1393/5/13 ۱۲:۰۴
اسعدکرم ویسه: «فتح طهران» روایت تاریخی مشروطه و حوادث و خاطرات و مخاطرات از زبان اسبهاست. دکتر اردشیر صالحپور، پیامد کتاب قبلیاش «تفنگ نه دال» که راوی آن تفنگی قدیمی بود، این بار به استناد تابلوی نقاشی دوره قاجاریه در قالب تخیل و تاریخ و هنر، اثر خود را به زبان اسبها بازگو میکند... اسبهایی که همپا با سواران در لحظه لحظه حوادث مشروطه حضور داشته و در راه آزادی و عدالت و قانون جان باختهاند و هرگز نه دیده شدهاند و نه نامی از آنها هست... آنچه میخوانید گفتوگو با اردشیر صالحپور پژوهشگر تاریخ و هنر است که طی آن به رویکرد و محتوای کتاب <فتح طهران> پرداخته میشود.
***
تعریف و استنباط شما از «روایت» و «روایتگری» چیست؟
روایت و روایتگری نوعی همدلی و همکلامی است؛ همدلی از آن باب که وقتی کسی با شما دربابی سخن میگوید به عبارتی خود را با شما در ماوقع شریک کرده است. این آمیختگی نه تنها حریم فضای قصه و داستان راوی بلکه در بسیاری مواقع و مواضع گفتار راوی و شخصیتها و کنش ماجرا را همپوشانی میکند و به عبارتی همراز او میشود.
اگرچه امروز اغلب سعی بر آن است که راوی پنهان بماند و دیده نشود، ولی در قدیم راوی خود حضوری آشکار و مستقیم داشت و گاه در ساختار روایت حاضر و ناظر بود و عزت و منزلت ویژهای داشت و رابطه قابل رؤیت خود را با روایت حفظ میکرد. او با نقش خود ما را در کارگاه نمایش خویش وارد میکند و این خصیصه ممتازی است که در جهت پیوند هر چه بیشتر میکوشد. همچنان که در روایتهای نوآیین حضور پررنگ و ملموس راوی احساس میشود و گاه چنان در هم آمیخته میشوند که تفکیک و تمیزشان جداییناپذیر است. او منشأ پیوستاری ماجراست و از پریشاننمایی جلوگیری میکند. توجه به حادثه را یکپارچه میسازد. گریزهای پیاپی و ناپیوسته را سامان میبخشد و با توجه به حضور پیوسته و پویای خود هر حاشیهای را به متن پیوند میدهد و هر گریزی را به متن باز میگرداند. درگیر ودار گریزها رابطه میان راوی و مخاطب گسسته نمیشود. به عبارتی در روایتشناسی، راوی از عناصر اصلی است و ضمن ایجاد تمرکز، پیوند رخدادها را با مخاطب مستحکمتر میسازد و او را به پندار و مکاشفه نزدیک میسازد و باعث میشود که ما همچنان با اشتیاق در مقام او خیره بمانیم و نقشآفرینی او را باور کنیم.
گاه از شیوه سوم شخص غایب به اول شخص راوی جابهجا میشود و با رمزشکنی و تفسیر و تأویل قصه فهم حقیقت را برای ما آسان میسازد و گاه به اشارتی اکتفا میکند. گویی او بر همه چیز سیطرهای کامل دارد ولی جلوههای گوناگون را در چشم ما پدیدار میسازد. البته او بیشتر خوش دارد که در مقام نقد حال عمل کند و از مقام راوی و روایتکننده به ناظری بصیر و حکیم تبدیل شود، دانایی حکیم که با رأفت و رفعت به همه چیز اشراف دارد و مصلح و خیراندیش گزینههای گسترده و صورتهای موازی و متقابل را به اهدافی غایی و جوهرههای پنهان رهنمون سازد.
این همان همزمانی و همپوشانی است که در پیوندی موجز و پنهان میان دو عنصر راوی و مخاطب به شکل قراردادی مفاهمهآمیز صورت میپذیرد و ره به جان و دل او میپوید و اشتراکی حاصل میکند که خصیصه ممتاز روایت و روایتگری است.
چگونه میتوان این نسبت را بین تاریخ و روایت برقرار کرد؟
تاریخ خود روایت است، سرگذشت عبرتآموز بشر اغلب به خاموشی و فراموشی و به حافظه دور سپرده میشود. التفات به تاریخ، التفات به حقیقت آدمی است. انسانی که بر رویه غفلت، مدام و هر لحظه منکر خود میشود، پس نیازمند است تا مدام در معرض تذکر و یادآوری قرار گیرد. شناخت دقیق تاریخ در این رویه در گرو توجه عمیق و درک لحظهها و شیوه «بیرون شدن» و «بازآمدن» است.
بستری همچون قصه یا تاریخ و حادثه فراهم میشود ولی نباید به امان خود رها شود. پرداختن آن در گرو حضور اجتنابناپذیر راوی است. نقشآفرینی و حضور مداوم و مستدام و گاه پا پس کشیدن از ماجرا همه و همه تمهیداتی است که راوی با مخاطب برقرار میسازد تا او را به حقایق پنهان و مکتوم معطوف سازد. او هر لحظه در آستین خود ترفندی رو میکند تا با شگفتی و ایجاز مخاطب را به تعمق و پیوند وادار سازد و لحظهای او را رها نسازد. درست مثل نقالی که هر لحظه شما را به قدرت کلام و ارتباط درمان میکند تا ذهن گریزپای شما را تسخیر کرده و شما را با خود و نقل و حادثه یار سازد. پاره روایتها با مدد او در ساختار ماجرا در هم تنیده میشوند و درونمایهها با تحول و تطور تحلیل ساز میشوند. همه این امور به مقولهای به نام «نظرگاه» منجر میشود که رابطه روایتگر با تاریخ است. دیدگاه یا زوایه دید همچنان که در رمان امروزی بسیار رایج است در این شیوه نیز پاسخگوست، سادهترین روش آن همانا کاربرد افعال و اسالیب خطاب است اما در این طریق عناصر دراماتیک و نمایشی هم بر آن افزون شدهاند و خلاقیت را به جذابیت تبدیل میسازند.
زاویه روایت در سینما کار همان دوربین را انجام میدهد و از طریق دریچهای حوادث را تعقیب مینماید. بدین طریق و در ساختارشکنی نو یا «بینامتنیت» فواصل ژانرها و گونهها از میان برداشته میشود و عناصر در ارتباطی پویا ساختاری نو خلق میکنند که زاویه دید پیونددهنده اصلی است و پیشرفت مباحث از این منظر حاصل میشود و یعنی ادبیات و تاریخ و هنر در خدمت روایت، مبحثی نو میآفریند و منظری تازه ایجاد میکند.
گویا شما اغلب بهدنبال عنصر و موضوعی میگردید تا نسبت و رابطه خود را با تاریخ برقرار سازید؟
همینطور است. گاه یک اشاره یا شواهد و قرائنی باعث این پیوند میشود و گاه یک دلیل یا پرسش بهانه نوشتن میشود. این بهانه میتواند یک «تفنگ» باشد مثل «تفنگ نه دال» یا یک تابلوی نقاشی قاجاری مربوط به قرن سیزده ... به هر حال نویسنده کار خود را میکند و پژوهشگر به جستوجوی کشف حقایق است چه به طریق مستقیم چه به بهانههای مختلف...
اما به نظر میرسد روش دوم یعنی غیرمستقیم گویی اغلب مورد پسندتان است. درست است؟
بله، روش مستقیم همان تاریخ است که خیلی خشک و مکانیستی است و جذابیت چندانی ندارد و رجوع آن همواره ملالآور است اما وقتی با هنر و عناصر آن ترکیب شد از «آن» دیگری برخوردار میشود که همان اکسیر جذاب هنر است من اغلب به دنبال کشف زبان دیگری برای روایت بودهام. همه کما بیش داستانها و وقایع را میدانستهاند. ولی برای بازخوانی آن و قرائت نوین احتیاج به زبان و کشفی تازه بود. این کشف خودش نوعی امتیاز است و این قرائت نو هم در زبان صورت میپذیرد و هم در نقد و نظر آن. این نوع روایت تنها ذکر وقایع نیست، طرح و تحلیل و بازنگری را نیز مطمح نظر دارد توقفها و پرسشها برای تأکید و بازاندیشی است که بر ما چه رفته است. حوادث اغلب غفلتزا هم هستند و این وجه غفلتزایی خصیصه آدمی است ما خیلی زود فراموش میکنیم. همین مشروطه گاه چنان از ما دور جلوه میکند که تصور میکنیم مربوط به دوردست قرون است. در حالی که ریشههای آن هنوز باقی است و ما هنوز با وجود همه جانفشانیها در تحقق بسیاری از اصول و حصول اولیه آن ناکام ماندهایم و نیازمند رجعت هستیم، این رجعت نه واپسگرایی و برگشتن به گذشته که نقد و تحلیل و بازنگری خاطرات و مخاطرات گذشته است که کار و وظیفه ادبیات و هنر است، آن هم نیازمند زبانی تازه و ترفندی جذاب برای رغبت و رویکرد مخاطب حال به آن دوران است.
منابع چگونه به کار شما میآید و طریقه استفاده از آنان به چه روشی است؟
منابع خمیرمایههای اصلیاند. آنان دستمایه خوبی برای هر گونه حرکت و نوآوری به شمار میروند. من چیزی را در تاریخ جعل یا ابداع نمیکنم. هدف کشف و تحلیل است، مداقه نظر و بازنگری مجدد تاریخ در سیاهیهای متن مکتوب میشود و من به جستوجوی سفیدیهای بین کلماتم... این را از تئاتر و تحلیل نمایشنامه آموختهام. ناگفتههای تاریخ در لابهلای همین کلمات و عبارتها یافت میشود. در ادبیات حماسی بختیاری اشعار زیادی مانده است که گویای همین تاریخ و حوادثاند. البته اشارات خیلی کلی است، بسیاری از آنها هم پاک از ذهن رفتهاند یا از جایی دیگر سردرآوردهاند. باید آنها را شناسایی کرد، تحلیل و نشانهشناسی کرد، با وقایع تاریخی و حوادث ربط و پیوندشان را یافت. اصلاً آنها نوعی تاریخ بودهاند. تاریخی شفاهی و موسیقایی که مدام در مراسم مختلف تکراری شدهاند و آنچنان تکرار شدهاند که موضوعیت آنان به فراموشی سپرده شده و کسی نمیداند که ماجرای آنان بر سر چیست؟ در حالی که این اشعار شأن نزول دارند، منزلت و هویت دارند. هر بیتشان اشارتی تاریخی دارد. ای کاش این استعداد و سنت «تاریخ سرایی» و «تاریخ ترانه» از میان نمیرفت. آخرین شکل آن همین حادثه سال 1332 و نهضت ابوالقاسم خان بختیاری علیه محمدرضا پهلوی بود که منجر به درگیری قوای بختیاری با نظامیان تا بن دندان مسلح بود که نتیجه طبق عادت، معلوم است، خیانت و اعتماد و مهر کردن قرآن و امان دادن و بلافاصله به زندان افکندن و نابود کردن... حرکت ناکام بود ولی شعر و آواز و موسیقیاش باقی است. گویی این آخرین سنت تاریخ سرایی بود بعد از آن نمونهای را سراغ ندارم که بدان طریق ثبت و ضبط شده باشد.
از کتاب اخیرتان «فتح طهران» که به همان سبک و سیاق نوشتهاید، بگویید؟
این کتاب از زبان اسبهاست. اسبی نیله (خاکستری رنگ روشن) که بسیار در ایل شهره بوده است و اگر در «تفنگ نه دال» ماجرا از زبان تفنگ ابراز میشود اینجا راوی اسبی است نجیب که در جنگ و انقلاب مشروطه شرکت داشته و از دل همان تابلوی نقاشی قدیمی بیرون میآید تا با ما همکلامی و همدلی کند. فانتزی و تخیل این ماجرا برایم جالب بود. مجبور شدم مدتی با اسبها زندگی کنم، به سراغ آنها بروم و حال و هوا و روحیات و خلقیات آنان را دریابم. نوعی رفتارشناسی اسبها را برای نگارش از زبان آنان لازم داشتم. مقالات و مجلات زیادی را درباره آنان خواندم. با سوارکاران و کارشناسان و مربیان سوارکاری صحبت کردم. این اطلاعات و ملزومات در روند نوشتن بسیار مرا کمک میکرد. ساعتها به تابلو و اسبها و سواران آن خیره میشدم. جزئیات خیلی رهگشا بود. زاویه دید را یافتم. تخیل و فانتزی هنری کارآمد و مؤثر بود. تاریخ را از خشکی و یکدستی نجات میدهد، بدان زندگی میبخشد. همان سفیدیهای متن و سکوت میان کلمات که وجه پنهان و ناگفته تاریخ است. روایت عنصری کارساز و مقومی برای طرح و نقل ماجراست. بشر به طور کلی قصه و قصهگویی را دوست دارد. تخیل آن را رنگآمیزی میکند و لطافت میبخشد. «فتح طهران» فصول متفاوتی دارد ولی اسبی نیله همه ماجرای مشروطه را به هم وصل و بازگو میکند. پیونددهنده فصول و دلهاست. آری به قول «رولان بارت» روایت به سادگی وجود دارد. مثل خود زندگی ...
روزنامه ایران
کاربر گرامی برای ثبت نظر لطفا ثبت نام کنید.
کاربر جدید هستید؟ ثبت نام در تارنما
کلمه عبور خود را فراموش کرده اید؟ بازیابی رمز عبور
کد تایید به شماره همراه شما ارسال گردید
ارسال مجدد کد
زمان با قیمانده تا فعال شدن ارسال مجدد کد.:
قبلا در تارنما ثبت نام کرده اید؟ وارد شوید
فشردن دکمه ثبت نام به معنی پذیرفتن کلیه قوانین و مقررات تارنما می باشد
کد تایید را وارد نمایید