1399/10/20 ۰۸:۵۱
بین قوانین حاکم بر قوا و عوامل طبیعت با مسائل و دگرگونیها و پدیدههای جوامع انسانی پیوندها و مناسباتی وجود دارد ناگسستنی و انکار ناشدنی؛از آن روی که بسیاری از دانشوران واقعگرای حقیقتبین،سرچشمه و ریشهی تحول،پیشرفت و پویایی یا جمود،سکون و ایستایی جماعات گوناگون را در موقعیت و شرایط تاریخی و نحوهی تولید و چگونگی توزیع ثروت جستوجو میکنند در میان طبقات متفاوت و نامتجانس جامعه.
مقدمهوار باید گفت،طبیعت این وجود قدیم ازلی با حضور سمج و متکثر و متلون در حجم اندازه ناپذیر دو ظرف بیهمتا-زمان و مکان- در مسیر دورانی همیشه رو به توسعه و تحول خود-آن هم به درازنای حیرتانگیز میلیاردها سال نوری-کهکشانها،ابراخترها،ستارهها، سیارهها و قمرهای برون از حساب و کتاب عقل و گمان و وهم میآفریند و به شیوهی ویژهی خود هر یک را بر مکان و مدار و محوری خاص به بودش،بالش و چرخش وامی دارد،اما دیری نمیپاید که به سائقهی تناقضی که از مرگ و زندگی در وجودشان تعبیه کرده است،به سمت و سوی تلاشی و زوال و نابودیشان پیش میراند،تا شاهد تحلیل و انهدام موجودیتشان باشد؛بیآن که غبار اندوهی به دامنش بنشیند.
شاید فرزانهی بیداردل و ژرفاندیش ما،خیام،رند شوریدهی همهی ایام و اعصار از پس سالها تفکر و تحیر در نظام آفرنش و اندوهگین از پدیدآوردن و ویران گردانیدن،زایاندن و میراندن، پروراندن و پرپرکردن،رفتوآمد،بودونبود،بیهودگی این دور و تسلسل و تکرار بیآغاز و انجام بدین بینش رسیده است.
در جامعهی سنتّی و ایستای عقب نگاه داشته شدهی ما نیز در روند کند و دگرگونی سنگین زایایی و میرایی و نوشوندگی همگام با زمانه،طریقهیی و رسم و راهی در کار است مشابه و موافق چرخهی طبیعت لاشعور.
در توضیح این همانندی،نگاهمان را از دور دستهای گذشته به همین فواصل نزدیک معطوف میداریم به قرن گذشته،عصر نکبت و ننگ خاندان قاجار،به میرزا تقی،پسرک خردسال کربلایی قربان علی هزاوهیی آشپزباشی و خادم خانوادگی قائم مقام،دوستداران ترقی ایران، پسرکی بسیار هوشمند و بافراست،مشتاق آموختن و اندوختن دانش و تدبیر،شایستهی بزرگی و در خور مسئولیت کلان جامعه،میوهی شیرین کشتزار و باغ آرزوهای چندین قرن کدّ یمین و عرق جبین مردانی که او محصول دستهای پینهبسته از رنج گاوآهن،داس،بیل و خرمن کوبشان بود،همسایگان و مصاحبان چهارپایان،غارت شدگان خان خانان،سلطان و خاقان.
فرزند برومندی که در سایهی عنایت و تربیت قائم مقام فراهانی، و پشتوانهی همت و ارادهی برتر و توش و توان تجددپذیر خود،ادارهی مدبرانهی کشور غرق در لای و لجن،انحطاط و زوال ناصری را شجاعانه به عهده گرفت و عاشقانه به اصلاح امور،نوسازی ویرانههایش به تکاپویی همه جانبه برخاست.برای هر چه کوتاهتر شدن فاصلهی واپس ماندگی ملّت از قوافل تندیس غرب سنّت شکن قد برافراشت؛به دخالت خائنان جامعه و خادمان بیگانه در امور مملکت پایان داد.هدردادن،حیف و میل ثروت ملی را مانع شد، مستمرّیها و مواجب بیعملان طفیلی دربار را به کلی قطع کرد، خزانهی دولت و مدیریتها را سامان بخشید.کراها را به شایستهگان کاردان واگذاشت.از همه مهمتر در برابر مداخلات مسلّم و بیپردهپوشی سفارت روس و انگلیس در مسائل کشور مردانه و با صلابت و استوار قیام کرد،برای حفظ استقلال و قطع وابستگی اقتصادی و صنعتی کشور،دانشجویانی مستعد به فرنگ گسیل داشت، در جهت بیداری و هوشیاری جامعهی خوابزده به ایجاد چاپخانه و روزنامهی وقایع اتفاقیه و ترجمه و تألیف کتب متناسب با نیاز روز همت گماشت.
نخستین مدرسه یا دانشگاه را که«دار الفنون»نام گرفت،او بنیان نهاد.برای تدریس و ادارهی آن استادان مجرب را از کشورهای پیشرفته فراخواند،اما غفلت و ناآگاهی تودهها به عوامل و عناصر خائن و پلید و سودجوی وطنفروش که مزد خیانت خود را از اجانب میگرفتند رخصت آن داد که به سیاست و دسیسهی مهد علیا و میرزا آقا خان نوری و سفرای روس و انگلیس و دیگر مزدوران بیگانه و خودی که دستشان از خزانه و رشوه و مناصب مملکت کوتاه شده بود، امیر بزرگ را از صدارت عزل و به فین تبعید کنند و پس از چندی که از سایهاش نیز میهراسیدند،در قبال آن همه خدمت صادقانه به مردم، به قول اخوان:«گنه ناکرده پادافره کشیدن»در حمام،رگش را زدند،اما فوارهی خون او خفتگان این ویرانه را بیداری نبخشید.
فاجعهی قتل جانسوز امیر در جامعهی تخدیر شدهی غفلت پیشهی عصر ناصری کمترین واکنشی،اعتراضی،سروصدایی، حتّا گلایه و نجوایی را برنینگیخت،دلی به درد نیامد،طغیانی، خروشی،جنبشی که چه عرض کنم حتّا ضجهیی از گلویی برنشد، انگار جامعهی دور قجر،بیاعتنایی و سنگدلی در قبال قتل عزیزان خوب پرورده و برگزیدهی خویشتن خویش را از طبیعت کروکور،به ارث برده بود که از شکستن و نابودیشان غمی به دل راه نمیدهد.
کمی نزدیکتر میآییم،به مشروطه،به تبریز،به ستار خان،سردار ملی،سطوت و صلابت سهند و سبلان سرفراز،خلاصهی خون و شرف مردم غیرتمند آذر آبادگان،نماد روح حماسی و دلیری اقوام آرایی فلات ایران،که نه تنها پرچم هیچ دولتی را بر سر در خانهاش نصب نکرد،میخواست بیرق هفت کشور را به زیر پرچم کاویانی ایران به اهتزاز درآورد،بهادری بیهمال که غرش پلنگ تفنگش شغالان مزدور محمد علی میرزا و دار و دستهی خائنش را از دور و بر برج و باروی تبریز مردخیز تا دور دستها تاراند و فراری داده.سردار رشیدی که اگر جسارت و دریادلی و آرمان خواهی او نیمبود،اثری از مشروطه به جا نمیماند.
مجاهدان و مردان آزادیخواه و همهی ساکنان ایران زمین مدیون و مرهون جانبازی و شجاعت این روستایی راستین پاک نهادند که پیش از حضور در صف مشروطه خواهان آذری با خرید و فروش اسب و استر و دیگر چارپایان زندگی سادهاش را میچرخاند.سرداری که عنوانش را از تاریخ و مردم گرفته بود،برای دین مجلس و مشروطهاش راهی تهران شد،روز ورودش:«یکباره شهر تهران جوشید و خروشید و چنان استقبال گرم و پرشور و هیجانی از سردار بزرگ آزادی کرد،که تا آن زمان،چنان استقبال و شور و هیجانی دیده نشده بود.شدت احساسات مردم به حدی بود که پیرمردی میخواست فرزند خود را پیش پای سردار ملی قربانی کند».1
اما جامعهی«نخبهکش»2خودش استقبال و بد بدرقهی ما،پس از فروکش کردن آن تبوتاب و شور غلیان سطحی نامنتظر و فرو افتادن آبها از آسیابها،به رسم معهود به خلوت سکون و سکوت و رخوت و غفلت تاریخی خود بازگشت و دریچههای دریافت و گیرندگیاش را باز هم بر روی جهان پیرامون فروبست!
وقتی که مجلس باز شد و مجلسیان میخواستند با برقراری حقوقی ناچیز سردار مشروطه را سپاسی اندک گفته باشند،خواجه تاشی چون تیمورتاش چنگیز و رضا خان تراش،نمایندگان مرعوب و سست عنصر را از ادای این دین ملی بازداشت3و از ژرفای آن همه خروش و غلیان و برون فکنی حمیت و عربده،مشتی گره نشد تا دندان بر دهان آن غدار سردار مذبذب بیگانه تاش بشکاند!
سردار ملی را شرم و شرف آزادگی و مناعت طبع رخصت آن نداد که از آن رذالت و نمک نشناسی چیزی به زبان آرد،با این همه ایادی بیگانه،فرصت طلبان زبون،جیره خواران دربار و سفارت خانهها و مریدان تحجر به دار آویخته بیکار ننشتند،نابودی منافعشان را زنده بودن او رقم میزد،پس باید شرّش را کند،و چنین شد که در پارک اتابک به گلولهاش بستند.3اما او لنگان و عصا زنان بیاعتنا بدان زخم جانکاه و بیتوجه به فقر و تهیدستی خود،فقط و فقط دلواپس و نگران حال و آیندهی مشروطهیی بود که هنوز صدای تفنگ سر پر او و بوی باروت و ساچمهاش در خانهی ملت پیچیده بود،تا این که که یک شب به خواب نعمت آزرم آمده،«هراسناک؛دست چپش حمایل گردد».4
استاد پروفسور امین در مورد آخر و عاقبت دردناک ستارخان در همین ماهنامهی حافظ مینویسد:«سرانجام چنان سرداری از زخم آن[تیر]جان سپرد،در ماههای آخر عمر،سردار ملی در کاروان سرایی واقع در دروازه قزوین میزیسته و از درد پا مینالید و از حیث معاش نیز تا حد افسوس آوری دچار مضیقه بوده است».
جامعهی محبوس آبونان،خواب زدهی بختک دیده،به دنبال آن استقبال مستعجل سراپا هیجان و هذیان در روز ورود سردار ملی بدینگونه که گذشت،بدرقهاش کرده است،بدرقهای مایهی سرافکندگی و شرمساری ابدی ملتی صاحب فرهنگ و تاریخی مالامال کرامت و سخاوت و مهربانی و وفای به عهد و میثاق.
روزنامهنگاری که آغازش به عهده محمد شاه قاتل قائم مقام میرسد و تبارش به میرزا صالح شیرازی،در طومار و کارنامهی خونیناش نام میرزا جهانگیر خان صوراسرافیل،ملک المتکلمین، دهخدا،ملک الشعرای بهار،فرخی یزدی،میرزادهی عشقی،کریمپور شیرازی،محمد علی افراشته،محمد مسعود،حسین فاطمی و...ثبت است که جز یکی دو تن همگی با سند«قلب چاکچاک»در این راه، راه آزادی و حریّت ایران عزیز خفه شدند،تیرباران شدند و یا آتش زدنشان سرگرمی و تفریح خاطر درباریان محمد رضا شاه شد. داستان سید اشرف الدین گیلانی(نسیم شمال)و عاقبت کار او عبرتآمیز است.5.
پدران و جامعهی ما با شنیدن و دیدن قتل عام عزیزانزاده و پروردهی گهوارهی خویش همان بیتفاوتی،سکوت و بیدردی را از خود نشان دادهاند که غول بیرحم طبیعت جهان مدار در انفجار و انهدام کهکشانها و ابراخترها و دیگر ستارگان و سیارگان خویش به تماشا نشسته است.
حکایت سرد مهری و بیوفایی و مسئولیت ناپذیری این قوم ترس محتسب دیدهی با تازیانهی گزمه و گشتی آشنا در قبال نخبگان رنجپرور بلند آوازه،و صبر و بردباری طاقت سوزشان تا فرصت انتقام بیخوف و خطر از زورمندان جور پیشه چنان است که سعدی به طنز دلنشین روایت میکند:«مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد،درویش را مجال انتقام نبود،سنگ را نگاه همیداشت تا زمان که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاهش کرد،درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت،گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟گفت:من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی؛گفت:چندین روزگار کجا بودی؟!گفت:از جاهت میاندیشیدم،اکنون در چاهت دیدم،فرصت غنیمت دانستم».6
ما مردم این ملک جز دو سه قرن آغازین حملهی عرب با همین عینک سعدی جهان را نگریستهایم،دیگر با بخت یاران و ددان و پولاد چنگالان درنیفتادهایم و بازو رنجه نداشتهایم،اکثرمان تسلیم تسلیم نحیف و رنجور،صوفیگری پیشه کردهایم و زاهدانه برای جان بدر بردن از معرکه به خانقاه و شکاف کوهها و خرابههای تاریخ پناه بردهایم.
داستان این ابن الوقت بودن و فرصتطلبی را استاد پروفسور امین سردبیر آزادهی حافظ بسیار عبرتآموز روایت کرده است..7
این خاموشی در برابر بیداد پیشه و شکیبایی و تحمل خداوندان زر و زور تا به وقت:«مانع مفقود و مقتضی موجود»،و بدتر از آن تناقض و تضاد بهتانگیز در گفتار و کردار،در حضور و در غیاب،خوی و خصلتیست سخت باور نکردنی.که از رهگذر تاریخ خوفبار این فلات همیشه مشوّش و متلاطم و ناایمن به صورت غریزهای طبیعی با سرشت جامعه عجین شده است که:«بیرون نمیتواند شد الا به روزگاران»
بگذریم،این مقدمهی طولانی،ذی المقدمه را مخصوص است،در جهت دلجویی و همآوایی و تسکین و تسلی خاطر انور فرزانه مردی که از آغاز نوجوانی در طلب دانش،هنر و فضیلت به آئین طالب علمان دوران شکفتگی فرهنگ ایران اسلامی برای زیارت اهل خرد به هر در سر زده است.این پژوهشگر پرتوش و توان خستگی نشناس، پروفسور حسن امین سردبیر ماهنامهی گرانبار حافظ که امروز در گسترهی جهان دانش،تحقیق،تألیف و ترجمه،شخصیتیست صاحب نام و نشان و مرتبتی والا در کنار تحصیل علم حقوق در محضر بزرگانی چون دکتر حسن امامی،محمود شهابی،محمد سنگلجی، سید محمد مشکوة،علی آبادی،دکتر احمد متین دفتری،دکتر مصطفی مصباحزاده و...دیگر استادان بلندپایهی دانشگاه تهران،برای فرونشاندن عطش اشتیاق دانش اندوزی و تکمیل دانستههای خود راهی دیار فرنگ شد،دیری نپایید که به یاری هوش سرشار،اراده، همت و پشتکار درنگ ناپذیر در دانشگاه قدیمی و معتبر گلاسگو در شمال انگلیس به دریافت درجهی دکترای حقوق نائل آمد و در همان بلاد کفر برای تدریس به دانشگاه فرا خوانده شد.دکتر امین پس از سالها تدریس و تحقیق و طیّ مدارج استادی و دانشیاری و استادی در آن دیار به مقام پروفسوری رسید و آنگاه به سائقهی آتشی که زرتشت وطن در دل و جانش برافروخته بود،از مقام استادی،حقوق مکفی،رفاه و آسایش و احترام در خور،امنیت و آزادی خاطر و...چشم پوشید و با آن که:«بوی بهبود از اوضاع وطن نمیشنود»،اما گویی خواجهی شیراز با این بیت
زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت
هر که شد کشتهی او نیک سرانجام افتاد
به خدمتش طلبید،و او نیز به یمن ارادت و اخلاص به حافظ، رخت سفر بربست و با زاد راهی بالغ بر چهل،پنجاه عنوان تحقیق، تألیف،ترجمه و دهها مقاله در مطبوعات معتبر غرب و کولهباری از علم،تجربه،جهانبینی،سیر آفاق و انفس که سعدیوار به «قدم رفته بود به سر باز آمد».هنوز از گرد راه نرسیده،انتشارات دایرة المعارف ایران شناسی را راه انداخت و به عنوان طلایهدار پژوهشهای ایرانشناسی ماهنامهی فراخور امروز حافظ را علم کرد،تریبون و رسانهیی برای همهی کسانی که در مسیر آگاهاندن و بیداری و هوشیاری مردم و ارتقا و گسترش دانش و بینش جامعه سخنی تازه و نظری معقول برای گفتن دارند.خوشبختانه حافظ او در همان ماههای نخست در میان طیف وسیعی از خردمندان دانشور ایرانخواه و نامآور که سالها به عزلت و سکوت تن در داده بودند،جایی برای خودش باز کرد بهتر و برتر از هر جریده و مجلهی دیگر و با استقبال و تقدیر کمنظیری روبرو شد.چندان که بالا بلندانی سرشتهی دانایی و پژوهندگان ارجمند به یاری او برخاستند،اما بسیاری از مقالات سنگین و نوشتههای دقیق ماهنامه به قلم همیشه در چرخش خود پروفسور امین است که در میان انبوه کتب و رسالات ارجمند او،تاریخ حقوق ایران تألیف کمنظیر او کفایت میکند که نامش را در کارنامهی فرهنگ و تاریخ این آب و خاک پایدار بدارد،کتابی با حجمی نزدیک به نهصد صفحه که نه تنها تاریخ حقوق که پیشینیهی دیرسال اقوام آریایی را نیز برای آندگان روایت میکند.و در میان ترجمههایش «تأملات نابهنگام نیچه»با آن مقدمهی موجز و مشکلگشا،جایگاهی ویژه دارد،به خصوصی اگر کسی بخواهد شرایط فرهنگی «فرهنگ ستیزان»اروپای قرن نوزدهم را به وضعیت پیچیدهی پر تناقض امروزی ایران بسنجد.
امین به اعتبار مهارت و اشراف عمیق خود که در حوزهی علوم قضایی ایران و جهان دارد،در هر شماره متذکر میشود که ماهنامهاش را در چارچوب قانون اساسی و همهی قوانین حاکم بر مطبوعات منتشر میکند و از مجریان قانون نیز جز پایبندی به اصول و اجرای دقیق قانون توقعی دیگر ندارد.
با این همه چندیست که این دانشور پر جنبوجوش فرهنگ آفرین در نوشتهها و سرودههای خویش بر اثر تنگ نظریها و کارشکنیها و مانعتراشیها و ایذاهای...،زبان به شکوه و گلایه و دلآزردگی گشوده است.«سردبیر حافظ را به دادسرا فراخواندند،... من سوء استفاده از قوهی قضائیه را برای ارعاب اهل قلم و فرهنگ محکوم میکنم».8
این درد دل و گلایه در شعر امین به صورتی جدیتر مایهی نگرانی مخاطب میشود:«قلم از دست من اقضی القضات شهر میگیرد»9.و در استقبالی که از«داستان حب وطن»فریدون توللی دارد،ماجرا پیچیدهتر و نومید کنندهتر شود:
ترسم خدا نخواسته هم چون منت کنند چون من فدایی وطن و میهنت کنند درس وطن پرستی و آیین مردی یادت همی دهند و چو من کودنت کنند.10
و سرانجام در مقطع شعری که به یاد فروهرها ساخته است، میگوید:«درد وطن دارم،امین!ای داد!ای داد!/از دست مشتی بیوطن!فریاد!فریاد!/ریزی اگر خون مرا!جلاّد!جلاّد!/از دشنه و چاقو و نشتر مینویسم/»11
اینها نمونههای دل مشغولی و دغدغههای خاطر سردبیر بزرگوار ماهنامهی حافظ بود که مایهی تاسف مخاطبان و دوستداران او شده است.باید به او حق داد که با این همه خدمات و کارهای تاثیرگذار سودمند و ماندگار از مردم جامعهی خود گلهمند باشد؛اما با همهی دانش و جهانبینی و تاریخ پژوهی انگار از یاد میبرد که دارد در ایران زندگی میکند با طبیعت و فرهنگ و تاریخ و باورهای کند سیرش،نه در دیار فرنگ که ما مردم دینمدار،تمدنش را«حیوانیّت رها شده» توصیف میکنیم!
استاد عزیز دکتر امین مهربان صاحب درد،این قوم بازماندگان آنانند که به حکم امیری عرب از سر خشم،آسیاب با خونشان به گردش درآمد،تا گندم آرد،آرد نان شود و بر سر سفرهی خونین او!
منابع
(1)-امین،سید حسن،ماهنامهی حافظ،شمارهی 17،سال 84،ص 28،ستار خان، سردار ملی.
(2)-نگاه کنید به کتابهای خواندنی جامعهی نخبه کشی؛چرا ما،ما شدیم؛جامعه شناسی خودمانی(حسن نراقی)و علل عقب ماندگی ما (علی محمد ایزدی).
(3)-امین،همان جا.
(4)-میرزازاده،نعمت(آزرم)،دفتر شعر گل خون،نشر تیرنگ چاپ اول،بهمن 58،با ستارخان.
(5)-حسینی گیلانی، سید اشرف الدین،زندگی و شعر-نسیم شمال،با مقدمه و شرح حال توسط دکتر فریدهی کریمی موغاری،نشر ثالث،چاپ اول،سال 82،ص 44.
(6)-سعدی، مصلح الدین،گلستان.
(7)-امین،سید حسن،ماهنامهی حافظ،شمارهی 19،مقالهی تبعید رضا شاه به دست انگلیس.
(8)-همان،ماهنامهی حافظ،شمارهی 10،ص 4.
(9)-همان،ماهنامهی حافظ،شمارهی 19،ص 19.
(10)-همان،ص 116.
(11)- همان،ماهنامهی حافظ،شمارهی 21 ص 17.
منبع: حافظ، دی 1384، شماره 22
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید