1393/4/16 ۱۰:۳۸
چون شعرهای اقبال را میخوانیم، این سؤال به ذهن میآید كه: دنیای مطلوب او كدام است و انسان شرقی او كیست؟ انسان عجیبی است، آمیختة قدیم و جدید و عرفان و عمل، نه خالی از تناقض، كه در عین آنكه قاهر و «كرّار» است، لطافت طبع كسی چون «ابی سعید ابیالخیر» را دارا میباشد.
میرسد مردی كه زنجیر غلامان بشكند دیدهام از روزن دیوار زندان شما (اقبال لاهوری)
اقبال طالب دنیای شرقیی است، بیشباهت به غرب؛ اما نه مانند شرق گذشته، بلكه یك شرق تازه كه مردمانی كه درآن زندگی میكنند، مردمان تازهای باشند، واقف به اسرار خودی، یعنی كسانی كه نیروی درونی خود را بازشناخته و بر آن متكی گردیده، و از طریق خودآگاهی به شناخت درست زندگی دست یافتهاند، و چون جامعه تشكیل شد از افراد خودشناخته، جامعهای خواهد بود به اعتقاد او، مطلوب.انسان مورد نظر اقبال یك انسان آرمانی است كه به عنوان فرد میتواند امكانپدید آمدن بیابد، و چه بسا كه هم اكنون چندتنی چون او در هندوستان یا پاكستان یا ایران یا افغانستان یافته شوند، لیكن تصور آن به هیأت اجتماع خالی از اشكال نیست. میتوان پنداشت كه خود اقبال هم امیدی به پدید آمدن یك جامعة این چنانی نداشته است؛ اما بسیار مشتاق بوده است كه مردم مورد خطاب او جزئی از صفات این انسان والا را واجد میشدند.
در این جستجوی، انسان نو شرقی گاه خوشبین و گاه بدبین است. بسته به آنكه در چه حالت و موقعی باشد. در واقع موجبات ناامیدی و امید هر دو فراهم است. از یك سو میبیند كه شرق اندكاندك بیدار میشود و دیگر آنكه بوده است، هرگز نخواهد بود.1 از سوی دیگر پراكندگی و ناآگاهی و كاهلی بسیاری از مردم، راه را بر خوشبینی او میبندد.2 این تناوب نومیدی و امید و دلزدگی و شوق، در سراسر دیوان اقبال حضور دارد. بیدار شدگی شرق همراه گشته است با خیرهشدگی در برابر تمدن صنعتی غرب و این، موجب تأسف و نگرانی اوست. به سبب مجموع این احوال، پایه فلسفه شاعرانه خود را بر دو ركن میگذارد: یكی شور و دیگری خودآگاهی.
نخست ـ شور
او نیز مانند مولانا جلالالدین و سایر عرفای شرق، راه اصلاح جامعه را در اصلاح فرد میداند. همة هست و نیستها از انسان سرچشمه میگیرد، و دنیای خارج و كائنات اگر هستند، برای آن هستند كه در ادراك انسان گنجیدهاند؛3 به قول مولانا:
باده از ما مست شد، نی ما از او عالم از ما هست شد، نی ما از او
پی نوشتها:
1ـ بشارت بیداری شرق:
گفت جانها محرم اسرار شد خاور از خوابگران بیدار شد
(مقدمة پس چه باید كرد ای اقوام شرق؟)
پس چه باید كرد ای اقوام شرق باز روشن میشود ایام شرق
در ضمیرش انقلاب آمد پدید شب گذشت و آفتاب آمد پدید
(همان كتاب، مثنوی پس چه باید كرد...)
و در ستایش آسیا میگوید:
سوز و ساز و درد و رنج از آسیاست هم شراب و هم ایاغ از آسیاست
هم هنر هم دین ز خاك خاور است رشك گردون خاك پاك خاور است
(همان منظومه)
2ـ ركود و انحطاط شرق:
از سه قرن این امّت خوار و زبون زنده بیسوز و سرور اندرون
پست فكر و دوننهاد و كور ذوق مكتب و ملای او محروم شوق
زشتی اندیشه او را خوار كرد افتراق او را ز خود بیزار كرد
تا نداند از مقام و منزلـش مُرد ذوق انقلاب انـدر دلش
اشارههای او در این باره متعدد است:
ز جان خاور آن سوز كهن رفت دَمَش واماند و جان او ز تن رفت
(مثنوی گلشن راز جدید، تمهید)
از مسلمان مسخ شده شكایت دارد:
چه گویمت ز مسلمان نامسلمانی جز اینكه پور خلیل است و آذری داند
و این دو بیت:
مسـلمانزادة نامـحرم مـرگ ز بیم مرگ لرزان تا دم مرگ
دلی در سینة چاكش ندیدم دم بگسستهای بود و غم مرگ
(ارمغان حجاز)
آن چنان زار از تنآسانی شدی در جهان ننگ مسلمانی شدی
از رگ گل میتوان بستن تو را از نسیمی میتوان خستن تو را
از غمان مانند نی كاهیدهای وز فلك صد شكوه بر لب چیدهای
لابه و كین جوهر آئینهاش ناتوانـی همـدم دیـرینهاش
پستبخت و زیردست و دوننهاد ناسـزا و ناامیـد و نامـراد
نیز:
غافلتری ز مرد مسلمان ندیدهام دل در میان سینه و بیگانة دل است
(پیام مشرق)
3ـ اقبال در این ركن از فلسفة خود، انسان را مركز وجود میداند، در این باره نظرش به نظر فردوسی نزدیك است، آنجا كه میگوید:
تو را از دو گیتی برآوردهاند به چندین میانجی بپروردهاند
نخستین فطرت، پسین شمار تویی، خویشتن را به بازی مدار
(چاپ مسكو، گفتار اندر آفرینش مردم.65ـ 66)
از خود اندیش و از این بادیه ترسان مگذر
كه تو هستی و وجود دو جهان چیزی نیست
(زبور عجم)
هر چه هست و نیست، انسان است، و خارج از دایرة آگاهی او عالمی نیست:
جهان رنگ و بـو گلدسـتة ما ز مـا آزاد و هـم وابسـتة ما
خودی او را به یك تار نگه بست زمین و آسمان و مهر و مه بست
جهان غیر از تجلیهای ما نیست كه بیما جلوهنور و صدا نیست
(گلشن راز جدید)
برای دریافت دنیای بیرون باید نخست خود را دریافت:
منه پا در بیابان طلب، سست نخستین گیر آن عالم كه در توست
اگر زیری، ز خودگیری زبر شو خدا خواهی؟ به خود نزدیكتر شو
به تسخیر خود افتادی اگر طاق تو را آسان شود تسخیر آفاق
بیآنكه انسان بازیافت خود كند و خود را بشناسد، زندگی واقعی نخواهد كرد: «زندگی مرگ است بیدیدار خویش...»(مثنوی مسافر)
تنها با شناخت خویش است كه ما بر خود مسلط میشویم، و تسلط بر خود ما را از «غلامی» یعنی چیرگی دیگران باز میدارد:
هر كه بر خود نیست فرمانش روان میشود فرمانپذیر از دیگـران
(اسرار و رموز، ضبط نفس)
در اینجا اقبال نزدیك میشود به عرفای گذشته كه تسلط بر نفس را نخستین قدم طریقت میدانستند و همه عیبها را از سركشی نفس میشمردند. در مثنوی اسرار خودی شرح میدهد كه «اصل نظام عالم از خودی است.»
پیكر هستی زآثار خودی است هر چه میبینی ز اسرار خودی است
وخصومت و پراكندگی و جداییها را از«خویشتن ناشناسی» میداند. و این خودی از برخوردها و تكاپوها نیرو میگیرد:
خیزد، انگیزد، پرد، تابد، رمد سوزد، افروزد، كشد، میرد، دمد
وسعــت ایام جــولانگاه او آسمان مــوجــی ز گـرد راه او
خودی هر شیئی همان نیروی درونی فعال اوست:
وانمودن خویش را خوی خودی است خفته در هر ذره نیروی خودی است
(اسرار خودی، اصل نظام عالم...)
خودیها اجزای نیروها هستند در نیروی كلی جهانی:
حیات آتش، خودیها چون شررها چو انجم ثابت و اندر سفرها
و برای رها كردن این نیرو، باید درون را برانگیخت:
ز سوز اندرون در جست و خیز است به آیینی كه با خود در ستیز است
و خبر یافتن، تنها از طریق غوطهخوردن در خود است:
تـو میگویــی مرا از من خبـر كن چه معنــی دارد؟ اندر خـود سفر كن
تو را گفتم كه ربط جان و تن چیست سفر در خود كن و منگر كه من چیست
(گلشن راز جدید...)
انسان به سبب آگاهی كه دارد، از همة موجودات و اجزای كائنات برتر است: اقبال او را جزء فزون از كل میخواند: «گوهری كز صدف كون و مكان بیرون است» در سینه اوست:
به ظلمت مانده و نوری در آغوش برون از جنّت و حوری در آغوش
به آن لطفــی دلاویــزی كه دارد ز قعــر زندگــی گــوهر بــرآرد
(گلشن راز)
و به خودی دست یافته را هرگز زوال نیست:
از آن مرگی كه میآید چه باك است؟ خودی چون پخته شد از مرگ پاك است
با بیگانگی از خودی مرگ میآید، و از این مرگ است كه باید ترسید: ز مرگ دیگری لرزد دل من... و این مرگ زمانی میآید كه آتش درون نباشد، و نتیجه سیاسیای كه از نظر خود میگیرد این است كه هركسی باید برخود متكی باشد:
مثل نی خود را از خود كردی تهی برنـوای دیگــران دل مـینهــی
ای گـدای ریزهای از خــوان غیر جنس خود میجویی از دكان غیر
و نیز:
گــرمرو در جستجـوی سرمهای واقف از چشـم سـیاه خـودنـهای
(اسرار خودی)
و سرانجام میگوید:
بیا اقبال جامی از خمستان خودی دركش تو از میخانه مغرب ز خود بیگانه میآیی
و به همین سبب، همه كارها را به آگاهی باز میگرداند:
نخواهم این جهان و آن جهان را مرا این بس كه دانم رمز جان را
و در جستجوی دانای راز است و با حسرت سرتكان میدهد: دگر دانای راز آید كه ناید...
روزنامه اطلاعات
انسان آرمانی شرق در شعر اقبال / دكتر محمدعلی اسلامی ندوشن - بخش اول
میرسد مردی كه زنجیر غلامان بشكند دیدهام از روزن دیوار زندان شما
(اقبال لاهوری)
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید