1393/1/24 ۱۱:۲۹
تعلیم و تربیت آهنگ موزونی دارد که از ابتدای کودکی تا پایان عمر نقش اساسی در ساخت شخصیت هر فرد ایفامیکند. ثبات شخصیت انسان که یکی از معيارهاي کمال محسوب میشود، حاصل مجموعهای از خصوصیات مادرزادی، مراحل رشد و تربیت در کانون مناسب زندگی است. بنابراین در کانون منظم و توأم با محبت و سالم خانوادگی است که کودکان از ثبات شخصیتی برخوردار میشوند ولی درباره کودکانی که از محیط خانه و خانواده به هر دلیلی دور هستند، شخصیت آنها چطور و چگونه شکل میپذیرد؟ اين كودكان معمولاً در سازمانهاي مخصوص نگهداري ميشوند.
تعلیم و تربیت آهنگ موزونی دارد که از ابتدای کودکی تا پایان عمر نقش اساسی در ساخت شخصیت هر فرد ایفامیکند. ثبات شخصیت انسان که یکی از معيارهاي کمال محسوب میشود، حاصل مجموعهای از خصوصیات مادرزادی، مراحل رشد و تربیت در کانون مناسب زندگی است. بنابراین در کانون منظم و توأم با محبت و سالم خانوادگی است که کودکان از ثبات شخصیتی برخوردار میشوند ولی درباره کودکانی که از محیط خانه و خانواده به هر دلیلی دور هستند، شخصیت آنها چطور و چگونه شکل میپذیرد؟ اين كودكان معمولاً در سازمانهاي مخصوص نگهداري ميشوند. اين سازمان و تشکیلات اداری، محیطهای جمعی و خالی از روح خانوادگی هستند و با همه توجهاتی که از طرف این سازمانها به این کودکان میشود ولی خلأ عدم وجود پدر و مادر و خانواده در این کودکان احساس میشود. از سوي ديگر، خانوادههایی نيز هستند که به علت نداشتن کودک در خانواده دچار آسیبپذیریهایی میگردند. در هر صورت، یک طرف به دنبال پناهگاه و کانونی گرم برای ادامه زندگی بهتر و مثمرثمرتر است، طرف دیگر به دنبال کسی است که به او عشق و محبت خود را نثار کند. پس بهترین راه، حضانت طفل بیسرپرست توسط زوجینی است که به هر علت فرزند ندارند یا دارای فرزند هستند و از روی احسان به این کار دست میزنند.
مفهوم فرزندخواندگی
فرزندخواندگی عبارت از یک رابطه حقوقی است که بر اثر پذیرفته شدن طفلی به عنوان فرزند از جانب زن و مردی به وجود میآید. بدون آنکه پذیرندگان طفل، پدر و مادر واقعی آن طفل باشند. تفاوت فرزند واقعی و فرزند حکمی یا ظاهری در این است که پیوند موجود بین فرزند حقیقی و پدر و مادر وی پیوندی طبیعی و ناگسستنی است و رابطه حقوقی بین آنها هرگز از بین نخواهد رفت، ولی پیوند بین فرزند و پدر و مادر خوانده به آن محکمی نیست و عواملی نظیر انحلال خانواده و غیره بسته به سیاست قانونگذار ممکن است رابطه حقوقی موجود را زایل کند (امامي 1378: 24).
علل پیدایش و تاریخچه فرزندخواندگی
فرزندخواندگی نهادی است که به اشکال گوناگون، در بین جوامع و تمدنهای متنوع تاریخی، نسبتاً سابقه طولانی دارد. محققان برای پیدایش آن علل متفاوتی ذکر کردهاند. بیشتر پژوهشگران بر این عقیدهاند که فرزندخواندگی، ریشه در نیاز نظامی و اقتصادی داشته و گاهی عوامل روحی و معنوی یا عاطفی موجب پیدایش آن شده است، در حال حاضر نیز این نهاد بر اساس نیازهای معنوی خانواده و کودک بدون سرپرست استوار است. در گذشته دور، رؤسای قبیلهها به منظور تقویت بنیه دفاعی و زیاد شدن قدرت قبیلهای و داشتن جمعیت فراوان، خانوادهها و اعضای قوم را به داشتن فرزند زیادتر تشویق میکردند و به افراد کثیرالاولاد، صله قابل توجهی میبخشیدند که به تدریج، داشتن فرزند سنّتی حسنه شناخته شد. به نحوی که افراد بدون فرزند در خود احساس کمبود میکردند و دچار مشکلات روحی میشدند. متفکران برای حل این مشکل و جبران این کمبود، راهحلیاندیشیدند و چنین مرسوم گردید: افرادی که با وجود اشتیاق و علاقه فراوان به داشتن فرزند از این موهبت محروم بودند، فرزندخواندگانی انتخاب و جانشین فرزند واقعی نمایند.
فرزندخواندگی در روم قدیم
در میان رومیان قدیم نیز چنین مرسوم بود که بعد از فوت رئیس خانواده، پسر وی ریاست خانواده را عهدهدار میگردید. به همین دلیل داشتن فرزندان ذکور اهمیت فراوانی داشت. زیرا تصور مردم چنین بود که اگر مردی فوت شود و پسر نداشته باشد، کانون خانواده از هم پاشیده خواهد شد و نیز معتقد بودند دختر هر خانواده با ازدواج کردن باید آداب و آیین خانواده اصلی خود را ترک کند و الزاماً به آیین خانواده شوهر بپیوندد. بنابراین دختر قادر نبود آداب و سنن خانواده اصلی خود را حفظ کند.در نتیجه هر مرد رومی و رئیس خانواده، داشتن پسر را یک نیاز حتمی و امری ضروری میدانست و اگر پسری نداشت یا قادر نبود صاحب فرزند شود، بر حسب ضرورت، پسر شخص دیگری را به فرزندی میپذیرفت و برای به دست آوردن فرزند خوانده ناچار بود با یکی از رومیان صاحب پسران متعدد، توافق کند تا یکی از پسرانش را به وی بفروشد و از تمام حقوق خود نسبت به آن پسر صرفنظر کند. در نتیجه نام و مشخصات خانوادگی پدرخوانده بر فرزندخوانده نهاده میشد، ولی لقب خانوادگی قبلی وی به مشخصات خانوادگی جدید اضافه میگردید (ماله و ايزاك: 152).
تاریخچه فرزندخواندگی در فرانسه
در فرانسه بعد از وقوع انقلاب کبیر، مقرراتی در زمینه فرزندخواندگی به وسیله مجمع قانونگذاری آن کشور در تاریخ 18 ژانویه 1792 پیشبینی گردید، ولی در سال 1804 «تدوینکنندگان مجموعه قانون مدنی» در پذیرش فرزندخواندگی دچار تردید شدند. شرایط سخت و سنگین جامعه فرانسه سبب شد که فرزندخواندگی نتواند موقعیت و رشد مناسبی پیدا کند، ولی بعد از جنگ بینالملل اول (1918ـ1914) که مشکلات عدیده اجتماعی پیش آمد، به منظور حمایت و سرپرستی کودکان قربانی حادثه جنگ، در مقررات و شرایط فرزندخواندگی تحولاتی پیش آمد و از شدت شرایط و مشکلات سابق آن کاسته شد. لذا در 19 ژوئن 1923 آثار حقوقی بیشتری برای فرزندخواندگی در نظر گرفته شد و تسهیلاتی در زمینه فرزندخواندگی فراهم گردید. همین امر باعث شد که فرزندخواندگی گسترش و افزایش قابل توجهی پیدا کند.
فرزندخواندگی در ایران باستان
در حقوق سامانیان پذیرفتن فرزندخوانده امری کاملاً مرسوم بود. زرتشتیان که در آن زمان بیشترین درصد جمعیت ایران را تشکیل میدادند معتقد بودند فرزند هر کس پل ورود او به بهشت است و افراد فاقد اولاد در روز قیامت پلی ندارند تا از طریق آن وارد بهشت گردند، لذا کسانی که صاحب فرزند نبودند برای رفع این نقیصه و طلب آمرزش و عبور از پل صراط فرزندی بدلی برای خود انتخاب میکردند. در آن زمان در ایران سه نوع فرزندخواندگی مرسوم بود:1) فرزندخوانده انتخابی و آن فرزندخواندهای بود که پدر و مادر فاقد فرزند او را در زمان حیات به فرزندی میپذیرفتند.2)فرزندخوانده قهری که زن ممتازه یا دختر منحصر متوفایی بود که آن متوفی برادر یا پسری نداشت که در این صورت آن زن یا دختر به طور قهری فرزندخوانده متوفی محسوب میشد.3)فرزندخواندهای که ورثه متوفی بدون اولاد بعد از فوتش برای او انتخاب میکردند.فرزندخوانده از هر نوع که بود به قائم مقامي متوفی مراسم مذهبی را انجام میداد و تمام اختیارات و قدرت متوفی به فرزندخوانده وی انتقال مییافت (امامي 1378: 27).
فرزندخواندگی در عربستان
در بین اقوام و قبایل عرب و شبهجزیره عربستان قبل از ظهور اسلام تبنی يا فرزندخواندگی مرسوم بود و فرزندخوانده «دُعی» نامیده میشد.قبایل و اعراب بدوی در صحرای سوزان عربستان به شکل چادرنشینی زندگی میکردند و غالب قبایل عرب با توجه به موقعیت مکان و سرزمین خشک و بیآب و علف، زندگی مناسبی نداشتند و قتل و غارت، بهویژه هجوم به کاروانها و غارت اموال آنها برای امرار معاش امری عادی تلقی میشد و چون اقوام و کاروانها و خانوادهها در معرض تهاجم و غارت قرار میگرفتند داشتن نیروی تهاجمی یا دفاعی امر ضروری به حساب میآمد و برای تأمین این نیاز و ایجاد اقتدار لازم در نظر قبایل، پسر از بُعد نیروی جنگی، ارزش فراوانی داشت، ولی دختر موجودی ناتوان بود که نه قدرت دفاعی داشت و نه قادر بود به قبیله یا کاروانی حمله كند و اموال آنها را برای امر معاش به غارت ببرد، بلکه به عکس در آن موقعیت زمانی و مکانی در معرض تجاوز مهاجمان قرار میگرفت. بنابراین اعضای قبیله برای محافظت از دختر ضمن مصرف کردن بخشی از نیرویشان، از تحصیل معاش نیز باز میماندند. دختر از دیدگاه آنان موجودی مزاحم بود و اعراب از تولد دختر نه تنها خوشحال نمیشدند، بلکه فوقالعاده عصبانی و خشمگین میشدند و از ترس هتک حیثیت و شرافت خانوادگی ناشی از ربوده شدن دختر، دختران معصوم و بیپناه را زنده به گور میکردند؛ اما با ولادت پسر جشن میگرفتند و شادی میکردند. هرچه بیشتر صاحب پسر میشدند بر قدرت آنها افزوده میشد و اگر خانوادهای پسر نداشت یا تعداد آنها کم بود از طریق فرزندخواندگی این کمبود را جبران میکرد، لذا داشتن پسر خوانده امری پسندیده به شمار میآمد و بین پدرخوانده و فرزندخوانده یا مادرخوانده و پسرخوانده بر اساس سنّت دیرینه روابطی وجود داشت و ضوابطی حاکم بود، از جمله اینکه فرزندخوانده از پذیرنده فرزند ارث میبرد و زوجه فرزندخوانده مثل زوجه فرزند واقعی، عروس پدرخوانده محسوب میگردید؛ پس ازدواج پدرخوانده با زوجه پسرخوانده مباح و مجاز نبود. بنابراین اگر فرزندخواندهای زوجه خود را طلاق میداد یا در اثر فوت یا کشتهشدن فرزندخوانده زوجهاش بیوه میشد، پدرخوانده مجاز نبود با زن پسر خوانده ازدواج کند. از سوی دیگر، ساختار خانوادگی اعراب به گونهای بود که فرد در خارج از ساختار قبیله نمیتوانست زندگی کند و برای هرکس ضروری بود قبیلهای از او حمایت کند در نتیجه فرزندخواندگی در این دوران رابطه مستقیمی با جبران نیازهای دفاعی قبايل داشت. در این دوران سرپرستی اطفال یتیم به وسیله خویشان وی در قبیله انجام میشد نه از طریق فرزندخواندگی.عرب جاهلی نیز بیشتر به خاطر میل مفرط به پسر داشتن یا براثر ترحم یتیمنوازی یا تحت تأثیر نبوغ و هنر و شجاعت پسری واقع شدن، او را به پسرخواندگی انتخاب میکرد و سنّت فرزندخواندگی عرب منحصر در پسرخواندگی بود زیرا چنان که میدانیم علاقه به دختر در میان آنها بسیار ضعیف بود (نوري 1357: 636).
عوامل فرزندخواندگی در ملل دیگر
عواملی که موجب پذیرفتن دیگری به فرزندی ميشود در اجتماعات و اقوام مختلف، گوناگون است. برخی از اقوام بر اثر عقاید و احکام خاص مذهبی، در برخی از اقوام و قبایل به علت برقرار ساختن صلح، تحکیم مبانی دوستی میان دو قبیله فرزندان یکدیگر را فرزندخوانده خود میسازند. چنانکه در ميان قبایلآندامان ساکنین جزایر بین شبه جزیره مالاکا و سیلان، معمول میباشد. عوامل اقتصادی و عاطفی، نداشتن فرزند و عاملهای دیگر نیز در اقوام مختلف در موارد گوناگون سبب فرزندخواندگی میشود (نوري 1357: 635). در ژاپن اگر خانوادهای فقط صاحب اولاد اناث بود پدر برای حفظ نام و میراث خود پسری را به فرزندی برمیگزید و دختران از بردن ارث محروم بودند (دورانت 1376).
فرزندخواندگی در مسیحیت
در فرهنگ مسیحیت و حقوق قدیم اروپا، خانواده منحصراً بر اساس ازدواج استوار بود. کلیسا رابطه فرد را تنها بر پایه یک ازدواج مشروع به رسمیت میشناخت. بنابراین فرزندخواندگی در حقوق مذهبی و حقوق قدیم اساساً امری اشتباه و ناپسند بود (مبين 1384: 33). اما در احوال شخصیه مذاهب مسیحی در قسمت ارث آمده که فرزندخوانده و اولاد فرزندخوانده از جمله وراث متوفی یا غایب مفقودالاثر محسوب میشوند، مشروط بر اینکه در حین فوت حقیقی یا فرضی موروث در قید حیات باشند. در قواعد و عادات ارامنه کاتولیک تهران آمده که شخصی که مایل است فرزندی را به عنوان ولدخوانده بپذیرد باید بالغ باشد و بزرگ تر از ولد خوانده هم باشد. اگر شخصی بخواهد ولد خوانده قبول کند و دارای زن هم باشد میتواند با موافقت زن خود ولد خوانده را بپذیرد. در صورتی که ولد خوانده دختر باشد شخصی که او را گرفته نه خود بعد از فوت عیالش نه پسرش، با آن دختر نمیتواند ازدواج کند و نیز اگر ولد خوانده پسر باشد نه عیال بعد از فوت شوهرش نه دخترش با آن پسر نمیتواند ازدواج کند.
فرزندخواندگی در اسلام
اساس تلاش اسلام و پیغمبر(ص) بر شکستن بتهای نفس و نابود کردن بسیاری از معیارهای غلط دوران جاهلیت و جایگزین کردن ارزشهای واقعی و کرامتهای نفسانی بر مفاخر واهی قبیلهای و عشیرهای و برتری دادن تقوا بر قدرت مادی و ظاهری و استقرار عدالت و ریشهکن کردن اختلاف طبقاتی استوار بود و برای نیل به این اهداف، پیغمبر(ص) طرق مختلفی را میپیمود و از ابزار متفاوتی استفاده میکرد. از جمله اقدام ایشان برای استوار کردن عقیده «إنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَ ا... اَتْقَیکُم» این بود که از زینب دختر عمه خود، که مادرش از قبیله قریش و پدرش از قبیله معروف اسدی بود برای زید فرزندخوانده خود خواستگاری کرد. زید بن شراحیل کلبی از قبیله بنی عبدود به روایتی برده و اسیری بود که شخصی به نام حکیم بن حزام از بازار عکاظ خریداری و در مکه به خدیجه همسر پیغمبر(ص) فروخت و خدیجه، زید را به همسر خود بخشیده بود که بعد از مدتی این غلام آزاد شد و پیغمبر(ص) او را به فرزندخواندگی پذیرفت (امامي 1378: 29). بنا به روایت دیگری پیغمبر(ص) قبل از بعثت، زید را که اسیر جنگی بود شخصاً خریداری و آزاد کرده بود (به نقل از: شهابي 1375 ج 1: 283).در تعالیم درخشان اسلامی که همواره ناظر به واقعیات و حقایق است سنّت فرزندخواندگی اسمی بیش نیست. لذا تمام التزامات و احکام فرزند واقعی که در سنن جاهلی بر فرزندخوانده مترتب بود لغو و ابطال گردید و مقرر شد تمامی فرزندخواندههای موجود در زمان تشریع این حکم، به نام پدر و مادرهای واقعی خود خواندهشوند نه بهنامپدرخوانده یا مادرخوانده. مسلمین نیز از تاریخ نزول آیات 4 و 5 سوره احزاب زید را به نام پدر واقعی او زید بن حارثه صدا میکردند. بهتبع احکامی که مربوط به فرزندخواندگی بود مانند توارث و ایجاد خویشاوندی و نفقه و امثال آن جملگی لغو گردید.با توجه به آنچه گفته شد، ممکن است تصور شود که فرزندخواندگی در اسلام به طور کلی منسوخ شده است، ولی به نظر میرسد با توجه به دلایل زیر برداشت فوق مخدوش باشد:اولاً: در حقوق اسلام فرزندخواندگی و داشتن فرزندخوانده ممنوع نشده و نمیتوان دلیل محکمی بر ممنوعیت آن ارائه کرد.ثانیاً: آیات 4 و 37 سوره احزاب در مقام بیان واقعیت است تا آنچه خلاف حقیقت در ذهن مردم نسبت به فرزندان واقعی و فرزندخواندگان به وجود آمده بود تفکیک و متمایز گردد و تفاوت دو نوع فرزند روشن شود؛ لذا شارع در مقام الغاي فرزندخواندگان نبوده است.ثالثاً: اگر با توجه به آیات 4 و 37 مذکور، تردیدی در اباحه و حرمت فرزندخواندگی به وجود آید، طبق قاعده عقلی و شرعی اصاله الاباحه، داشتن فرزندخوانده امری مباح است.رابعاً: تغییر آثار حقوقی فرزندخواندگی مرسوم در دوره جاهلیت دلالت بر نسخ کامل آن ندارد. خامساً: پیغمبر(ص) بعد از نزول آیات مربوط به فرزندخواندگی، زید را از خانواده خود طرد نکرد و هیچ گونه اخلالی در روابط عاطفی موجود بین زید و پیغمبر(ص) تا زمانی که زید در قید حیات بود به وجود نیامد که خود دلالت بر وجود و بقای این نهاد حقوقی است (امامي 1378: 30).اگر برای بررسی فرزندخواندگی یا نهاد مشابه آن به کتب فقهی مراجعه کنیم، در باب اولاد یا نسب، چنین بحثی را نخواهیم یافت. دلیل آن هم واضح است، چون از نظر فقهای شیعه و سنی، فرزندخواندگی رابطه نسبی ایجاد نمیکند و فرزندخوانده هم فرزند محسوب نمیشود. نهادی مشابه فرزندخواندگی در اسلام وضع شده است که دارای کارکرد دیگری یعنی «حمایت از اطفال بیسرپرست» است. کمک به یتیمان و اطفال بیسرپرست در اسلام بسیار مورد توجه قرار گرفته است و توصیههای اخلاقی بسیاری در خصوص آن صادر شده است. ولی احکام خاص اطفال بیسرپرست در کتب فقهی در باب «لقیط» آمده است. فقها معمولاً لقطه را در سه بحث مورد توجه قرار میدهند: لقیط (طفل گمشده)، لقطه (شی گمشده) و ضاله (حیوان گمشده).«لقیط طفلی است که او را ترک نمودهاند و کسی کافل و سرپرست او نمیباشد و خودش هم نمیتواند وسایل زندگی خودش را تأمین کند». التقاط، یعنی برداشتن طفل متروک، مستحب است و اگر طفل در معرض خطر باشد، واجب است. ولی به هر حال اگر کسی طفل را برداشت و قبول کرد، نفقه طفل بر او واجب میشود که ابتدا از اموال لقيط یا از اموال وقفی بر لقیط با اجازه حاکم و در مرحله بعد از اموال پیدا کننده پرداخت میشود و اگر بیچیز بود از بیت المال به دستور حاکم اسلامی پرداخت میشود. البته اگر ملتقط از اموال خودش انفاق کرد و قصد تبرع نداشت، در صورت پولدار شدن طفل میتواند به او رجوع کند، سرپرستی لقیط از جهت حفظ جان یک انسان و حضانت طفل بیسرپرست بر هر مسلمان واجب کفایی است (مديرنيا: 133). درخصوص مفهوم لقیط باید توجه داشت لقیط صرفاً به معنای طفل گمشده نیست بلکه طفل گمشدهای است که سرپرست ندارد. (کل صبی ضائع لا کافل له) (محقق حلي 1377 ج 3: 283).بنا بر نظر شهیدثانی، گمشده معلومالنسب حکم لقیط را ندارد و باید او را به پدرش تحویل داد (شهيدثاني بيتا ج 12: 461). البته سرپرستی چنین طفلی هم تا پیدا شدن پدر و مادرش واجب است ولی لقیط محسوب نمیشود. صاحب جواهر عقیده دارد طفل معلومالنسب هم میتواند لقیط محسوب شود، چرا که طفل رها شده برای پیداکنندهاش مجهولالنسب است. البته با وجود پدر، جدّ پدری یا مادر یا غیر آنها از کسانی که حضانت بر آنها واجب است، عنوان لقیط بر چنین طفلی صدق نمیکند (نجفي 1416 ج 38: 151). با این تعریف مشخص میشود، سه شرط برای لقیط لازم است: 1ـ گم شده باشد؛ 2ـ نتواند مستقلاً زندگی کند؛ 3ـ بدون سرپرست باشد.بنابراین در فقه اسلامی احکام لقیط فقط شامل اطفالی میشود که به تنهایی قادر به زندگی مستقل نیستند، البته شاید بتوان با توجه به شرایط اجتماعی امروز این حکم را تا نوجوانانی که به سن رشد نرسیدهاند و بدون سرپرست هستند تعمیم داد، چرا که اگرچه این افراد بالغ هستند ولی عملاً نمیتوانند مستقل زندگی کنند.در کتب فقهی برای ملتقط یا، به عبارت دیگر، سرپرست شروطی تعیین شده است، از جمله: بلوغ، عقل، آزاد بودن، مسلمان بودن. در مورد شرط بودن رشد و عدالت نظرات اختلافی است ولی اگر فسق او اثبات شد حاکم طفل را از او گرفته و به دیگری میسپارد. این شروط خود بیانگر کارکرد سرپرستی و حمایتی احکام لقیط در اسلام است، چرا که اگر لقیط گمشده بود و ملتقط یابنده، گذاشتن شرط برای یابنده معنایی نداشت، مگر آنکه منظور از ملتقط سرپرست باشد که وضع چنین شروطی برای حمایت از طفل مطلوب است.
مفهوم فرزندخواندگی در حقوق ایران
در زبان حقوقی ما فرزند کسی است که از نسل دیگری باشد و رابطه خونی و طبیعی، او و پدر و مادر را به هم پیوند دهد. همچنین فرزند طبیعی را در صورتی میتوان به پدر و مادر منسوب کرد که ناشی از نکاح باشد؛ یعنی پدر و مادر او زن و شوهر باشند و اکنون باید افزود که ممکن است زن و شوهر کودکی بیگانه را به فرزندی بپذیرند و قانونگذار، به احترام اراده آنان و حمایت از کودک، او را در حکم فرزند خانواده بهشمار آورد. درجه وابستگی فرزندی که بدین سان پذیرفته شده است با خانواده پذیرنده تابع احکام قانون است. پارهای از قوانین اجازه میدهند که با شرایط خاص کودک بیگانه، به خانواده ملحق شود و به طور کامل در زمره فرزندان مشروع زن و شوهر درآید، لیکن پارهای دیگر این الحاق را به طور کامل مجاز نمیشمرند. ارتباط کودک پذیرفته شده را با خانواده طبیعی محفوظ میدارند و از پارهای جهات نیز او را در حکم فرزند خانواده پذیرنده قرار میدهند. به هر حال فرزندخوانده درواقع فرزند حکمی است و انتساب او به خانواده مجازی است. به همین جهت ممکن است در نتیجه بروز حوادثی مانند فوت پدر و مادر حکمی، ارتباط ایجاد شده بر هم خورد و کودک در حکم فرزند خانواده دیگر در آید. در حالی که فرزند مشروع را هیچ حادثهای بیگانه نمیسازد و پیوند طبیعی او و پدر و مادر گسستنی نیست (كاتوزيان 1385 ج 2: 382).با بررسی قانون حمایت از کودکان بیسرپرست، کسانی که تمایل دارند طفلی را سرپرستی کنند باید واجد شرایط زیر باشند: سرپرستان، اعضای یک خانواده و زن و شوهر باشند، اقامت داشتن زوجین سرپرست در ایران، تراضی زوجین سرپرست، فاقد فرزند بودن سرپرستها، داشتن سن 30 سال، نداشتن سابقه کیفری مؤثر، اهلیت زوجین سرپرست، صلاحیت اخلاقی سرپرستان، تمکن مالی سرپرستان، مبتلا نبودن سرپرستها به بیماریهای صعب العلاج، عدم اعتیاد، تدین به اسلام، همچنین از شرایط فرزندخوانده، کم سن بودن کودک و ناشناس بودن خانواده کودک میباشد.
آثار فرزندخواندگی
با صدور حکم سرپرستی از سوی دادگاه، حقوق و تکالیفی برای سرپرستان و کودک تحت سرپرستی به وجود میآید که از جهاتی مشابه حقوق و تکالیف پدر و مادر و فرزندان واقعی است.
حضانت
1)حضانت و تربیت طفل
نگهداری و تربیت کودکان تحت سرپرستی همانند فرزندان حقیقی بر عهده سرپرستان است و برابر ماده 1169 ق.م. برای نگاهداری طفل، مادرخوانده تا سن دو سالگی اولویت خواهد داشت و پس از انقضای این مدت حضانت با پدرخوانده است، مگر نسبت به اطفال دختر كه تا هفت سالگي حضانت آنها با مادرخوانده خواهد بود. اگر زوجین به زندگی مشترک ادامه دهند، اولویت در حضانت و نگاهداری کودک، مطرح نیست و در صورت جدایی ناشی از فسخ ازدواج یا طلاق، موضوع اولویت و تقدم سرپرستها مورد توجه قرار خواهد گرفت. اگر مصلحت طفل تحت سرپرستی اقتضا کند، یا در اثر عواملی نظیر ابتلای مادرخوانده یا پدرخوانده به جنون یا شوهر کردن مادرخوانده و عدم مواظبت یا انحطاط اخلاقی سرپرستی که طفل تحت سرپرستی و حضانت او است، صحت جسمانی یا تربیت اخلاقی کودک در معرض خطر قرار گیرد، در این صورت دادگاه میتواند به تقاضای اقارب و نزدیکان طفل یا قیم یا رئیس دادگستری، هرگونه تصمیمی را که برای حضانت طفل و مصلحت او مقتضی بداند اتخاذ نماید و امر حضانت را به یکی از سرپرستان یا ثالثی که صلاحیت نگاهداری طفل را دارد، واگذار کند. مصادیق عدم مواظبت یا انحطـاط اخلاقی عبارتـند از: 1ـ اعتیاد به مواد مخدر؛
2ـ اعتیاد به الکل؛ 3ـ قمار بازی؛ 4ـ اشتهار به فساد اخلاقی و فحشا؛ 5ـ ابتلا به امراض روانی با تشخیص پزشکی قانونی؛ 6ـ سوء استفاده از طفل یا اجبار وی به ورود در مشاغل غیراخلاقی نظیر تکدی و قاچاق مواد مخدر؛ 7ـ تکرار ضرب و جرح خارج از حدود متعارف.
2) حضانت از دیدگاه فقها
در جواهرالکلام آمده است: حضانت (به فتحه و کسره) به معنی ولایت و سلطه بر تربیت طفل و هر آنچه به مصلحت او متعلق است مانند نگهداری، قرار دادن در رختخواب و سرمه کشیدن و نظافت کردن و شستن لباسش و از این نحو میباشد.شهید ثانی نیز حضانت را به ولایت و سرپرستی بر کودک یا دیوانه به منظور تربیت وی و سایر امور مربوط به مصلحت و نگهداری وی از قبیل خواباندن او در تخت و بلند کردن و نظافت نمودن و مدارا کردن و شستن لباس وی و امثال آن معنی کرده است. فقیهان حضانت را برابر همان معنای لغوی معنی کردهاند و حضانت در اصطلاح ایشان عبارت است از حق سرپرستی و نگهداری طفل که به شخص واگذار شود. آنچه از روایات و سخنان فقیهان استفاده میشود مادر میتواند حق نگهداری و تیمارداری را از دوش خود بردارد ولی پدر نمیتواند؛ یعنی مسأله حضانت برای پدر تکلیف و وظیفه است ولی برای مادر حق محسوب میشود. امام صادق(ع) میفرماید: «المرأه احق بالولد الی ان یبلغ سبع سنین الا ان تشاء المرأه» (حر عاملي 1412 ج 15: 192).مادر تا قبل از اینکه فرزندش به سن هفت سالگی برسد در نگهداری وی حق تقدم دارد مگر اینکه خودش نخواهد از او نگهداری کند. صاحب جواهر میفرماید: «مادر میتواند حق نگهداری کودک را از دوش خود بردارد ولی پدر نمیتواند بلکه باید او را وادار به آن کار نمود».
نفقه
فراهم کردن مایحتاج زندگی فرزندخوانده بر عهده سرپرست است. برابر ماده 11 قانون حمایت از اطفال بدون سرپرست، وظایف و تکالیف سرپرست نسبت به طفل تحت سرپرستی او از لحاظ نگاهداری و تربیت و نفقه و احترام، نظیر حقوق و تکالیف ايشان نسبت به اولاد و پدر و مادرش است و بر اساس ملاک مستنبط از ماده 1199 ق.م. نفقه فرزندخوانده بر عهده پدرخوانده است و پس از فوت پدرخوانده یا عدم قدرت او به انفاق یا عدم امکان دریافت نفقه از پدرخوانده، نفقه فرزندخوانده از اموال و دارایی مادرخوانده استیفاء خواهدشد (امامي و صفايي 1384 ج 2: 32) و اجداد پدرخوانده با توجه به عدم توارث و نبودن قرابت واقعی و خونی، تکلیف انفاق به فرزندخوانده اولاد و احفاد خود ندارند.
نفقه فرزندخوانده
با توجه به بررسیهایی که در اسباب نفقه (اقارب ـ حیوان) صورت گرفته فرزندخوانده در هیچ یک از آنها نمیگنجند ولی به نظر میرسد با قبول سرپرستی کودک و تعهد و قراردادی که پدر و مادر خوانده نسبت به کودک دادهاند و با استفاده از ماده 10 قانون مدنی (قراردادهای خصوصی نسبت به کسانی که آن را منعقد نمودهاند در صورتی که مخالف صریح قانون نباشد، نافذ است) نفقه کودک بر عهده پدرخوانده و مادرخوانده میباشد. و همان قواعد حاکم بر انفاق خویشان نسبی بر آن حکمفرماست.
حرمت ازدواج
یکی از مسائل مهم فرزندخواندگی این است که آیا فرزندخوانده از محارم پدرخوانده و مادرخوانده محسوب میشود، و نکاح بین آنان ممنوع است یا چنین حرمتی وجود ندارد؟ اگر فرزندخوانده از محارم نباشد پس از رسیدن به سن بلوغ، نحوه برخورد و تماس پدرخوانده با دخترخوانده یا مادرخوانده با پسرخوانده از نظر اخلاقی و شرعی چگونه باید باشد؟ آیا در بین خانوادههای مذهبی مشکلی پیش خواهد آمد یا خیر و از نظر شرعی به فرض وجود مشکل چه راهحلی در این زمینه میتوان یافت؟یکی از راهحلهای این مشکل ایجاد حرمت از طریق رضاع و شیرخوارگی است. به این ترتیب که خواهر پدرخوانده یا مادرخوانده به دختر یا پسر تحت سرپرستی کمتر از دو سال طبق ضوابط رضاع شیر بدهد. در اين صورت، فرزندخوانده، خواهرزاده رضاعی پدرخوانده یا مادرخوانده محسوب، و از محارم شرعی آنان خواهد شد؛ اما این راهحل همیشه در عمل وجود ندارد و چنین موقعیتی پیش نخواهد آمد و مشکل حل نمیگردد. از طرف دیگر، اگر بین فرزندخوانده و سرپرستان قائل به حرمت در امر نکاح نباشیم، ممکن است زمینه گسترش وسوسههای غیر اخلاقی و مقاربت جنسی و هوسبازی فراهم شود و نهاد فرزندخواندگی از هدف اساسی و انسانی فاصله گرفته و محل مقدس و معبد تربیت و آموزش اطفال بیسرپرست به مکان سوء استفاده جنسی تبدیل گردد و از نظر اخلاقی و نظم اجتماعی نیز پذیرفته نیست که پدرخوانده یا مادرخوانده با کسی ازدواج کند که در شناسنامه وی و همچنین در اسناد سجلی احوال فرزند او معرفی شده است و اگر این حرمت شکسته شود، به فرض که ازدواج صورت نگیرد، فساد پنهانی خطرناکی شیوع خواهد یافت که اساس جامعه را متزلزل خواهد کرد و چون جامعه حرمت عنوان شده را میپذیرد و رابطه معنوی فرزندخواندگی انکارناپذیر است، لذا پیشنهاد میشود این مسأله مورد توجه فقها و اهل فتوا قرار گیرد.
ارث
نسب و سبب موجب ارث میشوند: موجبات نسبی سه طبقهاند:اول: پدر و مادر و فرزندان؛ اگر چه پایین بروند. و دوم: اجداد و جدهها؛ اگر چه بالا بروند و برادرها و خواهرها و اولاد آنها؛ اگر چه پایین بروند. سوم: عموها و عمهها و داییها و خالهها؛ اگر چه بالا بروند و اولاد آنها؛ اگر چه پایین بروند؛ به شرط آن که این عناوین عرفاً بر آنها صدق کند (امام خميني 1385 ج 2: 389).موجبات سببي بر دو قسم است: زوجیت، ولاء. ولاء بر سه قسم است: ولاء عتق، ولاء ضمان جریره، ولاء امامت (شهيد اول 1373 ج 2: 95). همان طور که در آیات و روایات بررسی خواهد شد فرزندخواندگی از موجبات ارث نمیباشد یعنی نه کودک از پدر و مادر سرپرست و نه آنها از کودک ارث خواهند برد. ولی همانگونه که میدانیم پدر و مادر سرپرست برای حفظ و نگهداری کودک بیسرپرست او را تحت حمایت خود گرفتهاند و هدفشان این است که اموال خود را برای این کودک به نوعی ارث بگذارند. راهحلی که قانون به آن تصریح دارد، وصیت میباشد یعنی ميتوانند تا يك سوم اموالشان را برای این کودک وصیت کنند.در مسأله ارث در شریعت مقدس اسلام بر اساس عناوینی که در قرآن مجید با ذکر مشخصات وارث و مورث مشخص شده است، وارث میبایست دارای یکی از مشخصههایی که در فقه اسلامی و قرآن و سنّت اعلام شده است، باشد تا بتواند از مورث ارث ببرد. مسأله فرزندخواندگی یا به تعبیر دیگر، سرپرستی از این کودکان نمیتواند بر هیچ یک از عناوین سببی و نسبی منطبق شود و این کودکان در زمره وارثین محسوب شوند مگر اینکه انسان در زمان حیات خود مقداری از ترکه خود را براي فرزندخوانده وصیت کند. این وصيت نیز نمیبایست بیش از ثلث اموال باشد چون وصیت تا ثلث نافذ است و در مورد مازاد بر ثلث، مابقی ورثه باید قبول کنند.
منبع: روزنامه آرمان
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید