امتداد چونان فضا نیست / دکتر سید موسی دیباج - بخش اول
|۹:۵۴,۱۳۹۸/۲/۹| بازدید : 150 بار

 

 

 

با احترام به دکتر محسن جهانگیری استاد فلسفه دانشگاه تهران

تنبیه و اشاره: ای کاش دکارت به قواعدی که در کتاب «قواعد هدایت ذهن» خود پیش از کتاب «تأملات» آورده و به‌خصوص قاعده نهم در تمثیل موم در دست خود بیشتر اعتنا مینمود! در قاعده نهم میگوید: ‏«ما باید تمام دقت خود را به ناچیزترین و سادهترین واقعیتهای مورد نظر جلب کنیم و مدت زیادی در مورد آنها فکر کنیم تا اینکه عادت نماییم حقیقت را به نحو صریح و متمایز نظاره کنیم.» نباید فکر را با متوجه ساختن به اشیای متعدد در یک لحظه واحد پراکنده ساخت. باید فکر را به سادهترین و آسانترین امور جزئی متوجه و متمرکز ساخت. کسی که میکوشد در یک لحظۀ واحد به اشیای متعدد بنگرد، هیچ یک از آنها را به طور متمایز نمیبیند. حال سؤال این است که: آیا امتداد بسیط است و یا مرکب و متجزی؟ و آیا برای توضیح ماهیت فضا «امتداد» میتواند سادهترین واقعیت باشد؟ و آیا ادراک واضح و متمایز از امتداد میسر است؟ و چنانچه ادراک ما از امتداد با وضوح و تمایز باشد، آیا این ادراک واضح و متمایز فی‌نفسه امتداد دلالت به واقعیت جهان طبیعی و اشیای مادی میکند؟

 

بنا بر گفته دکارت، من امتداد را به‌وضوح و تمایز کامل تصور میکنم و خداوند قادر است هر چیزی را که من بتوانم با تمایز ادراک کنم، بهوجود آورد و خلقت این قبیل برای او محال نیست، مگر آنکه در ادراک آن به طور واضح تناقضی به وجود آید. مسلماً در بیان دکارت دلیلی اقناع‌کننده و تمام بر این ذکر نشده که صرف ادراک واضح و متمایز از یک امر، ضامن حقیقی بودن آن است. بیان او تنها اشاره دارد به عدم امتناع (یا امکان به معنی نفی امتناع) مدرکات واضح و متمایز و نه بیش از آن.

 

‏دکارت خود معترف است که یک نقص عمومی در ما موجودات فانی این است که امور مشکلتر را مناسبتر میدانند و اغلب چنین میاندیشند که وقتی علت بسیار سادۀ روشنی برای واقعیتی یافتهاند، چیزی نیاموخته‌اند. در حالی که در عین حال مشتاق تحسین تفسیرهای فلسفی عالی و باشکوه هستند.۱

 

با این مقدمه ما معتقدیم مفهوم «امتداد» در مقام مقایسه با مفهوم محض «فضا»، مشکلتر و دشوارتر است و در بیان تفسیر دکارت از امتداد و توجیه آن، چارهای جز رجوع به مفهوم فضای محض نیست.اگر گفته دکارت را بپذیریم که بدیهیترین علوم انتزاعیترین آنهاست، باید همچنین بپذیریم که مفهوم فضا از آنجا که انتزاعیتر از مفهوم امتداد است، به مراتب بدیهیتر از مفهوم امتداد است. این نیز بدیهی است که فضا از امتداد بدیهیتر است؛ زیرا در درک امتداد به فضا نیازمندیم، ولی درباره مفهوم فضا ذهن نیازی به امتداد ندارد. انتزاعی بودن مفهوم فضا تابع شرط دکارتی برای انتزاعی بودن است که درباره واقعیتی که در آن مندرج است، به کار میرود نه درباره آنچه از آنها حذف شده است.

 

امتداد متناهی اما نامحدود

دکارت برخلاف اسپینوزا امتداد را همچون اندیشه، امری متناهی میداند. او تنها خداوند را نامتناهی میداند. در اصل بیست و پنجم او «تجسید و تثلیث» را رموزی ورای حد طبیعی عقل میداند که اعتقاد به آنها هیچ اشکالی ندارد. «از عظمت ذات خداوند و نیز از عظمت خلقت او عجیب نیست که بسا چیزها که ورای حدّ تصور ماست، وجود داشته باشد.»۲

 

اما امتداد ورای حد طبیعی عقل نیست، بنابراین برخلاف ذات باری، طبیعت امتداد نامتناهی نیست و لذا اندیشه متناهی ما قادر به درک آن است. کمالات الهی را ما نمیتوانیم چنان‌که هست، درک کنیم؛ معذلک آنها را صریحتر و متمایزتر از اشیای ممتد مادی درمییابیم. این کمالات بساطت بیشتری از امتداد دارد و به هیچ وجه متناهی نیست و امتداد که بساطت آن کمتر است، متناهی است. به رغم تصور عمومی، درک ما از این کمالات مبهم نیست و ما آنها را در مقایسه با بدن یا امتداد و دوام به‌روشنی بیشتری درک میکنیم. تصور ما از امتداد همیشه در نهاد ما نبوده است، درحالی که کمالات الهی را همیشه در نهاد خود یافتهایم.

 

امتداد از نظر جهت یا جهات میتواند نامحدود باشد؛ اما این بدین معنا نیست که آن نامتناهی است. آن ممکن است مصداق امر نامحدود باشد نه نامتناهی؛ یعنی امتداد را نمیتوان چنان کشیده تصور کرد که بزرگتر از آن هیچ بسط و کششی ممکن نباشد. این معنی از نامحدود بر ویژگی حدی تقسیمپذیری شئ ممتد نیز منطبق است، یعنی آن به نحو نامحدود تقسیم میپذیرد. از نظر دکارت اصطلاح نامتناهی را نمیتوان دربارۀ امتداد به کار برد؛ زیرا امتداد در خود حدی دارد ولو آنکه در نظر ما نامحدود بنماید. این نامحدود بودن امتداد ناشی از نقص فهم ماست و نه ذاتی خود امتداد.

 

دکارت معتقد است عالم جسمانی گرچه نامتناهی نیست، اما نامحدود است؛ ولی دلیل بر نامحدودیت این عالم در نظر او نه یک هیولای فارغ از حد و حدود و لایتناهی آن‌چنان که که ارسطو به آن معتقد بود، بلکه آن است که جسم در جوهر چیزی جز بُعد نیست و چون برای ابعاد حدودی وجود ندارد، پس عالم اجسام نامحدود است.

 

دکارت به این نکته توجه کافی مبذول نداشت که چنانچه جوهر شئ جسمانی بُعد باشد، دیگر نمیتوان اشیای جسمانی را از آن جهت که جسمانیاند، از یکدیگر تشخیص داد و لذا میتوان انکار کرد که اشیا به نحو جوهری وجود داشته باشند؛ زیرا چیزی برای تمییز یک شئ از شئ دیگر در میان نیست و اشیا در جوهر یک جوهرند که همان بُعد و امتداد است و بنابراین اذعان به یک شئ طبیعی امکانپذیر نیست؛ زیرا چنانچه همه اشیای جهان مادی از جمله ابدان ما در جوهر یکی است، فرق جوهری بین شئ محیط بیرونی و محاط بدن ما وجود ندارد و همه آنها یکی است.

 

حدود نامحدود امتداد و ارجاع مقدار آن

نمیتوان بین دو چیز اتحاد برقرار کرد مگر اینکه قابل (مفهوم) بزرگتر و کوچکتر باشند و چنین موضوعاتی همه زیر عنوان مقدار قرار میگیرند. با استفاده عقل از صور خیالی جزئی که در قوه واهمه نقش بسته است، خواهیم دانست که چیزی وجود ندارد که بتوانیم آن را دربارۀ مقادیر بهطور کلی بپذیریم و نتوانیم به یک مصداق جزئیی نسبت دهیم؛ یعنی درک آنچه بهطور کلی منسوب به مقدار است، ممکن نیست مگر به واسطه درک خیالی از مقدار.۳

 

اما واقعیت مقدار منوط به امتداد واقعی جسم و منتزع از آن است. تفاوت مقدار و امتداد در این است که «مقدار» دارای شکل است و سازنده مفهوم جسم (که دارای شکل و امتداد است) میباشد. اما این نه مقدار بلکه «امتداد» است که بدیهی است و اختلافات گوناگون موجود در اشیای جسمانی را توجیه و تبیین میکند و کمیت در این اختلافات بهنحوی قابل انطباق با امتداد جسم است.

 

دکارت در قاعده چهاردهم رساله قواعد میگوید: مقصود از امتداد آن است که قابل اندازهگیری باشد. نه فقط طول و عرض و عمق، بلکه هر ماهیت قابل اندازهگیری (از قبیل وزن و سرعت) چون قابل اندازهگیری است، امتداد است. اندازهگیری امکان تقسیم یک واحد به اجزای آن است. فهم دکارت از بُعد و امتداد چیزی نیست جز حالت و جنبهای که به موجب آن یک موضوع را میتوان به عنوان موضوعی که قابل اندازهگیری است، ملاحظه کرد. پس این چنین نیست که فقط طول و عرض و عمق بُعد باشند، بلکه وزن هم به این اعتبار که سنگینی اشیا قابل اندازهگیری است، بُعد است. به همین ترتیب سرعت هم بُعد حرکت است و تعدادی بی‌شمار از مثالهای مشابه را میتوان ذکر کرد. بُعد و عدد به هم شبیهند. اصل تقسیم یک کل به تعدادی اجزاء دارای طبیعت یکسان، خواه اجزا واقعی باشد یا اعتباری، بُعد است و همچون اطلاق عدد بر اشیاست.۴ گرچه این دو این همانی مطلق ندارند.

 

امتداد مستلزم فضا و مکان است

دکارت میگوید وقتی میگوییم چیزی جای چیز دیگری را گرفته است، بیآنکه همان شکل و اندازه را داشته باشد، یعنی مقصود ما از بیان جایگزینی این نیست که شئ جایگزین مانند شئ قبلی همان فضای شئ قبلی [تأکید از ما] را اشغال کرده است. از همین تصور دکارت مبنی بر فضای شئ قبلی میتوان به مفهوم فضا راه یافت. این تصور از فضا معقول و بجاست و این تصور نیز ممکن است که شئ کاملا بر جای شئ دیگری باشد.

 

دکارت میگوید وقتی میگویید «شئ فضا یا مکان خاصی را اشغال کرده است»، مقصود این است که این شئ دارای اندازه و شکل معینی است. میپرسیم: آیا خود شئ در فضا و مکان نیست و فقط اندازه و شکل آن در فضاست؟ و اگر بگویید خود شئ در فضا هست که معقول هم همین است و به تبع و نوع شئ در فضا، اندازه و شکل آن فضایی باشد، باید قبول کرد که درک فضا مشروط به اندازه و شکل شئ نیست درحالی که درک شئ ممتد مستلزم درک فضا و مشروط به آن است.

 

فرض کنیم همچون دکارت بپذیریم که مقصود ما از فضای مخصوص هر شئ، چیزی نباشد جز این که بگوییم وضیعت این شئ نسبت به اشیای دیگر وضعیت خاصی است. این تعریف بسیار نسبی از مکان شئ است و با توجه به نامحدود بودن اشیای مادی میتوان گفت برای هر شئ در هر زمان و بلکه هر آن یک وضعیت مکانی خاصی است که مطلقاً قابل شناخت نیست؛ زیرا اطراف این تعریف تعین نایافته و غیرمتعین است و نمیتوان مکان را با صرف خصوصیت عدم تعین تعریف کرد، درحالی که در مکان ثبوت و قراری را ادراک میکنیم که در هیچ امر دیگری جز آنکه آن‌هم به مکان مربوط باشد، نمیتوان ادراک کرد.

 

«اگر در فضایی که پر از هواست، چیزی وجود نداشته باشد که با حواسی از قبیل باصره و لامسه و حواس دیگر دریافت شود، نتیجه بگیریم که فضا خالی است، خطا کردهایم و ترکیبی که در اینجا از ماهیت خلأ و فضا به دست آوردهایم، غلط است.»۵ بر پایه اندیشه دکارت، پیوند و نسبت فضا و خلأ امری حقیقی نیست و بنابراین نباید به ترکیب خلأ و فضا اندیشید.

 

دکارت تخلخل و تکاثف را غیرممکن میداند؛ زیرا ممکن نیست جسم بدون اینکه جسمی خارجی به آن ضمیمه شود، افزایش حجم یابد و یا ممکن نیست بدون آنکه قدری از جسم کم شود، آن کاهش حجم یابد.

 

دکارت از تعریف مشّایی مکان به تماس سطوح حاوی و محوی انتقاد میکند. درک این مطلب مشکل است که چگونه در عین اینکه من برقرار مانده و مکان خود را تغییر ندادهام، سطح جسمی که ما را احاطه کرده است، میتواند تغییر کند.۶ در عمق انتقاد دکارت از تعریف ارسطویی از مکان، قاعده دوازدهم از قواعد هدایت ذهن میتوان قصور دکارت را در تصور درست این تعریف دریافت. به نظر میرسد او بیشتر ویژگیهای تصلب در جسمانیت جسم حاوی و یا محوی را مدّنظر دارد تا تعریف منطقی و حدی ارسطویی از فضا را که بنا بر آن، مکان سطوح مماس حاوی و محوی ملاحظه شده است (حاوی یا محوی از جسم ساخته شده مطمع نظر نیست). قصور دکارت در فهم امر بالقوه و بالفعل و تعریف ارسطویی حرکت نیز صریح و روشن است. آن‌گونه که در اصل پانزدهم اصول فلسفه آمده، فهم دکارت از حد منطقی ارسطو تام و کامل نیست. گاهی او به درک مطلب حدی نزدیک شده است، اما باز به عبارت دیگر از آن دور میشود و نقطه تماس حاوی با محوی را «حالت» تصور میکند.

 

چنانچه کسی مانند ارسطو مکان را سطح جسم حاوی تلقی کند، در حد یک تعریف منطقی در تلقی او خطایی وجود ندارد؛ اما واژه مکان در اینجا غلط استعمال شده است.۷ واژه مکان دال بر ماهیت بدیهی و سادهای است که به موجب آن گفته میشود چیزی در اینجا یا در آنجاست. باید اقرار کنیم که امتداد نسبت به مفهوم مکان جزئی است و چون نسبت به مفهوم مکان جزئی است، پس امتداد مکان نامتناهی نیست. پس آن غیرفضاست گرچه مفهوم و تکوینش منوط به فضا و در آن است. امتداد چون به فضا مقایسه شود، محدود به مکان و متناهی است؛ اما درباره خود مکان و فضا دلیلی وجود ندارد تا آن را متناهی تصور کرد. به علاوه فضای نامتناهی هیچ شکلی ندارد چون به رغم اینکه همه اشکال در فضا قابل تصور است، فضا به مثابه شکلی نیست که همه اشکال دیگر را در برگیرد. بنا بر رأی ابنسینا، امتداد جسمانی مستلزم تناهی است و این تناهی مستلزم داشتن شکل است. پس امتداد مستلزم شکل است، درحالیکه تصور این که صرف امتداد خطی دارای شکل است، دشوار است؛ زیرا امتداد استجماع جمیع نقاط مزبور بر روی خط نیست تا بر این مبنا تصور شکل (ولو آن شکل تنها یک پارهخط باشد) ممکن باشد. امتداد غیر از ثبوت امتداد است که با شکل ظاهر میشود.

 

بنا بر اندیشه دکارت در تصور ما از جسم به عنوان جسم، چیزی باقی نمیماند مگر اینکه جسم چیزی است ممتد در طول و عرض و عمق و این همان تصور از فضاست، آنهم نه فضای پر از جسم، بلکه فضایی که «خلأ» نامیده میشود.۸ این سخن دکارت به تعریف بنیادی او از فضا اشاره دارد: «فضا همان امتداد است»؛ اما تأکید دکارت که این فضا خلأ نامیده میشود، یعنی این فضا مشروط به جوهر واقعی شئ نیست، بلکه فضای عقلی ممتدی است که بالاخره آن را معرفی میکند بدون آنکه به وجودش اقرار کند.

 

دکارت میگوید ادراکی که از فضا داریم، غیر از جسم است: چنانچه درک ما از فضا غیرجسمانی است، پس این فضا چیست؟ اگر فضا را غیرجسمانی بدانیم و انکار نکنیم که ما فضا را ادراک میکنیم، این جوهر غیرجسمانی چیست؟ این فضا دیگر همان امتداد دکارتی که مشروط به شرط شئ ممتد است نیست. امتداد شئ ممتد با خود شئ ممتد جابجا میشود؛ اما این فضای مطلق که شئ در آن قرار دارد، هرگز جابجا نمیشود.

 

دکارت تمایز مفهوم جسم را از فضایی که در آن است، یک تمایز صرفاً اعتباری فاهمه ما میداند. همان امتداد در طول و عرض و عمق که تشکیل‌دهنده فضاست، تشکیل‌دهنده جسم است. تفاوت این است که ما در جسم، امتداد را به صورت جزئی در نظر میگیریم و تغییرات آن را همراه با تغییرات جسم درک میکنیم؛ ولی در مفهوم فضا یک وحدت کلی برای امتداد در نظر میگیریم.۹ چنانچه جسمی را که در فضای معینی قرار دارد از جای خود حرکت دهیم، میتوانیم تصور کنیم شیئیت ممتد آن جابجا شده؛ اما چرا باید تصور کنیم فضای آن هم جابجا شده باشد؟ دکارت توضیحی ندارد. ما فضا را نمیتوانیم از فضویت منتزع سازیم و آن را تنها با امتداد بسنجیم؛ زیرا به محض اینکه تصور کنیم که جسم با همان شکل و اندازه به جای خود باقی است، پس قبول کردهایم که فضا وجود دارد، بدون آنکه نیازی به در نظر گرفتن امتداد شئ ممتد باشد. ما اشیا را در فضا بعد از ملاحظه فضا درک میکنیم و نه قبل از آن.

 

دکارت در بیان اصول اشیای مادی اظهار میدارد که: امتداد در یک شئ نه منبسط میشود و نه منقبض. امتداد یک شئ در حال انبساط و یا انقباض تغییر نمیکند. شاید مقصود او این است که امتداد شئ ثابت است و اگر شئ بر اثر انبساط بزرگتر و یا بر اثر انقباض کوچکتر شود، شئ بزرگتر با یک امتداد و شئ کوچکتر با امتداد دیگری ظاهر میشود و بنابرین اشیای گوناگون با امتدادهای گوناگونی که ثابت هستند، ظاهر میشوند و دیگر شئ واحدی وجود ندارد که امتداد آن منبسط یا منقبض شود. حال میپرسیم اگر شئ منبسط و یا منقبض میشود و این انبساط و انقباض آن در نسبت با امتداد آن قرار ندارد، آیا این انبساط و انقباض جز در فضا قابل تصور است؟

 

امتداد حالت یا لازمۀ وجودی جوهر جسمانی است و بدون این جوهر خود قائم به ذات نیست. امتداد را نمیتوان چیزی جز جوهری که ممتد است، دانست. ما محتوی امتداد را از محتوی دیگر حالات و مفاهیم تمییز میدهیم و بنابراین آن مفهومی متمایز است؛ اما این تمایز در اندیشه ما و تمایزی عقلی است. یعنی امتداد جسم با خود جسمی که موضوع اندیشه ماست، با یکدیگر تفاوتی ندارند مگر در اندیشه ما که گاه تصور مبهمی از وجود مستقل آنها بدون توجه به خود جسم یا صفات دیگر دارد. پس امتداد خود از برای خود جوهر نیست و نمیتوان آن را از جوهر شئ که محل آن است، جدا در نظر گرفت.

 

امتداد حالت یا لازمه وجودی جوهر جسمانی است و بدون این جوهر خود قائم به ذات نیست. امتداد را نمیتوان چیزی جز جوهری که ممتد است، دانست. ما محتوی امتداد را از محتوی دیگر حالات و مفاهیم تمییز میدهیم و بنابراین آن مفهومی متمایز است؛ اما این تمایز در اندیشه ما و تمایزی عقلی است. یعنی امتداد جسم با خود جسمی که موضوع اندیشه ماست، با یکدیگر تفاوتی ندارند مگر در اندیشه ما که گاه تصور مبهمی از وجود مستقل آنها بدون توجه به خود جسم یا صفات دیگر دارد. پس امتداد خود از برای خود جوهر نیست و نمیتوان آن را از جوهر شئ که محل آن است، جدا در نظر گرفت. دکارت میگوید اگر برعکس بخواهیم آن را جدا از جوهری که محل آن است در نظر بگیریم، این اشکال بروز میکند که آن را همچون شئ قائم به ذات بدانیم و در این صورت تصور خاصیت جوهر با تصور خود جوهر با هم آمیخته میشود.۱۰

 

دکارت به جای فضا، امتداد در اجزا را جداییناپذیر از شئ میداند و میگوید: «اجسام منبسط اجسامی است که بین اجزای آنها فواصل زیادی وجود دارد که با اجسام دیگری پر شده است.» به عقیده او «امتداد جسم منبسط بیشتر از امتداد همان جسم منقبض‌شده و یا برعکس امتداد جسم منقبض کمتر از امتداد همان جسم منبسط‌شده نیست؛۱۱زیرا امتداد فواصل و شکافهایی را که اجزای جسم در حالت انبساط اشغال نکرده، نباید به آن نسبت داد، بلکه باید به اجسام دیگری نسبت دهیم که این فواصل را اشغال کردهاند.»

 

این بیان مستلزم آن است که برای هر شئ امتداد مخصوص و متعین به آن شئ را قائل شویم و امتداد را یک حالت کلی برنشماریم، بلکه عین شیئیت هر شئ بدانیم و این قول خود مستلزم نفی ماهیت واحده امتداد است. بر پایه این نظریه، جهان دکارتی بدون کمترین خلأ از شئ مملو از بینهایت اشیای ممتدی است که هریک از این اشیا امتدادی مخصوص به خود دارند که با امتداد دیگری قابل قیاس نیست.

 

‏امتداد غیر از فضاست

شگفتآور است که دکارت در میان بیان خویش از قاعده چهاردهم هدایت ذهن، به نحو سلبی اعتراف میکند که امتداد غیر از تحیزّ است. اما وی به نحو دقیق و روشن بیان نمیکند که چرا آنچه ممتد است، متحیز نیست و تحیز خود چیست. دکارت متعمدانه تحیز را به ویژگی واقعی اشیا برمیگرداند، درحالی که جوهر شئ واقعی را «امتداد» میداند و او باید می دانست که چنانچه شئ ممتد متحیز باشد، امتداد که جوهر شئ است نیز باید متحیز باشد.

 

دکارت در برخی فقرات از «تأملات»، مفهوم امتداد را همچون حجم دانسته است. حجم امتداد مرکب از سه امتداد طول و عرض و عمق میباشد. برای ما این که چیزی جز تحیز که همان فضابودگی است، نمیتواند واقعی بودن اشیا را بیان کند، صحیح است؛ پس چرا همین تحیز را به جای امتداد جوهر شئ واقعی ندانیم و تحقیق در تحیز را به جای تحقیق در امتداد ننشانیم؟

 

دکارت در اصل یازدهم اصل فلسفه میگوید: «درک این مطلب برای ما آسان خواهد بود که همان امتدادی که مقوّم طبیعت جسم است، مقوم طبیعت فضا نیز هست و بین این دو جنبه امتداد، تفاوتی نیست.»۱۲ این بیان میتوانست راهگشایی برای خروج از مسائل عویصه امتداد دکارتی باشد. به این معنی که امتداد فضای درونی و امتداد فضای بیرونی در ماهیت، یکی بیش نیست و امتداد که مقوم فضای درونی است، مقوم فضای بیرونی نیز هست. لازمه بیان فوقالذکر دکارت، غلبه مفهوم فضا بر امتداد و اشتمالیت آن بر امتداد است؛ اما وی به آن تصریح ندارد و اعتراف نمیکند و ناچار است به توجیهاتی غیرمنطقی دست یازد: «تفاوتی نیست جز این که طبیعت جنس با نوع طبیعت فرد متفاوت است، مشروط بر اینکه برای تشخیص تصوری که از هر نوع جسم مثلا از یک سنگ داریم، هر چیزی را که ذاتی طبیعت آن جسم [یعنی امتداد] نیست کنار بگذاریم.»۱۳

 

دکارت واقعیت مکان یا فضا و یا عدم واقعیت آن را در حد نومینولوژی تقلیل میدهد. در اصل سیزدهم در بیان ماهیت مکان میگوید: «الفاظ مکان (‏place‏) و فضا (‏space‏) دال بر چیزی غیر از جسمی که گفته میشود در یک مکان است، نیست.» مسلماً این الفاظ نزد همه مردم و دیگر فیلسوفان بدان معنا نیست که دکارت مدعی آن است. دکارت در دنباله کلام خود اشاره به ثبوت مکان و فضا میکند و آن را امری نسبی ناشی از مقایسه وضع، شکل و اندازه یک جسم با اجسام دیگر برمیشمارد؛ بنابراین چنانچه قانع شویم که در جهان نقطهای که واقعاً ساکن باشد وجود نداشته باشد، نتیجه این خواهد بود که هیچ چیز همیشه در جای اول خود نیست، جز اینکه ما آن را در اندیشه خود ثابت فرض میکنیم.۱۴ ما در این عبارات اخیر چیزی نمیبینیم که نافی ثبوت نفسی فضا و مکان محض باشد حتی اگر بپذیریم جای شئ را در اندیشه ثابت فرض میکنیم این فرض نشانهای بر ماهیت ثبوت و لایتغیر فضا [و فضای ذهنی] دارد.

 

بنابراین در نظریه دکارت فاصله بین اشیای گوناگون موجود در جهان که بدون شئ باشد، موجود نیست و دکارت نتیجه میگیرد که خلأ موجود نیست. این خلأ یک خلأ نسبی است که دکارت نفی‌اش میکند و نمیپذیرد. او به نفی خلأ نسبی یعنی «فقدان فاصله بین اشیا» نیازی نمیداشت، چنانچه به مفهوم ریاضی بُعد توجه تام و تمام میداشت. اگر جهان به مثابه مجموعه اشیای طبیعی بدون فاصله از یکدیگر متصور نشود، بلکه آن ماهیت واحده از ابعاد ثلاثهای تصور شود که در جهات گوناگون ترسیم شدنی است، پس کمترین حد از بُعد کافی خواهد بود تا خودبه خود طارد خلأ از بُعد گردد. دکارت خلأ را خلأ از شئ مادی دارای بُعد میشمارد و وجود آن را نفی میکند، در حالی که با تأمل در ماهیت جوهری امتداد یا بُعد، نیازی به نفی خلأ نسبی (یعنی فقد فاصله اشیا) ندارد.‏

 

دکارت قول به خلأ را منتفی میداند؛ زیرا وجود فضا در محدوده شئ ممتد که آن را فضا یا مکان داخل میداند، مسلم میداند. به عبارت دیگر چون نمیتوان خلأ را تصور کرد که امتداد نداشته باشد، یعنی بدون شئ ممتد باشد، پس نمیتوان به خلأیی قایل شد که دارای امتداد باشد! این همان توتولوژی است که به تعریف وی از خلأ بازمیگردد و چنانچه خلأ را به معنی درست آن (که فضای نفی شئ است) تصور میکرد، آنگاه میتوانست فضای مطلق را بدون شرط ممتد یا ناممتد بودن تصور و فرض کند.

 

دکارت هیچ اعتباری برای خلأ قائل نیست. تصور او از خلأ، مکانی است که خالی به نظر میرسد، درحالی که از جهت نقص و عجز حواس است که وجود شئ را در آن درک نمیکنیم. این تصور خود خالی از اشکال نیست. چنانچه دکارت بُعد را فقط در اشیای مادی متصور میداند که جوهر جسمانی آنها بُعد است، باید پرسید: فاصله بین اشیای گوناگون را چه چیزی پر میکند؟ مسلماً همیشه و در همه جا این چنین نیست که فاصله بین بعضی از اشیا با اشیای دیگر را نظیر هوای موجود در فضا پر کند. به علاوه اگر جهان عینی از اشیا پر شده باشد و دیگر هیچ فاصلهای بین اشیا نباشد، انگار که جهان شئ واحدی است و دیگر نباید به وجود اشیای جوهراً متمایز در آن (از جمله در مثال دکارت: موم عسل) اصرار داشت؛ زیرا جهان مفروض مملو از این اشیا، یک امر واحده در جوهر است که آن بُعد است و نه غیر آن.

 

در یک امتداد (که در سنگ، چوب، آب، هوا و همه اجسام وجود دارد) خلأ و ملأ به طور یکسان اعتبار دارد؛ اما دکارت برای حفظ امتداد شرط میگذارد: به شرط آنکه مکان شکل و اندازه قبلی خود را حفظ کند، امتداد به طور یکسان اعتبار دارد.‏۱۵‏ اگر میگویی در خلأ همان امتداد اعتبار دارد، چرا در قبول امتداد یکسان و همانند شرط میگذاری که مکان شئ شکل و اندازه خود را حفظ کند؟ مسلماً فضا از آن جهت که فضاست، فضائیت در آن حفظ شده است، بدون آنکه به شئ و شکل و اندازه مشروط باشد و بنابراین برای فرض امتداد نیازی به فرض ثبات مکانی اشیا نیست.‏

 

‏پی‌نوشت‌ها:

۱‏. قاعده نهم از قواعد هدایت ذهن، فلسفه دکارت، شامل سه رساله قواعد هدایت ذهنی، اصول فلسفه، انفعالات، ترجمه منوچهر صانعی درهبیدی، تهران، انتشارات بینالمللی المهدی، ۱۳۷۶، ‏

۲‏. اصول فلسفه، ص۵۶٫‏

۳‏. رنه دکارت، فلسفه دکارت، ترجمه منوچهر صانعی درهبیدی، ص۱۶۴٫‏ ۴‏.همان، ص۱۷۰٫‏

۵‏. همان، قاعده دوازدهم، ص۱۵۰٫‏

۶‏. همان

۷‏. همان، ص۱۵۸٫‏

۸‏. اصول فلسفه، ص۲۸۴٫‏

۹‏. همان، ص۲۸۳٫‏

۱۰‏. فلسفه دکارت، ترجمه منوچهر صانعی درهبیدی، اصل شصت و چهارم از در اصول معرفتشناسی، ص۳۶۷٫‏

۱۱‏. اصل ششم از اصول مادی، اصول فلسفه دکارت، ص۲۸۰٫‏

۱۲‏. فلسفه دکارت، ص۲۸۳٫‏

۱۳‏. همان، ص۲۸۳٫ این بیان که فضای درونی یک جسم متعین به تعین فردی است و فضای خارجی آن جسم متعین به تعین جنسی یا نوعی یک بیان تمثیلی و نه استدلالی و واقعی است.‏

۱۴‏. همان، ص۲۸۳٫‏

۱۵‏. فلسفه دکارت، اصل دوازدهم ازاصول فلسفه، ص۲۸۴٫‏

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما