نقد تحلیلی شناخت از دیدگاه قرآن اثر آیت الله دکتر بهشتی / مصطفی ملکیان
|۱۰:۴,۱۳۹۵/۵/۲| بازدید : 488 بار

 

 

چکیده: آقاى ملکیان در این مقاله به نقد کتاب شناخت از دیدگاه قرآن اثر شهید بهشتى پرداخته است. به نظر ایشان، دکتر بهشتى از هشت مسأله مهم معرفت‏شناسى به چهار مسأله اشاره‏اى نکرده است و در بقیه موارد نیز صرفاً بر فهم عرفى اتکا کرده که این خود جاى نقد دارد. همچنین به نظر آقاى ملکیان حل و فصل مسائل فلسفى از طریق ارجاع به قرآن درست نیست. مسائل مطرح در کتاب همان مسائلى است که در کتاب‏هاى مارکسیستى و شبه مارکسیستى آمده است و نوعى عمل‏زدگى نیز در نحوه طرح مباحث دیده مى‏شود.

شناخت از دیدگاه قرآن صورت مکتوب سیزده جلسه درس مرحوم دکتر بهشتى است که در سال‏هاى 56 - 57 القا شده است. بیش از یک هفتم حجم کتاب راجع به مطالبى است که به شناخت هیچ گونه ربط مستقیم و حتى غیرمستقیمى ندارد. از طرفى رؤیت عنوان «شناخت از دیدگاه قرآن» ممکن است ذهن خوانندگان را به معرفت‏شناسى از دیدگاه قرآن معطوف سازد؛ ولى این کتاب حاوى مطالبى در معرفت‏شناسى و نیز روان‏شناسى، فلسفه نفس و فلسفه اخلاق است. با این همه مى‏توان گفت اهتمام اصلى کتاب معطوف به مسائل معرفت‏شناختى است.

مى‏توان گفت اهم مسائل معرفت‏شناسى هشت مسأله است که مرحوم بهشتى به پاره‏اى از آنها پرداخته است:

1. معرفت چیست؟

 مرحوم بهشتى در پاسخ گفته است که معرفت نه محتاج تعریف است و نه امکان تعریف دارد.

2. انواع معرفت کدامند؟

 بیشتر معرفت‏شناسان به دو نوع معرفت تجربى و عقلى قائلند. یکى از شؤون معرفت‏شناسان این است که معلوم کنند چه ادله‏اى به سود یا زیان این ادعا که دو نوع معرفت در اختیار داریم وجود دارد و لوازم قبول هر یک از اقوال چیست.

3. منابع معرفت کدامند؟

 در این کتاب از میان منابع معرفت، یعنى حواس ظاهرى، حواس باطنى، درون‏بینى، عقل یا فاهمه، حافظه، اقوال یا گواهى ‏هاى دیگران، دورآگاهى، غیب‏دانى، پیش ‏آگاهى و وحى، چهار منبع مقبول واقع شده‏اند: حواس ظاهرى، حواس باطنى، عقل و وحى.

4. ساختار مجموعه معرفت‏هاى ما چگونه و ارتباط میان آنها تا چه حد است؟

 بى ‏تردید پاره‏اى معرفت‏ها پیش‏فرض پاره‏اى دیگر هستند؛ اما آیا ارتباط و وابستگى کلى ‏تر و بیشترى در میان معارف وجود دارد؟ برخى معرفت‏شناسان، مبناگرا هستند و معتقدند ساختار معرفتى ما مانند ساختمانى است که بالاخره بر چند معرفت مبنایى یقینى و قطعى مبتنى است. در این‏که باورهاى مبنایى حسى‏اند یا عقلى اختلاف‏نظر وجود دارد و در برابر مبناگروى نیز موضع‏گیرى‏هاى سرسختانه‏اى به عمل آمده است. مخالفان عمده مبناگروى طرفداران سازگارى گروهى‏اند. به هر تقدیر، در درس چهارم، مبناگروى با روایت تجربه‏ گرایانه ‏اش مورد تأیید واقع شده است.

5 . محدوده دانستى‏ها کدام است؟ آیا چیز نادانستى هم وجود دارد؟

6. شیوه‏ هاى کسب معرفت کدامند؟

معرفت‏ شناس باید اطمینان حاصل کند که در ازاى هر یک از انواع معرفت، شیوه‏اى وجود دارد که معرفت بودن آن نوع را تضمین کند.

7. ارتباط معرفت با باور و توجیه چگونه است؟

 ایضاح مفاهیم باور و توجیه و ربط و نسبت آنها با معرفت ضرورت دارد.

8 . چگونه باید در جهت کسب معرفت پیش برویم؟

 حق پذیرش چه گزاره ‏هایى را داریم؟ معرفت‏ شناسى به این امر نیز اهتمام دارد که روش‏هاى تفکر و استدلال انسان‏ها را اصلاح کند. در این کتاب به چهار مسأله اخیر پرداخته نشده است.

برخلاف عنوان کتاب، بیشتر مطالب اصلى آن نه در قرآن مورد تنصیص واقع شده ‏اند و نه از قرآن قابل استظهارند. همچنین فضایى که این درس‏ها در آن القا شده است دو خصیصه چشمگیر دارد: یکى این‏که شدیداً تحت تأثیر ادبیات فلسفى و مارکسیستى و شبه مارکسیستى است و دیگر این‏که جداً عمل‏زده است و در تب و تاب فعالیت‏هاى اجتماعى و سیاسى مى ‏سوزد. خصیصه اول در نوع مسائل و مشکلاتى که در درس‏ها مطرح شده‏ اند اثر گذاشته و غالباً مسائل و مشکلاتى مطرح شده ‏اند که در کتاب‏هاى مارکسیستى و شبه مارکسیستى مطرح بوده ‏اند. خصیصه دوم در نحوه پرداختن به حل و رفع آن مسائل و مشکلات اثر گذاشته و شتاب‏زدگى زیادى در آن دیده مى شود؛ گویى همه از این‏که وقت و نیرو و جدیت و دقت خود را یکسره وقف مطالعه و تحقیق وسیع و عمیق در باب مسائل و مشکلات نظرى موجود کنند بیمناک و شرمنده‏ اند و فقط از سر ضرورت و به قدر ضرورت به این سنخ مسائل مى‏پردازند.

اما رویکرد مرحوم دکتر بهشتى، چه در حل مسائل معرفت‏شناختى و چه در حل مسائل مربوط به شناخت، رویکردى کاملاً مبتنى بر فهم عرفى، واقع‏نمایى شناخت، وجود شناخت‏هاى بدیهى و زیربنایى بودن آنها، مبنا بودن شناخت‏هاى حسى و... است و تشکیک در این امور به «وسوسه ‏انگیزى» تعبیر شده است؛ حال آن‏که هیچ یک از این مدعیات نیست که در میان فیلسوفان بزرگ و ژرف‏نگر مخالفانى نداشته باشد. چگونه رأیى که در فلسفه مخالفان و نقادان جدیى دارد، به ‏سرعت و سهولت ارسال مسلم مى‏شود و بدون ارائه هیچ‏گونه دلیل، قطعى و یقینى تلقى مى‏گردد؟ فلسفه ‏ورزى، به معناى درست واژه، از وقتى شروع مى‏شود که در آنچه مورد قبول فهم عرفى است چون و چرا رود؟ ممکن است پس از ژرف‏نگرى به این نتیجه برسیم که حق با فهم عرفى است؛ اما نباید از اول فهم عرفى را صائب و مخالفت با آن را عقل‏ ستیزى وسوسه‏ انگیز بدانیم.

همچنین نمى‏توان براى فیصله نزاع در مسائل فلسفى که در آنها لااقل یکى از طرفین نزاع رأیى مخالف فهم عرفى دارد به قرآن رجوع کرد. درست است که قرآن به گونه ‏اى سخن گفته است که ظاهر آن با سخن کسانى که طرفدار فهم عرفى ‏اند سازگار است، ولى این از آن روست که هم این کسان و هم قرآن بر مبناى زبان عرف سخن مى‏گویند و استفاده از زبان عرف به معناى پذیرش مبناى فلسفى فهم متعارف نیست.

دو نقد کلى بر کتاب وجود دارد:

 یکى این‏که پیش فرض دکتر بهشتى در سرتاسر کتاب این است که قرآن کتاب علم و فلسفه است و بنابراین مى‏توان براى فیصله نزاع‏ هایى که در میان عالمان و فیلسوفان درمى‏گیرد به این کتاب رجوع کرد. این پیش فرض به عقیده بسیارى و از جمله خود من قابل دفاع نیست. نقد دوم نقدى روشى است و ماحصلش این است که وقتى مى‏خواهیم رأى و نظر یک کتاب، رساله یا مقاله را در باب یک موضوع دریابیم، باید به مفهوم و معناى آن موضوع توجه کنیم؛ نه لفظ و واژه‏اى که دال بر آن است. مثلاً اگر مى‏ خواهیم رأى قرآن را درباره کشف و شهود عرفانى بفهمیم، باید ببینیم که عارفان از لفظ و واژه «کشف و شهود» چه معنایى را اراده مى‏کنند و آنگاه به قرآن رجوع کنیم؛ نه این‏که سراغ واژه‏ هاى «کشف» و «شهود» را بگیریم.

چند نقد جزئى نیز وجود دارد:

 یکى این‏که میان شناخت سطحى و شناخت عمیق چه تفاوتى وجود دارد؟ آیا تفاوت کیفى است یا کمّى؟ ظاهراً مرحوم بهشتى در باب تفاوت کیفى سخن مى‏گویند؛ ولى از توضیحات ایشان جز شناخت کمى برنمى‏آید و این چیزى جز افزایش اطلاعات درباره یک موضوع نیست.

درس ششم انصافاً حاوى رأیى بسیار نادرست و غیرقابل قبول است. جان کلام در این درس این است که در زبان‏هاى فارسى، عربى و اروپایى، الفاظ مرکبى که در آنها «دل» یا واژه‏ هاى مترادف آن به کار رفته است به‏مراتب بیش از الفاظ مرکبى است که در آنها «مغز» یا واژه ‏هاى مترادف آن استعمال شده است. از این واقعیت «مى‏فهمیم نقش فعال و سازنده زندگى انسان و شکل‏دهنده به زندگى انسان، همه مربوط به دل است» (ص 194). کافى بود مرحوم بهشتى به دو نکته التفات ورزد: یکى این‏که بشر در طول تاریخ، مجموعه احوال نفسانى را، اعم از احوال مربوط به عقیده، احوال مربوط به احساسات و عواطف و احوال مربوط به اراده و خواست، نخست به روده ‏ها، سپس به جگر، پس از آن به دل و سرانجام به مغز نسبت داده است. این نسبت دادن‏ ها، درست یا نادرست، اثر خود را در الفاظ و تعابیر رایج در زبان‏ها نهاده ‏اند. دوم این‏که زبان و وضع الفاظ و تعابیر کاملاً تحت تأثیر جهان‏بینى کسانى است که در آن زبان را به کار مى‏گیرند و آن الفاظ و تعابیر را وضع مى‏کنند؛ ولى این مطلب اولاً به این معنا نیست که جهان‏بینى به کاربرندگان زبان و واضعان الفاظ و تعابیر، مطابق با واقع است و ثانیاً لازمه‏ اش این نیست که به محض این‏که رأى و نظر مردم راجع به مسأل ه‏اى عوض شد، الفاظ و تعابیر قبلى را از زبان بیرون بریزند و زبان را پاکسازى کنند. عرب‏هایى که لفظ «مجنون» را وضع کردند عقیده ‏شان این بود که بیمار روانى جن‏ زده شده است و امروزه با وجود ابطال این رأى از همان لفظ براى این بیماران استفاده مى‏شود. همین طور معادل‏هاى فارسى (دیوانه) و انگلیسى )lunatic( آن. زبان قرآن کریم هم زبان عربى چهارده قرن پیش است که طبیعتاً از الفاظ و تعابیرى استفاده کرده است، بدون این‏که صاحب این کتاب لزوماً به آرا و عقایدى که در پس وضع آن الفاظ و تعابیر دست‏ اندرکار بوده‏ اند ملتزم و متعهد باشد.

اما نکته جالب دیگر این‏که مرحوم دکتر بهشتى از سویى این دل را به هر تقدیر ابزار شناخت تلقى کرده است و از سوى دیگر به‏ جدّ تأکید دارد که «شناخت هیچ وقت انگیزه نیست. انگیزه انسان، در تلاش‏ها و کوشش‏ها، تمایلات و خواست‏ هاست»(ص 44). جاى این دو سؤال هست که اولاً چرا به دل که ابزار شناخت است این همه تمایلات و خواست‏ها را نسبت داده‏ اید؟ ثانیاً اگر دل فقط ابزار شناخت است و محرک ما امیال و خواسته‏ هاست، چگونه مى‏ گویید: «نقش فعال سازنده زندگى انسان و شکل‏ دهنده به زندگى انسان، همه مربوط به دل است»؟(ص 194)

اشاره‏

1. شاید یکى از شایسته ‏ترین شیوه‏ ها براى ماندگار کردن یک اندیشه سپردن آن به دست نجیب عالمان و اندیشه‏ وران است تا ایشان در نگرشى انتقادى و از سر بصیرت، اضلاع و ارکان آن را بکاوند و بر غنا و بقاى آن یارى رسانند. مقاله بالا در سالگرد شهادت دکتر بهشتى(1) و در همین راستا به رشته تحریر در آمده است که باید از این جهت سپاسگزار نویسنده محترم آن باشیم.

2. نقدها عمدتاً عالمانه و از سر دقت نگاشته شده‏ اند و پاره‏اى از آنها وارد مى‏نماید. به عنوان مثال مى‏توان به عدم تفکیک میان انواع معرفت و منابع معرفت، توجه به الفاظ به جاى توجه به مفاهیم، به‏ ویژه مفاهیم اصطلاحى و نیز استفاده از ارتباط لفظ و معنا براى اثبات مسائل فلسفى اشاره داشت.

3. با این حال به نظر مى‏رسد زوایاى دیگرى از مسأله نیز وجود دارد که نباید مورد غفلت واقع شود، از جمله مسأله رشد آگاهى‏ هاى عالمان. در ارزیابى کارنامه علمى دانشمندان همواره باید آن را با سطح دانستنى ‏هاى جامعه در روزگار خودشان مقایسه کرد؛ نه این‏که پس از گذشت بیش از بیست سال و تغییر کمى و کیفى دانستنى ‏هاى جامعه و تغییر مسائل آن، کارنامه دانشمندان را با این زمان مقایسه کنیم. البته این سخن به معناى نقد نکردن داشته‏ ها و دانسته ‏هاى آنان نیست؛ بلکه به این معناست که باید در مقام نقد به این نکته نیز توجه داد و گفت در آن زمان که مرحوم دکتر بهشتى به طرح مسأله شناخت پرداختند (سال‏هاى 56 و 57)، تقریباً هیچ کار قابل قبولى، جز یکى - دو مورد، از اندیشمندان و دانشمندان ایرانى در این زمینه وجود نداشت. به‏ علاوه باید توجه داشت که مخاطبان آن درس‏ها به عنوان دانشجو یا طلبه در آنجا حاضر نبودند؛ بلکه انقلابیونى بودند که نیازمند به ‏دست آوردن اطلاعاتى اجمالى از مسائل معرفتى بودند. به تعبیر شهید بهشتى، این مباحث نه به شیوه آکادمیک، بلکه به منظور مقدمه‏ سازى تعالیم ایدئولوژیک، القا مى‏شد. با این حساب نباید انتظار یک کار آکادمیک را از آن داشت.

جالب اینجاست که جناب آقاى ملکیان در گفت‏گو با نشریه کتاب هفته به انتشار محدود کتاب چهار جلدى تاریخ فلسفه غرب، که حاصل درس‏هاى ایشان در حدود 10 سال پیش است، از سوى پژوهشکده حوزه و دانشگاه اعتراض دارند و استدلال ایشان این است که: «الآن ده سال از آن تاریخ مى‏گذرد و در این مدت خیلى از آرایم عوض شده و مضافاً اگر خودستایى نباشد، اطلاعاتم هم نسبت به آن زمان بیشتر شده است». همچنین مى ‏گویند: «اولین خصیصه این درس‏ها این بود که با عجله هرچه بیشتر القا شد. دیگر این‏که مطالب واقعاً مقدماتى بود... سومین خصیصه هم این بود که در ارائه درس‏ها گزینش‏هاى فراوانى صورت گرفته بود. برخى از مباحث به دلیل ضیق وقت مورد تأکید و اشاره قرار نگرفت».(2) اگر آقاى ملکیان تحول دانش خود را دلیل بر آن مى‏دانند که انتشار آثار ده سال پیش ایشان نباید ملاک ارزیابى شخصیت علمى‏شان قرار گیرد - و حق هم با ایشان است - پس چرا در نقد خود به کتاب شناخت از دیدگاه قرآن هیچ اشاره‏اى به این موضوع نکردند. لااقل مى‏توانستند بگویند که اگر آن شهید بزرگوار اینک در میان ما بودند، قطعاً اطلاعات بیشترى نسبت به بیست و سه سال پیش داشتند.

4. آقاى ملکیان در قالبى که از آن بوى انتقاد به مشام مى‏رسد مى‏گویند: «فضایى که این درس‏ها در آن القا و تدریس شده است دو خصیصه چشمگیر دارد: یکى این‏که شدیداً تحت تأثیر ادبیات فلسفى و مارکسیستى و شبه مارکسیستى است و دیگر این‏که جداً عمل زده است و در تب و تاب فعالیت‏هاى اجتماعى و سیاسى مى‏سوزد».(3) حال سؤال این است که آیا مى‏توان در جریان مبارزات سخت و فراگیر با رژیم طاغوت بود و به مسائل سیاسى و اجتماعى بى‏توجه بود؟ شهید بهشتى یک انسان صرفاً ذهنى و آکادمیک نبود. براى ایشان که مرد نظر و عمل بود، این عیب نیست که مسائلى را که مطرح مى‏کند ناظر به جریانات فکرى و فرهنگى روزگار خودش باشد؛ بلکه این هنر اوست؛ چنان‏که اینک هنر مردان اندیشمند و دلسوز این است که به مسائلى بپردازند که اندیشه مدرن پیش پاى آنها نهاده است و اگر پاسخ‏گویى به مسائل لیبرالیسم و مدرنیسم در این روزگار کارى بایسته و شایسته است، پرداختن به مسائل مارکسیستى و شبه مارکسیستى، که پارادایم فکرى روشنفکران آن روزگار بود، نیز بایسته و شایسته است و جاى خرده‏ گیرى که نیست هیچ، باید با دیده کاملاً مثبت به آن نگریست.

5 . در مورد این‏که دل ابزار شناخت است یا نه در اینجا داورى نمى‏کنیم. اما توجه به این نکته لازم است که مرحوم دکتر بهشتى دل را «فقط ابزار شناخت» نمى‏دانند؛ بلکه یکى از کارهاى آن شناخت است و البته کارهاى دیگرى همچون دل بستن و گسستن، حب و بغض، میل و اراده و... نیز دارد. بنابراین هم مى‏توان قائل شد که دل ابزار شناخت است و هم به آن خواسته ‏ها و تمایلاتى را نسبت داد و نقش این خواسته‏ ها و تمایلات را در انگیزه بیش از نقش شناخت دانست. هیچ تعارضى میان این دو مطلب وجود ندارد. نمى‏دانیم آقاى ملکیان به کجاى این مسأله ایراد دارند که مى‏گویند: «جاى این دو سؤال هست که اولاً چرا به دل که ابزار شناخت است این همه تمایلات و خواسته‏ ها نسبت داده‏ اید؟ و ثانیاً اگر دل فقط ابزار شناخت است و محرک. امیال و...».

6. در مجموع باید از آقاى ملکیان به دلیل اهتمامشان به اندیشه ‏هاى این شهید بزگوار قدردانى کرد؛ هرچند اگر به مصداق «عیب مى جمله بگفتى، هنرش نیز بگو» از محاسن کار هم سخن گفته بودند، کارشان کامل‏تر بود.

پی نوشت:

 

2) کتاب هفته، ش. پیاپى 398، 20/5/80

3) نقد تحلیلى شناخت از دیدگاه قرآن، بخش دوم، ایران، 6/4/80 .

ایران ، 5 –

 

منبع: پرتال جامع علوم انسانی

اخبار مرتبط :

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ثبت گزارش

ورود

نام کاربری (ایمیل) :
کلمه عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
کاربر جدید هستید ؟ ثبت نام در تارنما