1393/2/10 ۰۹:۰۵
ضرب اللهُ مثلاً رجلاً فيه شُركاءُ مُتشاكسون و رجُلاً سلماً لرجُل. هل يستويان مثلاً ؟ الحمدلله بل اكثرُهُم لايعلمون.20 گفتيمتوحيد از نظر اسلام داراى دو مرتبه و دو درجه است: توحيد نظرى وتوحيد عملى. توحيد نظرى را علماى اسلامى به سه قسم تقسيم كردهاند:توحيد در ذات، توحيد در صفات، توحيد در افعال؛ و همه اينها از قرآن مجيد استنباط مىشود و مربوط به عالم فكر و انديشه و اعتقاد است؛نوعى انديشيدن و دانستن و محصول نوعى تفكر است. توحيد عملىآن است كه علماى اسلام از آن، تعبير به توحيد در عبادت، توحيد درپرستش مىكنند و آن نوعى زيستن، زندگى كردن و بودن است. آن يكىنوعى انديشيدن است و اين ديگرى نوعى زيستن و بودن. آن انديشيدن، در منطق اسلام با اين نوع بودن به كمال خود مىرسد؛ يعنى انسان تا درمرحله انديشه موحد است، موحد كامل نيست و بلكه موحد حقيقىنيست؛ موحد حقيقى موحدى است كه در مرحله زيستن و بودن همموحد باشد.
اصالت فكر انسان
ضرب اللهُ مثلاً رجلاً فيه شُركاءُ مُتشاكسون و رجُلاً سلماً لرجُل. هل يستويان مثلاً ؟ الحمدلله بل اكثرُهُم لايعلمون.20
گفتيمتوحيد از نظر اسلام داراى دو مرتبه و دو درجه است: توحيد نظرى وتوحيد عملى. توحيد نظرى را علماى اسلامى به سه قسم تقسيم كردهاند:توحيد در ذات، توحيد در صفات، توحيد در افعال؛ و همه اينها از قرآن مجيد استنباط مىشود و مربوط به عالم فكر و انديشه و اعتقاد است؛نوعى انديشيدن و دانستن و محصول نوعى تفكر است. توحيد عملىآن است كه علماى اسلام از آن، تعبير به توحيد در عبادت، توحيد درپرستش مىكنند و آن نوعى زيستن، زندگى كردن و بودن است. آن يكىنوعى انديشيدن است و اين ديگرى نوعى زيستن و بودن. آن انديشيدن، در منطق اسلام با اين نوع بودن به كمال خود مىرسد؛ يعنى انسان تا درمرحله انديشه موحد است، موحد كامل نيست و بلكه موحد حقيقىنيست؛ موحد حقيقى موحدى است كه در مرحله زيستن و بودن همموحد باشد.
حقيقت توحيد در كلام حضرت زهرا(س)
جملهاى هست در خطابه معروفى كه وجود مقدس صدّيقه كبرى فاطمهزهرا سلامالله عليها در مسجد پيغمبر(ص) در محضر جماعت مهاجر و انصار وخليفه وقت براى احقاق حقوق خودش ايراد فرمود، كه خطبهاى بسيار مفصل و طولانى و عميق است و يكى از آثار بسيار پر ارزش جهان اسلام است. سخنش را با حمد و ثناى الهى آغاز مىكند. بعد از شكر خدا و جملههايى در سپاس از ذات پروردگار، شهادت به توحيد را با اين تعبيربيان مىكند، مىفرمايد:
أشهدُ أن لا اله الا الله، كلمهٌ جعل الاخلاص تأويلها و ضمّنالقُلوب موصولها و أنار فى الفكر معقولها.21
شاهدم سر جمله اول است؛ مىفرمايد: من شهادت مىدهم به يگانگىخدا، من اين كلمه لااله الاالله را به زبان خود جارى مىكنم، اين حقيقت را اعتقاد دارم؛ ولى اين كلمه كلمهاى است كه «جعل الاخلاص تأويلها»؛يعنى مآل و بازگشت و حقيقت اين كلمه، مرحله تحقق و واقعيت اينكلمه، اخلاص است.
اين اخلاص همان توحيد عملى است. حضرت زهرا در شهادت دادن خودش دارد فكرش را مىگويد، اعتقاد خودش را بيان مىكند، توحيد نظرى را بيان مىكند؛ ولى براى اينكه بفهماند در اسلام توحيد نظرى از توحيد عملى جدا نيست، بلكه كمال توحيد نظرىدر توحيد عملى است، با اين تعبير بيان مىكند: كلمهٌ جعل الاخلاصتأويلها. تأويل در اصطلاح قرآن يعنى مآل؛ آن چيزى كه بازگشت ونهايت و بلكه كُنه و حقيقت شىء اوست.
اين جمله مىرساند كه از نظر اسلام توحيد اگر صرفاً توحيد نظرىباشد، يعنى در مرحله فكر و نظر بماند، به مرحله عمل نرسد، در مرحله انديشيدن متوقف بشود و در مرحله بودن و زيستن انسان تحقق پيدا نكند، اين توحيد، توحيد حقيقى و واقعى نيست.
اى بسا افرادى كه متكلم به اصطلاح علماى اسلامى بودند [و موحد نبودند!] متكلم بهاصطلاح علماى اسلامى يعنى مرد سخن در اصول دين. علماى علم كلام، علمايى بودند كه درباره اصول دين خوب مىتوانستند سخن بگويند و استدلال كنند؛ با هر خصمى اگر مواجه مىشدند، او را محكوم و مغلوبمىكردند. اگر به اينها مىگفتيد درباره وجود خدا دليل بياور، مىتوانست دليل پشت سر دليل براى شما اقامه كند. دليل بياور بر يگانگى خدا؛ دليلهاى آن را هم مثل يك شاگرد مدرسه حفظ كرده بود. دليل بياور برقدرت لايتناهاى خدا، دليل بياور بر علم خدا، دليل بياور بر حكمتخدا؛ چون متكلم بود و فنّش فن كلام بود، همه اينها را اقامه مىكرد.
در ميان همين طبقه افرادى بودند كه وقتى مقام عمل و مقام اخلاص مىرسيد، آن توحيدى كه داشت، از مرحله فكر و خيال و انديشهاشيك قدم جلوتر نمىآمد؛ يعنى در عمل نمىتوانست موحد زيست كند؛كأنّه اين توحيد او فقط مال مرحله فكر و انديشه و خيالش است؛ در مقامعمل يك موجود مشرك بود، بندة هزار چيز بود، بنده هزار كس بود، بلكه بنده هزار ناكس بود، بنده شيطان بود؛ ولى در مرحله انديشه موحد بوديعنى دليل براى وجود خدا خوب مىآورد!
آيا چنين آدمى از نظر اسلام موحد است؟ نه. توحيد اسلام يك طرحى است براى پياده شدن در وجود انسان؛ «خدا در انديشه» براى «خدا در زندگى» است؛ يعنى مقدمهاى است براى «خدا در زندگى».توحيد، وحدت عالم است به دليل وحدت خدا كه لو كان فيهما آلههٌ الّا اللهُ لفسدتا.22
گفتيم اولين اثرى كه توحيد بر انسان مىگذارد، وحدت روانى است.آيهاى كه در ابتدا خواندم، اين مطلب را بيان مىكند و مثل قرآن در اين آيه عجيب مثلى است! قرآن مثل موحد و مشرك را از روان خودشان مىآورد، مىفرمايد: مثل يك انسان موحد از نظر روانى مثل كسى استكه خالص و مخلص، تسليم يك شخص و يك مقام است و يك قدرت بر وجود او حاكم است، سراسر وجودش تسليم يك قدرت است؛ اما مشرك شخصيتش وحدت و همسازى و هماهنگى ندارد، در درون روانو روحش مانند كسى است كه چند نفر شريك، مالك وجود او هستند ودر وجود او شريكند، مالكهاى بدخو و بداخلاق و ناسازگار كه دشمنيكديگر هم هستند؛ شُركاءُ مُتشاكسون (آدم شكسُ الخُلق يعنى آدمبدخو، تندخو، ناسازگار). حال، انسانى كه در درون روحش قدرتهاىمتضاد و ناسازگار و ناهماهنگ حكومت كنند، هر قسمتى از روانش دراختيار يك مالك باشد، اين براى خود مىكشد و آن براى خود،شخصيتى مىشود قطعهقطعه شده، روحى مىشود تجزيهشده وپارهپاره.
جهانبينى ثنوى
مىبينم در جلسه ما دانشجو و دانشآموز زياد هستند؛ شايد براى اينتيپ اين مطلب لازم باشد: به طور كلى دو نوع طرز تفكر درباره انديشه انسان و مسائل زندگى انسان وجود دارد. انسان درباره بعضى از مسائلمىانديشد، درباره جهان مىانديشد، به اصطلاح امروز جهانبينى پيدامىكند؛ مثلاً ممكن است فكرش به ثنويت منتهى بشود، همين طور كه در ايران قديم خودمان بود؛ يعنى معتقد بشود كه دو قدرت اصيل بر عالمحكومت مىكند؛ حوادث و جريانهاى عالم تقسيم مىشود به حوادث و جريانهاى روشن و نيك و خير، و حوادث و جريانهاى تاريك و شرّ و مذموم؛ عالم تقسيم مىشود به بايستنىها يعنى چيزهايى كه هست وبايست باشد، خوب است، نيك است، خير است، نور است، و امور وجريانهاى نبايستنى يعنى چيزهايى كه هست ولى نبايست باشد، اىكاش نبود، شر است، ظلمت است، تاريكى است.
چطور شده كه اين جور است؟ چرا نيمى از عالم خير است و نيمى شر؟ حتى درباره سرزمينها هم مىگفتند كه چرا نيمى از سرزمينهاى عالم خير است و نيمى شر؟ چرا مثلامنطقه شمال [كشور ما] اينچنين منطقه خيرى است، سبز و خرم است،ميوهها و ماهيهاى زياد دارد ولى كوير، لوت است و جز مرگ و مايههاىمرگ در آن وجود ندارد؟ حتى قطعات زمين را تقسيم مىكردند به قطعات خير و قطعات شر. پس دو قدرت بر عالم حكومت مىكند: قدرتىكه منشأ خيرها و نيكيها و نورها و روشناييهاست و قدرت ديگرى كهمنشأ شُرور و بديها و تاريكيهاست. اين مىشود جهانبينى ثنوى.
مىدانيم كه در بسيارى از نقاط جهان يك نوع جهانبينى ثُلاثى يا تثليثوجود داشته است؛ يعنى مبدأ عالم را يا سه چيز مىدانستند يا يك چيز داراى سه وجهه و سه جنبه و سه شأن مختلف؛ يك وجود ولى داراى سهنيرو و سه شعبه. آنها تثليثى فكر مىكردند.
جهانبينى ارباب انواعى
بودهاند در جهان مردمى كه فكرشان از ثنويت و تثليث گذشته بوده است،به عدد انواعى كه در عالم وجود دارد، قدرت حاكم قائل بودند، قائل به «ارباب انواع» بودند: انسان يك نوع است، پس يك خدا دارد، اسب نوع ديگرى است، پس خداى مستقلى دارد، شتر نوع ديگرى است، خداىديگرى دارد، آب نوع ديگرى است خداى ديگرى دارد، آتش نوع ديگرى است خداى ديگرى دارد.
جهانبينى توحيدى
در مقابل، جهانبينى توحيدى است كه تمام آنچه در عالم هستىوجود دارد، منتهى به يك قدرت و يك مبدأ مىداند و نظام جُملى و كلىعالم را نظام خير مىداند؛ يعنى معتقد است كه در بنيان و اصول هستىچيزى كه نبايد خلق بشود و خلق شده است، وجود ندارد؛ هرچه خلقشده است، بايست خلق مىشد؛ كه منطق قرآن است: الذى أحسن كُلّشىءٍ خلقهُ و بدأ خلق الانسان من طين.23 از زبان موسى بن عمران نقلمىكند كه به فرعون گفت: قال ربُّنا الذى أعطىكُلّ شىءٍ خلقهُ ثُمّ هدى:24 پروردگار ما همان است كه به هر موجودى، آنچهاز فيض وجود را كه خلقتش اقتضا مىكرده و امكان اين را داشته استكه به او بدهد، داده است؛ بعد هم هر موجودى را در هر مرتبهاى از وجودهست، در راه خودش يعنى در آنچه استعدادش بايد به فعليت برسد،هدايت و رهبرى كرده است. آيات ديگرى هم در قرآن در اين زمينه هست.
دو طرز تفكر درباره منشأ تعدد جهانبينىها
حال سؤال اين است: منشأ اين فكرهاى مختلف چيست؟ چرا يكجامعه موحد شد، يك جامعه مثلّث و سهگانه پرست شد، يك جامعهمثنّى و دوگانهپرست شد و يك جامعه ديگر به خدايان متعدد قائل شد، به طورى كه گاهى شايد به عدد افراد انسان يا لااقل به عدد انواعى كه درعالم وجود دارد قائل به خدا شدند؛ ريشه اين تشتت فكرى چيست؟ ازكجا پيدا مىشود؟
اينجا براى بعضى از علما مسئله به اين صورت مطرح است كه انسان داراى فكر و منطق و نيروى استدلال است، مىتواند در مسئلهاىخوب استدلال كند و به حقيقت برسد و ممكن است بد استدلال كند واشتباه كند. يا: مىتواند مطلبى را بر اساس فكر و عقل و منطق بپذيرد وممكن است مطلبى را بر اساس تقليد و تلقين و اتخاذ از محيط بپذيرد.منشأ اين تعدد فكرها و بينشها اين است كه بعضى از ملتها اين بينشها را بهحكم يك تقليد يا تلقين و يا لغزش فكرى پيدا كردهاند و بعضى ديگرفكر خودشان را صحيح رهبرى كردند و نتيجهگيرى درست هم كردند.
ولى يك عده ديگر مطلب را به اين شكل قبول نمىكنند، مىگويند: خير، اين جهانبينىها هيچ كدام اصالت ندارد، نه جهانبينى توحيدى، نهجهانبينى تثليثى، نه جهانبينى ثنوى، نه جهانبينى ارباب انواعى و بلكه نهجهانبينى مادى و انكار خدا. پس چه اصالت دارد؟ مىگويد اول وارد زندگى او بشو، زندگى شخصىاش را در نظر بگير، يا نظام اجتماعىاشرا در نظر بگير، ببين در چه نظامى از نظامات اجتماعى زندگى مىكند، نظام اقتصادىاش را در نظر بگير، نظام سياسىاش را در نظر بگير؛ اگر آن نظام را پيدا بكنى، بعد مىبينى كه ريشه آن جهانبينىاش را در آنجا پيدا مىكنى. به عبارت ديگر ريشه اين جهانبينىها را (حتى شاملجهانبينى مادى هم مىشود، آن كه انكار خدا مىكند) در زندگىاجتماعىاش مىتوانى پيدا كنى. حتماً در زندگى اجتماعى او وضعىاست [كه اين جهانبينى را اقتضا مىكند.]
مثلا در جامعه او هيچ قدرتى نيست كه بر او و بر جامعهاش حكومتكند؛ يك جامعه كاملا بر اساس دمكراسى و آزادى و تساوى كه هيچ فردى بر فرد ديگر حكومت نمىكند. وقتى كه جامعه او چنين جامعهاى باشد و به او بگوييم آيا بر عالم يك قدرت يا دو قدرت يا سه قدرت و ياچندين قدرت حكومت مىكند؟ مىگويد معنى ندارد، چرا حكومتكند؟ هيچ قدرتى بر عالم حكومت نمىكند؛ چون در جامعهاى كه اوزندگى مىكند، قدرتى وجود ندارد كه بر جامعه حكومت كند و او جهان راهميشه بر مثال جامعه خودش تلقى مىكند. به عبارت ديگر هميشه بشرجهان را از مثال جامعه خودش مىگيرد، جامعه خودش را الگوى جهانقرار مىدهد.
جامعهاش هر نظامى كه داشته باشد، فكر مىكند كه جهانهم همين نظام را دارد. جامعه بىخداى اجتماعى، در جهانبينى همبىخداست. جامعهاى كه در اجتماعش خدايان متعدد حكومت مىكند، در جهانبينىاش هم خدايان متعدد حكومت مىكند. جامعهاى كه بر آندو قدرت حكومت مىكند، در جهانبينىاش هم دو قدرت را در جهانتشخيص مىدهد. جامعهاى كه بر آن سه قدرت حكومت مىكند، جهان راهم با سه چهره مىبيند. جامعهاى كه در آن يك قدرت حكومت مىكند و بس، جهانبينىاش هم حتماًَ جهانبينى توحيدى خواهد بود؛ يعنى اوجهان را در آينه جامعه خودش مىبيند.
ريشه قربانى شدن انديشه خدا در فلسفه اروپا
اين حرفى است كه بسيارى از جامعهشناسان امروز مىگويند و ريشهديگرى در فلسفه اروپايى دارد. در فلسفه اروپايى هميشه انديشه خدا، خداشناسى و توحيد، آنجا قربانى شده است كه انسان قربانى شده است. اين دو جدايى از يكديگر ندارند. يكى از آن قربانگاههاى انساندر جهان اروپا، كه پشت سرش اعتقاد و ايمان به خدا قربانى شد، مسئلهگرفتن اصالت از منطق انسان است، در هر شكل و صورت؛ اين كه عقل وفكر و منطق براى انسان به عنوان يك نيروى اصيل و آزاد وجود ندارد.
بعضى افراد تا مسئلهاى را به او عرضه بدارى، بگويى فلان فيلسوففلان نظريه را درباره فلان مطلب داد، مىگويد شرايط عينى و ذهنى او رابراى من بگو تا من برايت توجيه كنم كه چرا اين فكر را داده؛ مثلامىگوييم آن فكر راجع به اين است كه زمين مركز است و خورشيد بهدور زمين حركت مىكند، يا اين فكر مربوط به كلفهاى روى ماه ياخورشيد است يا راجع به مجرّه و كهكشان است، راجع به اعداد است،راجع به رياضيات است، فكر فيثاغورسى است كه اعداد را مبدأ همهاشيا مىداند، ديگر فرق نمىكند كه چه فكرى باشد، مىگويد تو شرايط عينى و شرايط ذهنى او را به من بگو تا من بگويم چرا آن فكر و آن نظريهرا پيدا كرده. اگر ما اين مطلب را بپذيريم، هيچ گونه اصالتى براى فكر ومنطق انسان نيست.
آيا آزادى فكر از شرايط عينى و ذهنى محال است؟
البته اينكه شرايط عينى و ذهنى لغزشگاهى است براى فكر انسان،اصلى است كه قرآن قبول دارد و علماى اسلام از صدر اسلام به اينمطلب پى بردهاند، ولى اختلاف سر اين است كه آيا اين امكان وجوددارد كه بشر فكر و منطق خود را از تحت تأثير و جاذبه شرايط عينى وشرايط ذهنى آزاد نگه دارد و آزاد فكر كند، يا آزاد فكر كردن محال است؟آيا شرايط عينى و ذهنى كه عينكهاى مُلوّن است كه به چشم انسانزدهشده است، اين عينكهاى ملوّن جبرى است، انسان نمىتواند اين عينكها را از چشم خودش بردارد؟ يا نه، مىتواند به جاى اين عينكهايك عينك سفيد بزند يا عينك را بردارد مستقيم ببيند؟ مثل آن كه گفتحركت را به من بده عالم را مىسازم، اين هم مىگويد شرايط عينى وذهنى را در اختيار من قرار بده، تا من تمام افكار و انديشههاى جهان،مذاهب، فلسفهها و نظريهها را توجيه كنم.
صاحب اين نظريه انسان را قربانى كرده؛ از جمله خودش را و فلسفهخودش را. آنوقت ارزش فلسفه او كه عرضه مىدارد، چقدر است؟ هيچ. فلسفه او هم تابع شرايط عينى و ذهنى خودش است. فلسفه من تابع شرايط عينى و ذهنى خودم است، فلسفه او تابع شرايط عينى و ذهنىخودش. من جبراً عينك سبز به چشمم زدهام و تا در اين وضع هستم، به عقيده او نمىتوانم اين عينك را بردارم، جهان را سبز مىبينم، او جبراً عينك قرمز به چشم خودش زده است و جهان را قرمز مىبيند و نمىتواند عينكش را بردارد. اگر او را بياورند به جاى من بگذارند، اوجبراً مانند من قضاوت مىكند، من را هم اگر به جاى او و در شرايط عينىو ذهنى او بگذارند، جبراً مانند او قضاوت مىكنم. پس نه فلسفه منارزش دارد، نه فلسفه تو. پس اساساً انديشه و فكر ارزش ندارد. پسمنطق و علم و استدلال مادى و الهى را بايد بشوييم بگذاريم كنار!
اينجاست كه سر از سوفيسم و سوفسطايىگرى درمىآوريم؛ اما اگر لااقل اين امكان را پذيرفتيم كه بشر مىتواند فكر خود را از شرايط عينى و ذهنى آزاد نگه دارد، اين اصالت را به انسان دادهايم (اين، نوعىاصالت بخشيدن به انسان است) و انسان را از اين قربانگاه كه يكى ازقربانگاههاى بسيار بزرگ است، نجات دادهايم. البته تأثيرپذيرى ازشرايط عينى و ذهنى تا حدى درست است، على(ع) هم فرموده است: «منعشق شيئاً أعشى بصرهُ و أمرض قلبه:25 اگر كسى به چيزى عشق بورزد، دلش را بيمار مىكند.» حُبُّ الشّىء يُعمى و يُصم؛ اين مطلب درست استكه:
چون غرض آمد هنر پوشيده شد صد حجاب از دل به سوى ديده شد
و اين مطلب نيز درست است كه گفتهاند: «إنارهُ العقل مكسوفٌ بطوع الهوى»؛ ولى اينها همه به معنى اين است: اى بشر ،خودت را از اينها آزادكن و مىتوانى آزاد كنى. نخواستهاند به او خبر بدهند كه اى انسان مأيوسباش، نااميد باش، بيچارهاى، نمىتوانى فكر اصيل داشته باشى.
پس ما در اينجا دو طرز تفكر داريم: طرز تفكرى كه به انسان درتفكر در اين حد26 اصالت مىبخشد و طرز تفكرى كه مىگويد شرايط عينى و ذهنى و شرايط فردى و اجتماعى انسان است كه براى اوجهانبينى مىسازد.
ولى قرآن اين مطلب را به اين صورت قبول ندارد؛ قرآن مىگويد اى انسان، تو آن اندازه اصالت دارى كه اگر عقل و فكر خودت را خوبرهبرى كنى، با عقل و فكر خودت به حقيقت مىرسى، حقيقت رادرمىيابى، آن وقت آن فكر جامعه تو را مىسازد، روان تو را هممىسازد. قرآن در آيه «ضرب اللهُ مثلاً رجُلاً فيه شُركاءُ مُتشاكسون و رجُلاً سلماً لرجُلٍ هل يستويان مثلاً» مىخواهد بگويد كه اى بشر، خوب فكر كن، خوب بينديش، انديشه آزاد داشته باش، ما به تو آن قدرت و نيرو را دادهايم كه مىتوانى خود را از تأثير شرايط عينى و ذهنى آزادكنى. نه اينكه بخواهد بگويد مثلا بلند شو برو در دامنه كوهها زندگى كن، بلكه در متن اجتماع هم كه باشى، ما آن اصالت را به تو دادهايم كه بتوانىخودت را از آن شرايط تخليه كنى. خوب فكر كن، خوب بينديش، اينانديشه تو را به حقيقتى مىرساند، وقتى كه به آن حقيقت رسيدى اوليناثر و خاصيت آن حقيقت اين است كه روان تو را از تشتّت و تفرقه وقطعه قطعه شدن نجات مىدهد و به تعبير ديگر يكى از بزرگترينبيماريهاى روانى تو را شفا مىبخشد.
پينوشتها:
20) زمر/ 29.
21) در بحارالانوار، ج29، ص240 چنين آمده: و اشهدُ أن لا اله الّا الله، كلمهٌ جُعلالاخلاصُ تأويلها، و ضُمّن القُلوبُ موصولها، و أنار فى الفكره معقولُها. و نيز در كشفالغمّه، ج1، ص481 چنين آمده: و اشهدُ أن أن لا اله الّا الله، وحدهُ لا شريك لهُكلمهٌ جعل الاخلاص تأويلها، و ضمّن القُلوب موصولها، و أبان فى الفكره معقولها.
22) انبياء/ 22. 23) سجده/ 7.
24) طه/ 50.
25) نهجالبلاغه (صبحى صالح)، ص160.
26) نمىخواهيم بگوييم كه تمام تفكرها در هر شرايطى [درست است] و الّانكوهش تقليد غلط بود كه قرآن اينقدر تقليد را محكوم مىكند، نكوهشپيروى از كبرا غلط بود كه قرآن پيروى از كبرا را تخطئه مىكند، نكوهشپيروى از ظنّ و گمان غلط بود كه قرآن پيروى از ظنّ و گمان را تخطئه مىكند. قرآن در نشان دادن منشأهاى لغزش فكرى اعجاز به خرج داده است.
روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید