فلسفه آموزش عالی / رضا داوری اردکانی
|۱۶:۲۸,۱۳۹۷/۹/۲۵| بازدید : 251 بار

 

عباس بنشاسته: متن پیش رو مشروح سخنرانی رضا داوری اردکانی، رئیس فرهنگستان علوم با عنوان «فلسفه آموزش عالی» است که به مناسبت هفته پژوهش در موسسه پژوهش و برنامه ریزی آموزش عالی در سال ۹۵ ایراد شده است:

 

می پرسید که فلسفه آموزش عالی چیست؟ من بلافاصله فکر می کنم که آموزش عالی یک اصطلاح است که ما از فرانسوی ها گرفتیم. آن ها آموزش را به سه دوره تقسیم کرده اند؛ آموزش ابتدایی، آموزش متوسطه و آموزش عالی. بعد وقتی چهار دوره اش کردند، ما هم بدون اینکه شرایط را در نظر بگیریم، گفتیم ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان (متوسطه) و دانشگاه. این راهنمایی ما چکار می کند؟ به کجا راهنمایی می کند؟ طبق چه ضوابط و ملاک هایی راهنمایی می کند؟ خب این مطلب دیگری است که باید راجع به آن فکر کنیم. روزی که این برنامه را نوشتند من در آموزش و پرورش بودم و جوان بودم؛ معمولاً به حرف پیر بیشتر توجه می کنند و به حرف جوان ها کمتر اعتنا می کنند. آن روز در جایی بودم که می توانستم حرف بزنم، در جایی بودم به اسم اداره ی مطالعات و برنامه های وزارت آموزش و پرورش. آنجا کارشناسان آموزش و پرورش بودند و من هم می توانستم فریادی بزنم که دارید چکار می کنید! شورای انقلاب در آموزش بوجود آمد، که این اسم را هم درست از فرانسه گرفته بودند. دوگل شورایی را تشکیل داده بود، یک فیزیکدان در رأس اینکار مأمور شده بود و کتابی هم نوشته که دوست فقید ما مرحوم آقای دکتر کاردان آن را ترجمه کرده و طبق آن طرح، یک طرح آموزش درست کردند.

 

وقتی در فرانسه می گویند آموزش عالی، این عالی به معنی بالاتر است. به معنی مرتبه ی بالاتر است. اما اصطلاح فرنگی است و ما هم اصطلاح فرنگی را گرفته ایم و ترجمه کرده ایم. گاهی خوب ترجمه می کنیم، گاهی بد. قبل از اینکه دانشگاه داشته باشیم، پلی تکنیک فرانسه را خوب ترجمه کردیم و اسم آن را دارالفنون گذاشتیم و اگرچه این اسم بامسمّا بود اما به مرور زمان، دارالفنون دیگر دارالفنون نبود، بلکه یک مدرسه ی معمولی بود که وقتی من در تهران نوجوان بودم دیدم که پشت در آن آشغال می ریختند. دارالفنون از بدو شروع یک صورتی داشت که در قیاس با صورت های بعدی کامل بود. معمولاً چیزی که بوجود می  آیدصورت ناقصی است و این ناقص به تدریج کمال پیدا می کند. این موضوع را از این جهت گفتم که ما اولین مدرسه ی آموزش عالی را درست کردیم، اسم آن را گذاشتیم دارالفنون و نگذاشتیم دانشگاه. اصلاً چرا فرهنگستان زبان ما لفظ دانشگاه را جعل کرد؟ چرا نگفت مدرسه؟ ما مدرسه ی نظامیه داشتیم، حوزه ی علمیه داشتیم، چه نیازی به جعل لفظ دانشگاه بود؟ آیا دانشگاه امر ممتازی از یک مدرسه است؟ تفاوت پیدا می کند؟

 

چنانچه می دانید لفظ university از اواخر قرون وسطی پیدا شده و وقتی که برخی مدارس کلیسایی را یکی کردند و متحد کردند اسمش را university گذاشتند؛ اما university به معنی جدید از قرن ۱۸ام بوجود آمد. آن چیزی که ما الان داریم و موجود است و به آن دانشگاه می گوئیم در قرن ۱۸ام به اسم university خوانده شد. نمی دانم در سوئد و انگلستان و فرانسه، بعدها یا از قبل به سوربن دانشگاه می گفتند یا از اول از همان قرن ۱۲ام! مثلاً من در کتاب تاریخ فلسفه می خوانم که آلبرت کبیر در پاریس عمامه بر سر گداشت، ردا پوشید و در دانشگاه کتاب شفای ابوعلی سینا را درس داد. من تحقیق نکردم و نمی دانم که آن روز هم دانشگاه می گفتند یا مثلاً مدرسه ی سوربن می گفتند؛ ولی آنچه می دانیم این است که دانشگاه یک امر تازه است و از قرن ۱۸ام تعریف شده است. آنچه می دانم این است که چیزی وقتی اسم ندارد، پس نیست. وقتی هم هست اسم دارد. باید یک چیزی وجود داشته باشد که روی آن اسم گذاشت؛ اسم ها یک مناسبتی دارند.

 

در خصوص مبحث آموزش عالی، خب آموزش عالی در دانشگاه صورت می گیرد، یعنی دانشگاه جایگاه آموزش عالی است. آیا این تعریف تمام است؟ اگر این تعریف تمام است پس شما که پژوهشگر این امر هستید بهتر از من می دانید که در حدود ۵۰ سال اخیر و از آغاز دهه ی ۷۰ در اروپا و امریکا هزاران کتاب مهم راجع به دانشگاه نوشته شده و بزرگترین صاحبنظران زمان درباره ی دانشگاه کتاب نوشته اند. عده ی زیادی از بزرگترین فیلسوفان در مورد دانشگاه نوشته اند. اگر دانشگاه جای تعلیم است، جای تدریس است، جای پژوهش است، پس چرا کتاب می نویسند؟!

 

پس معلوم است که دانشگاه جایی است که در آن درس می خوانیم، اما کمی مشکل تر از دبیرستان، مرحله ی عالیِ علم، مرحله ی بالای علم. دانشگاه این هست و این نیست. ما امروز به مدارسی که افلاطون و ارسطو در آتن تأسیس کردند نام دانشگاه نمی گوئیم. دانشگاه به معنای اصطلاحی لفظ نه بر آکادمی افلاطون اطلاق می شود و نه بر هیچ مؤسسه ی آموزشی قدیم، چه بزرگ و چه کوچک.

 

وقتی می گویم نظامیه دانشگاه نیست، قصد تحقیر نطامیه را ندارم. نظامیه جایی است که غزالی در آن تدریس می کرد. جایی است که سعدی ادعا کرده در آن درس می خوانده و در آنجا طلبه بوده است.

 

دانشگاه من نمی دانم چیست. چرا نمی دانم؟ برای اینکه هزاران کتاب در مورد آن نوشته شده است که من آن ها را نخوانده ام.امثال من اگر می دانستند دانشگاه چیست که در مورد آن کتاب نمی نوشتند. نوشتند که شئون مختلف، زوایای مختلف و کارکرد دانشگاه را بیان کنند. دانشگاه چرا هست، چرا بوجود آمده، چه می کند و به کجا می رود و منشاء چه اثری است؟ اگر بخواهیم فلسفه ی دانشگاه را بیان کنیم باید به این سوالات پاسخ بدهیم.

 

تاریخ بشر اول به دو دوره تقسیم می شود. تاریخی که فرهنگ از طبیعت پیروی می کند. بشر موجودی است که تاریخ دارد، فرهنگ دارد. تنها موجودی که تاریخ و فرهنگ دارد انسان است. نه حیوان، نه فرشته، نه جماد و نه نبات تاریخ و فرهنگ ندارد. فرهنگ مال بشر است. این فرهنگ در ابتدا که بوجود می آید در پیروی از طبیعت است. در این پیروی از طبیعت است که سوفوکل تراژدی می نویسد. حتی ارسطو سیاست می نویسد. سیاست جدای از طبیعت است. سیاست نظام دادن به روابط و مناسبات است. اما مدلی که در نظرش هست مدل عالم وجود است. سوفوکل و حافظ هم همین طورند. ممکن است کسی بگوید چه حرفی است که می زنی! حافظ به صراحت گفته که از چاه طبیعت باید بیرون بیایی. این چاه طبیعت که می گویند منظور عالم ماده و متعلقات عالم ماده است. این طبیعت چیزی است که بعداً در دوره ی جدید معنی اصلی طبیعت شد. تاریخ، تاریخ تبعیت فرهنگ از طبیعت بود. یعنی بشر داعیه ی تغییر نداشت. نه اینکه هیچ تغییری نمی داد، اما داعیه نداشت که ما جهان را می سازیم. فرهنگ بود و با فرهنگ زندگی می کردند، با شعر زندگی می کردند، با معارف زندگی می کردند؛ اما مطلبی نبود که ما جهان را می سازیم، نه! ما جزئی از جهانیم و با جهان زندگی می کنیم. در هم آوایی با جهان این گوش شنوای نیوشای سخن وجود است.

 

این تاریخ گرچه صورت های مختلفی داشت اما کلیتش در آخر قرون وسطی است و در کشور ما تا ۱۵  ۲۰ سال پیش حفظ شد. فرهنگ آدمی را کمال می بخشید و آدمی کمال دیده. اما وسیله ی دگرگون کردن جهان و تغییر جهان نیست، وسیله ی تصرف در جهان نیست.

 

در رنسانس تحولی پیش آمد که ما معمولاً دوست نداریم به آن توجه کنیم. خیال می کنیم که کشف چیزی بوده که قبلاً وجود نداشته است و به آن پی بردند. در رنسانس یک فکر دیگری بوجود آمد، آدم دیگری بوجود آمد، یک تلقی دیگری از آدم بوجود آمد. در دین ما کمال آدم در عبودیت است. در رنسانس بشری بوجود آمد که شأن مهندسی داشت، شأن سازندگی داشت، شأن ساختن و پدید آوردن و دگرگون کردن داشت.

 

پس دو چیزی که گفتم جابجا شدند، طبیعت و فرهنگ جایشان را با هم عوض کردند. تا پیش از آن طبیعت راهبر بود، مؤید و میزان بود. در رنسانس من میزان شدم و طبیعت موجود مرده ی مورد تصرف، وسیله ای در اختیار من برای ساختن آنچه که فکر می کنم به آن نیاز دارم. طراحی هایی شد که جهان بشری چگونه باید باشد. قبلاً معلوم بود که جهان بشری چگونه باید باشد، نظم و نظامش هم معلوم بود. در رنسانس از جمله کارهای بسیار مهم و مؤثری که شد این یوتوپیا نویسی بود. یکی از کتاب های عجیب تاریخ این یوتوپیا اثر تامس مور است. یوتوپیا چیست؟ طرح زندگی است که فکر می کنند باید محقق شود.

 

ادبیات قرن ۱۶ و ۱۷ در اروپا و بخصوص انگلستان و فرانسه، ادبیات پدید آمدن انسان جدید، علم جدید، روابط جدید و مناسبات جدید و نظام سیاسی جدید است. یک شاعر جوان مرگ انگلیسی بنام مارلو در نمایشنامه ی فاستوس نشان می دهد علمی که دارد بوجود می آید چیست، علمی که دارد بوجود می آید چه می کند؟ اصلاً نوشته ی این جوان ۲۰ ساله یک تهور است، یک غیب گویی است، یک پیش گویی عجیب است که دارد جهانی را تصویر می کند که اصلاً در آن زمان وجود نداشته است. ما خیال نکنیم این اروپا بر حسب اتفاق ساخته شده است. اروپا با شمع فکر و تفکر و نظر ساخته شده است. اگر این نظر به جایی کشیده، به راهی رفته که ظلم و تجاوز هم در آن بوده است، آن ها مسأله ی دیگری است.

 

هیچوقت فکر نکنید که تاریخ ها، تاریخ های بی تعارض هستند. ما نمی توانیم به تاریخی برسیم که در آن هیچ تعارضی وجود نداشته باشد. تاریخ بشر تاریخ تعارض است، تاریخ ظلم است، تاریخ عدل است. همیشه هم اینطور بوده است. آزادی دارد، بردگی دارد. اینکه فکر می کنید تاریخ تکامل پیدا کرده است، تاریخ بسط پیدا کرده است، یعنی چیزهایی که در اجمال بوده روشن و آشکار شده است، اما اینگونه نیست که تاریخ کامل شده باشد.

 

علم کامل شده است، معرفت کامل شده است، اخلاق کامل شده است، تنها چیزی که ۳۰۰ سال اخیر کمال پیدا کرده است علم تکنولوژیک است. هرگز بشر تکنیک اطلاعاتی که بروز باشد را نداشته است و اصلاً تصور این را هم نمی توانسته بکند. من که مسن هستم اصلاً در جوانی نمی توانستم تصور کنم این تکنولوژی اطلاعاتی الان را داشته باشیم. ایمیل برای من عجیب بود.

 

در اینکه این تکامل بوده حرفی نیست. اما در بعضی از این یوتوپیا که گفتم این مرحله ی تکنولوژی اطلاعات هم آمده و به آن اشاره ای شده است. این کارها را دانشمندان نکرده اند، نه اینکه هیچکدام از دانشمندان در این وادی نبوده اند، مثلاً گالیله یکی از آنهاست، اما این کارها را شاعران کرده اند. این طراحی ها را شاعران کرده اند.

 

اینکه علم قدرت است دیگر در ذهن ما یک حکم فلسفی نیست، یک حکم آشکار است. بدیهی است که علم قدرت است. فرانس بیکن اولین کسی بود که گفت علم قدرت است. در دوره ی جدید فرهنگ ملاک طبیعت شد، ملاک و مدل برای زندگی شد و تصرف در جهان اصل قرار گرفت. بنابراین بشر در فکر خودش از طبیعت پیروی نمی کند بلکه به طبیعت می  گوید که به فرمان من باش، به حکم من باش و تابع من باش.

 

در مورد دانشگاه این فکر بوجود می آید، دانشگاه جای علم غزالی و ابن سینا نیست، جای دانش گالیله و نیوتن و دانشمندانی است که طرح علمی ریختند و علمی را پیش بردند که با آن جهان دگرگون شد. این دانشگاه مراحل دارد. مرحله ی اولش همان طراحی بحث هایی که گفتم فیلسوفان و عارفان و شاعران کردند. مرحله ی دوم آن مرحله ایست که دانشگاه بیشتر کار آموزش می کند. درست است که فیلسوفان هم در این دانشگاه هستند اما الان بیشتر کار دانشگاه، آموزش است.

 

در دوره ی دوم که دانشگاه دوران مدرن است، دانشگاه بیشتر با جامعه ارتباط پیدا می کند. از صورت لیبرالی و اشرافی خودش که فیلسوف آلمانی کانت تصویر کرده است بیرون می آید و قدری با جامعه پیوند پیدا می کند.

 

در همه ی این دو مرحله مسائل اصلی دانشگاه که امروز ما داریم آشکار شده است. وقتی چیزها را در تاریخ جدا می کنیم مقصود این نیست که یک گسستگی ایجاد می شود و دوره ای قطع شده و دوره ی جدید آغاز می شود، نه. آنچه بوده به قدری جابجا می شود که جای اهم و بی اهمیت گاهی تغییر پیدا می کند. چیزی مهم بوده و بی اهمیت می شود و بالعکس.

 

بنابراین وقتی می گوئیم تاریخ دانشگاه از مرحله ی اشرافی دور می شود و به مرحله ی دیگری می رسد، مقصود این نیست که دانشگاه یک چیز دیگری می شود غیر از آنچه کانت و ... گفتند. این دانشگاه همان دانشگاه است. دانشگاه های بزرگ هنوز همان دانشگاه ها هستند. همان نمانده اند، بلکه همان چیزی است که ادامه پیدا کرده است. در دانشگاه های خودمان چیزی هست که ادامه پیدا کرده است. من به دانشگاه خودمان فکر می کنم، البته فکر نمی  کنم که دانشگاه ما همان تحولی را پیدا کرده باشد که در غرب، در اروپای غربی و در امریکا دانشگاه ها تحول پیدا کرده اند. منتها در این که ما تحت تأثیر آن تحول بوده ایم و آن تحول هم به نحوی به ما رسیده تردید نمی شود کرد. یعنی دانشگاه ما تحول پیدا کرده. حتی وقتی می خواهیم علم بسازیم می گوئیم که علم باید با فرهنگ ما مناسبت داشته باشد و علوم فیزیک و بیوشیمی نمی شود، علوم انسانی باید با فرهنگ ما مناسبت داشته باشد. درست است که ما این را بعنوان مطلب سیاست علم مطرح می کنیم، اما برای همه ی کسانی که در این ۲۰  ۳۰ سال اخیر درباره ی دانشگاه فکر کردند همین مسأله بوده است که دانشگاه با فرهنگ چه می کند؟ فرهنگ در دانشگاه چه کاره است؟ با چه نگاهی می شود به فرهنگ نگاه کرد؟ با چه نگاهی باید به فرهنگ نگاه کرد؟

 

دانشگاه فقط جای آموزش نیست. دانشگاه بخصوص امروز علم توی کوچه است، علم در دست مردم است، مردم با علم زندگی می کنند. حتی در جهان توسعه نیافته، در وضع اخیر تکنولوژی اطلاعات، همه ی مردم دسترسی به اطلاعات دارند. از وسائل اطلاعاتی برخوردارند. در تهرانِ ما وقتی این وسائل ساخته می شود احتمالاً زودتر از نیویورک و مردم نیویورک، مردم واشینگتون و مردم توکیو این وسائل را می خرند. به هر حال جهانی شدن این است دیگر.

 

علم از دانشگاه بیرون آمده است. به تبع تحولی که دانشگاه در غرب پیدا کرده، دانشگاه در کشور ما هم تحول پیدا کرده است. بنابراین علم در کشور ما هم محصور و محدود در دانشگاه نیست. اما به یک اعتبار محدود و محصور در دانشگاه است که شما مخصوصاً به این توجه بفرمائید که علم در حصار دانشگاه نباید باشد و نمی تواند باشد. بهرحال دانشگاه که اینجا نروئیده است. یک گلی در باغی در زمینی می روید و رشد می کند، طبیعی است که رشد کند. شما مراقبت کنید و آبش بدهید. ما دانشگاه را از بیرون گرفتیم. البته در اینکه اسم دانشگاه را گرفتیم و ترجمه کردیم ذوق به خرج دادیم. از روی مدل دانشگاه های فرانسوی دانشگاه ساختیم.

 

تا پایان جوانی من ما اصلاً در دانشگاه ها پژوهش نداشتیم و اگر داشتیم بسیار اندک بود. یکی از دوستان پزشکم از نسل قبل از خودش شکایت می کرد که شنیده بود در دانشگاه تهران در آزمایشگاه دکتر حبیبی دو دانشجوی پزشکی میکروب کشت می دادند و دو سه بار در این کار موفق نشده بودند، کشت پیش نرفته و آنها اوقاتشان تلخ شده بود که وقتی نمی توانند دوبار کشت بدهند پس طرح را بهم زده بودند و استاد هم به آنها اعتراضی نکرده بود و چیزی نگفته بود. یک آقای انگلیسی هم همین برایش پیش آمده بود و گفته بود عجب چیزی است. این چیست که جلوی کشت میکروب را می گیرد؟ همین را برداشتند و شد پنیسیلین، شد آنتی بیوتیک. البته من از این حیث کسی را ملامت نمی کنم. فقط قصه ای را که دوست پزشکم گفته بود به یادم آمد و برای شما حکایت کردم.

 

تا جوانی من دانشگاه پژوهش نمی کرد. این مؤسسه (مرکز تحقیقات و برنامه‌ریزی علمی و آموزشی سابق) در پایان جوانی من تأسیس شد و جاهای دیگر هم پژوهش را آغاز کردند. حتی در علوم انسانی   اجتماعی پژوهش را آغاز کردند. آن پژوهش ها چنانکه باید پیش نرفت و بسط پیدا نکرد. پژوهش های اجتماعی وقتی که من در مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی بودم در قیاس با امروز خیال میکنم که آن ها رونق بیشتری داشتند. حالا نمی دانم که در مسائل اجتماعی و علوم اجتماعی چقدر پژوهش می کنند. البته کار دشوار شده است. حالا پژوهش دشوارتر از ۵۰ سال پیش است. ۵۰ سال پیش سامان دادن به جامعه آسان تر از سامان دادن امروز بود.

 

در یک مجلسی بحث از این بود که با این تهران چه می توان کرد؟ خوب ما عادت داریم که بگوئیم چنین باید کرد و چنان باید کرد. اجازه ی ساختمان نباید داد، ترافیک را باید قلع و قمع کرد ولی ضرورت ها را در نظر نمی گیریم.

 

می دانید جامعه ی امروز در سراسر زمین چه جامعه ای است؟ جامعه ای است که نمی تواند مسئول پیدا کند. کارهایی که صورت می گیرد، نمی توان گریبان کسی را بگیری که تو مسئولی و چنین باید می کردی و چنین نکردی. امروز هیچکس مسئول آلودگی هوای تهران نیست. هیچکس مسئول بی آبی و کم آبی کشور نیست. هیچکس مسئول این ساختمان هایی که در همین محله خودتان می بینید که دارند می سازند و به تعبیر یک مقام سیاسی دارند حقوق مردم را می فروشند، نیست. هرکس می خواهد برود شهردار بشود، هرکس می گوید من بهتر از این می توانم، بستان بزن. نمی خواهم بگویم که هیچ کاری نمی شود کرد. نمی خواهم بگویم که تدبیر مؤثر نیست. می خواهم روی این مطلب که پیدا کردن مسئول و مسئولیت‌پذیری کار بسیار دشواری است تأکید کنم.

 

این را ببرید به دانشگاه. دانشگاه چه می کند؟ دانشگاه صورت بخش نظام جامعه است، نظام زندگی است. آیا می تواند این کار را بکند؟ البته باید بتواند. دانشگاه باید ببیند که روابط علوم با هم چگونه است. دانشگاه فقط درس فلسفه و تاریخ و مکانیک نمی دهد، دانشگاه فقط متخصص نمی پروراند، متخصص هم پرورش می دهد. دانشگاه باید بگوید علوم با هم چه ارتباطی دارند؟ چگونه باید آموزش داد؟ چه چیزی را باید آموزش داد؟ مردم چه باید بدانند؟ تقدم و تأخر چیست؟ دانشگاه باید بگوید که با جامعه چکار می کند؟ ارتباطش با جامعه چیست؟ اصلاً دانشگاه باید روابط اجتماعی و فرهنگ را بشکافد. اینکه می تواند این کار را بکند یا نه نمی دانم. ما در دانشگاه هایمان چنین کاری نمی کنیم.

 

دانشگاه هایمان نه با صنایع ارتباط دارند، نه با فرهنگمان ارتباط دارند، نه با اعتقاداتمان ارتباط دارند. دانشگاه ما یک برج عاج نه چندان تواناست. خواستم بگویم ناتوان، دیدم بی انصافیست. من افتخار می کنم که معلم بوده ام و قسمت بیشتر عمرم را در دانشگاه طی کرده ام. اگر ممکن بود که کسی دوباره به دنیا بیاید و از من می پرسیدند می خواهی چکاره بشوی، می گفتم می خواهم معلم بشوم. شما که همکاران عزیز جوان من هستید، فکر نکنید که دارم این را در مقام تحقیر دانشگاه می گویم.

 

درست است که علم جهانیست ولی هنوز دانشگاه برای کشور است. درست است که علم باید بیاید اینجا تطبیق پیدا بکند، بیاید و اینجایی بشود، علم مال این کشور بشود، ولی دانشگاه باید فکر کند و بگوید که چگونه می شود اینکار را کرد. دانشگاهی که می گوید مقاله بنویسید، مقاله باید نوشت. البته که دانشمند پژوهش می کند و مقاله می نویسد، اما ببینید وقتی می گوئیم باید مقاله نوشت پس اگر ۱۰۰ تا مقاله بنویسید بر کسی که ۹۹ تا مقاله نوشته فضیلت دارید؛ آنوقت جلوی دزدی علمی را نمی توانید بگیرید. آنوقت نمی توانید به استاد و دانشجو بگوئید که این چه ارتباطی است که شما با هم دارید! با این ارتباطی که شما دارید دانشجویتان مقاله دزد می شود. شما هم اسمتان را می گذارید کنار اسم دانشجویتان در حالیکه نمی دانید حتی چه چیزی نوشته است، چه گفته و کجا قرار است چاپ بشود. بعد هم ناگهان فلان مجله در امریکا می نویسد فلان استاد تقلب علمی کرده است. فلان استاد تقلب علمی نکرده، بلکه کاری بدتر از تقلب علمی کرده است. دانشجو چیزی را از جایی دزدیده و اسم استاد را هم کنارش گذاشته است. استاد خبر ندارد. ولی خبر نداشتن ما را معاف نمی  کند. خبر نداشتن عذر ما نیست. اینکه من نمی دانستم دانشجو آمده اسم من را گذاشته است. شما وقتی چیزی بنامتان چاپ می شود چطور این ها را نخوانده اید؟

 

من یک مقاله نوشته ام که امیدوارم اینجا مورد توجه دوستان و همکارانم قرار بگیرد. نوشته ام که تو را به خدا این را لغو کنید که استاد باید شریک رساله باشد. اگر در بیومکانیک و الکترونیک این کار را می کنید بکنید، اما در فلسفه این کار را نکنید. در فلسفه یک دانشجو می آید و پژوهش خوبی انجام می دهد، من می گویم پژوهش خوبی کرده، تأییدش می کنم، نمره ی خوبی هم می دهم و مقاله اش را چاپ می کند و اسم من را کنار اسمش می گذارد. بعد می گویند که شما در فلان مقاله خلاف این را گفته اید، اما این دانشجو به اسم شما چیز دیگری گفته است، درحالیکه من این را نگفته ام. من فقط گفته ام که این دانشجو پژوهش کرده است. در فلسفه که نباید دانشجو تابع من باشد. در فلسفه دانشجو مستقل است، حرف خودش را می زند و من هم به حرف او اعتنا می کنم. اما اگر بگوئید این حرف تو هم هست؟ می گویم نه. بنابراین اینکه دانشجو را الزام می کنیم که مقاله چاپ کند، همین می شود ما فکر نکنیم که دانشگاه جائی است که همواره مقاله بنویسیم، در هر جا هم که شد چاپش بکنیم. خوب که چه بشود؟

 

علم مال کشور است. همه اش که نمی شود گفت علم جهانی است و ما به جهان خدمت می  کنیم. چه خدمتی کردیم؟ ممکن است اعلام بکنید که چه کشف های بزرگی کرده اید که دانشمندان جهان از کشف های شما بهره مند شدند، که می گوئید علم جهانی است.

 

یک نفر تماس گرفت و گفت که شما رئیس فرهنگستان علوم هستید، دارند آبروی علم را می برند، دارند به علم توهین می کنند، دارد به علم ناسزا می گویند. گفتم من خبر ندارم. گفت رئیس فرهنگستان علوم می‌نویسد که مقاله نویسی ارتقای علم نیست. گفتم خوب کاری می‌کند. اصلاً یکی از وظایفش این است که بنویسد دانشمندان مقاله بنویسند و مسائل کشور را با آن حل کنند. مسائل صنعت و کشاورزی و مدیریت کشور را با آن حل کنند. اگر این است که لازم نیست شما در مجله ای که در نیوزلند یا سوماترا چاپ می‌شود مقاله بدهید و مایه‌ی مباهات دانشگاه شود. اگر شما مسائل کشور را حل کردید آن وقت شما دانشمندید، شما استادید، شما راهنمائید.

 

من نمی گویم شما مقاله ننویسید، هر کس پژوهش می کند، سرانجام پژوهش به مقاله می رسد. این مقاله را هم من به عنوان یک معلم مغتنم می‌شمارم. «ما دانشگاه مقاله نویس نمی خواهیم». دانشگاه مقاله نویسی می خواهیم که مقالاتش برای دانشجویان، برای اهل صنعت، برای طالبان علم، برای کارگشایی، برای فرهنگ و دانش مفید و مؤثر باشد. ما دانشگاهی می خواهیم که بگوید در وضع کنونی که هستیم، در عالم اسلامی که هستیم، این علوم چه وضعی دارند. این علوم انسانی چه وضعی دارند.

 

علوم طبیعی را فکر نکرده می گوئیم که مستقل از فرهنگ هستند در صورتی که مستقل از فرهنگ نیست. جامعه جزایر ندارد، تاریخ جزایر جدا از هم ندارد، مجمع الجزایر جدا از هم نیست. همه ی علوم ریشه در تاریخ و فرهنگ دارند. علوم انسانی ریشه در فرهنگ دارد. چرا دانشگاه ما هیچ کوشش و تلاشی نکرده که بگوید چه ارتباطی بین فرهنگ، بین تاریخ و علوم انسانی هست؟ علوم انسانی ما چه باید بکند؟ تعلیم و تربیت ما چه باید بکند؟ تعلیم و تربیت ما چگونه باید باشد؟ ما به تعلیم و تربیت فکر کردیم، به مدرسه فکر کردیم، به دانشگاه فکر نکردیم. دانشگاه خیلی پیچیده است. بچه ها هرچه بیشتر درس بخوانند بهتر است. بچه‌ی ۱۲ ساله ۲۰ کتاب می‌خواند، خوب چرا ۳۰ تا نخواند؟ بهش تحمیل می کنیم ۳۰ تا کتاب بخواند. این در جانش کتاب تبدیل به مزاحم می شود، کتاب می شود جهنم، می شود روح کش. ما وقتی به بچه ی ۱۲ ساله ۲۰ کتاب می دهیم که بخواند، خوب پیداست که یاد نمی گیرد. تأمل کنیم که چه باید بیاموزیم و کجا باید بیاموزیم.

 

همین مسأله ای که دبیرستان ما باید چگونه باشد، دبستان ما باید چگونه باشد، اینها باید در دانشگاه هم دیده بشود. فرهنگ ما، صنعت ما، مراسم ما، تعلقات ما همه باید در دانشگاه باشد. ما دانشگاهمان هنوز دانشگاه متخصصان است. دانشمندان بزرگ داریم ولی نهاد دانش نداریم. ما چنانکه در دانشمندی پیشرفت کردیم، در دانش هنوز پیشرفت نکرده ایم و این نکته ای است که مشکل فهمیده می شود.

 

ما دانشمندانی داریم که هرجای دنیا بروند دانشمند هستند، می توانند پژوهش بکنند، می ‌توانند استاد باشند. من در مؤسسه ای کار می کنم که ۲۵۰ استاد دانشگاه ایران در آن هستند، هرکدام از اینها به علاوه ۲ ـ ۳ هزار نفر نظایر اینها که در فرهنگستان علوم نیستند، اینها می‌توانند هرجا که بروند استاد باشند. استاد خوب باشند، استاد ممتاز باشند. چنانکه بسیاری از ایرانیانی که مقیم ایران نیستند در این مقام هستند. ما دانشمندان ایرانی داریم که در دانشگاه های اروپا و امریکا و در ناسا کارهای بزرگ انجام می دهند. ما دانشمندان بزرگ داریم اما این دانشمندان اینجا چنانکه باید آثار فکر و ذهنشان ظاهر نمی شود، یعنی آثار فکر و ذهنشان به جامعه نمی رسد، به کشور نمی رسد، به کوچه و بازار نمی رسد.

 

من نمی خواهم بگویم که علم بازاری شود، علم بازاری نشود اما امروز شما نمی توانید بازار و علم را از هم جدا کنید. پس فکر بکنید که بازار و علم چه رابطه ای می توانند با هم داشته باشند و بهترین رابطه ای که بازار و علم می توانند با هم داشته باشد کدام اند؟ این هم وظیفه  ی دانشگاه است. بنابراین دانشگاه نباید بگوید ما با بازار چکار داریم؟ شأن ما نمی پذیرد که به بازار بپردازیم. اینکه شانه خالی کردن از تکلیف است.

 

دانشگاه محل تأمل، تفکر و تحقیق در اینکه خودش چکار باید بکند، چرا هست، چه شأنی در روزگار و جامعه دارد، چکار می تواند بکند و چکار نمی تواند بکند. دانشگاه عمده ترین کارش در زمان ما این است و البته با حفظ تخصص ها و آموزش های عالی و تعلیم بهترین و بالاترین مدارج علم و دانش

منبع: مهر

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما