مسئولیت نوشتن / احمد راسخی لنگرودی - بخش سوم و پایانی

1394/8/26 ۰۹:۴۸

مسئولیت نوشتن / احمد راسخی لنگرودی - بخش سوم و پایانی

کامشاد می‌نویسد: «…هرچه کوشیدم …متن این گفتگو را به ‌دست آورم موفق نشدم. ناگزیر به سراغ کتابخانه بریتانیا رفتم که به موجب قانون یک نسخه از هر اثری که در بریتانیا منتشر شود به رایگان دریافت می‌کند. مصاحبه در جزوه کوچکی حدود سی صفحه چاپ شده بود. به قصد فتوکپی آن، به بخش چاپ و تکثیر کتابخانه مراجعه کردم، گفتند این جزوه منتشر نشده است، حق چاپ و تکثیر آن محفوظ است و باید از بی‌بی‌سی اجازه گرفته شود. گفتم: من قبلا به بی‌بی‌سی سر زده‌ام، از وجود چنین جزوه‌ای بی‌خبرند.

 

 

کامشاد می‌نویسد: «…هرچه کوشیدم …متن این گفتگو را به ‌دست آورم موفق نشدم. ناگزیر به سراغ کتابخانه بریتانیا رفتم که به موجب قانون یک نسخه از هر اثری که در بریتانیا منتشر شود به رایگان دریافت می‌کند. مصاحبه در جزوه کوچکی حدود سی صفحه چاپ شده بود. به قصد فتوکپی آن، به بخش چاپ و تکثیر کتابخانه مراجعه کردم، گفتند این جزوه منتشر نشده است، حق چاپ و تکثیر آن محفوظ است و باید از بی‌بی‌سی اجازه گرفته شود. گفتم: من قبلا به بی‌بی‌سی سر زده‌ام، از وجود چنین جزوه‌ای بی‌خبرند.

ـ ما قانوناً حق تکثیر این متن را نداریم، می‌توانید از آن یادداشت بردارید.

ـ می‌خواهم آن را به فارسی ترجمه کنم.

کتابدار نگاهی خریداری به من انداخت و با لبخند گفت: برای این‌کار چه‌ بسا اجازه ورثه مرحوم توین‌بی و مرحوم خیل را هم لازم داشته باشید.

ـ می‌توان با سپردن ودیعه ده دقیقه این دفترچه را قرض کنم و صفحات آن را بیرون فتوکپی…

ـ اشخاص حق عاریه‌گرفتن کتاب از کتابخانه بریتانیا ندارند.

فکری شیطانی به سرم زد. کتاب به دست به تالار قرائت بازگشتم. آن روزها برخلاف این روزها، بازرسی و تفتیش‌های امنیتی چنین شدید و غلیظ نبود. پالتویم را پوشیدم، جزوه را در جیبم جا دادم و گویی مثلا به دستشویی می‌روم، از در و دروازه ساختمان گذشتم. کتابخانه بریتانیا آن زمان جنب موزه بریتانیا بود. روبروی آن در خیابان یک مغازه روزنامه‌فروشی بود با دستگاه فتوکپی. فتوکپی سی صفحه پنج دقیقه وقت و کمتر از یک پوند هزینه برداشت. آرام و متین به کتابخانه برگشتم، جزوه را صحیح و سالم تحویل دادم، بیرون آمدم، نفسی عمیق کشیدم. در راه اشاعه فرهنگ و ادب چه فداکاری‌ها باید کرد!

اکنون پس از گذشت سال‌ها که این ماجرا را می‌نویسم دلم می‌تپد و بی‌اختیار به یاد سعید نفیسی می‌افتم و کتابخانه مجلس و نیز هموطن متشخص کتاب‌دوستی که اخیرا برگهایی از کتابهای خطی نفیس کتابخانه بریتانیا را برید و با خود به خانه برد و حسابی به دردسر افتاد. مناظره خیل و توین‌بی ترجمه شد، اما سی صفحه گفتگو را که نمی‌شود کتاب کرد. پس رفتم دنبال اثر دیگری از این مورخ که مکمل کار شود و به درس‌گفتارهایی برخوردم که او در ۱۹۵۴، با عنوان استفاده و سوء‌استفاده از تاریخ، در دانشگاه ییل ایراد کرده بود. اینها را سرهم کردم و همان ناشری که ذکرخیرش رفت، یک چاپ زد و به خاک سپرد.» (کامشاد، حسن، حدیث نفس، ج۲، صص ۱۲۲-۱۲۳، نشر نی، ۱۳۹۲)

نصرالله فلسفی (۱۲۸۰ـ۱۳۶۰)، نویسنده کتابهایی چون: «زندگانی شاه عباس کبیر» و «دیپلماسی و روابط خارجی ایران در عهد صفویه»، حکایت از شبی دارد که استاد سعید نفیسی و عده‌ای از دوستان در باغی بودند و نسخه‌ای خطی دراختیار حضار قرار می‌گیرد. نفیسی فرصت را غنیمت شمرده، بلافاصله گوشه‌ای اختیار کرده و از سر اشتیاق تا پاسی از شب از آن نسخة خطی رونویسی می‌کند؛ در حالی که دوستان همه در استراحت شبانه به سر برده بودند. بامدادان معلوم شد نسخه را به پایان رسانیده و خیال آسوده داشته است.

محمدتقی دانش‌پژوه (۱۲۹۰ـ ۱۳۷۵) نیز در برابر نسخه‌های خطی که قرار می‌گرفت، از فرط شوق و اشتیاق آرام و قرار نداشت. آن‌چنان در دنیای نُسخ غرق می‌شد که پنداری همه راهها به آنجا ختم می‌شود. برای دستیابی به نسخه‌های تازه و ناشناخته در سفر و حضر دست‌وپا می‌زد. در کتابخانه‌های جغرافیاهای دور و نزدیک از آمریکا و کشورهای اروپایی گرفته تا افغانستان و مسکو و کشورهای مشترک‌المنافع، و نیز پاکستان و هند و ترکیه، به دنبال نسخه‌های خطی بود. ثمرة آن همه توجه و تکاپوهای عالمانه، بررسی دههاهزار نسخه خطی و معرفی بسیاری از آنها در مقاله‌ها، فهرستها و مقدمه‌های ماندگار خود می‌باشد. چاپ و انتشار دوره چهار جلدی کتاب بررسی نسخه‌های خطی اسلامی از دستاوردهای گرانسنگ اوست.

شوق وصف‌ناپذیر استاد دانش‌پژوه در جستجوی نسخه‌های خطی، و سر از پا نشناختن وی به هنگام دست‌یافتن به چنین گنجینه‌هایی، شهره است. عباس زریاب خویی (۱۲۹۸ـ ۱۳۷۳)، مترجم کتابهایی چون «لذات فلسفه» و «تاریخ فلسفه» ویل دورانت می‌گفت: «در سفری که با حسین محبوبی اردکانی و حسین خدیوجم و دانش‌پژوه به منظور شرکت در مجمع بررسی مربوط به نسخ خطی به کابل رفته بودیم، چون برای رفتن از فرودگاه به شهر در تاکسی نشستیم و سر صحبت با رانندة همزبان باز شد، دانش‌پژوه، وسط صحبت پرید و از راننده پرسید که در کابل کجا کتاب خطی می‌فروشند؟ … (او) تصور می‌کرد که هنوز هم نسخه خطی در شهری چون کابل متاعی است بازاری و به آسانی در دسترس است، تا بدان حد که راننده تاکسی هم می‌داند که کتاب خطی در کدام محله فروخته می‌شود!» (اتحاد، هوشنگ، پژوهشگران معاصر ایران، ج۱۰، ص۲۳۸)

شوق به نوشتن و انجام فعالیتهای فرهنگی شدیدتر از آن بود که محمدتقی بهار (۱۲۶۵ـ۱۳۳۰) معروف به ملک‌الشعرا را در بستر بیماری، در آخرین روزهای عمر از نوشتن بازدارد و سر به استراحت بنهد. حبیب یغمایی از روزی می‌گوید که ملک‌الشعرای بهار در بستر بیماری، آخرین روزهای عمرش را می‌گذراند: «هیچ روز از آن روز غم‌انگیزتر نبود. در بستر بیماری، اوراقی را که می‌نوشت، ناگهان از دستهای ناتوان فروافکند و با خستگی فرمود: شرح حال مرا از اروپا خواسته‌اند، حوصله و حال ندارم که تمام بنویسم، تکمیل کن و بیاور تا ببینم و بفرستم. افراط در کارهای فرهنگی، از قبیل تصحیح تاریخ بلعمی، تاریخ سیستان، مجمل‌التواریخ و تالیف چندین جلد کتاب ادبی و تدریس این کتب مرا از پا درآورد.» (همان، ج۲، ص۱۹۹)

استاد علی‌اکبر دهخدا (۱۲۵۸ـ۱۳۳۴)، صاحب بزرگترین فرهنگ واژگان فارسی، و نیز کتاب چهار جلدی امثال و حکم، در راه قلم، شب و روز، و نیز همواری و ناهمواری نمی‌شناخت. زندگی خود را تماماً وقف این کار کرده بود. در این راه هیچ‌گاه چشم طمع به حق‌التألیف و حق‌‌الزحمه و قدرشناسی‌های این و آن ندوخته بود. از فرط عشق به قلم با خود در گوشه‌ای خلوت می‌کرد و پیوسته می‌نوشت. هیچ مانع و رادعی او را از نوشتن بازنمی‌داشت. پیشنهاد صدارت و وزارت مانع از عشق‌ورزی او به قلم نمی‌شد. عبدالحمید اعظم زنگنه، نماینده وقت مجلس شورای ملی، در دفاع از طرح دوفوریتی مجلس، دائر بر طبع و چاپ لغتنامه دهخدا توسط مطبعه مجلس شورای ملی، طی نطقی در صحن مجلس، ضمن توصیف بزرگ‌منشی و بلندطبعی دهخدا و بی‌اعتنایی وی به سمتهای چشم‌پرکن دولتی گفت:

«دهخدا بیش از سی سال بلکه چهل سال… در راه علم و ادب و حفظ زبان فارسی جهاد کرده است، عمر جوانی و زندگانی خودش را صرف کرده است… بنده خودم شاهدم حتی در دوره سابق مکرر به ایشان پیشنهاد وزارت و مقامهای عالی شده، همه اینها را پشت پا زده است و در گوشه اتاق نشسته است و مشغول کار است… این مرد برای همین کار همیشه عده زیادی از دانشجویان را دور خودش جمع می‌کرد و ناهار و شام می‌داد، برای اینکه برای او کار بکنند و به کار ایشان کمک بکنند. درنتیجه این وضع، ایشان بدهکارند و یک خانه دارند که به علت بدهی، برای این خانه اجرائیه صادر شده است… از طرف علمای انگلیسی، به ایشان پیشنهاد شد که کتابشان را ببرند در انگلستان چاپ بکنند و به ایشان هم حق تألیف و هم مخارج خودشان را بدهند، قبول نکردند. هریو رئیس مجلس ملی فرانسه که آکادمیسین و از رجال معروف ادبی و سیاسی است، آمد اینجا و توسط ماسینیون به ایشان پیشنهاد کرد که کتاب را ببرند در فرانسه، حق تألیف و تمام مخارجش را بدهند، و تحت نظر یک عده مستشرق، بدون اینکه خودش شرکت بکند چاپ بکنند، باز حاضر نشد.» (همان، ج۱، صص۲۹۳ـ۲۹۴)

منبع: روزنامه اطلاعات

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: