد این بحث شویم که چرا چنین شد، که این یادداشت تاب آن را ندارد و داستانش غمانگیز و مفصل است. شاید توقعات افزونترى از این کشور داشتهاند که برآورده نشده است. شاید هم ملاحظات دیگرى در کار بوده.
اینها به جاى خود. از اینکه اوضاع و احوال ایران در این چند دهه در پرورش طبایع پرعقده، استعداد خاصى داشته است، قابل درک مینماید. آنچه مایه تأسف است، آن است که قشرى از مردم ایران بهخصوص جوانان ناآگاهانه در روى خوش نشان دادن به قلمهایتخریبگر بسیار با گذشت عمل کردهاند؛ زیرا کنجکاو بودهاند که ببینند هر کسی چه میگوید. این را باید ناشى از «بدحادثه» دانست و امیدواریم که همه چیز گذرا باشد. ما میدانیم که این حرفها در عامه مردم اثر نمیگذارد، ولى نسبت به القاءپذیرى گروهى از جوانان، احساس نگرانى هست. آنان بنا به خوى جوانى نوگرا هستند، و هر حرفى که خارج از دایره معهود گفته شود، ولو بیمنطق، به عنوان «نوى» آن را به گوش میگیرند، بهخصوص که حق دارند که دلتنگیهائى از زمانه داشته باشند.
یک سؤال ساده این است: یک کشور بر چه چیز قائم است؟ یعنى شناخته میشود؟ بر سرپا میماند و کسب اعتبار میکند؟ آیا تنها قدرى منابع زیرزمینى یا کشت و کار میتواند بسنده باشد، همراه با یک نیرویامنیتى و چند اداره و نمایشگاه؟ اینها البته هستند و باید باشند، ولى آیا احتیاج بهیک «بُنلاد» نیست که آن بتواند موجد حافظۀ تاریخى، احساس ریشهدار بودن، و درنتیجه دلبستگى و دلگرمى گردد؟ این یک نیاز است که شخص در بیابان زمانه احساس تنهایى نکند، بداند که خاکى که او بر آن پاى نهاده، دیگران هم در آن زندگى کردهاند، آمدند و رفتند و دستاوردهایى از خود برجاى نهادهاند که حاکى از حضور انسانمنشانۀ آنها بوده است.
ما گواهیهایى از تاریخ خود داریم که چون مهمترین رکن شخصیتى ایران تاریخ و فرهنگش بوده، کسانى که با او سر عناد داشتهاند، براى سستکردن پایههاى او، براى خفیف کردن او، این نقطه را هدف گرفتهاند، چه از خارج و چه از داخل، از همسایه بیرونى بگیریم، تا شهروند سرخوردۀ خودى. برهنه بگوییم: ما با هموطنانى روبرو بودهایم که با ما همگون بودند، فارسى حرف میزدند، با زبان فارسى کسب شهرت میکردند، ولى نسبت به نام ایران حساسیت نشان دادهاند و از آن بیشتر، با نظم، زیبایى، جدى بودن، همدل بودن، تمدن... سر ناسازگارى داشتهاند. بهانهشان آن بود که در کشور آزادى نیست، فساد هست، روابط هست، هزارفامیل هست، آقازاده هست و...
اینها درست و همه قبول داشتند؛ ولى موضوع از این، آنسوتر میرفت. اگر اینها هست، فردوسى چه گناه کرده؟ فرهنگ چه گناه کرده؟ اگر زمان حال گناه دارد، چرا باید چندهزار سال کوشش یک قوم را وارونه جلوه داد؟
پس معلوم میشود که بغض دیگرى در کار بوده که در لباس دلسوزى و حقیقتیابى خود را نمود میداده. چه کسى میتواند انکار کند که ایران، چه در دوران پیش از اسلام و چه بعد از اسلام، کشورى پرماجرا و گرانبار بوده؟ و البته هر ملتى که در صحنه زندگى است، دستاوردهاى مثبت و منفى هر دو دارد. ایرانى «جوکى» نبوده که گوشهاى بنشیند، یا به حال خود گذارده شود. ارزیابى نهایى درباره یک ملت، آن است که ببیند دستاوردهاى مثبتش بیشتر بوده است یا منفى او.
سوءتفاهم نشود؛ ما «وطنخواهى» را به معناى خام و احساساتى آن نمیگیریم. این خاک با آن خاک فرق نمیکند؛ اما آنچه خاکى را معنیدار میکند، آن است که «بوى تاریخ» از آن بیاید، بوى کاشانه، نه بـوى «مسافرخانه» و از محیــط آن، نشانههاى رنج و کوشش و امید و شوق و غیره بتراود. خوب، این گذشتگان با نام و بینام رفتهاند، ولى آثارى از آنان برجاى مانده که در جلوههاى گوناگون، به نام فکر و ادب و هنر و علم، شناخته شدهاند. پشت پا زدن به اینها، و یا وارونه جلوه دادن اینها، تنها پشتکردن به وطن نیست که با آن لج باشند، بلکه پشتکردن به انبوه واقعیاتى است که زندگى انسانى را معنیدار کرده است، وگرنه باقى خور و خواب بوده است و احیاناً خشم و شهوت.
ایران هم رستم داشته و هم شُغاد، هم در قلم و هم در بازو، بهترین افراد را در خود پرورده و از بار آوردن بدترین هم کوتاه نیامده، و همه اینها را از سر گذرانده. آنچه مایۀ نگرانى است و باید به فکرش بود، آن است که آشوب در ذهن جوانان نیفتد؛ زیرا کشور احتیاج به آنان دارد، و آنان به تعداد انبوه، به تعداد چهل پنجاه میلیون، باید در مسیر درست فکرى حرکت کنند تا بتوانند این سرزمین را بر سر پا نگه دارند. اگر جز این باشد، کشور چون کشتى بیلنگر میشود.
فرهنگ ایران یک مشکل داشته و آن این است که بیش از حد به خود اطمینان داشته است؛ از این رو هجومهاى کوچک و بزرگ و آشکار و پنهان را چندان جدى نمیگرفته، صبر میکرده تا آنان که از بیرون آمدهاند، یا با او سرعناد دارند، در او مستهلک گردند. ما از اسکندر تا مغول این تجربه را داریم، مانند رشحهاى از آب شور که وارد برکهاى از آب شیرین بشود. اما در این دوره وضع فرق میکند. جوانان توقع برافروخته دارند و بیصبر هستند و چون اقناع نشوند، زمانه را مقصر میشناسند، و ممکن است به جایى برسند که هر چه را در برابر میبینند، وارونهاش را طلب کنند. نباید وضع به گونهاى درآید که وارونگى خود را در معرض بهانه بگذارد و مرغوب شناخته شود.
از چشم پنهان نیست که جا به جا نشانههایى از تخریب دیده میشود. اگر زشت به جاى زیبا نشانده شد، قلب به جاى اصل، حکایت از روحیهاى مشوش در کار است. این را در زمینههاى کوچک و بزرگ میتوان مشاهده کرد، از شعرپسندى بعضى از جوانان که واجد هیچ ارزش و معنایى نیست، خواننده مانند حواصیل میشود که باید باد بیاشامد؛ تا برسد به بعضى گرایشهاى سیاسى که بوى جدایىطلبى از آنها میآید، و این از همه بیپایهتر و خطرناکتر است. کدام جدایى؟ چرا رفتن؟ و به کجا رفتن؟ هرچند این دمدمهها به جایى نمیرسد، ولى تفوّهش هم قابل تحمل نیست.
اما آنچه بسیار بسیار مایه حیرت و تأسف است آن است که این جریان با سکوت، کم اعتنایى و یا حتى گاه تأیید ضمنى یک بدنه مسئول کشور و تیرهاى از مجامع و مطبوعات همراه است. چه بسیار «همایش» و «گفتمان» و چه و چه، راجع به مسائل درجه دو و سه با خرج گزاف برگزار میشود، و صفحات روزنامهها پر است از بحث مربوط به «شعر نو» و «پسامدرن»، ولى کسى از این عارضه حرفى به میان نمیآورد. آیا نمیاندیشند که روزى دیر خواهد شد و دودش به چشم همه خواهد رفت؟
گویا دفاع را به خود ایران واگذار کردهاند که او خوشبختانه دفاعگر ناتوانى نیست، ولى هر چیز که دیر بشود، مقدارى باخت و اختلال با خود میآورد که چه بسا جبرانش بسیار گران تمام شود. کسى نمیگوید حرفها شنیده نشود، ولى حرف داریم تا حرف، و شنیدن تا شنیدن.
منبع: روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید