یک تناقض بسیار عجیب! / گرت متینگلی- برگردان: عدنان فلاحی

1398/3/21 ۰۷:۴۶

یک تناقض بسیار عجیب! / گرت متینگلی-  برگردان: عدنان فلاحی

آوازۀ نیکولو ماکیاوللی مبتنی بر تناقض[i] عجیبی است؛ این تناقض به‎قدری واضح و آشناست که ما اغلب کاملاً آن را فراموش کرده‎ایم. ماکیاوللی پس از فروپاشی جمهوری فلورانس -که وی ۱۴ سال وفادارانه به آن خدمت کرده بود- به کار نگارش پناه برد و از این طریق کوشید از ملالت ناشی از تبعید و بطالت بکاهد. او اشعار یا دست‌کم ابیات و قصه‎ها و نمایشنامه‎هایی -ازجمله یک کمدی کلاسیک- نوشت.

 

شهریارِ ماکیاوللی: علوم سیاسی یا هجویۀ سیاسی؟* (۱)

آوازۀ نیکولو ماکیاوللی مبتنی بر تناقض[i] عجیبی است؛ این تناقض به‎قدری واضح و آشناست که ما اغلب کاملاً آن را فراموش کرده‎ایم. ماکیاوللی پس از فروپاشی جمهوری فلورانس -که وی ۱۴ سال وفادارانه به آن خدمت کرده بود- به کار نگارش پناه برد و از این طریق کوشید از ملالت ناشی از تبعید و بطالت بکاهد. او اشعار یا دست‌کم ابیات و قصه‎ها و نمایشنامه‎هایی -ازجمله یک کمدی کلاسیک- نوشت. اما ماکیاوللی اغلب دربارۀ سیاست می‎نوشت، او شیفتۀ سیاست بود. ماکیاوللی در یکی از نامه‎هایش می‎گوید که مجبور بوده است تا دربارۀ سیاست سخن بگوید، او نمی‎توانست از چیزی جز سیاست سخن بگوید؛ بنابراین، وی در گفتارهای کوتاه و حکایات با مضمون سیاسی،[ii] در تاریخ فلورانس در رساله‎ای دربارۀ هنر جنگ و به‎ویژه در سلسله‎ای از گفتارها ذیل ۱۰ کتاب نخستِ لیوی[iii] کوشیده است تا ثمرات تجربه و مطالعه و تأمل خویش را به هموطنان هم‌طرازش منتقل کند. این‌ها آثاری متقن، جدی و متفکرانه‎اند که غالباً بدیع و بحث‎برانگیز هستند. پژوهشگرانی که این آثار را مطالعه کرده‎اند معمولاً با احترام بسیار از آن‌ها سخن می‎گویند؛ اما کمتر کسی موفق می‎شود که تمام این آثار را حتی ورق بزند؛ و البته حس کنجکاوی بیشتر همین افرادی که [فقط] موفق به ورق زدن این آثار می‎شوند با کتاب کوچکی برانگیخته شده است که همه آن را می‎شناسند: شهریار.

 

با وجود اینکه شهریار جزوۀ[iv]‎ کوچکی بیش نیست و صرفاً بخشی از کل مجموعه آثار ماکیاوللی به شمار می‌رود، باقی آثار او را تحت‌الشعاع خود قرار داده است. شاید هیچ اثری دربارۀ سیاست نتوان یافت که به گستردگی شهریار مورد مطالعه قرار گرفته باشد. یقیناً برای کسی که هرگز شهریار را نخوانده است هیچ کتابی [در حوزۀ سیاست] شناخته‎شده‎تر از آن نیست. همه می‎دانند که ماکیاوللی ریاکاری و ناسپاسی، دنائت، قساوت و دغل‎کاری را به‌مثابه منش‎هایی مناسب شهریاران توصیه کرده است. همه «ماکیاوللی‎گرایی»[v] را صفتی برای رفتار سیاسی‎ای می‎شناسند که زرنگیِ شریرانه را با خوارداشتِ بی‎رحمانۀ موازین اخلاقی تلفیق می‎کند. اما شهریار ذهن تاریخ‌دانان و فیلسوفان سیاسی‎ای را به خود مشغول کرده است که بسی بیش از این دربارۀ این کتاب می‎دانند. نثر قوی این کتاب هنوز هم پرتو بسیار روشنی بر کل دورنمای ایتالیای دورۀ رنسانس می‎افکند: تاریخ‌دانانِ مجرب‎تر، کل این دوره را «عصر ماکیاوللی» می‎خوانند و آن را دوره‎ای وصف می‎کنند که عمدتاً با رفتاری که شهریار مفصلاً به آن می‎پردازد، سرشته شده بود؛ و فیلسوفان با مبادرت به شرح اندیشۀ سیاسی ماکیاوللی -پس از آگاهانیدن دقیقِ خوانندگانشان نسبت به جایگاه برتر و پیچیدگی بیشتر کتاب گفتارها[vi] و سایر نوشته‎های ماکیاوللی [به نسبت شهریار] - به‎ناچار کارشان را با انتخاب نصف یا بیشتر نقل‎قول‎های خود از یک مجلد کوچک [آثار وی] تمام می‎کنند. اما شهریار کتاب کوچکی است و بیشتر مردم کتاب‎های کوچک را بهتر از کتاب‎های بزرگ به خاطر می‌سپارند؛ مضاف بر اینکه شهریار بی‌هیچ ابهامی بهترین نثر ماکیاوللی است. جملات شهریار روشن و رُک، بدون شرح‎های میان‎پرانتزی و فاقد قیود تبیینی‎ای هستند که سایر نوشته‎های سیاسی ماکیاوللی را تقطیع[vii] و اشباع[viii] می‎کنند. نثر شهریار -مانند شمشیرزنیِ یک شمشیرزنِ قهرمان- شور و تأثیرگذاری را با مهارت خیره‎کننده و مرگبار تلفیق می‎کند. این نثر از تصاویر مناسب و تداعی‎کننده و نمادهای داخل در مفاهیم ضمنی بهره می‎بَرد: شهریار گاه باید مانند انسان و گاه مانند حیوان رفتار کند و از میان حیوانات، شهریار باید خوی شیر را با خوی روباه تلفیق کند.

 

 نثر شهریار به لطیفه‌هایی[ix]‎ این‎چنین مزین است: «یک مرد، مرگ پدرش را زودتر از فقدان ارثیۀ پدری‎اش فراموش خواهد کرد.» لطیفه‎هایی که به نظر می‎آید همه‎شان تاحدی از دلِ گران‎گینیولِ[x] فلسفی بیرون می‎آیند و بیان این لطیفه‎ها با لحن سرد و بی‎روح[xi] -مانند آیرونی‎های[xii] کوبندۀ [جاناتان] سویفت[xiii] در داستانش پیشنهاد مؤدبانه[xiv]ـ آن‌ها را ترسناک‎تر می‎کند و این همان‎ جایی است که تناقض سر می‎رسد. به‌رغم اینکه شیوه و بیشتر فرضیات شهریار تا حدی مشمول اندیشۀ ماکیاوللی‎اند و نتیجتاً این کتاب نمی‎تواند به قلم فرد دیگری به‎جز او نوشته شده باشد، اما شهریار از جنبه‎های مهم و مشخصی -شامل بعضی از تکان‎‎دهنده‎ترین لطیفه‎ها- با هر چیز دیگری که ماکیاوللی تا آن زمان نوشته بود و نیز با هرآنچه که ما دربارۀ زندگی وی می‎دانیم، از در تضاد درمی‎آید؛ و هرکسی که این موضوع را به نحوی از انحا مورد مطالعه قرار داده، به این تضاد پی برده است.

 

تاریخِ آوازۀ ادبی ماکیاوللی این تناقض را برجسته می‎کند. از آن زمان تاکنون چاپ دیگر آثار ماکیاوللی به شکل شایان توجه اما به دور از شور و هیجان با استقبال مواجه شده است. البته چاپ شهریار در ۱۵۳۲ یعنی ۵ سال پس از مرگ ماکیاوللی با موفقیتی مبتنی بر رسوایی[xv] همراه بود. فی‌الواقع با گسترش آموزه‌های هولناک وی، تمام اروپا به عرصۀ مخالفت گسترده با آن بدل شد. برای دو قرن، تعبیرِ مرید ماکیاوللی تقریباً بدترین چیزی بود که افراد می‎توانستند دربارۀ مخالفان سیاسی‎شان بگویند. اخلاق‎ستیزیِ[xvi] کلبی‎مسلکانۀ[xvii]‎ آموزه‎های‎[xviii] شهریار، حتی جوانی نابکار و بسیار بی‎اخلاق مانند فردریش کبیر[xix] پادشاه پروس را نیز تکان داد؛ لااقل خود فردریش آن‌ها را تکان‌دهنده توصیف کرده است.

 

سپس با سپیده‎دم روح مدرن ناسیونالیسم، تصویر ماکیاوللی[xx] شروع به تغییر کرد. برای نخستین بار این هِردِر[xxi] بود که به شکل درخوری اعلان کرد که شهریار نه هجویه است و نه راهنمای شریرانۀ جانیان سیاست‎پیشه، بلکه بررسی عینی سیاست ایتالیاییِ قرن‌شانزدهمی است که یک میهن‎پرست[xxii] آن را به‌مثابه خدمت به وطنش عرضه کرده است. افراد شروع به دست گذاشتن روی این نکته کردند که اگر ماکیاوللی رفتاری را پیشنهاد کرده که واقعاً غیرقابل پذیرش است، این کار را در راستای [رسیدن به] یک ایتالیای متحد انجام داده است. بعضی توصیه‎های ماکیاوللی حقیقتاً تکان‎دهنده بودند، اما فقط راهکارهای تلخ و خطرناک از پس دوران فاسد وی برمی‎آمدند. بنابراین ماکیاوللی کم‎کم از تقریباً یک بایرونیکِ[xxiii] مرید شیطان به یک قهرمان و سپس به قدیس جنبش نوزایی ایتالیایی[xxiv] بدل شد. اینکه ویلاری[xxv] در سلسله کتب ژرف خویش نشان می‎دهد که ماکیاوللی یک میهن‎پرست فلورانسی و حتی شاید میهن‎پرستی ایتالیایی بود، مهم‎ترین بنای یادبود این تصویر قهرمان‎گونۀ قرن‌نوزدهمی از ماکیاوللی است.

 

در قرن بیستم این تصویر از ماکیاوللی مجدداً دگرگون شد؛ دگرگونی‎ای که تا حدی شاید به سبب دشواری‎های موجود در تبیین ناسیونالیستی است؛ اما به گمان من، علت دگرگونی عموماً تغییر بستر غالب است. داروین و پاستور، کُشوت[xxvi] و گاریبالدی[xxvii] را به حاشیه می‎راندند و ازآن‎رو که ماکیاوللی وطن‎پرستی به‌حساب می‎آمد که وفاداری‎اش به ایتالیای گسسته و لگدمال‎شده مجوز چشم‎پوشی از مبالغه‎هایش بود، وی به دانشمندی بی‎احساس و عینی‎گرا، تحلیلگر و آینۀ تمام‎نمای دوران خود بدل شد. اندکی از افراد -در قرن نوزدهم و حتی پیش‎تر- که بیشترشان مثل هردر و فیشته[xxviii] و هگل[xxix] فیلسوف بودند، «عینی‎گرایی»[xxx] و «واقع‎گراییِ»[xxxi] ماکیاوللی را تمجید کرده بودند؛ هرچند که اینان برای پی ‎بردن به حقیقتِ اعمال ماکیاوللی تلاشی نکردند. اما این سِر فردریک پالاک[xxxii] بود که حوالی سال ۱۹۱۰ برای نخستین بار ماکیاوللی را به لقب «دانشمند» مفتخر کرد. به باور من ماکیاوللی این جایگاه خود را تا به امروز [= دهۀ ۶۰ قرن بیستم] حفظ کرده است، هرچند که وجود مخالفان [دیدگاهِ] مکتب ناسیونالیست/میهن‎پرست [نسبت به ماکیاوللی] عموماً ظهور موافقان این مکتب‎ را به تأخیر انداخت. ارنست کاسیرر[xxxiii] در کتابش اسطورۀ ‎دولت[xxxiv] با استفاده از عبارتی بلیغ به بزرگداشت تصویر رایج ماکیاوللی پرداخته است: ماکیاوللی به رفتار سیاسی و استنتاجِ متکی بر آن، از دید یک شیمیدان بی‎احساس و خونسردِ حاضر در آزمایشگاه می‎نگرد.

 

این دیدگاه توجیه سطحی مشخصی دارد. از آنجا که بخش بزرگی از شهریار قطعاً با مابقی اندیشۀ ماکیاوللی سازگار است و از آنجا که متن شهریار این قابلیت را دارد که محل نقل‎قول بسیار قرار گیرد، به‌سختی می‎توان در مقابل وسوسۀ بی‎اهمیت جلوه ‎دادنِ ناسازگاری‎ها مقاومت کرد.

 

از منظر نخست، این اقتراح[xxxv] از ما می‎خواهد که باور کنیم نیکولو ماکیاوللی عامدانه کتاب‎راهنمایی[xxxvi] نگاشته که در صدد کمک به حاکمی جائر برای حکمرانی بر مردمِ قبلاً آزادِ فلورانس است. [خاندان] ماکیاوللی یکی از خاندان‎های قدیمی فلورانسی بود که اعضایش به وفاداری به جمهوری شهره بودند. تا دو قرن پیش از تولد نیکولو ماکیاوللی، خاندان ماکیاوللی ۱۲ گُنفالونی‎یر[xxxvii] و ۴۵ رئیسِ دیر[xxxviii] به فلورانس تقدیم کرده بودند. در قرن پانزدهم، جیرولامو[xxxix] (عموی بزرگ نیکولو) ازآن‌رو که در راه دفاع از آزادی مردم متحمل زندان، شکنجه، تبعید و مرگ شد، در قلوب مردم جا گرفت. دیگر عضو خاندان ماکیاوللی یعنی فرانچسکو، به سبب سخنرانی عمومی‎ای در خاطر مانده است که وی در آن گفت: «این آزادی است که شهرها و ساکنانشان را به عظمت می‎رساند. این قضیۀ مشهوری است. حکومت جور[xl] فقط تباهی می‎آفریند. حاکمان جائر همواره باید از شهروندان خوب بترسند و می‎کوشند که آن‌ها را از میان بردارند.» نزدیک به یک قرن بعد، نیکولو همین بیانِ تأکیدی را یکی از اصول اساسی کتاب گفتارها قرار داد و بدین‌وسیله سنت خانوادگی‎ای را که در دل آن پرورش یافته بود تداوم بخشید. ما از زمانی‎که خاطرات پدر نیکولو یعنی برناردو[xli] پیدا و منتشر شد، چیزهای بیشتری دربارۀ دوران جوانی ماکیاوللی می‎دانیم. این خاطرات بی‎شباهت به خاطرات بسیاری از دیگر افراد پارسا، مقتصد، سخت‎کوش و ترجیحاً خاطرات یک خرده‎بورژوای خشکه‎مقدسِ فلورانسی نیست، یعنی کسی که پشتوانۀ اصلی عظمت شهر است. برناردو تقریباً مرد فقیری بود که در دوران چیرگی خاندان مدیچی[xlii] وجهۀ عمومی نداشت؛ اما او به خانواده‎اش و نیز به داشتن پدری سختگیر اما مهربان افتخار می‎کرد، پدری که مشتاق بود پسرش با تحصیل شایستۀ ادبیات لاتین و وفاداری به اصول جمهوری پرورش یابد. برناردو به‌رغم فقیر بودنش کتابخانۀ کوچکی از آثار کلاسیک مشتمل بر کتب خاطرات و تاریخ لیوی داشت که می‎بایست در دوران شانزده‌سالگی نیکولو رونقی دوباره می‎گرفتند. شاید برناردو تعلیم دینی پسرشان را به همسرش بارتولومئو دینلّی[xliii] -سرایندۀ تعدادی سرود مذهبی (laudi sacre) ـ سپرده باشد، اما خود برناردو اطمینان حاصل کرده که نیکولو تاریخ وطنش[xliv] را آموخته است، اینکه چطور فلورانس مأمن آزادی و پاسداری از آزادی ایتالیایی بود و خاندان وی چه نقشی در این میراث پرافتخار داشتند.

 

در سال ۱۴۷۰ هنوز می‎شد باور کرد که این میراث فراموش نشده است. قانون اساسی فلورانس هنوز جمهوری‎خواهانه بود و به‌رغم اینکه خاندان مدیچی از نفوذی برخوردار بود که جمهوری‎خواهانی مانند برناردو آن را شوم می‎دانستند و به‌رغم اینکه مدیچی‎های جوان قدرت خاندانشان را در لفافۀ همان احتیاطی که پدربزرگشان به آن عادت داشت مخفی نمی‎کردند، [مدیچی‎ها] همچنان پابرجا بودند و قانون چیزی جز نهال نوپای دست‎پروردۀ خاندان حاکم بر یک ایالت[xlv] آزاد نبود. در حقیقت چنان‎که خشم مردم علیه توطئه‎گرانِ خاندان پاتسی[xlvi] خود را نشان داد، بیشترِ فلورانسی‎ها -خاصه «کوتوله‎ها» (popolo minuto)[xlvii] ـ همچنان مدیچی‎ها را حافظان آزادی‎های مردم در برابر سلطۀ بیگانه و در برابر طرح خودخواهانۀ جرگه‎سالاران[xlviii] می‎دانستند. تنها در سال ۱۴۸۰ بود که بیشتر فلورانسی‎ها آرام‎آرام دریافتند که آزادی‎شان در حال زوال تدریجی است. وقتی‎که نیکولو ۲۵ سال سن داشت، مردم فلورانس قیام کردند و پی‎یرو مدیچی[xlix] خود را از دروازه‎های شهر فراری داد و هیچ‎گاه به شهر بازنگشت. چهار سال بعد نیکولو ماکیاوللی به ریاست دیوان دوم و اندکی پس از آن به مقام پیشکاری شورای جنگ[l] [در جمهوری فلورانس] رسید؛ او ۱۴ سالِ بعدی را با شور و شوق به جمهوری فلورانس خدمت کرد.

 

 ماکیاوللی دلیل وفاداری‎اش را از خلال ثبت فعالیت‎هایش و نیز از خلال اسناد دولتی برای ما به جا گذاشته است؛ او در این نوشتجات به تفصیل دربارۀ طرح‎های بی‎پایان ناظر بر دفاع و قدرت‎افزایی جمهوری فلورانس سخن گفته و دائماً همین طرح‎ها را به مقامات ارشدش توصیه کرده است. نمی‎توان در برابر وسوسۀ بیان یکی از این اقوال خاص او مقاومت کرد: موضوع به افزایش بودجۀ دفاعی برمی‎گردد که اربابان ماکیاوللی نسبت به این کار رغبتی نداشتند. ماکیاوللی با بی‎صبری فزاینده‎ای به آن‌ها گوشزد می‎کند که همسایگان فقط به دولت‎های قدرتمند احترام می‎گذارند و اهمال مقامات ارشد نسبت به قدرت نظامی در سال‎های اخیر، آنان را دچار مشکل کرده است. ماکیاوللی در انتها در کمال خونسردی سخن خود را به پایان می‎برد: «سایرین از خطرات تهدیدکنندۀ همسایگانشان درس می‎گیرند درحالی‎که شما حتی از خطراتی که خودتان را تهدید می‎کنند درس نخواهید گرفت، چنان‌که به خودتان نیز اعتماد ندارید و نمی‎دانید که در حال از دست دادن زمان هستید و نیز نمی‎دانید که چه زمانی را از دست داده‎اید. به شما گفته باشم که تا وقتی ‎که رفتارتان را تغییر ندهید تقدیر آینده تغییر نخواهد کرد. کسانی که در تباهی‎شان راسخند، خداوند نه حافظشان خواهد بود و نه می‎تواند باشد. اما من از آنجا که شما را فلورانسی‎های آزاد می‎بینم که آزادی‎تان را در دستانتان گرفته‎اید، نمی‎توانم باور کنم که اوضاع این‎گونه خواهد شد. نهایتاً من باور دارم که شما همان اهتمامی را به آزادیتان خواهید داشت که مردانی که آزاد متولد می‎شوند و مایلند آزادانه زندگی کنند، همواره نسبت به آن دارند.»

 

فقط کسی که عمیقاً متوجه استقلال شهر خویش است از چنین لحنی برای صحبت با کارفرمایانش استفاده می‎کند. اما ماکیاوللی حتی استدلال مؤثرتری به سود میهن‎پرستی بی‎چشمداشتش بروز داده است: ماکیاوللی پس از ۱۴ سال حضور در منصبی عالی -یعنی در منصبی که فرصت سوءاستفاده از بیت‎المال و مخارج روزمرۀ همشهریان و غیرهمشهریان تقریباً به شکل نامحدود وجود داشت (در کنار سایر مشاغل او مثل ریاست امور پرداخت[li] در ارتش) ـ هنگامی ‎که از [دستگاه جمهوری] فلورانس بازنشسته شد همان‎قدر فقیر بود که روز نخست ورود به آن. ماکیاوللی بعدها با حالت غرور و البته با نوعی بهت‎زدگی تلخ، از پیشینۀ خود یاد می‎کرد؛ و باید افزود که اگر این سرگذشت، شکستی منحصربه‎فرد در دوران ماکیاوللی نبوده باشد دستکم نمونۀ نادری است.

 

ماکیاوللی ۱۴ سال به جمهوری فلورانس خدمت کرد، سپس در سال ۱۵۱۲ شبه‎نظامیانی که او حساب ویژه‎ای روی آن‌ها باز کرده بود به محض آشکار شدن نخستین کهنه‎سربازان اسپانیایی، مانند بزدلان پا به فرار گذاشتند. شهر پراتو[lii] به شکل خونباری غارت شد و جمهوری فلورانس در پیشگاه دیدگان ماکیاوللی فروپاشید. مدیچی‎ها یعنی کاردینال جووانّی[liii] و برادرش جولیانو[liv] در سایۀ حمایت سرنیزه‎های اسپانیایی‎ها به فلورانس برگشتند و درحالی‎که حکومت تازه‎تأسیسشان هنوز مستقر نشده بود، توطئۀ ترور آن‌ها رخ داد. دو مرد جوان به نام‎های کاپونی[lv] و بوسکوله[lvi] دستگیر شدند، یکی از آن‌ها کوشید از شر کاغذی که محتوی لیست کوتاهی از اسامی افراد بود خلاص شود. آن‌ها اسامی جمهوری‎خواهان برجسته‎ای بودند که بعضی‎شان پیش‎تر [از فلورانس] گریخته بودند، نام نیکولو ماکیاوللی هم در میان این اسامی بود.

 

اما ماکیاوللی نگریخته بود، وی با وجود اخراج از منصب دولتی همچنان در فلورانس ماند. او بازداشت و زندانی شد و زیر شکنجه مورد بازجویی قرار گرفت. معمولاً چهار حرکتِ میز شکنجه[lvii] برای خُرد کردن جسم و روان یک مرد کافی بود، نیکولو شش حرکت را تاب آورد و همین کافی بود که وی بعداً نه فقط به سبب نجاتش بلکه به سبب شجاعتی که نشان داد، خودش را تحسین کند. او به هیچ‌چیز اعتراف نکرد و از آنجا که اتهامی علیه وی قابل اثبات نبود او را آزاد کردند و مجازات بیشتری جز این موارد شامل حال وی نشد: از دست دادن منصب حکومتی، پرداخت جریمۀ کمرشکن و تبعید به مِلک کوچکش‎ در هفت‌مایلی دروازه‎های فلورانس؛ جایی برای افسوس خوردن در تنهایی و ملالت.

 

ماکیاوللی در اواسط مارس ۱۵۱۳ از زندان آزاد شد. بیشتر افراد معتقدند که کار نگارش شهریار تا دسامبر [همان سال] تمام شده است. به نظرم دور از تصور نیست که مردی که اشغال شدن کشورش را دیده، شغلش در کنار آرمان زندگی‎اش نابود شده و مازاد بر همۀ این‌ها تا سرحد مرگ نیز شکنجه شده است، می‎بایست بلافاصله به خانه رود و کتابی بنویسد که در آن راه ‎و ‎روش مناسب حفظ قدرت را به دشمنانش بیاموزد، درحالی‎که در تمام مدت نگارش این کتاب -چنان‌که گفته شده- او با عینی‎گراییِ فارغ از احساسِ یک دانشمند حاضر در آزمایشگاه مشغول تألیف بوده است. تصور اینکه ماکیاوللی چنین رفتاری از خود بروز دهد، می‎بایست ممکن باشد، چراکه ماکیاوللی‎پژوهان چنین چیزی را تصور کرده‎ و بی‌هیچ شک و شبهه‎ای پذیرفته‎اند؛ اما کمی دشوار است که ذهن عادی به چنین چیزی نائل شود.

 

همین‎که به نظر می‎آید پذیرش حکومت جور از سوی ماکیاوللی مرحله‎ای زودگذر بوده است، دشواری فوق را افزایش می‎دهد. ماکیاوللی در مابقی دوران زندگی‎اش در مقام یک جمهوری‎خواه دست به قلم برد و عمدتاً وارد حلقۀ جمهوری‎خواهی شد. در سال ۱۵۲۴، دو تن از نزدیک‎ترین دوستان و هواداران وی زنوبی بوندِلمونته[lviii] و شاعری به‎ نام لوییجی آلِمانّی[lix]، درگیر توطئۀ دیگری علیه مدیچی‎ها شدند و از فلورانس گریختند. مدت‎ها بعد نام ماکیاوللی نیز در پیوند با این توطئه مطرح شد. این اتهام خیلی دیرتر از آنی متوجه ماکیاوللی شد که بخواهد به وی آسیب بزند و جرمی هم اثبات نشد. البته اینکه وقتی مدیچی‎ها مجدداً در سال ۱۵۲۷ مجبور به فرار شده و بوندلمونته و آلِمانّی بلافاصله دست به کار شدند که دوست قدیمی‎شان را به دستگاه جمهوری احیاشده بازگردانند نیز چیزی را ثابت نمی‎کند؛ اما این واقعیات چنین می‎نمایند که -جز در یک مورد خاص- حکایتگر یک زندگی همواره غریبند.

 

 

[i]. paradox

[ii]. political fables

[iii]. Livy

[توضیح مترجم: اشارۀ نویسنده به تیتوس لیویوس (به لاتین: Titus Livius)، مورخ و شاعر مشهور رومی (متوفای ۱۲ یا ۱۷ میلادی) است که ماکیاوللی کتاب مشهورش گفتارها را به‌مثابه شرح و حاشیه‎ای بر تاریخ روم لیوی نگاشته است.]

[iv]. pamphlet

[v]. Machiavellian

[vi]. Discorsi

[vii]. punctuate

[viii]. clog

[ix]. epigram

[x]. Grand Guignol

[توضیح مترجم: گران‎گینیول به اجرای نمایشی ترسناک اشاره دارد. ریشۀ این اصطلاح برگرفته از نمایش‎های کوتاهی است که در قرن نوزدهم در تئاتر گران‎گینیول پاریس اجرا می‎شد؛ نمایش‎هایی که بن‎مایۀ آن‌ها را خشونت، ترس و سادیسم تشکیل می‎داد، این نمایش‎ها از سال ۱۹۰۸ وارد انگلستان شدند.]

[xi]. matter-of-fact tone

[xii]. irony

[xiii]. Jonathan Swift

[توضیح مترجم: جاناتان سویفت (۱۷۴۵ـ۱۶۶۷م) نویسندۀ ایرلندی است که بیشتر به سبب نگارش سفرهای گالیور مشهور است. سویفت یکی از برجسته‎ترین هجویه‎نویسان در حوزۀ ادبیات انگلیسی به شمار می‎آید.]

[xiv]. Modest Proposal

[xv]. succès de scandale

[xvi]. immorality

[توضیح مترجم: فرد immoral را نباید با amoral اشتباه گرفت: « amoralism معادل با فقدان کامل باورهای اخلاقی و یا باور صریح به غیرمادی بودن نظریۀ اخلاق است (و ازاین‎رو حتی وجود اخلاق را ناموجه به‌حساب می‎آورد)؛ از سوی دیگر immoralism نظام فکری‎ای است که اصول اخلاقی را نمی‎پذیرد و صراحتاً با اخلاقیات معارضه می‎کند... به دیگر سخن، amoralism وجود اخلاقیات را منکر است اما immoralism با اخلاقیات معارضه می‎کند.»

(Peter Baofu, Beyond ethics to post-ethics, p.۲۲, Information Age Publishing ۲۰۱۱) ]

[xvii]. cynical

[xviii]. maxims

[xix]. Frederick the Great

[xx]. نویسنده در اینجا تعبیر «Old Nick» را برای نامیدن ماکیاوللی به‎ کار برده است. این تعبیر از قرن هفدهم برای نامیدن شیطان مرسوم شد که بعداً به یکی از القاب ماکیاوللی نیز بدل گشت. ـ مترجم

[xxi]. [Johann Gottfried] Herder

[توضیح مترجم: یوهان گوتفرید هردر (۱۸۰۳م.) فیلسوف، الهی‌دان، شاعر، منتقد ادبی و یکی از بزرگ‎ترین چهره‎های فرهنگی آلمان در عصر روشنگری بود.]

[xxii]. patriot 

[xxiii]. وصف بایرونیک (Byronic) منسوب به لرد بایرون (Lord Byron) شاعر انگلیسی قرن هجدهم و حال‌وهوای اشعار وی است. این تعبیر معمولاً برای وصف مردان رمانتیک، جذاب و دمدمی‎مزاج به کار می‎رود. ـ مترجم

[xxiv]. Italian Risorgimento

[xxv]. [Pasquale] Villari

[توضیح مترجم: پاسکواله ویلاری (۱۹۱۷م.) مورخ برجسته و سیاستمدار ایتالیایی است، وی صاحب تک‎نگاری‎های بسیار مهمی دربارۀ تاریخ ایتالیا و خصوصاً زمانۀ ماکیاوللی است.]

[xxvi]. [Lajos] Kossuth

[توضیح مترجم: کوشوت (۱۸۹۴م.)، روزنامه‎نگار و حقوق‌دان مجاری و یکی از رهبران برجستۀ انقلاب ۱۸۴۸ مجارستان بود.]

[xxvii]. [Giuseppe] Garibaldi

[توضیح مترجم: گاریبالدی (۱۸۸۲م.) یکی از بزر‎گ‎ترین فرماندهان نظامی و از قهرمانان ملی ایتالیا است که نقش برجسته‎ای در جریان استقلال ایتالیا علیه اتریش ایفا کرد.]

[xxviii]. Fichte

[xxix]. Hegel

[xxx]. objectivity

[xxxi]. realism

[xxxii]. Sir Frederick Pollock

[توضیح مترجم: فردریک پالاک (۱۹۳۷) حقوق‎دان مشهور انگلیسی بود، او عمدۀ شهرتش را مدیون نگارش کتاب تاریخچۀ حقوق انگلیسی پیش از عصر ادوارد اول (History of English Law before the Time of Edward I) است.]

[xxxiii]. Ernst Cassirer

[xxxiv]. The Myth of the State

[xxxv]. proposition

[xxxvi]. handbook

[xxxvii]. Gonfaloniere

[توضیح مترجم: گُنفالونی‎یر (به معنای رهبر و پیشوا و علمدار) عنوان یکی از بالاترین مراتب قضایی در دولت‎شهرهای ایتالیای دوران رنسانس بود. برخی مترجمان فارسی آن را به «پیشوا» ترجمه کرده‎اند: اسکینر بنیادهای اندیشۀ سیاسی مدرن، ج ۱، ص ۲۰۲،  ترجمۀ کاظم فیروزمند]

[xxxviii]. prior

[xxxix]. Girolamo

[xl]. tyranny

[xli]. Bernardo

[xlii]. Medici

[xliii]. Bartolomea de'Nelli

[xliv]. patria

[xlv]. commonwealth

[توضیح مترجم: گفتنی است معادلی که ما در ترجمه برای این اصطلاح اختیار کردیم یعنی ایالت، صرفاً به‌منظور تقریب به ذهن خواننده‎ است و بحث مبسوط دربارۀ دلالت‎های مختلف این اصطلاح در تاریخ اندیشۀ سیاسی را باید به خوانندگان جدی‎تر واگذار کرد.]

[xlvi]. Pazzi

[توضیح مترجم: خاندان پاتسی یکی از خانواده‎های سرشناس فلورانسی در قرون میانی بود. در سال۱۴۷۸ بعضی افراد این خاندان با کمک دیگران کوشیدند تا با ترتیب دادن توطئه‎ای موسوم به توطئۀ پاتسی (Pazzi conspiracy)، خاندان مدیچی را سرنگون کنند و خودشان در فلورانس به قدرت برسند. آن‌ها تلاش کردند تا لورنتسو مدیچی و برادرش جولیانو مدیچی را ترور کنند که نهایتاً لورنتسو جان سالم به در برد، اما جولیانو کشته شد. شکست این توطئه به تحکیم جایگاه مدیچی‎ها در فلورانس انجامید.]

[xlvii]. منظور از اصطلاح ایتالیاییِ popolo minuto در قرون میانی که در انگلیسی آن را به «small people» یا «little people» ترجمه می‎کنند، پایین‎ترین طبقۀ مالکان دکان‌های کوچک و بازرگانان خرده‎پا است که مشارکت مستقیم در حکومت را رد می‎کردند. در اینجا پروفسور متینگلی معادل انگلیسی «little people» را برای این اصطلاح برگزیده است که هم به معنای کوتوله و هم به معنای عوام‎الناس و افراد بی‎بهره از نفوذ سیاسی است. ـ مترجم

[xlviii]. oligarchs

[xlix]. Piero de Medici

[l]. Ten of War

[توضیح مترجم: این عنوانی است که بر شورای مسئول امور دیپلماسی و جنگ در فلورانس اطلاق می‎شد. ماکیاوللی به مدت ۱۴ سال (۱۴۹۸ تا ۱۵۱۲) پیشکار این شورا بود.]

[li]. paymaster-general

[lii]. Prato

[liii]. Cardinal Giovanni

[liv]. Giuliano [di Lorenzo de' Medici]

[lv]. Capponi

[lvi]. Boscoli

[lvii]. the rack

[توضیح مترجم: این وسیله (the rack) که ما آن را به «میز شکنجه» ترجمه کردیم، یکی از ابزارهای شکنجه در اروپا بود. این دستگاه از غلتک‎هایی تشکیل می‎شد که پس از خواباندن متهم و بستن چهار دست و پایش به آن‌ها، با گرداندن این غلتک‎ها بدن وی را از طرفین می‎کشیدند و نتیجتاً متهم درد جانکاهی را احساس می‎کرد که در صورت تشدید می‎توانست به جراحت‎های داخلی مثل پارگی مفاصل و... منجر شود.]

[lviii]. Zanobi Buondelmonti

[lix]. Luigi Alamanni

 

* مشخصات این مقاله به قرار زیر است:

 Machiavelli's "Prince": Political Science or Political Satire?

 The American Scholar, Vol. 27, No. 4 (Autumn, 1958), pp. 482-491

منبع: فرهنگ امروز

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: