رشد رشدیه / شادروان دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی - بخش دوم
|۱۰:۱,۱۳۹۷/۱۱/۷| بازدید : 243 بار

 

 

به یاد دکترسلیم نیساری

من در سال تحصیلی ۱۳۲۴ش [۱۹۴۵م] در دانشسرای مقدماتی کرمان دانش‌آموز بودم و در همان سال کتاب «پیغمبر دزدان» را برای نخستین بار چاپ کردم که نخستین کتاب من است، و اینک که این سطور نوشته می‌شود، به چاپ نوزدهم رسیده و این البته به خاطر مقدمه و حواشی من نیست، بلکه به دلیل کثرت مریدان خود اوست که روز به روز در تزاید و تکاثرند. در خرداد ۱۳۲۵ [ژوئن ۱۹۴۶] در امتحانات دانشسرا شاگرد دوم شدم و طبق مقررات فرهنگی می‌توانستم به تهران بیایم و در دانشسرای عالی ثبت‌نام کنم. سالهای تنگ و ننگ جنگ بود؛ ولی به هر صورت پدرم مرحوم حاج‌آخوند پاریزی که مدیر مدرسه پاریز هم بود، حاضر شد مبلغی حدود دویست تومان، و یک طبله روغن (حدود ۱۵ کیلو)، و یک خیکچه پنیر و یک شکمبه قُرمه همراه من کند، و مادرم هم یک کیسه کلمبه (شیرینی کرمانی ساخته شده از نان و خرما) بر آن بیفزاید.

 

چارپادار ما هم پنج تا خر را هلو بار کرد و عازم رفسنجان شدیم که میوه‌ها را بفروشیم و به قول کرمانی‌ها «پول کنیم»، و بر آن دویست تومان بیفزاییم، و همراه شاگرد اول دانشسرا که عبدالمهدی جلالی نام داشت و اهل خلیل‌آباد رفسنجان بود، عازم تهران شویم و این همان سفری بود که من در کتاب «از پاریز تا پاریس» تفصیل آن را آورده‌ام و گویا در یکی از کتاب‌های فارسی وزارتی دوره راهنمایی نیز بخش اول آن نقل شده است. این که در اینجا اندکی به تفصیل به این جزئیات می‌پردازم، قصدم نه خودنمایی است؛ حوادثی است که در آن سال در تاریخ ایران و جهان اتفاق افتاده و مخلص نیز مثل یک پر کاه که در مسیر طوفان قرار گرفته باشد، ناظر بر این حوادث است و ناچار ضمن اشاره بدان، از خود نیز اظهار حیاتی می‌کند:

پرّ کاهم، در مسیر تندباد

خود ندانم تا کجا خواهم فتاد

 

من و جلالی خلیل‌آبادی از رفسنجان راه افتادیم با یک کامیون ارتشی و به تهران رسیدیم و قبل از هر چیز، جایی می‌خواستیم. به سراغ دوست تهران‌نشین خودمان حسین شمسی میمندی رفتیم۶ که در مدرسة شیخ عبدالحسین بود، قرار شد تا پیداکردن اتاق در همان اتاق او در مدرسه شیخ بمانیم؛ توفیقی که آنقدر طول کشید تا امیرآباد به تصرف دانشگاه درآمد.

 

مشکل دوم ثبت‌نام بود. تهران هنوز کوچک بود و دبیرستان‌ها محدود. مهمتر از همه آنکه وزارت فرهنگ اعلام کرده بود برخلاف سابق، امسال به دانش آموزانی کمک هزینه تحصیلی می‌دهد که در رشته‌های ریاضی یا طبیعی ثبت نام بکنند، و طبعا رشته ادبی ـ که مخلص مشتری آن بود ـ سرش بی‌کلاه می‌ماند. از جهت اینکه ممکن است بعضی جوانان این یادواره را بخوانند و از مباحث سنگین و فنی که در سایر مقالات مطرح شده است، بعضی احساس خستگی کنند، من به جای اینکه در فضایل و بزرگداشت صاحب یادواره سخن گویم، یا یک مسئله فنی غامض ادبی را پیش بکشم، یک بحث کوتاه در باب کیفیت زندگی یک دانش آموز شهرستانی که برای گرفتن دیپلم ادبی به تهران روی آورده، پیش می‌کشم تا دانشجویان امروزی ما بدانند که شصت سال پیش، کیفیت تحصیل چگونه بود و البته برای مستند بودن، بحث را از خود شروع می‌کنم.

 

بعد از تحول بزرگ در آموزش و پرورش ایران و تأسیس دانشسراهای مقدماتی، تربیت معلم مورد نظر قرار گرفت، بیست و پنج باب دانشسرا باز شد و هر دانشسرا یک کلاس سی نفره می‌پذیرفت، و بنابراین هر سال اقلا ششصد نفر معلم تازه‌نفس و جوان به جامعه فرهنگی ایران اضافه می‌شد و آن روز که من از دانشسرای مقدماتی کرمان گواهی گرفتم (خرداد۱۳۲۵ر ژوئن۱۹۴۶) اقلا ده سال از تأُسیس دانشسراها می‌گذشت. پس حداقل شش هزار معلم جوانان تازه‌نفس به کالبد فرهنگ دهات ایران تزریق شده بود چون طبق مقررات، شاگرد اول و شاگرد دوم دانشسرا می‌توانستند به تهران بروند و در دانشسرای عالی به تحصیل ادامه دهند و بعداً به جای اینکه آموزگار دهات بشوند، دبیر دبیرستان‌های شهرها بشوند، این افتخار سهم مخلص هم شده بود؛ اما یک محصل که از دهات کرمان به پایتخت آمده و در کل تهران، یک نقطه اتکا برای ادامه زندگی ندارد، چگونه به این توفیق دست خواهد یافت؟

 

چهرة تهران!

حقیقت این است که تهران از همان شب اول ورود، چهره خود را به ما دو نفر شناساند. توضیح اینکه ما در راه خود، در بازار یزد، از برابر دکان گیوه‌فورسی می‌گذشتیم، کفشهای ما کهنه و وصله پینه خورده بود، مختصر پولی هم در جیب داشتیم، دو جفت گیوه آجیده شده خوش بافت شفاف یافتیم، و هر کدام ۲۵ قران دادیم و گرفتیم و بلافاصله پوشیدیم و کفش کهنه‌ها را به «زباله‌دانی» (و البته نه «زباله‌دانی تاریخ») انداختیم. در تهران، در گاراژ حسینی سرچشمه، دو سه اتاق در طبقه دوم بود ـ یکی را اجاره کردیم و شب خسته و مانده به خواب رفتیم. فردا صبح که برخاستیم تا به دستشویی پایین گاراژ برویم، هر چه جستیم کفش خود را نیافتیم!

 

آخر ما طبق تربیت روستاهای خودمان، کفش را هرگز داخل اتاق روی فرش نمی‌بردیم، لامحاله همیشه آن را می‌کندیم و پشت در اتاق می‌گذاشتیم. آن شب هم ‌چنین کرده بودیم و رندی، البته دو تا گیوه نو تازه آجیده شده خوش بافت را که پشت در دیده بود، برده بود. داستان را به گاراژدار گفتیم و او آمد و معاینه محلی کرد. وقتی ماجرا را فهمید، گفت:

ـ بچه‌ها! شما اگر بخواهید این طور در تهران زندگی کنید، فردا خودتان را هم خواهند برد!

 

در اتاق مدرسه شیخ‌عبدالحسین، ما چند نفر بودیم: شمسی که صاحب اتاق بود و آن را با مقدماتی عجیب از مرحوم ثابت ‌الموتی ـ متولی مسجد ـ به دست آورده بود، آقایی به نام طباطبایی که محصل فیزیک بود و مشهدی بود، جلالی خلیل‌آبادی که رشته ریاضی دارالفنون بود و من که شعبه ادبی می‌خواندم. اتاق سه متر در چهار متر بیشتر طول و عرض نداشت. البته بقیه اتاق‌های مدرسه بهتر بود و بیشتر محصلین آن شهرستانی بودند که اغلب‌شان بعدها از اطبا و حقوقدان‌ها و مدیران موفق مملکت شدند و بعضی‌ها هم البته سر سالم به گور نبردند.

 

یک مهمان دیگر هم داشتیم که تنها روزها به ما سر می‌زد، و شبها می‌رفت. او حسن میمندی ـ همشهری شمسی ـ بود. او شغل عجیبی داشت: آب‌فروشی می‌کرد؛ آری آب‌فروشی! روزها دو کوزه خود و لیوان را برمی‌داشت و می‌رفت از آبِ شاه ‌آب می‌کرد و در میدان توپخانه آب‌فروشی می‌کرد. عصر می‌آمد و دو کوزه خود را کنار در اتاق ما می‌گذاشت و خودش می‌رفت به «وصفنار» که ظاهراً در آنجا پناهگاهی برای خواب داشت. او هم مثل ما مهاجر شهرستانی بود. اما تعجب نکنید و نگویید مگر آب‌فروشی هم درآمدی دارد؟ مگر شاعر در طعنه به ارزانی و بی‌ارزشی آب نگفته:

ـ مهمان منی به آب، آن هم لب جوی!

 

مشدی حسن آخر روز که می‌آمد و پولهای خود را می‌شمرد، از همه ما پولدارتر بود. آن سالها ایام بحرانی در تاریخ ایران بود، جناح چپ و معارضین دولت بسیار فعال بودند. روزی نبود که یک تظاهرات در میدان توپخانه نباشد و هزاران نفر در تظاهرات شرکت نکنند. یک روز حزب توده، یک روز علیه کافتارادزه، یک روز علیه میلسپو، یک روز حزب سیدضیاء، یک روز حزب ایران، یک روز حزب عدالت، یک وقت اعتصاب معلمان، یک روز مرگ بر ساعد، یک روز حزب زحمتکشان ایران. خود ما به بهانه مشکل بودن سؤالات عربی، در امتحان نهایی ششم اعتصاب کردیم و امتحان سه ماه عقب افتاد. جامعه متشنج بود و بهانه فراوان، و اگر هم اینها نبود، باری تظاهرات برابر شهرداری برای قنات حاج علیرضا در سرچشمه بهانه باشد.۷

 

اجتماع ایران بعد از شهریور ۲۰، متموج بود و روزی نبود که تظاهراتی نباشد و این تظاهرات تا ملی شدن نفت و کودتای ۲۸ مرداد، و بعد از آن نیز سالها ادامه داشت؛ بنابراین مشدی حسن میمندی «چاه را پای دریا کنده بود». صبح از «وصفنار» می‌آمد، سلامی می‌کرد و دو کوزه را برمی‌داشت و می‌رفت. این جمعیت‌ها که فریاد «زنده باد» و «مرده باد» می‌کشیدند، تشنه می‌شدند، گلویشان خشک می‌شد و فریاد او را می‌شنیدند که می‌گفت: «آب شاهه و خنک». یک لیوان می‌نوشیدند و ده‌شاهی یک قران پول خرد خود را به او می‌دادند، و نتیجه آن بود که عصر که او کوزه‌ها را به جای خود می‌گذاشت و خداحافظی می‌کرد، از همه ما سه چهار نفر پولدارتر بود و او گاهی به آبروی همشهری خودش، به ما سه چهار نفر قرض هم می‌داد.

 

مرحوم مشدی رضاقلی، دربان مدرسه هم که از قزاق‌های عصر محمدعلی‌شاه بود و بعد از انقلابات مشروطیت، کارش به دربانی مدرسه شیخ عبدالحسین کشیده بود، با ما همه گونه مساعدت می‌کرد. این روال در مدرسه شیخ ادامه داشت تا روزی که هادی‌خان پیشخدمت ترک‌زبان دانشکده، پشت در کلاس‌ها را کوفت و با اجازه استاد خطاب به دانشجویان گفت:

 

ـ همه کسانی که برای اقامت در امیرآباد (کوی دانشگاه) ثبت‌نام کرده‌اند، از فردا می‌توانند بروند امیرآباد و اتاق خود را انتخاب کنند، و این کار را تا پایان هفته حتماً‌ انجام دهند که اتاق‌ ایشان به دیگری واگذار نشود.

 

و البته جزء اولین کسانی که به این توصیه عمل کردند، ما ساکنان مدرسه شیخ بودیم. مدرسه شیخ عبدالحسین در «بازار کفاش‌ها» بود. جلالی‌ به هزار زحمت اسم خود را در شعبه ریاضی دارالفنون ثبت کرده بود، اما دارالفنون شعبه ادبی نداشت و هیچ مدرسه‌ای هم در آن نزدیکی‌ها نبود که شعبه ادبی داشته باشد و مخلص پاریزی هم که در امتحان دانشسرا تنها به انصاف معلم کم‌نظیرمان مرحوم محمد طاهری یزدی، تنها با یک نمره هشت ریاضی از تجدید شدن رسته بودم، و به کمک انشا و دیکته و روان‌شناسی و دهها درس دیگر خود را به مرحله دوم شدن رسانده بودم، طبعاً‌ از ریاضی وحشت داشتم.

 

وزارت فرهنگ هم جواب درستی نمی‌داد، تا یک روز به ما گفتند: از جهت این که جمع کثیری از مردم آذربایجان، تبریز و اردبیل و زنجان و خوی و مهاباد و سایر نقاط «خودمختاری‌زده» به تهران آمده‌اند و بچه‌های آنها سرگردان هستند و مدرسه‌ها فقط شاگردان قدیم خود را می‌پذیرند، قرار شده وزارت فرهنگ یک دبستان وسط شهر را تبدیل به دبیرستان کند، و این بچه‌های آوارة ترک و کرد را در آن ثبت‌نام کند و همان‌طور که گفتم، چنین کردند. آن وقت بود که مخلص پاریزی آواره از کرمان نیز در این مدرسه توانست ثبت‌نام کند. ماجرای زندگی و اتاق خود را در مدرسه شیخ، به شعر درآوردم و تقدیم دکتر شایگان وزیر فرهنگ کردم و طی آن گفته بودم:

مرا به گوشه این شهر کلبه‌ای است حقیر

چه کلبه‌ای که در آن از حیات گشتم سیر

نه کلبه، بل به حقیقت خرابه‌ای است که نیست

به جز خرابه مکان بهر مردمان فقیر

شکست‌خورده پی و هر شکاف در دیوار

به نام پنجره گردیده بهر باد مسیر…

صلاح کار در آن بینم این که حالت خویش

چنان‌که هست، درآرم به رشتة تحریر

به احترام کنم شرح حال خود تقدیم

به حضرت شرف‌اندوز شایگان وزیر…

 

به هر حال جواب وزارت فرهنگ این بود که به علت کسر بودجه، به داوطلبان شعبة ادبی کمک هزینه داده نمی‌شود

به هر حال جواب وزارت فرهنگ این بود که به علت کسر بودجه، به داوطلبان شعبة ادبی کمک هزینه داده نمی‌شود، و من در همان قصیده گفته بودم:

همه بگفتندم کز ادب کناره نمایر برو ریاضی و، ز آن پس بیا و پول بگیر

نه من توانم ترک ادب کنم امروزر که با سرشتم شد مایة ادب تخمیر

به چشم ناید هرگز گشادبازی‌شان

کمک هزینة ما بود علت تبذیر!

در این زمانه که سرور شود نفوس خبیث

در این محیط که والا زید وجود شریر،

چرا نباشم دلسرد از پی تحصیل؟

چرا نگردم دلخور ز جور چرخ اثیر؟

عجب نباشد این ماجرای ضد و نقیض

اگر موافق تدبیر ما نشد تقدیر

 

تمام این قصیده همان روزها در روزنامة پولاد که مدیر آن مرحوم محمدجواد تربتی ـ یکی از معلمان همان مدرسه بود ـ چاپ شد. من مطمئنم که شعر من به نظر دکتر شایگان نرسید؛ زیرا این مرد نویسندة کتاب حقوق مدنی، معلم با ذوق شیرازی که خودش هم شعر می‌گفت و شعر «وطن چیست» او، زبانزد خاص و عام است:

شبی ایرج به دامانم نشسته

دو چشم از فرط خوابش نیم بسته

مرا گفت آن نکو گفتار فرزند:

پدر جان، از تو دارم پرسشی چند

بگو امشب برایم این وطن چیست

که اندر خانه غیر از این سخن نیست…

تا آنجا که در جواب فرزند گوید:

وطن، این شهر و این باغ است و خانه

که گه‌گه گیری اندر آن بهانه

وطن، حق دویدن هست و جستن

به شاخ بید، بند تاب بستن…

و تا آخر شعر که قطعه‌ای بی‌نظیر است.

 

بنابراین شعر می‌فهمید و معنی فقر و نان و پنیر را هم می‌دانست، آنجا که در همان شعر مأیوس از معلمی شده بودم:

پنیر اگر ز سر ما کنون بدارد دست

رواست، زانکه بسازیم ما به نان و پنیر

 

مقصود غذای این چهار پنج نفر بود که چگونه تأمین می‌بایست بشود، و این خود بحثی دیگر است.

 

شبهای دهة عاشورا، تجار ترک در مسجد وصل به مدرسه که محل سخنرانی مرحوم راشد بود و ما از بلندگوی مسجد صدای راشد را خوب می‌شنیدیم، خرج می‌دادند و معمولا‌ قیمه‌پلو بود و سهمی هم برای ساکنان مدرسة شیخ عبدالحسین که اغلب دانشجو بودند، تخصیص داده می‌شد.

 

مرحوم تربتی ـ مدیر پولاد ـ شعر را دید و چون او به من هم عنایت خاص داشت، آن را در پولاد چاپ کرد۸ و ظاهراً بعضی اعضای وزارت فرهنگ خوانده بودند که جوابی خطاب من، نه به نشانی مدرسة شیخ عبدالحسین، بلکه به نشانی مدرسة رشدیه فرستادند به این مضمون:

 

«شماره ۳۲۴۱۰ مورخ ۱۸ر۱۱ر۲۵، وزارت فرهنگ، ادارة دبیرستان رشدیه، عطف به نامة شماره ۴۸۱ر۱۲ر۱۰ر۱۲۵ به آقای محمدابراهیم باستانی تذکر دهید: به کسانی کمک هزینة تحصیلی پرداخت می‌شود که در یکی از رشته‌های (ریاضی ـ طبیعی) مشغول تحصیل گردیده باشند. کفیل ادارة فرهنگ تهران و توابع ـ زمانی».۹

 

معلوم شد که دیگر از کمک هزینة تحصیل که ماهی ۶۴ تومان بود، باید چشم پوشید. با نوشتن مقاله و شعر، ارتباط با مطبوعات زیادتر شد، و یک روز که یادداشتی به روزنامة خاور داده بودم، مرحوم حسن فرامرزی پسر عبدالله فرامرزی (برادر احمد و عبدالرحمن فرامرزی، که همه اهل فرامرزان لار و خانه به خانه شده از لار به عراق و سپس کویت و بحرین و بالاخره بازگشته به ایران بودند)، وقتی دید توجه من به مجلة عربی که روی میزش بود جلب شده است، از مطلب آن پرسید و چون جواب خوب دادم، گفت: «می‌توانی آن را برای ما ترجمه کنی؟» و چنین کردم و از هفتة بعد مرتب ترجمه‌های من در روزنامة خاور چاپ می‌شد، از «خاطرات یک مگس در هواپیما» گرفته، تا «هلال خصیب» و غیر آن مقالاتی از انواع گوناگون از جوانی جویای نام، و خوانندگانی کم و بیش از هر طبقه. نتیجه آنکه من به‌تدریج در همة مطبوعات راه پیدا کردم و چندی هم عضو رسمی مجلة خواندنی‌ها شدم.

 

عبدالله فرامرزی دستمزد ترجمة مقالات را ماهیانه می‌داد که حدود هشتاد نود تومان در ماه می‌شد؛ البته ترجمه‌ای که به قول معروف «در شهر کوران، یک‌چشم پادشاه است» و بعدها فهمیدم که این دستمزد را در واقع از حقوق خود و پسرش حسن که در سفارت هند کار می‌کرد، می‌داده و بدین طریق سرخوردگی از وزارت فرهنگ و قطع کمک هزینه را در مدرسة شیخ عبدالحسین با ترجمه از عربی در روزنامة خاور جبران کردم.

 

بنا بر مدلول این نامه، معلوم شد که مخلص باید همچنان عصرها و شبها در کار غلط‌گیری روزنامه‌ها ـ همان‌طور که در همان قصیده گفته‌ام ـ برای ادامة زندگی ادامه دهم:

به روزنامه کنم روز و شب غلط‌گیری

بدان که از قبل آن کنم شکم را سیر

 

کاری که هرگز از آن پشیمان نیستم؛ زیرا همین غلط‌گیری ارتباط مرا با جراید برای یک عمر طولانی نگاه داشت؛ کاری که امروز هم با اتکا به همان پیشینه، جواب نامة محترم فرهنگستان ایران در مورد یکی از همان معلمان خود می‌توانم با سرفرازی بدهم. به قول مدرس یزدی شاعر:

غبار مدرسه گر تیره کرد رویم از اول

هزار شکر که آخر به آب میکده شستم

 

از آقای دکتر احسان اشراقی که هم همکلاس بوده‌ایم و هم همکار هستیم و در مدرسة شیخ عبدالحسین هم همسایة دیوار به دیوار بودیم، خواهش کردم و به شوخی گفتم: دکتر اشراقی، قبل از آنکه در اتوبان بهشت‌زهرا برای متولدین بعد از ۱۳۰۰ شمسی چراغ قرمز تبدیل به چراغ سبز شود، به دلیل اینکه هنوز ابویحیی درگیر و دار رتق و فتق متولدین قبل از این سال است، بیاییم صد و شصت سال حافظة دوتایی‌مان را روی هم بگذاریم و اسامی دوستانی را که در آن دو سه سال در مدرسه شیخ عبدالحسین منزل داشته‌اند، ثبت و ضبط کنیم. نتیجة آن این فهرست ناقص شد که در اینجا نوشته می‌شود.

 

پی‌نوشت‌ها:

۶ـ و او یک سال قبل از ما، شاگرد اول دانشسرا شده بود.

۷- در این باب رجوع شود به یادداشت نگارنده، تلاش آزادی، چاپ ششم ص۳۵۰٫

۸- متن همان چاپ روزنامه، در کتاب بازیگران کاخ سبز، در مقالة «خواب‌هایی بر حصیر خوابگاه» به چاپ رسیده است، چاپ دوم، ص۴۲۱٫

۹- زیر چل چراغ، ص ۲۵۳٫

منبع: روزنامه اطلاعات

 

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما