شهر گفتگو / احمد راسخی لنگرودی - بخش دوم

1397/9/20 ۰۹:۲۲

شهر گفتگو / احمد راسخی لنگرودی - بخش دوم

در مکالمات سقراطی، سرآغاز پرسش‌ها و پاسخ‌ها ساده است و بوی روزمرگی می‌دهد. در آغاز به هیچ‌وجه نشان نمی‌دهد که بناست گفتگوی پیچیده‌و دشوار فلسفی شکل بگیرد؛ اما به‌تدریج گفتگوی فلسفی چهره‌گشایی می‌کند؛ تا آنجا که سقراط از میان پاسخ‌های مخاطب، سؤالات کلیدی و بسیار مهمی مطرح می‌کند.

 

 

درآمدی بر گفتگوهای سقراطی

در مکالمات سقراطی، سرآغاز پرسش‌ها و پاسخ‌ها ساده است و بوی روزمرگی می‌دهد. در آغاز به هیچ‌وجه نشان نمی‌دهد که بناست گفتگوی پیچیده‌و دشوار فلسفی شکل بگیرد؛ اما به‌تدریج گفتگوی فلسفی چهره‌گشایی می‌کند؛ تا آنجا که سقراط از میان پاسخ‌های مخاطب، سؤالات کلیدی و بسیار مهمی مطرح می‌کند. در پاره‌ای از مناظرات نیز برخلاف، از همان ابتدا، بدون هیچ‌گونه تمهید مقدمه‌ای، پرسش‌های اصلی گفتگو مطرح می‌شود و طرفین بدون هیچ‌گونه حاشیه‌پردازی و یا احیانا دفع‌الوقتی، بر سر موضوع و مسائل اصلی می‌روند. در رسالۀ «درباره عدالت» اصلی‌ترین و کلیدی‌ترین پرسش‌ها در همان سرآغاز گفتگو این‌چنین نقش می‌بندد:

«منون: سقراط! آیا می‌توانی به من بگویی که فضیلت آموختنی است؟ یا آموختنی نیست و از راه تمرین به دست می‌آید؟ یا نه آموختنی است و نه از راه تمرین حاصل می‌شود، بلکه با آدمی خلق شده و جزء طبیعت اوست، یا به نحوی دیگر پدید می‌آید؟» (دوره آثار افلاطون، جلد اول، رساله منون، ص۳۵۱)

 

پویش دانایی

در گفتگوهای سقراطی کمترین صورتی از ادعا به دانستن جایگاهی ندارد، بلکه برعکس طرفین در حین مناظره وانمود می‌سازند که چیزی نمی‌دانند و تنها در جستجوی دانایی و حقیقت‌اند، خواه بدان واصل شوند، خواه نه. به طور کلی در گفتگوهای سقراطی از زورآزمایی و یا خودنمایی خبری نیست. خاصه کوچکترین نشانی از خودخواهی و فضل‌فروشی دیده نمی‌شود. وی اساسا شأن گفتگو را به منزله هدیه خداوند به آدمیان، فراتر از خودنمایی و چیرگی بر حریف می‌داند که اگر غیر از این باشد، آنگاه گفتگو به معنای دقیق سقراطی نخواهد بود؛ گفتگویی است نمایشی که به هر چیز رهنمون شود، به دانایی و معرفت رهنمون نخواهد بود؛ لذا گفتگو با هدف فضل‌فروشی و خودنمایی، مغایر با اساس فکر و فلسفه اوست.

گفتگوهای سقراطی غالبا نمونه‌ای از فروتنی وی را به نمایش می‌گذارد؛ چراکه وی اثر حکمت را آنگاه در شخص ظاهر می‌بیند که خویشتن را کوچک و ناچیز بشمرد. از این‌رو آنجا که لازم می‌آید و شرایط اقتضا کند، از خاکساری پروایی ندارد و بر شرمساری خود هرچه بیشتر پای می‌فشرد. وقتی در یک مجلس مهمانی به سقراط اصرار می‌کنند پس از نطق آتشین یکی از حضار، چیزی بگوید، ضمن ابراز احساس تنگنایی، تصریح می‌دارد: «فصاحت بیان و به‌خصوص عبارت‌پردازی قسمت اخیر نطقی که شنیدم، شگفت‌انگیز بود. وقتی در مقایسه با آن، بیان گنگ و ناتوان خود را در نظر می‌گیرم، شرمسار می‌شوم و دلم می‌خواهد از اینجا بگریزم!» (پنج رساله، رساله مهمانی، ص۲۳۳)

سقراط گاه در اثنای گفتگو، در اعتراف به عدم فهم خود در معنای یک عبارت، ‌چنان تواضع نشان می‌دهد که گویی بدش نمی‌آید خود را فرتوت، کندذهن و ناتوان جلوه دهد: «من با این سالخوردگی و کندذهنی، از فهمیدن معنی چنان جمله‌ای ناتوانم.» (دوره آثار افلاطون، ج۲، رساله کراتولوس، ص۷۳۸)

در رساله تئای‌تتوس که بحث اصلی‌اش موضوع معرفت و شناسایی است، خطاب به طرف مناظره، ضمن تأکید بر بی‌دانشی خویش، خود را سترون و نازا می‌خواند: «مگر فراموش کردی که گفتم من خود دانشی ندارم و از خود نمی‌توانم عقیده‌ای اظهار کنم، زیرا سترون هستم و استعداد زاییدن دانش در من نیست؟ مقصودم این است که به زاییدن تو یاری کنم؛ از این‌رو بر تو دعا و افسون می‌خوانم و از دانش ما به تو می‌چشانم تا بلکه عقیده تو زاییده شود. همین که زاییده شد در آن خواهم نگریست تا ببینم باد و هواست یا کودک راستین و تندرست. …» (همان، ج۳، رساله تئای‌تتوس، صص۱۳۰۱، ۱۳۰۲)

گردانندۀ گفتگوها را عادت چنین بود که نه برای اسکات شریک مناظره، بلکه برای اظهار وی، و نه برای گفتن، بلکه بیشتر برای شنیدن به پای گفتگو می‌نشست. تک‌گویی و تک‌شنوی در مرامش نبود. او در محضر گفتگو با طرح پرسشی طالب شنیدن و حتی بیشتر شنیدن است. می‌خواهد بشنود و پیرامون شنیده‌ها دقت و تأمل کند و حد آن را بشناسد و نهایتا از متن شنیده‌ها برای بیشتر شنیدن طرح پرسش نماید. این سخنان همیشگی اوست: «من هیچ ادعا نمی‌کنم که سخنانم درست و شایان اعتمادند، بلکه فقط عقیدۀ خود را دربارۀ موضوع بحث بیان کردم. اگر گمان می‌کنی مطلب بهتری می‌دانی، بی‌واهمه بگو و یقین بدان که به هر چه بگویی، به‌دقت گوش فرا خواهیم داد؛ زیرا تردید ندارم که تو خود موضوع بحث ما را بررسی کرده و از دیگران نیز مطالبی درباره آن شنیده‌ای. از این‌رو اگر بتوانی درباره درستی واژه‌ها سخن بهتری بگویی، من نیز در حلقه شاگردان تو درخواهم آمد.» (دوره آثار افلاطون، ج۲، رساله کراتولوس، ص۷۳۶)

آنچه در مناظرات دنبال می‌شود، پیروزی بر حریف نیست که برعکس، کشف حقیقت و به‌تبع آن افزودن سطح دانایی است. او به مخاطب یادآور می‌شود: «بدین منظور بحث نمی‌کنیم که نظر من یا عقیده تو پیروز شود، بلکه دست یگانگی به هم می‌دهیم و دوشادوش هم پیش می‌رویم تا چیزی را که بیش از همه مطابق حقیقت است پیدا کنیم و به دست آوریم.» (همان، رساله فیلبس، صص۱۶۲۶ و ۱۶۲۹)

اگرچه دیالوگ‌های سقراطی با پرسش و پاسخ شکل می‌گیرد، اما هیچ‌گاه نباید پنداشت پرسشی که از ناحیه سقراط طرح می‌شود و متقابلا طرف گفتگو را به پاسخ وامی‌دارد، پاسخش از پیش در نزد سقراط معلوم و آشکار است، و تنها او قصد مجاب نمودن طرف مقابل و نفوذ در افکار و عقاید او را همچون سوفسطائیان دارد. یا این‌که پنداشته شود وی از باب خودنمایی و یا آزمون و ارزیابی میزان دانش طرف مناظره، ردیفی از پرسش‌ها را برقرار می‌سازد. بلکه برعکس، پرسش‌های سقراطی حقیقتا در طلب بهترین و برجسته‌ترین پاسخ‌هاست؛ از آن نوع که حقیقتی را آشکار نماید و به افق جدیدی از اندیشه نائل آید. به همین‌رو همیشه در برابر مخاطب آشکارا اعتراف می‌کرد که نمی‌داند و دوست دارد که بداند و به دانش او سخت نیاز دارد: «من به دانش تو بسیار مشتاقم و چون سخن می‌گویی، چنان دل می‌دهم که به اندازه یک جوْ از آن غفلت نمی‌کنم.» (شش رساله، مکالمه اتوفرون یا دینداری، ص۱۲۹)

در واقع با این نوع اعتراف به مخاطب خود غیرمستقیم می‌آموخت که او نیز متقابلا بر نادانی خود اعتراف کند و خود را در گفتگو داناتر از سقراط و دیگران نینگارد. حتی سقراط در تمامی مناظرات، فردی نیست که بخواهد با سخنان خویش اندیشه‌های خود را به عنوان اندیشه‌های برتر، تمام و حقیقی عرضه بدارد. در این صورت ترجیح می‌داد که اصلا تن به گفتگو ندهد. در اثنای گفتگو به گونه‌ای نشان می‌دهد که همواره به جهل خود واقف است و بدون اطلاع از سرنوشت مناظره و نقطه پایان گفتگو، سیر طبیعی پرسش و پاسخ را با اشتیاق پی می‌گیرد تا شاید حقیقت را بر خود و دیگری معلوم دارد. تلقی او در گفتگوها این نیست که در حال تعلیم دیگری است؛ بلکه برعکس، بر این گمان است که خود نیز در حال یادگیری است و نه در مقام القا و تلقین. او در تمامی دیالوگ‌ها، می‌اندیشید و متقابلا با طرز کار خود مخاطب را وامی‌داشت که بیندیشد. او شاید در جاهایی می‌توانست اندیشه‌یا اندیشه‌ها را در اختیار مخاطب قرار دهد، اما از این امر سخت پرهیز داشت. بر این امر اصرار داشت که مخاطب خود بیندیشد و خود حقیقت را در خلال مناظرات فراچنگ آورد. حقیقت را چون کالایی نمی‌انگاشت که بتوان به مخاطب منتقل ساخت، بلکه بر این باور بود که فقط می‌توان وقوف بر آن را در نفس بیدار کرد. وقتی طرف گفتگو خود اعتراف می‌کرد که: «نمی‌دانم به پرسشت چه پاسخی بدهم»، با امیدواری می‌گفت: «اگر نمی‌دانی، بگذار بکوشیم تا از این طریق آن را بیابیم». (دوره آثار افلاطون، ج۴، رساله درباره عدالت، ص۲۳۹۱)

گردانندۀ شهر گفتگو، گاه که در لابلای گفتگویی، حقایق و یا عقاید جدیدی سر باز می‌کند، ضمن تاکید بر نادانی خود با اطمینان به شریک گفتگو یادآور می‌شود که: «هیچ‌یک از آن عقاید از خود من نیست، بلکه مال کسی است که با من گفتگو می‌کند و من کاری نمی‌کنم جز این‌که سخنان کسانی را که دانشمند می‌نمایند، به‌دقت بیازمایم.» (دوره آثار افلاطون، ج۳، رساله تئای‌تتوس، ص۱۳۰۷) پر واضح است که این اعتراف البته فقط از سر تواضع نیست، بلکه ماهیت گفتگوهای سقراطی چنین اقتضا می‌کند.

 

جستجوی ناتمام

گردانندۀ شهر گفتگو در جریان گفتگوهای خود و در قالب طرح پرسش‌های پیاپی، همواره می‌کوشید به مفاهیم کلی دست یابد؛ زیرا حقیقت را در پیوندی تنگاتنگ با مفاهیم می‌دید و تنها مفاهیم کلی را متعلق علم می‌دانست. درواقع هدف پژوهش وی در وهله نخست یافتن تعریف دقیق، جامع و مانعی از مفاهیم بود. در این طریق بسیار جد و جهد ‌داشت؛ چنان‌که ارسطو در کتاب مابعدالطبیعه می‌گوید: سقراط نخستین کسی بود که اندیشه را بر محور تعاریف متمرکز ساخت. در نظر سقراط اگر کسی نمی‌توانست تعریفی جامع، عام و تغییرناپذیر از چیزی به‌دست دهد، پس واقعا نمی‌دانست آن چیست. سقراط به‌درستی بر آن که: «اگر کسی درباره چیزی پندار درست داشته باشد ولی نتواند آن را تعریف کند، باید گفت روح او به حقیقت برخورده، ولی شناسایی به‌دست نیاورده است؛ زیرا کسی که نتواند درباره چیزی توضیح بدهد و به سؤال‌هایی که می‌کنند پاسخ بگوید، به آن چیز شناسایی ندارد؛ ولی اگر علاوه بر پندار درست، توانایی توضیح هم داشته باشد شناسایی را به حد کمال داراست.» (دوره آثار افلاطون، ج۳، رساله ثئای‌تتوس، ص۱۳۶۵)

گفتگوی لاخس از جمله گفتگوهایی است که طرفین می‌کوشند شجاعت را تعریف کنند. تعریف‌هایی هم عرضه می‌شود و در نهایت به ناگزیر از همه تعاریف مطرح شده دست برمی‌دارند؛ زیرا یا جامع نیستند یا مانع؛ نتیجتا هر یک به گونه‌ای مشکل دارند. از این‌رو سیر تعاریف می‌بایست همچنان ادامه یابد تا شاید به تعریفی جامع و مانع دست یابند. باید گفت تحلیل مفاهیم از نظر سقراط معادل یافتن تعریف دقیق آنها قلمداد می‌شد. سقراط بر این عقیده بود که برای تفکیک و تدقیق مفاهیم باید متوسل به تعاریف شد تا از این طریق به سرشت راستین یا ذات یک شئ نایل آمد. از این‌رو پیوسته در مکالمات خود، در جستجوی یافتن تعاریف است؛ جستجویی که می‌توان گفت بعضا ناتمام و ناموفق است.

او گاه این پرسش را ایجاد می‌کرد که بالاخره این جستجو با آن‌همه دشواری نتیجه‌ای در بر خواهد داشت یا خیر؟ عامه چگونه این جستجوی دشوار را تاب می‌آورند؟ اما حقیقت آن‌که او «همواره به بدیهی بودن مفاهیم بدگمان بود و تقریبا همیشه قادر بود آشکار سازد که بداهت، غیرحقیقی است و حقیقت به‌ندرت بدیهی است.» (سقراط مردی برای روزگار ما، ص۷۷) بر همین اساس، با هر دشواری که بود، تعاریف را با وسواس تمام می‌کاوید و با جدیت هر چه بیشتر جستجو می‌کرد. به‌خوبی می‌دانست که بی‌اعتنایی به این مقوله، آغاز گرفتاری در حوزه زبانی است؛ بسا ممکن است به سوءتفاهم بینجامد و در نتیجه پریشان‌اندیشی و پریشان‌گویی طرفین گفتگو را در پی داشته باشد. گذشته از آن بیش و کم به بیراهه رفتن موضوع گفتگوست. لذا تعریف در منطق سقراطی برای تمرکز بر موضوع و رهاساختن براهین از ابهام، امری لازم و ضروری است.

در دیدگاه سقراط تعاریفی مناسب و مقبول است که جهان‌شمول، یعنی قطع نظر از زمان و مکان خاص باشد. روش دیالکتیکی او این بود که ابتدا از تعاریف پیشنهادی مخاطب شروع می‌کرد، آنگاه در قالب آزمون‌های بسیار، مثال‌های ناقض و ناهماهنگی را برای آنها پیدا می‌نمود تا اینکه در نهایت با تلاش‌های پیگیر خود، ضمن یافتن تعریف مناسب، به ذات آن مفهوم نایل می‌آمد. بدین‌سان روش استقراء را در یافتن تعریف صحیح و کلی می‌آزمود؛ بدین معنا که یک مفهوم کلی را به اجزایش تجزیه می‌کرد و از طریق سلسله‌ای از پرسش‌ها و پاسخ‌ها به دل آن مفهوم کلی نفوذ می‌کرد. درنتیجه مفهومی که در آغاز نسبتا ناشناخته بود، در پایان گفتگو شناخته می‌شد.

البته نقش واژه‌ها را در این میان نباید از نظر دور داشت. نقش کاربردی واژه‌ها بود که سقراط را در این امر مهم موفق می‌ساخت. از این‌رو برای واژه‌ها ارزش فوق‌العاده‌ای قائل بود. در اصل، هر واژه‌ای را وسیله و ابزاری می‌دانست «برای خبردادن و جداکردن ماهیت‌ها از یکدیگر، همچنان که دستگاه بافندگی وسیله‌ای است برای جداکردن تارها و بافتن.» (دوره آثار افلاطون، ج۲، رساله کراتولوس، ص۶۷۰) بدیهی است واژگان مورد استفاده در نزد سقراط باید شناخته شده باشد؛ نه واژگان مبهم و ناشناخته که اساس گفتگو را دچار مشکل کند. گذشته از این، واژگان ممکن است کاربردهای مختلفی داشته باشد که تفاوتشان با هم بسیار ظریف است. در نظر وی کسی که در گفتگو به معنی دقیق کلمات و حقیقت چیزها توجه نکند، ناگزیر می‌شود مطالب را به طور سرسری تصدیق کند و عمارت فکری خود را بر بنیان سست قرار دهد و فکری که سست‌بنیاد باشد، چگونه فکری خواهد بود؟ به‌درستی، سقراط حامل این پرسش بود که: «کسی که حقیقت چیزی را نمی‌شناسد، آیا می‌تواند آن را از دیگر چیزها که با آن شباهتی اندک یا بسیار دارند، بازشناسد؟» بدیهی است که پاسخ صحیح در خود پرسش نهفته است.

 

گفتگوهای اخلاقی

همچنین در گفتگوهای سقراطی تنها موضوعات سنگین فلسفی دیده نمی‌شود تا برای طرفین کشف حقیقتی را در پی داشته باشد؛ مطالب نسبتا معمولی و پیش پا افتاده هم می‌توان در آن یافت که بعضا میان اعضای خانواده و یا دوستان نزدیک شکل می‌گیرد و بیشتر جنبه نصیحت‌گونه دارد. این نوع مکالمات به‌خوبی نشان می‌دهد در موضوعات معمولی و ایضا منازعات خانوادگی نیز می‌توان به‌نیکی شیوۀ سقراطی را به عنوان روشی مفید و اثربخش، و یا بخشی از رویکرد شناخت‌درمانی به کار بست و شخص ناآگاهی را نسبت به نگرش منفی و کردار ناشایست خود آگاه ساخت؛ در واقع آگاه ساختن همان و درمان همان. در «خاطرات سقراطی» به روایت گزنفون، گفتگوهایی را می‌توان شاهد بود که اینچنین‌اند؛ گفتگوی مفصل سقراط با پسر ارشدش «لامپروکلس» Lamprokles درباره ضرورت حق‌شناسی، خاصه نسبت به پدر و مادر، نمونۀ بارزی است که می‌توان در این زمینه شاهد آورد.

سقراط با این پرسش‌ها گفتگو را می‌آغازد: «پسرم، می‌دانی حق‌ناشناسی چیست؟ حق‌ناشناسان چه می‌کنند که حق‌ناشناس خوانده می‌شوند؟ آیا نمی‌دانی که حق‌ناشناسان در زمرۀ ظالمان به‌شمار می‌آیند؟ آیا هیچ توجه کرده‌ای همچنان که برده‌کردن و فروختن دوستان کاری ظالمانه است و به بردگی فروختن دشمنان عادلانه، حق ناشناسی در برابر دوستان نیز ظالمانه است و در برابر دشمنان عادلانه؟» پسر در پاسخ می‌گوید: «البته توجه کرده‌ام و حتی معتقدم که هر که از کسی، خواه دوست باشد و خواه دشمن، نیکی ببیند و حق‌ناشناسی کند، ظالم است.» سقراط متقابلا می‌پرسد: «پس حق‌ناشناسی در همه حال ظلم است؟» بدیهی است که پاسخ لامپروکلس مثبت باشد. آنگاه سقراط پرسش دیگری مطرح می‌کند: «پس هر قدر نیکی بزرگتر باشد، حق‌ناشناسی در برابر آن، ظلم بزرگتری است؟» لامپروکلس اظهار می‌دارد: «آری».

در اینجاست که سقراط وارد مرحلۀ بعدی می‌شود و رفته رفته ذهن پسر را آماده شنیدن پاره‌ای از حقایق می‌کند: «آیا کسی را می‌شناسی که از دیگری نیکی دیده باشد، بیشتر از آنچه کودکان از پدر و مادر می‌بینند؟ می‌دانی که پدر و مادر کودکان خود را از نیستی به هستی می‌آورند تا از نیکی‌ها و زیبایی‌هایی که خدایان به آدمیان داده‌اند، برخوردار شوند…. همچنین می‌دانی که مرد به زنی که فرزند بیاورد، نفقه می‌دهد و همۀ مایحتاج فرزند را به بهترین وجه فراهم می‌سازد. زن نیز وقتی که آبستن می‌شود، این بار گران را با خرسندی می‌کشد و در این راه از هیچ مشقت و خطری نمی‌هراسد و از خون دل خود به کودک غذا می‌دهد و پس از آنکه با تحمل دردهای طاقت‌فرسا زایید، شب و روز مراقب خوراک و سلامت اوست بی‌آنکه پیشتر، از او نیکی دیده باشد؛ و بی‌آنکه نوزاد دریابد که مادر در حق او نیکی می‌کند، یا بتواند احتیاج خود را به زبان بیاورد. مادر خود حدس می‌زند که نوزاد چه نیازی دارد و چه چیز برای او سودمند است، و می‌کوشد تا نیاز او را برآورد بی‌آنکه بداند که در آینده از او نیکی خواهد دید یا بدی….»

لامپروکلس پس از شنیدن سخنان پدر می‌گوید: «درست است که مادرم همۀ آن نیکی‌ها را در حق من کرده است، ولی درشتی و ترشرویی‌ا‌ش قابل تحمل نیست.» سقراط که پسر خود را خام‌تر از آن می‌بیند که بخواهد گفتگوی خود را با یک اندرز ساده به پایان برساند، ناگزیر از زاویه‌ای دیگر وارد شده، گفتگو را به این شکل پی می‌گیرد.

منبع: روزنامه اطلاعات

 

 

نظر دهید
نظرات کاربران

کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.

گزارش

ورود به سایت

مرا به خاطر بسپار.

کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما

کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور

کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:

ثبت نام

عضویت در خبرنامه.

قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید

کد تایید را وارد نمایید

ارسال مجدد کد

زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.: