1394/1/15 ۰۹:۰۹
در حالی که دانش اروپایی در حضیض خود بود، میزان چشمگیری از فرهنگ آمیخته از منشأ یونانی، رومی و یهودی در دربار امپراتوری بیزانس (روم شرقی) در قسطنطنیه و در کشورهایی باقی بود که از دمشق و حلب تا خلیجفارس امتداد دارند. مدرسه ایرانی جندیشاپور یکی از نخستین مراکز آن فرهنگ بود که در ۴۸۹ م به مسیحیان نستوری۱ پناه داد و به فیلسوفان نوافلاطونی که آتن را ترک کردند. آنگاه که آکادمی افلاطون در ۵۲۹م بسته شد، در مدرسه جندیشاپور ترجمهها، به ویژه ترجمه آثار افلاطون و ارسطو، فلسفه یونانی را با فلسفه هند، شام و ایران در تماس قرار داد و عامل رشد مکتبی در پزشکی شد که به رغم تکافتادگی نسبی آن، تا سده دهم میلادی وجود داشت.
مسلمانان که از حضرت محمد(ص) الهام میگرفتند، بین ۲ تا ۳۱قر۶۲۰ تا ۶۵۰م عربستان، حلب و دمشق و مصر را فتح کردند. ۱۵۰ سال بعد هارونالرشید (مشهورترین خلیفه عباسی) ترجمه آثار نویسندگان یونانی را تشویق نمود و به این ترتیب به ایجاد عصر بزرگ دانش اسلامی کمک کرد. این پیشرفت در آغاز کند بود؛ زیرا اصطلاحها و عبارتهای تازه که برای بیان اندیشه فلسفی و علمی مناسب باشد، باید ساخته و وارد زبانهای سُریانی و عربی میشد. مانند احیای دانش مشابهی که در اواخر سدههای میانه در اروپا رخ داد، نخستین وظیفه مسلمانان بازیافتن گنجینههای پنهان و از یادرفته دانش یونانی بود، پس از آن، افزودن آنچه بازیافته بودند به زبانها و فرهنگشان و سرانجام افزودن سهم خود بر آن.
تا دو قرن پس از رحلت پیامبر(ص) در اسلام فعالیت شدید کلامی وجود داشت. نظام اتمی اپیکوروس (فلسفه ذرهای) و مسائل زمان و مکان که شبهههای زنون پیش کشید، ذهن مسلمانان را برانگیخت و احتمال میرود فلسفه اتمی بودایی هند نیز بر آن تأثیر گذاشته باشد.
به گفته قرآن، الله آفریننده و نگاهدارندة عالم است و عالم در جنب وجود مطلق او فقط وجودی ثانوی دارد. این دیدگاه راستکیش، با فلسفه یونانی، نوافلاطونی، ارسطویی و نیز با مکتب فکری اسلامی دیگری تعدیل شد. همین مکتب، سلسله بیپایان وجود نوافلاطونی و اندیشه ارسطویی درباره عالم را به وحدت وجود خفی و یکسویة محمدی افزود. به این ترتیب به این دیدگاه رسید که عالم هم خداست!
گروه سومی که سعی میکردند برحسب تعابیر راستکیش محمدی طبیعت را توضیح کنند، به نظریهای درباره زمان رسیدند که اگر از فلسفه اتمی بودایی هند گرفته نشده بود، اما بدان شباهت داشت: عالم از ذرات لایتجزایی که عیناً مثل هم هستند، تشکیل شده است؛ عالمی که الله دمبهدم از نو میآفریند. مکان نیز ذرگانی است و زمان از «آن»های منفرد تشکیل شده است. کیفیتهای چیزها اَعراضی است که به ذرات تعلق دارد و الله آنها را همراه ذات میآفریند و باز میآفریند. اگر الله از بازآفرینی دمبهدم باز ایستد، عالم به سان خیال نیست میشود. ماده فقط به اراده مستمر الله موجود است و انسان چیزی جز آدم ماشینی فیلم سینمایی نیست. به این ترتیب نظام آشکارا بیخدای اپیکوروس به یکتاپرستی غلیظی تبدیل شد.
رشد و زوال
در کنار این گرایشهای کلامی، درباره طبیعتی که متکلمان، ثبات یا واقعیت آن را منکر بودند، کنجکاویی ظاهر شد. علم اسلامی زمانی رشد کرد که علم مسیحیت رو به زوال بود و حدود نیمه اول سده دوم قمریرنیمه دوم سده هشتم میلادی، رهبری به طور قطع از اروپا به خاور نزدیک منتقل شده بود. در سده سوم قر نهم م، مدارس طب اسلامی با بررسی ترجمه آثار جالینوس پیشرفت کردند و در شیمی مقدماتی که پایه کیمیاگری بود، کارهای تازه و چشمگیری انجام گرفت.
شیمی عملی در قدیمترین صورت خود، به فنون مورد نیاز زندگی میپرداخت، مانند فلزکاری از یکسو و تهیه داروها از سوی دیگر. بحثهای نظری یونانیان در روزگار باستان درباره ماهیت ماده، همراه با اندیشههایشان در باب اتمها و عناصر نخستی، به قدری از واقعیتهای مشاهدهای یا تجربی جداست که نمیتوان آن را جزو شیمی محسوب داشت. میتوان کیمیاگران اسکندرانی سده یکم میلادی را نخستین کسانی شمرد که به مسائل شیمی پیبردند و به بررسی آن پرداختند. بعد از روزگار آنان تا ۶۰۰ سال بعد که مسلمانان کارشان را دنبال کردند، کار زیادی انجام نگرفت.
راست است که به دلیل سوءتفاهم درباره سرچشمههای اسکندرانی این فن، کیمیاگران بعدی دو هدف عمده را مطمح نظر خود قرار دادند که رسیدن به هر دوی آنها ناممکن بود: استحاله مادی فلزهای پستتر به طلا و تهیه اکسیر زندگی که بتواند همه دردهای بشر را درمان کند. جستجویشان محکوم به شکست بود، با این حال، در این راهشان مقدار زیادی شناخت شیمیایی درست به دست آوردند و داروهای سودمند بسیاری را کشف کردند.
کیمیاگران مسلمان دانش اولیهشان را از دو منبع به دست آوردند: از مدرسه ایرانی که پیشتر از آن یاد شد و از آثار یونانیان اسکندریه، مقداری از راه ترجمههای سریانی و بعضی از طریق ترجمههای مستقیم. مسلمانان به مدت هفت قرن درباره کیمیا مطالعه کردند، مراکز عمده فعالیتشان نخست در بینالنهرین و سپس در اندلس بود. «کیمیا» به دست این مردان به «شیمی» تبدیل شد و شیمی اروپایی اواخر سدههای میانه از آنان، و بیشتر از طریق مسلمانان اسپانیا، گرفته شد. در حالی که بعضی از مؤلفان اسلامی و پیروان اروپاییشان به این ترتیب از کیمیا به شیمی رسیدند، دیگران که دانش فنی و نگرش فلسفی کیمیاگران اسکندرانی را نمیشناختند و نمیتوانستند دیدگاه تازهتر و علمیتر را اختیار کنند، کار خودشان را تا حد جستجوی ظاهرفریب طلا تنزل دادند، یا از روی حیلهگری یا خودفریبی، آن را وسیلهای برای جادو قرار دادند.
مشهورترین کیمیادان و شیمیدان مسلمان، جابربن حیان بود که شکوفاییاش اواخر سده دوم قر حدود ۷۷۶م بود و گمان میرود مؤلف اصلی آثار بسیاری بوده است که بعدها به لاتینی درآمد و به شخصیتی موهوم به «گِبر» (Geber) که در تاریخی نامعلوم میزیسته است، نسبت داده شد. مسئله اصل این آثار هنوز حل نشده است. برتلو (Berthelot) از بررسی ترجمههای تازه بعضی از نسخ خطی عربی در ۱۸۹۳ نتیجه گرفت که دانش جابر بن حیان بسی کمتر از دانش «گبر» لاتینی بوده است؛ اما هولمیارد و سارتن میگویند سایر آثار اسلامی که هنوز ترجمه نشده، نشان میدهد که جابر بن حیان شیمیدانی به مراتب بهتر از آن بوده است که برتلو میپنداشت. ظاهراً او (نامگذاری جدید را به کار میبریم) کربنات سرب به دست آورده است و ارسنیک و آنتیموان را از از سولفید آنها جدا کرده است. درباره پالایش فلزات، تهیه فولاد، رنگ کردن پارچه و چرم، و تقطیر سرکه را برای به دست آوردن اسید استیک غلیظ توضیح داده است. معتقد بود که شش فلز شناخته شده تفاوتشان به سبب نسبتهای مختلف گوگرد و جیوه در آنهاست؛ اما مادام که همه آثار عربی او بررسی انتقادی و با آثار «گبر» مقایسه نشده است، جایگاه او را در تاریخ نمیتوان تعیین کرد.
این تصور که دو «اصل» گوگرد یا آتش و جیوه یا مایع بودن، عناصر نخستی است، در تاریخ شیمی اهمیت بسیار دارد. ظاهراً این تصور از این کشف ناشی شده است که جیوه و گوگرد ترکیب شده، سولفید سرخ رنگ درخشانی به دست میدهد. چون نقره سفید و طلا زرد است، سرخ باید از چیزی حتی عالیتر و اصلیتر از طلا به وجود آمده باشد. بعدها نمک را هم به گوگرد و جیوه افزودند تا معرّف خاک یا انجماد باشد. این نظریه که نمک، گوگرد و جیوه اصول نخستی چیزهاست، به عنوان بدیل نظریه چهار عنصر امپدوکلس و ارسطو دوام آورد تا روزگاری که کتاب شیمیدان شکاندیش رابرت بویل در ۱۶۶۱ انتشار یافت.
هندسه و نجوم
اهمیت روزافزون شیمی علمی را بحثی نشان میدهد که درباره ارزش واقعی کیمیا در سده سوم قر نهم م آغاز گردید. در آن زمان اصول اقلیدس و اثر بطلیموس درباره نجوم به عربی ترجمه شد که از آن پس به «المجسطی» شهرت یافت. به این ترتیب هندسه و نجوم یونانی به عالم اسلامی برده شد. ارقام هندی شاید در یونان ابداع شد، اما به هند رفت و بعد به صورت ابتدایی به مسلمانان رسید و آنها این ارقام را به صورتی تغییر دادند (معروف به غبار) که به ارقام ما بیشتر شباهت دارد.
تجارت اسلامی گسترش یافت؛ این نمادهای راحت به وسیله کارگزاران آن تجارت، در جهان به ارقام عربی معروف شد و پس از چند قرن جای ارقام بدهنجار رومی را گرفت. ظاهراً کهنترین مورد استفاده از این نظام جدید در زبان لاتینی، در نسخهای دیده میشود که حدود ۳۶۶قر ۹۷۶م در اسپانیا نوشته شده است؛ اما تا مدتی پس از آن تاریخ، نشانه صفر قبول عام نیافت.
بعضی از مؤلفان اسلامی به منظور آوردن تأیید برای آثار خودشان، این آثار را به یونانیان نسبت میدادند؛ برای مثال مجموعهای از فرهنگ عامه یا جادو به زبان عربی یا سریانی که به «سرّالاسرار» معروف بود، در اروپای سدههای میانه به عنوان ترجمه اثری از ارسطو رایج بود. حدود ۲۰۲قر ۸۱۷م ایوب رهاوی دانشنامهای در علوم فلسفی و طبیعی، به آن صورت که در بغداد تدریس میشد، نوشت. مینگانا (Mingana) اخیراً متن سریانی آن را تصحیح و [به انگلیسی] ترجمه کرد.
ترجمه کتاب بطلمیوس، اخترشناسان مسلمان را برانگیخت. ابوعبدالله محمد بتّانی (حدود ۲۳۶قر ۸۵۰م) از رصدخانهاش در انطاکیه۲ حرکت تقدیمی اعتدالین را از نو محاسبه کرد و مجموعه تازهای از جدولهای نجومی تنظیم نمود. کسان دیگری که در مرتبه از وی پایینتر بودند، راهش را دنبال کردند و حدود ۳۹۰قر۱۰۰۰م پیشرفتهایی در مثلثات صورت گرفت و ابنیونس، که شاید بزرگترین اخترشناس اسلامی باشد،۳ گرفتهای خورشید و ماه را در قاهره رصد و ثبت کرد. الحاکم ـ خلیفه مصر ـ که دارالحکمهای را در قاهره تاسیس کرد، مشوق کار او بود.
پزشکی
شاید بتوان گفت که سده چهارم قر نهم م، دوره کلاسیک علم اسلامی است؛ دورهای که با کارهای طبی محمد بن زکریای رازی ایرانی آغاز شد که در بغداد کار میکرد و متون درسی جامع بسیاری، از جمله رساله مشهوری در سرخجه و آبله، تدوین کرد. میگویند رازی بزرگترین طبیب عالم اسلام و در واقع بزرگترین طبیب سراسر جهان در سدههای میانه است. علم شیمی را نیز در پزشکی به کار برد و برای اندازهگیری وزن مخصوص اجسام از ترازوی ایدروستاتیک استفاده کرد.
ابن هیثم (۳۵۴ـ۴۱۰ق۴ر۹۶۵ـ۱۰۲۰م) که برجستهترین فیزیکدان مسلمان بود، کار عمدهاش را در نورشناسی انجام داد و در روش تجربی پیشرفت بزرگی کرد. از آیینههای کروی و شلجمی استفاده نمود و کجنمایی کروی، قدرت درشتنمایی عدسیها و شکست جوی را بررسی کرد. اطلاع درباره چشم و عمل دیدن را پیشرفت داد و با ریاضیات پرمایهای مسائل را در نورشناسی هندسی حل کرد. ترجمه لاتینی اثر او درباره نورشناسی، تأثیر چشمگیری بر تکامل غربی، خاصه از طریق راجر بیکن و کپلر، گذاشت.
حدود همان ایام، ابنسینا (۳۷۰ـ ۴۲۸قر۹۸۰ـ۱۰۳۷م) پزشک و فیلسوف اهل بخارا، در دربارهای امیران و ماوراءالنهر سرگردان بود و بیهوده جای امن و قراری سراغ میکرد تا بتواند میدانی برای استعدادهایش بیابد و کارهای ادبی و علمیاش را دنبال کند درباره همه علومی که آن وقت میشناختند تألیف کرد. سارتن میگوید که در کیمیا به استحاله فلزات عقیده نداشت و فرقهای میان آنها را عمیقتر از آن میدانست که با تغییرات رنگ از میان برداشته شود. «قانون» یا مجموعه طب او که «مجموعه مدونی از کل دانش باستان و اسلامی است»، از عالیترین دستاوردهای فرهنگ اسلامی است. این کتاب بعدها متن درسی تحصیل پزشکی در دانشگاههای اروپایی بود؛ تا ۱۶۵۰مر۱۰۶۰ق در مدارس لوون و مونپلیه از آن استفاده میشد و میگویند تا این اواخر مرجع اصلی طبی در کشورهای اسلامی بود.
ابوریحان بیرونی، هم روزگار آنها که شهرتش کمتر است اما فکرش فروپایهتر نیست، فیلسوف اخترشناس و جغرافیدان، از ۳۶۲ تا ۴۴۰قر ۹۷۳ تا ۱۰۴۸م زندگی کرد. دست به اندازهگیریهای زمینسنجی زد و طول و عرضهای جغرافیایی را با دقت نسبی تعیین کرد. وزن مخصوص سنگهای گرانبها را محاسبه نمود و بر این اساس که در آبراههای مرتبط آب همسطح میشود، طرز کار چشمههای طبیعی و چاههای فورانی را تبیین کرد. توصیف روشنی از بخشهایی از هند و مردم آن صفحات نوشت و بهترین رساله سده میانه درباره ارقام هندی را نیز تألیف کرد.
ترجمان منظم
عربی در آن زمان به زبان علم شناخته شده بود و هر چیزی که به عربی نوشته میشد، همان شأنی را داشت که در اعصار قدیم (و نیز اخیرتر) زبان یونانی داشت. نخستین مترجم منظم متون عربی به لاتینی، قسطنطین افریقایی بود که از حدود ۴۵۰قر۱۰۶۰م تا مرگش در ۴۷۱ق ر۱۰۸۷م در مونته کاسینو۸ کار کرد. از سالرنو دیدار کرد و کارش تأثیر بسیاری بر مدرسه سالرنو گذاشت و اقوام لاتین را در آنجا و نیز در جای دیگر، به جذب کردن دانش اسلامی تشویق کرد.
با این حال، نقطه اوج دانش اسلامی رسیده بود. در سده پنجم قر یازدهم م، اثر مهم خیام ـ شاعر ایرانی ـ در جبر و آثار کلامی غزالی تألیف یافت. غزالی همان کار فلسفی و ترکیبی را برای اسلام انجام داد که توماس آکوئینی برای مسیحیت؛ اما با پایان آن قرن، افول دانش اسلامی آغاز شد.
بر اثر کشمکشهای داخلی امیران و سرداران اسلامی و تلاشی و تباهی تدریجی خاندانهای ممتاز، اصیل و ریشهدار مسلمان که حکام، سربازان و دیوانیان مورد نیاز را به بار آورده بودند، هرگونه امید به امپراتوری اسلامی پایدار از لحاظ سیاسی نیز از میان رفته بود. ولایتهای دوردست یکی پس از دیگری خود را از امپراتوری ناتوانشدة بیدر و پیکر و ناهمگن جدا کردند، خصایص بومی خود را بازیافتند و استقلال سیاسیشان را اعلام داشتند.
اندلس
در اسپانیا، دوردستترین ولایت مفتوح اسلامی بود که بهترین نتایج آمیزش تمدنهای اسلامی و یهودی و مسیحی نمایان شد. از ۴۱۸ـ۷۱۱مر۹۲ق حکومت گوتهای باختری که در اسپانیا استقرار یافته بود، از پایتختش در تولوز قانون و نظم را برقرار میکرد. یهودیان صفاردی که در اصل در دوره تیتوس از فلسطین به اسپانیا رانده شده بودند، سنتهای دانش اسکندرانی را نگاه داشته بودند، ثروت اندوختند و مراودات آزاد با شرق را حفظ کردند. این وضع پس از غلبه مسلمانان بر اسپانیا در ۹۲ق ر۷۱۱م ادامه یافت. تساهل و مدارای فکری مسلمانان، مادام که تسلطشان بلامنازع باقی ماند، به ایجاد مدارس و دانشکدهها امکان داد. البته دوام اینها نه به پشتیبانی مردم به طور کلی، بلکه به حمایت گاهبهگاه و متناوب امیری آزاداندیش یا دور از تعصب وابسته بود.
فلسفه اسپانیایی ـ اسلامی بیشتر در همان راههایی تحول یافت که مسیر مدارس مسیحی که ۱۰۰ سال بعد راه آن را دنبال کردند. برای هماهنگ ساختن متون مقدس امت با تعالیم فلسفه یونانی، کوشش مشابهی صورت گرفت و میان آن دسته از متکلمانی که به عقل و نتیجهگیریهای عقلی اتکا داشتند و دسته دیگری که بدون روش انتقادی به وحی یا به تجربههای عرفانی دینی اعتماد میکردند، و در هر دو حال منکر اعتبار خرد بشر در امور دین بودند، کشمکش همانندی وجود داشت.
فلسفه مَدْرَسی رسمی اسلامی با کلام فلسفیاش، بیشتر به دست غزالی تأسیس شد. مشابه این دیدگاهها در اسپانیا رایج بود؛ اما شهرت واقعی مکتب فکری اسپانیایی ـ اسلامی به واسطه کار ابن رشد است که در ۵۲۰قر۱۱۲۶م در کوروذوا (قُرُطبه) چشم به جهان گشود. با آنکه وی برای تعالیم ارسطو احترام عمیقی قائل بود، معالوصف مفهوم تازهای را در روابط میان دین و فلسفه وارد کرد. به قول او دین شاخهای از معرفت نیست که بتوان آن را به قضایا و نظام معتقدات تأویل و تحویل کرد، بلکه قدرتی فردی و درونی، و متمایز از کلیات علم «برهانی» یا تجربی است. کلام را که ترکیب دین و فلسفه است، برای هر دو بد میداند؛ زیرا از یک طرف احساسی کاذب از خصومت بین دین و فلسفه را رواج میدهد و از طرف دیگر دین را با علم دروغین فاسد میکند.
تعجب ندارد که تعالیم ابن رشد با تعالیم متکلمان مسیحی راستکیش در تعارض شدید قرار گرفت؛ اما با وجود مخالفت، مخصوصاً از ناحیه مکتب بزرگ فکری دومینیکی، سخنانش به دل مشتاقان نشست. در سده هفتم قر سیزدهم م ابنرشد در دانشگاههای جنوب ایتالیا، پاریس و آکسفرد مرجع معتبری شده بود و به قول بیکن و دانزاسکوتس: شایسته آن بود که به عنوان استاد علم برهان در کنار ارسطو جای بگیرد.
ابن میمون (۵۳۳ـ۶۰۱قر۱۱۳۵ـ۱۲۰۴م) قُرطُبی بزرگ دیگر آن دوره، پزشک، ریاضیدان، اخترشناس و فیلسوف یهودی بود که کار اصلیاش ساختن نظام فلسفه مدرسی یهودی بود که با فلسفه مدرسی اسلامی غزالی، و فلسفه مدرسی مسیحی قابل مقایسه است که اندکی بعد توماس آکوئینی آن را تکمیل کرد. ابن میمون میخواست کلام یهودی را با فلسفه یونانی، خاصه با فلسفه ارسطو، آشتی دهد. کار او در دورههای بعدی سده میانه تأثیر زیادی گذاشت. در آن زمان برخی از مریدانش به قدری نظر او را توسعه دادند که تمام تاریخ منصوص (توراتی و انجیلی) را تمثیل دانستند و این نظریه طبعاً معارضه برانگیخت.
احیای دانش در اروپا
در اروپا که این جریان دانش اسلامی را گرفت و به تدریج جذب کرد، دستگاه دانش پیشرفت محسوس کرده بود. در امپراتوری روم شرقی در قسطنطنیه کونستانتینوس هفتم از هنر و دانش حمایت کرد و تدوین شماری رساله دانشنامهای را فرمان داد و بدینترتیب دانش در سدههای نهم و دهم میلادی آشکارا جان گرفت. روسیه نیز از طریق قسطنطنیه به مسیحیت گروید، بیشتر به سبب ترغیب بیامان ولادیمیر ـ دوک کیف ـ و هنر روسی که مستقیماً از هنر بیزانس گرفته شد، در پایان سده دهم میلادی آغاز گردید. استنساخ و حفظ بسیاری از نسخ یونانی را به این نوزایی بیزانسی مدیونیم.
مرکز مطالعات غیردینی و به ویژه پزشکی، از زمانهای بسیار قدیم در سالرنو و در اروپای شمالی وجود داشت و تشویقی که شارلمانی و آلفرد بزرگ از اهل علم میکردند، برای تعلیم و تعلم به طور کلی انگیزهای ایجاد کرده بود. ژربر، آموزگار و ریاضیدان دانشور فرانسوی، از ۹۷۲ـ ۹۹۹م که به پاپی برگزیده شد و «سیلوستر دوم» نام گرفت، در رنس و جاهای دیگر درس میداد. در آثارش درباره ارقام هندی، چرتکه و اسطرلاب به بحث پرداخت. از اوایل سده دهم مر اواخر سده سومق دانش اسلامی در لیژ و سایر شهرهای لورن مشهور شد و از آنجا به فرانسه، آلمان و انگلستان سرایت کرد. حدود ۱۱۸۰مر۵۸۰ق مرکزی برای دانش اسلامی دیده میشود که اداره آن با راجر هیرفوردی است.
تاثیر نیاز روزافزون به تعلیم و تعلم این بود که مدارس دیرها و کلیساها تکافوی نیازهای رو به افزایش را نکردند و مدارس غیر دینی تازه صورت جدید دانشگاهها را به خود گرفتند. حدود سال ۱۰۰۰م تحصیلات حقوقی در بولونیا احیا شد و در سده دوازدهم، مدارس پزشکی و فلسفه به مدارس حقوق اضافه شد. صنفی دانشجویی برای حمایت متقابل تشکیل شد؛ افراد این صنف دانشجویان در آغاز خارجی بودند که از ناحیه بومیان در فشار بودند و بعدها همه دانشجویان، اعم از بومی یا خارجی اعضای صنف را تشکیل دادند. این صنفها معلمان خود را اجیر میکردند و دانشگاه بولونیا حتی در سالهای بعد همچنان دانشگاه دانشجویان باقی ماند، دانشگاهی که قدرت حاکم بر آن در دست شاگردان بود.
از سوی دیگر در دهه نخستین سده دوازدهمم، استادان، مدرسهای برای منطق و مناظره در پاریس تشکیل دادند و اندکی بعد جامعه یا اونیورسیتاسی از استادان در آن شهر اساسنامهای تدوین کرد که الگوی اساسنامههای بیشتر دانشگاههای اروپای شمالی و از جمله انگلستان است. به این ترتیب قدرت حاکم در آکسفورد و کمبریج همواره در دست استادان بود، نه مانند بولونیا و اسکاتلند به دست دانشجویان، که انتخاب رئیس دانشگاه در این دو نشانه یادگاری است از تسلط دانشجویان دوره کارشناسی.
از دیرباز موضوعهای تحصیل دانشگاهی معین شده و به مواد سه گانه ابتدایی تقسیم شده بود، شامل دستور زبان، معانی و بیان (علم بلاغت) و منطق و مناظره که با کلمات کار داشت و مواد چهارگانه پیشرفتهتر موسیقی، حساب، هندسه و نجوم و هیئت ـ که به هر تقدیر چهار موضوع به حساب میآمد که با چیزها کار داشت. موسیقی شامل نظریهای نیمهعرفانی درباره اعداد بود، هندسه فقط مجموعهای از قضایای اقلیدس و بدون برهان بود؛ اما حساب و نجوم و هیئت از ارزش بیشتری برخوردار بود؛ زیرا راه تعیین کردن روز عید رستاخیز مسیح را میآموخت. همه این مواد محض آماده شدن برای تحصیل علم مقدس الهیات تدریس میشد. در سراسر سدهها میانه این تقسیم موضوعها برای تحصیل مقدماتی دانشگاهی مناسب بود و چون توجه به فلسفه افزایش یافت، این رشته تحصیلی به عنوان بخش پیشرفتهتری از جدلیات سادهتر منطقی به آن اضافه شد.
اگر بحثهای فلسفی قرون وسطاییان هنوز مورد علاقه جاری عدهای از فیلسوفان جدید مابعدالطبیعی است، برداشت کلی آنان از عالم طبیعی به نظر ما عجیب، غیر واقعی و مغشوش است. تا اندازه زیادی بین رویدادهای طبیعی، حقایق اخلاقی و احوال روحی مرزی وجود نداشت. حقیقت نهایی بلاشک، هر سه را شامل میشود؛ اما تاریخنشان میدهد که رویدادهای طبیعی را، اگر بخواهیم شناخت ما از روابط میان آنها افزایش یابد. باید منتزع از آن دو تای دیگردر نظر بگیریم.
فکر قرون وسطایی مجذوب تشابهی فرصتی بین ماهیت الوهیت، سرشت اخترشناختی کیهان یا عالم کبیر و سرشت کالبدشناختی، تن کار شناختی و روانشناختی انسان یا عالم صغیر بود. معمولاً گمان میرفت که روحی زنده، نوس یا روح جهانی فلسفة نوافلاطونی، در عالم رسوخ کرده و آن را با هم نگاه داشته است؛ و روح جهانی نیز به نوبه خود مسخر و مقهور الوهیت است. به این ترتیب ماده ازلی، اصل مرگ و تجزیه، به حالت انقیاد در میآید…
مفهوم مشابهت اساسی عالم کبیر و صغیر در سراسر سدههای میانه حاکم بود. در عصر نوزایی باقی ماند و از راه ادبیات تقریباً تا عصر جدید دوام آورد. تصور عالمی متشکل از فلکها یا منطقههای متحدالمرکز، تحول یافت و در سدههای میانه به تصوری کلاسیک تبدیل شد و شاید در تخیل دانته به اوج خود رسید. کوپرنیک پایه منطقی آن را ویران کرد، اما سنت عامیانه را ریشهکن نساخت
در اینجا نمیتوان رشتهای از کلاف عظیم و سردرگم اخترگویی، کیمیا، جادو و عرفان را که بر سدههای میانه تنیده است، دنبال کرد و فهمیدن یا حتی مطالعه آن با شکیبایی برای ما بسیار دشوار است؛ اما نباید از یاد برد که این گونه افکار در اصل خاص فکر قرون وسطایی بود که با آنها احساس انس میکرد. اندیشه علمی که نمونههای نادری از آن را در آن روزگاران مییابیم، با نگرش ذهنی رایج به کلی بیگانه بود. نشاهای پراکنده علم باید در جنگلی پهناور و در هم میبالید که همواره مانع رشد آنها بود و نه آن طور که عدهای از تاریخنگاران علم پنداشتهاند در چمنزار بیآزار باز جهل. اگر زمین کشاورزی بایر بماند، ظرف چند سال جنگل آن را میگیرد و نشانهها حاکی از آن نیست که چنین خطری همواره در کمین کشتزارهای اندیشه نباشد، کشتزارهایی که با کار و کوشش ۳۰۰ ساله اهل علم پاک شده و به زیر کشت برده شده است. نابود شدن درصد بسیار کمی از جمعیت، برای نیست کردن شناخت علمی و بازگردانیدن ما به اعتقاد تقریباً عمومی به جادو، سحر و افسون و اخترگویی کفایت میکند!
* تاریخ علم انتشارات سمت (با تخلیص)
پینوشتها:
۱ـ پیروان نستوریوس را کافر خوانده بودند و آنها به ایران پناه آوردند(م).
۲ـ بتانی بیشتر عمرش را در الرق، شهری بر ساحل چپ فرات، گذرانید و رصدهای معروفش را نیز در همان جا انجام داد. انطاکیه، کنار نهر العاصی و نزدیک مدیترانه است.(م).
۳ـ ابن یونس مصری مطمئناً از بزرگترین اخترشناسان اسلامی است؛ اما بزرگترین نیست(م).
۴ـ ۴۳۰ق برابر است با ۱۰۴۰م (م).
۵: Monte Cassino، دیری مشهور و فرهنگپرور در مرکز ایتالیا (م).
روزنامه اطلاعات
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید