1394/9/18 ۱۰:۴۴
سروش دباغ گفتوگو را با نوع مواجهه روشنفکران دینی در قبل و بعدانقلاب با علوم انسانی اسلامی آغاز میکندو معتقدبه «پاردایمشیفت» یا تغییر نظرگاه روشنفکران دینی در قبل و بعداز انقلاب اسلامی است؛ به اینصورت که اگر شریعتی و جلال در پیش از انقلاب با رویکردبدبینانه به علوم انسانی مدرن به دنبال بومیسازی آن بودند، پس از انقلاب سروش و مجتهدشبستری با روی گشادهتری با این علوم برخوردمیکردند. اما بومیسازی علوم انسانی حیات خودرا پس از انقلاب نه در گفتمان روشنفکران که در گفتمان قدرت ادامه میدهد. دباغ معتقداست که تئوریسینهای گفتمان اخیر تنها بر ممکن بودن ایجادعلوم انسانی اسلامی تأکیدمیکننددرحالیکه تأییدفلسفی این امر به معنای وجودعلوم انسانی اسلامی نیست و هرگونه تأییدو تکذیب این علم را بایدبه بعداز تدوین و انتشار محتوای آن سپرد.
مصطفی پهلوانی: سروش دباغ گفتوگو را با نوع مواجهه روشنفکران دینی در قبل و بعدانقلاب با علوم انسانی اسلامی آغاز میکندو معتقدبه «پاردایمشیفت» یا تغییر نظرگاه روشنفکران دینی در قبل و بعداز انقلاب اسلامی است؛ به اینصورت که اگر شریعتی و جلال در پیش از انقلاب با رویکردبدبینانه به علوم انسانی مدرن به دنبال بومیسازی آن بودند، پس از انقلاب سروش و مجتهدشبستری با روی گشادهتری با این علوم برخوردمیکردند. اما بومیسازی علوم انسانی حیات خودرا پس از انقلاب نه در گفتمان روشنفکران که در گفتمان قدرت ادامه میدهد. دباغ معتقداست که تئوریسینهای گفتمان اخیر تنها بر ممکن بودن ایجادعلوم انسانی اسلامی تأکیدمیکننددرحالیکه تأییدفلسفی این امر به معنای وجودعلوم انسانی اسلامی نیست و هرگونه تأییدو تکذیب این علم را بایدبه بعداز تدوین و انتشار محتوای آن سپرد. دراینبین نه نگاه سنتگرایانی که با تمامی علوم مدرن مخالفاندو نه نگاه گفتمانی که با بهرهگیری از آرای پستمدرن به نقدعلوم انسانی مدرن میپردازد، درک درستی از زمینههای غیرهمگون اندیشه اسلامی با پارادایمی که از آن انتقادمیکنندندارند. در پایان دباغ سیاستگذاران را به خوانش تجربههای شبیه به این پروژه در دیگر کشورها ازجمله اتحادجماهیر شوروی فرامیخواندو معتقداست که نبایداز بهرهگیری از علوم انسانی مدرن هراسید.
دکتر سروش دباغ را بایداز آخرین حلقههای جریان روشنفکری دینی در ایران دانست.چه آن که دیری است از سایه نام پدر خارج شده و تلاش میکنددستگاه فکری و فلسفی خودرا سامان دهد.بااوکه اینک پژوهشگر دپارتمان مطالعات تاریخی دانشگاه تورنتو است، درباره ابعادمعرفتشناختی «اسلامی کردن علوم انسانی» گفتوگو کرده ایم؛ پروژهای که پیش ازاین در انقلاب فرهنگی یک بار آزموده شده و در دولت قبل و با تصویب «شورای عالی انقلاب فرهنگی» نیز نهادی با عنوان «شورای تحول و ارتقای علوم انسانی» برای اجرای آن ایجادشد. دباغ در این گفتوگو اگرچه «ممکنالوقوع» بودن «علوم انسانی اسلامی» را میپذیرداما تأکیدمیکندکه این به معنای «وجود» آن نیست. از نظر وی تشکیل علمی جدیدنیاز به دهها سال پژوهش و تنظیم متون و سابقه تاریخی داردو تنها پس از آن است که میتوان قضاوت کردکه دیسیپلین موردادعا اساسا «علم جدید» محسوب میشودیا خیر.
******
از نخستین پروژههای روشنفکری دینی دردهه 40 اثبات این ایده بودکه میان علم مدرن و دین تضادو تناقضی وجودندارد. اما در دهه 50 فکر بومی شدن علوم انسانی از سوی همین جریان مطرح شدچرا که معتقدبودعلوم اجتماعی و انسانی مدرن در تضادجدی با مبانی اسلام است. به نظر میرسدهمان ایده در سالهای اخیر احیا شده و راه حل را در اسلامیشدن علوم انسانی جستوجو میکند. شما آبشخور فکری و تاریخی لزوم اسلامیسازی این علوم را چگونه ارزیابی میکنید؟
در باب نسبت علوم اعم ازعلوم تجربیِ انسانی مانندجامعهشناسی و روانشناسی و علوم تجربی غیرانسانی که زیستشناسی و فیزیک و شیمی را شامل میشود، با آنچه به تعبیر شمادردهه 40 شمسی رخ داد،باعنایت به آثار مهندس مهدی بازرگان، میتوان چنین انگاشت که تلاش روشنفکران و نواندیشان دینی معطوف به نشان دادن تلائم و سازگاری میان علوم تجربی غیرانسانی با دین بود.فیالمثل بازرگان درمقام وام کردن نظریات ترمودینامیک و نشان دادن علمی بودن قرآن بودودراین راستا«مطهرات در اسلام» و«بادوباران درقرآن»رانوشت؛ پیشتر از آن کتاب مهم «راه طیشده» را در 1326 منتشر کردودرآن کوشیداستدلال کندمسیری که کاروان علم آمده و راهی که بشر به پای خودطی کرده، کم و بیش همان راهی بوده که مدنظر پیامبران بوده است. از اواخر دهه 40 و در ادامه در دهه 50 دو اتفاق در فضای اندیشگی رخ داد: اول آنکه شریعتی از سازگاری علوم تجربی انسانی با دیانت سراغ گرفت و فیالمثل کوشیدنشان بدهدروایتی از مارکسیسم که سویههای انقلابی داشت و در آن روزگار نُقل محافل و نَقل مجالس بودرامیشوداز دل سنت ایرانی- شیعی هم استخراج کردو به تعبیر داریوش شایگان «ایدئولوژیزه کردن سنت» را پروژه خودقرار داد. شریعتی هم سودای سازگار کردن علوم تجربیِ انسانی با دیانت را در سر داشت. او با جامعهشناسی و تاریخ آشنا بودو به این معنا ضمن انتقاداز مارکسیسم و آنچه در آن روزگار از این مکتب فهمیده میشد، میکوشیدتوضیح دهدکه اگر فیالمثل از زیربنا و روبنا سخن میگوییدو در پی انقلاب و تشکیل جامعه بیطبقه هستید؛ ما هم به نحوی این سخنان را در سنت اسلامی-ایرانی خودداشتهایم. در عین اینکه میکوشیدآموزههای مارکسیستی را نفی و نقدکند، در نهان با آن همدلی داشت و دچار «غربزدگی ناآگاهانه» بود. این یک اتفاق بود؛ اتفاق دیگر مصداق این بیت حافظ بود: «سالها دل طلب جام جم از ما میکرد/ وآنچه خودداشت ز بیگانه تمنا میکرد». در این پروژه علاوه بر شریعتی، دیگرانی چون جلال آلاحمدو احسان نراقی هم حضور داشتندو کوشیدندیک روایت بومی از آنچه تصور میکردنددر سنت ما وجودداشته سراغ بگیرندو طرح کنند. به این معنا اگر ایدۀ «بازگشت به خویشتن» در آثار شریعتی متضمن بازگشت به خوداسلامی-ایرانی بود؛ در مقابل جلال آلاحمدو احسان نراقی بیشتر به خودایرانی ارجاع میدادندو از آن سراغ میگرفتند. این دو اتفاق در سالهای منتهی به بهمن 57 از پی هم رخ دادند. با توجه به تجربۀ زیستۀ پس از انقلاب و آشنایی عمیقتر با علوم انسانی رفته رفته درک و تلقی ما از این علوم اعم از علوم انسانی تجربی مثل روانشناسی، جامعهشناسی، اقتصاد، مدیریت، علوم سیاسی و علوم انسانیِ غیرتجربی مثل فلسفه و منطق بیشتر شد. در این برهه بومیاندیشی به معنایی که در دهۀ 50 محوریت داشت، کمرنگ شدو سراغ گرفتن از تلائم و تناسب میان معارف مختلف بشری و گشوده بودن نسبت میان آنها بر صدر نشست. عبدالکریم سروش طرح «قبض و بسط تئوریک شریعت» خودرا درانداخت و از دیالوگ میان معارف مختلف بشری سراغ گرفت. مطابق با این تلقی، میتوان و «باید» نسبت به شاخههای مختلف معرفت بشری گشوده باشیم. سروش البته از منظر معرفتشناختی و با استشهادبه تاریخ علم و با استفاده از آموزههای فلسفه علمی این طرح را درانداخت و به سنت دینی گره زدو آنچنان که روی جلدکتاب «قبض و بسط تئوریک شریعتی» نگاشته شده، از «تکامل معرفت دینی» سخن گفت. این کتاب را به مثابۀ اثری که اکنون دیگر کلاسیک شده و در تاریخ اندیشه اهمیت یافته میتوانیدمقایسه کنیدبا کتاب «بازگشت به خویشتنِ» شریعتی و روایتی دیگر از آن در آثار جلال آلاحمدبه عنوان مهمترین روشنفکران دهههای 40 و 50 شمسی. این «پارادایم شیفت» با سروش آغاز شدو سپس مجتهدشبستری در ذیل بحث از هرمنوتیک و بهکار بستن ایدههای هرمنوتیستی برای بهدست دادن فهم موجه از سنت دینی، از منظری دیگر آن را به بحث گذاشت. در دهههای 70 و 80 نشریاتی نیز چون «نقدو نظر» و «کیان» منتشر شدندو به طرح مباحث علوم انسانی دامن زدند؛ به این معنا که تلاش کردندآنها را چنان که هستندو در ادبیات مربوط به بحث گذاشته شده، معرفی کنند. در این بازۀ زمانی، آثار متعددی در قالب مقاله و کتاب ترجمه میشودو در کل، نوع مواجهۀ با علوم انسانی عوض میشودوقطار روی ریل دیگری میافتد.«آنچه خودداشت»و«بازگشت به خویشتن»ودرپی«ایدئولوژیزه کردن سنت»روان شدن واستغنا ورزیدن نسبت به دیگر معارف بشری به محاق رفت و آن دفتر ورق آشکاری خوردو مواجهۀ ما با علوم انسانی، جدیتر و عالمانهتر شد. گفتوگوی مابرعلوم انسانی تجربی وعلوم انسانی غیرتجربی متمرکز است و نسبت علوم تجربیِ غیرانسانی با دین که مرحوم بازرگان از آن سراغ میگرفت محل کلام من نیست در عین حال، ذکر این نکته خالی از لطف نیست که آن دفتر هم ورق آشکاری خورده و سراغ گرفتن از رابطۀ میان علم و دین در پرتو مباحث پس از انقلاب، چه به لحاظ روششناختی و چه به لحاظ محتوایی جدیتر و سودمندتر شده است. چنانکه در گفتوگوی «میراث ماندگار بازرگان؛ حریت، اصالت، صداقت» آوردهام، هر چندبصیرتهایی در ایدههای مرحوم بازرگان دربارۀ نسبت میان علم و دین دیده میشود، اما به نظرم از مشکل روششناختی جدیای رنج میبردو آن عبارت است از عدم تفطن به مختصات دو گفتمان دین و علم و اینکه چگونه بایدمیان دو فرآوردۀ معرفتی که در دو زمینه و زمانۀ کاملا متفاوتی شکل گرفتهاند، نسبتسنجی کرد.درمواجهۀ با علوم انسانی تجربی وعلوم انسانی غیرتجربی،پارادایم شیفتی که ازآن سخن رفت، در نیمۀ دوم دهۀ 60 شمسی و پس از پایان جنگ ایران و عراق سر برآورد. به نظر میرسدگفتمان غالب از آن زمان تا روزگار کنونی همین بوده، هر چندتغییراتی در این مدت در آن صورت گرفته است. گفتمان غالب متضمنِ مواجهۀ روششناختیِ جامعالاطراف و به رسمیت شناختن دیگر شاخههای معرفتی و سراغ گرفتن از تشابهات و تفاوتها و ربط و نسبت میان شاخههای گوناگون معرفتی بوده است.
علیرغم نظرشما درباره پارادایم شیفت در دوره پس از انقلاب، به نظر میرسداندیشه بومیسازی در دهه 50 که در آثار روشنفکرانی چون علی شریعتی دیده میشود، دست کم از دهه 80 در پروژه اسلامیسازی علوم انسانی از سوی بخشهایی از حاکمیت و تئوریسینهای آن ادامه حیات داد. آیا شما ارتباطی میان سودای روشنفکران دینی دوره انقلاب برای ایجادعلوم انسانی اسلامی با پروژهای که این روزها در برخی نهادهای مرتبط با آموزش عالی کشور میگذرد، نمیبینید؟
نمیدانم چقدر بتوان ارتباط مستقیم یا وثیقی میان این دو برقرار کرد. همانطور که میدانیدعلی شریعتی و دیگران از تعبیر «اسلامی کردن علوم انسانی» استفاده نکردهاندو بیشتر به ایدههایی مثل «بازگشت به خویشتن» پرداختهاند. نکته دوم اینکه امثال شریعتی و جلال آلاحمدنوعی گشودگی و آشنایی نسبی با علوم انسانی غربی داشتهاند. میدانیم که شریعتی در پارهای از مواردعمق کافی را نداشت اما به گواهی آثارش برخی از متخصصان علوم انسانی را میشناخت؛ از سارتر و هایدگر یادمیکردوآثار آنها را کم و بیش در مطالعه گرفته بود. چنانکه جای دیگری هم آوردهام، جهان او فراخ بود: از ماسینیون و بودا یادمیکردو علی بن ابیطالب را هم بسیار دوست میداشت و همچنین دیگر شخصیتهای تاریخ اسلام مثل ابوذر غفاری را. این را عرض میکنم تا از جاده انصاف خارج نشده باشم؛ شریعتی آشنایی با علوم انسانی جدیدداشت. در فرانسه درس خوانده بودو ژانرهای مدرنی که ذیل علوم انسانی تعریف میشوندرا میشناخت: تئاتر سربداران به دلالت او در حسینیه ارشاداجرا شد، شعر میسرودو با سنت شعر جدیددست کم در حوزه ایران آشنا بود. با جامعهشناسی هم آشناییهایی داشت هرچندبرخلاف قول رایج مدرک جامعهشناسی نداشت اما در کلاسهای جامعهشناسان آن روزگار مثل گورویچ حاضر میشد.همه این هاراگفتم تا بگویم درقیاس با آنچه به قول شمادردهه 80 مطرح شده، نظرات شریعتی نسبت روشنتری با علوم انسانی جدیدداشت؛ هرچندمیخواست آن را بومی کنداما فیالجمله نسبت به آنها گشوده بود، ولی بر آن بودتا توضیح دهدما هم زمانی دست بالا را داشتهو این سخنان را گفتهایم.اما دربارۀ آنچه در سالهای اخیر مطرح شده، همانطور که در مقالۀ «اسلامی شدن علوم انسانی: امکان یا امتناع؟» که اکنون در کتاب «ترنم موزون حزن» منتشر شده آوردهام، بر این باورم که به تعبیر فنی و فلسفی «تصورا» نمیدانم که در معجون علوم انسانی اسلامی قرار است چه مادهای با چه مادهای ترکیب شودکه بعدبخواهیم آن را «تصدیق» کنیم یانکنیم.وقتی ازاسلامی شدن علوم انسانی سخن میگوییم بایدمشخص کنیم که مرادمان این است که «موضوع» اسلامی شودیا «روش» اسلامی شودو یا «غایت» اسلامی گردد. من مسئله را اینچنین میفهمم و معنای دیگری برایم متصور نیست. مبتنی بر این سه شق، اولا بایدمعلوم شودکه فیالمثل در جامعهشناسی اسلامی قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ آیا قرار است به جوامع اسلامی و نحوۀ روابط و مناسبات بین مردمان و نهادهای مختلف در این جوامع پرداخته شودو مراداسلامی شدن «موضوع» است؟ اگر چنین است که به نظر میرسدنزاع، یک نزاع لفظی است چون میتوان از روشها و راهکارهای علوم انسانیِ موجودبهره جست و صرفا متعلق آنها را تغییر داد، یعنی ابژۀ تحقیق ما میتوانداز جوامع اسلامی اتخاذ بشود. اگر این است که میتوان همچنان قائل به علوم انسانی در معنای متعارف بودو تمایزی هم بین «علوم انسانی اسلامی» و «علوم انسانی غیراسلامی» قائل نشد. اگر مراد«روش» است و قرار است دردیسیپلینهایی مثل «جامعهشناسی اسلامی» و «روانشناسی اسلامی» روشهای بالمره متفاوتی مطرح میشود، پاسخ این است که روش در معنایی که ما میفهمیم نه دینی است و نه غیردینی؛ چه روشهایی که در علوم تجربی غیرانسانی مثل انگلشناسی و بیوشیمی به کار میرودو چه روشهایی که در علوم تجربی انسانی مثل جامعهشناسی به کار میرود. قاعدتا روش، دینی و غیردینی نداردو به این معنا فرق فارقی بین علوم انسانی اسلامی و علوم انسانیِ غیراسلامی نمیتوان متصور شد. علاوه بر این، اگر مراد«غایت» است که بخشی از آن در بحث «اخلاق حرفهای» یافت میشودو عالمان و متخصصان بایدبه اقتضای فعالیت حرفهای خودبهآن عمل کنندو از منشور اخلاق حرفهای تخطی نکنند. اگر مراداز «غایت» علم، بهکار بستن اخلاق اسلامی و این بخش از سنت اسلامی است، آنگاه اسلامی بودن بیشتر وصف عالم است تا علم. در واقع، اگر منظور به کار بستن آموزههای اخلاقی و متخلق شدن به مکارم اخلاقی باشد، کثیری از این آموزهها در اخلاق حرفهای مطرح گشته و به کار بسته میشود. در آن صورت تفاوتی با علوم انسانی موجوددر میان نخواهدبود؛ مگر آن که گفته شودمراداز «غایت»، بخش دیگری از سنت اسلامی است و نه اخلاقکه بایدتوضیح داده شودکه منظور دقیقا چیست. نهایتا شق چهارم این است که گفته شودعلوم انسانی اسلامیِای که مطمح نظر است، چه از حیث موضوع، چه از حیث روش و چه از حیث غایت متفاوت است با آنچه تاکنون بوده و ما میخواهیم «فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم». پاسخی که میتوان به این سخن داداین است که به چیزی که هنوز تولیدنشده و سر بر نیاورده، نام علم نمیتوان نهاد. علم هویتی جمعی و جاری داردو بر اثر تلاش مجدانه و صادقانه جمعی در طول زمان و با پدیدآمدن کتابهای علمی، مجلات تخصصی، کتابخانه، آکادمیها و آکادمیسینها میتوان از یک دیسیپلین علمی سخن گفت. عزم و نیت چندنفر برای پی افکندن یک دیسیپلین علمی را علم نمیخوانند. این کار زمان معتنابه و ابزار و ادوات لازم را میطلبد. در این صورت فیالمثل 50 سال بعداگر چیزی تولیدشدو ادبیاتی پدیدآورد، آن وقت میتوان از آن تحت عنوان علم نام برد؛ اما اینکه گروهی قصدبنا کردن علم جدیدی را داشته باشند، سپس بگوینداکنون این علم وجودداردخطای فاحشی است. میتوانیدبگوییدبرنامههایی برای تولیدعلمی داریدکه موضوع، روش و غایت آن بالمره متفاوت است. این کوشش جمعی بایدصورت بگیردبعداز 20 یا 30 سال میتوان قضاوت کردکه دیسیپلین جدیدی ایجادشده است یا نه. به نحو پیشینی نمیتوان چنین ادعایی کرد. بنابراین تا زمانی که «تصورا» معلوم نباشداز چه چیزی صحبت میکنیم، «تصدیقا» هم نمیتوان گفت که این علوم انسانی جدیدی که از آن یادمیشود، چه مؤلفهها و مقوماتی دارد.
باری، در قیاس با آنچه پس از انقلاب اتفاق افتاد، روشنفکران پیش از انقلاب از تعابیری چون اسلامی کردن علوم استفاده نمیکردندو بیشتر در اندیشه بومیسازی و ایدئولوژیزه کردن سنت و سری میان سرها درآوردن بودندو فیالجمله هم با علوم انسانی آشنایی داشتند. اما آن چیزی که امروزه از آن سخن به میان میآیدچنانکه توضیح کردم، تصورا دچار ابهام است و به توضیحی که گفتم و شقوق آن را از یکدیگر تفکیک کردم، معلوم نیست که مراداز «علوم انسانی اسلامی» چیست. اگر شیری است که خدا هم تاکنون نیافریده، بایدمنتظر بمانیم تا محصولات این کوشش جمعی رفته رفته بیرون بیاید. سپس از روی آن میتوان قضاوت کردکه علوم انسانیِ اسلامی محقق شده یا نه.
اجازه دهیدیک نکته دیگر را هم عرض کنم و آن اینکه نبایداز آنچه به علوم انسانی غیراسلامی موسوم شده بهراسیم. مشی گذشتگان ما هم بر این امر دلالت میکند. یک موردآن استفادهای است که فیلسوفان مسلمان از فلسفه یونانی کردند. هیچوقت درباره فلسفه اسلامی گفته نشده که چرا از علوم انسانی غیراسلامی استفاده کردهاند. بالاخره فرآوردههای فیلسوفان یونان مثل قوه و فعل و حدوث و قدم و... تماما منتقل شدبه آثار فارابی و ابنسینا و دیگر بزرگان سنت فلسفی ما. به این معنا سنت و مکاتب فلسفی ایشان قویا ملهم از آموزههای غیراسلامی بوده، چون فلسفه یونان آبشخور اصلی آنها بود. اما بعدا این آموزهها در دل نظام فلسفی ایشان هضم شدو یک نظام فلسفی ایرانی-اسلامی از دل آنها برخاست. وقتی نگاه تاریخی به مسائل نمیکنیم، چنین نگرانیهایی پدیدمیآید. این سخن را برای کسانی میگویم که چنین نگرانیهایی دارندوالا امثال من چنین نگرانیهایی اصلا ندارند. گمان نمیکنم کسی از بین قائلان به علوم انسانیِ اسلامی ذرهای تردیدداشته باشدکه فلسفۀ یونانی فلسفه غیراسلامی بوده است اما همین فلسفه آبشخور اصلی حکمای ما بوده و سنت ستبر فلسفه اسلامی هم حول آن شکل گرفته و دست کم حکمای مشائی ما خیلی تحت تاثیر این ایدهها بودهاند. به عنوان مثالی دیگر، در سنت عرفان اسلامی میبینیم که کثیری از عرفای ما ایدههای نوافلاطونی و افلوطینی داشتهاند؛ مشخصا عرفای ما در طرح مفهوم عشق و مباحث متافیزیکی تحت تاثیر ایدههای نوافلاطونی بودهاند. همه این مباحث به یک معنا منشأهای غیراسلامی داشتهاند؛ چه عرفان مسیحی و چه عرفان افلوطینی یا نوافلاطونی. اما شما ردّ پای این مباحث را در آثار ابن عربی و مولوی و دیگران میبینید. در درازنای تاریخ دیالوگ و تبادلی میان فیلسوفان و عرفای اسلامی از یکسو و آثاری که در ذیل تمدن اسلامی تولیدنشده از سوی دیگر، وجودداشته است. به این معنا فلاسفه و عرفای مسلمان دست ردبه سینه آنچه که امروزه علوم انسانی غیراسلامی قلمدادمیشودنزدندو از آن آموزهها در تقریر تأملات و یافتههای خویش بهرههای بسیار بردند.
میدانیدکه استدلال هواداران علوم انسانی اسلامی این است که فلسفه علوم انسانی غربی غیراسلامی است و لذا علوم انسانی منتج شده از آن نیز غیراسلامی است و دست کم برخی از آنها ادعا میکنندکه تا زمانی که ما فلسفه اسلامی و فلاسفه اسلامی داشتیم، بالاخره با توجه به مقتضیات زمان، علم انسانی اسلامی هم داشتهایم و اکنون نیز بایدبا توجه به مقتضیات زمان جدیدعلوم انسانی اسلامی جدیدی بسازیم. به نظر شما با توجه به خصوصیات عصر مدرن ایجادعلومی متمایز از علوم اجتماعی و انسانی مدرن که داعیه جهانشمولیت دین اسلام را هم پوشش بدهداساسا ممکن است؟
بنابه توضیحی که عرض کردم ایجاداین علوم علیالاصول امکانپذیر است و ممتنع نیست، اما نمیشوداز امکانپذیری یک امر و اینکه استحاله و امتناع منطقی ندارد، وقوع آن را هم نتیجه گرفت. اینها دو امر متفاوت است. یک وقت هست که فیالمثل شما ادعا میکنیدکه اکنون هم روز است و هم شب! من میگویم این ممتنعالوقوع است. اما اگر بپرسیدتشکیل علوم انسانی اسلامیای که موضوع، روش و غایت آن بالمره متفاوت است آیا ممتنع است من میگویم: نه، ممتنع نیست. بعداگر بگوییدپس وجوددارد، خواهم گفت که نه! این خطاست که شما از عدم امتناع امری، تحقق آن را نتیجه بگیرید. نمیگوییم تحقق آن ممتنع است؛ بروندجلو، وقتی محقق شد، وجودآن را تاییدمیکنیم. به نحو پیشینی نمیتوان نتیجه گرفت. چنانکه درمییابم، نقطه قوت طرف مقابل، تاکیدبر عدم امتناعِ تحقق علوم انسانیِ اسلامی است و توضیح این امر که تشکیل علم انسانیای که موضوع، روش و غایت آن بالمره متمایز است ممکنالوقوع است؛ ممتنعالوقوع نیست. آنچه در اینجا اهمیت دارد، محتوا و مسماست؛ به قول مولانا: «اسم جستی رو مسما را بجو/ مه به بالا دان، نه اندر آب جو». ما بر سر مسماها بحث میکنیم، سر اسامی بحث نمیکنیم؛ اگر مسمای «علوم انسانی اسلامیِ» وعده داده شده، آن چیزی باشدکه گفتم، یعنی عملا تفاوت ماهوی در موضوع، روش و غایت نداشته باشد، تصورم این است که داریم از همان علم سخن میگوییم با عنوانی دیگر، نه با مسمایی دیگر. مگر آن که بگوییدماهیت و ساختمان بنا میخواهدعوض شود؛ بسیار خب! این گوی و این میدان! تحقق این علم، امر ممکنالوقوعی است اما اکنون هم نمیتوان درباره آن سخن گفت؛ چرا که علم، هویت جمعی و جاری و بینالاذهانی دارد. در شاخههای مختلف علوم تجربی هم چنین است. من پیش از اینکه فلسفه بخوانم داروسازی خواندهام. در آن رشته، کلی شیمی و فیزیک میخواندیم؛ مجبور بودیم تاریخ علم شیمی را بخوانیم و با تئوریهایش آشنا باشیم. همین قصه برای علوم دیگر نیز برقرار است. چه بخواهیدشیمی بخوانید، چه فیزیک، چه فلسفه و چه روانشناسی؛ یک علم بایدپیشینه داشته باشد، عده و عُدّه داشته باشد، عالم و متخصص داشته باشد...
یکی از انتقادهای مخالفان علوم اجتماعی و انسانی مدرن این است که این علوم با مقتضیات فرهنگی و اجتماعی بومی ایران همخوانی نداردو نه تنها فلسفه و موضوع آن برای جامعه ما ناآشناست بلکه کارآمدی لازم را هم برای جامعه ما ندارد. شما چقدر این انتقادرا واردمیدانیدو برای تطبیق علوم انسانی مدرن با انسان ایرانی مسلمان چه راهکاری پیشنهادمیکنید؟
اجازه بدهیدپاسخ به پرسش شما را از اینجا آغاز کنم که اگر از من بپرسیدمدرنیته یک تعبیر جهانشمول هست یا نه و به تعبیر مارکس که میگفت: بورژوازی جهان را بر صورت خویش برساخته است، آیا مدرنیته و مدرنیزاسیون هم جهان را به صورت خویش برساختهاند، پاسخ من فیالجمله مثبت است. بالاخره ما تحولاتی در چندصدسال اخیر داشتهایم که اوج آن عصر روشنگری بود. بعداز آن، وقوع انقلاب صنعتی در قرن نوزدهم تاثیرات شگرفی در جهان ایجادکرده است. اما آیا این امر مانع از آن میشودکه ما مدرنیته ایرانی داشته باشیم؟ پاسخ من این است که نه، ما میتوانیم مدرنیتۀ ایرانی یا به تعبیر شما بومی خودرا با عنایت به مختصات اینجایی و اکنونی خویش بسازیم. کمااینکه مدرنیتۀ آلمانی با مدرنیتۀ فرانسوی و مدرنیتۀ انگلیسی متفاوت است. همانطور که روایت فرانسوی از روشنگری با روایت آلمانی و انگلیسی متفاوت بود.
اما روایتهای مختلف از مدرنیته در پایبندی به یک سری ارزشهای یکسان مشترکاند؛ همه آنها از خردخودبنیادتا حقوق بشر را به عنوان ارزش جهانشمول میپذیرند، اما در ایران مخالفان علوم اجتماعی و انسانی مدرن اساسا با این انگیزه پروژه اسلامی شدن این علوم را آغاز کردهاندکه علوم انسانی فعلی حاملان همان ارزشهای به زعم آنها غربی و به زعم غربیها جهانشمول هستند.
ایرادی ندارد. میتوانندآن آموزهها یا به تعبیر شما آن ارزشها را نقدکنند. از قضا من فکر میکنم پارهای از این آموزهها چون اخلاقی و موجه است، بایددر نظام معرفتی ما گنجانده شوند. به روایتی که در دهۀ 60 در فضای اندیشگی مطرح شداشاره کردم. اجازه دهیدموضع معرفتشناسانه مختار امروزین خودرا نیز بگویم: موضع من به لحاظ روششناختی «موازنه متأملانه» یا reflective equilibrium است. به لحاظ معرفتشناختی نیز به «مبناگرایی معتدل» یا foundationalism modest معتقدم که کسانی چون آئودی بهآن باور دارند؛ موضعی که نوعی تلائم و سازگاری میان شاخههای مختلف معرفت بشری را سراغ میگیرد. مطابق با این تلقی، اگر امر موجه و معرفتبخشی در فلان نظام معرفتی یافت شود، بایدآن را در نظام معرفتی خودبگنجانم؛ اگر این کار را نکنم خطایی به لحاظ اخلاقی و معرفتشناختی انجام دادهام. فیالمثل، من درباره مفاهیم و مقولاتی مثل حقوق بنیادین بشر؛ فارغ از اینکه از کجا آمده و در کدام سرزمین روییدهاند، چون موجهندو برگرفتنی، آن را در نظام معرفتی خودمیگنجانم. اینکه این آموزهها به تعبیر شما جهانشمول است تفاوتی در اصل قضیه ایجادنمیکند. مرادم این است که این بخش از میراث بشری چون موجه و اخلاقی است بایدآن را برگرفت و نظام معرفتی خودرا حول آن سامان بخشید، مگر اینکه استدلالی اقامه شودو بطلان آنها نشان داده شود. ازاینرو بایدبه معنای معرفتشناختی کلمه گشوده باشیم یعنی نظام معرفتی خودرا حول نُرمهای مختلف سامان ببخشیم. این یک «باید» معرفتشناختی است؛ یعنی انسانی که نظام معتقدات موجهی را سامان میبخشد، بایددر پی آن باشدکه اگر در جایی امر موجهی وجوددارد، آن را در نظام معرفتی خودبگنجاند؛ حالا میخواهدآموزههای نظام فلسفی کانت باشدکه بعدا در اعلامیه جهانی حقوق بشر صورتبندی شدو یا از جای دیگری آمده باشد، فرقی نمیکند. اگر آموزههای موجهی هستندبایدنظام معرفتی خودرا حول آنها سامان ببخشیم و این امر منافاتی نداردبا اینکه universality را با locality متناسب سازیم و به مختصات فرهنگی و زمینه و زمانۀ اینجایی و اکنون توجه داشته باشیم. در سطح کلان اینچنین میاندیشم و نگاه این دوستان به علوم انسانی را غلط میدانم و تصور میکنم اساسا بحث جغرافیایی در این باب رویکردسودمندی نیست.
البته هواداران علوم انسانی اسلامی دست کم در انتقادی که به علوم اجتماعی و انسانی مدرن دارند، چندان به این گزاره خودپایبندنمیمانندو از فلسفه قارهای و مشخصا اندیشههای فوکو برای نقدآنچه شما در دفاع از بهرهگیری از برخی مختصات نظامهای معرفتی دیگر گفتید، استفاده میکنندو استدلال میکنندکه جغرافیای فرهنگی و سیاسی در جهتگیری محتوای علوم انسانی تاثیرگذار است و علوم انسانی میتواندبرای اهالی قدرت به عنوان ابزار مشروعیتبخش، تاثیرگذاری بر افکار عمومی را به ارمغان بیاورد. پاسخ شما به این انتقادات چیست؟
بنده هم آشنا هستم و میدانم که از نظام فلسفی فوکو و دیگران استفاده میکنند. اینها به قول قدمای ما تفسیر «ما لایرضی به صاحبه» میکنند. توجه داشته باشیدکه نظام فلسفه قارهای کجا شکل گرفت؛ زمینه و زمانۀ تاریخی رشدآن چه بود. از قضا چندی پیش توفیق داشتم و در تورنتو دورۀمفصلی تحت عنوان «روشنگری و فلسفه کانت» برگزار کردم و زمینه و زمانۀ بروز روشنگری را خصوصا با استشهادبه آثار ارنست کاسیرر توضیح دادم. شما وقتی تاریخ را میخوانید، میبینیدچگونه جنبش اصلاح دینی به عصر روشنگری در مغربزمین منتج شدو چگونه مقولاتی مثل خودآیینی، تفردو عقل نقادِ خودبنیاد، در دل آن زمینه و زمانه شکل گرفت؛ چه نسبتی این امور با الهیات مسیحیت برقرار کرد؛ چگونه بحثهای الهیاتیِ کلاسیک به روایت آگوستین و دیگران به محاق رفت و مباحث دیگری جایگزین آنها شد؛ و «کانت» به اقتفای «تیندال» عقل عملی را برکشیدو برجسته کرد؛ آثار کپلر و نیوتن و توسّعا ظهور علم تجربی چه نقشی در این میان ایفا کرد. مرادم این است که در دل آن سنت است که هگل ظهور میکندو پس از آن به لحاظ تاریخی هایدگر و فوکو میآیند. نمیشودآن عقبه را ندیدو مواجهۀ متکلفانه و متصنعانه کرد. فلسفه قارهای و پارهای از منتقدان مدرنیته در تعامل و دیالوگ با سنت ستبر مدرنیته در مغربزمین سخن گفتهاندو به این معنا در دل آن سیاق بایداین سخنان را فهمید. ما که آن پیشینه را نداریم. مثل این است که یک گیاهی را از موطنش بکنیدو بخواهیدآن را در سرزمین دیگری بکاریدبدون آن که به عقبه و شرایط جوی این تغییر توجه کنید. بحثهایی که افرادی مثل فوکو میکننددر تعامل با سنتی است که پیش از آنها بوده است. این تفاوتهای مهم و سرنوشتساز را ندیدن و بیمحابا و سطحی داوری کردن، در ترازوی تحقیق و پژوهش وزنی نداردو به حساب نمیآید. آنچه موسوم است به فلسفه قارهای که در قرن نوزدهم با قهرمانانی مثل هگل و نیچه شناخته میشودو در قرن بیستم با سنت پدیدارشناسی آلمانی ادامه پیدا میکندو بعدا در سنت فرانسوی قهرمانانی پیدا میکند، دقیقا مبتنی بر همان پیشینه است. عقبتر برویدبه تجربهگرایی و سنت فایدهگرایی انگلیسی میرسید. پس از آن روشنگری سر بر میآوردکه در فرانسه، انگلستان و آلمان، نمایندگانی داشته است. روایت فرانسوی آن توام با نوعی ستیزهجویی نسبت به سنت دینی بوده و نامبردارانی چون ولتر، دالامبر و اصحاب دایرهالمعارف داشته، همچنان که کانت قهرمان روایت آلمانی و هیوم قهرمان روایت انگلیسیِ روشنگری بودهاند. پیش از آنها اسپینوزا را در هلندداریم. میخواهم بگویم در این زمینه و زمانه است که فلسفۀ موسوم به قارهای شکل میگیرد، فلسفهای که رابطۀ دیالکتیکی داردبا آنچه در دل فرهنگ مغربزمین تا پیش از آن رخ داده بود. کسانی داخل ایران بدون توجه به آن پیشینه و عقبه، به طور مکانیکی مباحث را تقریر کرده و داوریهای ناسنجیده میکنند. ما بایدقصۀ خودرا ساز کرده و حکایت این و آن را رها کنیم. هنگامی ایدههای فوکویی در جای خودخوش مینشیندکه علمدوستی، تفرد، خودآیینی و نهادهای مدرن در میان ما شکل گرفته باشد. شخصا با پارهای از نکاتی که اصحاب مکتب فرانکفورت میگویندهمدلی دارم؛ حرفهایی که هابرماس و آدورنو میزنندواجدبصیرتهایی است؛ اما آدورنو و هابرماس با سنتِ پسِ پشتِ خوددیالوگ انتقادی و رهگشا کردهاند. ما که در این میان تماشاگرانِ بستان بودهایم و مشارکت و مساهمتی نداشتهایم. عرایضم را خلاصه کنم. تا زمانی که علم جدیدی که موضوع، روش و غایت متفاوتی دارد، پدیدنیامده بایدمنتظر ماندو دیدعلم انسانی جدیدِ وعده داده شده ، چه در انبان داردو چگونه بروز و ظهور و لف و نشر پیدا میکند. علاوه بر این، مددگرفتن از ایدههای پستمدرنیستی، بدون در نظر گرفتن و لحاظ کردن پیشینه و زمینه و زمانۀ تکوین آنها راه به جایی نمیبردو گرهی از کار فروبسته ما نمیگشاید.
در ایران امروز دو گروه مدعی پروژه تاسیس علوم انسانی اسلامی هستند: یک گروه بر پایه نظر آیتا... جوادی آملی علوم تجربی را بالکل سکولار میدانندو معتقدندعلوم تجربی اتصال پدیدههای موردمطالعه خودرا از مبدأ و مقصدجدا کرده و عملا به جنازه تبدیل میکند. گروه دیگر اما نه با همه علوم تجربی بلکه صرفا با علوم اجتماعی و انسانی عناددارند. سخن اصلی این گروه هم این است که مبنای این علوم ماتریالیستی است و برخی تا به آنجا جلو میروندکه آن را راه ورودو سلطه غرب بر فرهنگ و ذهن ایرانیان و حتی اسباب استعمار میدانند. به نظر شما هر کدام از آنها در مسیرشان برای تاسیس علمی نوین به کدام سمت حرکت میکنندو با چه موانعی روبهرویند؟
در موردنظری که از آقای جوادی آملی نقل کردیدبایدبگویم در علوم انسانی و اجتماعی چنین نیست که به پدیدهها بسان جسدنگاه کنند. به تعبیر دیگر، پیچیدگیهای مناسبات و روابط انسانی که در دیسیپلینهایی چون جامعهشناسی، مردمشناسی، روانشناسی و مدیریت مدنظر قرار میگیرد، بسی بیش از این است. راجع به مبدأ و معادهم که ایشان گفتهاند، اکثر علوم انسانی جدیدنفیا و اثباتا سخن نگفته بلکه آنها را مغفول نهاده و لحاظ نکردهاند. اکنون در مقام روایت و توصیف هستم و نه ارزیابی. به قول مولانا «من نیم شاکی روایت میکنم/ من ز جان جان حکایت میکنم». جناب جوادی آملی اهل فلسفه هستندو میدانندکه تمثیل جای استدلال را نمیگیرد. اینکه من بگویم علوم انسانی پدیدهها را مثل جنازه میبینم، شخص دیگری هم میتواندمثال بزندو بگویدعلوم انسانی جهان را مثل یک انسان شاداب و متحرک میبیند؛ اگر مثال را عوض کنیدحکمش هم عوض میشود. برمبنای تمثیل نمیشوداستدلال اقامه کرد.
من بیش از چهار سال است که در دپارتمان «مطالعات تاریخی» دانشگاه تورنتو مشغول به کار و تحقیق هستم؛ حوزههای مختلف علوم انسانی در این دپارتمان مشغول فعالیت هستند، نظیر مطالعات زنان، مطالعات تاریخی و مطالعات خاورمیانه. درسهایی که در این سالیان داده و کارگاههایی که برگزار کردهام مثل «اسلام و حقوق بشر»، «فلسفه اخلاق تطبیقی» و «اسلام و مدرنیته» جملگی ذیل علوم انسانی قرار میگیرند. اما سخنی که جناب جوادی آملی گفتهاندبر هیچیک از این مواردتطبیق نمیکند. فرض کنیددر دیسیپلین اسلامشناسی، آثار اسلامشناسان و اسلامپژوهانِ متعددی به بحث گذاشته میشود، شخصا آثار برخی از آنها را درس دادهام، نظیر عبدا... النعیم و یا لیلا احمدکه در باب فمینیسم و نسبت آن با سنت اسلامی کارهای مهمی انجام دادهاست. آثار فراوانی در حوزههای اسلامشناسی، تاریخ، جامعهشناسی، روانشناسی و فلسفه در دهههای اخیر منتشر شده؛ آنها را اینچنین صورتبندی کردن و راجع به آنها حکم کلی صادر کردن و همه را به یک چوب راندن موجه و رهگشا نیست. همانطور که پیشتر هم در این مصاحبه آوردم، اگر «بایدی» که طرح میشود، «باید» روششناختی و معرفتشناختی است، بسیار خب! این گوی و این میدان. دوستان بیایندو علومی که با مبانی و مبادی دیگری از انسان سروکار دارد، انسانی که به مبدأ و معادمتصل است در افکنند؛ کسی که جلوی ایشان را نگرفته. آن وقت میپذیریم که علوم انسانی جدیدی سر برآورده است.
تحلیلتان از مسیر گروه دوم چیست؟
سخنان این گروه را نیز موجه نمیدانم. ملاحظه کنید، شما کسی مثل ادواردسعیدرا میبینیدکه یک آکادمیسین تراز اول محسوب میشودو کتابی تحت عنوان Orientalism نوشته و در آن پارهای از مستشرقین را به درستی نقدکرده که از شرق یک «دیگری» درست کردهاندو در مقام تخفیف آن برآمدهاندو مقولاتی مثل backwardness یا عقبافتادگی را به شرقیان نسبت دادهاند. همانطور که در جای دیگری آوردهام، با پارهای از سخنان ادواردسعیدبر سر مهرم و همچنین با برخی دیگر از آثاری که درباره colonialism و استعمار تولیدشده است؛ اما اینکه بر تمام علوم انسانی حکم یکسان برانیم و تمام آن را با یک چوب بزنیم، به نظرم ناموجه است؛ چرا که نکات آموختنی و قابل استفادۀ بسیار میتوان در علوم انسانیِ موجودسراغ گرفت.
میدانیدکه سودای تحول در علوم انسانی در گذشته هم سوابقی داشته است. منهای تلاشی که با انقلاب فرهنگی در این حوزه صورت گرفت، کشورهای کمونیستی و جهان سومی همچنین برنامههایی داشتهاند. آیا اطلاعی داریداز اینکه پروژههای مشابه به کجا رسیدهاند؟
در مورداتحادجماهیر شوروی سابق میدانم که اتفاقاتی از این دست رخ دادو سوداهایی در سر پرورانده شدتا علوم انسانی جدیدی شکل بگیرد؛ اما منتج به نتایج کامیاب و رهگشایی نشد. پس از فروپاشی اتحادجماهیر شوروی تا جایی که میدانم علوم انسانی در روسیه و دیگر کشورهای استقلالیافته کم و بیش بر همان سیاقی است که در مغربزمین تدریس میشود. در کشورهای کمونیستیِ بلوک شرق نیز آن پروژه به جایی نرسیدو فرو نهاده شد؛ چرا که ناکارآمدو ناکام بود.
میدانیدشورایی زیر نظر شورای عالی انقلاب فرهنگی و به ریاست آقای حدادعادل به نام «شورای تحول و ارتقای علوم انسانی» تشکیل شده که مأموریت اسلامیسازی سرفصلها، کتب و رشتههای علوم انسانی در دانشگاهها را برعهده دارد. به عنوان یک پژوهشگر و استادعلوم انسانی اگر بخواهیدیک توصیه به اعضای این شورا بدهید، این توصیه چه خواهدبود؟
میتوانم صمیمانه پیشنهادکنم که به تاریخچۀ علوم انسانی در مغربزمین و دیگر کشورها نظر کنند. خیلی از کسانی که در دیسیپلینهای مختلف علوم انسانی فعالیت کردهاند، دغدغههای عمیق انسانی، اجتماعی و اخلاقی داشتهو با انگیزۀ اعتلابخشی به آگاهی بشری کار کردهاند. چنانکه درمییابم، به عنوان یک آکادمیسین، بنا کردنِ علم انسانی جدیدی که به لحاظ موضوع، روش و غایت بالمره متفاوت باشد، بسیار بسیار سخت است. تصور میکنم اگر از تجربه زیستۀ بشر درس بگیریم، به نتایج خوبی خواهیم رسیدو در پی اختراع دوباره چرخ نخواهیم رفت. خیلی از این راهها را دیگران هم رفتهاند، خیلی از این سوداها را دیگران هم در سر داشتهاند. واقعا ببینیم آنها چقدر در اینکه سرشت و ماهیت علوم انسانی را تغییر بدهند، کامیاب بودهاند.
خوب است قائلان به «علوم انسانی اسلامی»، توضیح دهندکه مرادشان از علوم انسانی چیست و کدام یک از شقوق چهارگانهای را که ذکر آن رفت، مدنظر دارند. پس از آن میتوان در این باب اتخاذ موضع کرد.
به عنوان پرسش آخر، اگر فرض کنیم پنج سال دیگر به تعبیر شما دیسیپلینی به عنوان علوم انسانی اسلامی ارائه شود، آیا میتوانیدحدس بزنید، چیزی که ارائه شده چه شمایلی خواهدداشت؟
اول اینکه پنج سال زمان کوتاهی است برای سربرآوردن یک دیسیپلین و علم جدید. ثانیا، چنانکه به تفصیل توضیح دادم، شخصا از آنچه قرار است ایجادشود، تصور و تلقی روشنی ندارم. اگر روزی محصولی از آنچه ادعا میشودبیرون آیدو تولیدشود، آن زمان میتوان به این سوال پاسخ دقیقی داد.
منبع: روزنامه قانون
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید