1399/11/14 ۱۰:۳۶
اندیشههای ساختارگرا چه میگویند؟ ایشان اساسا هیچ نمیگویند، زیرا بهزعم ایشان، ما چنان در ساختار زبان جا میمانیم كه راه به بیرون، به چیزی كه سخن «درباره» آن است نمیبریم. «سخن گفتن» به مثابه اندیشه همواره «درباره» چیزی است و ما در زندگانی خود همواره «سخن» را بهمثابه «سخن گفتن از چیزی» یا «سخن گفتن درباره چیزی» تجربه میكنیم.
اندیشههای ساختارگرا چه میگویند؟ ایشان اساسا هیچ نمیگویند، زیرا بهزعم ایشان، ما چنان در ساختار زبان جا میمانیم كه راه به بیرون، به چیزی كه سخن «درباره» آن است نمیبریم. «سخن گفتن» به مثابه اندیشه همواره «درباره» چیزی است و ما در زندگانی خود همواره «سخن» را بهمثابه «سخن گفتن از چیزی» یا «سخن گفتن درباره چیزی» تجربه میكنیم. با این حال، اندیشه ساختارگرا، این «دربارگی» را به تمامی نفی میكند. سوسور مدعی بود كه نمیتوان در نشانه زبانی، «آوا» و «اندیشه» را از هم تفكیك كرد و به بازبستگی درونی نشانهها نیز معتقد بود. او میاندیشید كه اگر بخواهیم به جهان پیچیده پیرامونمان بیندیشیم باید به زبان و ساختار تودرتوی نشانههای زبانی متوسل شویم. با این همه، تبیین او از «دلالت» و «معنا» چنان بود كه راه ما را به بیرون از ساختار نشانهها ببندد تا درنیابیم كه سخن دقیقا «درباره» چیست. انسانِ بیچاره بیخانمان اصلا جهانی ندارد؛ جهان او ساخته نمادین زبانی است با نشانههای دلبخواهی كه بر هیچ بنیانی استوار نیست. زبان «درباره» جهان نیست؛ بلكه جهان «در» زبان است. ما برای اندیشه به جهان ناچاریم به زبان متوسل شویم، اما از آنجایی كه زبان بنیانی در واقعیت ندارد و صرفا در رشتههای تودرتوی روابط قراردادی و دلبخواهی ایجاد شده است، عاجز از آن میشویم كه در باب «واقعیت» چیزی بگوییم. معنای هر نشانه در كل ساختار زبان آشكار میشود، اما چه كسی میتواند بدون ارجاع به یك عین از دلالتهای تودرتوی نمادهای زبان راه به «فهم» ببرد؛ حتی اگر تمام فرهنگ لغات را جمع كنیم و تمام واژگان را از بر كنیم، باز هم بدون «ارجاع» به واقعیت، هیچ واژهای معنا نخواهد داشت. نشانههای سردرگم تنها در خانه واقعیت معنایی دارند، وگرنه دلالتهای تودرتو و بیفرجام چگونه میتواند سرشت پدیدارشناسانه اندیشه زبانبنیاد را نمایان سازد؛ زبان بازتابِ واقعیت است و اندیشه همواره اندیشدن «درباره» چیزی است؛ چیزی كه از پیش خودش را در زبان جا داده است. اما چگونه میتوان سرشت ارتباطی زبان را نادیده انگاشت؟ به راستی كه «سخن گفتن» حتی اگر «درباره» چیزی باشد، باز در ساحت زبان و با زبانی است كه «همگنان» آن را در روابط اجتماعیشان ایجاد كرده است. نه تنها زبان در پدیده اجتماعی و روابط ساختار مییابد، بلكه اساسا این ساختارها و پدیدههای اجتماعیاند كه سرشتی ذاتا زبانی دارند. پس چگونه میتوان از «خود» و «دیگری» سخن گفت، بیآنكه چیزی در باب زبانی بیان شود كه با آن سخن میگوییم. لاكان وقتی به این مساله اندیشید، ابایی نداشت كه «خود» را، یعنی هر فردیت درونی و بالذات را به ساحت نمادها فروبكاهد، نمادهایی مترابط و متراكم كه دلالتهای بیشمار درونی دارند و هرگز به هویت یكپارچه تمامیتیافتهای نمیانجامند. بنابراین، ساختار نمادین زبان هم در آگاهی فردی و هم در آگاهی اجتماعی همان چیزی را میسازد كه آن را «هویت» مینامیم، اما «هویت»، «همانی» و «اینهمانی» چیزی جز سرگشتگی نشانهشناختی نیست. «واقعیت» وجود ندارد تا بتواند «همان» و «اینهمان» باشد، آنچه هست «غیریت» است و نشانههایی كه مدلولهایی بیانتها دارند. آدمی از چنین فرمایشاتی به شگفتی میافتد كه چگونه میتوان براساس آن، احكامِ «است» و «نیست» كه نمایانگر پیوند ذهن و واقعیت هستند را توضیح داد؟ سخن گفتن، همواره «سخن گفتن درباره چیزی» یا «سخن گفتن از چیزی» است؛ بر فرض كه هزاران نفر در همزبانی سخن را میسر ساخته باشند، چگونه میتوان با نفی «دربارگی» واقعیتیافته در زبان، امكانِ سخن را و ساختار كلی حكم را كه در اشكال «هست» و «نیست» هویدا میشود تبیین كرد؟ میل رو به ازدیاد اندیشمندان برای صیانت از اندیشه آزاد، اندیشه را به تهافت میكشاند. «من هیچ نیستم» اما «سخن میگویم» و «من سخن گفتن هستم»، «زبان هستم». چگونه چنین احكامی میسر است؟ درحالی كه با مبانی نمادپردازانه ایشان و با نشانهشناسی نمادهای سردرگم، دیگر جای سخن باقی نمیماند.
وقتی «واقعیت» را از ساحت زبان بیرون راندیم، تا گشودگی تفسیر را ضمانت كنیم، تا از ساحت «آزادی» و «دلبخواهبودگی» دفاع كنیم، طبیعی است كه به سفسطهگویی و اندیشه بیمسكن و بیخانمان روی آوریم. وقتی همهچیز نمادپردازانه و دلبخواهی است، پس بگذار «متن» محور باشد. چه جای گوینده و نویسنده است؟ بگذار زبان خود بگوید چه معنا میدهد. چه معنایی میدهد؟ «همهچیز» در اینجا، همان «هیچ چیز» است. وقتی به اندیشه پساساختارگرایانی چون بارت و دریدا نگاه میكنیم، این گمگشتگی نشانهشناختی را بیش از پیش مییابیم. بارت هم فكر میكند كه اساسا «سخنگو» چیزی جز نیروی پراكنده دلالتهای تجمیعشده نیست و واقعیتی كه سخن «درباره» آن است، اساسا ورای دلالت باقی میماند. پس بگذار معنای واژگان را، معنای متن را مفسر تعیین كند. چه جای گوینده و نویسنده؟ بگذار آزادی و دلبخواهی بودن جایگزین شود. «انسان است كه معیار همهچیز است، معیار هستی چیزهایی كه هستند و معیار نیستی چیزهایی كه نیستند.» باز هم مگس داخل شیشه درباز افتاده است. پس باید شاهكار كردن به اوج برسد؛ باید تردستی فزونی بگیرد؛ به هوش باشید كه تردست بزرگ برنامهاش را با «تاخیر» اجرا خواهد كرد. آری! شالوده-شكن بزرگ كه سترگی اندیشهاش را در نفی و سلب میبیند و تمام توانش در رد و انكار است، شالودهها را شكسته است؛ اینك همهچیز فقط «دیفرانس» است. «همانی» را رها كنید! به «شالودهها» دل نبندید! اینك «تفاوت» مهمترین شالوده است! چه شعبدههای دلكشی است كه فیلسوفان ارایه میدهند! بازخوانی مساله مفهومِ «دلالتهای زبانی تودرتو» كه در اندیشه سوسور مطرح شده بود، با تردستی استادانه دریدا، كار را به اینجا میكشاند: «من كه چیزی نگفتم»؛ «زبان خودش اینها را گفت.» آه! چه گفت؟ هیچ! اساسا واژهها در زبان هیچ محتوای ذاتی ندارند، هیچ ارجاع به واقعیتی ممكن نیست؛ ارجاعِ هر نشانهای صرفا به نشانه دیگر است و آن نیز به نشانهای دیگر؛ «من هیچ نمیگویم.»
مدرس و پژوهشگر فلسفه
منبع: روزنامه اعتماد
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید