1393/11/11 ۰۸:۴۸
هر چیزى که مانع بروز استعدادهاى بشر باشد، بر خلاف قانون طبیعت است و هر چیزى که موافق با بروز استعدادهاى بشر باشد، ولو برخلاف اراده و میل او باشد و حتى مستلزم نوعى اجبار و اکراه و الزام باشد، برخلاف قانون طبیعت نیست. جاهل اگر در جهل خودش تعصب بورزد و بخواهد با عالم شدن مخالفت کند و ارادهاش این است که دلم مىخواهد، نمىخواهم باسواد باشم، خودش در مقابل استعداد انسانى خودش ایستادگى کرده است. اینجا اگر کسى بیاید با اراده او بجنگد، این برخلاف اصل آزادى نیست؛ طبیعت او را آزاد کرده، ارادهاش را محدود کرده است. طبیعت بشر باید آزاد باشد نه اینکه ارادهاش باید آزاد باشد.
فلسفه بردگى
روى همین حساب، ما باید ببینیم بردگى که صورت مىگیرد، در چه زمینهاى و براى چه هدفى صورت مىگیرد؟ این اصل قیمومتى که خود اروپاییها قبول مىکردند، اصل قیمومت ملل، فرضیه درستى است، حالا منظور آنها غلط بوده، من کار ندارم. این اصل براى یک ملت مترقى و متمدن حق قیمومت نسبت به یک ملت وحشى قائل بود، با اینکه این برخلاف آزادى اراده آنها بود. مىگفتند تا ما قیمومت نکنیم، اینها را به سوى تمدن سوق نمىدهیم. فرضیه درستى است. حالا در عمل این کار را نمىکردند، مطلب دیگرى است. اگر بردگى هم براى این باشد، یعنى اگر قومى از فکرى، عقیدهاى، تمدنى، معنویتى دور است و راه اینکه اینها را به سوى انسانیت سوق بدهند و استعدادهاى انسانى آنها را بروز بدهند، این باشد که اینها را برده خودشان قرار بدهند، مسلوبالاختیار کنند و تا مسلوبالاختیار نکنند، نمىتوانند اینها را به سوى انسانیت سوق بدهند، اینجا بردگى جایز مىشود.
عمده حرفى که ما روى آن خیلى تکیه داشتیم و مهمترین حرف است چون این فلسفه است که مىگویند ناسخ قانون بردگى است وتثبیت مىکند که بردگى به تمام شکلهایش از اول در دنیا ظلم بوده است، این حرف(۱۱) است که به نظر من حرف غلطى است. حالا اگر مقتضى باشد، ممکن است اصلاً راجع به خود آزادى به طور کلى بحث بیشترى بکنیم. وقتى که از این موضوع که اصل کلى مطلب است، فارغ بشویم که مطلق بردگى یعنى مطلق اینکه شخصى مالک و صاحب اختیار شخص دیگر باشد و در واقع او را مسلوبالاراده داشته باشد، فى حد ذاته ظلم نیست، آنگاه باید وارد نوع شرایطى که اسلام براى برده و بردگى قائل شده است، بشویم ببینیم آنها چیست؟ بعد ببینیم آن رژیم بردگى اسلامى آیا رژیمىاست که با همین فرضیهاى که ما گفتیم، جور درمىآید یا با آن رژیمهاى دیگرى که در دنیا بوده؟
نظریه منتسکیو در مخالفت با بردگى:
۱٫ تقوا در برده ایجاد نمىشود
خلاصه مطلبهایى از منتسکیو را عرض مىکنم تا درست با روح موضوع آشنا بشویم. منتسکیو خودش نظریه مىدهد، مىگوید من با اصل بردگى مخالفم. بردگى، هم بر ضرر برده است و هم بر ضرر مالک، هر دو. اما بر ضرر برده است براى اینکه وقتى که برده مسلوبالاختیار شد،تمام اختیارش به دست دیگرى افتاد و تحت امر و نهى او بود، هیچ کارى را به خاطر تقوا ترک نخواهد کرد، بلکه به خاطر ترس ترک مىکند. تقوا در بشر آن وقت پیدا مىشود که آزاد باشد.
این حرف حرف درستى است؛یعنى تقوا آن وقت تقواست که انسان در ارتکاب جرم آزاد باشد، در عین اینکه آزاد است و ترسى و ردعى و منعى ندارد، روى فضیلت و ملکه اخلاقى، روى فهم خودش آن کار را نمىکند. این اخلاق است؛ اما اگرکسى عمل زشتى را از ترس ترک کند، از ترس اجتماع یا از ترس فردىکه بالا سرش هست؛ مثلاً ممکن است کسى در تمام عمر دزدى نکند، ولى به خاطر اینکه فردى همیشه بالا سرش هست و نمىگذارد دزدى کند؛ این فضیلت ندارد. آن کسى که مىتواند دزدى کند، خیانت کند و نمىکند، این فضیلت است. مىگوید برده چون همیشه یک آقا، بالا سرش هست و همیشه آن آقا مانع اوست که کار زشت بکند، هیچ وقت آزاد نیست وچون هیچ وقت آزاد نیست، تقوا در روح او پیدا نمىشود.
واضح است که این ایراد، ایرادى است که به مطلق بردگى وارد نیست. ممکن است به بعضى از رژیمهاى بردگى وارد باشد؛ یعنى اگر واقعاً معنى بردگى این باشد که برده در هیچ کارش از خودش اختیار ندارد، این ایراد وارد است؛ اما آن بردگى که ما در اسلام مىگوییم، ارباب در مادون مسائل اخلاقى و انسانى حق دخالت دارد. ارباب نه حق دارد به بنده بگوید دزدى کن چون من مىگویم دزدى کن، و نه حق دارد به اوبگوید دزدى نکن چون من مىگویم. همان طور که ارباب مکلف است به دزدى نکردن، بنده هم مکلف است. اصلاً مسائل تقوایى از منطقه امر و نهى ارباب و مالک به کلى خارج است. در این جهت، پرورش روحىبرده در اسلام با پرورش روحى ارباب مساوى است. اى بسا که اربابخودش فاقد فضیلتى است و به برده خودش امر مىکند که فلان کارخلاف را بکن و قانون اسلام به او مىگوید خیر، اینجا تمرد کن، او حق ندارد که چنین فرمانى بدهد و حتى تو حق دارى بروى شکایت کنى که ارباب من چنین دستور خلافى مىدهد.
نظیر فرمانى است که فرزندان از والدین باید ببرند که این نصّ آیه قرآن است. قرآن با کمال صراحت مىفرماید که فرزندان امر پدر و مادرخودشان را اطاعت کنند: «و ان جاهداک على أن تُشرک بى ما لیس لک به علمٌ فلا تُطعهُما(۱۲) اما اگر اینها سعى مىکنند که تو را مشرک کنند، هرگز اطاعت مکن.» شرک البته به عنوان یک مثال است. از مسلّمات اسلام استکه پدر و مادر حق ندارند در معاصى به فرزندانشان فرمان بدهند و فرزند هم حق ندارد در معاصى، پدر و مادر را اطاعت کند، بلکه بر او واجب است که در معاصى از فرمان پدر و مادر عصیان کند. در مورد زن و شوهرنیز همین طور است. از نظر قانون اسلام شوهر مطاع است و زن مطیع، اما در حدود مسائل مباح، آنهم در حدود مسائلى که مربوط به اداره خانواده است. اما در مسائل حرام چطور؟ آیا شوهر حق دارد امر به حرام بکند و در این صورت بر زن واجب است که شوهر خودش را در حرام اطاعتکند؟ نه.
۲٫ اربابها یک طبقه فاسد را شکل مىدهند
منتسکیو مىگوید اما بردگى براى ارباب هم مفید نیست؛ براى اینکه سبب مىشود اربابها یک طبقه مغرور و شهوتران و قسىّالقلب وتجملپرستى از کار در بیایند.
این حرفش هم حرف حسابى است؛ ولى فساد اربابها ناشى از بردگى نیست. این همان ایراد معروفى است که به سرمایهدارى مىگیرند. فرق است میان ایرادى که بر مالکیت و سرمایهدارى از آن جهت کهسرمایهدارى است وارد است و ایرادى که بر موضوع بردگى وارد است. اینکه شخص ممکن است مغرور و شهوتران و قسىّالقلب وتجملپرست بشود، تابع این است که یک ثروت بادآورده و هنگفتىداشته باشد، مىخواهد برده داشته باشد یا نداشته باشد. آدمى که ثروتآلاف و الوف دارد و همه وسایل در اختیارش است، مىتواند همان آزادهاى آزاد را مثل بندگان مطیع خودش کند. این گونه سرمایهدارى منجر به این صفات مىشود.
اینکه ما مىگوییم بردهدارى صحیح است، فوراً نگویید پسبردهدارى هارونالرشید هم صحیح بود، بردهدارى معتصم هم صحیحبود، چند هزار غلام و چند هزار کنیز داشت. سؤال این است که آن بردهها را از کجا و با چه پولى آورده بود؟ آن کنیزها را از چه راهى آورده بود؟ او اگر برده و کنیز هم وجود نداشت و چیز دیگرى بود، همین مفاسد راداشت. این مربوط به بردگى نیست. مگر در کلمات حضرت امیر نیستکه بعد از آنکه به خلافت رسیدند [درباره مفاسدى که در دوره قبلپیدا شده بود، سخن گفتند؟] در زمان عثمان حیف و میل مالى زیادى شده بود و اختلاف طبقاتى از زمان او شروع شد. افرادى که تا زمان عمر و تا نیمههاى خلافت عثمان دارایى و ثروتى نداشتند، یکمرتبه بر اثر اینحیف و میلها درباره آنها گفتند فلان کس صاحب هزار تا اسب است، صاحب هزار تا غلام است، صد تا پارچه ملک در کجاها دارد. حضرت امیر وقتى که خلیفه شدند، در دومین خطبهاى که انشاء کردهاند درباره قطایع عثمان بحث کردهاند. فرمود: «و الله لو وجدتُهُ قد تُزُوّج به النّساءُ و مُلک به الاماءُ لرددتُهُ:(۱۳) به خدا قسم اگر من اینها را پیدا کنم ولو با این پولها زنها براىخودشان عقد کردهاند و یا کنیزها خریدهاند، آن را پس مىگیرم.»
این یک موضوع دیگرى است. صرف اینکه کسى از راه مشروع [بردگانى داشته باشد] که اگر از راه مشروع باشد، قطعاً زیاد نخواهد شد و همان طور که ثروت از راه مشروع، متراکم و به اصطلاحمتضاخم نمىشود، برده هم جمع نمىشود غیر از این موضوع است که اگر بردگان زیادى جمع شدند و ارباب در خانه نشست، بعد اخلاقشفاسد مىشود.
پینوشتها:
۱۱ـ [این حرف که: اگر انسانى مالک انسان دیگر باشد، ظلم و برخلاف حق طبیعىاوست.]
۱۲ـ لقمانر ۱۵٫ ۱۳ـ نهجالبلاغه، خطبه ۱۵٫
روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید