1393/4/23 ۰۸:۰۷
وطن، وطن بزرگ اسلامی است، نه مرزهای خاكی؛ و عرب و هندی و ترك و عجم همین اندازه كه مسلمان باشند، از یك قومیتاند. به نظر او اسلام، دین نجاتبخش بوده است، دین مردمی ساده كه امپراتوریهای متفرعن و اشرافمنش را سرنگون كردند، نظامهای كهنه را درنوشتند و قیصر و كسری را بر خاك افكندند. انسان واقعی در نظر او كسی است كه در دایره شرایع اسلام عمل كند. غازیان گذشته اسلام در چشم او قهرمان نمونهاند و آرزو میكند كه ای كاش مسلمانان كنونی از آن خصلت مجاهد بویی برده بودند.
اینها خصوصیات انسان نو اقبال است، كه گاهی ناگزیر است دارای صفات متعارض باشد: هم درونبین و هم كوشنده، هم متشرع و هم عارف، هم متجدد و هم سنتپرست... اكنون كه این انسان را بهتر شناختیم، این سؤال را از نو پیش آوریم كه جامعه آرمانی اقبال چگونه جامعهای است؟
چند سؤال
چند سؤال ساده در ذهن میگذرد: فرد چگونه خود را اصلاح كند و به خودآگاهی دست یابد، و حال آنكه به عنوان عضو اجتماع در معرض تأثیرپذیری از اجتماع است. اگر جامعه از لحاظ اقتصادی و اجتماعی سر و سامان بایستهای نگیرد، فرد باید از نیروی خارقالعادهای برخوردار باشد تا بتواند به تنهایی به اصلاح خود بكوشد. شور درون نیز كه یك امر روانی است، چگونه برانگیخته شود، اگر اوضاع و احوال بیرونی چنان باشد كه فرد را به دلمردگی و بیاعتقادی فرا خواند؟
اقبال میخواهد تغییر را از فرد شروع كند. در نظر او جزء از كل میتواند بزرگتر باشد؛ ولی این یك منظر عرفانی است كه با واقعیت علمی جامعه امروز تطبیق نمییابد.
سؤال دیگر آن است كه: مفاهیم عرفانی گذشتهای دور، چگونه میتواند به مقتضیات دنیای كنونی جوابگو باشد؟ كسی كه هواپیما سوار میشود و در صحنه اجتماع امروز مرد فعالی است، چگونه بتوان از او خواست كه با روحیه حسامالدین چلپی زندگی كند؟ باید معیارهای اخلاقی متناسب با زمان پیدا كرد، و گرنه نمیتوان انتظار داشت كه مردم منافع حیاتی و نیازهای اولیه خود را زیرپا بگذارند و اندرزهای اخلاقی را بگیرند. به همین سبب من گمان میكنم كه تعالیم اخلاقی اقبال (دعوت به فقر، بینیازی، تهذیب نفس، و غیره...) نتوانسته است در جامعه خوانندگان او مؤثر واقع شود. شعرهایش را خواندهاند، اما كسی حاضر نشده است كه روال زندگانی خود را از روی الگوی آنها تنظیم كند.
«فلسفه خودی» اقبال تا آنجا كه منجر به مقداری استقلال فكر، مناعت طبع و اعتماد به نفس میشود و تا آنجا كه شرق را در برابر هجوم تمدن غرب، از خودباختگی و تقلید كوركورانه منع میكند، خوب است. از این كه بگذریم، به چه نحو میتوان در دنیای پرشر و شور كنونی به خود آگاهی صوفیانه دست یافت؟ و گذشته از این، آیا نفی بیچون و چرای ارزشهای تمدن غرب امكانپذیر است؟ آیا علم و استدلال و عقل را میتوان به همان سادگی كه در دوران با یزید بسطامی محكوم میكردند، محكوم كرد؟ خوشبختانه منظور اقبال از علم و عقل، آن علم و عقل دامگستر است كه قدرتمندان خارجی و داخلی در برابر اكثریت محروم به كارش میبردند.
سوال دیگر مربوط به وابسته كردن همة امور است به دین. تنها یك دین را برحق شمردن، و بازگشت به قومیت آیینی را در برابر قومیت ملی و وطنی قرار دادن، آیا میتواند با حقیقت و مصالح دنیای امروز سازگار باشد، و گوش شنوایی خواهد یافت؟1
هر جامعه با فرهنگ خاصی زندگی میكند كه همان شاخص ملیت اوست. پس چگونه بتوان فرهنگ و سایر عوامل مؤثر دیگر را رها كرد و تنها آیین را گرفت؟ مگر كم میشناسیم شاهدهای تاریخی حاكم از اینكه اقوام وابسته به دین واحد با هم به جنگ برخاستهاند؟ جنگهای میان امتهای دینی متفاوت هم دركُنه، انگیزههای دیگری غیر از دین داشته است و درد دین در بیشتر اوقات نقابی بیش نبوده است.
گذشته از این، آیا فرقهبندیهای مبتنی بركیش خود مسبب جدایی و نزاع نمیشود و حال آنكه در همة دورانها و امروز بیشتر از همیشه آنچه مردم به آن احتیاج داشتهاند، تفاهم انسانی بوده است، به قول خود اقبال:
من اول آدم بیرنگ و بویم از آن پس هندی و تورانیام من
(پیام مشرق)
اینجا نیز خوشبختانه گفتار اقبال حاوی مطالب متعارضی میشود. اگر در بسیاری از موارد از ترجیح آیینی بر آیینهای دیگر حرف میزند، گاه به گاه نیز از برادری و یگانگی جهانی سخن به میان میآورد.
در نوسان
همانگونه كه اشاره شد، اقبال در میان قدیم و جدید و شرق و غرب در نوسان است، از این رو شور و درونبینی مولانا را با پارسایی ناصر خسرو و تولستوی همراه میكند، و قدرتستایی نیچه را با اسلامگرایی سید جمال. فرد را مركز وجود میگیرد كه از این بابت دید او شرقی است، لیكن او را در خدمت اجتماع سازمان یافته میبیند، كه از اینجا دیگر غربی میشود.
واقعیت آن است كه جامعه مورد آرزوی اقبال در شرق پدید نیامده است كه این تعجبی ندارد؛ اما آنچه تأسفآور است، این است كه نصاب و عیار انسانی افراد امروز از دوران او كمتر هم شده است. اكنون كه پنجاه سال از زمان سرودن این شعرها میگذرد، چون دورنمای شرق را در نظر میآوریم، به این نتیجه میرسیم كه شرق هنوز نه به خودآگاهی دست یافته است و نه به پیشرفت به مفهوم باختری؛ نه به خود وفادار مانده است، و نه چون غرب شده است. مردم بیتردید تقصیر ندارند. گناه از بیكفایتی كسانی بوده است كه راهبری را در دست داشتهاند. البته ملتها را هم تا آن اندازه كه راهبریهای ناموزون را تحمل كردهاند، میتوان مقصر خواند. اقبال در مورد اجتماع پیچ در پیچ دنیای امروز بیش از حد خوشبینی و صفای ضمیر به خرج داده است.
در مجموع كه نگاه كنیم، به نظر من مؤثرترین جنبه شعر او در آنجاست كه حماسة شور و شوق را میسراید. همین جنبش و وزش است كه شعرهای او را دلنشین میكند، ولو گاهی سست باشند. انشان شعر اقبال، انسان بهارطلب است كه در رویش و جنبش باشد، مانند غنای بهار كه همة در و دشت را میگیرد، حتی كویر و شورهزار را. و این انسان، «در لباس فقر، كار اهل دولت میكند.»
*دیدن دگر آموز، شنیدن دگر آموز
پی نوشت:
1ـ شكایت میكند كه وطن و ملیت سیاسی موجب تفرقه شده است، باید دین را گرفت:
تا وطن را شمع محفل ساختند نوع انسان را قبایل ساختند
(اسرار و رموز)
روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید