1396/4/17 ۱۰:۱۶
«برادر بزرگم محمدرضا كه مرا بزرگ كرده و زمان تولد من نهساله بوده، گفت تو در نیمه مرداد ١٣١٩ متولد شدهای و من با پشت چاقو این تاریخ را پشت در خانه كندم. ولی بعد كه پدرم سجل میگیرد تاریخ تولدم را مینویسند ده مرداد. به هر حال توقع زیادی از این زندگی ندارم . با قناعت و سادگی و صداقت زندگی كردهام تنها و مستقل؛ و همین خیلی خوب است . بابتش تاوان سنگینی دادهام كه اشكالی ندارد. » اینها بخشی از سخنان محمود دولتآبادی است در آستانه سالروز تولدش.
ندا آلطیب: «برادر بزرگم محمدرضا كه مرا بزرگ كرده و زمان تولد من نهساله بوده، گفت تو در نیمه مرداد ١٣١٩ متولد شدهای و من با پشت چاقو این تاریخ را پشت در خانه كندم. ولی بعد كه پدرم سجل میگیرد تاریخ تولدم را مینویسند ده مرداد. به هر حال توقع زیادی از این زندگی ندارم . با قناعت و سادگی و صداقت زندگی كردهام تنها و مستقل؛ و همین خیلی خوب است . بابتش تاوان سنگینی دادهام كه اشكالی ندارد. » اینها بخشی از سخنان محمود دولتآبادی است در آستانه سالروز تولدش. نویسندهای كه سختكوشی، قطعا یكی از پررنگترین ویژگیهای اوست كه نشان میدهد یك نویسنده به جز بهرهمندی از توانمندی و استعداد خدادادی، چگونه به جایگاهی همچون نویسنده «كلیدر»، «روزگاری سپریشده مردم سالخورده»، «سلوك» و «جای خالی سلوچ» و... دست مییابد. شاید به سبب زندگی دهقانی در دوره كودكی است كه این چنین صبور و كوشا راه خود را میپیماید و آنچه او را در این راه دلخوش میدارد، طی طریق است نه الزاما رسیدن به مقصد. دولتآبادی نیز چون دیگر نویسندگان همطراز خود مینویسد تا نجات یابد از آنچه برایش بغرنج است یا حتی از آنچه كابوسی است تكرارشدنی كه حتی علم روانشناسی هم هیچ توضیح روشنی دربارهاش ندارد و نتیجهاش میشود رمان «كلنل» كه حالا چند سال است در انتظار دریافت مجوز انتشار باقی مانده است و این تنها كتابی نیست از این قلم كه در انتظار ورود به قفسه كتابفروشیها، بیصبر و قرار است كه هستند آثار دیگری همچون «طریق بسمل شدن» كه آنها نیز در همین انتظار به سر میبرند. اما محمود دولتآبادی از پای نمینشیند، خسته نمیشود، اگر جلوی انتشار یك كتابش را بگیرند، برگ دیگری رو میكند. اگر به «كلنل» مجوز ندهند، مجموعه داستانی دیگر رو میكند؛«بنیآدم» و چندی پیش نیز مجموعهای از گفتگوهایش را در قالب كتابی به نام «این گفتوسخنها» منتشر كرد. این كتاب از سوی نشر چشمه منتشر و در نمایشگاه كتاب امسال عرضه شد. به انگیزه انتشار همین كتاب با نویسنده موی سپید كرده سرزمینمان گفتوگو كردهایم. هرچند به سبب شرایط ویژهای كه بر جهان حاضر حاكم است، گفتوگوی ما خیلی فراتر از كتاب نامبرده رفت و آقای نویسنده، دغدغههای خود را درباره چگونگی زیست انسان در عصر حاضر بیان كرد.
در تمام مدتی كه كتاب «این گفت و سخنها» را میخواندم، حسرتی همراهم بود و مدام به این فكر میكردم كه ای كاش شما زندگی نامهتان را مینوشتید. در همین كتاب اشارههایی هم در همین مورد دیدم. مثلا در جایی میگویید اگر حوصله كنم و زندگیام را بنویسم... و حالا پرسش من این است شما كه حوصله دارید برای نوشتن رمانهایتان ده، پانزده سال زمان بگذارید، چگونه است كه برای نوشتن زندگینامه خودتان حوصله ندارید؟ واقعا اگر جواب درست را بدهم، نه شما باور میكنید و نه خوانندگان. برای نوشتن درباره هر كسی ـ فرقی نمیكند من باشم یا دیگری ـ نیاز است كه آدم دوستدار آن شخصیت باشد. در آثار و مواردی كه نوشتهام، دوستدار شخصیتهای آثارم بودهام ولی در مورد خودم، نه تنها عاشق خودم نیستم، بلكه آنقدر از دست خودم خسته و عصبی هستم كه هیچ رغبتی به بازنویسی خودم ندارم. بعید است دیگران باور كنند شخصی خودش را دوست نداشته باشد ولی به واقع خودم را در معانی معرفی كردن به دیگران دوست ندارم.
چرا از دست خودتان خسته و عصبی هستید؟ كلی گفتم از باب قیاس. آخر من همیشه با دیگران و به عشق دیگران زندگی كردهام و لازمهاش همین بوده كه بتوانم سلامت و تندرست و بدون روانپریشی باقی بمانم كه بتوانم كاری انجام دهم اما هر بار كه سراغ نوشتن اتوبیوگرافی خودم رفتهام حس كردهام چه اهمیتی دارد؟! باور كنید چند بار به این سمت رفتهام و صفحاتی هم نوشتهام ولی زود پشیمان شدهام. ببینید! داشتم چنین چیزی مینوشتم كه ناگهان داستان اول «بنی آدم» پیدا شد! اولش این بود كه بعد از ساعت سه صبح این آدم قوزی ناگهان پیدایش شد و به محض اینكه پیدا شد، هر كاری كه داشتم، رها كردم و فكر كردم اصل این است. شاید یك علتش هم این باشد كه من در نوشتن تخیل را مهم میدانم تا مستند ساختن را. حتی در آثار مستندی هم كه نوشتهام، اگر توجه كنید، داستان گونه است و با تخیل توام شده . در «دیدار بلوچ» عناصری پیدا كردم كه داستانگونه است؛ دو زنی كه ازآن سوى كشور میآیند دنبال مردهای خود كه برای كار آمدهاند و آنها را نمىیابند ؛ وقتی به ناداری محض دچار و ناچار میشوند براى كرایه بازگشت پولى تهیه كنند به طرف كسانی دست دراز میكنند كه بالای چهل سال دارند. یا آن مرد بلوچی كه میخواهد مرا ببرد مهمان كند ولی میدانم سفرهاش خالی است. اینها خیالانگیز است. این است كه مستندنویسی برای من خیلی دشوار است و از آن گذشته فكر میكنم دربارهى نویسنده، دیگرى باید بنویسد.
نگاهی از بیرون او را روایت كند. بله. به تازگی ادبیات شفاهی باب شده كه به نظر من سبك است . این كه كجا به دنیا آمدهاید و چه كردهاید و این كتابها را چگونه نوشتهاید و ... این هم خوب نیست و هرگز به آن تن ندادهام.
ولی به هر حال این نگاه هم وجود دارد كه باید زندگینامه چهرههای فرهنگی خود را ثبت كنیم و تا به حال هم در این زمینه كمكاری كردهایم. نه فقط چهرههای فرهنگی بلكه چهرههای سیاسیـ علمی ـ اقتصادی هم باید از خود زندگینامهای ارایه دهند و من چرا با این كار موافق نباشم؟ اما زندگی من آنقدر پر از پیچ و خمهای عجیب و غریب است كه واقعا خستهام میكند و كم و بیش در «روزگار سپری شده مردم سالخوره» به كنایه پارههایى، سایه وارآمده است. بس است دیگر!
ولی برای مخاطبان همان اشارههای كوچكی كه در آثارتان وجود دارد، جذاب است. درست است ولی حالا دیگر آن شرایط جدیدی كه در جهان و اطراف كشور ما پیش آمده و متاسفانه دارد وارد مملكت ما هم مىشود، آنقدر مرا اندوهگین كرده و به سمت افسردگی برده كه فكر میكنم در این زمانه احوال خوش باقی نمیماند و عملا بیهودگی دارد چیره میشود بر همه چیز و حالا هر شب از خودم میپرسم این چه پوچی و باتلاقی است كه دارد درست میشود كه آدمها در آن تبدیل میشوند به جانورانی كه حكمت آدم بودن را از یاد میبرند و اصلا برایم قابل توجیه نیست. اگرچه من اصلا بچهى جنگ هستم . در سال ١٩٤٠ به دنیا آمدهام و از همان زمان تولد با جنگ حركت كردهام . در دوره زندگیام جنگ كره بوده، ویتنام، الجزیره، كودتای ٢٨ مرداد و ... بعد هم كه جنگ ایران و عراق بود، بعدش هم كه میبینید عراق و سوریه و افغانستان. به نظرم دیگر از ظرفیت آدمیزاد بیرون است، در این میانه زندگینامه من چه اهمیتی دارد؟!
اتفاقا میخواستم درباره همین جهانی كه زندگی میكنیم و اتفاقاتی كه در آن میافتد، صحبت كنیم چون در این وضعیت باز هم اهمیت فرهنگ مطرح میشود و اینكه اگر آن را به شكل درستی جدی گرفته بودیم، این قدر شاهد چنین اتفاقاتی نبودیم. خب اجازه نمیدهند! اگرچه فرهنگ اصولا كند آهنگ است. با وجود این یكی از تصمیماتى كه به آن كمر بسته شده، ضد فرهنگ بار آوردن آدمهاست در تمام سطوح و تمام جایها. یعنی برای آنكه مسلط شوید، بایستی از دیگران سلب انسانیت كنید و فرهنگ آن است كه بشر را به سمت تكامل آدمیزاد توصیه میكند. دیشب یك فیلم ایتالیایی میدیدم كه در سال ١٩٦٠ ساخته شده بود. تا صبح آن را نگاه میكردم و میدیدم كه این فیلم چقدر نزدیك به عواطف آدمى است؛ گویی زندگی من و برادرم را به نمایش گذاشته بود. ولی این اثر متعلق به سال ١٩٦٠ بود و الان ٢٠١٧ هستیم. یعنی از آن نقطهى اومانیزم در ادبیات و سینما و تئاتر بالغ بر نیم قرن گذشته و از آن ایام به این سو فكر شد این سینما هم عجب ابزاری است در خدمت این كه ذهن دیگران را طبق دلخواه شكل دهند و بعدا هم كه بازیهای كامپیوتری شكل گرفت. درست ٣٠ سال پیش كه من به غرب رفتم، این بازیها شروع شده بود و داشت اوج مىگرفت و من وحشت كردم، آدمكشیها روی صفحه مونیتور كه اگر توجه كنید همین الگویی شد برای فیلمهای بعد كه مدام آدم میكشند مثل ریگ و حسیات شما را كند میكنند و این حساب شده و سیاست سنجیدهای است. آدمهایی هم كه در این دنیا حرف حساب میزدند، از بین رفتند و جانشین پیدا نكردند. مثلاً چرا جانشینی برای برتراند راسل، و انیشتین نیست؟ مگر فیزیكدان و فیلسوف نداریم؟! پس چرا جانشینی ندارند؟ یك شخصیت كلیمی در آمریكا هست كه گاهی دو كلمه حرف میزند. تمام! در هر كجایی كه این آدمها آمدند حرف بزنند، گفتند دورهاش گذشت! در چین كسی كه در معماری چین نقطه عطفی بود، آمد حرف بزند گفتند حزب بابت هنرتان در معماری از شما قدرشناسی میكند ولی به خاطر اعتراضاتتان ٥ سال بروید زندان! در روسیه همینطور. مىبینیم آنچه از دست رفته، انسان است. وقتی در راس عمر خود بودم، فكر میكردم سر سوزنی هستم در این كاینات. حال در این باتلاقی كه درست كردهاند نمىدانم كجا هستم؟! بالزاك در قرن نوزدهم گفته بود «خداوند روزگار ما پول است» آیا این حرف مصداق پیدا نكرده؟ حالا من به عنوان نویسندهای كه آدمیزاد محور آثارش بوده است، به چه كسی نگاه كنم كه بیارزد به جز پولی كه دارد؟!
این وسط وضعیت نویسنده چه میشود؟ همین كه میبینید ! در این شرایط نویسنده، به معنایی كه تا دهه ٨٠-٧٠ میلادی بود، نمىتواند به وجود بیاید، چون ارزشهاى انسانى خیلى كم و كمرنگ شده. این كمرنگى منحصر به ما و اینجا نیست؛ رابطهى نویسنده با خودش و با ارزشهاى دل آدمى به تدریج قطع شده است. نویسنده هم در هر كجای دنیا میخواهد امكانات بهتر، رفاه و مصونیت بهترى داشته باشد. حتی آدمهایی مثل همینگوی كه اواخر عمرش به در بیعاری زد، در جنگهای آزادی بخش شركت میكردند چون باور داشتند آزادی از قید دیكتاتوری معنایی دارد، ولی الان یك بیانیه از نویسندگان دنیا ندیدهایم كه بگویند اینها چه كسانی هستند كه در خاورمیانه رهایشان كردهاند به قتل عام زنان و كودكان و پیر و جوان؟!كجا بیانیهاى دیده یا خوانده شد دربارهى بمبارانها علیه مردم یمن؟!
به نظر شما این به دلیل چیست؟ بیتفاوتی یا ناامیدی؟ هر دوى اینها. چون نویسندگان و متفكران دنیا هم از خود مىپرسند با چه كسان مىتوان و باید حرف بزنند؟ با دیوار؟!
آقای دولتآبادی در همین كتاب «گفت و سخنها» میگویید سیاستزدگی بدترین آفت نویسندگی است. در كشوری مانند كشور ما كه همیشه این مشكل وجود داشته، وضعیت نویسنده و خلق اثر هنری چگونه خواهد بود؟ در مورد خلق اثر هنری، من تجربه دیگری جز كاری كه انجام دادهام، ندارم. اما حساسیت انسانی ضروری هنر است .یك فیلسوف آمریكای لاتین حدود هفتاد، هشتاد سال پیش گفته است در جوامعی كه آزادی نباشد، همه چیز سیاسی میشود. من میگویم آزادی قانونی، چون آزادی بدون قانون را نمیفهمم ولی خوب نبود سیاستزدگی، بیشتر دوستان نویسنده ما را در دوره خود شامل شد و طولی نكشید كه از آن طرف بام افتادند. یك بار آقای نویسندهاى را با یك چهرهى سیاسی جلوی در دانشگاه دیدم و شوخی و جدی به آن شخص گفتم:« آقا شما دست از سر نویسندگان بردارید!» ولی نه آنها دست برداشتند و نه افرادى چون آن نویسنده توانستند و ثقل لازم را داشتند كه بى اتكاء به سیاست بتوانند كارشان را انجام دهند. این مربوط میشود به جامعهای كه در آن آزادی و حقوق فردی و اجتماعی تعریف نشده. شما میدانید من برای اینكه وارد جریانهای سیاسی نشوم، چه تنهاییهای سنگینی را تحمل كردهام؟! همه با من دوست بودند، انقلاب كه شد و احزاب كه آزاد شد، متوجه شدم رفقایم دورم را خلوت كردند و ناگهان حیرت كردم كه چه اتفاقی افتاد؟! بعد پیغام دادند كه اگر فلانی میخواهد بپیوندد وگرنه هیچ! كه گفتم چنین كاری نمیكنم ؛ باوجود این ما در موقعیت و با حساسیتهاى بشرى زندگی میكنیم و باید با تشخیص خود زندگى كنیم اگرچه سخت و من با تشخیصم كار و زندگى كردهام. بعد از جنگ ٨ ساله كه جز رنج و سختی و در به دری مردم و ویرانی آب و خاك چیزی نداشت، از وقتی امكانی پیدا شد كه آدمها نسبتاً عقایدشان را بگویند، در موقعیتهای لازم نظرم را گفتهام كه عصارهاش در همین كتاب حاضر هست. باید میگفتم چون در جامعه خودم زندگی میكنم و به سرنوشت مملكت و مردم كشورم میاندیشم، جزیی از آنها هستم و وجدانم میگوید باید عقایدت را میگفتی و پشیمان هم نیستم. ممكن است بسیاری رنجیده باشند و بسیاری دیگر نرنجیده باشند ، اما به هر حال بیان عقایدم در راستای منافع كشور و مردم كاری بوده كه كردهام و این بدان معنا نیست كه عضو حزبى شده باشم یا بشوم و بگویم این دست بهتر از آن دست است یا برعكس. اصلا حوصله این چیزها را نداشتهام و ندارم.
اما به خاطر همین استقلال هزینههای زیادی متحمل شدید. بله! هزینههایی بسیار سنگین، شما كه شاهد آشكارههایش بودهاید در همین دورهى شما جوانها با من چههاكه نكردند! اینجا كجاست؟! از خودم میپرسم خدایا در چه جامعهای زندگی میكنیم؟! بنابراین میبینید كه ترجیعبند تمام حرف من آزادی قانونی است كه اگر قانون بود و آزادی به نسبت تقسیم شده بود، نباید این اندازه تحت فشار قرار میگرفتم. دیگران هم دچار نكبت نفرتزدگى نمىشدند!
اتفاقا درباره كتاب «كلنل» این پرسش را دارم كه هیچوقت فكر نكردید در دوره آقای خاتمی آن را برای انتشار ارایه كنید چون در آن دوره شرایط متفاوت و فضا بازتر بود؟ درست است فضا بازتر بود اما من نبایستی از آن فضای باز بهره برداری سودمندانه میكردم ، بلكه فكر میكردم بگذاریم فضا بازتر شود و قدم به قدم به آن زمان برسیم كه بتوانیم بدون اصطكاكهای غیر لازم، كار خود را انجام دهیم. من رعایت كردم همه آنچه را كه یك شهروند متعادل باید رعایت كند، رعایت كردم و حتی بیشتر از آن را . ولی رعایت كردن من جوابش خیلی بد بود؛ كتاب مرا جعل كردند با همدستی خارج و برخی روزنامههای اصطلاحا اصلاح طلب. این یك توطئه و تبانی بود و جواب رعایتهای من خیلی بد داده شد. میخواستند مرا از كوره به در ببرند ولی من از كوره در نمىروم.
زندگیتان از همان كودكی با سختیهای بسیار آمیخته بوده و هر چه زمان گذشته، دشواریها هم بیشتر شده و در مقابل، تحملتان هم بیشتر شده است و اتفاقا این موضوع در این كتاب«این گفت وسخنها» برای من خیلی آموزنده بود. صرف نظر از مسایلی كه درباره ادبیات و سیاست و اجتماع مطرح شده بود، میتواند برای نسلهای بعد از شما درس بزرگی باشد كه با كوچكترین چیزی از كوره در نرویم و خسته و نومید نشویم و از شما تلاشگر بودن و صبوری را بیاموزیم. این تنها راهش است، چون تجربه نشان داده در جامعه ما ، بخصوص در حوزه كاری ما كه ادبیات است، فقط كسانی از عهده برآمدهاند كه علاوه بر توانایی، نبوغ، فطرت، غریزه یا هر چیز دیگری كه اسمش باشد، بتوانند صبور باشند و فكر نكنند كه دنیا تنها به زمانهای كه زندگی میكنند، بسنده كرده است. یادم هست زمانی كه «روزگار سپری شده» را مینوشتم، بمباران شروع شده بود بچههایم كوچك بودند و ماشین كوچكی داشتم كه خیلی هم دوستش داشتم . همسر و فرزندانم را سوار ماشین میكردم و به هر خرابهای كه رفته بودیم، وقتی شب آنها میخوابیدند، من نوشتن «روزگار سپری شده» را ادامه میدادم. در همان زمان به آمریكا دعوت شدم، رفتم و آنجا یك بورسیه كلان دانشگاه میشیگان پیشنهاد شد و من پاسخ دادم خیلی ممنونم ولی باید به ایران برگردم. در سوئد به من گفتند تهران جنگ است و جنگ، جهنم است. به شوخى گفتم من هم جهنمیام و كارم همان جاست. بنابراین نویسنده شدن، بایدـ نبایدهای بسیار دارد، تازه اگر شما شرایط اولیه را داشته باشید . در این میان، باتوجه به چنین شرایطى است كه میگویم سانسور كردن ادبیات یك ملت، بسیار زشت و قبیح است. اول از هرچه همه كسانی را كه دست به قلم هستند، دچار توهم میكند و این توهم یعنی مرگ نویسنده. شما به هر كس برسید، میتواند به شما بگوید تعدادی از كتابهای من در سانسور مانده است و ما نمیدانیم چه كتابی است؟ آن كتابها بعد از نوشته شدن، باید منتشر میشدند ، نقد میشدند و این نقدها به نویسنده منتقل میشد تا ببیند بعدش چه میكند؛ ولی حجمی از آثار كه در سانسور میماند، همه را دچار توهم میكند و جامعه هم از پدیدارى آثار مربوط به خودش غافل مىماند.
چون دیگر هیچ ملاك و معیاری وجود ندارد. ملاكش میشود اینكه كتابم در سانسور مانده است. اگر دو مورد ناسزا هم نوشته باشد، اسمش میشود ادبیاتى كه در سانسور مانده! اشخاصى هم دیده مىشوند كه از این امر سوء استفادههایى مطابق روحیهى خودشان مىكنند.
موضوع سانسور كه گلایه همیشگی هنرمندان است و چندی پیش هم آقای عبدالله كوثری گفته بودند هیچ كشوری نمیتواند سانسور را مدون كند. نشدنی است. چگونه میتوان سانسور را تدوین كرد؟! بارها گفتهام ما یكسری محرمات درفرهنگ مردم كشورمان داریم. همهى نویسندگان و شعرا از چپترین تا راستترین این محرمات را میشناسند و به آن احترام میگذارند و از كنارش عبور میكنند تنها مورد این است . پس به چه حقی به خودشان اجازه میدهند نه تنها جلوی انتشار كتاب مرا بگیرند، بلكه به جعل و انتشار نسخه جعلی آن كمك كنند؟! و به من كمك نكنند تا بتوانم جلوی نسخهى جعلی را بگیرم؟!. پس مساله این نیست. ما بیشتر از كسانی كه مدعی هستند مقید به محرمات هستند، مقید هستیم و فاصله لازم را رعایت میكنیم .ایشان دارند به نام رعایت معیارهایى كه معلوم نیست در عمل باورى بهشان دارند یا ندارند ، حقوق قانونی مرا سلب و پایمال میكنند!
برای رد كردن هیچ یك از آثارتان توضیح مكتوبی هم ارایه میشود تا مشخص شود یك كتاب به چه دلیل مجوز نگرفته است؟ خیر. هرگز توضیح مكتوبی نمیدهند و به همین دلیل میگویم پاسخگو نیستند. آنقدر سر میدوانند كه ناشر فكر كند نمیخواهند مجوز بدهند . اگر ناشر مناسبات خاصی نداشته باشد، وقتی پافشاری میكند، دو خط كج و كوله مینویسند كه سرنامه هم ندارد. وزارت ارشاد یك بار سند نداده كه این كتاب به این دلیل نباید چاپ شود. چون ممانعت از انتشار كتاب، اقدامی غیرقانونی است.
ظاهرا این سختگیری درباره كتابهای نویسندگان داخلی بیشتر از آثار خارجی است. بله و این تناقض جالبی است در نگاه ایشان. اگرچه نویسندگان با آثار ادبى- فلسفى- علمى، در هر زبانى نوشته شده باشد مشكلى ندارند؛ اما نویسنده ایرانى چه مىشود؟
چه چشم اندازی برای نویسنده ایرانی در دولت جدید میبینید؟ رییس جمهور روحانی كار سخت و سنگینى پیش رو دارد، آراء انبوه مردم بسیارسنگیناند، با وجود این امیدوارم بتواند قانون را به اجرا در بیاورد، مىدانم كه آسان نخواهد بود؛ اما اگر این روال به صورت منطقی پیش نرود و اگر نتواند پیش برود، نمىتوان جلوى نومیدی بیشتر را گرفت و آینده خیلی خوبی نخواهیم داشت. ما كه نداشتیم، حتی شما هم نخواهید داشت. زیرا نومیدى هم حدودى دارد.
شما و بسیاری هنرمندان دیگر به صورت مستقل و صنفی از آقای روحانی حمایت كردید و از آبرو و اعتبار خود برای حمایت از ایشان مایه گذاشتید. فكر میكنید كمترین كاری كه ایشان میتوانند در حوزه فرهنگ و هنر انجام دهند، چیست؟ حمایت من از ایشان به جهت وضعیت عمومی مملكت بود و نه توقعى بیش از حدود قانونى كه امیدوارم كار من هم شمول قانونی بیابد«!» در عین حال این ایراد را هم حتما ذكر میكنم كه افرادی در خارج از كشور میتوانند به علل مختلف دست به این تخریب بزنند ولی وقتی وزارت ارشاد به من قول میدهد این كتاب شب عید منتشر میشود و دو روز بعد روزنامهاى مرده ناگهان زنده مىشود با عكس نحس تمام قد نویسنده و تیتر مىزند«كلنل از سد سانسور گذشت!» و فرداى همان روزكتابی جعلی به بازار میآید و خبر دروغ هم در مطبوعات منتشر میشود، چندی پیش هم در مهمانی آقای روحانی، نخواستم با آن كسان از آن وزارتخانه مواجه بشوم.
فرصتی پیش آمد با خود آقای روحانی صحبت كنید؟ نماندم براى شام. احتراما برای شنیدن سخنرانی ایشان رفته بودم. روز بدى را تجربه كرده بودیم همه با آن شرارتهاى ترور؛ من كاملاً ناخوش بودم و احساس كردم ایشان هم روز سختى را پشت سر گذاشته است و در چنان وضعیت سختى محلى براى طرح مسألهاى صرفاً ادبیاتى نمىماند. بخصوص كه من از هر جهت بسیار بدحال بودم.
وضعیت پیچیدهای است چون موانع زیادی سر راه ایشان هم هست. متاسفانه آقاى رییس جمهور در وضعیت بسیار دشوارى است، بار سنگینی بر دوش دارند، البته شخصیت كار كشته و مدبری هستند، ولی به هر حال وضعیت دشواری است و اگر نتوانند از عهده قانونمدار كردن جامعه بر بیایند، ایشان هم با حفظ اعتبار خودش این پست را كنار نخواهد گذاشت. چون به هر حال كارهایی مهم را براى كشور انجام داده و توانسته به توافقات بینالمللی دست پیدا كند، ولی قانونمداری ضامن چنان كارها مىتواند باشد؛ همهى مردم جامعه آسیبپذیرند و مملكت هم با وجود همه تلاشهایی كه شده، آسیب دیده و نشان داده شد كه در معرض آسیب است.
در منطقهای بحرانی زندگی میكنیم كه دامنه بحرانش به كشور ما هم رسیده است. علاوه بر آن كار هنری هم دشواریهای بسیار دارد. انتشار برخی آثار شما هم كه بلاتكلیف است. با وجود همه اینها هرگز پشیمان نشدید كه پیشنهاد دانشگاه میشیگان یا سوئد را نپذیرفتید؟ اصلا ! من قدمهای خود را به درستی برداشتهام و كار خود را انجام دادهام و در مسیری كه شخص طی میكند، بدیهی است چیزهایی را هم از دست میدهد. در آن موقعیت به من گفتند با خانوادهات بیا و من تشكر كردم. هرچند ممكن بود ما هم در تهران زیر موشك بمیریم، چون در فاصله بسیار نزدیكی به خانه ما، موشك زمین افتاد. اما هرگز پشیمان نیستم چون كارم را كردم. به پایان رسانیدن « روزگار سپرى شدهى مردم سالخورده» برایم از هر امتیازى مهمتر بود كه با برگشتنم مىشد به انجام برسد و رسید؛ ولی آنچه مرا آزار میدهد، این است كه كتابم كه ناموس ادبیات من بود و هست، جعل و تحریف و منتشر شد، در حالیكه من سانسور را هم تحمل كرده بودم و حساب كردهام سر جمع در این ٣٨ سال همه آثارم به طور میانگین پانزده سال در سانسور مانده بوده و تحمل كرده بودم ، ولی این یكی، هم توهین به ادبیات بود و هم من و هم كسانی كه مسئول فرهنگی این مملكت هستند. آنها به روی خود نیاوردند ولی برای من زخمی نیست كه درمان شود. آثار به راحتی نوشته نشدهاند و به راحتى نوشته نمىشوند.
شاید یكی از دلایلش این است كه كسانی در این جایگاه قرار میگیرند كه خودشان هرگز دشواری خلق یك رمان یا اثر هنری را تجربه نكردهاند. انتظار هم نمیرود. نویسندهای جوان حرف جالبی میزند؛ او میگوید رسیدن از نقطه A به نقطه B معجزه است. این است كه میگویم آقایانی كه به خودشان اجازه میدهند درباره آثار هنری نظر بدهند،آیا میتوانند نامهای به خانواده خود بنویسند و سر و ته آن را جمع كنند؟! حقوقشان را بگیرند. به كار ما چه كار دارند؟ چهل سال پیش گفتهام ادبیات ناممكنى است كه گاهی نویسنده میتواند ممكنش كند. ادبیات پدید آوردن از هیچ است! چندی پیش مسوول یك گالری گفت میخواهیم از روی نشانههای كارهای شما نقاشی كنیم و میخواهیم ببینیم این نشانهها از كجا آمدهاند . به آنها گفتم در این صورت باید به مغز من بروید!
جایی گفتهاید زمان نوشتن «كلیدر» حالتان خوب بود اما بعد از تمام شدنش غمگین و افسرده شدید. گویی از طی طریق لذت میبرید و نه از رسیدن به مقصد. بله! «كلیدر» به همهى علل و شرایط، فرحبخش و وجدآور بود. بعد از آن افتادم در افسردگی «كلنل» و «روزگار سپری شده» كه طریق دیگری بودند. بله، بیشتر وقتها فكر میكنم نویسنده نیستم چون همیشه نمیتوانم بنویسم، گهگاهی پیش میآید. همان طی طریق تشبیه بجایى است! اتفاقا نویسنده یعنی همین دیگر. كسی كه همیشه بنویسد مثل كارمند میشود.
حسن كارمندی این است كه گاهی میشود از زیر كار در رفت، اما عادت به نوشتن از كار گریختن هم ندارد؛ من كه از مشقتاش فراریام! همه نویسندگان خوب همین را میگویند كه تلاش میكنند تا حد امكان ننویسند. اما به جایی میرسند كه دیگر نمیشود جلوی نوشتن را گرفت. و بعد هم گرفتارش میشوند. گرفتار آن چیزی كه مغز را دچار كرده و باید از دستش رها شوی. مثلا هر یك از داستانهای «بنیآدم» را در یك نفس نوشتم كه از دستشان رها شوم. یا «كلنل» كه دو سال تمام دچارش بودم و نفسم را گرفت و تلاشم همه آن بود كه ازش نجات پیدا كنم. مثل دشواری زایمان است. زایمان نقطه آخر است، از آن لحظه كه بار بر میداری تا به آن لحظهى زایش برسی ... بسیاری چنین تشبیهی كردهاند ولی من اسمش را میگذارم نجات یافتن. معنای نوشتن این است كه شما دچار وضعیت بغرنجی شدهای و میخواهی از آن نجات پیدا كنی. نمیخواهی كه رعنایی كنی، نه! میخواهی از دست آن نجات پیدا كنی! و وقتی نمینویسم، البته تحمل احساس بیهودگى هم خودش مرحلهى دشوار دیگرى است؛ در این نقطه عقل و تواضع مىتواند كمك حال باشد. عقل و تواضع. حالا شما میگویید سرگذشت خودت را بنویس، میخواهید مرا دچار كنید كه تتمه عمرم بنشینم مزخرفاتم را سر هم كنم و بگویم من كه بودهام. چرا باید چنین كنم؟ كدام یك از پیشینیان ما چنین كردهاند؟
خب زمانه آنها با ما خیلی متفاوت بوده است. اما آنچه درباره رها شدن میگویید، درباره «كلنل» خیلی به این مطلب اشاره كردهاید، اینكه اگر نمینوشتید، دچار جنون میشدید. دو سال تمام در آن وضعیت بودم . نوشتن آن از سال ٦٢ شروع شد، اما سه سال قبل از آن خوابش را دیده بودم. وقتی شروع به نوشتن كردم، در پروسه نوشتن متوجه شدم خوابش را دیده بودم . بعد به كاغذهایم نگاه كردم و دیدم من آن خواب را یادداشت هم كرده بودم و آن خواب هم حیرتآور بود. چون ساعت سه و نیم دست از كار«كلیدر» كشیدم، از خستگی غش كرده بودم كه با یك كابوس بیدار شدم و احساس كردم دارم سنگكوب میكنم . دوباره خوابیدم و باز هم همان كابوس از نقطه ب «بسم الله» تا «ت» تمت دوباره آمد. فكر كردم اگر بار سوم بخوابم و این خواب را ببینم، مرا میكشد، بلند شدم و نفس كشیدم، لیوانی آب خوردم و گفتم باید هر طور شده یك خط از این كابوس را بنویسم تا بار دیگر سراغم نیاید . دو، سه خط نوشتم و افتادم خوابیدم و فردا بعد از ظهر نشستم و یادداشتی را كه در «نون نوشتن» میبینید، نوشتم. سه سال بعد كه شروع كردم به نوشتن «كلنل» یادم آمد كه سال ٥٩ آن خواب را دیدهام. یعنی سه سال قبل تم داستان را خواب دیده بودم. این همان نقطهى بار برداشتن است كه اشاره كردم و یكی از اتفاقات عجیب در روانشناسی . مرا به بیمارستانی در تجریش دعوت كردند كه رفتم و آن ماجراها را توضیح دادم اما هیچ یك از پزشكان مغز و اعصاب هیچ پاسخی نداشتند. كارمند وزارتخانهى مربوطه این احوال را متوجه میشود؟ چه ربطى دارد؟ .... باور كن میخواستم تن به همین مصاحبه هم ندهم. فكر كردم چه فایدهای دارد؟!
- متوجه میشوم ولی این را هم میدانم كه این حرفها باید ثبت شود حتی اگر تاثیری نداشته باشد. اما یك ماه دیگر تولدتان است و معمولا آدم روز تولدش به گذشته و آیندهاش فكر میكند و شاید به آرزوهایش. درباره آرزو باید بگویم ما اهل قلم، اهل فكر و ادبیات و نظر، همه خواستههای خود را ضمیمه برگ رای كردیم و به صندوق آقای روحانی یا نامزد دیگری گذاشتهایم. ما نمیخواهیم چیزهای انتزاعی مثل حقوق بشر و ... را به میان بیاوریم و دامن بزنیم كه مبادا این كشور سرنوشتی مانند سوریه پیدا كند. ولی این خواستهها ضمیمه برگهای آرای مردم داخل صندوقها رفته است. اجازه داده شود كه این روند عقلانی و متمدنانه راه خود را برود. در كشور ما چهل میلیون نفر در یك روز به خیابانها آمدند و خون از بینی یك نفر نریخت، این یعنی كه ما ملت متمدن و قانونمداری هستیم. پیشنهاد نهایی من این است كه به این قانونمداری و مدنیت مردم احترام گذاشته شود؛ و اما درباره روز تولدم، برادر بزرگم محمدرضا كه مرا بزرگ كرده و زمان تولد من نهساله بوده، گفت تو در نیمه مرداد ١٣١٩ متولد شدهای و من با پشت چاقو این تاریخ را پشت در خانه كندم. ولی بعد كه پدرم سجل میگیرد تاریخ تولدم را مینویسند ده مرداد. به هر حال توقع زیادی از این زندگی ندارم . با قناعت و سادگی و صداقت زندگی كردهام ـ تنها و مستقل؛ و همین خیلی خوب است . بابتش تاوان سنگینی دادهام كه اشكالی ندارد. اما همیشه نگران مجموعهای هستم كه از آن به عنوان مردم و مملكت نام میبریم وخود جزیى از آن هستیم و آرزومند بودهام كه این نگرانیها برای همه كم شود. وقتی این همه آدم به این نتیجه رسیدهاند كه مسیر زندگی اجتماعی ما از انتخابات میگذرد ، كه انتخابات میتواند خودش به آزادیهای مدنی منجر شود مثل آزادی احزاب، آزادی بیان، نظر و... با این امیدها مردم رای دادند و بخشی هم به دنبال این بودند كه مملكتشان آرام باشد تا بتوانند كار و زندگی كنند، بچههایشان را در آرامش به مدرسه بفرستند و ... اینهاست دیگر، به ظاهر ساده و در باطن مهم. یعنى زیستنى فراخورد شأن آدمى. به هر حال زندگی شاق است ولی آدمیزاد هم آسان نیست.
آقای دولتآبادی یاد آقای شاملو افتادم شما و ایشان شبیه هم هستید؛ هر دو خیلی تلاشگر بودهاید. جالب است كه ماه تولد شما ماه درگذشت ایشان است. الان هم با جمله آخرتان یاد شعر ایشان افتادم؛ «و انسان دشواری وظیفه است». بله. من از شاملو خیلی یاد گرفتم و خیلی هم او را دوست داشتم. بعد از شاملو زندگی شخصی من منقلب شد . ما با هم دوران خیلی خوبی داشتیم. او حضور بسیار شیرینی داشت و خیلی زندگیبخش بود. من از كودكی رفیق باز بودم و بعدها كه دوستان اندك و نزدیكم از دست رفتند، دوستان نزدیكم شاملو، ابراهیم یونسی، احمد محمود و دكتر حسن مرندی بودند كه رفتن هركدامشان ضربه سختی بود بر من؛ و این آخری هم دوستی بیرون از حوزه هنر و ادبیات «مهندس جلیل مختاری» اهل پارس و بعد از آن آغاز شد این تنهایی بیكران ؛ ممنون.
منبع: اعتماد
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید