امیرکبیر و غرب ایران / دکتر محمدعلی سلطانی - بخش سوم و پایانی
|۸:۵۴,۱۳۹۷/۱۰/۲۵| بازدید : 230 بار

 

«ناصرالدین شاه مستوفی ‌الممالک و ظل‌السلطان را به تلگراف حضوری احضار کردند. وی به تصور این که مربوط به مسأله خوزستان است، حاضر نشد؛ اما معلوم گردید قضیه مربوط به خروج و طغیان شیخ عبیدالله می‌باشد و غلبه او بر قسمتی از آذربایجان. در تلگرافخانه پس از شرح کشّافی از حرکات شیخ عبیدالله در میاندوآب و ارومیه و مراغه و غیره، به ظل‌السلطان فرمان داد که از سفر خوزستان منصرف گشته و معجلا خود را به همدان برساند تا در آنجا نقشه کار به او تعلیم شود که از همدان به طرف تهران و یا به سمت آذربایجان حرکت کند.» از این تماس و تأکید به ظل‌السلطان، میزان خوف و وحشت شاه از خروج و حمله شیخ عبیدالله به‌وضوح مشهود و آشکار است؛ زیرا ناصرالدین شاه می‌ترسید شیخ به تهران برسد و با عنایت به این که ارتش مجهزی در تهران وجود نداشت، به‌آسانی شاه را از تخت فروکشیده، خود پادشاه ایران شود و صحنه غلبه افغانیان بار دیگر تکرار گردد. ناصرالدین شاه تأکید کرد که اگر در این خدمت غفلت و در حرکت به سمت همدان تأخیر کند، به مقام سلطنت و شخص پدرش ناصرالدین شاه و خاندان قاجار خیانت کرده و نمک به حرام خواهد بود. بنا به تصریح ناصرالدین شاه: «امروز در ایران جز نیروی تحت فرماندهی تو (ظل‌السلطان)، نیروی مجهزی وجود ندارد که از عهده دفع شیخ عبیدالله برآید.»

شیوع اخبار قتل ناصرالدین‌شاه و ولیعهد و انقراض قاجاریه به دست شیخ عبیدالله در لرستان، موجب شورش فوج مراغه شد که در اردوی ظل‌السلطان بودند، و «ایلات و عشایر لر نیز در همین هنگام سر به قیام برداشتند که یازده تن از سرانشان به فرمان ظل‌السلطان سر بریده شدند و لاشه آنها به میدان مقابل مسجد فعلی توتونچی در خرم‌آباد افکنده شد.» (۱۳۸۰: ۱۹۶، ۱۹۷ و ۲۱۰)

انعکاس برون‌مرزی شورش شیخ عبیدالله و متزلزل ساختن حکومت قاجاریه از این شورش، موضوع بحث روزنامه‌های خارجی از جمله روزنامه‌های استانبول شد. به متن نامه‌ای که تأییدی بر همین تأثیر است و در واقع سندی دال بر بیم دو دولت ایران و عثمانی از شیخ عبیدالله که ظل‌السلطان آن را به ناصرالدین شاه نوشته است، نظر می‌افکنیم که می‌نویسد: «تصدق خاک پای اقدس همایونت شوم. اگرچه در مسأله دولت عثمانی و شیخ عبیدالله در عریضه جداگانه جسارت نموده و عقاید خود را معروض داشته، و لکن مجدداً لازم است که در این مسأله تشریح شود که دولت عثمانی از این رهاکردن و گرفتن شیخ عبیدالله مقصودش این بوده است که به دولت ایران حالی کند که من با همه گرفتاری‌ها که دارم، باز هر وقت که برای دولت ایران تزلزلی بخواهم، برایم ممکن است و این مسأله را به دستیاری سفیر کبیر به ما نشان کرده است و از کجا که با خود شیخ عبیدالله هم همین معاهده را در میان نداشته باشد که او را رها کرده، دوباره بگیرد؟! حالا هم او را گرفته، به ولایات خارجه تبعید می‌نماید و به همه دوَل صدق و دوستی خود را حالی می‌کند. چهار پنج ماه، یک سال که گذشت، از نو اسبابی فراهم می‌آورد.

تنها خودش که این کارها را نمی‌کرد، باز پسرش و کسانش هستند، از نو مشغول می‌شوند و بلکه مقصودش قدرت‌نمایی به ماست؛ چنانچه در روزنامه «لاترکی» که روزنامه رسمی دولت آنهاست، نوشته‌اند که شیخ عبیدالله که تاج و تخت ایران را متزلزل ساخت و دو سال مایه اغتشاش شد، ما چنین و چنان کردیم. اگرچه بعد هم از او بسیار بد نوشته‌اند، لکن همین لفظ بر تزلزل تاج و تخت ایران، خیالات آنها را توضیح می‌کند. مقصودشان این است که یک نفر شیخ بی‌سر و پا، تاج و تخت چهارهزار ساله ایران را که یادگار جمشید است، می‌تواند متزلزل دارد و دو سال دولت ایران را برهم زد و حال آنکه از اول فرار حمزه‌آقا تا وقتی که شیخ عبیدالله را قشون دولت فرار داد، دو ماه طول نکشید. بی‌خبر جمعیتی فراهم آورد و دزدی و شرارتی نمود و تا قشون دولتی مأمور شد، فرار کرد. دیگر قابل این تفصیلات نبود که تزلزل به تخت و تاج چهارهزار ساله بیندازد. این اخبارات را در روزنامه رسمی دولتی می‌نویسند و نشر می‌دهند و مقصودشان این است که یک نفر رعیت ما هر ساعت بخواهیم، تاج و تخت ایران را برهم خواهد زد. چون عبارت غریبی بود، همان روزنامه را تقدیم داشتم ملاحظه فرمایید. الامر الاقدس الاعلی مطاع٫»

ناصرالدین شاه در حاشیه گزارش ظل‌السلطان مطالبی نوشته که این جملات از آن مطالب خوانده می‌شود: «ملاحظه شد، صحیح نوشته‌اید و همین است که ملتفت شده‌اید، لیکن بهتر این که عثمانی‌ها تخت و تاج خود را حفظ کنند.» (۱۳۵۵: ۷۱ـ۷۹)

به هر حال نه قاجاریه و نه عثمانی هیچ کدام نتوانستند تخت و تاج خود را حفظ کنند. شیخ عبیدالله نیز در پی رسیدن به سلطنت نبود و اگر چنین بود، با عباس‌میرزای «مُلک‌آرا» ـ برادر شاه ـ تماس نمی‌گرفت. گزینه عباس‌میرزا برای شیخ از چند جهت مقبول بود: ابتدا این که عباس‌میرزا ملک‌آرا از بطن خدیجه خانم چهریقی دختر یحیی‌خان بود که از مریدان شیخ عبیدالله شمرده می‌شد و سپردة خاندان شمزینی بود؛ دوم به‌‌رغم کم‌سوادی و کم‌فکری ناصرالدین‌شاه، عباس‌میرزا شخصیتی فاضل و متفکر بود و به زبان‌های اروپایی تسلط داشت و سالها در تبعید خارج از کشور، ناظر فجایع و بدبختی‌های ملت بود و عدم قبول او نیز از اندیشه سیاسی‌اش نشأت می‌گرفت؛ زیرا می‌دانست که دولت روسیه متعهد به پشتیبانی سلطنت و ولیعهد منتخب است و انگلستان نیز هوادار ظل‌السلطان می‌باشد و دولت عثمانی نیز نه با شیخ سر سازش دارد و نه می‌شود به فعل و قول او متکی بود و بهتر آن دید که با این عمل، منتی بر برادر خود بگذارد. و چنان‌که می‌دانیم، از جمله اتهامات امیرکبیر در بیدادگاه مهدعلیا و ناصرالدین شاه، طرفداری از عباس‌میرزای ملک‌آرا بود! (۱۳۶۵: ۷۴۷، ۶۸۳)

 

حسینقلی‌خان بختیاری و امیرکبیر

حسینقلی‌خان بختیاری نیای سرداران مشروطیت (سردار اسعد، امیرجنگ و…) نخستین ایلخان بختیاری بود که در پی گسترش ایلات بختیاری و دستیابی به مقام ایلخانی، طوایف بختیاری را به منطقه خوزستان فرمان قشلاق‌میشی داد و عملا بخش عظیمی از مناطق خوزستان را به خاک بختیاری ملحق ساخت. شرح جنگ و سرکوب و شورش این بُرهه، در کتاب ارزشمند «پانصد سال تاریخ خوزستان» کسروی و نقد آن به قلم عبدالنبی قیم می‌خوانیم که ارتباطی به بحث ما ندارد.

حسینقلی‌خان بختیاری که مرگ و اقداماتش در راستای قتل و سرکوب‌های بعد از شهادت امیرکبیر قرار می‌گیرد، به تصریح منابع داخلی و خارجی، از افراد مورد حمایت امیرکبیر بود، چنان‌که آمده است: «حسینقلی‌خان بختیاری یکی از دست‌نشاندگان و دست‌پروردگان منوچهر‌خان معتمدالدوله بود که با حمایت او، مورد توجه حکومت قاجار قرار گرفت، به نحوی که حتی میرزا تقی‌خان امیرکبیر صدراعظم از او پشتیبانی می‌کرد.»۱ اکثر خوانین بختیاری صاحب زمین‌هایی بودند که کمپانی نفت ایران و انگلیس در آنها حفاری می‌کرد و یکی پس از دیگری به جرمهای از پیش ساخته از جمله شرکت در مقابله تنگستان و یاری بوشهری‌ها در اواخر قاجاریه و برخورد با ستون‌های نظامی ارتش، محکوم و با اکراه و اجبار در حصار زندان مجبور به واگذاری املاک خود شدند و جمعی نیز از دم تیغ گذشتند.۲ در زنجیره سرکوب‌های دهه پایانی قرن سیزدهم، به سال ۱۲۹۹قر۱۸۸۲م حسینقلی‌خان بختیاری که برای پرداخت مالیات بختیاری به اصفهان رفت، مسعودمیرزا ظل‌السلطان او را به قتل رسانید!

پیوندها و پیوستگی‌های امیرکبیر با کرد و کردستان را با بخشی از نامه خصوصی قائم‌مقام به پایان می‌برم که می‌نویسد: «پسر حاج محمد‌خان به قول کربلایی قربان [پدر امیرکبیر] طمارزو و لازرو نیست…» (۱۳۸۵: ۲۰ـ ۲۱) اصطلاح «طمارزو و لازرو» هر دو کردی کرمانشاهی است و از امثال سائره این شهر است که البته شادروان فریدون آدمیت این اصطلاح را در فراهان هم ساری و جاری می‌داند (۱۳۸۵: ۲۱)؛ اما چه کرمانشاه و کردستان و چه فراهان، امیرکبیر فدایی اصلاحات و پیوند و پیوستگی با دوستداران ایران زمین بود، یادش جاویدان.

 

نتیجه

۱ـ امیرکبیر همان طور که به امورات پایتخت و ایران مرکزی اهتمام داشت، تغییر و توسعه را هماهنگ در تمام شهرهای ایران به‌ویژه شهرهای مرزی پیش می‌برد.

۲ـ امیرکبیر به سبب پیوند فرهنگی و ریشه عمیق تاریخی با حوزه شبه‌قاره هند، به شرق کشور توجه فرهنگی و تجاری و با غرب کشور روند سیاسی و نظامی و بازرگانی را پیگیر بود.

۳ـ نشانه‌ها و مراودات و پیوندها نشان از آن دارد که می‌نماید میرزاتقی‌خان فراهانی ریشه در خانواده‌ای کرد از اهالی کردستان و کرمانشاهان دارد.

۴ـ تا پیش از ظهور افراد وابسته در دربار قاجار، رجال و سیاست‌مردان کرد از معتمدان و نزدیکان عباس‌میرزا ولیعهد و امیرکبیر و… بودند.

۵ ـ با وجود آثار متعدد در حوزه تاریخ ایران و وجود اسناد ارزشمند ،این حوزه نیازمند تلاش نسلهای مستعد و علاقه‌مند است که بدون تظاهر به بررسی‌های تاریخی جدید بپردازند.

 

پی‌نوشت‌ها:

۱ـ جن، راف، گارثویت، تاریخ سیاسی اجتماعی بختیاری، ترجمه مهراب امیری، صص۱۴۲ـ۱۴۳٫

۲ـ برای آگاهی بیشتر رک: خاطرات سلطانی، از قصرشیرین تا قصر قجر، گزارش شادروان محمدطاهر سلطانی از دستگیری، زندان و تبعید سران عشایر و رجال عصر پهلوی، به اهتمام محمدعلی سلطانی، نشر سُها، تهران، ۱۳۸۴

 

منابع:

۱ـ آدمیت، فریدون؛ امیرکبیر و ایران، انتشارات خوارزمی، تهران، ۱۳۸۵

۲ـ افشار، علی بن امیر گونه خان؛ تاریخ خروج اکراد و قتل و غارت شیخ عبیدالله…، به اهتمام انور سلطانی، محمدعلی سلطانی، صلاح آشتی بنکه‌ی ژین، سلیمانیه، ۲۰۰۸

۳ـ بامداد، مهدی؛ تاریخ رجال ایران، انتشارات زوار، تهران، ۱۳۵۷

۴ـ رائین، اسماعیل؛ حقوق‌بگیران انگلیس در ایران، انتشارات جاویدان، تهران، ۱۳۴۷

۵ ـ سلطانی، محمدطاهر؛ از قصرشیرین تا قصر قجر، انتشارات سها، تهران، ۱۳۸۴

۶ ـ سلطانی، محمدعلی؛ ایلات و طوایف کرمانشاهان؛ انتشارات سُها، تهران، ۱۳۷۲

۷ـ ــ ؛ قیام و نهضت علویان زاگرس (۲ جلد)، انتشارات سُها، تهران، ۱۳۷۸

۸ ـ ـــ ؛ احزاب و انجمن‌های سرّی در کرمانشاه، انتشارات سُها، تهران، ۱۳۷۸

۹ـ سنندجی، میرزاشکرالله؛ تحفه ناصری در تاریخ و جغرافیای کردستان، به اهتمام حشمت‌الله طبیبی، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۶

۱۰ـ صفایی، ابراهیم؛ اسناد برگزیده دوران قاجاریه، انتشارات بابک، تهران، ۱۳۵۵

۱۱ـ قیم، عبدالنبی؛ پانصد سال تاریخ خوزستان، نشر اختران، تهران، ۱۳۸۸

۱۲ـ نیکیتین، واسیلی؛ کرد و کردستان، ترجمه محمد قاضی، انتشارات نیلوفر، تهران، ۱۳۶۶

۱۳ـ والی‌زاده معجزی، محمدرضا؛ تاریخ لرستان در روزگار قاجاریه از تأسیس تا کودتای ۱۲۹۹، ویرایش حمیدرضا دالوند، به کوشش حسین و محمدرضا والی‌زاده معجزی، انتشارات حروفیه، تهران، ۱۳۸۰

منبع: روزنامه اطلاعات

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما