به یاد استاد باستانی پاریزی / نه از رومم، نه از بلخم، من از «پاریز» می‌گویم

1393/4/21 ۰۸:۲۵

به یاد استاد باستانی پاریزی / نه از رومم، نه از بلخم، من از «پاریز» می‌گویم

نمی‌دانم برای شما هم پیش آمده است كه فكر و خیالی مدتی گریبانگیر روح و روان شما شده باشد كه هر چه می‌خواهید آن را از خود برانید نمی‌توانید كه هیچ، بلكه آن چنان بزرگ و بزرگ تر می‌شود كه تمام وجود شما را می‌گیرد، آن چنان جای خوش می‌كند كه جزئی از روز و روزگار شما می‌گردد.

 

 

نمی‌دانم برای شما هم پیش آمده است كه فكر و خیالی مدتی گریبانگیر روح و روان شما شده باشد كه هر چه می‌خواهید آن را از خود برانید نمی‌توانید كه هیچ، بلكه آن چنان بزرگ و بزرگ تر می‌شود كه تمام وجود شما را می‌گیرد، آن چنان جای خوش می‌كند كه جزئی از روز و روزگار شما می‌گردد.

این خیال و گمان دیگر «وهم» نیست، برای شما جزئی از واقعیت می‌شود، چه بخواهید و چه نخواهید، جالب آن كه این ماجرا هیچ رابطه و مبنای منطقی با خود ندارد، هر چند می‌خواهید به آن واقعیتی بدهید تا شاید آرامشی داشته باشید، نمی‌شود كه نمی‌شود.

این خیال مرا چهار میخ كرده است، گویی نمی‌خواهد مرا رها سازد. دمی مرا از خود دور نمی‌كند، سخت مرا در برگرفته، گاه همنشین «عمر خیام»، زمانی در بلخ در سرای « امیر ابوسعید جره» درمحله برده فروشان و گاهی در «پاریز» در كوچه باغ‌های آن. می‌خواهم رهایم سازد، بگذارد بروم. نه عارفانه است كه به سماع درآیم، نه عاشقانه است تا بدان بهار عاشقانه دل خوش شوم ـ شاید همه این‌هاست و شاید هیچ یك ـ ای كاش می‌دانستم.

گمان می‌برم سال‌های 47 و 48 بود، دانشجوی جوانی بودم، در نیم روز یكی از روزهای پاییزی، كلاس درس به پایان رسیده بود، غرق در افكار جوانی به درِ بزرگ دانشگاه نزدیك می‌شدم. استاد هم از خیابان دیگر، داخل دانشگاه، به سوی در خروجی می‌آمد، قامتی بلند و سرافراز، كلاهی بر سر داشت، نمی‌دانم عصایی هم؟ نمی‌دانم، استاد باستانی پاریزی بود، با خود گفتم كه نزدیك روم، سلامی بگویم و ابراز ارادتی بنمایم، ترسیدم، نمی‌دانم چرا؟ این چرا هم در پشت هزاران «چراهای» دیگر زندگی گم شد و رفت، ولی هرگز فراموش نگشت.

اكنون استاد در دل خاك خفته است، آن جوان دانشجو در غبار زندگی گم شده، گرد پیری بر چهره دارد، گذر زمان بر او گذشته، نیكی‌ها و بدی‌های روزگار را دیده، طعم تلخ ظلم‌ها و ستم‌ها را چشیده‌ است كه آن‌ها نیز هم چون خاطره استاد، در دور دست‌های دور اندیشه و خیال جای گرفته است.

كتاب‌های استاد باستانی پاریزی را خوانده‌ام، از طنازی قلم او لذت برده‌ام، تلخی و گزندگی كلام استاد را در نوشته‌هایش با پوست و استخوان خود حس كرده‌ام، اهل تاریخ نیستم، ولی كتاب خوان تاریخم، می‌دانم كه استاد بزرگ بود و هیچ‌گاه خود را به این و آن نفروخت، سر تعظیم و فروتنی جز در برابر اهل دانش و اندیشه و فرهنگ فرود نیاورد، درگیر جاه و مال نگشت، در گرفتاری‌های دیگران به رسم جوانمردی عارفانه‌ای كه داشت به یاری دیگران می‌پرداخت، از دیگران برای گشودن مشكل‌ها یاری می‌خواست، شاد بود كه توانسته دلی را شاد سازد، ایرانی بود، عاشق وطن بود، آرزومند بزرگی آن بود، شرافتمندانه زندگی كرد، چه خوب هم از مردم قدر دید و ارج یافت. در كلامش برای اهل دانایی، اندرز و حكایت‌ها بود، از گوشه و كنار تاریخ، زشتی‌ها، زیبایی‌ها، كام‌ها و ناكامی‌ها را بیرون می‌كشید و رندانه می‌گفت: بسیار شنیدند و بسیار هم نه...

***

اما نپرسیدید كه سرانجام آن خیال و گمان كه در دل و جانم جای گرفته است چه شد؟ آن خیال و گمان چه بود؟ بگذارید بگویم شرح این خیال را تا شاید آسوده شوم.

غزل استاد را همیشه در خاطر دارم. همان غزل كه شما هم می‌دانید: «یاد آن شب كه صبا بر سر ما گل می‌ریخت». زمانی كه این غزل را زمزمه می‌كنم و یا می‌شنوم، شكوفه‌های بادام، باد صبا، درخت نسترن خم شده بر لب جویبار، خنكای نیمه شب بهاری، زلف غرقه به گل، دیدگان دوخته شده بر رخ مهتاب، شادی و عشرت باغ و چمن را به نظر می‌آورم.

می‌بینم كه «او» نشسته و باد صبا در كوهستان دل انگیر «پاریز» بر او و «اویی» كه هرگز استاد نگفت كه كیست، شكوفه باران است. در میان صدای پای آب، تنها دو نگاه به هم دوخته شده، نگران آن شب و شب‌های دیگرند كه پی‌درپی در گذر عمر می‌آیند و می‌روند:

یاد آن شب كه صبا بر سر ما گل می‌ریخت

بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت

سر به دامان منت بود و ز شاخ بادام

بر رُخ چون گلت آرام صبا گل مِی‌ریخت

خاطرت هست كه آن شب همه شب تا دم صبح

گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می‌ریخت

نسترن خم شده، لعل تو نوازش می‌داد

خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت

زلف تو غرقه به گل بود و هر آن گاه كه من

می‌زدم دست بدان زلف دو تا گل می‌ریخت

تو چو خوبان بهشتی سوی مه خیره و باد

چون عروس چمنت بر سر و پا گل می‌ریخت

گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود

راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت

شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود

كه به پای تو و من از همه جا گل می‌ریخت1

از سوی دیگر، «خیال» پنجره‌ای دیگر را برایم گشوده است، آن‌جا كه نظامی عروضی به دیدار عمر خیام می‌رود و خیام رندانه به او می‌گوید: «گور من در موضعی باشد كه هر بهاری، شمال بر من گل افشان كند.» و سرانجام بعد از چند صباحی در پایین باغی خاك او نهاده شده و درختان امرود و زردآلو، سر از باغ بیرون كرده و برگ و گل و شكوفه چندان ریخته شده كه خاك خیام پنهان شده بود.

(در سنه ست و خمس مائه ـ به شرح بلخ در كوی برده فروشان در سرای «امیر ابوسعید جره» خواجه عمر خیامی و خواجه امام مظفر اسفزازی، نزول كرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم، در میان مجلس عشرت از حجت الحق «عمر» شنیدم كه او گفت: «گور من در موضعی باشد كه هر بهاری، شمال بر من گل افشان می‌كند.» .

مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم چنونی گزاف نگوید، چون در سنه ثلاثین به نیشابور رسیدم چهار سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاك كشیده بود، آدینه‌ای به زیات او رفتم و یكی را با خود ببردم كه خاك او به من بنماید، مرا به گورستان «حیره» بیرون آورد و بر دست چپ گشتم، در مابین دیوار باغی كه خاك او نهاده و درختان امرود و زردآلو، سر از باغ بیرون كرده، چندان برگ و شكوفه بر خاك او ریخته بود كه خاك او در زیر گل پنهان شده بود و مرا یاد آمد، آن حكایت كه به شهر بلخ از او شنیده بودم، گریه بر من افتاد كه در بسیط عالم و اقطار ربع مسكون، او را هیچ جای نظیری نمی‌دیدم، ایزد تبارك و تعالی جای او را در جنت كناد بمنّه و كرمه.)2

نسیمی كه از میان درختان چنار و سپیدار از سرای «امیر ابوسعید جره» در كوی برده‌ فروشان بلخ در گذر است، در كوچه باغ‌های نیشابور از لابه‌لای درختان امرود و زردآلو بر گور عمر خیامی گل‌ها و شكوفه‌ها نثار كرده، سرانجام در كوهستان پاریز، در كنار درخت نسترنی بر لب جویباری آرام می‌گیرد، مرا به دوردست‌های دور می‌برد تا شاید این خیال در روحم به آرامش نشیند.

عمر خیام را می‌بینم به همراه نظامی عروضی و «خواجه امام مظفر اسفزازی» در سرای «امیر ابوسعید» در كنار جویباری كه از میان تاك‌ها و كاج‌ها گذر كرده، از روزن پرچین باغی گذشته، به استخری می‌ریزد، نشسته‌اند ـ ستاره صبح گاهی دیده می‌شود ـ هنوز مجلس به پایان نرسیده، شب نزدیك به پایان است. خنكای نسیم صبح‌گاهی از كوی‌های بلخ گذشته و روح را نوازش می‌دهد، عمر خیام مترنم است:

ای كاش كه جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

كاش از پی صد هزار سال از دل خاك

چون سبزه امید بردمیدن بودی3

دیگری نیز در این مجلس است. ساكت و آرام به ستاره‌های دم صبح می‌نگرد. او مهمانی از پاریز است، نوسفر است كه به تازگی در اولین روزهای بهار سفر خود را آغاز كرده است4، می‌خواهد از پاریز، زیبایی‌های آن، بهار دلنشین و شكوفه‌های بادام. از درخت نسترن لب جوی بگوید. از آن شب كه صبا گل می‌ریخت، این بار از نگاه عمر خیامی می‌داند كه باید بخواند، اما چه بخواند، می‌خواند:

یاد آن شب كه صبا بر سر ما گل می‌ریخت

بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت

با سر زدن خورشید از پشت كو‌ه‌های بلخ، نیشابور، پاریز دیگر بار همگی خفته‌اند از رنج این سفر دور و دراز تا كی بر خیزند؟

مجلس شبانگاهی به پایان خود رسیده است، نمی‌دانم میان بلخ، نیشابور، پاریز، قرابتی قابل تصور است یا نه؟ ولی چه كنم در خیالم بهار باغ خیامی و بهار پر شكوفه پاریز، هر دو بارانی از شكوفه‌های امرود و زردآلو دارند. آری این خیال دیگر آرام گشته است، دیگر رهایم كرده و رفته است، بگذارید تا لختی آرام بگیرم، بر بال خیال چه سفرها كه نكرده و چه سفر كرده‌ها كه ندیده‌ام.

 

پی‌نویس:

1ـ غزل از شادروان دكتر ابراهیم باستانی پاریزی

2ـ كتاب چهار مقاله عروضی

3ـ رباعی حكیم عمر خیام نیشابوری

4ـ اشاره است به درگذشت استاد در پنجمین روز فروردین 1393

روزنامه اطلاعات

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: